به اولی ها خوش آمدید - امروز : شنبه ۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
خانه » فرهنگ و هنر » سریال ماکسیرا خلاصه و قسمت آخر و عکس های ماکسیرا Maxxira ( ترانه زندگی )
سریال ماکسیرا خلاصه و قسمت آخر و عکس های ماکسیرا Maxxira ( ترانه زندگی )

سریال ماکسیرا خلاصه و قسمت آخر و عکس های ماکسیرا Maxxira ( ترانه زندگی )

خلاصه داستان سریال ماکسیرا به همراه قسمت آخر سریال ماکسیرا و عکس های دیده نشده ماکسیرا

ماکسیرا Maxxira سریال درام ترکیه ای که البته نام اصلی آن سریال ترانه زندگی Hayat Sarkisi می باشد از شبکه جم پخش خواهد شد که تغییر نام آهنگ زندگی به ماکسیرا در پخش این فیلم انجام داده اند .

سریال ماکسیرا

سریال ماکسیرا

سریال ماکسیرا که بهتر است بگوییم سریال ترانه زندگی سریالی عاشقانه از سری سریال های ترکیه ای است که ساخته سال 2016 تا به حال می باشد .

نام ترکیه ای سریال ترانه زندگی Hayat Sarkisi و نام انگلیسی این فیلم Life Song می باشد که همانطور که گفته شد در شبکه جم به نام ماکسیرا Maxxira تغییر نام پیدا کرده است .

سریال ماکسیرا در دو فصل به کارگردانی Cem Karci و نویسندگی Mahinur Ergun ساخته شده است .

در فیلم ماکسیرا بازیگران ترکیه ای بسیاری نقش آفرینی میکنند که در ذیل به معرفی برخی از آنها میپردازیم .

ماکسیرا و کریم در سریال ماکسیرا

ماکسیرا و کریم در سریال ماکسیرا

بازیگران سریال ماکسیرا

Burcu Biricik در نقش ماکسیرا ( هولیا در اصل سریال )

Birkan Sokullu در نقش کریم

Almila Bagriacik در نقش فیلیز

Filiz Ahmet در نقش نورگل

Tayanç Ayaydın در نقش حسین

Beste Kökdemir در نقش ملیسا

Ecem Özkaya بازیگر نقش ملک

Denise Ankel در نقش آیلین

Ahmet Mümtaz Taylan در نقش بایرام

Seray Gözler در نقش سهیلا

Deniz Hamzaoğlu در نقش کایا

Pelin Öztekin در نقش زینب

سریال آهنگ زندگی

سریال آهنگ زندگی

خلاصه داستان سریال ماکسیرا

بایرام و دوستش صالح که در روستای ائشئکلار در حوالی مودانیا به دنیا آمده و در همانجا بزرگ می شوند. این دو یک خصومت و مشکل دارند که برای از بین رفتن این خصومت بچه هاشون ملک و کریم را در سن کم به عقد هم در میارن و تا زمانی که بچه هاشون بزرگ میشن در دو شهر متفاوت زندگی میکنن.

بایرام دو فرزند داره و به همراه خانوادش در استانبول زندگی می کنه و در این شهر صاحب کسب و کار پردرآمدی میشه و وضع مالی خوبی بهم میزنه، اما همچنان به عهدی که بسته وفادار مونده. او به همراه پسرش کریم به روستای زادگاهش میره و در خونه صالح رو میزنه صالح هم با دو دخترش ماکسیرا و ملک زندگی می کنه.

صالح هم به قولی که داده وفادار میمونه و با دیدن بایرام ازدواج بچه هاشون قطعی میشه. قضیه ازدواج این بچه ها در حالی مطرح میشه که فرزندان این دو نفر عاشق افرادی دیگه ای شدن و زندگیشون بسیار متفاوته. اما ماجرای سریال با تصمیم های ماکسیرا بسیار جالب میشه.

maxxira

maxxira

خلاصه قسمت آخر سریال ماکسیرا

قسمت آخر سریال ماکسیرا پس از نزدیک شدن به این قسمت در همین مطلب منتشر میگردد . لازم به ذکر است که دلیل عدم انتشار قسمت آخر ماکسیرا جلوگیری از بی مزه شده سریال ماکسیرا می باشد .

قسمت آخر سریال ماکسیرا

قسمت آخر سریال ماکسیرا

خلاصه قسمت های سریال ماکسیرا

قسمت 28 اوجینال سریال ماکسیرا

دکتر به ماکسیرا میگه تبریک میگم شما حامله ای ماکسیرل خوشحال میشه میگه بهترین خبری بود که تو کل زندگیم گرفتم زینب میگه بیا بر اینکه مطمئن بشیم بریم پیش دکتر من نسرین خانم. میره پیش دکتر. دکتر میگه بشه شما زایمان اولتون سخت بوده اینو باید مراقب باشیم ماکسیرا (برای اینکه دکتر به زینب نگه ) میگه شما حالتون خوبه من بچه اولمه شما مدرکتون از کجا گرفتین دکتره میمونه چی بگه .

ماهر از بس جم و زده ‌جم بیهوش شده بهوش میارن ماهر به فیلیز میگه این یه کثافته بهش اعتماد نکنید جم میگه تو با ماکسیرا دست به یکی کردید بچه فیلیز و گرفتین نورگل میگه چی میگی تو جم میگه توام الان با حسین جوهر هر شب میری بیرون که سر بچه فیلیز به توافق برسید فیلیزم میگه من مار تو آستینم داشتم عصبانی میشه به ماهر میگه تو دیگه دوست من نیستی دیگه پیش من نیا ماهر به نورگل میگه من میرم اما این اگه با این آدم باشه تا یکماه دیگه همه پولاشو تموم میکنه مراقبش باش .
بوچین میره کافه با ماهر صحبت کنه ماهر اول نمیخواد حرف بزنه که نیلای بهش میگه قدر عشق بدون به حرفاش گوش کن بعد تصمیمت بگیر . بوچین به ماهر میگه من بازیگرم فکر کردم این کارم یه جور بازیه اما وقتی که تورو شناختم دیگه ادامش ندادم … که ماهر اهمیتی نمیده به حرفاش بلند میشه میره .

ماکسیرا زنگ میزنه به کریم میگه کی کارت تموم میشه یه خبر مهم دارم برات کریم میگه نیم ساعت دیگه ماکسیرا میگه پس میام دانشگاه باهم بریم . برای کریم یه دستیار اومده به اسم ملیسا که خیلیم پرروه تو دفتر منتظر کریم که ماکسیرا میاد میبینه میگه شما دانشجویی میگه نه من دستیارشم رزومشو میده ماکسیرا . ماکسیرا پیش خودش میگه اینو کریم صدرصد قبول میکنه . ماکسیرا از اتاق میاد بیرون کریم میبینه میگه بریم کریم میگه من باید کسیو ببینم تو دفترم منتظر منه ماکسیرا الکی میگه کسی اونجا نبود من الان اونجا بودم بعد باهم میرن . عمه خدیجه از هاتف خوشش اومده با سهیلا نقشه میکشه که یجوری با هاتف حرف بزنه که به بهانه رفتن به روستا با هاتف میره که تو راه ماکسیرا و کریم اونارو میبینن اما به روی خودشون نمیارن .

ماکسیرا و کریم میرن خونه ای که حسین تو روستا قبلا خریده بود بعد اینکه کلی حرفای عاشقانه بهم میزنن ماکسیرا به کریم میگه ما داریم بچه دار میشیم کریم کلی خوشحال میشه … فرداش میرن خونه. کریم به بایرام اینا میگه ما حامله ایم همه خوشحال میشن غیر زینب .

فیلیز میره دفتر جم اونجا رو تمیز میکنه کلی وسیله میگیره خودشم پیش جم میمونه میگه تنهات نمیزارم یه چک دیگه برات مینویسم همه مشکلات تو حل میکنم جمم میگه تو بهترین اتفاق زندگیم بودی .

حسین به ملک یه آدرس میده میگه بیا اینجا ملکم میره که حسین به ملک میگه اینجا خونه ماست . من طلاق گرفتم . اما بخاطر جرن باید تو یه خونه زندگی کنیم اما من الان یه مرد آزادم اینجا رو گرفتم هم به تو نزدیک باشه هم به من . ملک میگه در روز چند ساعت بیایم اینجا استراحت کنیم بعد تو بدی به جلسات و کارت بعد پیش خونوادت منم برم پیش بچم اینطوری یه زندگی آروم داشته باشی . اما من نمیتونم بعد از اونجا میره . هالوک دو نفر میفرسته نیلای میبرن کتک میزنن نیلای بلند میشه زنگ میزنه ماهر میره میبرتش بیمارستان تو راه میگه اگه من چیزیم شد بدون بخاطر اون ماکسیرا و بچشه همه اینا تقصیر اونه. ماهر زنگ میزنه به ماکسیرا میگه تو مگه نگفتی جم دوستاشو فرستاد کتک زدن بچم اما نیافتاد اما مرده . حرفای نیلای با تو خیلی فرق داره که ماکسیرام خودش تعجب میکنه میره سراغ نیلای .

قسمت 27 اورجینال ماکسیرا

فیلیز با وکیل میاد مهمت بگیره (قاضی رای داده که حق حضانت محمد با فیلیزه ) کریم مهمت بغل میکنه با فیلیز میره اما به فیلیز اصلا رو نمیده . ماکسیرا میره اسلحه بایرام بر میداره میره سراغ فیلیز که ماهر میاد نمیزاره ماکسیرا رو با خودش میبره. کریم و مهمت خونه فیلیز هستند فیلیز مهمت و بغل میکنه مهمت خیلی گریه میکنه .

فیلیز ناراحت میشه میگه مهمت منو نمیخواد منو نمی شناسه. کریم مهمت بغل میکنه میخواد بره که نورگل میگه شما حق چنین کاری نداری کریم میگه یاد بگیرید عین انسان رفتار کنید میگه برای امروز کافیه میره خونه همه میان استقبال مهمت سر میز شام ماکسیرا یهو غش اما دوباره حالش خوب میشه .

ماهر به امینه میگه چرا به فیلیز گفتی ماکسیرا میخواسته با ماشین بهت بزنه بعد میگه اینا دوتاشون دوستای من هستند تو کارشون دخالت نکن از فیلیز مادر در نمیاد اون مشروب میخوره بچه رو فراموش میکنه میگه تو بچگیهای منو میدونی تو میدونی سر داداشم چی اومد من نمیخوام این قضیه برای مهمت تکرار بشه امینه میگه فیلیز اشتباه کرده اما بچشو بغل کنه فراموش میکنه .

ماهر میره پیش فیلیز بهش میگه تو معلومه چیکار میکنی که فیلیز عصبانی میشه میگه تو طرف ماکسیرایی تو دوست من نیستی بعد بهش میگه بوچین از دوستای نورگل بود اون فرستاده بود که تو رو عاشق خودش کنه بهش پول داده بود ‌ماهر دل شکسته میشه از خونه فیلیز میره .

زینب و حسین میرن دادگاه از هم طلاق میگیرن . هالوک میره سراغ ملک بهش میگه شما باعث شدین زنم خودکشی کنه این بچه منه من ازتون میگیرم . جم فیلیز و میبره پارتی بهش مشروب میده همو بوس میکنن خبرنگارا ازشون عکس میگیرن تو روزنامه میندازن . صبح میشه جم میاد سراغ فیلیز بهش میگه بانک اومده میخواد خونمو بگیره به پول احتیاج دارم فیلیزم براش چک مینوسه ماهر میاد فیلیزم بهش میگه ماهر بیا جم بهت معرفی کنم ماهرم یه کتک مفصل جم میزنه .ماکسیرا و زینب تو آشپزخونه هستند که یهو ماکسیرا سرش گیج میره میفته زمین زینب بلندش میکنه میگه میخوای بریم دکتر ماکسیرا میگه باشه بریم اما به کسی چیزی نگو با زینب میرن دکتر که دکتر میگه خبر خوش دارم براتون شما حامله ای .

قسمت 26 اورجینال ماکسیرا ( 77 و 78 و 79 جم )

ماهر حلقه رو به بوچین میده ازش تقاضای ازدواج میکنه بوچین بدون اینکه چیزی بگه میره ماکسیرا میخواد با ماشین بزنه به فیلیز که لحظه آخر پشیمون میشه اما نمیدونه باهاش چیکار کرده ماهر زنگ میزنه به ماکسیرا میگه کجایی ماکسیرا میگه زود بیا پیشم اصلا حال روز خوبی ندارم ماهر میره پیشش میگه رئیس چیکار کردی ماکسیرا گریه میکنه میگه من داشتم قاتل میشدم کریم هرچی گوشی ماکسیرارو میگیره جواب نمیده ماهر ماکسیرارو میبره خونه خاله امینه بهش میگه اینجا بمون من برم خونه فیلیز اینا ببینم چه خبره .

ماهر زنگ میزنه به کریم میگه ماکسیرا خونه خاله امینه هست . کریم میره پیش ماکسیرا اونم میگه چیکار کردم کریم با ماکسیرا میخوان برن که خاله امینه نمیزاره میگه تا ماهر نیومده حق ندارید برید با سلاح تهدیدشون میکنه میگه از وقتی که دزدیدنم رفتم این سلاح گرفتم . ماهر میره دیدن فیلیز میبینه خیلی کم پاش زخمی شده میگه یه آدم مست داشت میزد بهم یه شنود گوشی میزار زیر مبل .

ماکسیرا با کریم صحبت میکنن که امینه میشنوه که ماکسیرا چیکار کرده . همون لحظه ماهر میاد به ماکسیرا و کریم میگه فیلیز چیزیش نشده ندیده کی بهش زده وکیلشم پرس جو کرده چیزی متوجه نشده . کریم تشکر میکنه میرن خونه . صبح میشه حسین زنگ میزنه به نورگل .ماهرم داره با گوشیش میشنوه که دارن قرار میزارن ماهر اسلحه رو از امینه میگیره. میره کافه ماکسیرام اونجاست که ماهر میگه حسین با نورگل قرار میزاره باهم خیلی ام صمیمی شدن خودم شنیدم ملکم میشنوه ناراحت میشه. فیلیز میگه من با خاله امینه میرم برای اتاق مهمت یه چیزایی بگیرم . که یهو بوچین میاد نورگل میگه بوچین یکی از دوستای باشگامه فیلیز میگه تو دوست دختر ماهر نیستی بوچین میگه آره یه نگاه بد به نورگل میکنه میره بوچین پول نورگل پس میده میگه من دیگه نیستم . جیلان با آردا قرار میزارن که باده میفهمه تعقیبشون میکنه میره کاسه کوزشون بهم میریزه فیلیز میره خونه بایرام میگه اومدم پسرمو ببینم حکم دارم خدیجه میگه اهان میخوای مهمت با داداشش آشنا کنی فیلیز میگه مهمت پسر منه ماکسیرا ازم گرفته که سهیلا اینجا متوجه میشه مهمت ماکسیرا بدنیا نیاورده . بایرام میگه آیسل کلوریا آمبولانس همه رو خبر کن روز‌سختی داریم فیلیز میگه من از کریم حامله بودم همون روز که میخواستم بهش بگم کریم با ماکسیرا به زور عقد کرده بودن بایرام میگه اومدی دیدن بچه ای که فروختی تو این بچه رو فروختی همون لحظه ماکسیرا میرسه فیلیز میبینه داد بیداد میکنه میگه من تورو آخر میکشم

فیلیزم میگه مگه دیشب نمیخواستی بکشی الانم بکش (خاله امینه به فیلیز گفته که تصادف کار ماکسیرا بوده ) بعد میره . سهیلا به ماکسیرا میگه تو بهم زنگ زدی گفتی حامله ام ماکسیرام میگه مامان من الان چیکار کنم گم شم از این خونه برم سهیلام میگه برو . ماکسیرا میخواد مهمت بگیره ببره که سهیلا میگه تنها میری من مهمت از خودم دور نمیکنم ماکسیرا میره خونه ملک . کریم میاد به سهیلا میگه من میرم دنبال ماکسیرا سهیلا میگه نه من خودم میرم دنبال عروسم این وظیفه منه بایرام میگه آره بریم سهیلا میگه تو بشین شب حسین بیاد من با تو اون کار دارم سهیلام میره دنبال ماکسیرا باهاش حرف میزنه که ملک میشنوه اونم میفهمه که مهمت بچه ماکسیرا نیست ماکسیرا گریه میکنه میگه با اینکه مهمت بدنیا نیاوردم اما از بچه خودم بیشتر دوسش دارم . فیلیز تو بار میخواد مشروب بخوره جم میاد میگه بیا بریم بیرون قهوه بخوریم بعد هرچقدر دلت خواست بیا مشروب بخور . سهیلا و ماکسیرا میان خونه . صبح میشه هاتف میاد میگه اون زنه فیلیز با مامور و وکیل اومده میگه اومدم مهمت ببرم .

قسمت 25 اورجینال ماکسیرا ( 74 و 75 و 76 جم )

ماکسیرا مهمت بر میداره از خونه میره هاتف به کریم زنگ میزنه میگه هولیا خانوم مهمت سوار ماشین کرده با سرعت زیاد داره میره منم دارم تعقیبش میکنم که یهو گوشی هاتف شارژ تموم میشه کریم فکر میکنه تصادف کردن همه رو بیدار می کنه . مهمت شروع میکنه به گریه کردن ماکسیرا مجبور میشه کنار یه هتل نگه داره بعد میبینه هم پوشک بچه هم شیشه شیر بچه رو جاگذاشته میره هتل همه کارکنان اونجا رو بکار میگیره به یکی میگه سوپ داغ بیار به یکی پول میده بره برای مهمت شیشه شیر و پوشک بگیره هاتف گوشیشو روشن میکنه زنگ میزنه به کریم میگه که ماکسیرا و مهمت رفتن تو یه هتل کریم میگه خودتو نشون نده تا من خودم بیام . کریم هم با یه راننده میره پیش ماکسیرا میگه این راهش نیست که بچه رو برداری فرار کنی ماکسیرام میگه اون زن لحظه به لحظه به بچه ما نزدیک تر میشه خلاصه راضیش میکنه بر میگردن خونه . بایرام ماکسیرارو میبره اتاق کار بهش میگه پسر من خیلی عاشق توطئه هی تیرش نکن اونم بره یه بلایی سر فیلیز بیاره اون وقته که پشیمون میشیم بشین سر جات خانومیتو بکن اونو تو باید آروم کنی ما خودمون حلش میکنیم.

کریم و حسین مهمت میبرن برای انجام تست دی ان ای ماکسیرام کلی گریه میکنه میره کافه بهار پیش کایا بهار بغل میکنه بهش صبحونه میده بهش میگه خاله جون دختر خوشگل تو به من آرامش میدی میدونی مو طلایی خوشگلم. ماهر پیش ماکسیرا بهش میگه رئیس قبلنا باهم کار میکردیم الان تو شدی خانوم خونه ما هم بیکار ماکسیرام میگه برو کافه رو شریک شو تو سر زبونم‌داری منم به حسابا دیگه نمیتونم برسم ماهرم ذوق میکنه میگه باشه . سهیلا به زینب میگه آدرس این فیلیز پیدا کن بریم ببینیم حرف حسابش چیه زینب آدرس پیدا میکنه زینب ، عمه خدیجه و سهیلا میرن خونه فیلیز امینه هم پیش فیلیزه کای فیلیز تحویل میگیره اما اینا در مورد بچه فیلیز حرف میزنن که اونام متوجه نمیشن آردا زنگ میزنه به بایرام میگه اینا همه باهم رفتن سر یه قراری که بایرام متوجه میشه اینا رفتن پیش فیلیز سریع میره خونه فیلیز سهیلا اینارو از اونجا جمع میکنه  حسین با نورگل چند باری قرار میزاره برای قضیه مهمت که حلش کنه بار آخر نورگل میاد میگه مادرت اینا اومده بودن خونه ما اینطوری نمیشه قضیه رو حل کرد حسین میگه اونا فکر میکنن فیلیز یه بچه دیگه داره قضیه مهمت نمیدونن ما هم نمیخوایم اونا برو من که نورگل میخنده خبرنگارا ازشون عکس میگیرن . عکس شون تو روزنامه میندازن سر صبحونه بایرام داره روزنامه میخونه که یهو سهیلا پشت روزنامه رو میبینه .

زینب ناراحت میشه ملکم روزنامه رو میبینه میگه بسیار خوب یه هفته میگذره جواب تست دی ان ای میاد قاضی رای صادر میکنه وکیلا به کریم میگن قاضی رای داده که اسم مادر مهمت تو شناسنامه باید فیلیز ناملی بشه ماکسیرام یهو میاد میشنوه عصبانی میشه میگه شما به من قول دادید بعد با عصبانیت میره ماهر تو کافه انگشتر گرفته منتظر بورجین که ماکسیرا زنگ میزنه میگه باید ببینمت ماهر میگه رئیس من الان تو مهمترین اتفاق زندگیم دو ساعت صبر کن ماکسیرا میگه نه نمیتونم پس آدرس خونه فیلیز بده برم باهاش صحبت کنم ماهرم آدرس میفرسته ماکسیرا میرجلوی خونه فیلیز . فیلیز و خواهرش بخاطر رای قاضی میخوان بدن بیرون جشن بگیرن که یهو ماکسیرا ماشین روشن میکنه گاز میده میره سمت فیلیز میگه بمیر لعنت شده .(اما نمیزنه)

قسمت 24 اورجینال ماکسیرا ( 71 و 72 و 73 جم )

عمه خدیجه میخواد برگرده روستا سهیلا و زینب و آیسل دارن بدرقش میکنن که آردا میاد یه نامه به سهیلا میده . سهیلا رو نامه رو میخونه میگه از دادگاه حقوقیه متهم کریم جوهر شاکی فیلیز ناملی نامه رو باز میکنه میبینه فیلیز درخواست تست دی ان ای داده . که ماکسیرا از راه میرسه میبینه شوکه میشه سهیلا میگه جریان چیه که ماکسیرا چیزی نمیگه فقط نگاه میکنه که زینب میگه بخاطر اونیکی بچه کریمه دوست دخترش میخواد ثابت کنه که بچش از کریم هست . کریم یه بچه دیگه داره ماکسیرا نمیدونه چی بگه میگه آره بعد نامه رو میگیره میگه میخوام برم اتاقم نمیخوام در مورد این چیزا صحبت کنم . عمه خدیجه هم از رفتن منصرف میشه میگه این همه اتفاق اینجا افتاده نمیتونم با خیال راحت برم ماکسیرا تو اتاقش همش داره فکر میکنه . آردا زنگ میزنه به بایرام که تو هتله جریان نامه ای که از دادگاه اومده رو میگه . حسین میاد خونه زینب میگه دوست دختر کریم از کریم یه بچه داره . کریم پیش ماکسیرا داره نامه رو میخونه سهیلا هم هست که حسین میاد به سهیلا میگه مامان میشه بری بیرون من میخوام باهاشون تنها حرف بزنم . ماکسیرا میگه آروم باش اهالی خونه اینطوری متوجه شدن که تو یه بچه دیگه داری . کریم میگه نباید در مورد مهمت حتی یه خبرم دست خبرنگارا بیفته حسین میگه گره این کار فقط به دست بابا حل میشه . حسین میگه الان باید بخاطر آینده مهمت قهر بزاری کنار بری با بابا آشتی کنی کریم میگه باشه باهم میرن . (کریم حسین میرن تو ماشین هستند خبر ندارن که بایرام میدونه مهمت از ماکسیرا نیست) کریم میگه چطوری به بابا این قضیه رو بگیم حسین میگه یه قرار نهار بزاریم بعد آروم آروم بهش بگیم حسین زنگ میزنه به بایرام میگه بابا منو کریم دلمون واست تنگ شده میخوایم با شما نهار بریم ماهی بخوریم بایرام میگه بریم فقط صبر کنید من بیام ماهی انتخاب کنم .بایرام پیش خودش میگه آقا کریم تا اینجا تونستی با بابات قهر بمونی کسی که نمیتونه بابایی مثل منو دوست نداشته باشه بره بمیره بعد یادش میفته به گذشته ها زمانی که کریم کوچیک بوده گلدون سهیلا رو شکسته بودن کریم و حسین اومده بودن پشت در حسین میگفته تو بگو کریم میگفته تو بگو . کریم حسین تو رستوران هستند که بایرام میاد کریم میخواد تعریف کنه که نمیتونه میگه حسین تو بگو من برم توالت حسین دستشو میگیره شروع میکنه به تعریف کردن همین اولشو میگه یهو میگه کریم تو ادامه بده من برم توالت .

بایرام میگه من همچیو میدونم میخواستم ببینم عرضه دارین یه چیزیو درست تعریف کنین حالا برین رفع حاجت کنین تا خودتون خراب نکردین کریم میگه بابا چطور ؟! بایرام میگه یعنی من متوجه نمیشدم مادر نوه من کیه من از همون اول همچیو فهمیدم . حسین به کریم اشاره میکنه که دست بایرام ببوسه اونم همین کارو میکنه ازش میخوان که برگرده خونه . بایرام میاد خونه سهیلا و بقیه میان استقبالش خدیجه یهو میگه بچه چند سالشه ؟بایرام میگه ای خدااا هرچی به ذهنت میرسه رو فوری نگو . صبح میشه کریم زنگ میزنه به فیلیز داد و بیداد میکنه .حسین میاد گوشی از دستش میگیره میگه این کار با دادو بیداد حل نمیشه بایرام میگه این کارو به ما بسپار حلش میکنیم ماهر میره دیدن فیلیز فیلیز میگه احضاریه فرستادم برای کریم ماهر میگه چرا این کارو کردی خودتو تو دردسر میندازی اونا مهمت به تو نمیدن که نورگل تو آشپزخونه میشنوه پیش خودش میگه یه کاری کنم باهات آقا ماهر که دیگه هوس نکنی حال فیلیز و بگیری . کریم و حسین بایرام با کل وکیلای شرکت جلسه میزارن در مورد دادگاه مهمت صحبت میکنن وکیلا میگن جلسه اول سعی میکنم خصوصی برگزار کنیم . ماکسیرا و زینب تو آشپزخونه هستند زینب به ماکسیرا میگه بنظر من تو بچه دوم بیار اینطوری جایگاهتو محکمتر میکنی ماکسیرا میگه حتما تو تجربه داری که میگی . زینب میگه به من بود من ده تا بچه میخواستم اما امکانات نیست الان که میخوایم از هم طلاق بگیریم اتاقامونم جداست جرن حسین بزور تو خونه نگه داشته نه من .

حسین جرن میبره بیرون پیاده روی ملکم بهار آورده بیرون پیش هم بدون اینکه حرفی بزنن روی صندلی می نشینند بهار و جرن بازی میکنن بعد میخوان خداحافظی کنن که حسین میگه خیلی دلم برات تنگ میشه ملک میگه کسی ازت نپرسید دلت تنگ میشه خودت بدونی کافیه . کریم تو حیاط نشسته . ماکسیرا تو تختخوابش که جم زنگ میزنه به ماکسیرا میگه اگه فکر کردی تلفن منو جواب ندی خلاص میشی سخت در اشتباهی .هر لحظه میتونم تو ماهیر بندازم زندان دو میلیون بده خلاص شو. ماکسیرا میگه باشه لعنت شده من بهت نگفتم جور کردم بهت زنگ میزنم دیر نمیکنم زود جور میکنم زنگ میزنم . ماهر از بار میاد بیرون مسته ماکسیرا بهش زنگ میزنه میاد گوشیشو برداره یهو به یه دختر خوشگل برخورد میکنه یه دل نه صد دل عاشقش میشه  ماهر تلفن جواب میده ماکسیرا میگه جم بهم زنگ زده دو میلیون میخواد باید سریع همو ببینیم باید حرفه ای تر عمل کنیم ماهر میگه باشه آدرس مسیج کن. بعد میره سراغ دختره اما پیداش نمیکنه. صبح میشه ماکسیرا و ماهر همو میبینن ‌ماهر به ماکسیرا میگه رئیس اینقدر جوش نزن جم و به من بسپار من حلش می کنم ماکسیرا میگه چطوری میخوای حلش کنی دو میلیون میخواد چیکار کنیم نگی که بریم بانک بزنیم ماهر میگه ای خدا مگه ما دزدیم زنگ بزن جم من حلش کردم همش تو این ساکه .ماکسیرا زنگ میزنه به جم میگه ما میایم . ماهر و ماکسیرا میخوان سوار آسانسور بشن که دوباره ماهر همون دختررو میبینه ماهر به ماکسیرا میگه تو برو من دو دقیقه دیگه میام بعد میره سراغ دختره میگه خیر باشه دیشب بخار شدی امروزم سر رام سبز شدی انگار داره یه اتفاقاتی برای ما دو نفر می افته دختره میگه خب بیفته چی میشه ماهر میگه شماره تلفنتو بده حله دیگه دختره هم شمارشو میده میگه من بورجین ام ماهر میگه باشه بهت زنگ میزنم الان باید برم کار فوری دارم بیزینس . ملک زنگ میزنه به حسین میگه شب بیا کافه میخوام یه غذای مخصوص درست کنم حسین میگه باشه میام . ماکسیرا و ماهر میرن محل کار جم . جم میگه ماکسیرا چطور اینهمه پول جور کردی تو بالشت قایم کرده بودی ماهر میگه ما قبل از اینکه پول بدیم میخوایم فیلم ببینیم جم میگه باشه پاپ کرونم بیارم ماهر میگه نه من شکم آوردم برای خودت بیار جم فیلم میزاره یهو فیلمی میاد که ماهر مسخره بازی درآورده

ماکسیرا میخنده جم میگه چطور ممکنه ماهر لپ تاپ جم ویروسی کرده . جم میگه چطور اینکارو کردی ماهر میگه موقعی که گرفته بودیم میخواستم پول بریزم حسابتون اون موقع بعد میگه ما آدمای منصفی هستیم دومیلیون دلارتم آوردیم کیف میده بهش جمم باز میکنه میبینه روزنامه باطلس خلاصه با ماکسیرا می خندن . ملک به کایا میگه امشب برو خونه ما با بهار بازی کن . ملک و حسین باهم تو کافه هستن دل میدن قلوه میگیرن . ماهر و بورجین تو بار هستن ماهر از شغل بورجین می پرسه اونم میگه من بازیگرم تا سپیده دم تو قایق باهم هستند . صبح میشه فیلیز و نورگل میان دنبال ماهر که باهم برن اولین جلسه دادگاه مهمت . ماهر میگه من با بورجین قرار دارم بریم صبحونه بخوریم فیلیزم ناراحت میشه بهش میگه بهم قول داده بودی کنارم باشی بعد میره . هالوک نیلای تعقیب میکنه نیلای میره کافه هالوک ملک و با بهار میبینه بعد یادش میفته که ملک داشته بچه رو میاورده بده هالوک یهو وسط راه پشیمون میشه بر می گرده .

بورجین و ماهر میرن کافه صبحونه بخورن نیلای میبینه ماهر با دوس دخترش اومده کلی ناراحت میشه کارای تابلویی میکنه  ماکسیرا هر چی زنگ میزنه به کریم جواب نمیده شب شده کریم میاد خونه میره پیش ماکسیرا میگه تلفنم جواب ندادم چون میخواستم رو رو صحبت کنیم قاضی درخواست تست دی ان ای کرده تا یه هفته دیگه باید انجام بدیم . ماکسیرا عصبانی میشه میگه نمیشه نمیزارم . میره از اتاق بیرون . ماکسیرا وقتی بر میگرده تو اتاق می بینه کریم خوابیده لباسهای مهمت بر میداره خود مهمت بر میداره سوار ماشین میکنه میره .

قسمت 23 اورجینال ماکسیرا ( 68 و 69 و 70 جم )

ماهر ماکسیرا رو میبره پیش کریم ماکسیرا کریم از دور می بینه که خوشحاله لیلی( پرستار) ممو بغل کرده دارن با کریم می خندن ماکسیرا عصبانی میشه به ماهر میگه بر گردیم من اینجا نمیخوام بمونم ماهر سوار ماشین میشه به ماکسیرا میگه جای تو اینجاست پیش شوهرت ما‌کسیرا هرچی داد بیداد میکنه اهمیتی نمیده میره ماکسیرا از پشت سنگ کریم اینارو میبینه چند ساعت میگذره خوابش میبره یهو کریم متوجه ماکسیرا میشه میاد بهش میگه گمشو از اینجا برو براچی اومدی گمشو از زندگی منو پسرم بیرون ماکسیرا ناراحت میشه گریه میکنه میدوه میره تو جنگل میخوره زمین بیهوش میشه کریم میبینه کیفش اینجاست میره دنبالش اما هرچی صدا میکنه جواب نمیده ملک زنگ میزنه به حسین میگه ماکسیرا و ماهر جای کریم اینارو پیدا کردن حسین میگه واقعا الان میام اونجا حضوری صحبت کنیم . ماکسیرا به هوش میاد کریم صدا میکنه کریم صداشو میشنوه میاد بغلش میکنه میبره بیمارستان دکتر عکس میگیره میگه چیزی نیست اما امشب باید تحت نظر باشی کریم به ماکسیرا میگه من میرم صبح میام دنبالت میبرمت فرودگاه .سهیلا اینا مزرعه هستند سهیلا ناراحته به زینب میگه بایرام نه زنگ میزنه نه زنگ میزنی جواب میده منو فراموش کرده .. به آیسل میگه یه زنگ بزن از جیلان بپرس ببین چه خبره .حسین زنگ میزنه به زینب میگه به مامان مژده بده ماکسیرا کریم و ممو رو پیدا کرده حالشون خوبه زینب به سهیلا میگه خوشحال میشه میگه خداروشکر. جیلان به آیسل میگه آردا اومده خواستگاری باده آقا بایرام قبول کرده عمه خدیجه میشنوه جیلان داره تلفنی صحبت میکنه میاد تلفن میگیره که نگه اما جیلان همه رو میگه موهای جیلان میگیره آیسلم میاد به سهیلا میگه اونم با آخرین سرعت خودش میرسونه خونه گوش آردا میکشه میگه شما دیگه خیلی روتون زیاد شده بایرام کجاست حسین میاد سهیلا میگه اون علی بی غم بابات کجاست حسین میگه رفته بیرون شام بخوره میگه با کی ؟حسین میگه نمیدونم نگففت سهیلا زنگ میزنه به هاتف میگه کجایید آدرس میگیره دوباره سوار ماشین میشه میره سراغ بایرام از قضا بایرام با یه زن و شوهر قرار داره که مرده میره دستشویی بایرام و زنه تنها روی میز نشستن که یهو سهیلا میاد به بایرام میگه خوش سلیقه ای برات آرزوی خوشبختی دارم بایرام میگه شوهر این خانوم اونور هستند الان میان سهیلا میگه تو بایرام جوهر بزرگی خودتو کوچیک نکن بعد میره

بایرام میاد خونه حسین میگه بابا مامان‌رفته مزرعه زنگ زدیم خوابیده بود. بایرام میگه سهیلا اومد شوهر زنه رفته بود توالت . دیگه کسی اسم سهیلارو تو این خونه نیاره فردام چند نفر برن مزرعه تنهاش نزارن . میخوام طلاقش بدم . کریم با ماکسیرا از بیمارستان میان بیرون تو ماشین ماکسیرا میگه بابات تقصیری نداره من همه اون کارارو کردم بابات گناه منو گردن گرفته کریم میگه اینو نگو باور نمی کنم اما توام برای اینکه فهمیدی به من نگفتی اندازه بابام مقصری دیگه حرفشو نزن که فکرشو می کنم چشام پر از اشک میشه . اما میتونی قبل از رفتن با محمد خداحافظی کنی . همه میرن مزرعه فقط باده و حسین خونه میمونن .کریم ماکسیرارو میزاره پیش ممو به ماکسیرا میگه وقتی محمد و دیدی لیلی میرسوندت من میرم دریا کریم میره قایق سواری ماکسیرا لیلی و رد می کنه ‌میره خودش میمونه کریم وقتی برمیگرده میبینه ماکسیرا و ممو خوابیدن شب میشه هنوز به ماکسیرا کم محلی میکنه یکم دوباره باهم بحث می کنن صبح میشه ماکسیرا میبینه کریم روی سنگا خوابش برده میره روشو بوس میکنه کنارش میخوابه یهو صدای گریه محمد میاد از خواب میپرن ماکسیرا محمد بغل میکنه کریم میگیره میبره تو دریا آروم میشه ماکسیرا و کریم همو می بوسن که یهو لیلی میاد میگه مثل اینکه همه چی درست شده محمد میگیره ماکسیرا و کریم باهم شنا میکنن .

ماکسیرا به کریم میگه بیا برگردیم خونه اونجا برای محمت بهتره کریم میگه آره خودم باید به کارای دانشگام برسم مثل گذشته نمیشه یه سری تغییرات میخوام تو زندگی بدم ماکسیرا میگه حالا که تا اینجا اومدم یه چند روز بگردیم بعد بریم کریم میگه باشه میرن برای ماکسیرا مایو بخرن ماکسیرا زنگ میزنه به بایرام میگه من هرچی به کریم گفتم .کار من بوده آیلین اجیر کردم باور نکرد الان میگه بر میگردم اما میخوام یه سری تغییرات میخوام تو زندگیم بایرام میگه نمیگفتی تقصیر منه بهش بگو مامان و بابات میخوان از هم طلاق بگیرن واقعانم میخوایم طلاق بگیریم اینطوری میاد کریم میاد ماکسیرا قطع میکنه . کریم ماکسیرا میرن غذا بخورن بعد میرن محمت میدن به لیلی میرن خودشون دو نفری گردش سوار قایق میشن یکم میگذره جو بینشون هنوز سنگینه کریم میگه خکش میگذره ماکسیرا میگه نه انگار تو مردی من اومدم گردش . بعد میرن تو یه چشمه شنا کنن کریم میگه چطور تونستی اینکار با من بکنی ماکسیرا میگه اگه من اینکار نمیکردم بی خانواده بی احساس عین یخ میشدی همونجا زندگی میکردی درست مثل آهن زندگی میکردی . کریم ماکسیرارو هول میده میگه پس تو آیلین کثافت گرفتی تو اینکارو کردی لعنت شده . ماکسیرا میگه اره من اینکارو کردم میخوای چیکار کنی هنوز خبر نداری چه کارا کردم بفهمی دیوونه میشی کریم میگه تورو همینجا میکشم راستشو بگو خلاصه یکم بزن بزن میکنن تو استخر لجن صاحبش میاد میگه آقای محترم اینجارو ترک کنید مزاحم بقیه شدید کریم میگه اینجا که کسی نیست ماکسیرا میگه باشه میریم بدتر اینجا لجن شدیم‌ دو تا تخم مرغ به خودمون میزدیم بهتر بود پولم میگیرن کریم میگه بیا بریم تو چشمه خودمون بشوریم میرن تو چشمه آبش سرده ماکسیرا غر میزنه میگه اینجا چه جایی مارو آوردی این گردش بود یا عذاب کریم میگه من میرم ماکسیرا گریه میکنه میگه تو با من مثل خدمتکارت رفتار کردی من اون موقع آیلین‌ گرفتم تو عاشقم نبودی منو تنها گذاشتی رفتی من عاشقت بودم من همچیو از صفر شروع کردم کریمومیاد بغلش میکنه . عید شده سهیلا خیلی ناراحت هم بایرام بخاطر بایرام هم بخاطر کریم که نیستن . داره گریه میکنه که یهو کریم دستشو میزاره روی شونه مامانش سهیلا برمیگرده میبینه کریم خوشحال میشه بغلش میکنه ماکسیرا میاد دستشو می بوسه

سهیلا هنوز ناراحته که یهو یه گله گوسفند میان تو حیاط خونه که پشتش بایرام میاد میگه بدون قربونی که عید نمیشه حسین میگه درواقع بدون بایرام جوهر عید نیست همه دستشو میبوسن کریم اما محلش نمیکنه بایرام میاد سهیلارو بغل میکنه باهم آشتی میکنن . ماکسیرا میگه بابا بایرام تو این قضیه کوچکترین گناهی نداره همه اینکارارو من کردم کریم بابات سعی داشته منو نجات بده همه چیو گردن گرفته . بایرام میگه ای خدا این دختر چقدر فداکاره چیکار میکنی جونم ما قهر و آشتی میکنیم تو چرا خودتو میندازی وسط میگه میخوام اسم دانشگاهی که میخوایم بزنیم بزارم کریم جوهر کریم میگه نمی خوام . بعد میگه ما چند روز تو هتل میمونیم بعد یه خونه میگیریم بایرام میگه چرا شماها برید من میرم مسافر خونه کریم میگه هرجور راحتی بایرام میره مسافرخونه با هاتف داره درددل میکنه میگه من از این پدرای سنتیم اما بخاطر محمد چیزی نگفتم وگرنه میگفتم هرچی میخوای بری گمشو برو نمیخواد هم برگردی .نورگل فیلیز وکیل گرفتن شکایت کردن علیه کریم و ماکسیرا برای گرفتن محمت. جم و زینب همدیگرو میبینن زینب میگه من دیگه نمیخوام ببینمت کم مونده بود بخاطر تو قاتل بشم اون زنه بمیره جم میگه نمیخوای شوهرتو پس بگیری زینب میگه راه منو تو از هم جداست میگه کینه تو تمامی نداره میره . نیلای میاد کافه ملک داره حساب کتاب میکنه نیلای میگه امروز هالوک تو بیمارستان منو دید نمیدونم قصدش از این کار چیه . ملک یادش میفته بهرسال ۲۰۱۴ وقتی با هالوک قرار داشته هالوک میگه ما خیلی منتظر بچه بودیم اما نشد زنم هنوز بیمارستانه ملک میگه متاسفم هالوک میگه وقتی پرستار نیلای از شما گفت یه لحظه اومیدوار شدم بچه چند ماهشه ؟ ملک میگه هنوز بدنیا نیومده . (ماکسیرا چون بهش تجاوز شده بوده بچه رو اصلا نمیخواسته هر روز گریه میکرده ملک برای اینکه با ماکسیرا بچش با نفرت بزرگ نکنه میخواسته بچه رو بده به هالوک . هالوک زنش زایمان میکنه بچه میمیره زنشم بخاطر ناراحتی زیاد چند ماه بیمارستان بوده نیلای هالوک و ملک آشنا میکنه که بچه ماکسیرا رو بدن به هالوک که آخرین لحظه ملک پشیمون میشه زن هالوک هم خودکشی میکنه ) .

قسمت 22 اورجینال ماکسیرا ( 65 و 66 و 67 جم )

آیلین میره خونه کریم اینا تا میخواد بگه که همه اینا زیر سر ماکسیرا بوده بایرام نمیزاره میگه کار من بود . بایرام به آیلین میگه اینی که من میگمو میگی من تورو اجیر کردم چند ماه بعد ماکسیرارو فرستادم دنبال تو بعد یه چک مینویسه بهش میگه اگه اینی که من میگم و بگی تا آخر عمرت سالی یدونه ازاین چکارو میگیری . کریم ممو رو بر میداره میره . ماکسیرا میاد خونه حسین براش تعریف میکنه چی شده . دو هفته گذشته ماکسیرا تو کافه خودش نشسته خیلی ناراحت و غمگینه . کریم و ممو یه کلبه کنار دریا گرفتن همونجا زندگی میکننه . بایرام و حسین همه فرودگاهها رفتن اما کریمو پیدا نکردن نمیدونن کجا رفته . سهیلا با بایرام بحث میکنن بایرام میگه هرکی میخواد بره مجبور نیست بمونه سهیلا و عمه خدیجه زینب میرن مزرعه . کریم یه پرستار برا ممو گرفته که پرستاره یه دل نه صددل عاشق کریم شده . ماهر خاله امینه رو از بیمارستان میاره نورگل و فیلیز هم اومدن خونش استقبالشون فیلیز میگه مارفتیم همچیو به بایرام گفتیم ماهر میگه من میرم بخوابم خیلی خستم . حالم از رنگ سفید بهم میخوره نورگلم لباس سفید پوشیده میگه از بس تو بیمارستان پرستار دیدم برای اون میگم . میره از در پشتی میره زنگ میزنه به ماکسیرا میگه باید ببینمت خبرای بدی برات دارم تو یه کافه همدیگرو میبینن ماهر میگه بایرام قضیه محمد فهمیده . ماکسیرا میگه چطور چرا چیزی به من نگفت . ماهر میگه آروم باش بایرام فهمیده محمد فیلیز بدنیا آورده. بایرام اینارو صدا زده گفته بیاین بشینن باهم حرف بزنن اینام رفتن همچیو تک تک گفتن ماکسیرا شوکه میشه میگه نه نمیتونه فهمیده باشه من خیلی واسه اینکار تلاش کردم بلند میشه گریه کنان میره خونه جلوی در خونه خواهرش بایرامو میبینه بایرام میگه سوار شو بریم میرن یه رستوران قشنگ ‌ . ماکسیرا همش گریه میکنه میگه بابا قضیه فیلیز فهمیدی . بایرام میگه دلیلی برای گریه کردن نیست من از همون اول میدونستم محمد تو بدنیا نیاوردی احمق که نیستم ماکسیرا میگه چطور بابا . میگه وقتی بچه تازه بدنیا اومده بود به کریم نشونش دادی کریم عین گوسفندا نگاه میکرد وقتی فیلیز اومد اون حرفارو گفت من هرچی لازم بود گفتم .(بایرام به فیلیز میگه درست تو بچه بدنیا آوردی دخترم اما مادر اون بچه تو نیستی این قضیه برای خانواده من تموم شدس به نورگل میگه شما کافی بود بیاید از من بپرسید نیاز نبود خودتو تو زحمت بندازی ).

ماکسیرا میگه بابا شما خودتونو واسه من سوزوندی بایرام‌میگه خیالت راحت باشه نمیزارم دست اون زن به محمد برسه اما خانواده نباید چیزی بدونه میدونی که سهیلا تحمل این چیزارو نداره . ماکسیرا میگه یعنی از دست من عصبانی نیستی بایرام میگه معلومه که عصبانیم گرچه کارات دیگه منو متعجب نمیکنه وقتی تو تونستی اون برگه هارو از مفید بگیری خب نو مو هم میتونی بگیری بیاری . ماکسیرا میگه پس واسه همینه اینکارو کردی . بایرام میگه ماکسیرا تو برای من خیلی باارزشی تو نوه منو از دست اون زن نجات دادی آوردی معلوم نبود اگه دست اون می موند یا بچه رو مینداخت یا اینطرف اونطرف میندات یه مست میشد بلایی سر می آورد یا اونایی که می آورد خونه یه بلایی سرش می آوردن . یه روزم از طرف مرکز نگهداری میومدن بچه رو میبردن بدون‌اینکه بگه بابا پدر بزرگ من ازت ممنونم که نومو آوردی بایرام میگه میری کریم و نومو میاری ماکسیرا میگه کریم نمیخواد منو ببینه بایرام میگه من نمیدونم ولی وقتی تو کارایی به اون سختیو انجام دادی اینم میتونی فقط در این صورته می بخشمت . ماکسیرا میگه باشه بایرام بغل میکنه . کریم و پرستارممو لیلی میرن یه هتل میگیرن برای استادایی که کریم میخواد باهاشون کار کنه جلسه رو تو اون هتل بزارن . جم زنگ میزنه به ماکسیرا میگه اگه دومیلیون لیر ندی همه فیلما میزارم تو اینترنت ماکسیرام میگه وقت بده پول جور کنم . میره کافه ماهرم اونجاست به ماهز میگه جم بهش زنگ زده میگه من نگران خودم نیست نمیخوام تو بری زندان ماهرم میکه آروم باش فکرشو نکن اول باید کاری که بابا بایرام گفته رو انجام بدیم .

سهیلا اینا تو مزرعه ان سهیلا صد جعبه گوجه گرفته میخواد رب درست کنه زینب میگه مامان دیگه بسه کمرم گرفته میگه حالا میخوام فردا سیر بگیرم  (اعصابش خورده سرشو با کار گرم میکنه اما رس آیسل و زینب کشیده) ماهر به ماکسیرا میگه تنها راه اینکه بفهمیم کریم کجاست باید ایمیلشو چک کنیم ماکسیرا میگه رمزشو نداریم ماهر میگه کاری نداره امتحان میکنیم آدرس ایمیل ماکسیرا میگه بعد تاریخ تولد ممومیزنن ایمیلش باز میشه میفهمن یجا هتل رزرو کرده . به ماکسیرا میگه فردا کریم قرار بره به این هتل برو‌ ساکتو جمع کن بریم . نیلای به ملک میگه آقا هالوک (همونی که ملک میخواسته بچه رو بده بهش اما نداده ) رفته بیمارستان سراغ مارو گرفته . آردا میره خواستگاری باده میگه اومدم سنت پیامبر بجا بیارم جورابشم پاره س بایرام میگه فرض کن قبول کردیم این باده ما خیلی خوب میخوره

این باده ما خیلی خوب میخوره خرج لباس و مدرسشم هست اینارو چیکار میکنی . آردا میگه من غیر از عشق چیزه دیگه ای ندارم که بدم جیلان ناراحت میشه میره طبقه بالا . فیلمشو میزارم براتون . لیلی پرستار ممو کلی برای کریم عشوه میاد اما کریم محل نمیزاره . ماکسیرا و ماهر میرن آدرس کریم پیدا می کنن اما ماکسیرا میخواد بره پیش کریم که یهو میبینه لیلی ممو بغل گرفته کریم بهش لبخند میزنه خیلی حالش گرفته میشه به ماهر میگه کریم با یه نفر دوست شده چقدرم شاد هستند . برگردیم من نمیرم پیششون . ماهر ماشین سوار میشه میره هرچی ماکسیرا دادو بیداد میکنه با خودش نمیبره . ماکسیرا میره پشت سنگ قایم‌ میشه از دور نگاشون میکنه چند ساعت میگذره یهو خوابش میبره کریم میاد بالاسرش بهش میگه از اینجا گمشو برو نمیخوام ببینمت ماکسیرام گریه کنان میدوه میره وسط جنگل یهو پاش گیر میکنه به یه چیزی میخوره زمین بیهوش میشه کریم میبینه کیفشو نبرده میره دنبالش هرچی میگرده صداش میکنه پیداش نمیکنه .

قسمت 21 اورجینال ماکسیرا ( 62 و 63 و 64 جم )

فیلیز زنگ میزنه به ماهر میگه خاله امینه نیست تو پارک بودیم یهو دیدم نیست همه جارو گشتم اما نبود ماهر میگه حتما از دست شما خسته شده رفته یه نفر زنگ میزنه به ماهر میگه ساعت آمپول زدن مامانتون داره میگذره میدونید که مشکل جدی پیش میاد واسه چشم و دست و پاش مشکل جدی پیش میاد ماهر میگه شما کی هستید ؟ میگه ماکسیرارو بده بیا مامانتو بگیر .ماکسیرا میگه کی بود چی میخوان ماهر میگه رئیس میخوان که تورو بفروشم وگرنه نمیزارن خاله امینه آمپولشو بزنه .دوباره زنگ میزنن بهش میگن باید بیای به آدرسی که بهت میدیم هر روز یکی کارایی که با ماکسیرا کردین و بگی صداتو ضبط کنیم هر یه اعترافی که بکنی یه آمپول به امینه میزنیم .

ماهر گریه میکنه میگه رئیس چیکار کنم مجبورم وگرنه امینه میره تو کما ماکسیرام گریه میکنه میگه هرکاری لازمه بکن منم بودم همین کارو میکردم ماکسیرا میگه با این همه کاری که انجام دادیم یه روزی خلاصه یه اتفاق بد برامون میفتاد ‌به ماهر میگه اول از چیزای سبک شروع کن به گفتن یکم وقت بخر من تا فکر کنم . ماهر میره . ماکسیرا بهش زنگ میرنه به ماهر میگه چطوری من میتونم حرفای تور بشنوم ماهرم بهش میگه الان یه مسیج بهت میدم که توضیح داده . باده از مسافرت یه هفته ای که رفته بود میاد آردا میاد استقبالش میگه کجا بودی باده ام عصبانی میگه من برای هیچکس مهم نیستم آردا میگه شب بیا پایین باهم صحبت کنیم . بایرام میاد به خدیجه میگه سهیلا کجاست میگه تو آشپزخونه س برای افطارم نیومد چرا تو قیافس بایرامم میگه اونو دوستاش برای افطار دعوت کرده بودن واسه همین بود نیومد سحرم نیومد خدیجه به بایرام میگه بایرام تو هنوز داری تو این سن با اینو اون لاس میزنی بایرام میگه نه لاس نیست دکتر گفته این هیجانات کوچیک واسه قلب خوبه فیلیز زنگ میزنه به ماهر میگه رفتم خونه خاله امینه نیست ماهر میگه خاله امینه رو دزدیدن من دارم میرم ببینم چی میخوان فیلیز قطع میکنه زنگ میزنه به نورگل میکه آبجی زود دور بزن بیا آیلین فعلا ولش کن خاله امینه رو دزدید. نورگل میگه باشه زنگ میزنه به ماهر میگه پول خواستن ما حلش میکنیم فقط خاله امینه رو بگیر . حسین به بایرام میگه میخوام کافه ای که ملک توش کار میکنه رو بخریم دوتا خواهر مشغول میشن ملک بخاطر من از کار و زندگیش افتاد اومد اینجا بایرامم میگه فکر خوبیه فقط به نام ماکسیرا بگیر که شک نکنه حسین میگه من تحقیق کردم کمال صاحب کافه بخاطر وام سنگینی که گرفته نمیتونه قسطاشو بده یه پیشنهاد خوب بدیم قبول می کنه .

بایرام به کریم میگه بیا اینکارو کنیم تو میری کافه رو میخری به ماکسیرا هدیه میدی میگی دوست دارم دوتا خواهر باهم شغل مشترک داشته باشن کریمم میگه باشه .
ماهر میره سر قرار آدمای جم میان روسرش چیزی میکشن میبرن ‌پیش جم . جم یه دوربین گذاشته روبروی ماهر هرچی ماهر بگه رو ضبط کنه به ماهر میگه هر اعترافی که کنی یه آمپول به مادرت میزنیم ماهرم میگه روزی که با یه پاکت پول اومدی بیرون من پولاتو زدم جمم میگه هر دروغی که بگی یک ساعت آمپول مامانت دیر میشه با ماکسیرا نقشه کشیدی ؟ماهر میگه اره . جم میگه باید همین الان پولی که ازم زدید بااضافش بهم برگردونی . ماهر میگه باشه مشکلی نیست فقط یه کامپیوتری چیزی بیارین لب تاپ جم میارن ماهر پولو میریزه. ج میگه برای امروز کافیه . فردا همین ساعت همون جا خوبه همچیو بخاطر بیاری . ماکسیرا شیر میبره اتاق زینب یه دستگاه کوچولو میزاره زیر پاتختی زینب که تلفناشو شنود کنه . کریم به حسین میگه با کمال صحبت کردم راضی شده کافشو بفروشه اونم فهمید از اون خیری به ملک نمیرسه حسین میگه از منم خیری بهش نمیرسه کریم میگه یعنی چی داداش برو دنبال زندگیت حسین میگه وضعیت جرن خوب نیست همش توهم میزنه آدم خیالی تو ذهنش درست کرده نمیتونمم از مادرش جداش کنم بهش وابستس مجبورم فکر دخترم باشم کریم میگه جرن بزرگ میشه همه اینا یادش میره تو به فکر خودت باش که یهو بایرام درو باز میکنه کریم حسین نگاش میکنن بایرام میگه یجوری نگاه میکنید که انگار مملکت روسرتون خراب شده بایرام کریم میان خونه . بایرام میبینه باده ناراحته میگه چی شده باده میگه مامانم حامله اس دارن بچه دار میشن میخوات خانواده تشکیل بدن تمام روز در مورد بچه صحبت میکردن داداش گوندز همش میگه بچه پسر باشه این کارو میکنیم .. اصلا از کارنامه من نپرسیدن حتی مامانم نپرسید بعد میره که بره طبقه بالا سهیلا میگه باده خانوم تو بچه این خانواده ای بیا با من بریم آشپزخونه سوپ هم بزنیم . بایرام پیش خودش میگه این سولیش هر روز داره منو متعجب میکنه آخه گوندز از کارنامه میخواد بدونه چی کنه اون فقط فکر غذاست

حسین با ملک قرار میزاره میگه روحیه جرن خیلی بهم ریخته این حوادث اخیر روش تاثیر گذاشته دیگه حتی نمیخوام یکاری کنم که تو خطر بیوفته ملک میگه جرن این دنیای دروغی که می خوای درست کنی باور میکنه؟ بچه ها حس قوی دارن . حسین میگه پیش مادرش باشه حالش خوبه . حسین میگه رابطه ما دیگه به جای باریک کشیده شده ملک میگه تو نفس من شدی منو از تاریکی بیرون کشیدی منم نفست میشم تور از این وضعیت بیرون میکشم حسین میگه نمیتونی بهش میگه تو خودت مادری منو درک میکنی . جم به زینب زنگ میزنه ماکسیرام داره گوش میکنه زینب میگه جم چیکار کردی مردم از نگرانی جم میگه برای روز اول شروع خوبی بود زینب میگه مواظب باشید زنه نمیره خدایی نکرده جم میگه انگار برام مهمه بمیره که بمیره تا موقعی که من کارم تموم نشده زنده بمونه بد بمیره زینب میگه جم چرت و پرت نگو یه تار موی زنه نباید کم بشه . کریم میاد ماکسیرا مجبور میشه قطع کنه .کریم و ماکسیرا میرن بیرون ماکسیرا به بهانه توالت به ماهر زنگ میزنه بهش میگه من فهمیدم زینبم دستش تو اینکاره من این قضیه رو تا فردا حلش میکنم فقط تو برای من زمان بخر من بازم ازت معذرت میخوام ماهر میگه رئیس من به تو اعتماد دارم . کریم و ماکسیرا بستنی میگیرن میرن خونه ملک دیدن کایا ملک تو اتاقه حال روز خوبی نداره چون با حسین بهم زده به ماکسیرا میگه حسین منو نخواست بعد بهش میگه برو من نمیخوام کریم متو تو این حال ببینه . باده هم میاد پایین پیش آردا ‌. آردا میگه بیا بریم تو آشپزخونه یه کیک بخوریم کسی نیست همه رفتن بیرون باده میگه داداش حسینم خونست آردا میگه اشکال نداره چیزی نمیشه جیلان برای آردا غذا میاره باده و آردا رو میبینه عصبانی میشه حسادت میکنه غذارو میندازه زمین . رو پله ها میشینه گریه میکنه بایرام از بیرون میاد که یهو باده و آردا از در پایین میان بیرون بایرام میگه باده اونجا چیکار داشتی باده میگه هیچی جیلان میگه باده داشت آردا رو میبوسید باده میگه دورغ میگه چرا چرت و پرت میگی بایرامم گوش آردا رو میگیره میگه این چه غلطی بود کردید . هاتف میره پیش بایرام بهس میگه آردا قسم میخوره میگه موزیک گوش میکردیم حتی دستم به دستش نخورده . بایرام میگه ما خونه زندگیمون دست تو امانت دادیم . هاتف میگه استعفای منو قبول کنید بایرام میگه قبول نمیکنم برو این قضیه رو تمیزش کن . هاتف میره . حسین به بایرام میگه بابا نمیخوای بخاطر موزیک گوش دادن بچه ها که عقدشون کنی نه ؟ بایرام میگه دیوونه ای معلومه که عقد نمیکنم ببینیم قضیه چیه

حالا که ماه رمضونه کارا سبکه این جزو لیست چیزایی که نگرانشم طولانیه . حتی توام جزو لیست چیزایی هستی که من نگرانشم هاتف میره با آردا میگه بایرام میگه این قضیه رو باید تمیزش کنی باید با باده ازدواج کنی آردا گریه میکنه میگه عمو من چرا باید با اون ورپریده ازدواج کنم ؟اون ناراحت بود من فقط دو کلمه باهاش حرف زدم این یه کابوسه آیسلم با دمپایی افتاده به جوون جیلان میگه این چه دروغی بود گفتی سهیلا میگه بسه بچه معذرت خواهی کرد میره به بایرام راستشو میگه تموم میشه . حسین میاد میگه بابا تصمیمشو گرفته باده و آردا باید ازدواج کنن (به سهیلا چشمک میزنه یعنی که داریم اذیتشون میکنیم) باده گریه میکنه جیلانم از یه طرف گریه میکنه باده میگه من نمیخوام ازدواج کنم بایرامم یواشکی داره میخنده  . صبح میشه کریم ماکسیرارو میخواد ببره کافه رو بعنوان کادو بده بهش ماکسیرام میخواد بره بانک عجله داره ولی مجبوره با کریم بره میدن جلو کافه میگه اینجارو برای تو گرفتیم با خواهرت کار کنی ماکسیرام میگه فهمیدم این کار داداش حسینه چون میدونه اگه به اسم حسین باشه ملک قبول نمیکنه . ماهرم دوباره میره پیش جم اعتراف کنه . ماکسیرا جلو کافه پیاده میشه به کریم میگه تو برو من خودم حلش میکنم وقتی کریم میره ماکسیرا فوری میره بانک(کپی برگه هایی که از مفید گرفته تو گاوصندوقشه ) آیلین به کریم زنگ میزنه میگه استاد من اومدم کریم میگه کجایی آیلین میگه کی صحبت کنیم . کریم میگه خبرت میکنم. نورگل با فیلیز با بایرام قرار گذاشتن همدیگر تو کافه میبینن فیلیز همچیو برای بایرام تعریف میکنه .

ماکسیرا میره به زینب برگه هارو نشون میده بهش میگه اگه تا یک ساعت دیگه خاله امینه رو آزاد نکنی به وکیلم میگم این برگه هارو تو کل دنیا پخش کنه زینب میگه باشه میگم کجاست ماکسیرا میگه خودتم با من میای . کایارو بر میدارن میرن .کریم به آیلین میگه من آدرس خونمون میفرستم سوار تاکسی شو بیا اونجا صحبت کنیم . سهیلا زنگ میزنه به ماکسیرا میگه اون دختره آیلین بود که به کریم تهمت زده بود بهش تجاوز شده الان اینجاست بنظرم نرید آرایشگاه برگردید خونه بهتره . حال امینه خوب نیست هنوز جم زنگ نزده که آمپولشو بزنن . کایا میاد در و میشکنه کسی پیش امینه هست و میزنه زینب آمپول امینه رو میزنه .بعد به ماکسیرا میگه زنگ بزن به وکیلت . ماکسیرا میگه اول باید فیلمهای ضبط شده ام بدی . زنگ میزنه به جم بهش میگه نقشه عوض شده این کارو متوقفش کنید جم میگه چی بر میگرده پشت به ماهر که ماهر با یه چیزی میزنه تو سر جم

گوشیو از دست جم میگیره به زینب میگه خودم میکشمت ماکسیرا گوشی از زینب میگیره به ماهر میگه حال خاله امینه خوبه مادرت میارم خونه ماهرم میگه نگران فیلما نباش من حلش میکنم رم دوربین بر میداره یه لگد جانانه هم به جم میزنه میره . ماکسیرا خاله امینه میبره خونه ماهرم رم با دندونش خورد میکنه خاله امینه کایارو بغل میکنه میگه این قهرمان منه . ماکسیرا و زینب دارن میرن خونه که جم زنگ میزنه میگه تو فکر کردی خودت زرنگی من یه دوربین دیگه گذاشته بودم یه تیکه از فیلمی که ماهر اعتراف کرده بود میفرسته که ماهر میگه فیلیز حامله شد کریم بهش گفت باید بچه رو سقطش کنی زینبم میشنوه میگه چی کریم یه بچه دیگه داره (یجورایی دلش برای ماکسیرا میسوزه ) ماکسیرا گوشیو پرت میکنه میگه بلا دیگه بسه خسته شدم وقتی نمیشه نمیشه دیگه زینب میبینه حال ماکسیرا خرابه میبرتش صندلی عقب خودش رانندگی میکنه . میرن خونه بایرام تو تراس منتظر ماکسیرارو چقدرم بد نگاش میکنه آیلین همچیو گفته کریم مهمت برداشته رفته .

قسمت 20 اورجینال ماکسیرا ( 59 و 60 و 61 جم )

ماهر ،فیلیزو نورگل همراه خاله امینه میان استانبول تو ماشین آیلین زنگ میزنه به نورگل بهش میگه با من کار داشتین نورگل میگه اره من خیلی دنبال شما بودم میخوام شمارو ببینم آیلین میگه هر چی میخوای تلفنی بگو چون من تو قرعه کشی سفر به دور دنیا دراومده بخاطر همین نمیتونم صحبت کنم نورگل عصبانی میشه میگه این سفر از کجا دراومد آیلینم میگه به شما چه ربطی داره قطع میکنه آیلین پیش خودش میگه تا کی بایدفرار کنیم باید با کریم رودرو حرف بزنم خدا لعنت کنه من چطور قاطی این کثالت کاری شدم . ماکسیرا تو بیمارستانه دوسش میاد میگه داداش نمیخای کاری کنی یه پلیس هم چیزی نگفتی جم میگه من میخوام حسین بکشمش همینطوری چشماشو بست شلیک کرد دوسش میگه زینب خونریزی مغزی کرده بیمارستانه جم میگه باید کاری کنم جوهرها حملشون شروع کردن اول من بعد زینب امروز فرداس دوباره بیان سراغم بایدیه خونه برام پیدا کنی منو از اینجا ببری یه دکتر مطمئن پیدا کن ادامه درمان نگتو خونه انجام میدم دوسش میگه باشه ماهر به فیلیز میگه شما خاله امینه رو ببرین هتل من برم یکم چیزی بخرم میام پیاده میشه زنگ میزنه به ماکسیرا میگه باید همدیگرو ببینم آلارم قرمزه فوری باید همدیگرو ببینیم ماکسیرا میگه باشه همو تو کافه میبینن ماهر میگه آیلین پیدا کرده کم مونده بود بره پیشش ماکسیرا میگه آروم باش من به همه این چیزا فکر کردم به آیلین گفتم خانواده کریم یه وکیل داره به اسم نورگل میخواد تورو پیدا کنن چون میخوان خبرهای مربوط به گذشته کریم از موتور جستجوگر گوگل پاک کنند برات میخوان پرومده باز کنن میندازنت اون تو ماکسیرا میگه این بلا در برابر بلاهایی که سرم اومد چیزی نیست جریان زینب تعریف میکنه بعد میگه داداش حسین رفت به چیز جم شلیک کرده ماهر میکه چیز چیه ؟ماکسیرا میگه اون دوتا چیز دیگه . ماهر میگه چی ؟ ماکسیرا میگه ماهر به من رسیدی احمق شدی چیز دیگه ماهر میفهمه .. میگه عجب خانواده ای داری منم یکم به داداش حسینت دورغ گفتم یعنی چی میشه
حسین و کریم از بیمارستان میان خونه حسین میره طبقه بالا با جرن سر بزنه کریم از وضعیت زینب میگه که زینب خونریزی مغزیش کم بود بدون جراحی برطرف شده اما باید یه هفته تحت نظر باشه بعد مرخص میشه باید فشار و کلسترولشو چک کنه وزنشو کم کنه باید از استرس و تنش دور باشه بایرام میگه همه اینایی که گفتی به زینبم میاد  سهیلا میگه باید زینب بیاریم پیش خودمون نمیتونیم اینطوری تو هتل ها رهاش کنیم بچه کوچیک داره باده میگه مامان اونا دارن از هم طلاق میگیرن چطوری بیاد تو این خونه کریم میگه اصلا نمیشه هنوز کارایی که کردرو فراموش نکردم سهیلا میگه خوبه دیگه فردا از ماهم میخواید اینطوری مراقبت کنید کریم میگه ماکسیرا کجاست سهیلا میگه رفته بدوه کریم میگه چی بدوه ؟! باده میگه داداش من تورو دیدم فکر میکردم مثل اورپایی بودی اما تو خیلی امل شدی یه به خودت تو آینه نگاه کن خیلی عوض شدی بابام با اینکه سنش از تو خیلی بیشتره اما فکرش خیلی بازتره بایرام میگه اره من همیشه اینطوریم کریم میگه باده فقط یجا یادم بنداز بکشمت ماکسیرا میاد خونه کریم میره دوش بگیره آیلین به کریم پیام میده استاد من حتماباید ببینمت در رابطه با موضوعی صحبت کنم ماکسیرا میبینه پیام پاک میکنه آیلینم بلاک می کنه .نیلای به ملک میگه کایا داره حالش بهتر میشه میخوان از بیمارستان مرخص کنند باید دوره نقاهتشو تو خونه استراحت کنه نمیتونیم تووخیایون ولش کنیم از بچگی باهم بزرگ شدیم ملک میگه باشه بیارش خونه اما حق نداره به بهار نزدیک بشه . کریم به ماکسیرا میگه میخوام برم برلین برای کارای شرکت چون داداشم درگیر کارای زینبه من باید برم به کارای دانشگامم یه سرو سامونی بدم . کریم به بایرام میگه میخوام یه دانشگاه بزنم بایرام اولش داد میزنه بعد کریم میگه میخوام اسمشو بزارم دانشگاه وقفی بایرام جوهر  بایرام خوشش میاد . شب شده کریم میخواد بره به ماکسیرا میگه این راهی که دارم میرم خیلی واسم مهمه دارم میرم چیزایی که از دست دادمو دوباره بدست بیارم میدونی که منو از اون دانشگاه بیرون کردن الان میخوام برم اونارو بیارم اینجا تا باهم کار کنیم بخاطر همین خیلی واسم مهمه ماکسیرا کریم راهی میکنه میره . آیلین به ماکسیرا زنگ میزنه میگه ما از کشتی پیاده شدیم بابام مریض شده میخوایم برگردیم خونه یه زندگی آروم داشته باشیم من تصمیم گرفتم همچیو به استاد کریم بگم تو قول دادی کسی مزاحم ما نشه ماکسیرا میگه تو به من اعتماد کن .

آیلین میگه من دارم برمیگردم برلین اگه اونجا کسی مزاحم من و خانوادم بشه قول میدم هم تو هم ماهر سوختید همچیو میگم قطع میکنه . ماکسیرا پیش خودش میگه آفرین ماکسیرا دختررو از دست نورگل نجات دادی الان افتاده تو دست کریم . زنگ میزنه به ماهر میگه آیلین همچیوم میخواد به کریم بگه ماهر میگه صبح بیا باهم صحبت کنیم الان دارم میرم پارتی فکرم آزاد بشه .

کریم برلینه آیلین زنگ میزنه به کریم میگه خداروشکر استاد شمارو پیدا کردم پیام هم براتون گذاشتم جواب ندادید الانم با شماره مادرم زنگ زدم برای اینکه سابقتونودرست کنید نیازی به پرونده سازی برای من نیست راههای دیگه ای هم هست تورو خدا به وکیلتون نورگل بگین دست از سر من برداره کریم میگه چی میگی من متوجه نمیشم آیلین میگه استاد من باید شمارو ببینم همچیو توضیح میدم کریم میگه باشه یه قرار میزارم همدیگرو ببینیم . ماهر زنگ میزنه به ماکسیرا میگه آیلین با کریم صحبت کرده ماکسیرا غش میکنه یه هفته میگذره زینب از بیمارستان مرخص میشه مفیدم از زندان آزاد میشه زینب میگه منو ببر خونه بابام حسین میگه مامانم اجازه نمیده گفته ببرمت خونه جرنم اونجا راحتره میرن خونه همه خوش آمد میگن . سهیلا حسین میکشه کنار بهش میگه جرن همش جاشو خیس میکنه یه پتو گرفته چسبیده به اون همش گریه میکنه افسردگی گرفته ببرش دکتر طبق اون حرکت کن . مفید میاد دیدن زینب ماکسیرا میبینه میگه حساب کارایی که کردی باید پس بدی عمه کلی خوش آمد گویی میکنه باده آروم تو گوش ماکسیرا میگه عمه رسما داره با مفید لاس میزنه بایرام به مفید میگه دیگه دردسر نمیخوایم بزاریم بچه ها و نوهامون تو آرامش باشن زینب باباشو میبینه خیلی خوشحال میشه . دوستای جم همش ماهرو تعقیب میکنن ازش عکس میگیرن . جم به زینب زنگ میزنه میگه بخیر بگذره بعد میگه ماکسیرا حسین شیر کرده بهش دروغی گفته من بهش تجاوز کردم اونم بهم تیر زد اما ایندفعه یکاری میکنه همه کاراشون میریزم وسط زینب میگه هرکاری میخوای بکن فقط به حسین کاری نداشته باش میگه قول نمیتونم بدم . ماهر امینه رو می برن خونه جدیدش . همه رو میز افطار هستند که کریم یهو میاد خیلی سرسنگین با همه برخورد میکنه با ماکسیرام سرد برخورد میکنه بعد میگه خستم میرم بخوابم . ماکسیرا میره پیشش میگه چرا اینطوری چیزی شده کریم میگه بخاطر زینبه . اما همچنان با ماکسیرا سرده . نیلای کایا رو میبره خونه کایا میگه اینقدر هوس مانتی کردم ملک درست کنه ملکم محل نمیذاره میره بیرون نیلایم به کایا میگه من راضیش میکنم برات درست کنه میره پیش ملک بهش میگه گناه داره ببین چقدر دلش میخواسته که زبون اومده ملک میگه باشه برای شب درست کنیم نیلای زنگ میزنه به ماهر میگه تو مانتی خیلی دوست داشتی ماهر میگه اره میگه پس شب بیا ما داریم درست میکنیم ماهر میگه حتما برای مانتی میدوم فقط با یه دوست میام نیلای حالش گرفته میشه میگه خانوم یا آقا ماهر میگه چه فرقی میکنه

نیلای میگه اخه میخوام ببینم دستمال سفره آبی بزارم یا صورتی ماهر میگه خانوم نیلای میگه باشه . به ملک میگه ببین زود تورش کردن من شانس ندارم جم به زینب زنگ میزنه میگه یه خانومی پیش ماهر که انگاری خیلی براش مهمه زینب میگه اره من یه نقشه ای دارم . کریم به ماکسیرا میگه آیلین بهم زنگ زد حرفای عجیب غریبی میزد میگفت وکیل به اسم نورگل باهاش تماس گرفته تو خبر داری ماکسیرا میگه نه من نمیدونم . بایرام تو کلوپ دوباره نورگل میاد پیشش سهیلا میاد میبینه اما به روی خودش نمیاره دوباره میخواد بره که نورگل میبینه که به بایرام میگه میشه منو تا خیابون پایینی برسونی بایرام میگه باشه سهیلا یه نگاهی میکنه بایرام میگرخه ماهر و ماکسیرا باهم قرار میزارن در مورد آیلین صحبت می کنن که فیلیز زنگ میزنه میگه با خاله امینه تو پارک بودیم که یهو خاله امینه ناپدید شده ماهر گوشی قطع میکنه که یه نفر ناشناس زنگ میزنه میگه مادرت دست ماست اگه میخوای کاری که ما میگیم باید انجام میدی ماکسیرا میگه کی بود ماهر میگه ریس میخوان تورو بفروشم .

قسمت 19 اورجینال ماکسیرا ( 56 و 57 و 58 جم )

ملک به حسین میگه بیا بریم بهار برداریموبریم خونه صحبت کنیم ماهر تو اتاق نورگل شنود گذاشته هر کی زنگ میزنه به نورگل ماهرم میشنوه ماهر زنگ میزنه به ماکسیرا میگه رئیس این شغال جای آیلین پیدا کرده همین امروز فرداس بره سراغش . ماکسیرا میگه یکم حواسشون پرت کن من بلیط بدم دستشون از اونجا برن . کریم میاد پیش ماکسیرا بهش میگه از قیافت معلومه یه کارایی داری میکنی ماکسیرا میگه نه گناهمو الکی نشور بایرام داره آماده میشه که بره افطاری . ملک و حسین تو خونه هستند ملک برای حسین تعریف میکنه که برای ماکسیرا چه اتفاقی افتاده میگه ماکسیرا کوچیک بود همیشه دختر دردسر سازی بود مادرم مریض بود بابامم که هیچ وقت تو حال خودش نبود سالهای سختی پشت سر گذاشتیم اما ماکسیرا زبرو زرنگ بود خیلی با سختی دانشگاه استانبول قبول شد یکسال از درس خوندنش میگذشت که رفت سرکار بابای جم ماکسیرا گذشت سرکار همش کار میکرد تابستونام نمیومد فقط عید اونم دو روز اومد روستاد خیلی هیجان داشت فیلم میره به گذشته ((ماکسیرا به ملک میگه با یکی آشنا شدم قصدش خیلی جدیه به اسم جم پسر صاحب شرکتیه که اونجا کار میکنه اونم درس میخونه موقعهایی که بیکاره به باباش کمک میکنه ملک میگه کجا دیدی که یارو بیاد با کارگرش ازدواج کنه دوروز باهات میگرده ولت میکنه بعد میگه تو که عاشق کریم بودی چی شد میگه کریم سالهاست دیگه نمیاد روستا رفته برلین . ملک بهش میگه باید مواظب خودت باشی کار احمقانه ای نکنی )) ملک دوباره تعریف میکنه که سال دوم هم درس میخوند هم کار میکرد یه روز برای اینکه کارشو تموم کنه اضافه کاری گرفت فیلم دوباره میره به قبل((تو شرکت کسی نیست همه رفتن عایشه به ماکسیرا میگه تو میمونی ماکسیرا میگه آره یکم دیگه میمونم کارم تموم کنم عایشه میره ماکسیرا کارش تموم میشه میخواد بره که یهو میبینه جم مست با یه دختره از تو آسانسور میاد بیرون بهش میگه این زنه کیه ؟شما اینوقت شب اینجا چیکار میکنی ؟زنه میگه خدا لعنتت کنه جم زنه میره . ماکسیرا میگه چه خبر شده جم تا دیروز داشتی از عشق من میمردی میخواد بره که جم جلوشو میگیره بهش میگه کجا خوشگله ماکسیرا میگه تو چه کثافتی هستی جم چندتا زنو تو دست خودت میچرخونی ؟ جم بزور میبرتش بهش تجاوز میکنه . ماکسیرا گریه میکنه پیش خودش میگه باید با من ازدواج کنی روزی که ازدواج کردی بعد من خودم تورو میکشم تقاص کاری که با من کردی و پس میدی جسدتو میدم سگ

دوباره ملک ادامه میده میگه خواهر بی عقل منم برای اینکه انتقام بگیره شروع کرد به نقشه کشیدن که باهاش ازدواج کنه بعد بکشتش باور میکنی . حسین میگه باور میکنم بهش اعتماد کرده بوده حتما جم برای اینکه این اتفاقا فراموش بشه گذاشته رفته ملک میگه دقیقا همینطور . بعد چند ماه عایشه بهش خیر میده جم بر گشت آدرس جایی که با دوستاش رفته رو به ماکسیرا میده اما میگه خیلی مواظب باش .

ماکسیرا میره جم پیدا میکنه جم میگه تو هنوز اون مسله رو با خودت حلش نکردی ماکسیرا فیلم بازی میکنه میگع مجبور نیستیم اونکارو کنیم من و تو میتونیم باهم زندگی درست کنیم جم . جم میگه همچی اتفاقی نمیفته روی پیشانی من چی نوشته ؟ ماکسیرا میگه مگه تو عاشق من نبودی جم الان دیگه نمیشه مجبورم این بچه رو بدنیا بیارم دیگه وقتش گذشته جم میگه گمشو برو وگرنه میکشمت من بهت نگفتم منو قاطی نکن خودت برو حلش کن  ماکسیرا عصبانی میشه میگه واقعا ببینم بابات بشنوه چی میگه همین نظر داره . جم یدونه میزنه تو گوش ماکسیرا میگه دیگه از کنار منم رد نشو وگرنه میکشمت جم اونو کوچیک میکنه از خودش میرونه کافی نبود دوستاشو میفرسته که بزننش واسه اینکه بچشو بندازه میبرنش یه حای خلوت تو شکمش لگد میزنن . حسین خیلی ناراحت میشه میگه ملک بهت قول میدم این موضوع نباید کریم اصلا بفهمه اصلا .. ملکم میگه توام قول بده کاری نکنی به خودت آسیب بزنی حسین میره . ملک زنگ میزنه به ماکسیرا از اتفاقاتی که افتاده میگه ماکسیرام‌عصبانی میشه میگه کاش به داداش حسین نمیگفتی . بایرام میره افطاری زنگ به حسین میزنه میگه چرا نیومدی میگه من کار دارم نمیام نورگلم از مدیره کلوپ میره خودشو با حسین نزدیک کنه نشسته شالش افتاده زمین که بایرام میا شالش میندازه روی شونش اینجاست که با بایرام آشنا میشه بایرامم که حیض حسین هاتف میفرسته سراغ زینب گوشی از زینب میگیره فیلمی که روی گوشیش هست پاک میکنه . خودشم میره سراغ جم به چیز جم شلیک میکنه حسین میاد خونه سهیلا و عمه رفتن یه جای دیگه افطاری . زینبم عصبانی میشه میاد خونه سراغ حسین میگه چه کاسه ای زیر نیم کاسته یکم دادبیداد میکنه یهو حالش بد میشه چشاش چپه میشه میفته روی زمین میبرنش بیمارستان . به سهیلا زنگ میزنن میگه برو سراغ جرن تو هتل . نورگل به بایرام میگه شما داداش بزرگه حسین آقایین میگه نه من باباشم خلاصه گرم میگیرن هرچی از خونه زنگ میزنن تلفنش جواب نمیده بیصدا کرده .

بایرام و سهیلا و کریم پیش حسین تو بیمارستانن منتظرن زینب از اتاق عمل بیاد بیرون . ماکسیرا تو خونه اس باده بهش میگه تو اینترنت همه جا خبرش پخش شده جم با تیر زدن . میگن کار طلبکاراشه یبارم به پاش چاقو زده بودن بدهی قمار زیاد داره . ماکسیرا میفهمه کار حسین بوده پیش خودش میگه واای داداش حسین چیکار کردی . میره بیمارستان میره پیش حسین بغلش میکنه میگه همش تقصیر منه حسین میگه دیگه اجازه نمیدم کسی تورو گناهکار جلوه بده . کسی نباید از این موضوع چیزی بفهمه . تو خانوادمو از دست مفید نجات دادی منم اینطوری قرضمو ادا کردم .ماکسیرا میره دیدن ملک کلی هم سرش دادبیداد میکنه میگه تو به چه حقی بدترین تجربه زندگیم برای حسین تعریف کردیم زینب بیمارستان همچی طبق خواسته تو شد ملک میگه اگه نمیگفتم طور دیگه ای در موردت فکر میکردن ماکسیرا میگه من خودم حلش میکردم … بایرام میره دیدن مفید بهش میگه دخترت بیمارستانه بخش مراقبت های ویژس مفید میگه داری دروغ میگی دخترم‌مرده الکی میگی بایرام زنگ میزنه به کریم میگه گوشی ببر از جایی که زینب بستری شده تماس تصویری بگیر کریم به یه پرستاره میگه اونم میره تماس تصویری برقرار میکنه به مفید نشون میده اونم باور میکنه.خاله امینه کسیه که ماهر تو بچگی بزرگ کرده ماهر خیلی دوسش داره قند داره ماهر و فیلیز با اسرار با خودشون میارن استانبول .

قسمت 18 اورجینال ماکسیرا ( 53 و 54 و 55 جم )

فیلیز بچه رو از جیلان میگره بغلش که یهو ماکسیرا از راه میرسه میبینه کریمم چشمش میخوره به فیلیز شوکه میشه میدوه سمتش بچه رو میگیره میده به جیلان میگه ببرش خونه فیلیزم سر کریم داد میزنه میگه نمیتونی بچمو از من بگیری ماکسیرا سوار ماشین میشه میره حسین قضیه رو میفهمه کریم میگه فیلیز میخواسته بچه رو بندازه ماکسیرا نگذاشته حتی من بچه رو بردم دوباره به فیلیز اما اون آورد گذاشت جلوی در و رفت . حسین به کریم میگه ماکسیرا چرا همچی دروغیو به ما گفته رسما به شعور ما توهین کرده مامان بابا همه رو به بازی گرفته من نمیتونم از همچی قضیه ای بگذرم . خدیجه برای ماه رمضون میاد خونه بایرام همه خوراکیای روستام جمع کرده آورده آردا خدیجه رو میبینه میگه خانوم اشتباه اومدی فروش وسایل روستا دو کوچه پایین تره خدیجه میگه چرا چرت و پرتدمیگی من با فروش وسایل روستا چیکار دارم خدیجه میگه وسایلارو ببر بالا آردا میگه نبابا روی پیشانی من نوشته حمال (هنوز نمیدونه خواهر بایرامه ) خدیجه میگه ای خدا الان دادمیزنم میگم آتش سوزی که یهو نگهبانا میان دستشو بوس میکنن خوش آمد میگن آردا میگه باز گند زدم  خدیجه با بایرام یکم حرف میزنن ماکسیرا میاد خونه ناراحته میره بالا خدیجه میگه این چرا برای من قیافه گرفته  زینب پیش وکیل عکس هایی که از حسین و ملک گرفتن نشون میده میگه اینا برای دادگاه طلاق بدرد میخوره وکیلم میگه آره خیلی بدرد بخوره .

نورگل زنگ میزنه خونه کریم اینا جیلان میگه با ماکسیرا کار دارن همه هم دارن نگاه میکنن ماکسیرا جواب میده نورگل میگه میخوایم اون پولی فیلیز گرفته بود بر گردونیم فیلیز از اشتباه گذشتش پشیمونه ماکسیرا میگه باشه من یه شماره حساب میدم شما فقط بگین بابت چی بریزین تو این حساب بعد قطع میکنه الکی به همه میگه یکی از مشتریای آژانسه . کریم میاد به ماکسیرامیگه به داداش حسینم گفتم همه چیو اینکه محمد بچه فیلیزه ماکسیرا ناراحت میشه میگه چرا گفتی کریم میگه من از این دروغ خسته شدم باید باهاش درمیون میزاشتم . حسین تو تراس ماکسیرا میره پیشش میگه داداش حسین جون اونم میگه من داداش تو نیستم میره ماکسیرام گریه میکنه .سحر شده کریم به ماکسیرا میگه بیا بریم پایین سحر تو خونه ما خیلی باحاله بیا بریم ببین کریم میره اما دم در میشنوه ماکسیرا دعا میکنه میگه خدای خانواده خوبی سر راهم قرار داد منو از اینا جدا نکن من خیلی درد و سختی کشیدم کاری کن همیشه کنارشون باشم کریمم میشنوه .

ماکسیرا زنگ میزنه به ماهر میگه ببخشید خونه خواهرم بهت بی ادبی کردم بیا باهام صحبت کنیم ماهر میگه شوهرت نیاد روی سر ما خراب بشه میگه نه خارج از شهر. ماهر میخواد بره دیدن ماکسیرا که یهو میشنوه نورگل دنبال آیلینه (همون همکلاسی کریم که تو دانشگاه به کریم تهت زده بود اخراجش کردن ) ماهر میشنوه . ماهر به ماکسیرا میگه نورگل دنبال آیلینه میگه میفهمم عاشقی اما تا شوهرت یه چیزی میگه سریع دوستتو نفروش . ماکسیرا میگه من تورو نفروختم من به کریم گفتم نمیتونی به من بگی با کی دوست باشم با کی دوست نباشم . ماهر میگه باشه . بعد میگه قضیه آیلینو چیکار میکنی ماکسیرا میگه باید وقت بدی بهم فکر کنم ماهر میگی وقتی نیست رئیس . دوست جمم داره از ماکسیرا و ماهر عکس میگیره. ماهر میگه کپی برگه ها دست منه من چیکار کنم ماکسیرا میگه من چی بدونم یکاریش کن میگه رئیس برو بانک یه گاوصندوق بگیر از این به بعد مدارک دستمون بود بزاریم اونجا . حسین میره دیدن زینب بهش میگه تو هر چقدر میخوای میتونی ازما پول بگیری اما خونه رو نمیتونی زینب میگه اونجا جایی که جرن بدنیا اومده میخوام تو همون خونه ام بزرگ بشه .. عکاسه همش دنبال ماهره ازش عکس میگیره . ماکسیرا میره دیدن ملک تو کافه یهو حسین میاد ماکسیرارو میبینه با ملک و کمال میره . دوباره جم عکسایی که از ماکسیراوو ماهر گرفته رو به زینب نشون میده زینب یادش میفته که اون مامور قلابی که اومد برگه هارو گرفته ماهر بوده ‌میفهمه همه اینا زیر سر ماکسیرا بود بسیار خشمگین میشه نگاهای سنگین حسین به کریم و خصوصا ماکسیرا تمومی نداره . کریم به حسین میگه ممنونم به بابا چیزی نگفتی حسین میگه فقط به خاطر محمد نگفتم . کریم به ماکسیرا میگه بیا چند روز بریم مزرعه تا این عصبانیتا بخوابه . ماکسیرا تو تراس نشسته که بایرام میاد بهش میگه امروز بیا شرکت کار این سمینار رو ردیف کن حسین میگه نمیخواد من اینکارو دادم به یه شرکت دیگه انجام بده این کار ماکسیرا نبود بعد میره . ماکسیرا میگه اره باباجون من خودم به داداش حسین گفتم بده به یه شرکت دیگه توروخدا ازش عصبانی نشین سرش داد نزنین . زینب به جم پیشنهاد پول زیاد میکنه در عوض ازش میخواد هرچی راجب ماکسیرا میدونه رو بگه . جم میگه بزار فکرامو کنم خبر میدم روز بعد طلبکاراش میرزن سرش پاشو چاقو میزنن تهدیدش میکنن که یا پول مارو میاری یا جونتو میگیرم .جم میره پیش زینب بهش میگه پولو پیش میگیرم اما اطلاعات خوبی میدم مثلا اینکه ماکسیرا دوست دخترم بوده زینب میگه الان زنگ میزنم بانک .

کایا حالش خوب نیست میفرستنش مراقبت های ویژه . زینب هرچی که جم میگه رو ضبط میکنه جم میگه ماکسیرا دوست دخترم بود حامله شد گیر داد ازدواج کنیم منم شوتش کردم بیرون . زینب میگه این چیزایی که به من گفتی جلوی حسینم میگی میگه آره هر کاری بخوای میکنم‌ جم میره. زینب زنگ میزنه به حسین میگه فوری باید ببینمت خبر مهمی برات دارم . کریم و ماکسیرا با محمد میرن مزرعه . حسین میاد زینب فیلمی که از جم گرفته رو به حسین نشون میده حسین که عصبانی بود از ماکسیرا مثل کوه آتشفشان فوران کرد . زنگ زد به ملک گفت هرجا هستی میخوام بیام ببینمت کار دارم ملک سوار ماشینش میکنه فیلمو نشون میده ملک عصبانی میشه میگه ماشین نگه دار . حسین داد بیداد میکنه میگه الکی گفت بهش تجاوز شده خجالت کشیده به ما بگه تو چه خواهر بیشخصیتی داری ملکم میخوابون زیرگوشش .

قسمت 17 اورجینال ماکسیرا ( 50 و 51 و 52 جم )

ماکسیرا و کریم تو رستورانن فیلیز و خواهرش و ماهر روی یه میز دیگه نشستن ماکسیرا همش فکرش درگیره ناراحته کریم بهش میگه میخوای از اینجا بریم جای دیگه ماکسیرا میگه نه میخوام برم خونه دلم برای محمد تنگ شده کریم دست روی صورت ماکسیرا میکشه میگه ناراحت نباش حلش میکنم فیلیز میبینه عصبانی میشه حسودی میکنه ماهر میگه پس چی انتظار داشتی اینا ازدواج کردن بعد میگه تو قصد گرفتن محمد یا کریم .فیلیز میگه هر دوتاشون از اون زن میگیرم . بایرام و سهیلا و باده دارن شام میخورن سهیلا همش به بجای خالی زینب و جرن نگاه می کنه گریه میکنه . بایرام میگه این احساساتتو ده دقیقه قبل از غذا ده دقیقه بعدغذا نشون بدی اشکال نداره اما موقع غذا نه  باده میگه بابا تو چقدر بی احساسی فقط به فکر خوردنی بایرام میگه من از خونه بیرونشون کردم بچه ام دادم بغلش گفتم برو تقصیر منه بعد میره سراغ سهیلا دلداریش میده زینب زنگ میزنه به جم میگه من گذشته رو فراموش کردم میخوام باهات آشتی کنم باهم کار کنیم ما دشمن مشترک زیاد داریم جم میگه باشه اگه به توافق برسیم چرا که نه فردا همدیگرو ببینیم .

حسین میاد خونه بایرام میگه واقعا میخوای طلاق بگیری حسین میگه این چه سوالیه بابا معلومه . بایرام میگه برای آخرین بار پرسیدم چون من نوه مو ‌میخوام بگیرم حسین میگه بابا بچه جاش پیش مامانشه نمیتونی بگیری بایرام میگه اینطوری نمیشه جرن بدون آیسل جیلان سهیلا باده آردا هاتف نمیتونه بمونه یکم با حسین داد بیداد میکنن کریم و ماکسیرام از راه میرسن ماکسیرا میره سراغ محمد بغلش میکنه محمد گریه میکنه ماکسیرام باهاش گریه میکنه کریم میاد محمد میگیره میگه داره دندون در میاره بخاطر اینه بی قراری میکنه بهش دندونیشو میده میبینه هنوز ماکسیرا داره گریه میکنه میگه به تو چی بدم آروم بشی انگشتش میکنه تو دهن ماکسیرا میگه بیا اینم دندونی لثه توام بخارونیم ماکسیرا میخندونه . صبح میشه نیلای و ملک دارن از خونه میان بیرون نیلای از ملک جدا میشه میره ‌سرکار ملکم بهار میزاره تو کالسکه میره حسین هم از دور داره نگاه .میکنه . آردا به جیلان میگه بیا یه سلفی صبح بگیریم مثلا اینجا حیاط خونمونه . بعد میزار تو اینترنت جیلان میگه چی نوشتی آردا میگه نوشتم من و خانومم صبح تو حیاط خونمون داریم کیف میکنیم جیلانم یه لبخند ملیحی میزنه باده میبینه میاد میگه تو این جمله ای که نوشتی میدونی چندتا دروغ داره آردا میگه حساب پس گرفتن پولدارارو تمومی نداره ‌تو ام یاد گرفتی .

باده میگه معلومه این بدبختای دوربرتو چطوری گول میزنی آردا یه عکسم از باده میگیره زیرش مینویسه دختر باغبونمون فرم مدرسه پوشیده باده میبینه میگه تیکه تیکه ات میکنم وایستا . کریم ماکسیرا که عین طناب تو رختخواب بهم گره خوردن از سر و صدای باده اینا بیدار میشنحسین ملک تعقیب میکنه ملک تو کافه کار می کنه حسینم پیش خودش میگه ملک بخاطر من کارت به اینجا رسید هم باید تو کافه کار کنی هم بچه داری کنی بعد از اونجا میره . سر میز صبحانه باده همش میخواد بگه آردا باهاش چیکار کرده اماهمه حرفشو قطع میکنن سهیلا میگه من نمیزارم جرن با نامادری بزرگ بشه منظورش ملکه از سر میز بلند میشه میره. بایرام میگه اگه با خواهر تو ازدواج میکرد که خوب بود خوشگلم هست کریم میگه بابا شما دخالت نکنید بایرام میگه برای تو دخالت کردیم بد شد وگرنه هنوز تو برلین پیش اون فاحشه فیلیز بودی ماکسیرا میگه فاحشه نگو الان شده شاهزاده خانوم دیشب دیدیمشو کریم میره بایرام میگه مگه کریم اونو نفرستاد آلمان پس اینجا چیکار میکنه ماکسیرا میگه شما از کجا میدونید؟ بایرام میگه پرداختیارو چک میکردم دیدم کریم برداشت داشته . ماکسیرا پیش خودش میگه این بابا بایرامم برای خودش شغالیه تا الان پس من این ماه ها شانس آوردم چطور نفهمیدم حسابارو چک میکنه . بایرام میگه دیروز نتونستم جلوی سهیلا خوب ازت تشکر کنم چه خوب که تو هستی تو عروسم شدی چه خوب که واسه کمک کردن خودتو انداختی جلوی زینب اون برگه هارو واسم آوردی اینو بدون که تا وقتی که عمر دارم و نفس میکشم کسی بهت حرف بزنه با من طرفه تو امانتی باباتی پیشم . ماکسیرا میگه میدونم شما به من خانواده دادی که من اصلا نمیتونستم صاحبش بشم بدون اگه کوتاهی هم کردم منو ببخش بایرام میگه تو تاج سری تو واسم پسرم آوردی یه نوه دادی عین پهلوون کریم و آدم کردی تو باعث شادی این خونه شدی بقیشم دیگه مهم نیست بعد میگه عشق پدرشوهر عروس همینقدر کافیه من دیگه باید برم مواظب سهیلا باشه ممکنه بهت گیر بده صبوری کن . ماکسیرا بایرامو راهی میکنه میره . بعد هر چی به ماهر زنگ میزنه جواب نمیده پیش خودش میگه فکر کنم با اعتماد به تو بزرگترین اشتباه و کردم. سهیلا و آیسل و ماکسیرا دارن دلمه میپیچن ماکسیرا همه دلمه ها رو میپیچه .

سهیلا و آیسل و ماکسیرا دارن دلمه میپیچن ماکسیرا همه دلمه هارو مثل جیگر زلیخا میپیچه سهیلا میگه این چه وضع دلمه پیچیدن یاد بگیر دلمه پیچیدن خیلی مهمه ماکسیرا میگه هرجورم بپیچیم آخرش خورده میشه یهویی آردا جرن میاره میگه زینب خانوم جرن آورد دم در چند ساعت میمونه اینجا بعد میاد میبره . ماکسیرام میگه من وقت ورزشم شده میرم . نیلای و ملک یه خونه پیدا کردن خوششون اومد اجارش کردن . کایا با یه چرخ داره کارتن جمع میکنه حالش خوب نیست همش سرفه میکنه . ماکسیرا میره هتل سراغ ماهر اما از اونجا رفته نیست . ماهر میخواد به ماکسیرا زنگ بزنه که نورگل خواهر فیلیز میاد پیشش میشینه بهش میگه خواهرم بهت خیلی اعتماد داره بهم گفته که بارها از تو کوچه و خیابون جمعش کردی بردی درمانش کردی . ماهر میگه آره ما دوستای خیلی قدیمی هستیم اما هنوز میکروب تو خونش هست مواظبش باش نورگل میگه براچی اجازه دادی فیلیز بچه رو بده به ماکسیرا؟ ماهر میگه مگه من بابای فیلیزم دختر بزرگیه به من چه که بچه رو داده؟ خودش پول گرفت بچه رو داد . بعد میگه چرا یه مدت از کنارش تکون نمیخوری ماهز میگه خودش از من خواست بیام استانبول پیشش بهش کمک کنم براش خونه پیدا کنم میگه پیش خودت حرف زدیم تو کمد حرف نزدیم که نورگل میگه اصلا پیش خودت رویا پردازی نکن اجازه نمیدم از فیلیز استفاده کنی من تمام حسابشو کنترل میکنم این ارثی که بهش رسیده آخرین شانسه فیلیزه نمیزارم آدمایی مث تو حیف و میلش کنن. ماهر میگه کار خوبی میکنی ..خواهرشی اونم به یه خواهر نیاز داره . نورگل میگه میبینم که حرفای خوب میزنی چند شب پیش مخشو زدی اعتمادشو جلب کردی اما چه فحشایی هم به جون خریدی . منو متعجب کردی . ماهر میگه من کاری نکردم که از اعتمادش پشیمون بشه ماهمینطوری باهم حرف میزنیم ناراحتم نمیشیم . سالهاست پارانوئید داره خودش میگه خودشم باور میکنه مثل اینکه پارانوئید تو شما ارثیه .

ماهر به ماکسیرا زنگ میزنه ماکسیرا صدای زنگ گوشیشو نمیشنوه جواب نمیده ماهر میگه آه رئیس هم زنگ میزنی هم جواب نمیدی . زینب میره دیدن جم به جم میگه یه نفر بزار حسین تعقیب کنه وقتی ملک و دید ازشون عکس بگیره جمم میگه باشه من اینو بهت مدیونم . زینب میره جرن از سهیلا میگیره سهیلا میگه جرن تند تند بیار اینجا زینب میگه همین یه بچه برام مونده میخواین اینم ازم بگیرین … بعد میره ماهر دوباره زنگ میزنه به ماکسیرا آیسل به کریم میگه گوشی عروس خانوم اینجا مونده همشم زنگ میخوره کریم گوشیو بر میداره جواب میده ماهر میگه میخوام با ماکسیرا صحبت کنم اونم میگه من شوهرشم از این به بعد گوشیشو من جواب میدم تو با ماکسیرا هیچکاری نداری دیگه ام زنگ نزن ماهر میگه باشه قطع میکنه ماهر میگه درسته میگن عاشق عقل نداره تو تودردسرش ننداز من دیگه باهاش کار ندارم کریم با خودش میگه من چیکار کردم بعد گوشی میره میده به ماکسیرا میگه ماهر زنگ زده بود در مورد کار حرف بزنه من فکرکنم اخراجش کردم ماکسیرا میگه اشکال نداره کریمم میگه من غذا نمیخورم میخوام کار کنم ماکسیرا میگه باشه از اتاق میره بیرون بعد یاد گذشته ها میوفته . سهیلا روی تخت ناراحته بایرام میاد پیشش بهش میگه نوت اومد میگه اره عین مهمون اومد و رفت من عین یتیما راهیش کردم بایرام میگه میخواستم نومو بگیرم بیارم تو این خونه به کریم گفتم اونم کلی چیز بارم کرد دیگه خسته شدم تو این خونه ، شیطانه میگه بزار برو سهیلا با عصبانیت میگه یه لحظه ام‌ نمون برو بایرام میگه ببین این چیزاست که ازدواج آدمو بد میکنه بعد نگید تقصیر مرد است . تموم روز کار میکنیم ‌میام خونه آرامش داشته باشیم مگه هست؟ نه .

نیلای به ملک میگه قهرمان من ماهر اون منو از دست داداشم‌ نجات داد ملکم میگه شب دعوتش کن خونه جدیدمون غذاهای خوشمزه بپزیم براش نیلایم میگه باشه ملک میگه کمال قراره بیاد بهار ببریم مهدکودک جدیدش . حسین از دور داره میببنه که ملک سوار ماشین کمال شد رفت . حسینم پیش خودش میگه توام فرصت از دست نده . ملک زنگ میزنه به ماکسیرا. ماکسیرا خیلی خوشحال میشه میگه آبجی جون دلم برات تنگ شده یه زنگ نزدی مردم از نگرانی ملک میگه از بابای اون زن ترسیدم الان بهار بردم مهد کار دارم خونه دارم اوضام روبراهه شب بیا باهم صحبت می کنیم. #ماکسیرا میگه باشه حتما میام .نیلای زنگ میزنه ماهر دعوت میکنه اونم میگه باشه میام .وکیل زینب میاد بابت طلاق از حسین کلی شرط و شروط گذاشته .

زینب کلی شرط و شروط گذاشته واسه طلاق یکیش خونه ای که الان زندگی میکنن میخواد (به اسم حسین ) حسین و کریم کلی داد و بیداد میکنن بایرام آرومشون میکنه میگه به هر حال پرونده طلاقه باید بشینیم به توافق برسیم باید چیزی بدیم همینطوری که نمیشه . ماکسیرا زنگ میزنه به کریم میگه خواهرم بهم زنگ زده برای خودش خونه گرفته ماهم شب برای شام دعوت کرده کریم میگه من نمیتونم برای شام بیام امشب دوتا از همکلاسیای دوره دانشگام اومدن هر دوشون استادن شب میخوام واسه شام ببرمشون بیرون . میگه اما تو آدرس واسم بفرست من ساعت ده میام . فیلیز بازم کلی خرید کرده خواهرش میگه تو به اندازه کافی خرید کردی اینقدر پولاتو خرج نکن تو میخوای اون خلع درونتو با خرید کردن پر کنی به بکر آینده بچت باش . نیلای کلی به خودش رسیده در میزنن میدوه با شوق و ذوق در باز کنه که میبینه ماکسیراس کلی حالش گرفته میشه ماکسیرام کلی چیز خریده برای بهار ملک یه جعبه بزرگ میده دست نیلای . دوباره در و میزنن نیلای با جعبه در و باز میکنه میبینه ماهر ماهرم دست گل میزار روی جعبه ماکسیرا میگه توام دعوتی خوبه ؟!ماهرم دست گل میزار روی جعبه ماکسیرا میگه توام دعوتی خوبه ؟!

ماکسیرا به ماهر میگه چرا زنگ نمیزنی . ماهر میگه زنگ میزنم جواب نمیدی شوهرت جواب میده همش سرزنش میکنه مسیج چرت و پرت میدی بعد میگه من همش پیش فیلیز بودم نمیتونستم جلوی اونا زنگ بزنم ملک میاد با ماکسیرا روبوسی میکنن بعد میگه کریم کجاست ماکسیرا یهو میگه ای واای اصلا کریمو یادم رفته بود ماهر زود از اینجا برو کریم نبینتت ماهر میگه بروبابا من‌میخوام غذا بخورم من اینجا دعوت شدم ملک میگه ماکسیرا چرا چیزی شده ؟ ماهر میگه این یه شوهر دیوونه داره نمیخواد منو اینو باهم ببینه ملک میگه اونوقت چرا ؟ ماهر میگه تو کلاس ما دو تا دانش آموز بود که همیشه همدیگرو اذیت میگردن استاد جاهاشون عوض کرد الان جریان ما شده ماکسیرا میگه ببخشید آبجی ما یه مساله مهم با هم داریم باید حلش کنیم بعد ماهر بلند میکنه میرن تو اتاق . نیلایم همش حرص میخوره میگه چرا همه چی باید برای این باشه ملک میگه چی میگی یکم مثل خانومای محترم باش ‌کلیپشو میزارم براتون اینجا ماکسیرا دل ماهر و میشکنه بهش میگه بهت اعتماد ندارم . ماهر غذا میخورن کلی از غذاها خوشش میاد تشکر میکنه میخواد بره ‌که در و میزنن نیلای میگه همسایه هان میره در و باز کنه که میبینه داداش دیوونشه (داداش نیلای رفته چاقو گذاشته زیر گلوی همکار نیلای آدرس خونشو گرفته بود )

موهای نیلای گرفت چاقوم تو دسش ماهر بازم یه کتک مفصل میزنه زنگ میزنه به آدماش میگه بیان اینو ببرین همونجایی که بوده ماهر میخواد بره که کریم میاد میگه اینجام حسابی شلوغه گل میده به ملک به ماکسیرا میگه تو ماشین منتظرتم خیلی سر سنگین .

ماکسیرا و کریم تو ماشین دارن میرن خونه ماکسیرا میگه مگه من میگم با کدوم دوست برو با کدوم نرو من دخالت نمی کنم اما تو ..‌ کریم میگه باشه از این به بعد دخالت نکن . ملک میره بیرون قدم بزنه میشینه روی صندلی حسین میاد کنارش میشینه دستشو میگیره می بوسه اون آدمی که جم اجیر کرده ازشون عکس میگیره صبح میشه همه میرن مزرعه روز تولد ماکسیرام هست اما کریم نیست ماکسیرا ناراحته فکر میکنه کریم یادش رفته یهو آیسل و سهیلا کیک میارن ماکسیرا سورپرایز میشه بعد میگن شمع فوت کن آرزو کن اونم همین میاد آرزو کنه کریم چشمش با دست میگیره میگه آرزوت برآورده شد من اومدم کریم کادو براش بلیط تعطیلات گرفته بایرام بهش شمش طلا میده.

ماکسیرا داره میره زمین بسکتبال پیش کریم در حال رانندگی که یهو کایارو میبینه که با یه چرخ در حال کارتن جمع کردنه ماشینو نگه میداره پیاده میشه میگه داداش کایا این چه کاریه این چه حال روزیه کایا میگه از اینجا برو من قاتل شدم توام تو دردسر میوفتی ماکسیرا میگه نه تو خوبی تو کار بدی نکردی بعد بهش دست میزنه میگه تو مریضی از تب داری میسوزی سوار ماشین شو ببرمت دکتر میگه ارابه چی میشه میگه اونو ولش کن من یکی برات میخرم زنگ میزنه به نیلای میگه داداش کایا رو پیدا کردم تب داره حالش اصلا خوب نیست نیلایم میگه بیار بیمارستان. کایارو بستری میکنن . زینب میره دنبال جرن جم عکسایی که از ملک و حسین گرفته رو میفرسته زینب عصبانی میشه میگه حدسم درست بود جوهرها کارتون تمومه سهیلا میاد بهش میگه حالا بیا بالا کسی نیست خونه پسرا رفتن بسکتبال . زینب میگه نه نمیان جرن و بفرستین پایین . حسین و کریم با یه گروه دارن بستکتبال بازی میکنن جیلانم محمد بغل کرده دارن نگاه میکنن که یهو فیلیز و نورگل میان پیش جیلان میشینن فیلیز به جیلان میگه چه بچه نازی میتونم یکم بغلش کنم اونم محمد میده بغل فیلیز ماکسیرا میاد محمد بغل فیلیز میبینه شوکه میشه از اینورم کریم یهو چشمش میخوره به فیلیز اونم میدوه سمت فیلیز حسینم میاد .

قسمت 16 اورجینال ماکسیرا ( 47 و 48 و 49 جم )

ماکسیرا میره پیش ماهر میگه به کریم گفتم برگه ها دست تو میاد ازت میگیره بعد میگه ماهر من تا همینجا میتونستم دیگه نمیتونم خواستم خانوادم درست کنم خواستم کریم یکم منو دوست داشته باشه خواستم پیش منو بچم باشه اما همش الکی بود اون هیچ وقت منو دوست نداشت هیچ وقتم دوست نخواهد داشت از هیچ فرصتی برای ناراحت کردن من دریغ نمیکنه من ذره ای براش مهم نیستم ماهر میگه چی شده بیا بریم کافه یکم حرف بزنیم ماکسیرا میگه نمیشه هر کاری میکنم نمیشه قلبم اینقدر درد میکنه میگه خودت بقیه شو حل کن من میرم . حسین زنگ میزنه به ماکسیرا میگه بیا باهم صحبت کنیم حلش کنیم ماکسیرا میگه داداش حسین جون اصلا اسرار نکن چون نمیام حسین میگه کجا میری بیا حداقل برو اون خونه ای که من گرفتم ماکسیرا میگه باشه میرم ولی به کسی نگو من رفتم اونجا قول بده بهم .حسین میگه باشه . باده پیش بایرام گریه میکنه میگه تقصیر منه اگه من عکس نشون نمیدادم داداش کریمو زنداداشم باهم دعواشون نمیشد بایرام میگه نه جونم تقصیر خود کریمه که رفته با دخترا عکس انداخته فوری تلفن نمیگیرن که عکس بگیرن .. کریم میاد خونه به حسین میگه ماکسیرا هنوز نیومده میگه امشب نمیاد منتظرش نباش میگه کجا رفته حسین میگه گفته نگم . کریم میگه من میرم خانوم قبل از رفتن برام هدیه گذاشته من برم ببینم چی هست . زینب با یه قیافه آویزون میاد خونه حسین میگه تا این موقع شب کجا بودی میگه پلیس ریخت تو خونه تابستونی همه برگه هارو برد حسین میگه تو عجب زن حقه بازی هستی بگو خودم با دست خودم برگه هارو دادم دست پلیس زینب میگه بابا همه ما سوختیم برگه های بابام بردن هم ما هم شما افتادیم تو دردسر حسین میگه زینب خانوم میخواسته مارو بندازه اینطوری که معلومه خودشم تو دردسر افتاده زینب میگه ببخشید مامان سهیلا میگه خدا تورو ببخشه حسین میگه بابا ارزشش داشت که مارو به این نقطه رسوندی بایرام میگه اندازه من سنگ بیفته روسرتون حسین میگه من میرم بخوابم صبح پلیس اومد منو بیدار کن. کریم میره پیش ماهر میگه رئیست گفته باید ازت چیزی بگیرم ماهر یه کلید میده میگه این کلید وبگیر همه برگه های مفید علیه بابات جمع کرده اینجاست شب روز نخوابیده فقط اینارو نشسته جمع کرده کریم به ماهر میگه تو خوب با ماکسیرا یکی شدیا کاراتونم داره بالا میگیره . ماهر میگه میفهمم با خانومت دعوا کردی پیش میاد برو خونه قشنگ بخواب صبح که پا میشی میبینی همش بحران بوده. کریم میگه پس خانوم من به تو گفته که ما باهم دعوام کردیم گفته حلقشو درآورده داده به من .

کریم با ماهر دعوا میکنه میگه تو چرا زیر هرچی درمیای چرا هرکاری ماکسیرا میکنه توام هستی خلاصه کلی بار ماهر بیچاره میکنه ماهرم عصبانی میشه میگه بسه دیگه تو چقدر خودخواهی که نمیبینی این زن بخاطر اینکه بابات نره زندان اینکارو کرده اینقدر مخت سنگینه که نمیبینی نمیفهمی که این زن چقدر عاشقته .اون دختر واسه کسایی که دوسشون داره مثل شیر می مونه فقط میگه خانواده و چیز دیگه نمیگه تو اینجا واستادی سربه سر من میزاری تو داری چیکار میکنی ؟ تو منو ول کن برو سراغ اون دختر پیداش کن من همه اینکارارو بخاطر پول میکنم ‌. کریم میگه ماهر تو باید امشب دردت به من بگی ماکسیرا چقدر پول داده که توراضی شدی زندان به جون بخری ماهر میگه باشه من غیر پول یه دلیل روانی دیگه دارم داستان من خیلی شبیه داستان اونه اما الان بهت نمیگم الانم اون قوطی بگیر برو.

بایرام تا صبح نخوابیده همش داره حساب کتاب میکنه کریم میاد یه جعبه فلزی میزاره رو میز بایرام میگه اینارو بگیر این جعبه ای که مفید شمارو با اون تهدید میکرد بایرام کلی خوشحال میشه حسین میگه کی اینارو به تو داده میگه ماکسیرا گرفته باورش نمیشه

کریم به حسین میگه ماکسیرا با کمک یکی بود پیشش کار می کرد به اسم ماهربا اون رفته این برگه هارو گرفته ، بایرام میگه عروس صداش کن میخوام دستشو ببوسم حسین میگه نمیتونی بوس کنی چون رفته به کریم میگه برو بیارش حسین میگه بابا یکم بزار تنها باشه عصبانیت بخوابه بعد بره، کریم میگه جاش که مشخصه کجاست بگو؟ حسین میگه نه گفته نگم. بایرام میگه کریم تو ملانصرالدینی هنوز چیزی نشده رفتی با دختر ه عکس انداختی بد شانسی دوره شما اینه سریع دوربین درمیارید عکس میندازید حالا اگه دوره ما بود مثلا کسی اگه منو تو ماشین با کسی می دید یا مثلا فکر میکرد منم .داد و بیداد میکردیم اینو میگفتیم مگه تنها کچل استانبول منم؟  اینطوری رد میکردیم میرفت اما الانا اینطوری نیست گوشی هست اینترنت هست این هست اون هست . کریم میگه اینطوری قضیه رو آبکی نکنید اصلا از کار ماکسیرا خوشم نیومده این حرکات مافیایی چیه؟  حسین میگه حالا شلوغش نکن . بایرام میگه مگه چی میشه دو تا عروس داریم یکی سعی میکنه مارو بندازه تو چاه اون یکی سعی میکنه در بیاره بعد میگه پیش زینب یجوری وانمود کنیم که هنوز این برگه ها پیش پلیسه. به کریم میگه اینقدر بی چشم رو نباش کم مونده بود بخاطر این برگه ها کشور عوض کنیم  .

صبح میشه کریم گوش باده رو میکشه میگه برای چی عکسارو نشون دادی باده ام میگه میخواستی با اون زن بدقواره عکس نندازی زنداداش خوشگل منو ناراحت نکنی سهیلا میگه راست میگه مجبور بودی دختررو بچسبونی به خودت عکس بگیری این زنها کارشون اینه زندگی مردای متاهل خراب کنن دام پهن میکنن پسرم گولشون نخور باده میگه نه مامان اینم خودش میخواسته از بس هیزه  کریم میگه میکشمت جادوگر . ماکسیرا تو روستا داره راه میره یاد خاطراتش میفته ماهر داره میره پیشش . با هم درددل میکنن ماهر میگه من همش بخاطر پول بهت کمک نکردم پول از زندگی مهمتر نیست رئیس . ماکسیرا میگه تو درست ترین و بهترین آدمی هستی که من تو زندگیم دیدم تو فرشته نجات من شدی از همون روز اول . ماهر میگه من بهت کمک کردم بخاطر محمد چون نمیتونه دست فیلیز باشه بخاطر اینکه مثل داداشم نشه . تعریف میکنه میگه من پدرم نمیشناسم چون مادرم همیشه مست بود حتی خودشم نمیشناخت یه روز حامله شد بازم معلوم نیست از کی یه بچه تو دسش بود اورد داد تو بغل من رفت دوباره مشروب بخوره میدونی رئیس من چند سالم بود؟۸ سالم . من نتونستم گشنگیشو تحمل کنم رفتم در خونه بقیه رو زدم از اونا کمک میخواستم اونا پول و شیر و نون هر چی میدادن میگرفتم .

دیگه درو باز نمیکردن عقلشون از دست داده بودن . ماهم بچه بودیم میترسیدیم نمیخواستیم دست پلیس بیفتیم اون روز کسی بهمون کمک نکرد اسم داداشم مارتین بود من اسمشو گذاشته بود گرچه براش شناسنامه نگرفتیم اما خیلی خوشگل بود هروقت صداش میکردم می خندید باهام بازی میکرد یه روز از گشنگی دیدم مارتین باهام بازی نمیکنه گریه نمیکنه مرده بعدش مارو پیدا کردن بردن پاسیون مادرمم بردن زندان .. .

وکیل ماکسیرا زنگ میزنه به کریم میگه در رابطه با طلاق میخوام صحبت کنم کریمم میگه من طلاق نمیگیرم تلفن وکیله رو قطع میکنه . بایرام میره دیدن مفید برگه هایی که برعلیه مفید داره رو نشون میده میگه گهی زین به پشتتو گهی پشت به زین‌ .

کریم به محمد میگه ممو دلت واسه مامانت تنگ شده منم دلم تنگ شده بریم التماس کنیم به عمو که جای مامانتو بهمون بگه . حسین میره دیدن نیلای بهش میگه کارت تو بیمارستانی که میخواستی درست شد (ماکسیرا ازش خواسته بود که کار نیلای درست کنه ) حسین نیلای تعقیب میکنه خونه ملک پیدا میکنه .

زینب وقتی فهمیده رودست خورده چمدوناشو بسته دست جرن گرفته از خونه داره میره سهیلا میگه صبر کن جیلانم با خودتون ببرید بچه عادت کرده جیلانم برای اینکه نره رفته تو صندوق عقب ماشین .

آردا گذاشتش هرچی میگرن جیلان پیدا نمیکنن زینب میگه اشکال نداره براش پرستار پیدا می کنم . جرن گریه میکنه کریم دلداریش میده .

کریم آدرس از حسین میگیره میره دنبال ماکسیرا . ماهر دوباره رفته پیش ماکسیرا بهش میگه رئیس یه خبر خوب دارم یه خبر بد . خبر بد اینه که فیلیز گم شده هرچی زنگ میزنم پیداش نیست از کلینک رفته .خبر خوب این که دوستای جم با جرم قاچاق مشروب تقلبی به ۱۳ سال حبس روانه زندان شدن ماکسیرا میگه ۱۳ سال زیادیشون نبود ماهر میگه اینا یجوری ثابت میکنن بیگناهن تا اونموقع زندانن خبر دیگه اینکه جم هم باهاشون گرفتن بردن زندان ماکسیرا جم اونجا چیکار میکرده میگه وقتی پلیس اومده جمم اونجا بوده گفته دوستای منو رهاشون کنین اونام گفتن تو چی میگی توام بیا . ماکسیرا میگه من برای جم یه خیال دیگه دارم تا اون نمیره از دست من خلاص نمیشه .
ماهر برای ماکسیرا تعریف میکنه چطوری دوستای جم تو دردسر انداخته کریم میاد پیش ماکسیرا بهش میگه حسین و زینب دارن از هم جدا میشن . من اومدم با تو مثل دوتا آدم بالغ صحبت کنیم ماکسیرا میگه البته وکیل اینطوری گفت من متوجه شدم ما احتیاجی به وکیل ندارم خودمون میتونیم حلش کنیم فیلیز زنگ میزنه به ماهر میگه بیا آدرسی که بهت میدیم اونم میره می بینه فیلیز چه خوشتیپ کرده هتل با کلاس ـفیلیز میگه ماهر خوش اومدی ماهم تازه غذا سفارش داده بودیم، ماهر میگه نمیدونستم اینجا اینقدر شیکه وگرنه یه لباس خوب می پوشیدم فیلیز ماهر با نورگل آشنا میکنه، ماهر میگه من چندهفته هست دارم هرروزبهت زنگ میزدم جواب نمیدادی میتونستی بگی حالت خوبه منم نگران نمیشدم این لباسااین غذاها ازکجااومده نکنه دزدی کردی ازکلینک که نمیشه فیلیزم میگه من از دستت ناراحت بودم ‌‌‌توچرابا من برلین نیومدی ماهر میگه تو دیوونه شدی چطور میومدم من ماشین اجاره کرده بودم توهم زذی گفتی تصادف کردی منم نمیتونستم بااین وضعیت ازکشور خارج بشم … ـ ماکسیرا با کریم آشتی میکنه بر میگردن خونه کریم میگه یه مدت خونه بمون از ماهر دور باش نمیخوام نگرانت باشم بهش میگه شب بریم بیرن شام بخوریم، شب میرن بیرون جلوی رستوران فیلیز و ماهر و نورگل از یه لیموزین پیاده میشن ماکسیرا و کریم شوکه میشن فیلیز کریم بوس میکنه میگه پسرم حالش چطوره ماکسیرا به ماهر نگاه میکنه پیش خودش میگه ماهر خیانتکاربعد به فیلیز میگه این چه جسارتیه کریم أرومش میکنه میرن تو رستوران .

قسمت 15 اورجینال ماکسیرا ( 44 و 45 و 46 جم )

مفید و آدماش ماکسیرارو میبرن دفتر مفید (جایی که گاو صندوق دزدیدن ) مفید میگه دم در داشتی چیکار میکردی با اون آدم نشسته بودی تو ماشین . مشکلت چیه ؟ ماکسیرا میگه من مشکلی با شما ندارم من منتظر شما بودم . مفید میگه آخه این موقع شب یچیزی بگو ماهم باور کنیم صداشو میبره بالا ماکسیرا میترسه یکی از آدمای مفید بالاسر ماهر هی میگه پاشو ماهر فیلم بازی میکنه یهو پلیس میاد اون فرار میکنه ماهرم بلند میشه پلیس میریزه تو دفتر مفید ماکسیرا میگه اینا منو دزدیدن پلیس جای گاو صندوق مفید مواد پیدا میکنه مفید تعجب میکنه میگه من اونجا یه دنیا پول داشتم این چیه ماکسیرا میگه آ آ عمو مفید شما قاطی کارای کثیف شدین هم ماکسیر هم مفید دستبند میزنن میبرن .

کریم هرچی زنگ میزنه گوشی ماکسیرا خاموشه . ملک زنگ میزنه به نیلای میگه من استانبولم بهار معلومه هنوز پیش کایاست ممکنه بیاد ببینه رستوران بستس بیاره پیش تو نیلای میگه منم استانبول بعد قضیه اومدنش به استانبول تعریف میکنه میگه از ترس داداشم اومدم .. ماهر داره یواشکی میبینه که ماکسیرارو دارن میبرن میگه رئیس باید نجاتت بدم بری خونه اگه شوهرت بفهمه چی ؟ به پلیس چی میخوای بگی ؟اما نمیتونه ماکسیرارو نجات بده . کریم اینا به همه بیمارستانا زنگ زدن سراغ ماکسیرارو گرفتن بعدش میخواستن برن اداره پلیس ‌. بایرام به کریم میگه تو چرا اینقدر هول کردی تو آدم ترسویی نبودی . ماکسیرا رو بازداشت کردن مامور میاد بهش میگه میتونی به یکی از نزدیکات یا وکیلت زنگ بزنی ماکسیرا میگه نه نمیخوام زنگ بزنم فقط یکی بفرستین من دردمو بهش بگم همین برام کافیه. مامور میگه یکم باید منتظر بمونید کلانتری یکم الان شلوغه.

هاتف و حسین میان میگن جای ماکسیرا رو پیدا کردیم تو کلانتریه اشتباهی شده میگن حمل سلاح و مواد اینا هست الان میخوان ازش بازجویی بگیرن . ماهر میره هتل نیلای که حسابی عاشق ماهر شده صدای ماهر میشنوه می ره به ماهر میگه کم مونده صبح بیای ماهرم میگه تو نخوابیدی هنوز میگه نه منتظر بودم یه چیزی بهت بگم بعد بخوابم بیا دو دقیقه تو اتاقم یه قهوه بخور بعد میری ماهرم میگه باشه بعد میبینه سر ماهر خون میاد میگه سرت بدجور باد کرده من میرم پایین وسایل پانسمان بگیرم پانسمان کنم دستم نزن بهش میکروبی میشه بعد میگه دوست خوب برای اینجور موقعهاست آدم یه خانوم میزار تو هتل میره ماهر میگه این چقدر حرف میزنه زدن تو سرم اینقدر درد نگرفت

کریم به ماکسیرا میگه اونی که پیشت تو ماشین بوده کی بوده اونم میگه ماهر بود استخدامش کردم یه سری کارامو دادم بهش کریم عصبانی میشه ماشین میده به ماکسیرا میره .. . ملک میره پیش یکی از دوستای دوران بچگیش اسمش کمال کافه داره بهش میگه یه رستوران کوچیک داشتم بستمش کمال میگه میخوای اینجا کار کنی ملک میگه مگه صاحبشو میشناسی میگه آره همینجا نشسته روبروت خلاصه ملک پیش کمال مشغول کار میشه . کایا هنوز پیش حکمت خانمه که حکمت حالش بد میشه کایا میخواد بره داروش بیاره یهو میبینه بهار نیست میره دنبال بهار پیدا میکنه میاد میبینه حکمت خانوم مرده میترسه بهار بر میداره فرار میکنه .

ماکسیرا زنگ میزنه به ماهر میگه باید فوری ببینمت . کریم میره خونه حسین میگه چرا قیافت اینطوریه با ماکسیرا دعوات شده اون دختر که تقصیری نداره دنبال ملک بوده کریم میگه هنوز نیومده خونه حسین میگه نه میگه یه زنگ بزن بهش نگران شدم من نمیخوام زنگ بزنم حسین زنگ میزنه جواب نمیده به کریم میگه بیا بریم بابا باهامون کار داره . ماکسیرا به ماهر میگه کریم منو تو کلانتری دید دیوونه شد مطمئنه با مفید اون بازی کردیم مجبور شدم بهش بگم تو پیشم بودی همش میگفت کی پیشت بود منم گفتم برای اینکه تنها نرم تورو باخودم بردم گفتم پیش من کار میکنی گیر داده تو پاکت گذاشتی میگه خانواده رو تو خطر بزرگی انداختی ماهر میگه اینطوری نمیشه رئیس ما چیکار کردیم اونو یکسال میندازن زندان این روش کار ما نیست ماکسیرا میگه آره ما اینکارو نصفه نیمه گذاشتیم ما باید اون برگه هارو فوری بگیریم بابا بایرامو از این وضعیت نجات بدیم من فقط اینطوری میتونم اعتماد کریم بدست بیارم بعدش مفید فرار میکنه میره میگه یه نقشه ساده دارم . فیلیز میره پیش خواهرش نورگل میگه تو چرا از قضیه حاملگیت از کریم جدا شدی هیچی به من نگقتی فیلیز میگه خواهر تو بیا با من بریم استانبول به من رسیدگی کن باهم بگردیم خرید کنیم من همه اون چیزایی که ازم گرفتنو پس میگیرم هم کریم هم بچمو چون الان خیلی پول دارم حقوق یکسالتو پیش پیش بهت میدم اونم قبول میکنه

کایا بهار میبره میده عمه خدیجه (خواهر بایرام ) میگه اینو بدین مادرش بعد میره بایرام همه خانوادرو سر میز جمع میکنه بهشون میگه شاید این آخربن باری باشه که همه باهم سر این سفره میشینیم … عمه خدیجه زنگ میزنه به بایرام میگه برات خبرای خوش دارم نوت پیدا شد به حسین بگو اینقدر ناراحت نباشه (هنوز فکر میکنه بهار بچه حسین و ملکه)

حسین و زینب پیش بایرام هستند بایرام نمیخواد اینا بفهمند میگه چند میگه نه جونم ارزش نداره بعد میره تو اتاق میگه باشه من الان میام میگه فقط همین بهار کم داشتیم بعد میاد میگه با یکی از دوستای دوران سربازی قرار دارم و میره .

صبح میشه بایرام بهار میاره خونه سهیلا همین میبینه حالش بد میشه میگه یکی دیگه نه آیسل سهیلا رو میگیره میگه نه بچه همسایه هست حتما (فکر میکنه بچه بایرامه ) زینب میگه بابا این بچه کیه بایرام میگه چه اهمیتی داره بچه کیه اون بهمون احتیاج داره ازش مواظبت میکنیم یه مدت پیش ما میمونه بچه خیلی شیرینیه . سهیلا میگه بچه مال کیه یهو حسین میاد پایین میگه بابا این بچه اینجا چیکار میکنه زینب میگه بزار حدس بزنم این بچه حسین و زینبه خدا لعنتت کنه حسین میره طبقه بالا  بایرام میخواد درست کنه میگه نه بچه منه سهیلا میگه تا غش نکردم بگو چی شده بایرام میگه این بچه ای که گم شده بود کایا داد به خواهرم گفته اینو بدین به ماکسیرا اونم بده به خواهرش فعلا تا خواهرش پیدا بشه پیش ما میمونه .

کایا اومده استانبول همش فکر میکنه الان پلیس میاد سراغش بایرام میبره بچه رو میده به ماکسیرا میگه (اینجاست اولین بار ماکسیرا بهار بغل میکنه اما هنوز خبر نداره بچه مال خودشه ) این بچه نیلای دهنشم شبیه اونه ماکسیرا زنگ میزنه به نیلای میگه بچه پیدا شده بیا ببرش نیلای میگه نمیشه یکم نگهش داری من یکم کار دارم میام ماکسیرا میگه عجب آدمیه اگه برای محمد من این اتفاق افتاده بود دنیارو رو خراب میکردم این چه بیخیاله . نیلای هرچی زنگ میزنه به ملک جواب نمیده کمال داره به ملک کارو یاد میده حواسش به تلفن نیست کایا تنها نشسته یکی از این کارتن جمع کن ها داره ساندویچ میخوره بهش میگه میخوای کایا میگه نه دوباره میبینه نگاه میکنه بهش غذاشو میده کایا میگه چیکار میکنه میگه تو کوچه خیابونا کارتنارو جمع میکنم میگه راحته منم میتونم باهم میرن .

زینب میره بیرون ماکسیرا زنگ میزنه به ماهر میگه تعقیبش کن زینب میره دیدن پدرش . مفید به زینب میگه من تو زندانم نمیتونم کاری کنم تو برو مدارکارو بردار کار خانواده جوهر تموم کن زینب میره خونه مفید مدارکارو پیدا میکنه که یهو پلیس میاد به زینب میگه ما حکم داریم این خونه رو باید بگردیم مدارک پیدا میکنن با خودشون میبرن (در اصل پلیس نیستن ماهر و آدماش خودشون شبیه پلیس کردن )

کریم به ماکسیرا میگه یکی از بچه های شرکت تولدشه منم دعوت کرده میخوام برم . بایرام و سهیلا یرای شام میرن بیرون چند تا دختر میان پیش کریم اینا با کریم سلفی میندازن عکسشو میزارن تو اینترنت. فیلیزو ‌نورگل میان استانبول به خودشون حسابی رسیدن . نیلای بهار میبره خونه ملک میاد خونه میبینه حسابی سورپرایز میشه .
زینب هنوز نیومده خونه . ماکسیرا رو مبل خوابش برده باده ام نشسته تبلتشو نگاه میکنه .حسین میاد کنارشون میشینه . یهو باده داد میزنه میگه داداش کریم با دختره عکس گرفته الکی گفته رفت تولد ماکسیرا از خواب میپره اونم عکس نگاه میکنه میره کیفشو برمیداره لباساشو جمع میکنه میره اول میره سراغ کریم بوسش میکنه اصلا هیچ عکس العملی نشون نمیده حلقشو درمیاره میزاره زیر دستمال آروم میگه میخوام ترکت کنم اما قبلش یه هدیه کوچیک جدایی دارم برات برگه هایی که مفید سالها داره بابا بایرلم باهاش تهدید میکنه گرفتیم دست ماهر منتظر زنگ تونه.

قسمت 14 اورجینال ماکسیرا ( 41 و 42 و 43 جم )

ماهر و ماکسیرا دارن میرن روستا کریم زنگ میزنه به ماکسیرا میگه چرا نمیای خونه ؟کجایی؟ ماکسیرا میگه نیلای زنگ زده میگه خواهرمم رستورانشو بسته رفته نیست بچه هم هنوزپیدا نشده دارم میرم با نیلای تو روستا پرس جو کنیم شاید کسی دیده باشه کریم و حسین تو اتاق هستند که سهیلا میگه ماکسیرا کجاست ا‌ونم میگه چی شده حسین ناراحت میشه میره تو حیاط زنگ میزنه به ماکسیرا زینب میشنوه میاد به حسین میگه ملک خانم شما برای جلب توجه حادثه جدیدی دارن بوجود میاره .حسین میگه اینکاررارو فقط تو میکنی زینب خانوم بعد میزاره میره زینبم داد و فریاد میکنه میگه خدا لعنتت کنه خدا همتونو لعنت کنه . کریم دنبال حسین میره .سهیلا گریه میکنه میگه چند ساله یه روز نشده صورت حسینم بخنده . به بایرام میگه یه چاره ای برای زینب و حسین پیدا کن بایرامم میگه باشه یه جوری حلش میکنم ماهر و ماکسیرا تو راه دارن میرن ماهر میگه رییس چرا اینقدر به این بچه(محمد) حساسی توام با کریم بچه های دیگه میارید ماکسیرا میگه من دیگه بچه دار نمیشه ماهر میگه درست شنیدم چی؟ماکسیرا میگه بخاطر اون جم و دوستای کثافتش من دیگه بچه دار نمیشم . ماهر ناراحت میشه میگه خیلی کثافتن رئیس . خلاصه اینکه تو یه کافه نیلای میبینن . نیلای میخواد بگه که بهار بچه تو اما یادش میفته که به ملک قول داده نمیگه یه برگه تو کیفش هست که ماهر متوجه برگه تو کیف نیلای میشه .

کارگاهی که حسین برای پیدا کردن بهار و ملک گرفته به ماکسیرا زنگ میزنه میره بیرون از کافه صحبت کنه که ماهر از تو کیف نیلای برگه رو برمیداره می خونه میگه این چیه میگه من بیمارستان بودم آورده بودن اونجا دادن بهم ولی توروخدا به ماکسیرا چیزی نگو . بایرام تنها رو کاناپه نشسته که کریم میاد میگه برقا چرا خاموشه میگه هفصد تومن پول برق اومده میخوای روشن کنم از حقوقت کم کنم میگه حسین کجاست میگه خیلی فشار رو حسینه ملک گم شده همه اینارو مقصر خودشو میدونه میترسم این قضایا داداشمو از پا در بیاره . میگه نترس داداشت قوی من بزرگش کردم بندازش زمین بارم روش بزار چیزیش نمیشه کریم میگه منو کی بزرگ کرده میگه تورو مامانت بزرگ کرده میگفت پسر خوشگلم باید محترم و باوجدان باشه ماهم گوشه کنار یه کارایی کردیم که الان این شدی  

ماهر به ماکسیرا میگه تو برو من اینجا میمونم نیلای برام یه هتل میگیره من بمونم اینجا پرس و جو کنم شاید یه سرنخی پیدا کنم .

ماکسیرا میگه تو میخوای چیکار کنی ملک رفته یه نشونیم از خودش نگذاشته ماهر میگه تو برو خانوادت نگران میشن شوهرتم که زنگ زد برو من خودم میگردم من برای خودم متد دارم . فیلیز تو کلینیک شماره خواهرشو پیدا میکنه زنگ میزنه به خواهرش . ماهر و نیلای میرن بیمارستان تا از دوربینای بیمارستان نگاه کنن ببینند چه کسی این نامه رو برای نیلای آورده میبینن یه آقایی نامه رو داده اما نیلای نمیشناستش ماهر میگه از دوربینای جلو در نگاه کنن ببینن با چه آوردن نگاه میکنن با یه ماشین که شماره پلاکشو بر میدارن .

ماکسیرا میرسه خونه میبینه هنوز کریم نخوابیده کریم میگه نگرانت شدم نتونستم بخوابم چه خبر ؟ میگه خواهرم بی خبر رفته هیچ کسم نمیدونه کجاست کریم میگه حسین خیلی ناراحته همش خودشو مقصر میدونه (زینب داره از تراس بالا گوش میکنه ) ماکسیرا میگه یچیزی بهت بگم بنظر من اونا همدیگرو پیدا میکنن اگه واقعا عاشق هم باشن هیچکس نمیتونه مانع رسیدن اونا بهم باشه .کریم میگه با همراهی تو البته . زینب پیش خودش میگه واقعا مطمئنی اونارو دیگه توام بخوای نمیتونی بهم برسونی ماکسیرا جون .ماهر نیلای میرسونه میگه فردا ماشین کرایه میکنم میام دنبالت . کریم و ماکسیرا میرن بخوابن .ماکسیرا میگه بیا یه تاریخ تعیین کنیم اگه تو این مدت به من وابسته نشدی از هم جدا شیم کریم میگه یعنی چه مدت میگه حدود دوماه بعد از ماه رمضون اولین روز عید اول عید و میگیریم بعد تصمیمون میگیم کریم میگه ما همینطوری هم خوبیم چرا داری سختش میکنی  ماکسیرا میگه اما من اینطوری خوب نیستم تمام زندگی من با این دیوونه بازیها تصمیم نگرفتن ها گذشته من میخوام بدونم خونه ام و خانواده ام و علاقه ام رو من اعتماد میخوام من میخوام تو این رابطه راحت باشم کریم میگه باشه اما نمیخوابه بلند میشه میره کتاب بخونه . ماکسیرام زنگ میزنه به ماهر .ماهر میگه رئیس مفید نامیک میشناسی ماکسیرا میگه چه ربطی داره با این قضیه (مفید و زینب ملک دزیدن ) .

صبحه برادر زاده هاتف داره چیزی میبره تو خونه باده میبینه که داره درس میخونه بهش میگه صبح بخیر باده میگه تو نمیتونی به من صبح بخیر بگی برو با هم قد و قواره خودت حرف بزنه اونم میگه باشه. باده میگه سفارشارو بزار همینجا خودشون میان میبرن اون میگه نه من میخوام برم جیلان ببینم باده میگه تو جز آشپزخونه جای دیگه ای رو ندیدی برادر زاده هاتف میگه تو چقدر بدبختی به تو چه ؟ بجای حسودی برو بگرد برای خودت دوست پسر پیدا کن  بعد میره آشپزخونه پیش جیلان . جیلان میگه بیا بشین کورابی بخور برادر زاده هاتف میگه نه بچه این خونه دم در مشکل درست کرده من نشینم بهتره دردسر میشه .جیلان میگه کی باده؟کی اینو تحویل میگیره مامانش اومد انداخت سر داداش بایرام یعنی یه چیزی مثل به فرزندی قبول کردن باده هم این حرفو شنید گفت کیو به فرزندی قبول کردن من میکشمت جیلان گیس و گیس کشی زینب اومد جدا شون کنه باده حواسش نبود یدونه زد تو دهن زینب زینب جیلان میفرسته بالا به باده میگه اینا فقیرن نمیدونن چطوری باید رفتار کنن برادرزاده هاتف میگه خانوم محترم قلب شما اندازه صورتتون زیبا نیست به باده میگه بدبخت مامان منم زمین خونه های مردم تمیز میکنه گفتم که بدونی . باده هم داد میزنه میگه بابا….بابا … زینب میگه مشکلات این خونه کمه توام بهش اضافه کن . ماهر میره دنبال نیلای که یهو داداش نیلای با چاقو میگیره زیر گردن نیلای یکمم میبره ماهرم فردین بازی درمیاره تا میخوره داداششو میزنه  .

زینب میگه من میخوام برم بیرون کار دارم ماکسیرا به بایرام میگه من به یه چیزی شک کردم زینب تعقیب کنن .زینب میره تو یه کلبه وسط جنگل ملک اونجا نگه میدارن الکی به ملک گفتن بهار پیش ماست ازش خواستن رستورانشو جمع کنه که بهار بیارن پیشش ملک پیش خودش میگه بهار پیش اینا نیست اگه بود میاوردنش بجای گریه کردن باید یه فکری کنم از اینجا فرار کنم .هاتفم زینب تعقیب کرد فهمید ملک کجاست زنگ زد ‌کریم و بایرام و آدماشون رفتن که ملک آزاد کنن اما دیر میرسن ملک فرار کرده بود . نیلای و ماهر دارن برمیگردن استانبول گردن نیلایم یکم خون میاد همش گریه میکنه ماکسیرا زنگ میزنه به ماهر میگه اصلا منو یادت رفته زنگ نمیزنی میگه رئیس دارم با نیلای میام داداش دختره رسما داشت گردن دختره میبرید منم با خودم آوردمش  

کریم میاد خونه زینب داره کارت بازی میکنه کارتای زینبو پرت میکنه بهش میگه کسی نمیتونه این خانواده رو تهدید کنه فوری این خونه رو ترک کن تا حرفای ترسناکتر نزدم حسین میاد کریم میگیره میگه کریم چی شده کریم به زینب میگه به باباتم زیاد اعتماد نکن اگه مشکل درست کنی قسم میخورم کاری که با ملک کردی سرت بیارم ماهر نیلای میبره هتل اتاق خودشو میده به نیلای برای خودش اتاق میگیره ملک به نیلای پیام میده میگه حالم خوبه کریم به حسین میگه بابا چه مدرکی دست این مفید داره که هر دفعه داره به یکی از خانواده ما آسیب میرسونه حسین میگه برو از بابا بپرس چون من اونموقع نوجوان بودم دستش چه برگه هایی داره چقدر پول بدست آورده بخاطر اون پولایی که بدست آورده چی از زندگی ما برده …

حسین میره ماکسیرا به ماهر میگه داداش حسین تعقیب کن بایرام خیلی ناراحته بخاطر اینکه مفید ازشون آتو داره کاری نمیتونه بکنه . کریم به بایرام میگه داداشم چون از نتیجش میترسه کاری نمیتونه بکنه بایرام میگه داداشت آدم باوجدانیه کاریو که اون باید بکنه رو من میکنم خونه و نزدیکامون و کسایی که دوست داریم برای اینکه امنیت داشته باشن هرکاری لازم باشه میکنم من میکنم . کریم میگه تو امنیت نداری میخوای بری چه بلایی سرش بیاری میخوای بری زندان اونموقع ما امنیت داریم ؟ بایرام میگه من حلش میکنم .کریم میگه بابا این کارارو به عهده ما بزار ماکسیرام همه این حرفارو داره میشنوه ماکسیرا میگه نظر منم همینه این کارارو به عهده ما بزار باباجون  .

خلاصه حسین میره پیش مفید یکم با مفید بحث میکنه راشو میکشه میاد خونه کاری از پیش نمیبره. ملک استانبول یه پانسیون گرفته یادش میفته دوسال پیش بهار وقتی تازه بدنیا اومده بود میخواست ببره بده به یه خانواده ای تو راه پشیمون میشه برمی گرده . یکم برای بهار گریه میکنه میگه خیلی دلم واست تنگه شده . چند نفر میان کلینیک به فیلیز میگن ناپدریت بعد فوتش همچی زده به اسم شما .فیلیز از کلینیک میبرن . شب شده ماکسیرا و ماهرجلو دفتر مفید کشیک میدن چند نفر دزد حرفه ای رو فرستادن داخل دفتر مفید که گاو صندوق بدزن .خودشونم همش استرس دارن دزدا میرن تو گاوصندوق برمیدارن جاش یه بسته مواد مخدر میزارن . ماکسیرا و ماهر تو ماشین هستند ماهر میگه یکم دیگه پلیس میاد رئیس چیکار کنیم بریم ماکسیرا میگه یکم صبر کن .ماهر میگه بریم بریم تا من پشیمون نشدم که یهو مفید و آدماش تفنگ میزارن رو سر ماکسیرا میگه آروم
ماکسیرا میگه اقا مفید اشتباه متوجه شدی من کاری نکردم مفید میگه تا به این سن رسیدم انتظار اینو داشتم خانواده جوهر یه غلطی بکنن اما از تو نه .میزنن تو سر ماهر.ماهر بیهوش میشه میندازنش گوشه خیابون .

قسمت 13 اورجینال سریال ماکسیرا ( 38 و 39 و 40 جم )

فیلیز میگه من نمیخوام برم زندان ماهر به فیلیز میگه برو پیش خواهرت برلین یه مدت پیشش بمون برای خودت زندگی جدیدی درست کن . حسین و ملک دونبال بهار هستند به نیلای میگن رفتیم خونه کایا اونم نبود کسی بهار و ندیده نیلای میگه نکنه اون شیرین عقل کایا بچه رو برده حسین میگه مگه شک داشتین ملک میگه کایا خیلی بهار دوست داره بهش آسیب نمیرسونه نیلای میگه پیش پلیس رفتین ملک میگه نه چون بهار شناسنامه نداره مشکل ساز میشه . ماهر زنگ میزنه به کریم میگه فیلیز سوار هواپیما کردم رفت کریم میگه بیا ساحل همدیگر ببینیم .برادر زاده هاتف نون میاره آشپزوخونه به جیلان میگه مدل موهاتو عوض کن بزار یکم اکسیژن بهش برسه میگه من چطوری مدل موهامو عوض کنم میگه من تورو به یه جا معرفی میکنم اسم منو بیاری میدونن چیکار کنن سهیلا رو تخت خوابیده بایرامم به سقف خیره شده سهیلا بیدار میشه میگه چرا مثل دیوونه ها به سقف خیره شدی میگه دا رم از این سکوت استفاده میکنم دارم آرامش جمع می کنم برای اینکه قیامت به پا بشه آماده باشم سهیلا میگه چه قیامتی بایرام میگه گوش کن صدای گریه بچه میاد .پسر بزرگت هنوز خونه نیومده عروست الان داره نقشه میکشه شوهرش اومد اونو بزنه یا منو بعد میگه میگفتن آدم سگ و گربه بشه پدر و مادر نشه الان میفهمم یعنی چی .کریم و ماکسیرا میرن دیدن ماهر . ماهر قضیه رو تعریف میکنه میگه ماشین دادم به فیلیز که برگرده کلینک بعد یه ساعت بهم زنگ زد گفت زدم به یه نفر ماشینم رها کرده بود اومده بود مثل اینکه میگه طرف مرده . ماهر میره کریم ناراحت میشه به ماکسیرا میگه میخوام تنها قدم بزنم سعی کردم زندگی فیلیز روبراه کنم ولی بدتر شد .

بایرام از زینب میپرسه براچی خونه رو فروختی میگه پولشو لازم داشتم میگه پول لازم داشتی از شوهرت میگرفتی میگه مگه شوهرمو میتونم ببینم بایرام میگه از من میگرفتی میگه چرا همش به من گیر میدین اون ماکسیرا هرکاری دلش میخواد میکنه هروقت میخواد میره هر وقت میخواد میاد انگشتتونم براش تکون نمیدین بعد میره بایرام میگه اندازه ماکسیرا سنگ بیفته رو سرت  بایرام به هاتف میگه ثبت اسناد ببین زینب خونه رو به کی فروخته بعد یه نگاه به برادرزاده هاتف میکنه میگه موهات یکم کوتاه کن تابستوناگرمه هاتف میگه نه باید از ته کوتاه کنه بایرام میگه نه کاری نداشته باش باهاشون اینا با دوتاچیزشون تو زندگی خوشن یکی موهاشونه اون یکی چیز…. خودت گرفتی دیگه نفس خرج نکنم . ماکسیرا میره پیش ماهر میبینه اونم ناراحته .

ماکسیرا میگه چیه چرا همتون ناراحتید کریم ناراحته تو ناراحتی ماهر میگه رئیس کریم یجورایی حق داره. پول میده به ماهر میگه برو پول اونارو بده که برای فیلیز نقش بازی کردن . ملک و حسین نیلای دنبال بهار میگردن اومدن تو روستا از چند نفر سراغ کایارو گرفتن اما کسی ندیده بودش. عمه خدیجه و یکی دو نفر دیگه حسین و ملک و نیلای دیدن از حسین پرسید اینجا چیکار میکنی گفت دنبال بچه نیلای میگردیم عمه گفت نیلای کی بچه دار شدکی ازدواج کرد ؟ نیلایم اعصابش خورد شد گفت بچه من نیست ملک دستشو گرفت گفت قرارمون چی بود نیلای گفت قرار نشد دیگه بیای وسط میدان روستا داد بزنید بگین نیلای بچه داره جم به زینب زنگ میزنه میگه بایرام فهمیده من خونه رو ازت گرفتم گفته برم دفتر مطمئن باش تحت فشار قرار بگیرم همه چیو میگم گوشی قطع میکنه . زینب عصبانی میشه میگه بخاطر اینکه راز این زن برملا بشه خونمو از دست دادم کافی نبود بابام فهمید من میرم الان این زنو میکشم میره اتاق ماکسیرا میگه کافیه می خوای جونمو بگیری خونمو گرفتین بس نیست من اخر تو اون خواهرت میکشم شما میخواید منو قاتل کنید ماکسیرا با خونسردی جوابشو میده یهو سهیلا میاد میگه چه خبر شده ماکسیرا میگه چیزی نیست مامان من به آبجی زینب گفتم بیا اتاقمون عوض کنیم ما میخوایم محمد پیشمون بخوابه خیالمون راحت باشه خلاصه زینب مجبور میشه اتاق خودشو بده به ماکسیرا . 

عمه خدیجه ملک و نیلای حسین برده خونه خودش کسی فرستاده که پرس و جو کنند ببینن کسی کایارو ندیده عمه گیر داده به نیلای که بچه تورو چرا باید ملک بزرگ کنه؟ چرا خالت برای چیدن زیتون اومده بود چیزی از بچه نگفت ؟ بعد میگه فیلم برای من بازی نکنید من میدونم این بچه ملک و حسین . حسین میگه نه عمه بچه نیلای . نیلای عصبانی میشه میگه ای خدا بس کنید دیگه  ملک به حسین میگه این بچه منه حسین میگه پس چرا دروغ گفتی درست درمون حرف بزن ببینم جریان چیه . ملک میگه حسین برو تو بری کایا بچه رو میاره بهش میگه دیگه تا صد متری من نیا چون همه این بلاها بخاطر تو سرم اومده . جیلان از بیرون میاد با یه قیافه متفاوت آرایش غلیظم کرده برادر زاده هاتف میبینه میگه چقدر خوشگل شدی باده از مدرسه میاد میگه جیلان چرا خودتو مثل وحشیا درست کردی  بعد به سهیلا میگه سولیش ببین چقدر خودشو زشت کرده آیسل جیلان دعواش میکنه سهیلا میگه تو بچه نگه میداری با این سرو شکل نمیشه باده میگه آره بچه تو بغلش خفه میشه .

ماکسیرا به ماهر میگه چیکار میکردم میزاشتم کسی که بچه خودشو فروخته بود دوباره بچه رو دودستی میدادم بهش چرا همتون قیافه گرفتین ماهر میگه من خسته ام از دیشب اتفاق رو اتفاق خسته ام . ماکسیرا میگه کریم ناراحته . کریم باید بدونه فیلیز حالش اونجا خوبه وگرنه از عذاب وجدان میمیره . ماهر میگه پس رئیس اینکارو کنیم من برم برلین فیلیز پیدا کنم و جمع و جورش کنم یه عکس سلفی بگیریم برات بفرستیم نظرت چیه . ماکسیرا میگه برو اونجا فیلیز پیدا کن ببر کلینیک بخوابون پولشو کریم بده حالش خوب بشه کریم خیالش راحت بشه اما هیچ چیزی نباید این دوتارو بهم وصل کنه . عکس سه نفر از دوستای جم که قبلا ماکسیرا کتک زده بودن به ماهر میده میگه این سه نفر پیدا کن یه نقشه بکش براشون میخوام حسابمو باهاشون تسویه کنم اینا منو زخمی کردن ماکسیرای قدیم خاک کردن این ماکسیرای جدید که از قبر دراومده بیرون. ماهر میگه خیلی کثافتن رئیس میگه خیلی.. کثافتترین آدمایی که تو زندگیت دیدیو تصور کن از اونا کثافتر هستند میگه این کار عجله ای نیست خیلی آروم آروم نقشه بکش براش خیلی مایع بزار خیلی برام مهمه بعد میره . بایرام میفهمه زینب خونه رو به جم فروخته . زنگ میزنه به جم میگه می خوام ببینمت بایرام به جم میگه تا جایی که یادم تو خیلی بدهی داری توان خریدن خونه جدید و نداری جریان چیه؟ جم قضیه رو براش تعریف میکنه زینب حسابی ضایع میشه بعد بایرام یه چک مینویسه براش بهش میگه دیگه نمیخوام نزدیک خانوادم ببینمت خونه زینبم پس میگیره دوباره به اسمش میزنه .

کایا با بهار برای کار میرن پیش یه خانومی به اسم حکمت خانم اونم قبول میکنه کایا کار کنه خیلی ام باهاش خوش رفتاری میکنه . کریم میره پیش بایرام میگه بابا یه دوستی داشتی اداره پلیس بود میتونی ازش پرس جو کنی ببیند دوستم با ماشین زده به کسی یا توهم زده بایرام زنگ میزنه میگن کسی گزارش همچی تصادفی نداده بایرام میره خونه زینب صدا میزنه سند خونه رو میده بهش میگه بگیر از این به بعد خواستی حرصتو خالی کنی برو چندتا النگو بخر بنداز دستت اگه حسین بفهمه با جم برای ماکسیرا دام پهن کردی هیچکس تور و نمیتونه از دست حسین نجات بده . 

خدیجه عمه زنگ میزنه به بایرام میگه بچه ملک گم شده من مطمئنم این بچه حسین بیا توام بگرد پیداش کنیم نوته بایرام میگه باشه ببینم چیکار میتونم بکنم .

حسین و بایرام و سهیلا دارن در مورد گم شدن بهار صحبت میکنن که ماکسیرا میشنوه . میره پیش ملک میگه من باید آخر از همه متوجه بشم بهار گم شده ملک میگه چیزی نیست من دارم تنبیه میشم تنبیه تموم بشه کایا بچه رو بر می گرد‌ونه ماکسیرا میگه چرا چرت و پرت میگی یکم باهم بحث میکنن ملک ماکسیرارو بیرون میکنه میگه برو تو خانواده جوهر از من دور باشید ماکسیرام ناراحت میشه میره یه هفته میگذره .. کایا پیش حکمت خانومه همونجا کار میکنه حکمت بهار نگه میداره .

ماکسیرا میره پیش ماهر . ماهر میگه برای ( دوستای جم )همشون نقشه کشیدم اونم چه نقشه ای بیا جزئیاتشو بگم .نیلای میره رستوران ملک میبینه تعطیله گذاشتن برای اجاره . زنگ میزنه به ماکسیرا میگه از ملک خبر نداری خودش نیست رفته بنگاه رستورانم گذاشته برای اجاره گفته می خوام از اینجا برم وسایلاشم فروخته . ماکسیرا میگه من یه هفتس ازش خبر ندارم قضیه دیگه خیلی کش پیدا کرده باید بیام از ریشه حلش کنم دیگه گم شدن بچه اینکه یبار بچه تو میشه یبار بچه خواهرم معلوم نیست چیکار میکنید قطع میکنه گوشیو به ماهر میگه جمع کن بریم ماهر میگه این بچه کیه ماکسیرا میگه باور کن برای اولین بار منم اندازه تومیدونم بریم یکی دوساعته همچی میفهمیم بر میگردیم .نیلای پیش خودش میگه باید همچیو به ماکسیرا بگم .

قسمت سی و هفتم 37 سریال ماکسیرا

کریم ماکسیرارو سورپرایز میکنه میبرتش تو کشتی تفریحی کلی هم تدارک دیده شب شده حسین خونه نیومده سهیلا از بایرام سراغ حسین میگیره بایرام میگه نمیدونم کل روز ادا اصول درآورد بعدشم سوار ماشینش شد رفت. نیلای و ملک نشستن کایام داره میره . حسین پیام میده نیلای به ملک میگه کی بود ملک میگه حسین میگه ده دقیقه دیگه اونجام کایام متوجه میشه میره .

ماکسیرا از کریم بابت گردش تشکر میکنه کریم میگه میخواستم در رابطه با مساله فیلیز باهات صحبت کنم اون منتظر محمد میگه من به ماکسیرا حرفی نزدم به قولم عمل کردم ماکسیرام میگه زنای الکلی حافظه خوبی ندارن کریم میگه حالا که سعی میکنه زندگیشو درست کنه ماهم کمک کنیم ماکسیرا نمیدونم هرچی خودت میدونی کریم میگه نظر تو برام مهمه ماکسیرام میگه باشه به شرطی که محمد هیچوقت متوجه نشه فیلیز مادر واقعیشه کریم میگه حتما این یکی از شرطایی بود که برای فیلیز گذاشتم .حسین میاد ملک میگه چیکار داشتی حسین به نیلای میگه چند ساعت ملک با خودم میبرم نیلای میگه برین کیف کنین کایام داره از پشت درخت اینارو میبینه با خودش میگه ملک با من ازدواج نمیکنه دستش گرفت برد بعدم بهار میگیرن با خودشون میبرن دخترمو میبرن بعد حسین واسش پدری میکنه بعدش منو دیگه فراموش میکنه . فیلیز و ماهر تو کافه هستند فیلیز میگه دیگه چیزی نمونده محمدو ببینم.

ماهر میگه سرم درد میاد نوشیدنی زیاد خوردم از بس از درد و مشکلات حرف میزنی تو غذاتو بخور منم برم بالا بیارم فیلیز زیر بغلشو میگیره ماهرم یجور فیلم بازی میکنه که خیلی خورده نمیتونه رانندگی کنه به فیلیز سویچ ماشین میده میگه ببر خونه من میخوام یکم پیاده روی کنم حالم خوب بشه فیلیزم میاد تو راه میزنه به ینفر زنش میاد میگه کشتیش فیلیزم ماشین و میزاره فرار میکنه (نقشه ماکسیراس که فیلیز و فراری بده بره کسی نمرده طرف که فیلیز زده بود بهش نقش بازی میکرده).نیلای زنگ میزنه به ملک میگه بهار نیست (کایا دزیدش) صبح میشه فیلیز زنگ میزنه به کریم گریه میکنه میگه یه کار بدی کردم برای همین تا پلیس نیومده دارم میرم سوار هواپیما بشم از پسرم خوب مراقبت کن کریم میگه گریه نکن بگو کجایی الان میام اونجا ماهر گوشی از فیلیز میگیره پرت میکنه بیرون از تاکسی .

قسمت سی و ششم 36 سریال ماکسیرا

زینب و حسین دارن برمیگردن خونه زینب همش داره گریه میکنه حسین میگه میخوای یجا نگه دارم خودتو جمع جور کنی یجا نگه میداره زینب میره از ماشین پایین حسین یادش میوفته که وقتی خونه ویلایی بودن حسین میاد میگه ملک کجایی زینب بهش میگه منتظرش نباش نامزد کرده دیگه نمیاد بعد میگه من اومده بودم اینجا تا یه مژده ای رو بهت بدم اما دیگه مهم نیست فوری طلاق بگیریم . حسین میگه چه مژده ای ؟زینب میگه حامله ام .حسین باتعجب میگه حامله ای ؟زینب چی می خوای؟ . زینب میگه من خود مسئولیت بچه هام به عهده میگیرم . ماکسیرا به کریم میگه منو ندید گرفتی با فیلیز توافق کردی اما بدترین بدی داری در حق محمد میکنی تو به من گفته تو مامانش باش اما الان چی شد . کریم میگه من برای فیلیز شرط گذاشتم . ماکسیرا میگه راست میگی حق داری اون مامانشه توام باباشی من کییم یه دوست خوب که تو سختیا کمکت میکنه .با کریم میرن تو کافه میشینن .

بایرام و سهیلا نشستن دارن میوه می خورن که زینب و حسین میان حسین میگه بابا یه چیزی هست که می خوایم شما بدونید زینب منتظر بچست بایرام میگه مبارک باشه شاید این بچه باعث بشه همچی درست بشه زینب میگه این بچه تغییری در تصمیم ما ایجاد نمی کنه ما هر کدوم راه خودمون میریم . حسین میگه یعنی زینب تو میخوای این بچه رو بدنیا بیاری تو هفته قبل مشت مشت قرص خوردی یعنی مشکلی برای این بچه پیش نیومده زینب گفت اگه پیش میومد آزمایش نشون میداد حسین گفت گفتی آزمایش یه چیزی به ذهنم رسید اونجا یه عالمه ازت آزمایش گرفتن چرا تو آزمایشا نشون نداد. بایرام میگه نه نمیشه بچه خدایی نکرده عقب مونده میشه زینب بازم حسابی دروغش رو میشه چیزی نمیگه گریه کنان میره طبقه بالا حسین میگه بابا این دورغ و دغل بازیاش تمومی نداره بایرام میگه یعنی حامله نیست …

کریم و ماکسیرا تو کافه هستند ماکسیرا میگه تو پشت سر من نقشه کشیدی کریم میگه باید چیکار کنم بهم اعتماد کنی ماکسیرا میگه نمیدونم تو باعث شدی اعتمادمو از دست بدم خودت راه حلشو پیدا کن . کریم میگه با من ازدواج میکنی اگه بهش فکر کنی میبینی که درخواستم غیر معقول نیست جا خوردی میدونم باید قدم به قدم پیش بریم با من میای بریم سینما ؟ …. خلاصه میرن سینما فیلم خنده داره اما ماکسیرا همش گریه میکنه خوشاخوشان میان خونه بایرام کفشارو داره واکس میزنه . ماکسیرا به کریم میگه فردا زنگ میزنم بهت کریمم میگه باشه منتظرم جدا می خوان بخوابن نمیخوان رابطشون یهو جدی کنن مثلا مثل نامزدا

بایرام به کریم میگه عقب مونده  حسین میگه چی میگی بابا میگه دارن لاس میزنن فانتزی بازی در میارن  

صبح شده هاتف بردارزادشو یه پسر سوسولیه اورده پیش خودش کار کنه جم زنگ میزنه به ماکسیرا میگه منو خالی کردن خیلی بازی کثیفی درآوردی ماکسیرام میزنه زیرش میگه به من چه ربطی داره به من زنگ میزنی فکر میکنی واست ناراحت میشم میگه باید صحبت کنیم تو زندگیم تو خطر بدی افتاده ماکسیرا میگه اگه فکر کردی دوباره ازم پول بگیری اشتباه کردی چون من پول ندارم جم میگه من پول نمیخوام فقط به کمکت احتیاج دارم اینطوری بهت بگم اگه بهم کمک نکنی دوباره تو دردسر میوفتم میگه آدرس برات میفرستم ظهر بیا صحبت کنیم آدرس میفرسته آدرس یه هتله ماکسیرا میگه یه جای درست درمون بگو من هتل نمیام میگه بیا ادامه نده ظهر میبینمت ماکسیرا میره دیدن جم زینبم میره جلوی هتل منتظره خبرنگارا منتظرن ازشون عکس میگیرن .

بایرام خودشو بازنشسته کرده تو همه کارا دخالت میکنه دیگه کفر سهیلارو درآورده  . بعد اینکه زینب میفهمه از جم رو دست خورده حسابی ناراحت میشه میره تو اتاقش که مفیدباباش زنگ میزنه بهش میگه خونه رو براچی فروختی زینب میگه پولشو لازم داشتم . مفید میره سراغ بایرام به بایرام میگه به دخترم پول نمیدید که خونشو مجبور شده فروخته بایرام دوباره با مدرک هایی که علیه بایرام داره تهدید میکنه بایرام میگه ببینید خونه رو به کی فروخته خونه رو پس بگیریم .

قسمت سی چهارم 34 و سی و پنجم 35 سریال ماکسیرا

حسین میاد پیش ملک میبینه ماکسیرا کریم اونجان که یهو کایا میاد میگه ملک رفتم ماشینو تعمیر کردم این حلقه هارو هم از بازار گرفتم حسین میگه پس الکی نیست جمع شدید کیکم گرفتید من مزاحم شدم اما حالا که اینجام بیاید حلقه هارو بندازیم حسین میزاره میره کریمم باهاش میره ماشین خودشو میزاره با ماشین حسین میره . ملک کایارو دعوا میکنه میگه حالا حلقه نمیگرفتی نمیشد. کریم تلفنی با ماکسیرا کلی دل و قلوه میدن . صبح میشه کریم پیاده از راه جنگل میره پیش ماکسیرا که ماشینش بر میداره میره سرکارش به ماکسیرا میگه شب بریم بیرون چیزی بخوریم قدم بزنیم . بایرامم صبح خیلی زود میره دنبال زینب و نوشو میاردشون خونه . بعد میره معدن پیش کریم . کریم زنگ میزنه به حسین میگه بیا بابا اینجاست حسین میگه پس رئیس اومده میگه باشه الان میام . ماکسیرا به ملک میگه چطوری به کایا اعتماد میکنی این دیوونست دیشب و ندیدی هوا ورش داشته بود میخوای حسین از خودت دور کنی این راهش نیست …. ملک میگه از کایا ضرری به من نمیرسه .

حسین میره معدن . حسین میگه بابا میدونی براچی اومده برای اینکه منو تو رو اخراج کرده قیافه بایرام  . حسین میگه ما میخوایم شونه به شونه شما حرکت کنیم اما شما کسیو میخواید که به دهنتون نگاه کنه بایرام چیزی نمیگه زنگ میزنه به سهیلا میگه دوتا پسر بزرگ کردیم عین کوه ادم راحت میتونه بهشون تکیه کنه … . ماکسیرا زنگ میزنه به ماهر میگه به یه نقشه خوب احتیاج دارم تا چیزی که مال خودمه پس بگیرم . بایرام میره خونه حسین سرراهشم کلی خوراکی میگیره میبره . حسین میاد خونه میبینه باباش نشسته مشغول خوردنه بدون اینکه خودشو نشون بده میره قدم بزنه . ملک رفته پیاده روی کایا و ماکسیرا تو رستورانن ماکسیرا با کایا همش درگیره همش بهش گیر میده . ملک و حسین تو جنگل بطور اتفاقی همو میبینن . ملک میگه بخاطر دیشب معذرت خواهی میکنم حسین میگه خواهش میکنم شما یه تصمیمی گرفتید اونم رفته حلقه گرفته بعد بهش میگه عجیبه من تصمیم گرفتم طلاق بگیرم تو پاشدی نامزد کنی ملک میگه انشالا همه مشکلاتتو با زنت حل کنی حسینم میگه انشالا بعد هرکدوم یه راه میرن ماکسیرا کایا رو دنبال میکنه میگه بیا کجا فرار میکنی موذی تو کی هستی که بخوای با خواهر من ازدواج کنی

عمرا بزار کایا میگه به توچه کایا میدوه ماکسیرا پشت سرش یهو کریم با ماشین میاد کایا میره ماکسیرا میگه داشتم ورزش میکردم  ماکسیرا میگه کار چطور بود کریم میگه خوب بود یه چیزی بخوریم صحبت کنیم نهارم نخوردم کریم میگه بوراک بخوریم ماکسیرا میگه الان درست میکنم کاری نداره  از تو گوشیش سریع دستورشو نگاه میکنه حسابی خراب کاری میکنه کریم میاد میبینه ماکسیرا با خمیر درگیره اینجاست که میاد دستشو پاک کنه از خمیر جدا کنه میبوستش ملک از راه میرسه میگه تورخدا دستتون بشورین آشپزخونه منو ول کنید شب شده بایرام هنوز نشسته داره چیزی میخوره منتظر حسین ،حسین میاد بایرام میگه من میخوام بازنشسته بشم حسین تعجب میکنه دو سه تا پیک پشت هم میخوره بایرام میگه نکن نکن  حسین میگه تو میخوای بازنشسته بشی دوباره میخوره بعد میگه من برم صورتمو بشورم بیام میره رو تخت میفته میخوابه بعد کریم میاد بایرام میگه بیا ببینم داداشت دوتا پیک خورد چپه شده بیا تورو ببینیم

بایرام حرفایی که به حسین زده رو تکرار میکنه میگه میخوام بازنشست بشم کریمم یهو شوکه میشه از حرف بایرام دو سه تا پیکم کریم پشت هم میخوره بایرام میگه نکن نکن اونم میگه من برم لباسمو عوض کنم بیام اونم میره میخوابه بایرامم میگه جوونم جوونای قدیم 

صبح میشه کریم ماکسیرا میرن استانبول کریم میره دیدن فیلیز، فیلزم بخودش رسیده کریم خوشش میاد . شب میشه ماکسیرا خوشگل کرده جلو پنجره منتظر کریمه که یهو میاد میدوه میره استقبالش بایرام میگه چه خوشگل شده انگار کریم از جبهه اومده اینطوری میدوه اداشو درمیاره کریم میاد خیلی سرد باهاش برخورد میکنه بهش میگه تو خونه همه چی روبراه ماکسیرا میگه اره فقط بابا حالش خوب نیست چرا اینقدر بهش دادید خورده کریم میگه مادادیم بعد میره تو خونه ماکسیرا میگه خدایا چرا این یدفعه اینطوریه یه دفعه اون‌طوری اینهمه به خودم رسیدم یدفعه ام تو صورتم نگاه نکرد. صبح میشه ماکسیرا میره دیدن جم بهش پولیو که خواسته بود میده ماهر جم تعقیب میکنه یه نفر با موتور میاد میخور به ماشینش ج جم پیاده میشه کمکش کنه ماهر از اونور میاد پولو از تو ماشین بر میداره . حسین رفته ماهیگیری زینب میره دیدن حسین اول میره رستوران ملک کایارو میبینه میگه من زن حسینم آدرس خونشو میخوام کایا میگه من نامزد ملکم ادرس بهش میده زینب خوشحال میشه ملک نامزد کرده میره خونه حسین تمیز و مرتب میکنه یه چیزی درست میکنه منتظر حسین میمونه ‌. ماکسیرا میره سراغ ماهر .

ماهر پولو میده بهش ماکسیرام نصفشو میده به ماهر ماکسیرا میخواد بره ماهر بهش میگه رئیس یه چیزی میخوام بهت بگم کریم میره دیدن فیلیز بهش قول داده ماهی یبار محمد ببره ببینه اما گفته نباید ماکسیرا چیزی بدونه . ماکسیراعصبانی میشه میگه لعنتیا کسی نمیتونه پشت سر من نقشه بکشه .حسین از ماهیگیری میاد خونه میبینه همچی مرتب فکر میکنه ملک اومده داد میزنه با خوشحالی میگه ملک یهو زینب و میبینه زینبم اشک تو چشماش جمع میشه . ماکسیرا هنوز عصبانی میگه میخوان بچه منو ازم بگیرن ماهر میگه رئیس اروم باش ماهی یبار میگه تو احمقی اول ماهی یبار بعد میشه هفته ای یبار بعد کلا بچه رو میبره تقدیمش میکنه میگه من این قضیه رو باید تموم کنم . شب میشه ماکسیرا داره لباساشو جمع میکنه کریم میاد میگه چه خبره جایی میخوای بری ماکسیرا میگه من مشکل وابستگی دارم بیشتر از این نمیتونم بمونم تا همینجا بود میگه وکیلم بهت زنگ میزنه وقتی ام طلاق گرفتیم هیچی ازت نمیخوام خوی از محمد مراقبت کن کریم دادو بیدا میکنه میگه مشکل وابستگی یعنی چی این حرفا چیه ماکسیرا میگه سر من داد نرن مگه من از تو در مورد قولی که به فیلیز دادی سوال میکنم کریم دست ماکسیرارو میگیره میرن بیرون .

قسمت سی و سوم 33 سریال ماکسیرا

حسین میفهمه که ملک زنگ زده به ماکسیرا میگه چی شده میگه چیزی نشده خورده زمین سرش درد میکنه میخوام برم پیشش . کریم زنگ میرنه به ماهر میگه آدرس کلینیکی که فیلیز بستری شده رو میخوام برم پیشش ماهر آدرسو میده کریم قبل اینکه بره معدن میره دیدن فیلیز بهش دلداری میده بهش میگه فقط خوب شو برای دیدن محمد شرط دارم اول اینکه ماکسیرا نباید بدونه دوم اینکه نباید به محمد بگی مادرش هستی .. و میره ماکسیرام میره پیش ملک .

ماکسیرا میگه این چه تصمیمیه گرفتی ملک میگه بخاطر اینکه نیلای تو بیمارستان با یه نفر آشنا شده میخواد باهاش ازدواج کنه نامزدش از قضیه بچه خبر نداره من میخوام بچه اونو بزرگ کنم برای همین میخوام با کایا ازدواج کنم به ماکسیرا میگه مگه همینو نمیخواستی ماکسیرا میگه نه با کایا با یه آدم درست حسابی بعدشم بچه نیلای چه ربطی به تو داره … بعد میگه اینقدر از دست زینب عصبانیم طلاق حسین میگیرم شما دوتا رو بهم میرسونم کریم میره معدن سراغ مدیر میگیره میگن مدیر رفته غذا بخوره خلاصه مدیر میاد کریم میگه این معدن مجوزای لازم نگرفته باعث آلودگی هوا میشه معدن به مدت دوماه تعطیل میکنه مدیره هم هی سوسه میاد میگه شما تازه کارید ما همیشه اینطوری کار میکردیم … ماکسیرا میره سراغ نیلای کلی چیز بارش میکنه .

مدیر معدن زنگ میزنه به بایرام میگه کریم معدنو تعطیل کرده بایرام حسین صدا میکنه عصبانی میشه میگه براچی داداشت اونجارو تعطیل کرده توام حمایتش کردی حسین میگه تا کی میخوای سمبل کاریی کنیم باید کارارو درست و قانونی انجام بدیم میگه بابا رقیبای تو دارن از بهترین استانداردها استفاده می کننداما تو برعکس هر روز داری ازش دور میشی بایرام  میگه به من میگی بی کفایت خودت بی کفایتی من هم تورو هم اون سگ (منظورش کریم)اخراج میکنم هردوتون اخراجید اگه فردا اون هاتف دراز نزاشتم جای تو از تو کمترم حسینم میگه مالته اختیار داری بچسب بهش بعد میگه زینب وسایلاتو جمع کن از اینجا میریم . سهیلا غش میکنه زینب میفرسته خونه باباش حسین میره پیش کریم روستا کریم میاد رستوران یدونه ام کیک خریده ماکسیرارو میبینه تعجب میکنه میگه اینجا چیکار میکنی ماکسیرا میگه ملک میخواد ازدواج کنه اما به خونه اینطوری نگفتم . میگه میخواد با کایا ازدواج کنه . زینب میره پیش جم میگه من قضیه اون شب باور نکردم اما میدونم خیلی بدهکاری سند خونشو نشون میده میگه اگه کاریو که میخوام انجام بدی این خونه مال تو میشه جم میگه باشه چه کاری میگه میخوام با ماکسیرا تو هتل قرار بزاری بعد کلی خبرنگارا بیان اونجا تیتر روزنامه ها بشه.

قسمت سی و یکم 31 و سی و دوم 32 ماکسیرا

کریم به ماکسیرا میگه خودتو ناراحت نکن تو گناهی نداری ماکسیرا میگه اخه جلو بقیه خیلی بد بود کریم به ماکسیرا میگه خودتو ناراحت نکن بگیر بخواب من میخوام با داداشم برم بیرون یه مساله کاریه اگه الان خونه بمونه دعواش با زینب درمیادبعد میره ماکسیرا پیش خودش میخنده میگه اما الان حاضرم همه چیو بدم قیافه اون زینب جادوگر و ببینم که یهو زینب عین جن میاد تو اتاق بهش میگه ماکسیرا تو شیطانی . 

ماهر زنگ میزنه به ماکسیرا میگه بیا ببینمت در مورد بعضی چیزا حرف بزنیم بعد پیش خودش فکر میکنه که قضیه فیلیز گفته کریم اجازه داده ماهی یکبار یچه رو ببینه رو به رئیس بگم یا نه در نهایت نمیگه . کریم و حسین تو کافه هستند کریم میگه حسین میخوای چیکار کنی میگه از دوست داشتن ملک دست برنمیدارم زینبم نمیزارم سر خودش بلایی بیاره درنهایت مجبورم دوتا زندگی جدا برای خودم درست کنم .کریم میگه اینطوری که نمیشه قضیه حساسه حسین میگه ولش کن قضیه منو ، زندگی توام دست کمی از مال من نداره کریم میگه چطور حسین میگه امروز رفتم خونه فیلیز چون اومده بود جلو در خونه به هاتف گفته بود که محمد بچه اونه بعد رفتیم خونش پسرعموش برده بود برای ترک الکل کلینیک خوابونده بود میگه همه اینا بخاطر تو سرش اومده حداقل کمکش کن … کریم میگه فیلیز آدم خوبی نیست بهش میگه شما تو این کار دخالت نکن . ماکسیرا با یه چهره متفاوت میاد پیش ماهر ماکسیرا میگه نیاز به یه نقشه خوب دارم برای جم .

ملک نیلای باهم تو رستوران هستند ملک بهش میگه یه چیزی بهت میخوام بگم اما باید قول بدی داد بیداد نکنی ملک میگه من میخوام ازدواج کنم نیلای فکر میکنه با حسین میخواد ازدواج کنه میگه اینقدر زود طلاق گرفت میگه با اون نه با کایا نیلای داد میزنه میگه نه ملک عصبانی میشم از دستت، نمیزارم خودتو حیف کنی تو دیوونه ای ملک میگه بخاطر بهاره نیلای اصلا گوش نمیکنه میگه ول کن بابا تو دیوونه ای . کریم میاد تو اتاق ماکسیر رو تخت نشسته داره با لپ تابش کار می کنه کریم میگه فردا صبح میرم معدن . بعد لباسشو در میاره میگه اگه اشکال نداره امشب و اینجا میخوابم البته متکا میزارم بینمون ماکسیرا میگه مثل اینکه اونیکه نمیخواد پیش هم بخوابیم تو هستی نه من روشو میکنه اونور میخوابه یادش میفته به زمانی که بچه بود پرده خونشونو پاره کرده بود انداخته بود رو سرش مثلا عروس شده میره خونه عمه کریم کریم بیدار میکنه میگه من اومدم کریم فرار میکنه میگه کمک ماکسیرام دنبالش میکنه میگه تو چه جور شوهری هستی چرا فرار میکنی  یهو میخنده کریم میگه به چی خندیدی میگه یه چیزی اومد تو ذهنم خندم گرفت کریم میگه تو میخوای چی از من بشنوی اونچیزی که منتظرشی از من بشنوی و نمیشنوی ماکسیرا میگه من چیزی نمیخوام از تو بشنوم کریم میگه من قصدم ناراحت کردن تو نیست چون من به کسی قول نمیدم اینکه به کسی بخوای قول بدی کار خیلی بزرگیه من قول دادن بلد نیستم چون وابستگی پیش میاد ماکسیرا عصبانی میشه میگه تو نمیخوای بخوابی همش بالا سر من ور ور میکنی . وسطای شبه ماکسیرا رفته اتاق بچه ها به محمد سر بزنه محمد رو صندلی بغل کرده خوابش برده جیلانم خوابیده کریم میاد بدون لباس اما شلوار داره محمد از بغل ماکسیرا میگیره یهوجیلان کریم میبینه دستشو میزار رو چشاش بدون اینکه ببینه کیه داد و فریاد میکنه یه مرد لخت اومده تو اتاق … ماکسیرا می پره از خواب همه میان ولی جیلان هنوز دستشو از روی چشاش برنداشته ماکسیرا میگه جیلان عمو کریمه بایرام میگه کریم این چه وضعیه مگه تو خونه عین تارزان میگردن  آیسلم با جارو میاد میگه کجاس کو بایرام جارو ازش میگیره میگه میخوای تو چشم دشمن فرو کنی چیزی نیست ببر بهش آب بدین اخر از همه حسین میاد میگه چه خبر شده بایرام میگه آفرین دشمن بیاد تو این خونه تو آخر از همه میرسی حسین میگه دشمن کیه میگه داداشت کریم کریم و ماکسیرا محمد میبرن اتاق خودشون کریم محمد میگیره بغلش ماکسیرا میگه بچه رو اینطوری گرفتی بندازیش من میدونم

ن میدونم باتو بعد دستشو میزاره رو محمد میگه من گرفتمش که نیوفته کریم میگه به این بهانه میخوای به من دست بزنی .. خلاصه صبح میشه کریم ماکسیرارو بغل کرده خوابیدن خبری از محمد نیست ماکسیرا اول بیدار میشه یهو کریمو پرت میکنه میگه محمد کجاست کریمم میپره زیر پتو زیر تخت همه جا نگاه میکنن میبینن نیست میرن پایین بایرام میگه دونبال این میگردید  کریم تیپ اروپایی زده میخواد بره معدن بایرام میگه این چیه پوشیدی حداقل یه لباس درست درمون میپوشیدی ماکسیرا میگه بابا خوبه که خوشتیب شده سهیلا میگه خوبه از استیلش خوشم میاد بایرام میگه پس منم خوبه اینجوری لباس بپوشم سهیلا میگه نه به تو نمیاد  

ملک به ماکسیرا زنگ میزنه حسین چشش میخوره به گوشی ماکسیرا میبینه . ملک میگه میخوام با کایا ازدواج کنم ماکسیرام میگه من اجازه نمیدم من زود میام اونجا نمیرارم این ازدواج سر بگیره .

قسمت سی ام 30 ماکسیرا

ماکسیرا با جم تو پارک قرار داره جم به ماکسیرا میگه باید ضرر منو جبران کنی مهمترین مشتریمون ازم گرفتی باید سیصد هزار لیر بدی بهم بعد میره ماکسیرا گریه میکنه میگه چطوری از شر این راحت بشم الان سیصد هزارتا میخواد چند روز دیگه پونصد هزارتا میگه این احمق برام دردسر درست میکنه همینطوری داره فکر میکنه که یهو کریم جلوش سبز میشه شوکه میشه میگه تو اینجا چیکار میکنی میگه چرا گریه کردی رانندرو گفتم تعقیبت کنه ‌ ترسیدم بزار بری وگرنه هدفم تعقیب تو نبود … (کریم اما جم نمیبینه ) بهش میگه بیا بریم سرما نخوری.. .

حسین و هاتف میرن خونه فیلیز ماهر میاد برگه نشون حسین میده میگه برای اعتیاد به الکل خوابوندمش چقدرم هزینشو دادم چون بچه خودشو سقط کرده همش تو توهمه خلاصه قانعشون میکنه که فیلیز از خودش درآورده بعد به خودش میگه ماهر باید تو تئاتر برلین الان کار میکردی حیف شدی  . ملک به کایا میگه با من ازدواج کن تا خانواده جوهر دست از سرم بردارن برای بهارم شناسنامه نگرفتم داره دیر میشه مگه تو نمیخواستی باباش بشی اسمت میاد تو شناسنامه بهار کایا قند تو دلش آب میشه از خدا خواسته اما میگه چیزی تغییر نمیکنه فقط تو سند ما زن و شوهر میشیم . مینه به ماهر میگه باید از اینجا بری چون میخوام خونه رو خالی کنم ماهر بهش میگه دیدی از طرف فیلیز چیزی بهت نمیماسه اومدی سمت من منم بهت چیزی نمیدم جونم مینه میگه همین الان برو اونم میگه باشه میره هتل . عایشه به ماکسیرا زنگ میزنه بهش میگه زینب اومده اونجا ازش پرسیده اون میشناسه اونم گفته اینجا کار میکرده ..ماکسیرا میگه درسته میگن خوبی کن بنداز تو دریا یادش میفته قبلنا که تو شرکت جم کار میکرده عایشه بلیط جم یه روز جابجا گرفته جم داره اخراجش میکنه که ماکسیرا میاد میگه من گرفتم نمیزاره عایشه رو اخراج کنه .. شب شده همه سر میز میخوان شام بخورن ماکسیرا خوشتیب کرده اومده سهیلا میگه چقدر خوشگل شدی ماشالا هرچی میپوشی بهت میاد زینب حسودی میکنه میگه معمولا اینطور جواهرارو تو مراسمی مهمونی چیزی میندازه بایرام میگه چه اشکال داره همش که مهمونی نمیشه زینب میگه ماکسیرا تو که تو شرکت جم کار میکردی چرا اون شب گفتی اونو نمیشناسی ماکسیرام شوکه میشه همه بهش نگاه میکنن کریمم به تعجب نگاش میکنه که یهو نگهبان میاد میگه جم اومده بایرامم میگه اتفاقا به موقع اومده ماهم دلمون میخواد بدونیم .

ماکسیرا گریه میکنه یواش به کریم میگه ببخشید نتونستم بگم زود میره بالا تو اتاقش بعد میخنده بعد نشون میده که ماکسیرا وقتی فهمیده زینب میدونه به جم زنگ میزنه بهش میگه اگه میخوای زود به پولت برسی بیا اینایی که میگم بگو . جم میاد سر میز شام بازم سوالشو زینب تکرار میکنه جم میگه نمیخواستم اونشب بهتون بگم چون خجالت میکشیدم پدرم زمانی که زنده بود یه پیشنهاد بی شرمانه به ماکسیرا داده بود که اونم قبول نکرد شاید هرکس جای اون بود قبول میکرد اما اون از شرکت گذاشت و رفت بعد میگه منشیم گفت زینب خانوم اومده شرکت در مورد ماکسیرا پرسیده گفتم خودم بیام بگم که سوء تفاهم نشه حسابی زینبو با چیز یکی میکنه همه زینب و سرزنش میکنن که چرا دخالت میکنی بایرام میگه اخه به تو چه زینب طفلکی خجالت کشیده نخواسته بگه . کریم میاد بالا ماکسیرارو دلداری میده .

قسمت بیست و هفتم 27 و بیست و هشتم 28 ماکسیرا

حسین زینب از بیمارستان میاره خونه همه میان استقبالش زینب دخترشو بغل میکنه میگه پرنسسم دلم برات تنگ شده بود دخترش میگه کجا بودی سهیلا میگه گردش بود دخترم بایرام حواسش نیست میگه دفعه بعد خواستی بری دخترتم باخودت ببر همه نگاش میکننه میگه ببخشید من نباید حرف میزدم . باده میگه بابا مامانم زنگ زده بود میخواد با نگهبانش ازدواج کنه میخواد منم ببره پیش خودش سهیلا میگه مگه چمدان امانت داده نمیشه باده بره باید اینجا بمونه. باده میگه خاله سهیلا من شمارو دوست دارم میخوام پیش شما بمونم مثل شما بااصالت باشم سهیلام بغلش میکنه میرن بایرامم چشماش گرد میشه فیلز و مینه از خواب بیدار میشن میبینن همه دارو ندارشون دزد برده ماهرم نقش بازی میکنه میگه برای منم بردن پاسپورتم و پولام هیچکدوم نیست .

مهتاب و گوندز (نگهبان مهتاب)میرن پیش بایرام میگن میخوایم ازدواج کنیم بایرام میگه اشکال نداره اما باده پیش ما می مونه آخر هفته ها میتونی ببینیش شوهرشو میفرسته معدن میگه توام هرجا شوهرت میره خودتم میری .

کریم میاد دنبال ماکسیرا که بیارتش خونه تو مسیر دارن میان که کریم میگه اینجارو دیدی خیلی قشنگه من بچه بودم با مامان و بابام خیلی میومدیم بریم اینجا قبل از اینکه بریم خونه یکم حرف بزنیم .حسین تو اتاق پیش زینب. زینب میگه میخوای تمام روز بالا سرم بمونی نترس بلایی سر خودم نمیارم دفعه بعد بقیه رو مجازات میکنم نه خودمو بعد میگه پس با ملک رابطه داری زنی که تو زندگیت بود ملک بود . حسین میگه من با کسی رابطه ندارم اسمشو هرچی میخوای بزار دیگه کسی تو زندگی نیست تموم شد .زینب میگه چون من خواستم بمیرم حسین میگه آره بخاطر اینکه اینقدر ناراحت شدی ک میخواستی خودتو بکشی زینب میگه آدم اینقدر راحت از عشقش میگذره .حسین میگه هنوز واسم خیلی مهمه میگه میتونی به بابات بگی چقدر دوست دارم و خدایی نکرده تا بابا بایرام بمیره میتونی با خیال راحت بگی یه زندگی زناشویی خیلی خوب داشته باشی زینب میگه یعنی چی حسین میگه تو خودت خوب میدونی زمانی که بابای من بمیره تو منو با هیچی نمیتونی تهدید کنی البته اگه تا اونموقعه خودم نمیرم .

کریم و ماکسیرا دارن کباب درست میکنن کریم میگه یبار کوچیک بودم داشتم تازه زبان آلمانی یاد میگرفتم بابام ذوق داشت هرجا توریست میدید کشون کشون میاورد تا با من حرف بزنن … فیلیز اومده جلو خونه کریم اینا واستاده روبروی نگهبانا هاتف میاد میبرتش میگه از اینجا برو دست از سر این خانواده بردار میگه اومدم بچمو ببینم مهمت بچه منه ماکسیرا بزور ازم گرفته .

ماکسیرا و کریم میان خونه تو اتاق هستند که زینب میاد میگه نمیخوای بیای بخیر باشه بگی اومدی تو اتاق درم بستی ماکسیرا میگه حق باتو خیلی بخیر باشه اما خوب به نظر میای زود خودتو جمع و جور کردی  زینب میگه بایدم جمع و جور کنم اون ملک خانم که غرور نداره حتما الان حالش گرفته شده ماکسیرا میگه منو نگاه کن دردت با هرکی هست برو پیش همون بایرام از توافقی که با مهتاب سر باده کردن صحبت میکنه به باده میگه از این به بعد اینجا میمونی باده ام خیلی خوشحال میشه به سهیلا میگه میتونم مامان صدات کنم  حسین به کریم میگه یه کاری اطراف معدن ماست که دقیقا به درد تو میخوره باید از یه جایی شروع کنی . ماهر به ماکسیرا میگه فیلیز همچی به هاتف گفته ماکسیرا میگه ای واای اونم صدرصد به بایرام میگه چیکار کنیم ماهر میگه من یه نقشه دارم باید فیلیز ببریم مرکز ترک اعتیاد الکل بخوابونیم یه گزارش بگیریم که این اعتیاد داره . باده یه استاد رقص گرفتن تو خونه که همشون میرقصن  کریم محمد برده بیرون گردش میبرتش پارک فیلیزو میبینه که مسته باهم میرن یه کافه قهوه میخورن به فیلیز میگه خودتو جمع و جور کن میزارم ماهی یبار محمد ببینی ولی الان با این وضعیت نه تا موقعی که الکل ترک نکردی اجازه نداری ببینیش فقط میگه ماکسیرا نباید خبردار بشه . زینب میره شرکت جم برای عایشه منشی جم یه کیف هدیه میبره عکس ماکسیرارو نشون میده بهش میگه میشناسیش اونم میگه اره قبلنا اینجا کار میکرد بعد میگه با جم ارتباطش چطور بود میگه هیچ ارتباطی نداشتن اونموقع آقای جم خارج از کشور بود ماکسیرا خیلی دختر خوب ومظلومی بود اصلا اهل این چیزا نبود اگه بین جم ماکسیرا چیزی بود من حتما میفهمیدم زینب میره ( عایشه یادش میفته که قبلنا زینب داشته عایشه رو جلو جم مسخره میکرده ) میگه فکر کردی زرنگی فایدم به سگ برسه بهتر از توئه .هاتف به حسین میگه فیلیز اومده گفته بچه مال اونه حسینم میگه بریم خونه فیلیز تا از خودش بپرسیم .زینب به بایرام و سهیلا میگه میدونید قبلا ماکسیرا تو شرکت جم کار میکرده ولی به ما گفت جم نمیشناسه سهیلا تعجب میکنه اما بایرام با سیاست رفتار میکنه الکی میگه من میدونستم چون قبلا به من ماکسیرا گفته بود زینب و ضایع میکنه  .

قسمت بیست و ششم و بیست و هفتم 26 و 27 سریال ماکسیرا

جم به ماکسیرا زنگ میزنه میگه میخوام ببینمت هنوز همون دافی هستی که بودی ماکسیرا میگه کار مال تو من باهات کاری ندارم جم میگه یه سوالاتی برام بی پاسخ مونده میخوام اونارو بپرسم ماکسیرا میگه حالا اومدم قرار میزارم . ملک به حسین میگه ماکسیرا اومد بهم حرفایی خیلی بدی زد روی زندگی اونم دارم تاًثیر بد میزارم حسین میگه من با وکیل در مورد طلاقم صحبت کردم من دارم زندگیم تغییر میدم این موضوعم هیچ ارتباطی به تو نداره اما دوست دارم توام تو زندگیم باشی .کریم ماکسیرا میرن خونه بچگیهای ماکسیرا . کریم به ماکسیرا میگه چرا جدیدن سرد شدی دیگه اون عشق هشت سالگیتو نداری ماکسیرا میگه نمیشه بزور کسی مال خودت کرد عشق یه طرفه بدرد نمیخوره نمیشه بزور کسی مال خودت کرد اخرشم مثل داداش حسین اینا طرف میزاره میره . باده زنگ میزنه به بایرام میگه بیا خونه زینب دیوونه شده همه ظرفای مارک خاله سهیلا رو داره میشکنه بایرام میره خونه میبینه بله چه خبره یکم آرومش میکنن قرص بهش میدن میبرنش بالا بخوابه بایرام بچه هارو میبره بیر ون بگردونه باده میگه منم ببر میگه نه فقط بچه هایی که حرف نمیزنن میبرم تورو ببرم کجا مخمو بخوری  کریم و ما‌کسیرا رفتن رستوران کنار ساحل هنوز اونجان شب شده . باده داره گریه میکنه که سهیلا آرومش میکنه سهیلارو بغل میکنه (از اینجا به بعد رابطه بین باده و سهیلا خوب میشه مادر دختری میشه) میگه بیا بریم چیزی درست کنیم بخوریم . حسین و ملک دارن باهم حرف میزنن ملک میگه به خاطر من نظم زندگیتو بهم نزن من نمیتونم با تو باشم دیگه ام اینجا نیا حسین رد میکنه میره . مینه تازه با یه تاکسی میرسه خونه دربه و داغون از بس پیاده راه رفته بود راننده میگه من بهش کمک کردم آب دادم بهش ماهر کرایه راننده رو میده . حسین میره ویلایی که خودش خریده یه پیام از طرف زینب میاد براش که متنش اینه ( منو ببخش حسین من تور خیلی دوست دارم تحمل دوریت برام خیلی سخته از دخترمون خوب مراقبت کن) حسین میفهمه زینب میخواد خودکشی کنه . زنگ میزنه به مامانش میگه برو اتاق زینب یه بلایی سر خودش آورده همون لحظه ملک میاد پیش حسین میگه من میخوام پیش تو باشم هرکی هرچی میخواد بگه حسین میگه من الان باید برم . سهیلااینام با عجله میرن بالا هرچی در اتاق زینب میزنن در باز نمیکنه .
نگهبانارو صدا میکنن که درو بشکنن اونام نمیتونن باده میاد میگه شما خیلی بی عرضه اید یه لگد میزنه در باز میشه میبینن زینب قرص خورده میبرنش بیمارستان . کریم و ماکسیرام قضیه رو فهمیدن دارن برمیگردن خونه که وسط راه ماکسیرا گریه میکنه پیاده میشه میگه نمیتونم تو این وضعیت بیام میرم پیش خواهرم کریمم مخالفتی نمیکنه میبرتش رستوران پیش خواهرش . ملکم دربوداغون میاد بهش میگه همه اینا تقصیر منه ماکسیرا بغلش می‌کنه آرومش میکنه . مینه خیلی عصبانیه میگه اگه یه روز از عمرم باقیمونده باشه تا زهرمو به ماکسیرا نریزم ول کن نیستم از این به بعد همه فکر و ذهنم انتقام از ماکسیراس ماهرم به فیلیز میگه برو آرومش کن تا بلایی سرخودش نیاورده زنگ میزنه به ماکسیرا میگه مینه برات داره نقشه میکشه چیکار کنیم ماکسیرا میگه همه کارارو من بکنم پس براچی به تو پول میدم خودت یه فکری بکن . زینب میرسونن بیمارستان مفیدم میاد سر بایرام داد و بیداد میکنه میگه چه بلایی سر دخترم آوردید که مجبور شده این کارو بکنه . بایرام میگه کی به این خبر داده مثل اینکه زینب به مفیدم قبل از حودکشی پیام داده بوده حسین و کریمم از راه میرسن مفید پاچه حسینم میگیره دکتر میاد میگه حال زینب خوبه فقط یکی میتونه بره ببینتش مفید میره میگه من میخوام برم . بایرام میگه این قصد خودکشی نداشته فقط میخواسته جلب توجه کنه وگرنه میخواستی خودکشی کنی چرا پیام دادی یعنی بیاید نجاتم بدید دیگه  وگرنه کسی نمیفهمید راحت خودتو میکشتی ماهم راحت میشدیم مفید میره پیش زینب ،زینب میگه بابا، حسین دیگه منو نمیخواد باباش میگه غلط کرده توله سگ دخترم زودتر میومدی با من حرف میزدی من مشکلو حل میکردم زینب میگه هرکی این بلارو سر من آورده بابا انتقاممو ازش بگیر . مفید میره حسین صدا میکنه بهش میگه یه چمدون مدرک دارم از بابات اگه رو کنم بابات تا آخر عمرش باید بره زندان اگه خانوادتو دوست داری پس دخترمو اذیت نکن کریمم میشنوه که داره حسین تهدید میکنه .حسین میره پیش زینب دستشو میبوسه میگه دیگه اینکارو نکن . کریم زنگ میزنه به ماکسیرا میگه حال زینب خوبه هیچکس تورو مقصر نمیدونه فردا میفرستم دنبالت برگرد خونه . ماکسیرا به ملک میگه حسین به خاطر خانوادش از خودش میگذره ملک میگه میدونم اینو امروز فهمیدم . ماهر به مینه و فیلیز یه نوشیدنی داغ میده میگه برای اعصاب خوبه اونام میخورن تخت میخوابن ماکسیرا میره بیرون هوا بخوره یهو کایا میاد ماکسیرا میترسه چاقو دست کایاست بهش میگه آبرو برامون نزاشتی .

دیگه نمیزارم بلایی سر ما بیاری نمیزارم بهار منو ببری میگه تو یه مار زردی هستی هر وقت میای دردسر درست میکنی ماکسیرا اصلا نمیدونه کایا در مورد چی داره حرف میزنه بهش میگه من با بچه نیلای چیکار دارم من خودم بچه دارم ملک بیدار میشه میاد کایا رو آروم میکنه میفرستش میره . ماکسیرا چندتا سوال در مورد بهار از ملک میپرسه که چندماهشه پدرش کیه از اینجور چیزا ولی شک نمیکنه بچه خودش باشه . کریم میره خونه آیسل میگه از صبح که ماکسیرا رفته مهمت داره بیتابی میکنه کریم مهمتو میبره روی تخت به ماکسیرا زنگ میزنه تصویری با مهمت صحبت میکن ماکسیرا برای مهمت لالایی میخونه مهمت خوابش میبره . ماهر به دخترا نوشیدنی خواب آورداده هرچی پول و طلا داشتن برداشت گفت ببینم بدون پولم میتونید نقشه بکشید .

قسمت بیست و پنجم 25 و بیست و چهارم 24 ماکسیرا

بایرام میگه کریم حتما بر می گردی . کریم میگه نه بر نمی گردم بابام بهم احتیاج داره پسرمو و همسرمم اینجا خوشحالن.همه خوشحال میشن . ماکسیرا میگه فقط باید یه دایه خوب برای مهمت پیدا بشه . کریم میگه وقتی تو هستی من نمیخوام پسرم دست دایه بزرگ بشه (فکر میکنه ماکسیرا میخواد بره )میگه ما حلش میکنیم . بایرام میگه اشکال نداره حلش میکنیم اگه زنت قرار بود خونه بمونه نیاز به دایه نبود اما زنت میخواد کار کنه به بچه نمیتونه برسه . کریم میگه چه کاری بایرام میگه اون دوست حسی بود درازه (منظورش جم) کارو از اون گرفتم میخوام بدم ماکسیرا انجام بده . جم میاد ملاقات بایرام که حالشو بپرسه ماکسیرا اینجا تازه متوجه میشه جم داره کار حمل و نقل شرکت انجام میده تعجب میکنه شوکه میشه یاد گذشته میوفته که ویدئوش براتون گذاشتم .جم میاد دست ماکسیرارو میبوسه میگه از آشنایی باهاتون خوشحال شدم بایرام میگه الان بهترین موقعس این قضیه کارو حلش کنیم با جم میرن تو اتاق . ماکسیرا رنگ ورخ میکنه همه میگن چی شد تا جم دید این شکلی شدی میگه نه بخاطر اینه که کارشو میخواین بگیرین به من بدین حس خوبی ندارم … بایرامو جم میان از اتاق بیرون بایرام میگه از این به بعد شما کار جم انجام بده ماکسیرا میگه نه بابا نظرم عوض شد من تو این کار تجربه کافی ندارم میترسم از پسش بر نیام و از اینجور حرفا .. زینب جمو بدرقه میکنه میگه جم مشکوک میزنی نکنه قبلا با ماکسیرا بودی جم میگه نه بابا میدونی که من از نظر همه دخترا جذابم . . فیلیز و ماهر و مینه دارن غذا میخورن مینه دخترعموی فیلیز به ماهر میگه ما یه راه حل دیگه پیدا کردیم ماهر میگه چه راه حلی میگه من فردا میرم پیش بابای کریم همچیو بهش میگم که یهو ماهر هرچی تو دهنشه میپاشه تو صورت مینه بعد فیلیز بعد زنگ میزنه به ماکسیرا میگه قضیه رو . ماکسیرا حسابی فکرش بهم ریخته از یه طرف جم از یه طرف فیلیز داره اصلا دیگه فکرش پیش کریم نیست .کریم میگه نمیخواد بری پایین بخوابی من میرم . ماکسیرا میگه نه من میرم پیش مهمت جای جیلان میخوابم . کریم با خودش داره حرف میزنه میگه داره به سرعت ازم فاصله میگره بعد میگه مگه همینو نمیخواستی میگه چرا نمیتونم بدون اون خوشحال باشم شاید فردا بره پیش خواهرش دیگه برنگرده میگه نه بابا اون مهمت ول نمیکنه دوباره میگه چرا ول نکنه بمونه پسر منو بزرگ کنه؟.وقتی من اینهمه باهاش بدرفتاری میکنم چرا پیش من بمونه (کریم حسابی عاشق شده )

ماکسیرا یواشکی میره به عاطف میگه اون دختره بود روز اولی که ما اومده بودیم اومده بود جلوی در . فردا میخواد بره پیش بابابایرام دردسر درست کنه یکاری کنید دوربرما نپلکه عاطف میگه نگران نباشید عروس خانم حلش میکنیم . ماکسیرا میگه فردا برام یه راننده جور کن میخوام برم پیش خواهرم و میاد بالا بایرام نشسته تو پذیرایی ماکسیرارو صداش میکنه میگه میخوام باهات صحبت کنم در مورد خواهرته ماکسیرا میگه حسین همچیو بهتون گفته بایرام میگه نه خودم فهمیدم ماکسیرا میگه ببین بابا خواهر من با وجود متاهل بودن داداش حسین هیچ وقت باهاش وارد رابطه نمیشه همون لحظه سهیلا میاد پایین اینو میشنوه یکم کولی بازی در میاره ماکسیرا میره بالا کریم میاد مادرشو اروم میکنه . صبح میشه سر میز صبحانه عمه میگه عروسا کجان باید بعد از همه بیان سر میز ؟باده میگه بزرگه تو اتاقش داره قصه میخوره کوچیکه هم رفت از صبح پیش خواهرش عمه میگه رفتن زنداداش کوچیکه پیش خواهرش خوبه اما دعوایی برای درمان زنداداش بزرگه وجود نداره (همون لحظه زینب داره از پله ها میاد پایین میشنوه) سهیلا میگه پس تو میدونی عمه میگه معلومه که میدونم برای پشیمون کردن دختره چه پول ها خونه هایی بهش پیشنهاد دادم تازه ازش بچه ام داره سهیلا غش میکنه زینبم غش میکنه بایرام میگه آبجی آبجی فقط برو همه چیو ریختی بهم کریم میفرسته میگه برو دنبال داداشت ورش دار بیار کریمم میره . مینه ام با چهره خندان میره شرکت بایرام به فیلیز میگه تا یه ساعت دیگه زندگیت عوض میشه همه چی خوب پیش میره . میره شرکت عاطف میاد میگه آقا بایرام میخواد با شما صحبت کنه میبرتش تو جنگل کیف و موبایلشو میگرن رهاش میکنن میان بهش میگن دفعه دیگه بخواد مزاحم بشه جور دیگه برخورد میکنن . ماکسیرا میره پیش خواهرش ملک بهار میده کایا میبره قبل از اینکه ماکسیرا ببینه . ماکسیرا به خواهرش میگه زندگیمو خانوادمو بهم ریختی ملک میگه خیالت راحت من با حسین کاری ندارم ماکسیرا میگه با یکی دیگه ازدوا ج کن ملک خیلی ناراحت میشه میزاره میره میگه توام برو . کریم تو جاده ملک و میبینه میگه بیا سوار شو بریم پیش ماکسیرا مشکلتون حل کنیم . کریم میاد میبینه ماکسیرا رو تخت خواهرش عکس خواهرشو بغل کرده خوابیده بیدارش میکنه میگه بیا سه نفری قهوه بخوریم صحبت کنیم باهم صحبت میکنن که یهو حسین میاد ( جمعشون جمع ) کریم و ماکسیرا حسین و ملک تنها میزارن میره تو روستا بگردن یه غذایی هم بخورن .

قسمت بیست و سوم 23 ماکسیرا

آبجی بایرام میاد چقدر بایرام خودشو برای آبجیش لوس میکنه (ویدئو گذاشتم دیگه توضیح نمیدم)ماکسیرا رفته بیرون با ماهر و آیلین قرار داره باهم صحبت می کنن قرار گذاشتن که به آیلیین پول بگیره که آیلین حرفاشو پس بگیره. بایرام سراغ حسین می گیره که کریم میگه رفته یه مدت دور باشه بایرام میگه یعنی نمیخواد بیاد منو ببینه عصبانی میشه میگه همتون ول کردید همچی رو بیاید معدن ها و شرکت ها رو پولاشو بخورید تموم بشه خیالتون راحت بشه کریم میگه من میخوام تو شرکت کار کنم بایرام و سهیلا کلی خوشحال میشن .حسین میره پیش ملک کایا رو میبینه بهش یه کارت میده میگه برو معدن گفتم یکاری بهت بدن که کایا کارتو پاره میکنه با حسین دعواشون در میاد ملک میاد جداشون میکنه شب میشه ماکسیرا خوشحال میاد خونه میره پیش کریم نامه ای که آیلین نوشته رو به کریم نشون میده که آیلین نوشته به کریم تهمت زدم همش زاده ذهنم بوده چون عاشقش بودم خواستم تلافی کنم. ماکسیر میگه دیدی تونستم تورو به زندگی گذشتت برگردونم . کریم میگه چطور تونسنی این کارو بکنی گفت منو دست کم گرفتی …. ماکسیرام میگه من فردا میرم پیش خواهرم برگشتم همچی درستش میکنیم . کریم میگه باشه بیا بریم پایین غذا بخوریم عمه اومده بعد میره. ماکسیرا عصبانی میشه میگه حتی یه تشکرم نکرد بعد کریم برمیگرده تو اتاق ّمیگه شوخی کردم باهات بغلش میکنه میگه تو واقعا عالی هستی دوست خوبی هستی آبرو اعتبارمو بهم برگردوندی واقعا ممنوم ازت بیا بریم این خبررو به همه بگیم اونام خوشحال بشن . عمه میاد تو آشپزخونه میگه سهیلا خوب به داداشم میرسی سهیلا میگه تو که دوست نداشتی من با بایرام ازدواج کنم میگه من دوست داشتم اما مادرم دوست نداشت چون میگفت دختره پولداره از بالا به پسر ما نگاه میکنه . بعد میگه این بایرام یه مدت امینه رو میخواست قول و قرار گذاشته بودن نمیدونم چی شد یهو اومد بدوبدو سهیلارو گرفت سهیلا میگه امینه کیه میگه مادر ماکسیرا (حالا ماکسیرام تو آشپزخونس )ماکسیرا گفته نه مامان سهیلا عمه نمیدونم این شوخیارو از کجاش در میاره . عمه گفت نه من شوخی نمیکنم
سهیلام رفت سراغ بایرام بهش گفت تو قبلنا عاشق امینه مادر عروس کوچیکه بودی بایرام گفت اونموقع دختر دیگه ای تو روستا نبود اونو مناسب دیدن برام من اون‌موقع که تورو نمیشناختم وقتی تورو دیدم عقل و هوش از سرم پرید زدم زیر قول و قرار بعد من گفتم همه یه طرف تو یه طرف. باده میگه البته قبل از اینکه با مادر من آشنا بشه بایرام میگه برو تو اتاقت بیتربیت بی ادب .حسین به ملک میگه یکیو دوست داشتم به اسم چیچک که زود از دستش دادم برای اینکه اونو فراموش کنم با زینب ازدواج کردم . ‌ملک بودن من و تو پیش هم شدنی نیست نمیتونم دستتو بگیرم انگار هیچی نشده دیگه ام برو اینجا نیا . دیگه روی کایا دست بلند نکن اون از همه ما بی گناه تره .
سر میز شام کریم میگه براتون یه خبر دارم اتفاق برلین همش یه تهمت بوده ماکسیرا ازاون دختر یه برگه گرفته که همه اینا مشخص میشه . به بایرام میگه بخاطر اینکه به تو تهمت زدم ازت معذرت میخوام بابا دسشو میبوسه بغلش میکنه . بایرامم میگه حتما زود وسایلتو جمع می کنی میری نه (یجورایی خیلی ناراحت میشه) .

قسمت بیست و یکم 21 و بیست و دوم 22 ماکسیرا

بایرام دارن میبرن بیمارستان که یهو آجیر آمبولانس قطع میشه همه فکر می کنند حتما دیگه مرده صدای آجیر قطع کردن بعد میرسن سهیلا میگه آجیر خراب شده بود تو راهرو منتظرن همه نگرانن. زینب میگه خیالتون راحت شد همش تقصیر شماست که حسین میگه ساکت شو برو تو حیاط منتظر بمون . فیلیز و دختر عموش میرن پیش وکیل ماهرم میگه تا شما برید و بیاید من یه سوپ عالی درست کنم که میرن پیش وکیل همه جریان بچه رو به وکیل میگن وکیله میگه اگه این شکایت به جریان بندازید خودتون مقصر میشید فیلز خانوم باید برید زندان ( ماهر از قبل شماره وکیل رو از روی گوش دختر عمو فیلز برداشته باهاش هماهنگ کرده بود که اینجوری بگه) که فیلیز عصبانی میشه بر میگرده خونه گریه میکنه ماهر سوپ داغ میاره یه کیسه آب گرم فیلیز میگه منو مسخره کردی میگه منکه بهت میگم باور نمیکنی . ماکسیرا میره تو حیاط پیش زینب . زینب عصبانیه بهش میگه ببین ماکسیرا من با حسین با عشق ازدواج کردم مثل تو با زور ازدواج نکردم ما همدیگرو خیلی دوست داشتیم یه بچه بهش دادم حالا چرا اینطوری شد نمیدونم اما میدونم همش تقصیر خواهر تو چون اون شب حسین داشت تلفنی با خواهرت حرف میزد بعد میگه حسین نمیتونه منو طلاق بده چون بابام با بابابایرام یه کارای میکنن بعد مسکل پیش میاد ماکسیرا کنجکاو میشه میگه میخوام جزئیاتشو بدونم زینب میگه همین قدر بدونی کافیه. ماکسیرام الکی میگه ببین من نمیخواستم بهت اینو بگم ولی الان میگم من به حسین گفتم که خواهرمو برام پیدا کنه اونم دسش درد نکنه پیدا کرد برام داشته راضیش میکرده که با من آشتی کنه . بعد بهش میگه تو خوشگلی … یجورایی خرش میکنه که زینب انگاری باور میکنه. ماکسیرا پیش خودش میگه خواهر بزار من اینو درست کنم میدونم باهات چیکار کنم  دکتر میاد میگه خدارو شکر بخیر گذاشته یه سکته خفیف کرده برای گرفتن آزمایش امشب باید پیش ما بمونه .

وکیل بایرام پیش آیلینه دارن راضیش میکنن با پول که بهش بگه کی بهش گفته اینکارو با کریم بکنن تا میاد بگه آدمای ماهر مسلح میان تو اتاق آیلین با خودشون میبرن ماهر به آیلین زنگ میزنه میگه که اونا اول میخواستند بهت پول بدن بعد مدرک بگیرن خلاصه راضیش میکنه که بیاد استانبول .

همه از بیمارستان رفتن خونه سهیلا پیش بایرام . بایرام میگه اگه حسین از زینب طلاق بگیره مفید مارو تیکه تیکه میکنه چون تا امروز هرچی پول از ما گرفته رسیداشو همه رو گذاشته تو پوشه تو گاوصندوق پولای خودشم گذاشته تو بانکهای امریکا بروزش رو میکنه خودشو میکشه کنار توام باید بری با لیلا زن مفید آشتی کنی .
زینب داره به خودش میرسه که حسین بیاد پیشش . حسینم به کریم میگه میخوام یه مدت از خونه برم برام اینطوری بهتره . کریم و ماکسیرا تو اتاق هستند ماکسیرا میگه میخوام چند روزی برم پیش خواهرم ببینم چرا یهو رفت . کریمم میگه می خوای باهات بیام ماکسیرا میگه نه تو پیش مهمت بمون کریم میگه اگه بخاطر سوزی داری میری من باز ازت معذرت می خوام تقصیر من بود ما باید به ازدواجمون احترام میزاشتم .. که یهو صدای جیغ و داد زینب بلند میشه میرن اتاقش میبینن همچی بهم ریختس (مثل اینکه حسین رفته بهش چیزی نگفته ) یهو آیسل میاد میگه آقا مفید اومده ماکسیرا هول میشه میگه باشه همچی درست میکنم الان میرم پیشش میاد پایین (مفید برای احوالپرسی از بایرام اومده)ماکسیرا خوش آمد میگه بعد کریم زینب میاره زینب با یه قیافه آویزون میاد میگه بابا منو از اینجا ببر حسین از خونه رفته من خسته شدم دیگه ماکسیرا نمیزاره بقیه حرفاشو ادامه بده مفیدم میگه دختر خودتو جمع جور کن آدم برای هرچیزی که قهر نمیکنه …. کریم از حرکات ماکسیرا خیلی خوشش میاد . خلاصه مفید رد میکنن میره .حسین مستقیم میاد پیش ملک میره تو آشپزخونه براش املت درست میکنه میگه میدونم چیزی نخوردی از صبح بعدش بهش میگه اتفاقات بدی افتاده به زینب گفته میخواد ازش جدا بشه ملک اعصبانی میشه میگه براچی گفتی …. حسین میره میگه غذاتو باید تا آخر بخوری . کریم میره رو تخت میخوابه همش منتظر ماکسیرا بیاد ماکسیرام پایین رو کاناپه میخوابه صبح میشه میاد پایین میبینه ماکسیرا پایین خوابیده میگه کارای احمقانه میکنی خب میگفتی من اینجا میخوابیدم .کریم میاد دنبال باباش بیمارستان . ماهر زنگ میزنه به ماکسیرا که آیلین اومده یه قرار میزارن همو ببینن . عمه خانوم (آبجی بایرام )با کلی خوراکی میاد آیسلم میگه انگار اینجا هیچی نیست تمام ده جمع کرده آورده .

قسمت بیستم 20 سریال ماکسیرا

همه سر میز شام هستند کریم هنوز نیومده تو بار داره باز مشروب میخوره اونم با دوست دختر سابقش سوزی کریم در مورد ازدواجش میگه همش یاد چشمای ماکسیرا میوفته انگار داره کم کم عاشقش میشه . ماهرم داره رو مغز دختر عمو فیلیز کار میکنه که منصرفش کنه نرن پیش وکیل . سوزی میگه کسی تا الان نتونسته تورو وابسته به خودش کنه … بعد کریم میگه من دوست ندارم وابسته بشم (اره جون خودت خواهیم دید) بعدش به سوزی گفت تو الان چیکار می کنی سوزی گفت منم تازه رابطمو تموم کردم کریم خیلی مست شده سوزی میگیره تو بغلش. سوزی میگه نکن من دفعه قبل خیلی سخت تونستم تورو فراموش کنم با من اینکارو نکن که کریم می خواد ببوستش که یهو منصرف میشه بعد سوزی میگه میبرمت تحویل زنت میدم برمیگردم کریم تو ماشین بهش میگه نمیشه بریم خونه شما که سوزی بازم میگه کریم نکن با من من بزور فراموشت کردم همه خاطرات یادم تک تک جاهایی که رفتیم .. میرسوندش خونه . سوزی خانم زیر بغل کریم گرفت که ببره تو خونه همزمان مفید داشت میومد بیرون همه هم بدرقش میکردن که کریم و سوزی دیدن همه اینجوری  ماکسیرا کریم گرفت برد بالا یکم باهم بحث کردن کریم یهو بوسش کرد و گرفت خوابید . بایرام با حسین صحبت کرد گفت میدونی اونی پیش ملک کار میکنه کیه همونی که به ملک تجاوز کرده. حسین رفت اتاق ملک گفت کایا همونی که به تو …. چرا با همچی کسی تو رستورانت کار میکنی ملک گفت همچی چیزی نیست کایا کاری نکرده بعد میگه نمیبینی تو چه وضعیتی هستم گریه می کنه … ماکسیرا گریه کنان اومد تو اتاق پیش خواهرش که یهو دید حسین صورت ملک گرفته حسین هول شد گفت اومد ببینم خواهرت چیزی احتیاج ندارهو رفت ماکسیرا گفت خواهر معلومه داری چیکار میکنی آدم قحطی بود باید بیای با برادر شوهر من … ملک گفت نه اینطوری که تو فکر می کنی نیست که ماکسیرا رفت ملکم لباساشو جمع کرد نصف شبی بدون اینکه کسی بفهمه از خونه رفت اما ماکسیرا دیگه شبو پیش کریم نخوابید رو صندلی خوابید.

قسمت نوزدهم 19 ماکسیرا

کریم و باده میرن بیرون یکم خوش میگذرونن . مفید( پدر زینب) ملک راضی میکنه که بیاد استانبول با ماکسیرا آشتی کنه. ماکسیرا میره پیش بایرام بهش میگه عادت نداره خونه بنشینه کار نکنه کار قسمت حمل و نقل و بده به ماکسیرا ( در حال حاضر جم دوست پسر قبلی ماکسیرا مسئولشه) بایرامم با روی باز استقبال میکنه میگه ما میخوایم بدیم غریبه ها بخورن میدیم به تو اتفاقا از اون پسره جمم اصلا خوشم نمیاد . زینب بازم حسودی میکنه به ماکسیرا میگه این کار شدنی نیست حسین اجازه نمیده ماکسیرام میگه خواهیم دید . زینب زنگ میزنه به جم بهش میگه که قرار کارتورو بدن به جاریم میگه ماکسیرا میگه اره اصلا واکنشی نشون نمیده میگه اشکال نداره .
حسین میفهمه ملک داره میره استانبول عصبانی میشه زنگ میرنه به باباش میگه اونم تعجب میکنه .
بعد ملک میاد زینبم ماکسیرارو صدا میکنه میگه بیا پایین سورپرایز دارم برات ماکسیرام میاد خواهرشو می بینه شوکه میشه بغلش می کنه گریه و ابراز دلتنگی می کنن  زینب میگه برای شب تدارک دیدم بابامم میاد . بایرام سهیلا کلی سر زینب غر میزنن که این چه کاری بود کردی . ماکسیرا ملک و میبره مهمتو نشون میده میگه ما یه خانواده کوچیک و خوشبختیم ملک میگه چطور بچه دار شدی یعنی مشکلتو حل کردی ماکسیرام میگه چه مشکلی خداخواسته (ملک یادش میوفته که ماکسیرا از بچگی خیلی خوب نقش بازی میکرد بهش میگفت تو باید آرتیست بشی ملک فهمیده داره گولش میزنه ) سر شام یه گلدون بزرگ وسط میز شام گذاشته (مثلا زینب کلاس گذاشته) بایرام هر چقدر میخواد مفیدو ببینه حرف بزنه نمیتونه آخری باده گلدون بر میداره .بایرام یهو از دهنش می پره حرف بچه ملکو میزنه ماکسیرا با تعجب نگاه ملک میکنه که ملک میگه بهار بچه من نیست بچه نیلای من نگهش میدارم چون خودش سرش شلوغه . حسین میاد خونه زینب با کنایه میگه مهمون داریم خواهر ماکسیراس ملک بلند میشه دست میده میگه قبلا آشنا شده بودیم (زینب ضایع میشه). حسین میره میگه برای دسر میام پایین . زینب و حسین میرن بالا . زینب به حسین میگه یادته گفتم من هیچوقت کار یواشکی نمیکنم الانم دیگه نمیتونم باهات ادامه بدم کسی دیگه ای تو زندگیم هست هرچی میگه زینب یه چیز دیگه میگه . بعد میره پایین به همه میگه حسین خسته بود خوابش برد .

قسمت هجدهم 18 سریال ماکسیرا

ماکسیرا بعداز دیدن ماهر بر می گرده خونه می بینه زینب و سهیلا دارن چایی میخورن زینب بهش گیر میده که از خواهرت خبر نداری و کجاست و چیکار می کنه ماکسیرام میگه نه خبر ندارم میره بالا به مهمت سر بزنه که اتاق زینب اینارو باز می کنه نگاه می کنه زینب یهو میاد میگه خیره چیزی می خواستی از اتاق ما ماکسیرا میگه اتاق بزرگی دارید نکه به ما اتاق کوچیک دادن می خوایم مهمت پیش ما بخوابه تختشو بزاریم جا نمیشه . شب میشه هنوز کریم نیومده خونه همه منتظرن بایرامم داره به باده ریاضی یاد میده سهیلام داره گردو میشکنه زینبم طبق معمول داره می خوره ( بایرام دوسه تا تیکه بهش میندازه ) زینب میره بالا به باباش زنگ میزنه که ملک پیدا کنه براش ماکسیرا از پنجره بیرون نگاه میکنه منتظر کریمه . از اون طرفم ملک با نیلای صحبت میکنه از خوشحالی تو پوست خودش نمی گنجه نیلای میگه اگه گفت بچه مال کیه بگو بچه نامشروع منو بزرگ میکنی منم که خانوادم اینجا نیستن بخواد دردسر بشه .
کریم مست میاد خونه میگه عالییم عالیتر میشدم اگه دزد کیف پولمو با مدارکمو نمیدزدید که بایرام عصبانی میشه میگه این لوس بازیا چیه درآوردی که کریم دوباره پاچه بایرامو میگیره (همش فکر می کنه بایرام باعث اخراجش شده) میگه خیالت راحت شد الان دیگه پیشتم … بایرامم بهش میگه من ۵۰۰۰ نفر اداره میکنم از پس تو بر نمیام عوضی.. میگه سهیلا تو بجای شیر به این چی خورندی زهر دادی… . ماکسیرا کریم میبره تو اتاق کریم بهش میگه دیگه همینطوریم تا بفهمه منو کشوندن اینجا یعنی چی ماکسیرا بهش میگه از کجا می دونی کار بابات بوده کریم میگه پس کار کی بوده ماکسیرا میگه اون دختره آیلین عاشقت بوده حتما برای تلافی این کارو کرده بعدشم تو یه محققی نویسنده ای همه جا میتونی کار کنی هم میتونی بنویسی هم هر دانشگاهی خواستی تدریس کنی تورو اخراجت کردن مغزتو که در نیاوردن . کریم خیلی آروم میشه بغلش میکنه میگه تو از اینجا بری من چیکار کنم بعد لباسشو در میاره می خوابه . ماکسیرا همش به خودش میگه ماکسیرا آروم باش این مست فردا همه اینا یادش میره . لباسشو عوض میکنه میاد کنار کریم می خوابه یهو کریم بغلش میکنه میگه میتونی نفس بکشی من مشکلی ندارم ماکسیرام یه مکث میکنه میگه چه ربطی داره جونم بکش کنار من نمیتونم نفس بکشم کریم هول میده کریم از تخت میوفته
صبح میشه مفید( پدر زینب ) میاد سراغ ملک به ملک میگه من همه چیو میدونم ملکم فکر میکنه جریان خودشو حسین میگه بعد میفهمه برای آشتی دادن ماکسیرا اومده . خواهرش زنگ میزنه به بایرام میگه مفید زنگ زد آدرس ملک و خواست من بهش دادم که بایرام عصبانی میشه . کریم به ماکسیرا میگه ببخشید دیشب اذیت شدی بعد بهش میگه من دوست دارم برگردم زندگی قبلیم قبل از اومدن تو از این جور حرفا دوباره ماکسیرارو ناراحت میکنه میاد بیرون ماکسیرا گریه می کنه دوبار بر میگرده موبایلشو برداره می بینه ماکسیرا گریه کرده خودشم ناراحت میشه میاد بیرون یهو باده بهش میگه بیا بریم باهم بیرون یه روز مدرسه رو می پیچونم دست کریمو می گیره میرن بیرون .

قسمت هفدهم 17 ماکسیرا

نشون میده که کریم و ماکسیرا خوابیدن یه دست ماکسیرا با یه پاش رو کریمه کریم پاشو آروم برمیداره از روی خودش که بزاره سرجاش که یهو ماکسیرا می پره از خواب و میگه پای من دست تو چیکار می کنه کریم میگه نکه تا الان پا ندیدم برای همین گرفتم دستم پاتو انداختی روی من ماکسیرا میگه نه من همینطوری که می خوابم بیدار میشم (اره جون عمت) کریم میگه پات مثل پنیر می مونه یکم به هم گیر میدن دوباره می خوابن . صبح میشه کریم زودتر بیدار میشه میره پایین بعد ماکسیرا میاد بهش میگه یه مدت همین شکلی ادامه بدیم نمیخوام کسی شک کنه ماکسیرام میگه باشه . خواهر بایرام داره میره سراغ ملک بایرام هرچی زنگ میزنه که منصرفش کنه جواب نمیده مجبور میشه پیام بده اونم عینکشو نیاورده نمیتونه ببینه چی نوشته میره داخل رستوران به ملک صحبت میکنه میگه از همه چی خبردارم تو با ماکسیرا نقشه کشیدین هرکدوم از پسرای بایرامو یکیتون بردارین تو اون موقع این نقشه رو کشیدی از حسین حامله بودی بخاطر همین با کریم ازدواج نکردی . این پولو بگیر برای بچس اگه پسر بود یکاریش میکردیم اما دختره .حسین خودش دختر داره این مال خودت که … ملک عصبانی میشه میگه من چند بار حسین بیشتر ندیدم این بچه هم مال حسین نیست اما اگه بازم گیر بدین بهم اراده میکنم از حسین یه پسر میارم عمه قیافش
بایرام خلاصه موفق میشه با خواهرش صحبت کنه بهش میگه خواهر اگه بناست گوشیتو جواب ندی براچی با خودت میبری  همه چی رو رفتی گفتی اونم میگه آره . همه روی میز صبحانه نشستن ماهر به ماکسیرا زنگ میزنه میگه باید ببینمت رئیس .زینب میگه کی بود (عین فضولا ) ماکسیرا میگه از شرکتم باهام تماس گرفتن (اعتماد به نفسش منو کشته) زینب میگه چه شرکتی حتما از شرکتای باباس بایرام میگه نه من خبر ندارم ماکسیرا میگه نه این شرکت خودم درست کردم یه شرکت توریستی با اینترنت کارامو انجام میدم سهیلا میگه آفرین من خیلی اینطور زنا خوشم میاد بایرام میگه حالا هرکسی جای تو بود میگفت برای چی کار کنم تو پول قلت میزنم مفت میخورد (به زینب تیکه مینداخت) کریم میگه زمانی که بابا پولی که به ما میدادو قطع کرد که ما مجبور بشیم برگردیم ماکسیرا همچی فکری کرد که کمک باشه اما بابا طبق معمول کار خودشو کرد مثل الان بایرام. ماکسیرا میره بیرون ماهرو ببینه که فیلیز یهو میبینه که بهش میگه اینجا چیکار می کنی میگه میخوام بچمو ببینم میگه فیلیز می کشمت فیلیز رد میکنه میره . میره ماهر میبینه میگه یه فکر برای فیلیز بکن تا سرمون به باد نداده یه مشکلی دیگه هم هست آدمای بایرام دنبال اون دختره آیدیلن که ازش حرف بکشن اونم مطمئنا همچی لو میده ماهر میگه لو نمیده منو هنوز نشناختی بعد یه فیلم به ماکسیرا نشون میده کریمم میره کنار ساحل . کایا میاد رستوران میبینه ملک نیست رفته . ملک با دوستش داره تو جاده میره از اونطرفم حسین داره میاد که می بینتش میوفته دنبالشون میره با ملک حرف میزنه بهش میگه دیگه برگرد رستوران دیگه هیچکس مزاحمت نمیشه بهت قول میدم یه روزی مرد آزادی میشم میام پیشت دخترتم باهم بزرگ میکنیم دست ملک می بوسه میره ملکم به دوستش میگه برمی گردم رستوران .

قسمت شانزدهم 16 ماکسیرا

بایرام پیش خواهرشه بهش میگه ملک بچه داره از شاگرده هم نیست احتمالا بچه حسین باشه .البته حسین بی تقصیره ملک خوشگل بود خوشگلترم شده عمه گفت زینب طلاق میگیره بایرام یاد گذشته ها میوفته که مفید(پدر زینب )تهدیدشون میکنه که اگه حسین با زینب ازدواج نکنه کارغیرقانونی که کردن لو میده حسین هم بخاطر بایرام مجبور میشه ازدواج کنه فیلم بر می گرده به زمان حال بایرام به خواهرش پول میده میگه برو ملک راضی کن دست از سر حسین برداره خواهرش میگه برو یه سرو سامونی به زندگیت بده بایرام میگه برم ببینم این پسر هیز یه خطایی کرده از دانشگاه اخراج کردن برم ببینم چیکار میتونم بکنم خواهرش میگه آره دیگه بدت نیاد پسره یه(آدمه) هیزه دیگه  بایرام میگه توروخداتیکه ننداز بعد میره . ماهر میاد استانبول سراغ فیلیز . بایرام میرسه خونه دکتر جمیل داره میره میگه خیره باشه جمیل کسی مریضه میگه کریم سرما خورده میگه مطمنی کریم چیزیش نمیشه توچله زمستون لخت میتونه بدوه مطمئنی چیز دیگه نیست دکتره با متلک میگه منکه چیزی نفهمیدم شما بیا معاینش کن شاید بفهمی بایرام میگه همین مونده بود توبه ما بپرونی خوش خوشان میاد بالا سراغ کریم که حالشو بپرسه کریم یهو پاچه بایرامو میگیره که تو به خواستت رسیدی تو یکاری کردی من از دانشگاه اخراج بشم و از این حرفا بایرام از همه جا بیخبر میگه به من چه تو خودت چیز کردی به دختره دست درازی کردی . کریم میگه تو دختررو اجیر کردی بایرام میگه چرا هزیون میگی کریم میگه برو از اتاق بیرون بایرام میگه پسره بی ادب خوب شو اونوقت میزنم دکو دهنتو میارم بیرون  . با حسین میرن پایین باده میاد میگه خاله سهیلا مامانمو انداخت از خونه بیرون منم زندانی کرد. حسین میگه اگه زندانی کرده پس تو اینجا چیکار میکنی سهیلا میاد میگه دو تاظرف مارکمو شکست باده میگه ا مارک بود من فکر کردم تقلبیه سهیلا میگه مادرشو فرستادم هتل نکنه می خواستی چهارنفری باهم زندگی کنیم .

ماکسیرا بایرام به حسین میگه رفتم سراغ ملک بهش میگه فهمیدم تو ملک بچه دارین و میره حسینم می مونه چی بگه زنگ میزنه به ملک میگه فهمیدم بابام اومده اونجا ملکم میگه اره اومد چیا که بارم نکرد من تو زندگیم به اندازه کافی سختی دارم بیشتر نمیخوام دیگه بهم زنگ نزن حسین میگه فردا میام معدن اونجا رودرو باهم صحبت می کنیم ملک میگه نیا گوشیو قطع میکنه. زینب پشت در گوش واستاده میشنوه حسین چی میگه اما خودشو میزنه به نشنیدن . ماکسیرا میاد تو اتاق کریم میگه اینجا می خوای بخوابی میگه چیکار کنم همین یه اتاق دادن به ما میخوای چی بگم بهشون به کریم میگه روتو بکن اونور بخواب به من اطمینان نداری کریم میگه نه یاد بچگیاشون میوفتن که ماکسیرا پیله کرده به کریم و می خندن . بعد روشو می کنه اونور ماکسیرام که از خدا خواسته میره لباس خواب خوشگل بپوشه به خودش برسه. در همین حین حسین به بایرام میگه با ملک کار نداشته باش اون دختر هیچ کاری نکرده هرکاری تو خواستی من انجام دادم ولی تو این کار دخالت نکن وگرنه تا اخرعمرت منو نمیبینی  ماکسیرا میاد کنار کریم می خوابه کریم میگه مشکل فیلیز حل کردم اون لیاقت مادر بودن نداره مادرمهمت از این به بعد تویی ماکسیراهم گریه اش میگیره از خوشحالی .زینب میاد سراغ حسین میگه دلم برات تنگ شده حسینم اهمیت نمیده میگه خوابم میاد می خوابه .

قسمت پانزدهم 15 ماکسیرا

پلیس کریم در حالی که مست کرده میاره خونه ماکسیرا کریم میبره بهش میرسه تا حالش بهتر بشه کریم گریه میکنه میگه منو اخراج کردن ماکسیرام همش عذاب وجدان داره که حسین میاد کریم حسین بغل میکنه میگه منو از این شهر ببر میخوام برگردم خونه اینجا نمیتونم از در برم بیرون آبروم بردن. بایرام میره پیش خواهرش میگه حسین معشوقه پیدا کرده عمه میگه نمیدونم اینا به کی رفتن بایرام.
‌کریم و ماکسیرا حسین بر می گردن استانبول همینکه از ماشین پیاده شدن فیلیز اومد گفت منم منتظرتون بودم که همه شوکه میشن از همه بیشتر ماکسیرا که کریم فیلیز سوار ماشین میکنه با خودش میبره میگه براچی برگشتی گفتم بچه رو سقط کن نکردی بچه رو به دنیا اوردی به ماکسیرا فروختی بازم یه فرصت بهت دادم بچه رو بهت دادم بازم بچه آوردی گذاشتی جلو درو رفتی حالا الان چی میخوای فیلیز میگه میخوام پسرمو ببینم من مادرشم من بدنیا آوردم. از طرفی بایرام رفته رستوران پیش ملک . ملک از دیدنش تعجب میکنه که یهو کایا بهار میاره میگه بیا مامانش بهار همش بهانتو میگیره که بایرام تعجب میکنه پیش خودش میگه نکنه بچه حسینه بعد میگه که این بچه کیه !؟. از طرفی دیگه ماکسیرا همش نگرانه که مبادا کریم بچه رو ببره بده به فیلیز قضیه رو به همه بگه کریمم به فیلیز میگه برو گمشو دیگه نبینمت وگرنه به جرم فروختن بچه ازت شکایت میکنم فیلیز میگه اینا همش کارای ماکشیرلس کریمم گوش نمیده سوار ماشین میشه بر می گرده خونه تب می کنه مریض میشه راننده ای که حسین بهش گفته بود فیلیز تعقیب کن آدرسشو پیدا میکنه . بایرامم به کایا میگه بچه از تو میگه نه بعد ملک میاد میگه عموبایرام هرچی میخوای بپرسی از خودم بپرس بایرامم میگه بچه از حسینه ملک تعجب میکنه بایرامم کلی چیزی بارش میکنه میره ماکسیرام یکم خودشیرین بازی در میاره به سهیلا میگه تو مثل مادرم می مونی من کسیو غیر شماها ندارم یه خواهر دارم که خیلی ازش دورم یاد بچگیاش میوفته که افتاده تو رودخونه خیس شده ( از اولشم شر بوده) ملک خشکش میکنه یه امتحان مهم داره که ماکسیرا تب شدید میکنه بخاطر ماکسیرا نمیره امتحان بده کلا ملک پاسوز ماکسیرا شده . زینب میاد میگه بابا بایرام رفته پیش عمه .

قسمت چهاردهم 14 سریال ماکسیرا

دختری که ماکسیرا برای اذیت کردن کریم استخدام کرده نقششو عملی می کنه یکم سرو وضعشو به هم ریخته شلخته میکنه که انگار کریم بهش تجاوز کرده و گریه کنان از اتاقش میاد بیرون که نظر همه به خودش جلب میکنه یکی از هم تیمی های کریم خونه کریم اینا اومده بود از غذا اونجا بوده دختررو دلداری میده میگه باید قضیه روشن بشه ماکسیرا هم خیلی نگران منتظر کریم بیاد کریم میاد انگار نه انگار که چیزی شده به ماکسیرا میگه غذا بیار بخوریم ماکسیرا تعجب می کنه اما از اونطرفم ملک که حسابی عاشق حسین شده براش غذا میبره میشینن عکسایی که حسین از ماکسیرا و خانوادش نگاه میکنن. سهیلا که از خونه رفته. موقع صبحونه باده با مامانش میاد بهش میگه مامان بیا بشین خدمتکارشون میگه اینجا جای خانوممه باده میگه خانوم جدید خونه مامان منه بعد میگه مامان جون بیا بشین بگم برامون سوسیس تخم مرغ بیارن زینب میگه باده مامانتو بردار برو بالا مادر باده میگه روی منو بالا نیار که عروس مروس حالیم نمیشه معلوم نیست البته عروس دیگه بمونی که یهو زینب عین یه ببر وحشی عصبانی میشه میگه فکر کردین این خونه صاحب نداره از این خونه گمشین بیروووون که باده و مادرش از ترس سریع محلو ترک میکنن میرن طبقه بالا زینب بر می گرده میبینه دخترش از ترس داره گریه می کنه میگه دخترم نترس نترس یه بازی بود الانم میخوام یه بازی با مامان سهیلا انجام میدم زنگ میزنه به سهیلا میگه زود بر میگردی خونه وگرنه تا آخر عمرت نوتو نمی بینی سهیلا میگه باشه . اما صبح کریم رفته دانشگاه شب میاد با یه قیافه دربه داغون و آویزون ماکسیرا میگه چی شده میگه اون دختره ای که اون شب اومده بود خونمون گفته من بهش تجاوز کردم از این حرفا … میگه تو این کشور خیلی به این چیزا اهمیت میدن ماکسیرام میگه عجب آدمایی پیدا میشن  ماکسیرا از کارش خیلی پشیمون میشه به ماهر زنگ میزنه ماهر میگه باید بقیه پول دختررو بدی وگرنه میره میگه که نقشه تو بود ماکسیرا هم پول میده . کریمم رفته بیرون خونه نیومده . ماکسیرا هم همش احساس پشیمونی میکنه که حسین زنگ میزنه میگه کریم چیکار کرده که همه روزنامه ها ازش نوشتن ماکسیرام میگه کریم نیومده خونه حسین میگه من با اولین پرواز میام آلمان نگران نباش . سهیلا هم قضیه کریم فهمیده بر می گرده خونه به نگهبانا میگه مادر باده بندازن بیرون هرچی باده تلاش میکنه که اینکارو نکنه بی فایده س سهیلا میگه یه روزم تو رو میندازم بیرون .

قسمت دوازدهم 12 و سیزدهم 13 ماکسیرا

حسین بر میگرده خونه باباش میگه کجا بودی میگه داشتم استراحت میکردم .حسین به ملک زنگ میزنه میگه بهار از کیه بهش میگه اینو بدون این بچه رو من بدنیا نیاوردم. کایا حرف ملک میشنوه.حسین میره سمت رستوران بایرامم یکی میفرسته تعقیبش کنه .حسین میرسه به رستوران که دوست ملک هم پیشش. کریم میاد خونه به ماکسیرا میگه شب چندتا از استادای دانشگام میان خونه که مهمت ببینن .ماکسیرا هم میره حسابی به خودش میرسه یه لباس قشنگم میپوشه کریم عین همیشه ضدحاله میگه این چیه پوشیدی خلاصه مهمونا میان ماکسیرا ازشون پذیرایی میکنه باهاشون با زبان آلمانی صحبت میکنه کریم تعجب میکنه یکی از مهموناشون که مرد بود از ماکسیرا خوشش میاد کلی با ماکسیرا بگو بخند میکنند که کریم ماکسیرارو میکشه کنار میگه خوشم نمیاد اینقدر گرم بگیری (معلوم نیست این کریم فازش چیه).
دختری که ماکسیرا برای نقشه اذیت کردن کریم اجیر کرده بود میره سراغ کریم میگه من دوست دارم تو گروه شما باشم کلی خواهش و تمنادمی کنه کریم میگه ببینم میتونم یه کاری کنم که کریم بغلش می کنه و روز بعدش میاد پیش کریمم میگه متاسفم نتونستم کار کنم دختره ناراحت میشه یکم ادا اصول درمیاره خودشو نزدیک کریم می کنه
کریمم محلش نمیده و از دفترش میره بیرون دختره یکم سرو وضعشو به هم ریخته شلخته میکنه که انگار کریم بهش تجاوز کرده و گریه کنان از اتاقش میاد بیرون و در همین حین که دختره داشت نقششو عملی میکرد ماکسیرا از کارش پشیمون میشه که دیگه دیر شده واسه پشیمون شدن .

قسمت یازدهم 11 سریال ماکسیرا

ملک در حال تعمیر رستورانشه که حسین میاد بهش میگه معدنو گرفتیم ملک میگه گرسنته میگه خیلی ملک تعمیرشو ول میکنه میره چیزی درست کنه .حسین مشغول به کار میشه ادامه کار ملک انجام میده که کایا از راه میرسه زیاد خوشش نمیاد که حسین اومده برا ملک چشم ابرو میاد بعد ملک و حسین میشینن چیزی بخورن که حسین بهش میگه ناراحت شدی ماکسیرا و کریم ازدواج کردن ملک میگه نه منو کریم قبلش باهم صحبت کرده بودیم به توافق رسیده بودیم تا که اون اتفاق افتاد بعد میگه از ماکسیرا چه خبر اتفاقی نیفتاده میگه نه برعکس زندگی خوبی دارن جدیدا بچه دار شدن ملک تعجب میکنه یادش میاد که قابله گفته ماکسیرا هیچوقت بچه دار نمیشه اما به حسین چیزی نمیگه حسین میگه من به کسی نمیگم که شمارو دیدم شب برای شام میام ملک پیش خودش میگه شب رستوران تعطیله اما شما فرق میکنید کایا در حال تمیزکاری که دوباره حسین میاد دونبال ملک میگه اینجا خونه پیدا کردم بریم ببینیم ملک وحسین باهم میرن موقع پیاده شدن ملک چشمش به حلقه حسین میوفته ناراحت میشه به خودش میگه دختر خیال بافی نکن طرف متاهله حسینم متوجه میشه ملک ناراحت شده میگه خوبه با خانوادت اخر هفته های خوبی داشته باشی میره سوار ماشین میشه بر می گرده رستوران . ‌کریم به ماکسیرا میگه با دوستاش میخوان برن غذا بخورن ازشون خداحافظی کنه . ماکسیرام با خونسردی میگه خوش بگذره بعد کریم میره زنگ میزنه ماهر میاد میگه برای بچه باید یه پرستار ‌پیدا کنیم یکی از همکلاسی های دختر قدیمی کریم پیدا کن ماهر میگه باز دنبال دردسری ماکسیرا میگه ایندفعه فرق میکنه . خونه بایرام .زینب زنگ میزنه به حسین جواب نمیده تو حین یهو آیسل مادر باده وارد میشه همه چشاشون گرد میشه !!باده میدوه مامانشو بغل میکنه سهیلا میگه فقط همین کار نکرده بودی غش میکنه باده میگه مامان مگه با شوهرت نرفتی روسیه میگه نه بیشرف کلاه بردار بود قاچاق زن میکرد منم میخواست ببره بفروشه به یکی قول پول زیاد دادم فراریم داد سهیلا به هوش میاد زینب همچنان زنگ میزنه حسین جواب نمیده سهیلا میگه اینم همینطوری بود اول جواب نمیداد بعد دیر دیر میومد خونه بایرام میگه مگه من چیکار کردم مادر دخترم ازم کمک خواسته ولش کنم . ماکسیرا تو خونه نشسته برای خودش خیال بافی میکنه که الان کریم میاد میگه بیایریم مهمونی که همش خیاله کریم دیر میاد شاد و شنگول که یه کار خوب گرفتم ماکسیرام میگه من دونبال پرستارم برای بچه پرستار پیدا کنم بچه بهش عادت کنه تا یه ماه دیگه میرم خوبی هم حدی داره اونم برای یه همخونه کریمم عصبانی میشه میره .

قسمت دهم 10 ماکسیرا

ماکسیرا از خواب بیدار میشه و به کریم میگه شماره تلفن دکتر کودکان رو برات گذاشتم والان دیگه من میتونم برم و کریم میگه نرو بچه گریه میکنه و ماکسیرا میگه بهش رسیدگی کن خوب میشه و هر چه کریم میگه نرو ولی ماکسیرا میره و به یه پارک که جلوی خونست میره و کریم دنبالش میکنه و با مهمت پیش ماکسیرا میره و میگه خواهش میکنم به خونه برگرد و صحبت کنیم چون هم مهمت بهت احتیاج داره وهم تو به مهمت و ما با هم بصورت دو تا دوست و هم خونه باشیم و ماکسیرا قبول میکنه ومیره .

حسین که به تازگی رستوران ملک رو پیدا کرده و از ملک هم خوشش آمده دوباره به رستوران میره با ملک صحبت میکنه و بهش میگه ماکسیرا و کریم بچه دار شدن و صاحب په پسر کوچولو شدن و ملک خیلی تعجب میکنه و حسین میپرسه تو از اینکه با کریم ازدواج نکردی ناراحت هستی و ملک میگه نه من همون موقع هم به کریم گفتم نمیخوام باهات ازدواج کنم و فردا هم حسین به دیدن ملک میره و بهش میگه یه خونه خریدم این نزدیکی ها که مشرف به دریاست بیا تا بهت نشون بدم و ملک هم بچه رو به کایا میسپاره و میره تا اینکه حلقه ازدواج رو توی دست حسین میبینه و خیلی ناراحت میشه وخیلی سطحی به خونه نگاه میکنه و میگه مبارک باشه وحسین هم متوجه میشه .

زینب نگران حسینه هرچه به حسین زنگ میزنه برنمیدارد که یه دفعه خانم خدمتکار میاد و میگه یه خانمی که میگه مادر باده هستش امده ومادر باده به داخل خونه میاد ومیگه جایی نداشتم آمدم اینجا که سهیلا ناراحت میشه و حالش بدمیشه .

قسمت نهم 9 ماکسیرا

بعد از برگشتن خانواده به استانبول بایرام از حسین میپرسد که کریم در مورد برگشتن چی گفت حسین میگه کریم میخواد درس بخونه و برنمیگرده و ماکسیرا هم به خاطر شوهرش نمیاد و گفته من با بی پولی میسازم ولی شوهرم رو تنها نمیزارم .

صبح ماکسیرا از خواب پامیشه و مهمت رو پیدا نمیکنه و میبینه که کریم حاضرش کرده وبه ماکسیرا میگه از بچه فاصله بگیر میخوام ببرم به فیلیز بدم و وقتی برگشتم تو رو هم اینجا نبینم و ماکسیرا گریه میافته و به مهمت میگه تو قشنگترین اتفاق زندگی من بودی و کریم بچه رو به فیلیز میده در حالی که فیلیز یک ساعت دیگه پرواز به ترکیه داره و میگه من چکار کنم و ماهیر به ماکسیرا زنگ میزنه و ماکسیرا میگه به این حرف هایی که میزنم مو به مو اجرا کن واونم قبول میکنه .

شب که کریم برمیگرده میبینه ماکسیرا هنوز از خونه نرفته و کریم با عصبانیت میگه هنوز نرفتی که ماکسیرا میگه ساکت باش بچه خوابیده وکریم با دیدن بچه بازم شوکه میشه و میگه بازم چه کلکی میزنی و ماکسیرا میگه بچه رو توی گهواره پشت در گذاشته بودن نمیتونستم بزارم اونجا بمونه ولى من الان میرم و فیلیز یه نامه برات نوشته که من از کشور خارج میشم بچه رو با هرکس میخوای بزرگ کن و کریم به ماکسیرا میگه من چطور از مهمت مراقبت کنم خواهش میکنم امشب اینجا بمون

صبح که شده سهیلا وسایلوشو برمیداره و میکه من از این خونه میرم چون تو پسر مون رو ترد کردی و بایرام هم ناراحت میشه و یه اسلحه به سمت خودش میگیره ومیگه من میرم تو نرو و در نهایت اسلحه رو از دستش میگیرن و سهیلا هم میگه من ترکت نمیکنم منو ترسوندی .

قسمت هشتم 8 سریال ماکسیرا

کریم با دیدن بچه و خانواده اش شوکه شده و همه متوجه او شدند و بایرام به کریم میگه من میخوام اسم پدرم رو روی بچه بزارم و کریم میگه باشه اگه دوست داری بزار و بایرام توی گوش بچه اذان میگه واسم بچه رو مهمت میزاره و به اندازه ی وزن بچه طلا بعنوان کادو به ماکسیرا میده .

کریم بعد از رفتن اونا از ماکسیرا میپرسه پس نقشه کشیدی که اینطوری خودتو بندازی گردن من ولی بعد از رفتن مادر و پدرم تو از اینجا میری و طلاق میگیری ومنم بچه رو به فیلیز میدم و ماکسیرا میگه باشه ولی موقع خواب بچه گریه میکنه وماکسیرا خودشو بخواب میزنه تا کریم بچه رو بغل کنه وباهاش ارتباط برقرار کنه .

بایرام به هتل میره و با سهیلا حرف میزنه و میگه این کریم خیلی آدم بدی شده اول که به ماکسیرا گفته بچه رو سقط کنه بعد هم برای زایمان زنش نیامده بعد هم وقتی آمده انگار روح دیده من دیگه هیچ پولی برای کریم نمیفرستم و او با زن بچه اش باید بیان استانبول پیش خودم .

فردا صبح مادر و برادر کریم پیش کریم میان و حرف های بایرام رو به کریم میگن وکریم میگه من میخوام درسمو تمام کنم و ماکسیرا هم میگه من و بچه هم نمیاییم مشکلی نیست اگه پول هم نفرستین من باید پیش شوهرم بمونم و سهیلا هم از اینکه ماکسیرا به شوهرش علاقه داره خوشحال میشه و مقدار زیادی پول بهش میده برای گذراندن زندگی .

قسمت هفتم 7 سریال ماکسیرا

بعد از رفتن کریم ماکسیرا زنگ میزنه به بایرام و میگه که من حاملم همه میخوان با کریم صحبت کنن (خیلی خوشحال میشن) که ماکسیرا میگه به خاطر کارش رفته کنیا…

ماکسیرا میره پول میده به فیلیز و میگه تا وقتی بچه به دنیا بیاد هرچی پول دستم بیاد به تو میرسه و بعدشم که بچرو بم دادی کلی پول دیگه بهت میدم .

ماه ها میگذره زینب و سهیلا رفتن لباس بخرن برای بچه ماکسیرا و زینبم زیرلب، غرمیزنه… فیلیز به ماکسیرا جنسیت بچرو میگه و خیلی خوشحال میشه … ماکسیرا هم زنگ میزنه و بهشون خبر میده که بچه پسره و زینبم حرص میخورہ…

ماکسیرا با کمک اون پیرزن ترکا دارہ یه شرکت راہ میندازه میاد پیش ماکسیرا بهش میگه که کریم توی دوتا نامه اخرش از بچه هیچی نگفته … ماکسیرا هم یه بهانه پیدا میکنه میگه بهش نگفتم و کلی باھم صحبت میکنن…

ماکسیرا پیش فیلیز و دارہ ماساژش میدہ و حرف میزنن… بلاخره روزی که منتظرشن فرا میرسه فیلیز زنگ میزنه به ماکسیرا و میگه بچه رو نمیتونم بهت بدم… ماکسیرا هم میره در خونه فیلیز اما هرچی در میزنه و گریه میکنه در و باز نمیکنه و خانواده جوهر هم مشغول اینن که اماده بشن و بیان المان برای به دنیا اومدن نوشون…

بلاخره سفر کریم تموم میشه و برمیگرده برلین … اما وقتی وارد خونه میشه با صحنه ی یک بچه در بغل ماکسیرا و خانواده خوشحال رو به رو میشه و زمان برمیگرده به عقب بعد از گریه ها و جیغ داد ماکسیرا درو باز میکنن… بین جر و بحث های ماهر و ماکسیرا کیسه اب فیلیز پاره میشه…

قسمت ششم 6 سریال ماکسیرا

بلاخره سهیلا به هوش میاد. هنوز فیلیز و ماکسیرا دارن باهم بحث میکنن اما بلاخرہ قبول میکنه و میرہ پی زندگیش….. حسین میرہ پیش زینب حسین از باده (خواهرشون) میپرسه و یکم دیگ باهم حرف میزنن… ملک مشغول رسیدگی به مشتریاس کایا هم پیششه و کمکش میکنه… کایا یاد بچگیشون میافته با ماکسیرا و ملک…. ملک بهش میگه وقتی نگات میکنم یاد اون شب میفتم و فوت بابام هیچوقت از جلوی چشمام نمیره یکم حرف میزنن و کایا میگه که بزار پیشت بمونم ملکم میگه نمیتونی بمونی.

کریم میاد در خونه فیلیزاما ماهر در و باز میکنه… ماهرم بهش میگه فیلیز رفت و خونشو داد به من کریمم میگه اومده بودم بهش پول بدم و میره… توی خونه سهیلا میخواد از خونه بره که باده هی میگه نرو و با دست و وسیله کثیفش گند میزنه به لباس سفید ثریا .

کریم میرہ پیشں ماکسیرا که ماکسیرا بهش میگه داره المانی یاد میگیرہ و اونم میزنه تو ذوقشں… ماکسیرا میره براش قھوہ درست میکنه و کلی براش مثل دیوونه ها حرف میزنه و کریمم با لبخند خیره میشه بش .

شب بایرام میاد خونه و بهش خبر میدن سهیلا رفته … شب هنوزم کریم و ماکسیرا دارن صحبت میکنن که کریم مست کردہ وقتی ماکسیرا کریمو میبره بخوابونه بهش میگه خیلی ازت خوشم اومده و ماکسیرا هم ذوق میکنه . بایرامم میرہ سھیلارو برمیدارہ میبرہ خونه …..

صبح حسین میرہ رستوران ملک واولش اشنایی ک من کجا دیدم شما و شما کجا منو دیدین میدن و باهم اشنا میشن و کلی باهم حرف میزنن و درد و دل میکنن… کریم و ماکسیرا هم از هم خداحافظی میکنن و کریم میرہ .

قسمت پنجم 5 سریال ماکسیرا

ماکسیرا آماده میشه و میره شهرو میگرده و یه رستوران ترکی میبینه و میرہ میشینه بعدش فیلیز و ماهر رو میبینه که دارن بحت میکنن (بحثشونم از محل کارش که اخراجش کردن بگیره و ماهر میگه بذار من برم ) ماکسیرا از اون زنایی که دارن صحبت میکنن میشنوه که ماهیر دوست پسر قبلیشه – ماکسیرا الکی تلفنشو برمیدارہ و میگه اومدم عزیزم و از رستوران خارج میشه اینارو تعقیب میکنه و از خونه فیلیز یه عکس میگیرہ… ملک دارہ در مورد آیندشون با بهار درد و دل میکنه و کایا نگاشون میکنه ماکسیرا میز رو آماده میکنه و منتظر میشه تا کریم بیاد اما خوابش میبره وقتی هم کریم میاد میگه که غذا خوردم و فردا هم میرم زوره جلسه دارم ماکسیرا هم میز رو جمع میکنه و میره میخواد بخوابه که کریم میگه که من تا دو هفته دیگه میرم کنیا و تا هفت هشت ماه نیستم توام میتونی از رفتنم دلخور شی و طلاق بگیری اینو میگه و ماکسیرا تو اتاقش میره . صبح به حسین زنگ میزنه و میگه کریم رفته زوره و توام نیاز نیست به خاطر دخترہ بیای و دوبارہ ماکسیرا کلی دروغ دغل میگه تا کریمو خوب جلوہ بدہ .

صبح ماکسیرا میره تو کافه روبه رو خونه فیلیز میشنه و کریمو میبینه ک میره تو خونه و میاد .. ماهر میاد تو کافه میشینه و ماکسیرا نظرشو جلب میکنه… کریم کلی پول به ملک میده و میگه نمیخوام سختی بکشی… فیلیزم آزمایش بارداریشو نشونش میده و کریم میگه برای سقط جنین پول بیشتری نیاز داری و یکم حرف میزنه و میاد بیرون… ماکسیرا میاد پیش فیلیز و میگه اگه بچتو هم بدی پول خوبی بهت میدم و اولش فیلیز قبول نمیکنه اما بعد از اصرار ماهر و ماکسیرا قبول میکنه که بچشو سقط نکنه و بدتش به ماکسیرا و کریم .

بایر ام دختری که از یه زن دیگه داره رو میاره و معرفیش میکنه و سهیلا هم غش میکنه و همه دعواشون میشه .

قسمت چهارم 4 سریال ماکسیرا

فیلیز با دیدن کریم از خونه میره و کریم میره دنبالش… کریم میگه اونطوری که فکر میکنی نیست و فیلیز میگه که سند ازدواجتونو دیدم… نگهبان ساختمان از سر و صداشون میاد بیرون و فیلیز میرہ….. ماکسیرا هم خوشحال از اینکه اون دو تا با دعوا رفتن مشغول تمیز کردن خونه میشه و با خودش میگه:بعد از اینکه بفهمن اون دختر حاملس یه بهونه خوب میشه که منو بفرستن و خانواده کریمم وقتی بفهمن ک اون حاملس حتما دختر رو قبول میکنن و همینطور با خودش کلنجار میره بایرام بهش زنگ میزنه و جویای احوالش میشه و ماکسیرا طبق معمول به دروغ میخواد کریمو خوب جلوه بده… بعد از اینکه تلفنو قطع میکنن…سهیلا و بایرام و زینب نشستن که بایرام و سهیلا راجب ماکسیرا و کریم حرف میزنن که زینب میگه: شک دارم اگه کریم صاحب یه خانواده معمولی بود بازم این همه دوست داشته میشد یا نه؟… بایرامم میگه : یعنی میخوای بگی چون خانواده مرات پولداره عاشقشی؟… زینب ناراحت میشه و کلی از خانوادش تعریف میکنه و با گریه پا میشه میره… بابا بایرامم باز دوباره کلی چیز بهش میگه .

ماکسیرا تنها نشسته توی خونه و یاد بچگیش میفته که سرما بود و بخاری نداشتن که گرم بشه و میره پیش ملک میخوابه، و از خواب بیدار میشه… فیلیز میره خونش و میبینه کریم اونجاست کریم میگه همه جارو دنبالت گشتم (منظورش محل کارشم هست) فیلیز میگه که دیگه اونجا کار نمیکنم…کریمم همه ماجرارو هرجور شده براش تعریف میکنه و آخر سرم فیلیز میاره بالا….. سهیلا هم میره از دل زینب در میاره و کلی باهاش خوش و بش میکنه… کریم و فیلیز با هم دعوا میکنن که کریم میخواد بره که ماهر میاد به فیلیز نزدیک میشه و میگه میخوام پیشت بمونم از خونه انداختنم بیرون که کریم میگه این کیه… ماهر هم میگه که فیلیز دختر عممه و توام باید شوهر خواهرم باشی؟… که فیلیز میگه اون هیچی من نیست و کریم میزاره میره…

صبح زینب توی اتاقشه و مرت میاد و میگه چرا هنوز بیداری زینب میگه که تو فقط بخاطر اینکه کار کنی و پول دراری تواین خانواده هستی و مرت میگه که اگه کریم بیاد کار کنه چیش به تو میرسه و یکم دیگه چرت و پرت میگه …  بایرام میاد از بیرون و یکم با سهیلا حرف میزنن …

کریم میاد خونه و شروع میکنه با ماکسیرا دعوا کردن و هرچی اشغال پاشخال داررو دوبارہ میریزہ روزمین و میگه تا فردا باید بری… صبح وقتی کریم میره لباس بیوشه از اتاق چند ثانیه خیره میشه به ماکسیرا… نیلای میرہ پیشں ملک و بچه ای که دستش هست رو میگیره و میگه که انگار که نه انگار دیروز تو دستای من بدنیا اومد و کایا هم داره نگاشون میکنه نیلای شروع میکنه پشت ماکسیرا چرت و پرت گفتن که با خاطر اون تو دردسر افتادی که بهار میگه مامان و اونا کلی ذوق میکنن…

صبح کریم برای ماکسپیرا صبحونه درست میکنه و بهش میگه یه چند روز دیگه بیشتر اینجا بمون و اصلا با خانوادم در ارتباط نباش سهیلا زنگ میزنه و باهاشون صحبت میکنه و بعد هم ماکسیرا به بایرام میگه دوست دختر کریم تهدیدمون میکنه…

قسمت سوم 3 سریال ماکسیرا

ملک روی پای ماکسیرا خوابیدہ … ماکسیرا بھش میگه: وضعیتت چجور قراره بشه چون اسمت با کایا در رفته خوب با هم ازدواج کنین ملک هم میگه حاضرم بمیرم ولی با اون کم عقلی که ابروی منو برد ازدواج نکنم اون بابامو کشت… ماکسیرا هم میگه : خودش مشروب و این چیزا خورده بود و مرد… ملک پا میشه و میگه از اون موقعی که رفتی استانبول نمیتونم بشناسمت ماکسیرا یاد زمانی که رفته بود میفته میگه زندگی اونی که تو از این پنجره نگاه میکنی نیست و یکم از چیزایی که کشیدہ تعریف میکنه (البته به صورت یه دکلمه )… ملک میگه تو باید مدرست رو ادامه بدی و این چیزا…یکمم حرف میزنن …

صبح میشه و ماکسیرا دم خونه نشسته که کریم میاد دنبالش و باهم میرن یه جایی… ماکسیرا قضیه ی ازدواجش با کریم رو فھمیدہ که کریم بهش میگه ببین به بابام جواب منفی بده و ماکسیرا هم که الان بهترین فرصت براش پیش اومده میگه که من چجوری به بایرام جوهر به اون بزرگی نه بگم و نمیشه . کریمم میگه اون پولی که برا من میاد نصفشو برات میفرستم چطورہ ؟ ماکسیرا هم عصبی میشه و میگه من از وقتی 8سالم بود عاشقت شدم و با سنگ میزنه تو سر کریم و کریم دستشو فشار میده و بایرام میاد واز کلانتری میارتشون بیرون…..

کایا میاد پیش ملک و به پاش میفته و میگه بیا با هم ازدواج کنیمو ملک میگه من دیگه نمیتونم کسی و دوست داشته باشم و میگه که بخشیدمت و برگرد پیش خانوادات…

ملک و نیلای میرن پیش یه خانومی که یه دختر بچه رو نگه میدارہ .

شب سهیلا به خواهر بایرام زنگ میزنه و میگه چی شد دختر رو گرفتن یا نه که عمه میگه که به دختر بزرگه تجاوز کردن دختر کوچیکرو گرفتن…

شب که ماکسیرا میاد خونه ملک با دیدن دستش میگه چی شده که ماکسیرا هم قضیه رو تعریف میکنه وقتی ماکسیرا میگه که من و کریم ازدواج میکنیم ملک عصبی میشه و کلی بد و بیراه به ماکسیرا میگه و میگه که تو بابامو کشتی و پرتش میکنه از خونه بیرون میگه هیچوقت دیگه بر نگرد .

داستان به زمان حال برمیگرده ماکسیرا میره پیش خانواده و کلی به زینب تیکه میندازہ و شام میخورن…..ملک مشغول باز کردن در رستورانه دور از روستا… توی روزنامه عکس کریم و ماکسیرا رو میبینه. همه ماکسیرا رو بدرقه میکنن و مرت هم میرسونتش تا فرودگاه و بهش آدر خونه کریم و پول میده… ماکسیرا میرسه برلین و وقتی وارد خونه کریم میشه با یه دختر روبه رو میشه اولشں فکر میکنه خدمتکارہ واومدہ خونه کریم رو مرتب کنه اما بعدش میفهمه که ایشون دوست دختر کریم خان هستن… فیلیز ازش میپرسه که تو کیشی اولش که میگه زنشم باور نمیکنه اما وقتی سند میبینن شوکه میشه و میگه منم از کریم حاملم و برگه ازمایششو میده… کریمم در عین میرسه و مات به هردوشون نگاه میکنه…

قسمت دوم 2 سریال ماکسیرا

بعد از اینکه کریم دست صالحو میبوسه صالح ملک رو میاره و میگه که تو با این پسر نامزد میکنی و تقریبا ده سال دیگه با هم ازدواج میکنین … ماکسیرا میاد و شروع میکنه به داد و بیداد کردن که من می خوام باهاش ازدواج کنم و بعد از اون میزنه شیشه ماشین بایرام رو میشکونه…

داستان به زمان حال برمیگرده… کریم توی ماشین (البته برلینه) و یاد هفت ماه پیش میافته که تازه به استانبول اومده و همه از این اومدن خوشحالن… توی اتاقن و مادرش بهش میگه تابستون که برگردی کلی باهات کار دارم و کریم و میگه من می خوام اونجا بمونم و دکترامو بگیرم و تو دانشگاه صاحب کار شم… بحث میرسه به نامزدی کریم و ملک مادرش میگه این همه دختر مثل ابریشم و باسواد اینجا ریخته میخواد اون دختر دهاتیو بگیرہ…..کریم میگه که حتما اونم ازدواج کردہ اما در جوابش میشنوہ که هر چی خواستگار داشته پدرش جواب رد به سینشون زده چون معتقده دخترش نشون شدس … کریم میره پیش بایرام برای اینکه این قضیرو تموم کنه که بایرام میگه فردا برای خواستگاری میریم… بایرام میره و دو تا برادر شروع به حرف زدن میکنن…

صبح میشه و کریم و بایرام میرن روستا… بایرام و صالح شروع میکنن به حرف زدن و در اخرم میگن که کریم و ملک همدیگرو ببینن اما هیچ حرفی به هم نمیزنن و میرن داخل خونه … ماکسیرا توی جنگله و کنار رودخونه میخوابه… خواب یه بچه رو میبینه که داره گریه میکنه و ماکسیرا شروع میکنه به اینکه من نمیتونم ازت مراقبت کنم و میره که براش اب بیاره وقتی نمیتونه اب بیاره برمیگرده و میبینه بچه نیست و هی میگه بچرو بهم پس بدین و از خواب بیدار میشه…اونور برکه یه شخص نااشنا میبینه و میره سمتش….وقتی چهرشو میبینه یاد اون کریمی میافته که 12 سال پیش عاشقش شده بود… میره سمتش… وقتی باهم آشنا میشن بحث خواستگاری وسط میاد و کریم میگه بابام وقتی قول میده پاش میمونه… کریم میگه یه نقشه دارم امشب ملکو میبرم شام بیرون و میبینم چجور دختریه… ماکسیرا میگه تغییر سرنوشتمون دست خودمونه و بعد از اون یکم حرف میزنن و کریم میرہ و ماکسیرا میگه : من با تو ازدواج میکنم…

شب میشه و ماکسیرا میرہ پیشں کایا(ھمونی که ملکو می خواد) کایا هم مست کرده و نشسته اهنگ میخونه… کایا راجب ملک میپرسه که رفته یا نه و ماکسیرا هم یه سری دروغ دغل براش میبافه… اخرشم بهش میگه بیا تو بالکن خونه ما بشین که من از تنهایی نترسم و اخر سر که ابجیم اومد ازش بپرسیم چی شد و در اخرم میگه خواهرم احتمالا یه کسی دیگه ای توی ذهنشه و اینطوری کایا رو خر میکنه… ملک و کریم توی رستورانن… کریم میگه نظرات راجب این ازدواج چیه ؟… ملک میگه من نمیتونم از اینجا برم(منظورش روستاس)… کریم خوشحال میشه و میگه منم توی المان کار دارم این چیزا… کریم میگه که اگه با شما ازدواج نکنم بابام خیلی ناراحت میشه پس بیا این کار و کنیم من با شما میرم و وانمود میکنیم که ازدواج کردیم و عاشق همیم بعد منم یه پول قلمبه سلمبه برات ردیف میکنم و برمیگردی… ملک میگه باید چند ماه بگذره تا وضعیت طبیعی بشه و یکم دیگه بحث میکنن… “

ماکسیرا پیش کایا نشسته و دارہ بھش مشروب میدہ … ماکسیرا برای خواھرش نقشه ھای شومی امادہ کردہ و می خواد با این کایا عملی کنه… کایا رو میبره تو اتاق ملک و میگه که باهاش بخوابه . بعد از اینکه ملک اومد میره سراغ باباشو (البته با بایرام یه جان) میگه یه مرد نصفه شبی اومد توی خونه و هرسه راه میافتن به سمت خونه… کایا هم داره به ملک میفهمونه که عاشقشه و وقتی که ملک روی تخت افتاده و کایا نیم خیز روشه صالح میبینتش و با بایرام شروع میکنن به زدن کایا… همون موقع هم صالح قلبش میگیره و میمیره … صبح همه سر خاکن و کریم روی قبر خاک میریزه ماکسیرا هم با خودش میگه: همش تقصیر من بود… باباجون ببخش منو… شب ماکسیرا خودشو بی دفاع و مظلوم جلوی بایرام نشون میده… بایرام میگه من تو این وضعیت چجور ملکو ببرم به عنوان عروس توی خونه . کریم میگه فردا صبح برمیگردیم خونه دیگه؟… بایرام راجب مدرسش میپرسه و وقتی کریم جواب داد بهش میگه الان زن میگیری میرین اونجا هرکاری خواستین انجام میدی … کریم میگه اون تو زندگیش یکی دیگرو داره و بایرام میگه این نه همون کوچیکه که می خواست باتو ازدواج کنه و با هم بحث میکنن .

قسمت اول 1 سریال ماکسیرا

بلاخره روزی که ماکسیرا منتظرش بود فرا رسید و زمان اون رسید که عروس و داماد برن به سمت اتاقی که برای شب عروسی براشون حاضر کرده بودن… ماکسیرا: خداحافظ ای کودکی ای که با نسیم به لرزه میفتادی…خداحافظ ای کابوسای تنهایی…خداحافظ ای دختر کوچولویه روستایی…ای تتها روشنایی در ظلمت زمستان، اولین عشق من خوش اومدی باتو به زندگی گرم و تازہ سلام میکنم بعد از رسیدن به در اتاق ، کریم ماکسیرا رو به بهونه ی کاری ترک میکنه… ماکسیراکه از خوشحالی خودش را برای لحظه ی وصال آماده میکند. اما وقتی کم کم میبینه خبری از کریم نیست نگران میشه و به نگهبانی زنگ میزنه اما نگهبانی هم در جواب میگه که همه مهمونا به خاطر بارون مکانو ترک کردن و ھیچ کسں اونجا نیست …..در حالی که کریم درحال رفتن به آلمان هست ماکسیرا از نگرانی همه جارو میگرده و بلاخره نامه ای که کریم براش نوشته بود رو میبینه : ماکسیرا من برمیگردم برلین …تو کیفت یه کارت اعتباری و مقداری پول گذاشتم که تا مدتی بتونی هزینه هاتو باهاشی بدی…خوشحال میشم این مسئله رو زیاد بزرگش نکنی . کریم 

ماکسیرا برای بار چندم نامرو میخونه و میگه تاوان کارتو تا آخر عمرت پس میدی کریم جوهر .

داستان به 12 سال قبلی برمیگردد… ماکسیرای کودک و شیطون در حال اذیت کردن یکی از دخترهای روستا است…در حال برگشت میبیند که طلبکارها در حال بردن وسایل خانه ایشان به خاطر قرض های پدرش هستند… او نیز به پدرش میگوید که من دیگه تورو دوس ندارم و تاکید میکنه که وقتی بزرگ شدم با یه شوهر پولدار ازدواج میکنم…در حالی که ماکسیرای کوچک درحالی سرکوفت زدن به پدر است ملک خواهر بزرگ ماکسیرا در حال تسکین دردهای پدرش است…

خواهر بایرام از دهات میاد پیش برادرش (بایرام) و به صالح (پدر ماکسیرا) میگه که خیلی وضع زندگیش بد شده و هرشب مست میکنه، همسایه ها هم شکمه بچه هاشو سیر میکنن. و بایرام در جوابش میگه یک ماهه هرشب توی خوابمه و زنش امینه میپرسه که مریضه و خواهر بایرام میگه که این زن زیاد عمر نمیکنه و بازهم از بیچارگی
و بدبختی های این خانواده میگه و قضیه میرسه به داستان عشق ناتمام بایرام… خواهرش میپرسه: تویی که انقدر خودتو به خاطر امینه به اب و اتیش میزدی چرا ولش کردی و رفتی با سھیلا ازدواج کردی ؟؟ اما جوابی نمیگیرہ چون کریم میاد و سر صحبتو با هم باز میکنند و بایرام میگه عیدی که میاد فقط خودم و خودت میریم دهات .

روز عید یکی از دخترای همسایه با لباسای نو میاد در خونه و به ماکسیرا گوشت میده و میگه اینو بابام قربونی کرد برای نیازمندا و ماکسیرای لجباز هم هزار جور چیز براش میبافه…

کریم و بایرام میرسن ده و همه برای دست بوسی بایرام دور ماشینشون جمع میشن… ماکسیرا اون گوشتای قربونی رو درست میکنه و میخورہ . بایرام به اون خانوادہ سه نفرہ ای که با خجالت دارن راہ میرن نگاه میکنه کریم میپرسه اونا کین که در جواب بایرام میگه اون ادم بهترین دوست دوران جوونیم بود. من زندگی اونو دزدیدم، الانم اومدم تاوان کارمو پس بدم….. وقتی امینه میفته دنبال ماکسیرا تا دعواش کنه با دیدن بایرام میایسته، اما با اومدن ملک هیچ حرفی نمیزنن… صالح با دیدن بایرام عصبانی میشه و می خواد بره که بایرام دستشو میگیره و میگه:صالح داداشم اومدم به پات بیافتم، رومو زمین ننداز…

کریم رفته توی جنگل بگردہ که یه سگ میفته دنبالشں و اون میمیرہ از ترس، از اون طرف ماکسیرا و دوستاش افتادن دنبال یه مار تا بگیرنش که کریمو میبینن ماکسیرا میرہ پیشں کریم و عینکو میزارہ و میگه که چه چشمای خوشگلی و بعد از اون عشق ماکسیرا به کریم شروع میشه…. صالح و بایرام رفتن توی یه رستوران نشستن … صالح میگه تو واسه چی اومدی؟؟  مگه تو راہ دھاتم بلد بودی ؟؟؟. اومدم قرضمو پس بدم… بایرام یک سامسونت پر از پولی میزاره و میگه سهمی که از چوب و چنگال بهت میرسه اینه… صالح عصبی میشه و میگه : اون چیزایی که از من دزدیدی با پول پرداخت نمیشه… مگه ما اون موقع ها باهم قرار نذاشتیم؟؟ تو خواستتو گرفتی منم خواستمو . صالح در جوابشں میگه: تو با اون دختری که من دوسش داشتم ازدواج کردی … و در ادامه ی صحبتاشون صالح میگه:اون هنوز نتونسته تورو فراموش کنه، تو کار و کاسپیمو گرفتی اما من هنوز نتونستم امینرو بگیرم…
شب میشه و ماکسیرا میره بس میشینه در خونه ی عمه ی کریم و با لبخند خیرہ میشه به پنجرہ ایکه کریم دارہ با وحشت به اون نگاه میکنه… خدیجه هم میاد و میگه که برو
خونتون … ماکسیرا هم میپرسه اون کیه و پولداره؟ آخرش میگه من با اون ازدواج میکنم… صالح مست میاد خونه و با دیدن امینه یکی میکوبونه تو صورتش و میگه:اون بایرام بی اصل و نصب سهمم رو اورده بود… تو اون قرضو با جونتم نمیتونی بدی امینه … و شروع میکنه به چرت و پرت گفتن تو عالم مستی…

صبح کریم و بایرام میان در خونه ی صالح…و بهش میگه من دارم برمیگردم چرا این پولو قبول نمیکنی مخصوصا حالا که زنت مریضه؟؟… صالح میگه تو می خوای از زن من مراقبت کنی نه؟؟

عکس های سریال ماکسیرا

عکس های سریال ماکسیرا

همچنین بخوانید : 

سریال عشق اجاره ای

سریال غنچه های زخمی


برای شارژ رایگان همراه اول ، ایرانسل و رایتل کلیک کنید .



loading...
loading...
اشتراک گذاری مطلب

تاکنون 6 نظر ثبت شده است.

  1. سلام ، من متوجه نشدم فیلیز چطور یهویی انقدر
    پولدار شد ، میشه تعریف کنید🙏

    ممنون

  2. سلام ممنون بابت این سریال اما چرا خلاصه هارو دیگه نمیزارین؟

  3. سریال ماکسیرابسیار عالیه واقعا ممنونم بابت فیلم قشنگتون

  4. سریال ماکسیرا بسیار عالیه واقعا ممنونم بابت فیلم قشنگتون

  5. سریال ماکسیرا واقعا جذابه حتی خود ماکسیرا خیلی خوشگله

تمام حقوق مادی معنوی , مطالب برای سایت اولی ها محفوظ است
free counter statistics