به اولی ها خوش آمدید - امروز : جمعه ۲۹ دی ۱۳۹۶
خانه » فرهنگ و هنر » سریال ماکسیرا خلاصه و قسمت آخر و عکس های ماکسیرا Maxxira ( ترانه زندگی )
سریال ماکسیرا خلاصه و قسمت آخر و عکس های ماکسیرا Maxxira ( ترانه زندگی )

سریال ماکسیرا خلاصه و قسمت آخر و عکس های ماکسیرا Maxxira ( ترانه زندگی )

خلاصه داستان سریال ماکسیرا به همراه قسمت آخر سریال ماکسیرا و عکس های دیده نشده ماکسیرا

ماکسیرا Maxxira سریال درام ترکیه ای که البته نام اصلی آن سریال ترانه زندگی Hayat Sarkisi می باشد از شبکه جم پخش خواهد شد که تغییر نام آهنگ زندگی به ماکسیرا در پخش این فیلم انجام داده اند .

سریال ماکسیرا

سریال ماکسیرا

سریال ماکسیرا که بهتر است بگوییم سریال ترانه زندگی سریالی عاشقانه از سری سریال های ترکیه ای است که ساخته سال 2016 تا به حال می باشد .

نام ترکیه ای سریال ترانه زندگی Hayat Sarkisi و نام انگلیسی این فیلم Life Song می باشد که همانطور که گفته شد در شبکه جم به نام ماکسیرا Maxxira تغییر نام پیدا کرده است .

سریال ماکسیرا در دو فصل به کارگردانی Cem Karci و نویسندگی Mahinur Ergun ساخته شده است .

در فیلم ماکسیرا بازیگران ترکیه ای بسیاری نقش آفرینی میکنند که در ذیل به معرفی برخی از آنها میپردازیم .

ماکسیرا و کریم در سریال ماکسیرا

ماکسیرا و کریم در سریال ماکسیرا

بازیگران سریال ماکسیرا

Burcu Biricik در نقش ماکسیرا ( هولیا در اصل سریال )

Birkan Sokullu در نقش کریم

Almila Bagriacik در نقش فیلیز

Filiz Ahmet در نقش نورگل

Tayanç Ayaydın در نقش حسین

Beste Kökdemir در نقش ملیسا

Ecem Özkaya بازیگر نقش ملک

Denise Ankel در نقش آیلین

Ahmet Mümtaz Taylan در نقش بایرام

Seray Gözler در نقش سهیلا

Deniz Hamzaoğlu در نقش کایا

Pelin Öztekin در نقش زینب

سریال آهنگ زندگی

سریال آهنگ زندگی

خلاصه داستان سریال ماکسیرا

بایرام و دوستش صالح که در روستای ائشئکلار در حوالی مودانیا به دنیا آمده و در همانجا بزرگ می شوند. این دو یک خصومت و مشکل دارند که برای از بین رفتن این خصومت بچه هاشون ملک و کریم را در سن کم به عقد هم در میارن و تا زمانی که بچه هاشون بزرگ میشن در دو شهر متفاوت زندگی میکنن.

بایرام دو فرزند داره و به همراه خانوادش در استانبول زندگی می کنه و در این شهر صاحب کسب و کار پردرآمدی میشه و وضع مالی خوبی بهم میزنه، اما همچنان به عهدی که بسته وفادار مونده. او به همراه پسرش کریم به روستای زادگاهش میره و در خونه صالح رو میزنه صالح هم با دو دخترش ماکسیرا و ملک زندگی می کنه.

صالح هم به قولی که داده وفادار میمونه و با دیدن بایرام ازدواج بچه هاشون قطعی میشه. قضیه ازدواج این بچه ها در حالی مطرح میشه که فرزندان این دو نفر عاشق افرادی دیگه ای شدن و زندگیشون بسیار متفاوته. اما ماجرای سریال با تصمیم های ماکسیرا بسیار جالب میشه.

maxxira

maxxira

خلاصه قسمت آخر سریال ماکسیرا

قسمت آخر سریال ماکسیرا پس از نزدیک شدن به این قسمت در همین مطلب منتشر میگردد . لازم به ذکر است که دلیل عدم انتشار قسمت آخر ماکسیرا جلوگیری از بی مزه شده سریال ماکسیرا می باشد .

قسمت آخر سریال ماکسیرا

قسمت آخر سریال ماکسیرا

خلاصه قسمت های سریال ماکسیرا

قسمت هفتم 7 سریال ماکسیرا

بعد از رفتن کریم ماکسیرا زنگ میزنه به بایرام و میگه که من حاملم همه میخوان با کریم صحبت کنن (خیلی خوشحال میشن) که ماکسیرا میگه به خاطر کارش رفته کنیا…

ماکسیرا میره پول میده به فیلیز و میگه تا وقتی بچه به دنیا بیاد هرچی پول دستم بیاد به تو میرسه و بعدشم که بچرو بم دادی کلی پول دیگه بهت میدم .

ماه ها میگذره زینب و سهیلا رفتن لباس بخرن برای بچه ماکسیرا و زینبم زیرلب، غرمیزنه… فیلیز به ماکسیرا جنسیت بچرو میگه و خیلی خوشحال میشه … ماکسیرا هم زنگ میزنه و بهشون خبر میده که بچه پسره و زینبم حرص میخورہ…

ماکسیرا با کمک اون پیرزن ترکا دارہ یه شرکت راہ میندازه میاد پیش ماکسیرا بهش میگه که کریم توی دوتا نامه اخرش از بچه هیچی نگفته … ماکسیرا هم یه بهانه پیدا میکنه میگه بهش نگفتم و کلی باھم صحبت میکنن…

ماکسیرا پیش فیلیز و دارہ ماساژش میدہ و حرف میزنن… بلاخره روزی که منتظرشن فرا میرسه فیلیز زنگ میزنه به ماکسیرا و میگه بچه رو نمیتونم بهت بدم… ماکسیرا هم میره در خونه فیلیز اما هرچی در میزنه و گریه میکنه در و باز نمیکنه و خانواده جوهر هم مشغول اینن که اماده بشن و بیان المان برای به دنیا اومدن نوشون…

بلاخره سفر کریم تموم میشه و برمیگرده برلین … اما وقتی وارد خونه میشه با صحنه ی یک بچه در بغل ماکسیرا و خانواده خوشحال رو به رو میشه و زمان برمیگرده به عقب بعد از گریه ها و جیغ داد ماکسیرا درو باز میکنن… بین جر و بحث های ماهر و ماکسیرا کیسه اب فیلیز پاره میشه…

قسمت ششم 6 سریال ماکسیرا

بلاخره سهیلا به هوش میاد. هنوز فیلیز و ماکسیرا دارن باهم بحث میکنن اما بلاخرہ قبول میکنه و میرہ پی زندگیش….. حسین میرہ پیش زینب حسین از باده (خواهرشون) میپرسه و یکم دیگ باهم حرف میزنن… ملک مشغول رسیدگی به مشتریاس کایا هم پیششه و کمکش میکنه… کایا یاد بچگیشون میافته با ماکسیرا و ملک…. ملک بهش میگه وقتی نگات میکنم یاد اون شب میفتم و فوت بابام هیچوقت از جلوی چشمام نمیره یکم حرف میزنن و کایا میگه که بزار پیشت بمونم ملکم میگه نمیتونی بمونی.

کریم میاد در خونه فیلیزاما ماهر در و باز میکنه… ماهرم بهش میگه فیلیز رفت و خونشو داد به من کریمم میگه اومده بودم بهش پول بدم و میره… توی خونه سهیلا میخواد از خونه بره که باده هی میگه نرو و با دست و وسیله کثیفش گند میزنه به لباس سفید ثریا .

کریم میرہ پیشں ماکسیرا که ماکسیرا بهش میگه داره المانی یاد میگیرہ و اونم میزنه تو ذوقشں… ماکسیرا میره براش قھوہ درست میکنه و کلی براش مثل دیوونه ها حرف میزنه و کریمم با لبخند خیره میشه بش .

شب بایرام میاد خونه و بهش خبر میدن سهیلا رفته … شب هنوزم کریم و ماکسیرا دارن صحبت میکنن که کریم مست کردہ وقتی ماکسیرا کریمو میبره بخوابونه بهش میگه خیلی ازت خوشم اومده و ماکسیرا هم ذوق میکنه . بایرامم میرہ سھیلارو برمیدارہ میبرہ خونه …..

صبح حسین میرہ رستوران ملک واولش اشنایی ک من کجا دیدم شما و شما کجا منو دیدین میدن و باهم اشنا میشن و کلی باهم حرف میزنن و درد و دل میکنن… کریم و ماکسیرا هم از هم خداحافظی میکنن و کریم میرہ .

قسمت پنجم 5 سریال ماکسیرا

ماکسیرا آماده میشه و میره شهرو میگرده و یه رستوران ترکی میبینه و میرہ میشینه بعدش فیلیز و ماهر رو میبینه که دارن بحت میکنن (بحثشونم از محل کارش که اخراجش کردن بگیره و ماهر میگه بذار من برم ) ماکسیرا از اون زنایی که دارن صحبت میکنن میشنوه که ماهیر دوست پسر قبلیشه – ماکسیرا الکی تلفنشو برمیدارہ و میگه اومدم عزیزم و از رستوران خارج میشه اینارو تعقیب میکنه و از خونه فیلیز یه عکس میگیرہ… ملک دارہ در مورد آیندشون با بهار درد و دل میکنه و کایا نگاشون میکنه ماکسیرا میز رو آماده میکنه و منتظر میشه تا کریم بیاد اما خوابش میبره وقتی هم کریم میاد میگه که غذا خوردم و فردا هم میرم زوره جلسه دارم ماکسیرا هم میز رو جمع میکنه و میره میخواد بخوابه که کریم میگه که من تا دو هفته دیگه میرم کنیا و تا هفت هشت ماه نیستم توام میتونی از رفتنم دلخور شی و طلاق بگیری اینو میگه و ماکسیرا تو اتاقش میره . صبح به حسین زنگ میزنه و میگه کریم رفته زوره و توام نیاز نیست به خاطر دخترہ بیای و دوبارہ ماکسیرا کلی دروغ دغل میگه تا کریمو خوب جلوہ بدہ .

صبح ماکسیرا میره تو کافه روبه رو خونه فیلیز میشنه و کریمو میبینه ک میره تو خونه و میاد .. ماهر میاد تو کافه میشینه و ماکسیرا نظرشو جلب میکنه… کریم کلی پول به ملک میده و میگه نمیخوام سختی بکشی… فیلیزم آزمایش بارداریشو نشونش میده و کریم میگه برای سقط جنین پول بیشتری نیاز داری و یکم حرف میزنه و میاد بیرون… ماکسیرا میاد پیش فیلیز و میگه اگه بچتو هم بدی پول خوبی بهت میدم و اولش فیلیز قبول نمیکنه اما بعد از اصرار ماهر و ماکسیرا قبول میکنه که بچشو سقط نکنه و بدتش به ماکسیرا و کریم .

بایر ام دختری که از یه زن دیگه داره رو میاره و معرفیش میکنه و سهیلا هم غش میکنه و همه دعواشون میشه .

قسمت چهارم 4 سریال ماکسیرا

فیلیز با دیدن کریم از خونه میره و کریم میره دنبالش… کریم میگه اونطوری که فکر میکنی نیست و فیلیز میگه که سند ازدواجتونو دیدم… نگهبان ساختمان از سر و صداشون میاد بیرون و فیلیز میرہ….. ماکسیرا هم خوشحال از اینکه اون دو تا با دعوا رفتن مشغول تمیز کردن خونه میشه و با خودش میگه:بعد از اینکه بفهمن اون دختر حاملس یه بهونه خوب میشه که منو بفرستن و خانواده کریمم وقتی بفهمن ک اون حاملس حتما دختر رو قبول میکنن و همینطور با خودش کلنجار میره بایرام بهش زنگ میزنه و جویای احوالش میشه و ماکسیرا طبق معمول به دروغ میخواد کریمو خوب جلوه بده… بعد از اینکه تلفنو قطع میکنن…سهیلا و بایرام و زینب نشستن که بایرام و سهیلا راجب ماکسیرا و کریم حرف میزنن که زینب میگه: شک دارم اگه کریم صاحب یه خانواده معمولی بود بازم این همه دوست داشته میشد یا نه؟… بایرامم میگه : یعنی میخوای بگی چون خانواده مرات پولداره عاشقشی؟… زینب ناراحت میشه و کلی از خانوادش تعریف میکنه و با گریه پا میشه میره… بابا بایرامم باز دوباره کلی چیز بهش میگه .

ماکسیرا تنها نشسته توی خونه و یاد بچگیش میفته که سرما بود و بخاری نداشتن که گرم بشه و میره پیش ملک میخوابه، و از خواب بیدار میشه… فیلیز میره خونش و میبینه کریم اونجاست کریم میگه همه جارو دنبالت گشتم (منظورش محل کارشم هست) فیلیز میگه که دیگه اونجا کار نمیکنم…کریمم همه ماجرارو هرجور شده براش تعریف میکنه و آخر سرم فیلیز میاره بالا….. سهیلا هم میره از دل زینب در میاره و کلی باهاش خوش و بش میکنه… کریم و فیلیز با هم دعوا میکنن که کریم میخواد بره که ماهر میاد به فیلیز نزدیک میشه و میگه میخوام پیشت بمونم از خونه انداختنم بیرون که کریم میگه این کیه… ماهر هم میگه که فیلیز دختر عممه و توام باید شوهر خواهرم باشی؟… که فیلیز میگه اون هیچی من نیست و کریم میزاره میره…

صبح زینب توی اتاقشه و مرت میاد و میگه چرا هنوز بیداری زینب میگه که تو فقط بخاطر اینکه کار کنی و پول دراری تواین خانواده هستی و مرت میگه که اگه کریم بیاد کار کنه چیش به تو میرسه و یکم دیگه چرت و پرت میگه …  بایرام میاد از بیرون و یکم با سهیلا حرف میزنن …

کریم میاد خونه و شروع میکنه با ماکسیرا دعوا کردن و هرچی اشغال پاشخال داررو دوبارہ میریزہ روزمین و میگه تا فردا باید بری… صبح وقتی کریم میره لباس بیوشه از اتاق چند ثانیه خیره میشه به ماکسیرا… نیلای میرہ پیشں ملک و بچه ای که دستش هست رو میگیره و میگه که انگار که نه انگار دیروز تو دستای من بدنیا اومد و کایا هم داره نگاشون میکنه نیلای شروع میکنه پشت ماکسیرا چرت و پرت گفتن که با خاطر اون تو دردسر افتادی که بهار میگه مامان و اونا کلی ذوق میکنن…

صبح کریم برای ماکسپیرا صبحونه درست میکنه و بهش میگه یه چند روز دیگه بیشتر اینجا بمون و اصلا با خانوادم در ارتباط نباش سهیلا زنگ میزنه و باهاشون صحبت میکنه و بعد هم ماکسیرا به بایرام میگه دوست دختر کریم تهدیدمون میکنه…

قسمت سوم 3 سریال ماکسیرا

ملک روی پای ماکسیرا خوابیدہ … ماکسیرا بھش میگه: وضعیتت چجور قراره بشه چون اسمت با کایا در رفته خوب با هم ازدواج کنین ملک هم میگه حاضرم بمیرم ولی با اون کم عقلی که ابروی منو برد ازدواج نکنم اون بابامو کشت… ماکسیرا هم میگه : خودش مشروب و این چیزا خورده بود و مرد… ملک پا میشه و میگه از اون موقعی که رفتی استانبول نمیتونم بشناسمت ماکسیرا یاد زمانی که رفته بود میفته میگه زندگی اونی که تو از این پنجره نگاه میکنی نیست و یکم از چیزایی که کشیدہ تعریف میکنه (البته به صورت یه دکلمه )… ملک میگه تو باید مدرست رو ادامه بدی و این چیزا…یکمم حرف میزنن …

صبح میشه و ماکسیرا دم خونه نشسته که کریم میاد دنبالش و باهم میرن یه جایی… ماکسیرا قضیه ی ازدواجش با کریم رو فھمیدہ که کریم بهش میگه ببین به بابام جواب منفی بده و ماکسیرا هم که الان بهترین فرصت براش پیش اومده میگه که من چجوری به بایرام جوهر به اون بزرگی نه بگم و نمیشه . کریمم میگه اون پولی که برا من میاد نصفشو برات میفرستم چطورہ ؟ ماکسیرا هم عصبی میشه و میگه من از وقتی 8سالم بود عاشقت شدم و با سنگ میزنه تو سر کریم و کریم دستشو فشار میده و بایرام میاد واز کلانتری میارتشون بیرون…..

کایا میاد پیش ملک و به پاش میفته و میگه بیا با هم ازدواج کنیمو ملک میگه من دیگه نمیتونم کسی و دوست داشته باشم و میگه که بخشیدمت و برگرد پیش خانوادات…

ملک و نیلای میرن پیش یه خانومی که یه دختر بچه رو نگه میدارہ .

شب سهیلا به خواهر بایرام زنگ میزنه و میگه چی شد دختر رو گرفتن یا نه که عمه میگه که به دختر بزرگه تجاوز کردن دختر کوچیکرو گرفتن…

شب که ماکسیرا میاد خونه ملک با دیدن دستش میگه چی شده که ماکسیرا هم قضیه رو تعریف میکنه وقتی ماکسیرا میگه که من و کریم ازدواج میکنیم ملک عصبی میشه و کلی بد و بیراه به ماکسیرا میگه و میگه که تو بابامو کشتی و پرتش میکنه از خونه بیرون میگه هیچوقت دیگه بر نگرد .

داستان به زمان حال برمیگرده ماکسیرا میره پیش خانواده و کلی به زینب تیکه میندازہ و شام میخورن…..ملک مشغول باز کردن در رستورانه دور از روستا… توی روزنامه عکس کریم و ماکسیرا رو میبینه. همه ماکسیرا رو بدرقه میکنن و مرت هم میرسونتش تا فرودگاه و بهش آدر خونه کریم و پول میده… ماکسیرا میرسه برلین و وقتی وارد خونه کریم میشه با یه دختر روبه رو میشه اولشں فکر میکنه خدمتکارہ واومدہ خونه کریم رو مرتب کنه اما بعدش میفهمه که ایشون دوست دختر کریم خان هستن… فیلیز ازش میپرسه که تو کیشی اولش که میگه زنشم باور نمیکنه اما وقتی سند میبینن شوکه میشه و میگه منم از کریم حاملم و برگه ازمایششو میده… کریمم در عین میرسه و مات به هردوشون نگاه میکنه…

قسمت دوم 2 سریال ماکسیرا

بعد از اینکه کریم دست صالحو میبوسه صالح ملک رو میاره و میگه که تو با این پسر نامزد میکنی و تقریبا ده سال دیگه با هم ازدواج میکنین … ماکسیرا میاد و شروع میکنه به داد و بیداد کردن که من می خوام باهاش ازدواج کنم و بعد از اون میزنه شیشه ماشین بایرام رو میشکونه…

داستان به زمان حال برمیگرده… کریم توی ماشین (البته برلینه) و یاد هفت ماه پیش میافته که تازه به استانبول اومده و همه از این اومدن خوشحالن… توی اتاقن و مادرش بهش میگه تابستون که برگردی کلی باهات کار دارم و کریم و میگه من می خوام اونجا بمونم و دکترامو بگیرم و تو دانشگاه صاحب کار شم… بحث میرسه به نامزدی کریم و ملک مادرش میگه این همه دختر مثل ابریشم و باسواد اینجا ریخته میخواد اون دختر دهاتیو بگیرہ…..کریم میگه که حتما اونم ازدواج کردہ اما در جوابش میشنوہ که هر چی خواستگار داشته پدرش جواب رد به سینشون زده چون معتقده دخترش نشون شدس … کریم میره پیش بایرام برای اینکه این قضیرو تموم کنه که بایرام میگه فردا برای خواستگاری میریم… بایرام میره و دو تا برادر شروع به حرف زدن میکنن…

صبح میشه و کریم و بایرام میرن روستا… بایرام و صالح شروع میکنن به حرف زدن و در اخرم میگن که کریم و ملک همدیگرو ببینن اما هیچ حرفی به هم نمیزنن و میرن داخل خونه … ماکسیرا توی جنگله و کنار رودخونه میخوابه… خواب یه بچه رو میبینه که داره گریه میکنه و ماکسیرا شروع میکنه به اینکه من نمیتونم ازت مراقبت کنم و میره که براش اب بیاره وقتی نمیتونه اب بیاره برمیگرده و میبینه بچه نیست و هی میگه بچرو بهم پس بدین و از خواب بیدار میشه…اونور برکه یه شخص نااشنا میبینه و میره سمتش….وقتی چهرشو میبینه یاد اون کریمی میافته که 12 سال پیش عاشقش شده بود… میره سمتش… وقتی باهم آشنا میشن بحث خواستگاری وسط میاد و کریم میگه بابام وقتی قول میده پاش میمونه… کریم میگه یه نقشه دارم امشب ملکو میبرم شام بیرون و میبینم چجور دختریه… ماکسیرا میگه تغییر سرنوشتمون دست خودمونه و بعد از اون یکم حرف میزنن و کریم میرہ و ماکسیرا میگه : من با تو ازدواج میکنم…

شب میشه و ماکسیرا میرہ پیشں کایا(ھمونی که ملکو می خواد) کایا هم مست کرده و نشسته اهنگ میخونه… کایا راجب ملک میپرسه که رفته یا نه و ماکسیرا هم یه سری دروغ دغل براش میبافه… اخرشم بهش میگه بیا تو بالکن خونه ما بشین که من از تنهایی نترسم و اخر سر که ابجیم اومد ازش بپرسیم چی شد و در اخرم میگه خواهرم احتمالا یه کسی دیگه ای توی ذهنشه و اینطوری کایا رو خر میکنه… ملک و کریم توی رستورانن… کریم میگه نظرات راجب این ازدواج چیه ؟… ملک میگه من نمیتونم از اینجا برم(منظورش روستاس)… کریم خوشحال میشه و میگه منم توی المان کار دارم این چیزا… کریم میگه که اگه با شما ازدواج نکنم بابام خیلی ناراحت میشه پس بیا این کار و کنیم من با شما میرم و وانمود میکنیم که ازدواج کردیم و عاشق همیم بعد منم یه پول قلمبه سلمبه برات ردیف میکنم و برمیگردی… ملک میگه باید چند ماه بگذره تا وضعیت طبیعی بشه و یکم دیگه بحث میکنن… “

ماکسیرا پیش کایا نشسته و دارہ بھش مشروب میدہ … ماکسیرا برای خواھرش نقشه ھای شومی امادہ کردہ و می خواد با این کایا عملی کنه… کایا رو میبره تو اتاق ملک و میگه که باهاش بخوابه . بعد از اینکه ملک اومد میره سراغ باباشو (البته با بایرام یه جان) میگه یه مرد نصفه شبی اومد توی خونه و هرسه راه میافتن به سمت خونه… کایا هم داره به ملک میفهمونه که عاشقشه و وقتی که ملک روی تخت افتاده و کایا نیم خیز روشه صالح میبینتش و با بایرام شروع میکنن به زدن کایا… همون موقع هم صالح قلبش میگیره و میمیره … صبح همه سر خاکن و کریم روی قبر خاک میریزه ماکسیرا هم با خودش میگه: همش تقصیر من بود… باباجون ببخش منو… شب ماکسیرا خودشو بی دفاع و مظلوم جلوی بایرام نشون میده… بایرام میگه من تو این وضعیت چجور ملکو ببرم به عنوان عروس توی خونه . کریم میگه فردا صبح برمیگردیم خونه دیگه؟… بایرام راجب مدرسش میپرسه و وقتی کریم جواب داد بهش میگه الان زن میگیری میرین اونجا هرکاری خواستین انجام میدی … کریم میگه اون تو زندگیش یکی دیگرو داره و بایرام میگه این نه همون کوچیکه که می خواست باتو ازدواج کنه و با هم بحث میکنن .

قسمت اول 1 سریال ماکسیرا

بلاخره روزی که ماکسیرا منتظرش بود فرا رسید و زمان اون رسید که عروس و داماد برن به سمت اتاقی که برای شب عروسی براشون حاضر کرده بودن… ماکسیرا: خداحافظ ای کودکی ای که با نسیم به لرزه میفتادی…خداحافظ ای کابوسای تنهایی…خداحافظ ای دختر کوچولویه روستایی…ای تتها روشنایی در ظلمت زمستان، اولین عشق من خوش اومدی باتو به زندگی گرم و تازہ سلام میکنم بعد از رسیدن به در اتاق ، کریم ماکسیرا رو به بهونه ی کاری ترک میکنه… ماکسیراکه از خوشحالی خودش را برای لحظه ی وصال آماده میکند. اما وقتی کم کم میبینه خبری از کریم نیست نگران میشه و به نگهبانی زنگ میزنه اما نگهبانی هم در جواب میگه که همه مهمونا به خاطر بارون مکانو ترک کردن و ھیچ کسں اونجا نیست …..در حالی که کریم درحال رفتن به آلمان هست ماکسیرا از نگرانی همه جارو میگرده و بلاخره نامه ای که کریم براش نوشته بود رو میبینه : ماکسیرا من برمیگردم برلین …تو کیفت یه کارت اعتباری و مقداری پول گذاشتم که تا مدتی بتونی هزینه هاتو باهاشی بدی…خوشحال میشم این مسئله رو زیاد بزرگش نکنی . کریم 

ماکسیرا برای بار چندم نامرو میخونه و میگه تاوان کارتو تا آخر عمرت پس میدی کریم جوهر .

داستان به 12 سال قبلی برمیگردد… ماکسیرای کودک و شیطون در حال اذیت کردن یکی از دخترهای روستا است…در حال برگشت میبیند که طلبکارها در حال بردن وسایل خانه ایشان به خاطر قرض های پدرش هستند… او نیز به پدرش میگوید که من دیگه تورو دوس ندارم و تاکید میکنه که وقتی بزرگ شدم با یه شوهر پولدار ازدواج میکنم…در حالی که ماکسیرای کوچک درحالی سرکوفت زدن به پدر است ملک خواهر بزرگ ماکسیرا در حال تسکین دردهای پدرش است…

خواهر بایرام از دهات میاد پیش برادرش (بایرام) و به صالح (پدر ماکسیرا) میگه که خیلی وضع زندگیش بد شده و هرشب مست میکنه، همسایه ها هم شکمه بچه هاشو سیر میکنن. و بایرام در جوابش میگه یک ماهه هرشب توی خوابمه و زنش امینه میپرسه که مریضه و خواهر بایرام میگه که این زن زیاد عمر نمیکنه و بازهم از بیچارگی
و بدبختی های این خانواده میگه و قضیه میرسه به داستان عشق ناتمام بایرام… خواهرش میپرسه: تویی که انقدر خودتو به خاطر امینه به اب و اتیش میزدی چرا ولش کردی و رفتی با سھیلا ازدواج کردی ؟؟ اما جوابی نمیگیرہ چون کریم میاد و سر صحبتو با هم باز میکنند و بایرام میگه عیدی که میاد فقط خودم و خودت میریم دهات .

روز عید یکی از دخترای همسایه با لباسای نو میاد در خونه و به ماکسیرا گوشت میده و میگه اینو بابام قربونی کرد برای نیازمندا و ماکسیرای لجباز هم هزار جور چیز براش میبافه…

کریم و بایرام میرسن ده و همه برای دست بوسی بایرام دور ماشینشون جمع میشن… ماکسیرا اون گوشتای قربونی رو درست میکنه و میخورہ . بایرام به اون خانوادہ سه نفرہ ای که با خجالت دارن راہ میرن نگاه میکنه کریم میپرسه اونا کین که در جواب بایرام میگه اون ادم بهترین دوست دوران جوونیم بود. من زندگی اونو دزدیدم، الانم اومدم تاوان کارمو پس بدم….. وقتی امینه میفته دنبال ماکسیرا تا دعواش کنه با دیدن بایرام میایسته، اما با اومدن ملک هیچ حرفی نمیزنن… صالح با دیدن بایرام عصبانی میشه و می خواد بره که بایرام دستشو میگیره و میگه:صالح داداشم اومدم به پات بیافتم، رومو زمین ننداز…

کریم رفته توی جنگل بگردہ که یه سگ میفته دنبالشں و اون میمیرہ از ترس، از اون طرف ماکسیرا و دوستاش افتادن دنبال یه مار تا بگیرنش که کریمو میبینن ماکسیرا میرہ پیشں کریم و عینکو میزارہ و میگه که چه چشمای خوشگلی و بعد از اون عشق ماکسیرا به کریم شروع میشه…. صالح و بایرام رفتن توی یه رستوران نشستن … صالح میگه تو واسه چی اومدی؟؟  مگه تو راہ دھاتم بلد بودی ؟؟؟. اومدم قرضمو پس بدم… بایرام یک سامسونت پر از پولی میزاره و میگه سهمی که از چوب و چنگال بهت میرسه اینه… صالح عصبی میشه و میگه : اون چیزایی که از من دزدیدی با پول پرداخت نمیشه… مگه ما اون موقع ها باهم قرار نذاشتیم؟؟ تو خواستتو گرفتی منم خواستمو . صالح در جوابشں میگه: تو با اون دختری که من دوسش داشتم ازدواج کردی … و در ادامه ی صحبتاشون صالح میگه:اون هنوز نتونسته تورو فراموش کنه، تو کار و کاسپیمو گرفتی اما من هنوز نتونستم امینرو بگیرم…
شب میشه و ماکسیرا میره بس میشینه در خونه ی عمه ی کریم و با لبخند خیرہ میشه به پنجرہ ایکه کریم دارہ با وحشت به اون نگاه میکنه… خدیجه هم میاد و میگه که برو
خونتون … ماکسیرا هم میپرسه اون کیه و پولداره؟ آخرش میگه من با اون ازدواج میکنم… صالح مست میاد خونه و با دیدن امینه یکی میکوبونه تو صورتش و میگه:اون بایرام بی اصل و نصب سهمم رو اورده بود… تو اون قرضو با جونتم نمیتونی بدی امینه … و شروع میکنه به چرت و پرت گفتن تو عالم مستی…

صبح کریم و بایرام میان در خونه ی صالح…و بهش میگه من دارم برمیگردم چرا این پولو قبول نمیکنی مخصوصا حالا که زنت مریضه؟؟… صالح میگه تو می خوای از زن من مراقبت کنی نه؟؟

عکس های سریال ماکسیرا

عکس های سریال ماکسیرا

همچنین بخوانید : 

سریال عشق اجاره ای

سریال غنچه های زخمی

loading...
loading...
اشتراک گذاری مطلب

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب برای سایت اولی ها محفوظ است
free counter statistics