https://avaliha.ir

اولی ها رمان عاشقانه

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت دوازدهم

آنچه گذشت: قسمت یازدهم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت دوازدهم” …بابادراتاق وبازکرد لبخند رولبش بودبادیدن قیافه ما گفت _هیچ کدومتون پدرنیستین که بفهمین تودل من چیه پسروداماد مثله دسته گلم رفتن حالا شما به جای گوشه نشینی پاشید برید مسجد کلی اونجا خانماکارمیکنن یا اصلا برید بیمارستان ارنجا پره مجروحه.شماهم اگه دوستشون دارید راهشونوادامه بدید پاشید […]

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت یازدهم

آنچه گذشت : قسمت دهم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت یازدهم” _چراجواب نمیدی پس؟ چرا نمیگی نمیرم نمیگی نرفتم همش خواب بود چشماش پراشک شد!! امروز چه روزیه؟؟؟ وای یه هفتّه گذشته بود یاد،حرفش افتادم (احتمالا هفته دیگه اعزام شیم )زدم زیر گریه دستاشودورم حلقه کردفقط سکوت میکردو باهرقطره اشکم بیشتر منو به خودش میچسبوند باگریه التماسش […]

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت دهم

آنچه گذشت : قسمت نهم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت دهم” به چهره زن دقت کردم زیبا وکم سن انگار ربطی به مرد خونه نداشت پرسشگرانه به علی چشم دوختم _مینا خانم همسرحاج اقان تازه عروسن شاخام داشت درمیومد مرد میانسال یا به قول علی حاج اقا ازهردوپا فلج بودواین تازه عروس،به این زیبایی رودراختیار داشت […]

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت نهم

آنچه گذشت : قسمت هشتم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت نهم” تو انگار خیلی هم ناراحت نیستی جای بغض قبلی رگه ای از خشم نشست تو چشماش و از جاش بلند شد _بسه لیلی بسه به خدا دل منم خون اما نمیخوام حالتو خراب کنم لیلی من میام پیش توکه اروم شم نه اینکه برام گریه کنی […]

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت هشتم

آنچه گذشت : قسمت هفتم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت هشتم” _ازم دوری میکنی لیلی خودمم میدرنستم جرات نداشتم بهش نزدیک شم میترسیدم ازین عاشق تر شم ووقت رفتنش کارم به تیمارستان بکشه اما خودمم ازاین محدود کردن خودم حالم بد بود کنارش رفتم وسرشو تواغوش گرفتم داشتم دیوونه میشدم نمیدونستم حس بدیه یا خوب […]

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت هفتم

آنچه گذشت : قسمت ششم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت هفتم” من خیلی خوشحالم که دارمت _من بیشتر لیلی !!!تو واقعا خود لیلی هستی میدونی فقط این قلب منه که میفهمه مجنون چی کشید _مجنون چی کشید _درد دوری وای نمیدونی چه قدربده درحالی که ازاغوشش بیرون میامدم گفتم _ماکه ازهم دورنبودیم _وقتی تومال من […]

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت ششم

آنچه گذشت : قسمت پنجم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت ششم” سنگینی نگاه علی رو حس میکردم میخواست ببینه حالم خوبه یا نه با لبخندم به مهمونا بهش فهموندم که خوبم اونم نگاهشو برداشت وبه زمین دوخت یکی یکی چایی هاروتعارف کردم ونشستم خداروشکر بحث جنگ وجوونای شهید تموم شده.بود عمو علی صدایش راصاف کردوگفت […]

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت پنجم

آنچه گذشت : قسمت چهارم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت پنجم” _بله ببخشیدا کسی اینجا نبود باتردید بلند شدمو به سمتش رفتم یکی ازپاهاش از ران قطع شده بودازدیدن اون صحنه دلم دگرگون شد دستمو پشت ویچیر گذاشتموسعی کردم هولش بدم _میخوام برم اونورخیابون _چشم پسرجوان هیکل درشتی داشت وبه سختی وکندی متوانستم کمکش کنم […]

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت چهارم

آنچه گذشت:قسمت سوم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت چهارم” اشک در چشمای فاطمه جمع شد -اگه جوابت منفی باشه علی دق میکنه من میشناسمش تو رو خدا لیلی بگو قضیه چیه اروم ترشده بودم بازنگاهم وبه گنبد دوختم چشمانم رابستم وتوکل کردم فاطمه هنوز منتظر بود !!! لبخندی زدم وگفتم _خیره فاطمه.ازحا بلند شد ودرست […]

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت سوم

آنچه گذشت :قسمت دوم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت سوم” مگه ما با هم حرف نزدیم صدای امیرعباس وازدیوار پشتی شنیدم درست سرکوچه ایستاده بودن هم امیرعباس هم علی امیرعباس طبق معمول برافروخته بودوعلی هم سربه زیرباسنگ زیرکفشش بازی میکرد خودموپشت دیوار مخفی کردم علی_حرف زدیم اما من بهت قبلا هم گفتم نمیتونم بی خیال […]