https://avaliha.ir

اولی ها رمان

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت بیست و دوم

آنچه گذشت: قسمت بیستم و یکم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت بیست و دوم” …با اکراه به جمع مهمونا برگشتم اولین نفری که به سمتم اومد مهری بود که دستپاچه خودشو بهم رسوند _مصطفی چی میگه لیلی میگه امیر غباس میخواد برگرده دوباره؟اره وای خدایا به این چی میگفتم اگه میفهمید امیرعباس بدون توجه بهش […]

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت بیست و یکم

آنچه گذشت: قسمت بیستم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت بیست و یکم” …صدای بهم خوردن قابلمه ها وبوی نم حیاط از خواب بیدارم کرد ازجام بلند شدموازتوی تخت خواب نگاهی به بیرون انداختم پر ازرفت وامد بودوهیاهو مصطفی هم توحیاط درحال کمک کردن وچیدن وسایل من توکامیون بود قراربود امشب اسباب ها به تهران بروندوخودما […]

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت بیستم

آنچه گذشت: قسمت نوزدهم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت بیستم” …_لیلی من دیگه طاقت این سردیاتو ندارم تااخرهفته بهم.بگو اره یا نه ولی بدون اگه بگی اره.تا اخرباهاتم بدون خداحافظی دویدم وخودمو ازپنجره باغ کوچیک داخل اتاق انداختم وتا تونستم باصدای بلند گریستم صدای خاحافظی مصظفی وبسته شدن دراومد میدونستم الان سیل سوال وحوابه که […]

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت نوزدهم

آنچه گذشت: قسمت هجدهم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت نوزدهم” …نمیدونم چه مرگم شده بود که صدای کشیده شدن لاستیک یه ماشین توگوشم پیچید اول فکرکردم اول فکرکردم حتما ماشین به خودم زده واین روحمه که شاهماجراس اما بعد بادیدن چشمای نگران مصطفی تازه قضیه روفهمیدم _لیلی خانم چی شده حالت خوبه؟ بازم چشمام سیاهی […]

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت هجدهم

آنچه گذشت: قسمت هفدهم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت هجدهم” …_سلام لیلی جان _اا سلام مامان صبح بخیر _مامان امروز نری بیمارستانا میدونی که امشب مهمون داریم _مهمون؟؟ _وا دختر اره مصطفی ومهری تازه مادرشم ازتهران اومده حرف مامان مثله پتک خورد توسرم اصلا حواسم نبود راست میگفت بابا گفت برای فردا شب میان وای […]

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت هفدهم

آنچه گذشت: قسمت شانزدهم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت هفدهم” مامان بازگریه کردوادامه نداد نمیدونم چه اصراری بود که همه میخواستن منو شوهربدن اعصابم خورد شده بود معنی حرفاشونو نمیفهمیدم قراردادن یه نفرجای علی برام غیرممکن بود اما به خاطر مادرسکوت کردم ووارد خونه شدم. خونه هم دیگه عطرقدیم نداشت برام همه چیز سرجاش بود […]

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت شانزدهم

آنچه گذشت: قسمت پانزدهم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت شانزدهم” …انگارنبودن سرختم وتشیبعش بدجوری رودلم سنگینی میکرد راه برگشتمونم توسکوت بود …………………… بعد ازمراسم هفت هم خونه ما وهم خونه علی خالی ازمهمون شد بارفتن مهمونا وخلوت شدن خونه تازه تنهایی روحس کردم دیگه صبحا باید به امید کی بلند میشدم شبا باید بایاد کی میخوابیدم ..به […]

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت پانزدهم

آنچه گذشت: قسمت چهاردهم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت پانزدهم” …_اقاتون جبهه ان _بله وبعد هم بدون هیچ حرکتی به ته باغ رفت یه جوایی انگارعصاقورت داده بود خدایی مهری خیلی فرق داشت مهری اجتماعی بود اما مصطفی هریه ساعت یه کلمه ای حرف میزد اخرشب بالاخره مهمانهارفتن ومنم بااینکه خسته بودم مشغول دوختن ملیله های تشک شدم […]

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت چهاردهم

آنچه گذشت: قسمت سیزدهم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت چهاردهم” …هه خب معلومه سوال مزخرفی بود نگاهموبه ساعت دوختم دونصفه شب بود چشمانم کم کم داشت گرم خواب میشد که صدای پای یه نفردرباغ کوچیک بیدارم کرد…چشمانم رابازکردم سایه ای روی دیوار بود زیرلب صلوات فرستادم ازترس قدرت بلند شدن نداشتم وپتورو تودستم سفت فشار میدادم […]

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت سیزدهم

آنچه گذشت: قسمت دوازدهم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت سیزدهم” …علی دیس و برداشت وبرام برنج کشید _وای علی نمیخورم بیشترازین نریز _تاالان دست خودت بود الان دست منه بخورجون بگیری فاطمه باذوق مارونگاه میکرد میدونستم توفکرش خودشو یوسف ،جای ماگذاشته دلم خون شد برای امیرعباس بعدازخوردن شام همه دورهم نشستیم علی ازخاطرات جبهه وخرابکاری های […]