خوش آمدید - امروز : پنجشنبه ۵ مرداد ۱۳۹۶
خانه » فرهنگ و هنر » سریال ماه پیکر 2 خلاصه و قسمت آخر فصل دوم سریال ماه پیکر + عکس
سریال ماه پیکر 2 خلاصه و قسمت آخر فصل دوم سریال ماه پیکر + عکس

سریال ماه پیکر 2 خلاصه و قسمت آخر فصل دوم سریال ماه پیکر + عکس

سریال ماه پیکر 2 خلاصه و قسمت آخر فصل دوم ماه پیکر سری دوم فیلم ماه پیکر ( کوسم سلطان ) خلاصه ماه پیکر 2 به همراه قسمت آخر کوسم سلطان 2 و عکس های فصل دوم سریال ماه پیکر 2 .

یکی از پرطرفدارترین سریال های شبکه جم سریال ماه پیکر بوده است که مربوط به تاریخ عثمانیست .

سریال کوسم سلطان 2

فصل دوم سریال ماه پیکر

ماه پیکر 2 یا بهتر است بگوییم فصل دوم سریال ماه پیکر که با نام کوسم سلطان یا کوشم سلطان نیز معروف است در حال پخش می باشد .

سریال ماه پیکر 2 ادامه داستان سری اول ماه پیکر می باشد که با دوران پادشاهی مراد پسر کوسم سلطان آغاز میگردد .

کوسم سلطان که در سری اول سریال ماه پیکر بیشتر قدرت را بدست داشت هنوز هم سالاری میکند و حکومت رو میچرخاند .

فصل دوم سریال ماه پیکر با آشوب ها و خونریزی ها در قصر آغاز میگردد .

برای خواندن خلاصه فصل اول سریال ماه پیکر و قسمت آخر ماه پیکر 1 به لینک زیر مراجعه بفرمایید :

سریال ماه پیکر 1

در این مطلب قصد داریم تا خلاصه فصل دوم ماه پیکر را برای شما عزیزان قرار دهیم .

قسمت شصتم 60 سریال ماه پیکر 2 ( قسمت آخر ) :

اتیکه سلطان میخواد ابراهیم رو نجات بده از زندان که نمیتونه و مادرش مانع میشه تمام ارکان دولت به کوسم سلطان فشار اوردن که در مورد عاقبت ابراهیم تصمیم گیری بشه چون دولت دو سر شده و همه میخوان ابراهیم هر چه زود تر اعدام بشه جینجی حسین اقا هم در حین فرار گیر میفته و بدست کمانکش اعدام میشه تورهان پیش کوسم سلطان میره و التماسش میکنه که ابراهیمو بکشه و میگه اگه نکشیش سپاهی ها شورش میکنن و ابراهیم دوباره تختو پس میگیره و اون موقع همه مارو میکشه کوسم میره پیش ابراهیم و جلاد ها رو هم با خودش میبیره و ابراهیم میگه آرزوم اینه که تو پایانی بدتر ازمن داشه باشی و سلطان ابراهیم به قتل میرسه اتیکه سلطان هم دختر سلطان مراد رو بر میداره و کلا از قصر میره چند سال میگذره کوسم بعنوان والده کبیر نایب سلطنه هستش و دولت رو اداره میکنه و خیلی هم سنگ دل تر شده تورهان سلطان با اونایی که بهش وفادارن میخوان نایب سلطنه کوسم رو به پایان برسونن و بعد بکشنش اما کوسم میفهمه و تصمیم میگیره که سلطان مهمت رو خلع کنه و بجاش شاهزاده سلیمان پسر دوم ابراهیم به تخت بشیه کوسم سلطان میخواد با زهر سلطان مهمتو بکشه که موفق نمیشه و تصمیم میگیره که ینی چری ها وارد عمل بشن و اونا مهمت و تورهان رو بکشن کمانکش که میفهمه کوسم میخواد نوه خودشو بکشه پیش کوسم میره و میگه تا اینجا باهاتون بودم ولی من نمیتونم تو این گناه شریک بشم قراره که شب ینی چری ها حمله کنن و قصرو بدست بگیرم اما یکی از افراد کوسم خیانت میکنه و تورهان هم متوجه میشه و جوری نقشه میریزه که کوسم خودش تو چاهی که کنئده بیفته حاجی اقا و کمانکش مصطفی پاشا و حسین پاشا و تمام افراد وفادار به کوسم حتی ینی چری ها بدستور تورهان کشته میشن و خود کوسم هم دستگیر میشه و وسط حرم اعدام میشه و والده تورهان سلطان بعنوان نایب سلطنت تعیین میشه.

کوسم سلطان 2

کوسم سلطان و مراد

قسمت اول سریال ماه پیکر 2 قسمت 105 ماه پیکر :

فیلم درس شروع میششه از کشت کشتار و توضیع میده که ولیعهد سلطان کوشم ده سال است که این امپراطوری رو اداره میکند سلطان مراد چهارم سلطنت رو به دست گرفت و خواست که نظام رو بازسازی کند ولی خائنین با اعتراض جواب میدن تز دست اون خائنینی که دولت عثمانی نفوذ کرده بودن امپراطوری قاطی شده بود و دولت عثمانی رو به نابودی بود! نزدیک ترین افراد سلطان مراد چهارم یه قتل رسیده بودن اون روز یا به دشمنان آن چیزی که میخواست رو باید میداد و یا تخت پادشاهیش را!
همه رو دارن میکشن که مردا داد میزن کجاس اون پادشاهی که بهش اعتماد داشتیم بیاد و مارو نجات بده! از خدا نمیترسید نکنید!
کوشم با عصبانیت میاد به اتاق مراد:
کوشم=مراد پسرم این خائنین حار شدن الات درست ترین کار اینکه چیزی که میخوان رو بهشون بدیم!
مراد=هرچی سرمون میاد سببش اینه به قلندرها سر خم کردیم حالا نزدیک ترین افرادمو ازم گرفتن!موسی چربیر چه گناهی داشت!حسابدار اولم چه گناهی داشت!حسن الیف؟
کوشم=مراد اونی که مهمه تویی!چیزی که مهمه زنده موندن توئعه! توهم مثل من صبر میکنی آروم بودنتو حفظ میکنی که وقتی زمانش رسید به حسابش برسیم
همون لحظه مصطفی پاشا صلاحدار میاد داخل و نیگه پادشاهم وزیر اعظم توپال پاشا اومدن توپال پاشا میاد داخل و میگه سرباز ها میخوان بیان به دیوان پایینی میگن حرف داریم با پادشاهمون فریاد میزنن که برید به دیوان خدای نکرده…
مراد=بحاطر اینکه اونا خواستن با ارزش ترین وزیرم حافظ پاشا رو اعزل کردم اما جونش رو نمیدم
توپال=ای وای که قبول میکنه که رفته میگن پادشاهمون ازش محافظت میکنه
مراد=توپال پاشا هرکی هرچی میگه به من بگه من از هیچ کس نمیترسم به دیوان هم میره!
همون لحظه کوشم داد میزنه مراددد!
که مراد به خاطر داداش جلوی توپال پاشا و صلاحدار عصبی میشه و چپ چپ نگاه میکنه کوشمو که کوشم صداشو میاره پایین و میگه پسر با دولتم و دستور میده توپال و مصطفی پاشا صلاحدار برن بیرون هر دوتاشون میرن بیرون که کوشم میگه به من گوش کن میدونم چشم پوشی نمیکنی ولی به چه درد میخوره!پادشاهی با غرور و عصبانیت راه نمیاد ! اگر مجبوری یکی دوقدم برمیگردی عقب که چهره ی واقعیه دشمنتو ببینی! یادت نره پادشاهی که شکست رو نتونه هضم کنه اصلا پیروز نمیشه!
مرادمیاد جلوی درهای دیوان که حافظ پاشا رو میبینه:
مراد=حافظ پاشا تو اینجا چیکار میکنی من دستور دادم فرار کنی!
حافظ پاشا=ببخشید عالی جناب ولی برای اولین بار از دستورتون سرپیچی کردم اتفاقی که قراره بیوفته رو توی خواب دیدم .
ترسی از مرگ ندارم فرار کنم انگاری با دست خودم شما رو جلوی این هار ها انداختم
مراد=نه یه ذره هم رضایت ندارم! تو رو تسلیم قلدرها نمیکنم
حافظ پاشا=پادشاهم هزارتا حافظ فدای راهتون فقط درخواستم اینکه بزارین این ظالمین به ناحق شهید کنن لطف کنید جنازمو توی اسکودار دفن کنید!
واسه یتیم ها هم درخواست لطفتون رو دارم بچهام رو به شما میسپارم!
حافظ میره بیرون دیوان بدون شمیشر که سربازهای قلندری بهش حمله میکنن که تیکه تیکش میکنن!
مراد عصبی میشه و دروازه رو باز میکنه میره بیرون که هیچ کس تعظیم نمیکنه!
مراد=ای نترس ها از حق،و حجالت نکشیده ها از پیامبر ظالمینی که به مادشاه تعظین نمیکنن
یکی از قلندرها داد میزنه ما ظالم نیستیم هوسری پاشا وزیری به درد بخور بود چرا او را کشتید!؟ شنیده ام که به شاهزاده ها رحم نکردید میخوایم شاهزاده هارو ببینیم!
همون لحظه داد میزنن همه شاهزاده هارو نشونمون بده
مراد=شماها چی میگید من به شاهزاده ها کاری نکردم و نخواهم کرد اونا برادران منن جان منن!
قلندرها=دیگه اعتمادی نداریم به ناحق هوسری پاشا رو کشتی شاهزاده هارو هم میشکی! شاهزاده هارو نشونمون بده! شاهزاده هارو خفه کرده اگه شاهزاده هارو نشونمون ندی! تو واسمون لایق پادشاهی نیستی!
ابراهیم و قاسم و بایزید میان به حیاط دیوان پیش قلندرها که همه ی قلندرها باهم داد میزنن شاهزاده بایزید زنده باد شاهزاده بایزید زنده باد!
بایزید میره جلو د دستاشو به نشونه ساکت شدن میاره بالا همه ساکت میشن که میگه آقایون از ما چی میخایین ما که تو حال خودمون مشغولیم چرا آرامشمون رو میارین پایین! مگه میخواین سبب مرگتون بشین از خدای بزرگ نترسیدین؟! از پادشاه خجالت نکشیدید که اینجوری طغیان میکنید! تروخدا مارو تو حال خودمون ول کنید حمایت شما لازممون نیست!
قلندرها=به پادشاهی که هوسری پاشارو کشته اعتمادی نداریم! ضمانت میخوایم واسه اینکه لا شاهزاده ها کاری نداشته باشه
همون لحظه شیخ السلام داد میزنه ساکت من به عنوان شیخ السلامتون من ضمانت میکنم که تومال پاشا هم وزیر اعظم داد میزنه منم ضمانت میکنم به خونه هاتون برگردید
قلندرها=ضمان وزیر اعظم و آقای مفتی قبولمونه…
کوشم از تو برج داره همه چیزو میبینه که حاحی آقا میاد و میگه سلطانم شکر که عالی جناب به شما گوش دادن
کوشم=بزار متراکم بشن بزار آبا از آسیاب بیوفته البته که به حسابشون رسیدگی میکنیم
مراد با عصبانیت میاد به اتاقش توی تراس و داد میزنه:خدایا محبوبیتم مقابل تو واسم بسه منو به دیگران مدیون نکن منو تو بلندم کن منو تو بلندم کن که کسی نتونه زمینم بزنه!
خدایا به من قدرت بده که به حساب ظالمینی که به مظلومین ظلم میکنن برسم
برنسس فاریا سوار کشتیه داد میزنه همه بادبان هارو باز کنید که کشتی رونه میگه پدنسس فاریا افرادم خیلی خسته شدن با این سرعت بیشتر از این نمیتونیم بریم!
فاریا=آنده زمانی برای از دست دادن نداریم قبل اینکه اونا بهمون برسن ما باید به پلیس کنستانتین دست میدا کنیم…
فیلم نشون نیده که کنیزی میره پیش پادشاه مجارستان و میگه عالی جناب برادر زادتون کاردینا مارکوس کشته شده!
پاپا=کی؟کی کشته؟!کی جرعت داره کاردینا واتیکان رو بکشه!
کنیز=طبق گفته ها پرنسس فاریا کشته!و الان داره پناه میبره به عثمانی ها!
نونو زیر دست فاریا، ناراحته که فاریا میگه چته نونو!؟
نونو=مطمئن هستید پرانسس اگه پادشاه مارو به دشمناتون تسلیم کنه چی!؟
پرنسس=من هر چیزی رو به چشم گرفتم مادام مارگریت میریم به استانبول تو اصلا نگران نباش یه چیزی توی دستم دارم که سلطان مراد خواهد خاست بدونه!
لاله زار داره برای کوشم شیر میمره که آفتاب خاتون میگه لاله امشب قرار بود من برم خلوت اما پادشاه رفته من یه ماهه منتظر امشب بودم!
لاله زار=ناراحت نشو من برات یه روز دیگه درس میکنم!
لاله زار میاد به اتاق کوشم:
لاله یکی از خاتونارو با چشم سعی میکنه چیزی بهش بگه که خاتون بلند میگه خیره لاله زار واسه چی این اداها رو میدی؟!
لاله زار=یکم قبل از اون دختره آفتاب شنیدم فرشته خاتون رومیگم میدونید که امروز نوبت اون بوده! رفته اما.. گفتن عالی جناب رفتن
کوشم با عصبانیت میگه=پسرم توی قصر نیست و تو از یه ندیمه میفهمی!!! فکر کنم امشب ما خواب نداریم!
مراد میاد پیش یکی از شیخ السلام ها که شیخ السلام میگه=خدا ظالمین رو دوست نداره اینها براشون عذاب تلخی هست
مراد=آقا یحیا روز جزا رسید اون خائنین از شمشیر عدالتم چیزی که نصیبشون هست رو میگیرن!
آقا یحیا=جنگ سخت و اشتباه ناپذیری هس زیرا توی دریای خائنین شنا میکردیم از اونایی که رو آبن نمیترسم اونا غرق میشن میرن ولی خائنین اصلی زیر آب پنهان شده پرودگارم مارو از اونایی که دیگه حتی نفسم نمیکشن محافظت کنه…
آقا یحیا دعایی مینویسه و میزاره توی گردن مراد همون لحظه صلاحدار مصطفی پاشا میاد و میگه پادشاهم مهمون داریم!
فیلم نشون میده توپال پاشا وزیر اعظم مراد میاد به یه زیر زمین مخفی پیش خائنین و میگه سلطان مراد دوماهه توی سکوت بزرگیه
رئیس خائنین=چیکار میکنه لنگ!؟
توپال پاشا=بعد از آخرین آشوب خیلی ترسیده رفته تو لاکش تو وضعیتی هست که هرچی بخوایم میکنه
یکی از خائنین= ولی سینم پاشا اونجوری فکر نمیکنه!؟
سینان پاشا=سکوت سلطان مراد علامت خوبی میست سرورم معلومه که در حال آمادگیه!مسئول صلاح دار مصطفی هم نمیزاره پرنده پر بزنه! هیچ خبری نمیتونم بدست بیارم
توپال پاشا=بی خبر از من برگ هم تکون نمیخوره! وضعیت نگران کننده ای نیست سرورم
رئیس خائنین=خوب اگه اونجوریه افرادی که برای ما کار میکنن چرا مقامشونو بهشون ندادن! هنوز!
توپال=دیوان همایونی فردا جمع میشن واسه عزل سلطان مراد یه سپاه وظیفه دار کردم خواسته هامون رو خواهد داد وگرنه چیزی که سرش میاد رو میدونه..
سربازایی که توپال آماده کرده بود شبانه به مراد حمله کنن میرن به اتاق شیخ السلام یحیا که میبننن کسی نیست مراد از بیرون داد میزنه من میخواستید
یکی از قلندرها میگه جون به لب شدیم تو مجلس فردا میخوایم مقام ها ترفیع بشه
مراد=اگه نشه
قلندرها=پادشاهی که حقمون رو نده واسه ما لازم نیست!
مراد=بنده ای هم که صادق نباشه واسه من لازم نیست
مراد به همراه صلاح دار مصطفی پاشا حمله میکنن دونفری همه رو میشکن که به آخرین سرباز که میرسه میگن یا بگو خائن کیه یا میکشیمت که سربازه میگه توپال پاشا وزیر اعظمتون خائنه….

سریال ماه پیکر 2

فاریا

قسمت دوم سریال ماه پیکر 2 قسمت 106 ماه پیکر :

کوسم سلطان نامه در ظرفی که در دسته خدمتکارشون هست میزارن واز جاشون بلند میشن:مال توهم عزیزم.بیا!
سلطان مراد دست کوسم میبوسه وبه پیشونیش میکشه
مراد:تو این روز مبارک اومدم دعای خیرتونو بگیرم
کوسم با لبخند نگاهش میکنه ومیگه:دعاهام همیشه باهاته!ولی چرا روز مبارک گفتی؟دیشب بیخبر رفتی بیرون..چی شد؟ بگو!
مراد:والدم تصمیم های مهمی گرفتم.هم واسه من هم واسه دولت کل جهان تصمیم های مهم
کوسم سلطان دستشوروی صورت سلطان مراد ونوازش گونه میکشه:این چه وضعیته!بازم صورتت ابری شده!پسرم از عقلت از قلبت چی میگذره نمیخوایی بهم بگی!؟
سلطان مراد درمونده زمزمه میکنه:باید منتظر بمونید والده ام!شماهم با همه میفهمین…
کوسم سلطان دستشو از روی صورت مراد برمیداره وگنگ نگاهش میکنه
*در حیاط قصر سرباز ها ایستادن که عثمان به توپال پاشا میگه:نظرتون چیه سرورم سلطان مراد خواسته هامون میده؟
پاشا:عثمان جادوگر خودم شخصا حرف زدم جای نگرانی نیست.
عثمان:خب اینجوری باشه!پسر چاقوکش دیشب کشته شده!کی هم کرده معلوم نیست!
پاشا با اشاره سر مرخصش میکنه ومثل بقیه افراد قصر گوشه ای می ایسته!
تکیه اولیا بطرفشون میاد ودرحالی که نگاهی به دوروبرش میندازه روبروشون می ایسته.
محمد پاشا میگه:خیره تکیه اولیا تو واسه چی اومدی؟
تکیه اولیا:بخدا خیره سرورم دیدم مردم دارن میرن قصر گفتم ای وای حتما چیزی شده گفتم برو دنبالشون اولیا!چطوره خوب گفتم؟
وخنده ای سر میده..افراد دولت نگاهی به هم میندازن و تیکه اولیا با نگا چپ چپ اونا تک سرفه ای میکنه واز کنارشون میگذره!دوتا از سرباز ها وسیله ای که گرز طلایی بهش اویزون هست میارن
سلطان مراد به همراه محافظاش از راهرو میگذره و یکی از خدمتکارا کلاهشو سرش میگذاره وبطرف حیاط قصر حرکت میکنه…
با صدای سربازی که ورود سلطان مراد داد میزنه همه تعظیم میکنن..
-:علی حضرت سلطان مراد خان…
سلطان مراد نگاهی به تک تکشون میندازه وروی صندلی روبروی همشون میشینه…
سلطان مراد:شیخ الاسلام…بنده های سپاهیم یکم بعد با اجازه خدا دیوانم رو جمع میکنم!
با اقتدار از جاش بلند میشه ودستاشو پشت بدنش قلاب میکنه وبا صدای بلند داد میزنه:بنا به آگاهی های هرکس تو مدت زمان کم به من وبه دولتم دوتا آشوب بزرگ به وجود اومد!کین اینا واصناف رو به دادن مالیات به زور گرفتن به مردم ظلم کردن به قصرم حمله کردن به من وبه خاندانم بی ارزشی کردن نزدیک ترین افرادمو تکه تکه کردن قلدرهان!دیدم که بعضی از افرادم که اعتماد کردم جونمو و دولتمو سپردم به این خیانت شریک شدن وکیل مطلقم هم…
همه با ترس به هم خیره میشن
و سلطان مراد با صدای گرفته میغره:بیا اینجا توپال رییس قلدرها
توپال پاشا با شگفتی میگه:عالی جناب.
صلاحدار مراد کتف توپال میگیره واونو جلوی پای مراد میندازه
سلطان مراد با اخم نگاهش میکنه وهمه از ترس سکوت کرده بودن
توپال پاشا التماس گونه رو به سلطان مراد میگه:عالی جناب دارن تهمت میزنن دروغه بخدا دروغه!من نوکرتون از حرف پادشاه در نمیومدم من که داماد خاندان آل عثمانم چجوری خیانت میکنم اگر ناخواسته گناهی چیزی داشتم التماس میکنم عفو کنین!
سلطان مراد تشر میزنه:وضو بگیر کافر!
توپال:عالی جناب…عالی جناب…خواهش میکنم عفو بفرمایین درسته با دشمناتون ملاقات کردم ولی من بخاطر محافظت از شما وسلطنتتون…
قبل از اینکه بتونه حرفشو ادامه بده سلطان مراد میله بلندی که گرز مانند از روی پایه اش برمیداره وبا قدرت به سر توپال پاشا میکوبه…
توپال پاشا روی زمین میوفته و خون از سرش جریان پیدا میکنه…
همه از ترس سراشون پایین انداختن ویه قدم به عقب برمیدارن وصدا از هیچ کس در نمیاد!
سلطان مراد گرزشو که سر گردی داره به بالای سرش میگیره وداد میزنه:من سایه خدارو زمینم….سلطان مراد خان…تک صاحب کل دولت عثمانی منم اگه بینتون بازم کسی هست که شک داره شمشیرشو برداره بیاد جلوم…
همه برای سلطان مراد تعظیم میکنن ومراد گرز پایین میاره ونگاهی به تک تکشون میندازه خون توپال پاشا هنوز از سرگرز اروم اروم به روی زمین چکه میکنه
درقصرکوسم سلطان روی کاناپه کنار گوران،اتیکه و نوه اش سلیم نشسته ومیگه:سلیم نوه شیرم..
و روبه گوران ادامه میده:گوران خوب کردین که اومدین
گوران:منم به شما هاحسرت مونده بودم والدم
سلیم:دیشب عالی جنابمون اومد باهم بازی کردیم قول داد اسب سوار شیم.
کوسم سلطان متعجب نگاهی به گوران سلطان میندازه
گوران:منم متعجب شدم با شوهرم حرف داشتن
آتیکه:نصفه شبی چه زیارتی بود…عالی جناب شوهرتو قدرگناهش هم دوس نداره!هرجور مکر وحیله داره شوهرت…
کوسم سلطان اخطار گونه صدا میزنه:آتیکه!
گوران:اونا تهمت هایی هستن که به پاشامون حسودی میکنن آتیکه شوهرم هرکاری میکنه واسه دولت وخاندان میکنه ونگاهی به آتیکه وکوسم سلطان میندازه واتیکه با پوزخندی که گوشه لبشه سکوت میکنه
*در اشپزخونه آشپز روبه حاج آقا با طنز میگه :اووو ماشالا اشتهات سرجاشه..یکمم میلرزی!سنتم زیاد شده سرت چیزی میاد..
حاج اقا با خنده میگه:زر زیادی نزن ویدونه شربت بده چیکارکردی به این زهر قاطی کردی!
اشپز به دستیارش اشاره ای میکنه اون هم از شربت کمی در جام میریزه وبه دست حاج آقا میده..
که همون لحظه یکی از افراد قصر وارد اشپزخونه میشه ومیگه:حاج آقا تو اینجا چیکار میکنی بیرون قیامته
حاج اقا جام شربت میگیره ویه سره همشو بالا میکشه!
حاج اقا:چیشده مگه!؟
-:عالی جناب سر وزیر اعظم زد..
حاج اقا متعجب لیوان روی سکو میذاره و ای وایی گویان از اشپزخونه خارج میشه…
کوسم سلطان و اتیکه کنارهم نشستن که کوسم سلطان سرزنش گونه میگه:به حرفات دقت کن اتیکه میبینی گوران ناراحت میشه!
اتیکه:دروغ بگم والده ام!؟دوس ندارم توپال پاشا رو مثله ماره…
گوران سلطان در اتاق کوسم سلطان کلاه بر سر سلیم میگذاره ومیگه:توبرو به باغچه بعد دیوان،باباتم میاد!واونو از اتاق بیرون میفرسته…
همون موقع حاج اقا با عجله وارد اتاق میشه ومیگه:سلطانم فلاکت..وزیراعظم اعدام شده…
همه نگاها به طرف گوران سلطان کشیده میشه که یکه خورده وگیج تکون خفیفی میخوره از شنیدن این حرف…
فاریا درحالی که شمشیرشو تو بغلش گرفته به خواب رفته نونو خاتون هم روی تخت نشسته که ناگهان کشتی تکون شدیدی میخوره وهردو یکه خورده از جاهاشون بلند میشن و به سمت عرشه میدوند
آندره:برین سر توپها…عجله کنید…
فاریا:آندره…همین حالا پرچم سفیدو بکشین!عجله کنید..
ازهر طرف صدای فریاد پرچم سفیدو بکشین بلند میشه…
فاریا ونونو ترسیده به روبروشون نگاه میکنن که در کشتی روبرو کمانکش مصطفی پاشا دستور شلیک میده!اما با دیدن پرچم سفید جلوی شلیک میگیره!
فاریا به سربازا دستور میده:آروم باشین چیزی نمیشه اسلحه هاتونو بندازین!
سربازا اسلحه هاشون پایین اوردن که کمانکش فریاد میزنه:کی هستین وتو آب های عثمانی چیکار میکنید همین حالا توضیح بدین!
فاریا:من پرنسس مجار فاریا بدلن هستم شما کی هستین!؟ کمانکش:من کماندار مصطفی مشکل چیه پرنسس…واسه چی اینجایین!؟
فاریا:بخاطر سلطان مراد اومدم!باهاش مسیله مهمی دارم که باید حرف بزنم..میتونین منو پیشش ببرین!؟
کمانکش با سکوت نگاهش میکنه…
در اتاق سلطان مراد به همراه سران وافراد دولتی ایستاده که سلطان مراد صدا میزنه:محمد پاشا!مقام توپال پاشا ماله تو هس..خیرباشه
محمد پاشا جلوی سلطان مراد زانو میزنه وپایین لباسشو تو دست میگیره وچندبار میبوسه!وبا اشاره دست سلطان مراد از جا بلند میشه…
محمدپاشا:با مرهمتتون لطف کردین سرورم انشالا لایقشم!
سلطان مراد:انشالا!
محمد پاشا عقب گرد میکنه و سرجای خودش وایمیسته!سلطان مراد از جلوی همه میگذره ومیگه:پسرجاهل محمودپاشا
محمودپاشا یه قدم جلو میاد
مراد:دست راست توپال پاشا…با چشم پوشی از خیانتش توهم شریکش شدی!
فریاد میزنه:آقایون!
دوتا از سرباز ها وارد اتاق میشن که سلطان مراد اشاره میکنه:بلندش کنید!
محمود پاشا:عالی جناب واسه توضیح دادنم اجازه بدین!عالی جناب ببخشید عالی جناب ببخشید عالی جناب من گناهی نکردم توپال پاشا فریبم داد!
سربازا اون از اتاق بیرون میبرن که سلاحدار سلطان مراد میگه:فریبشو نمیخوردی خب!
تکیه اولیا:این چه حرفیه سلاح دار عاغا!چرا خبر نمیدی یا از دست میدادیم این صحنه رو.سلاحدار:دیدی خب اولیا کشش نده…
اولیا سری تکون میده که در داخل اتاق سلطان مراد باز یکی از افراد دولتی صدا میزنه:بایرم پاشا!جای پسرجاهل تورو گذاشتم از این به بعد تو وزیر قبه هستی!
بایرم پاشاهم پایین ردای سلطان میبوسه
بایرم پاشا:امروفرمان ماله پادشاهمونه!
با اشاره سر مراد اونم عقب گرد میکنه که سلطان مراد میگه:شیخ الاسلام واسه چی بی صدا موندی!؟
روزای آشوب جلو اومده بودین حتی ضامنم شدی واسه این همه کارا یه کلمه هم حرف نداری؟
شیخ الاسلام:تعجبم رو ببخشید سرورم انشالا تصمیم هاتون واسه خاندانمون و دولتتون خیر باشه!
مراد:شک دارید!؟
شیخ الاسلام:اگه وزید اعظمتون خاین شد پس باید به همه وهرچی شک کرد!
مخصوصا به سلامت شما پادشاه بزرگمون
سلطان مراد روی صندلی میشینه :اون وقت عاغا موفتی اون خاین های درون خودمونو تثبیت کنیم وبه حسابشون برسیم که دیگه از هیشکی شکی نداشته باشیم..
محمد پاشادر راهروهای قصر درحال حرکته که همه بهش ادای احترام میکنن ومیگن:مبارکه سرورم
همونموقع سینان پاشا از پشت بهش سلام میکنه:سلام علی جناب وزیر اعظم …وظیفه جدیدتون مبارک سرورم!
محمدپاشا:مرسی سینان پاشا!دستور عالی جنابه
محمدپاشا دستشو روی سینش میذاره و از کنار سینان پاشا میگذره…
سینان پاشا با اخمی که روی صورتشه به مردی که گوشه ای ایستاده بود نزدیک میشه وزمزمه میکنه:وضعیت خرابه سلطان مراد دست به کار شده به سپاهی ها مقام داده نمیشه!مجازات هاهم تو راهه برو بحرف بگو یه مدت این ورا دیده نشن منتظر دستورم باشین اون مرد سرشو تکون میده وبعد از گفتن چشم سرورم دور میشه!
گوران سلطان باعجله شروع میکنه به حرکت کردن و اتیکه درحالی که دنبالشه صداش میزنه:وایساگوران..گوران کجا!
اتیکه دست گوران چنگ میزنه که گوران با عصبانیت دستشو پس میزنه:ولم کن آتیکه!
آتیکه:ببین داداشم الان بهت گوش نمیده دردت تازه هس با این عصبانیت قلبتونو میشکنین چیزایی که راه برگشت ندارن نشه
گوران:خیلی وقته شده
گوران بی توجه بهش حرکت میکنه که اتیکه داد میزنه:گوران
اما اون به راهش ادامه میده…
اتیکه که میبینه حرفش فایده ای نداشت بطرف اتاق کوسم برمیگرده…
سلطان مراد وسلاح دار دارن تو قصر قدم میزنن که گوران سلطان با گریه فریاد میزنه سلطان مراد…
مراد وبقیه از حرکت می ایستن که گوران نزدیک میشه ومیگه:میدونستی مگه نه!؟دیشب وقتی اومدی تصمیمتو گرفته بودی میخواستی بکشی، منو بیوه وپسرم یتیم کنی ولی سکوت کردی!مثل اینکه چیزی نشده خندیدی مارو بغل کردی فریبمون دادی
سلطان مراد بطرفش برمیگرده وکف دستشو روی صورت گوران میذاره ونوازشش میکنه
مراد:شوهرت یه خاین بود گوران سلطان مثل همه خاین ها لایقشو پیدا کرد وبعد بدون حرف بطرف اتاقش حرکت کرد…گوران سلطان بیرون از اتاق سلطان مراد در حال گریه کردن بود که سلاح دار زمزمه میکنه:غم اخرتون باشه سرورم
ودر جهت مخالف شروع به حرکت میکنه که گوران سلطان میگه:بدون خجالت میگی غم اخرت باشع!
سلاح دار از حرکت وای می ایسته وبطرفش برمیگرده
گوران:سلاح دار آخرش چیزی که میخواستی شد؟
سلاح دار:سرورم
گوران:مقابلت شوهرمو همش مثل یه مانع دیدی!دشمن فرض کردی آخرشم با تهمت ودروغ هات رومخ عالی جناب رفتی!باعث مرگش شدی!به سلاح دار نزدیک شد وادامه داد:همش تقصیر توء همش بخاطرتوء…
اما قبل از اینکه حرفشو تموم کنه از حال میره وسلاح دار اونو به آغوش میکشه😍
در قصر کوسم سلطان بطرف اتاق سلطان مراد حرکت میکنه:حاج آقا تو پیش گوران سلطان برو ببین تو چه وضعیتیه!
حاج اقا:اطاعت والده ام…
کوسم سلطان وارد اتاق میشه
مراد:والده ام!؟
کوسم:مراد اینا چیه شنیدم!بدون مشورت بامن چجوری این تصمیم هارو گرفتی!؟
مراد:واسه زدن سر توپال خائن لازم نبود با شما مشورت کنم!
کوسم با صدای بلند فریاد میزنه:سر اون واسه کی مهمه!سببی داشت که تاحالا زنده بود مشتاق بودم بدونم جرعت ایجاد اشوبو از کجا اورده بود…پشتش کیا بودن کی خدمت میکرد ولی بخاطرت دیگه نمیتونم بفهمیم.
مراد:من امروز یه اتیشی درست کردم والده ام!پنهان یا اشکار همه دشمنانم میسوزن حالا اونا بترسن نه شما!
کوسم سلطان مصمم با قدمای بلند روبروی مراد وایمیسه واخطار گونه میگه:سی ساله تو این قصرم این دهه اخر رو شخصا اداره کردم این دولتو هم مرگو دیدم هم خیانتو!خداروشکر زندگی کردم فهمیدم تا حالا از کسی نترسیدم ونخواهم ترسید!
مراد:شماهم پیشم باشین والده ام بدون پرس وجو کردن تصمیم هام فقط پیشم باشین!
وهردو بدون حرف توچشمای هم خیره میشن
در مرکز شهر کمانکش مصطفی با اسب درحاله حرکته که جنازه های توپال پاشا و محمود پاشا میبینه که از طنابی اویزونن
اولیا بالای سکویی ایستاده و اتفاقاتی که در حیاط قصر افتاده بود برای مردم تعریف میکرد واوناهم دورشو گرفته بودن…
اولیا:بعدش نگا کردم دیدم که کنار تخت یه گرزه ..گرزی که من بگم 50هوکا شما بگین100
مردم همه با تعجب شروع میکنن به صحبت کردن که کمانکش که سوار بر اسبش درحاله حرکته سری برای اولیا خم میکنه واونم متقابلا با همین حرکت جوابشو میده .

ماه پیکر 2

فاریا و مراد

قسمت سوم سریال ماه پیکر 2 قسمت 107 ماه پیکر :

کوسم سلطان در تراس ایستاده و با لحن محکمی میگه:بخاطر والده بودنم و ولیعهد بودن خودت ازم ساکت شدن و به هرکاری که کردی چشم پوشی کردن نخواه مراد…مخصوصا زمانیکه موضوع وبحث مربوط به دلته اصلا راضی نمیشم
سلطان مراد که روی تخت نشسته نگاهی به کوسم سلطان میندازه ومیگه:سکوت خواهین کرد والده ام…شماهم مثله بقیه راضی میشین وبدون خبر من هیچ کاری نمیکنین چون نایب تخت سلطنتی هستین که تک صاحبش منم!
کوسم سلطان که بطرف در می رفته از حرکت می ایسته وبلافاصله بطرفش برمیگرده ونزدیکش میشینه…
کوسم با چشمایی که اشک توشون حلقه زده زمزمه میکنه=مراد!پسرم!وقتی بهت نگا میکنم مرحوم برادرت سلطان عثمان رو به یاد میارم. واین منو به غم عمیقی میبره!
قطره اشکی که از چشمش می افته پاک میکنه و از جا بلند میشه و از اتاق سلطان مراد خارج میشه!
آتیکه روی صندلی کنار گوران سلطان نشسته وداره صورت اونو که خوابیده نوازش میکنه
که در به صدا در میاد و شاهزاده قاسم وشاهزاده ابراهیم وارد اتاق میشن…
قاسم=آتیکه!گوران سلطان چطورن!؟
آتیکه=داروهای دکترها یکم آرومش کرد خوابه!
ابراهیم=توپال پاشا واسه چی اعدام شده!؟
قاسم=جرمش باید بزرگ باشه ابراهیم!والده ام همینجوری اعدامش نمیکنه
آتیکه از روی صندلی بلند میشه ومصمم میگه=والدمون نکرده قاسم!با خواسته داداشمون اون اعدام شده!فقط توپال پاشا نه سره خیلی از خاینین رفته وخواهد رفت!
سلاح دارمصطفی روبروی لاله زار کالفا ایستاده ومیپرسه=گوران سلطان چطورن؟!
لاله زار=نگران نباشید مصطفی خان دکترا معاینش کردن داروهای مسکن داده شده و الانم خوابیدن.ولی دردش اروم میشه؟نمیدونم!
با اشاره سر،لاله زار مرخص میکنه و به طرف اتاق سلطان مراد حرکت میکنه که اونجا کمانکش مصطفی رو میبینه که روبه محافظا میگه=آقایون عالی جناب خبر بدین مسیله مهمه
با دادن اجازه ورود کمانکش وارد اتاق سلطان میشه!
کمانکش=عالی جناب!وقتی تو ساحل بودم خبر اومد!گفتن یه کشتی فرانسوی بدون اجازه نزدیک میشه منم سوار کشتی شدم وبا لونت اینا جلوشون گرفتیم تو کشتی یه مسافر دارین!مهمون بدون دعوت میگه پرنسس اردل فاریا بدلن هستن!
سلطان مراد به لبه تراس تکیه میزنه و از اون بالا به منطقه دورش نگا میکنه و همینطور لاشخور هایی که دارن پرواز میکنن!
در کنار لنگر گاه کشتی پرنسس فاریا متوقف شده که یکی از سربازا بطرفش میاد ومیگه:واسه بردن شما دستور گرفتیم!
نونو خاتون=شما کی هستین!؟کجا میبرین!
سرباز=به قصر میریم عالی جناب خودشون قبول کردن!
فاریا لبخندی به نونو خاتون میزنه
سرباز=وسایل های پرنسس فاریا روهم بردارین!
فاریا=وایسین.هنوز با سلطان مراد ملاقات نکردم چه اجباری هست نمیدونم!
سرباز=شمارو تو قصر مهمون میکنیم پرنسس!
نونو خاتون محتاطانه زمرمه میکنه=پرنسس به نظرم به کشتی برگردین بهتره!
فاریا=برو منتظرم باش
نونو خاتون در کشتی میمونه و پرنسس فاریا بطرف سربازا قدم برمیداره!
فاریا=شما کی هستین!؟
سرباز=خفه شو وراه بیوفت..
و دست اونو چنگ میزنه که پرنسس فاریا اون به شدت پس میزنه و همه سربازا و محافظای کشتی پرنسس فاریا شمشیراشون میکشن وبه همدیگه حمله میکنن…
یکی از سربازا با شمشیر به طرف فاریا حمله ور میشه که فاریا با شمشیر اون زخمی میکنه…
با دیدن این صحنه بقیه سربازا به طرف فاریا هجوم میارن وباهاش میجنگن..
سربازا تمام محافظای کشتی زخمی میکنن و آندره میکشن!
الان دیگه پرنسس فاریا تنهاس ودوتا از سربازا با شمشیراشون دور تا دورش حرکت میکنن!
فاریا با لگد یکی از اونارو میزنه و شمشیرشو به شکم سرباز دومی میکشه..سرباز دوباره بلند میشه که فاریا که ترسیده بود شمشیر تو شکمش فرو میکنه..وسرباز با زانو رو زمین می افته اما قبل از اینکه شمشیر از شکمش بیرون بکشه یه شمشیر از پشت روی گردنش قرار میگیره!فاریا یکه خورده مکثی میکنه اما به سرعت به خودش مسلط میشه وشمشیر بیرون میکشه،برمیگرده و شمشیر روی سینه سلطان مراد میزاره!
شمشیر سلطان مراد زیر گلوشه و هردو به هم خیره شدن!
سلاح دار مصطفی=رییسم!
پرنسس فاریا با شنیدن این حرف زمزمه میکنه=سلطان مراد و بلافاصله شمشیرشو بر میداره وروی زمین زانو میزنه
سلطان مراد نگاهی بهش میندازع وشمشیرشو پایین میاره که سلاح دار زمزمه میکنه=رییس اینا بوستانجی نیستن!
سلاح دار به یکی از سربازایی که روی زمین افتاده نزدیک میشه و گردنبند صلیبشو از گردنش میکشه=لباس عوض کردن!
سلطان مراد به اون فاجعه روبروشون نگاه میکنه وحرصی میگه=لباس سربازامون پوشیدن!وبه اسمه من اومدن پرنسس فاریا بگیرن..چطور میشع این…کی هستن اینا!؟
سلاح دار درمونده سری تکون میده که پرنسس فاریا که هنوز هم روی زانوهاش زانو زده زمزمه میکنه=کتولیک هایی که امر گرفتن منو بکشن!
پرنسس فاریا با شاره دست مراد از روی زمین بلند میشه…
فاریا=من پرنسس مجار فاریا بدلن!حضرت سلطان مراد به پناه عدالت بزرگ شما اومدم
سلطان مراد نگاهی با سلاح دار ردوبدل میکنن!
کوسم سلطان که درحیاط قصرو روی تخت زیر سایبان نشسته دستی به دونه های تسبیح تو دستش میزنه وزمزمه میکنه=بایرم پاشا…محمد پاشا!مقام های جدیدتون مبارک!آدمای فهمیده وزرنگ مثل شما برای دولت راحت بدست نمیان
بایرم ومحمد پاشا=سلامت باشید والده سلطانم!
کوسم=پسرم پادشاه بی تردید بهترین تصمیماتو گرفته!اما به نتیجه ممکنش فکر کردن و تدبیر گرفتن وظیفه ماست!
محمدپاشا=درست میگید سلطانم.پادشاهمون افسارهارو میخوان بدست بیارن!
خلیل پاشا که کنار کوسم سلطان ایستاده میگه=پاشایم!چون که نایب سلطان هست همه مسیولیت ها در سلطانمون والده هست!چیزی که تو وضعیت ما فرقی نکرده تا ته نفسمون در خدمت سلطانمون هستیم!
محمد پاشا با لبخند زمزمه میکنه=ایشالا…
و متقابلا کوسم سلطان هم میگه=ایشالا!
کوسم سلطان=فردا در امارت خانه با سپاهی ها یه جلسه برگزار کنید.این مسیله فقط خودم حل میکنم وبا اشارع دست محمد وبایرم پاشا مرخص میکنه..
سلطان مراد در اتاقک پایین کشتی روی صندلی نشسته و پرنسس فاریا روبروشون ایستاده ومیگه=بابام!کیرال قافور یه سال پیش کشته شد!میدونین که بعد اون مادرم به تخت سلطنت رسید
مراد=اره من پیگیری کردم!اما والدتون کارهای اشتباهی کردن…
پرنسس فاریا=همشون دروغه دروغگو عموهام هستن!عموم با تهمت های دروغش مامانمو از تخت اورد پایین چون که با پاپا اوبالوس همکاری کرده پدرومو هم اون کشته!
سلطان مراد=مطمین هستین از این!؟
پرنسس فاریا=خودش با زبون خودش اعتراف کرد بیشعور!من ومادرمو هم میخواست بکشه!اما من فرار کردم مامانمو هم گرفتم وفرار کردم!
سلاح دار=پرنسس والدتون کجاس!؟
فاریا=یه جایی هست که هیچکی نمیدونه پیشش ادم هایی دارم که خیلی بهشون اعتماد دارم!من هدفم از اومدن به اینجا از شما کمک خواستن هست..که همراه دادی(کسی که از بچه ها مراقبت میکنه مثله همون دایه)اومدم
سلطان مراد نگاهی به نونو خاتون میندازه اونم تعظیم کوتاهی میکنه!
سلطان مراد=پس اینجور جنگ کردن با شمشیر از کجا یاد گرفتی!؟
فاریا=چون که اطرافمون پر از دشمن ها هست.انسان مجبور میشه یاد بگیره.پدرم خواسته بود که یاد بگیرم!
سلطان مراد از روی صندلی بلند میشه ومیگه=پرنسس شما استراحت کنید!
واز اتاقک کشتی خارج میشه.
پرنسس فاریا از پنجره نگاهی به بیرون میندازه و سربازا میبینه که دارن جنازه هارو میبرن..
فاریا=چی میگی نونو!؟تو ادمارو از چشمشون میشناسی بنظر تو حرفامون باور کرد!؟کمک میکنه!
نونو=دعا کنیم که باور کرده باشه پرنسس!تو چشماش یه پرده هست که نمیذاره ببینم…همونموقع سلاح دار دوباره وارد اتاقک میشه=پرنسس فاریا!؟مسیله بررسی میکنیم تا اونوقت مهمون ما میمونین و احتیاج هاتون ما براورده میکنیم! نگران نباشید دیگه زیر نظر پادشاه ما هستین !هیچکی نمیتونع به شما آسیبی برسونه!
فاریا لبخندی میزنه=به خودشون تشکر کردنمو برسونید!
سینان پاشا میاد پیش خائنین :
رئیس خائنین=مرگ توپال پاشا اصلا خوب نشد تو دیوان بهترین ادممونو از دست دادیم!
سینان پاشا=سپاهی ها خبرمیخوان.امرتون چیه!؟
رئیس خائنین=منتظر باشید!یه مسیله جدی هست…پرنسس آجاولی فاریا بدلن پسر عموی پاپا کاودین آوسوس کشته وبه استانبول اومده..از روی صندلی بلند میشه وادامه میده=تا که فهمیدیم زود رسیدگی کردیم اما موفق نشدیم!
سینان پاشا=چرا به من خبر ندادین!؟کجاست الان!؟
خائن =تو دیوان هست
خائن=تو دست پرنسس یه نامه مهمی هست سرورم مجبوریم که اونو بگیریم!
سینان پاشا=چه نامه ای!؟
خائن=نامه حضرت پاپا…در مقابل عثمانی برای اینکه باهم باشن برای پادشاهای اروپایی دعوت نامه ی مخفی هست…دراون نامه ممکنه اسمه ماهم بره! اگه اونجور باشه اخر هممون هست!
پرنسس فاریا شمشیرشو از خون سربازا پاک میکنه ولب میزنه=سلطان مراد…چه عجیب بود مگه نه!؟زیاد حرف نمیزنه..اونجوریم برگشت رفت..اولش ترسیدم جلوم اونجوری سرده سرد!من منظر یع مرد پیر وزشت بودم اما اصلا اونجوری نبود!جوان..قدرتمند..نیرومند…
نونو=ایشالا قلبشم خوشگل هست!چون اگر به ما کمک نکنه این یعنی مرگ برای ما…
در قصر بایزید و سلطان مراد باهم شطرنج بازی میکنن…
ابراهیم با خنده لب میزنه=خسته نباشی بایزید..
وروبه سلطان مراد میگه=کارت تمومه!
سلطان مراد لبخندی میزنه وشاه بایزید از صفحه شطرنج خارج میکنه و میگه=مات!
بایزید با حرص دستی به پیشونیش میکشه ومیگه=چطوری این خطارو کردم!اما نمیتونم قبول کنم این بار میبازین..
مراد=اما تا اندازع کافی ببازی موفق شدن خیلی با ارزش…
هردو لبخندی بهم میزنن
مراد=پاشو بریم سر سفره…
اتیکه=چه کار خوبی کردین اومدین سرورم!وقت زیادی بود که دورهم نبودیم!
همه دور سفره میشینن..
ابراهیم=کاش گوران هم اینجا پیشمون بود!
قاسم=فراموش کردی انگار برادر سر زوجی رو داداش پادشاهمون خودش گرفته چطور بشینه تو این سفره!؟
بایزید=با ادب حرف بزن قاسم..اون به حد تو نیست!این چه جراتی هست پیش سرورمون…
قاسم=بایزید اینا حرفای من نیست..من فقط…خواسته های گوران روبه زبون اوردم وگرنه این حرف به چه حد من هست!
سلطان مراد اخمای درهم میگه=بایزید غذاتونو بخورید!
گوران سلطان با صدای بلند گریه میکنه وکوسم سلطان سعی در اروم کردنش داره=دختر خوشگلم!یکمی بخواب و استراحت کن خودتو زدی به هم!
گوران=چه خوابی والده من وقتی بخوابم چشمام بسته میشه!وقتی بمیرم دردم تموم میشه..بازم به پاشا رحمتون نبود اما به من وپسرم چطور دلتون اومد!؟
کوسم=داداشت عالی جناب اینطور صلاح دونستند!
گوران=نمیتونم اونو بفهمم والده من!جلوتون بچه هست؟اگر شمانخوایید خورشید طلوع نمیکنه!این کارو عالی جناب به تنهایی نمیتونه انجام بده حق دادنم نداره!شما خواستین اینو!؟
سلطان مراد که پشت در به حرفاشون گوش میداده وارد اتاق میشه..
مراد=والده ام با این حادثه رابطه ای نداره گوران سلطان…تصمیمو من دادم من گرفتم جونشو!
گوران از جا بلند میشه ودرحالی که گریه میکنه نگاهش میکنه…
سلیم پسر گوران از خواب بلند میشه وبا دیدن گریه مادرش میگه=والده ام..چیشده!؟
کوسم از جا بلند میشه وبه سلیم نزدیک میشه=چیزی نشده نوه جونم…بیا امشب با من بخوابیم!
قبل از اینکه از اتاق خارج بشه با چشمای ریز شده زمزمه میکنه=شب بخیر پسرم!
مراد=به شما هم والده ام!
مراد به گوران نزدیک میشه و دستاشو میگیره=البته که یاس تموم میشه درد درمون میشه!داداشت وعالی جنابت که هستم به تو قول میدم بازم برای اینکه خوشحال بشی هرچی از دستم بر بیاد انجام میدم!
گوران دستاشو بیرون میکشه وبا بغض میگه=اجازه بدین به قصرم برگردم عالی جنابم!چون اینجا با شما نمیتونم بمونم!پدرفرزندمو کنار کسی که کشته چطور میتونم بمونم!؟
سلطان مراد با چشمای گرد شده تشر میزنه =هیجا نمیتونی بری اینجا میمونی کنار خانوادت!
و از اتاق خارج میشه…
بایزید و اتیکه سلطان به سلاحدار اطمینان میدن که همیشه کنار سلطان مراد میمونن وسلاحدار هم در جوابشون میگه که وجودشون به سلطان مراد قدرت میده!زمانی که بایزید از کنارشون میره اتیکه به سلاحدار نزدیک میشه ومیگه=تفنگدار؟
سللاحدار با تواضع سرشو پایین میندازه=سلطانم!؟
اتیکه=میبینم که مثله چشمات مواظب داداشم عالی جناب هستی اما باید مواظب خودتم باشی!بدون کسایی هستن که بخاطر تو ناراحت میشن!
سلاحدار لبخندی میزنه ومیگه=هرکی باشه اونو اصلا نمیخوام ناراحت کنم سلطانم!
اتیکه نگاهش میکنه وبعد از تعظیم به سرعت از کنارش میگذره…
سینان پاشا به بایزید نزدیک میشه
بایزید=این روزا خیلی کم یاب هستی!
سینان تعظیمی میکنه=توکارهای دولت مشغول هستم شاهزاده ام معلومه حادثه هایی که شده
بایزید=عالی جناب افسار دولت روبه دستش میگیره دیگه وقتش رسیده بود
سینان پاشا=ایشالا شاهزادهه ام!تو این روزا هرچیزی که نمیشد الان میشه…کی میدونه!بلکه والدتون که تو سرگون هست گل بهارخانومم به قصر بیاد…
بایزید=کاش سینان پاشا!کاش بتونه برگرده اما…کوسم سلطان اجازه نمیده!اصلاهم فکر نکنم بده
سینان=امیدتون از دست ندید شاهزاده ام البته یه روزی برمیگرده!درحالی که بی حق کوسم سلطان اسیر کرده بازم میاد…
بایزید سری تکون میده و از کنار سینان میگذره
در حمام همه برگزیده ها دارن استحمام میکنن وکوسم سلطان هم در وان دراز کشیدن و یکی از خدمه ها داره ماساژشون میده!
عایشه=والده ام این خاتون کیه!؟تو زبون همه عالم هست!
خدمه_پرنسس هستن سلطان من سلطانمون خودشون رفتن پیششون
عایشه=مثله چیه!؟چرا اومده!؟
کوسم=اینو از تو باید پرسید عایشه همیشه پیششی اما از هیچ چیز خبر نداری!
عایشه=ببخشید سلطانم اندازه سوزن اطلاعات نداشتم..اگه میدونستم میگفتم
کوسم=باید بدونی چون که همیشه پیشش هستی باید بدونی…اگه ندونی چه ارزشی داری!؟دراین صورت غیب میشی میری!
عایشه حرصی لبشو میگذره وچیزی نمیگه..
سلطان مراد در تراس ایستاده که عایشه از پشت بهش نزدیک میشه=سلطانم!؟
مراد بطرفش برمیگرده=عایشه ام..
عایشه دو طرف بدن مراد میگیره ومیگه=نفسم!عاشقتم…اون قدری که تو چشماته اون پخش کن..شک هایی که تو قلبته پاک کن!بدون که تو هرکاری کردی درسترینش بود…من با اسمه مادر فرزندانت همیشه پیشتم!هرکس میبینه و قبول میکنه این جهان فقط یه پادشاهی داره!اونم سلطان مراد هست…
بعد از دلبری هایی که میکنه لبای سلطان مراد میبوسه وبطرف اتاقشون میردن…
در حیاط قصر سلطان مراد وبایزید دارن باهم سوری میجنگن و شاهزاده ابراهیم وقاسم هم کنارشون ری قالیچه نشستن!
قاسم=با این همه که کار شده عالی جناب چطوری با این میگه ومیخنده حیرت انگیزه…ابراهیم سرشو از کتابش بیرون میاره ونگاهی به مرادوبایزید میندازه!
قاسم=مگه دیروز آسی ها تهدید نکردن!؟
ابراهیم نیشخندی میزنه=چون اسم تورو نزدن این خشمت برا اونه!؟
قاسم=یکیش پادشاه هست یکیشم ولی عهد هست شاهزاده من…هردو از خاندان ارزشمند آل عثمان هستند…به ما اصلا نوبت نمیرسه!
ابراهیم=تورو نمیدونم ولی من یه روز پادشاه میشم.از این رو باید اماده بشم!
قاسم با حرص زیر دست ابراهیم میزنه وکتابشو میبنده!
سینان پاشا به سلطان مراد وبایزید نزدیک میشه ومراد بعد از اینکه بایزید شکست میده شمشیر زیر کردنش میذارع ومیگه=بایزید سرتو راست نگه دار!
هردوشون میخندن که سینان پاشا تعظیم کوتاهی میکنه=درخواست کننده وندیک پیادرو ودرخواست کننده فرانسه هنری اومدن میخوان درمورد پرنسس فاریا صحبت کنن..
سلطان مراد شمشیرشو تو زمین فرو میکنه وبطرف قصر حرکت میکنه..
سلطان مراد روی صندلی مخصوصش نشسته ودوتا درخواست کننده ها روبروش ایستادن..
درخواست کننده=از حضرت پاپا اوربانوس یک نامه گرفتیم..خودشون از شما سلطان بزرگ پرنسس فاریا بدلن میخوان که به ما تسلیم کنید!
مراد=این مسیله با واتیکان وپاپا چه رابطه ای داره!؟اردر به من وابسته اس
سینان پاشا روبه اون درخواست کننده
درخواست کننده ها میگه=عالی جنابمون میخواند که مسیله توضیح بدین!
-=این یه مثله داخلی نیست..وضع خیلی جدی هست!فکر کنم پرنسس بزرگ به پادشاه حقیقت نگفتن!
مراد=حقیقت چیه!؟
-=پرنسس فاریا قاتل هست…پسرعموی پاپا کادیلن مارکوس رو کشته!
کوسم سلطان در امارت خانه با سپاهی ها جلسه ای برگزار کرده..
سپاهی ها=سلطانمون والده دوماه رد شد!اما سلطان مرادخان مقام هایی که دادین به ما ندادن…به عالی جنابمون درخواست هامون ودردهامون گفتیم ولی مارو نادیده گرفتن اخر اینکارا بد میشع!
کوسم=اقایون چون من نایب سلطنت هستم ودستورات وتصمیم هارو من میدم البته که مقام های خواسته شدتون داده میشه اما باید کمی صبور باشین ومنتظر بمونین!
سپاهی ها=سنگ صبورمون شکست دیگه چقدر باید صبر کنیم!؟
خلیل پاشا تشر میزنه=صداتو ببر بیله قافیل وفراموش نکن که در حضور کی هستی!
کوسم بلافاصله ازجا بلند میشه وداد میزنه=کافیه!با جروبحث به اندازه کافی وقت از دست دادیم دیگه باید سکونت رو جدی بگیریم!خواستتون میدیم اما اگر بازم بخوایین علیه خاندان ودولتم شورش دربیارین یه طوفانی راه میندازم که دنیا روسرتون خراب بشه!
با اشاره دست کوسم همه سپاهی ها که از ترس سکوت کرده بودن عقب گرد میکنن واز اتاق خارج میشن!

 

قسمت چهارم سریال ماه پیکر 2 قسمت 108 ماه پیکر :

سلطان مراد با عصبانیت وارد عرشه کشتی میشه وروبروی فاریا می ایسته ومیگه درسته که تو یه قاتلی!؟فاریا درمونده میگه پس بلاخره فهمیدید
مراد=چون که قاتل بودنتو از من مخفی کردی پس همه حرفایی که گفتیم دروغه!
فاریا سریع جبهه میگیره ومیگه=من دروغ نگفتم اره اونو کشتم چون اون بیشرف میخواست بهم تجاوز کنه منم از خودم دفاع کردم!از اون یه چیزی برداشته بودم یه نامه مخفی که از شما پنهون شده…فاریا وارد کشتی میشه و نامه از صندوق درمیاره وبه مراد میده اما چون به یه زبون دیگه نوشته شده بود سلطان مراد نتونست اونو بخونه وسلاح دارم پیشنهاد داد که نامه به کسی بدن که بتونه این نامه ترجمه کنه!سلطان مراد روبه فاریا میگه اگه از من چیزی پنهون کرده باشی یا دروغ بگی تورو به اونا نمیدم وخودم جونتو میگیرم!
سلاح دار ومراد نامه پیش هزارفن احمد میبرن تا اون براشون ترجمه کنه!اما هزارفن میگه که کمی زمان میخوادتا بتونه اون ترجمه کنه و سلاح دارم بهش میگه که اینا اسرار دولت هستن و نباید دسته کسی بیوفته و از اونجا خارج میشن!سلطان مراد به یه شخصی دستور تعقیب کوسم سلطان داده بوده…اون شخص پیش سلطان مراد میاد ومیگه که کوسم سلطان دیداری با سپاهیان داشته و اما چون نمیتونسته وارد اون مکان بشه پس دوتا از سپاهی هارو تعقیب کرده و شنیده که اونا میگفتن کوسم سلطان بهشون قول داده که مقام هاشون بده واگه اینکارو نکنه سپاهی ها مراد از تخت پایین میارن وکاری میکنن که بایزید به تخت سلطنت بشینه!مراد با عصبانیت از جا بلند میشه وداد میزنه=به همه گفتم که بدون اجازه من هیچ کاری نکنید!اما معلوم بود که همچین کاری میکنند!اون مرد برای اطمینان به سلطان مراد میگه که در نیت خوبه والیده هیچ شکی ندارم مثله همیشه میخوان شمارو حفظ کنن
سلطان مراد تشر میزنه با زیرپا گذاشتن دستوراتم به حرفام گوش میدن؟بایزید میخوان به تخت بیارن..جرعت نگا!سلاح دار برای اینکه بتون مراد اروم میکنه میگه=شاهزاده بازید به این خیانت کارا راه نمیدن ایشون همیشه به شما صادق هستند
مراد=سلاح دار من به خانوادم شکی ندارم امل الان فهمیدم که اگه میخوام یه شاه واقعی باشم نباید حکم هرکس اجرا بشه!خودتون اماده کنید امشب به شکار میریم.به بایزید هم بگید اونم میاد!
سلطان مراد وشاهزاده بایزید بین مردم میرن و روبه گروهی از مردم که نشسته بودن و غذا میخوردن گفتن جادی عثمان کدومتونه!؟
جادی عثمان داد میزنه کی میپرسه!؟و سلطان مراد کلاه شنلشو برداره که جادی با تعجب میگه سلطان مراد که همون لحظه…
همه افرادی که کنار جادی عثمان بودن شمشیراشون از غلاف بیرون میکشن وبه سلطان مراد نگاه میکنن…
فاریا رو به نونو خاتون میگه روزهاست که تو کشتی هستیم میرم بیرون از پشتم در ببندید وبعداز پوشیدن شنل وبرداشتن شمشیرش از کشتی خارج میشه…
سلطان مراد داد میزنه شنیدم اگر من خواسته هاتون ندم منو از تخت پایین میارید وبرادرم بایزید به جای من بروتخت مینشونید!
بایزید نگا گنگی بهشون مینداره که جادی عثمان میگه ما از پادشاهمون راضیم اما خواسته هامونم جای خودشو داره سلطان مراد چشم هاشو تاب میده ومیگه معلومه که گوشهاتون مشکل داره من اون درخواست خیلی وقته رد کردم…سلطان مراد شنلشو در میاره وبطرفشون حرکت میکنه که یکی از سپاهی ها با شمشیر به طرفش حمله میکنه اما محافظای سلطان به همراه سلاح دار از بالا با تبر وتیر اونارو میکشن…جادی عثمان حالا که تنها مونده با شمشیر بطرف مراد حمله میکنه اما سلطان مراد کاری میکنه که جادی عثمان زانوبزنه و شمشیرشو زیر گلوی جادی عثمان میذاره ورو به بایزید که ترسیده میگه=اون روز یادته داداشم!؟داداشه خدابیامرزمون با سلطان چیکار کرد یادته!؟دستشو بست و تو کوچه ها گردندوندش اون روز اونو وحشیانه کشتن…مکثی میکنه و با شمشیر گردنه جادی عثمان میزنه…شمشیر همونجا رها میکنه ونزدیک بایزید میشه=فقط بامن نمیتونن اینکارو میکنن.
دستاشو دوطرف کتف بایزید وحشت زده میزاره وادامه میده=بایزید داداشم ما خاندان آل عثمانیم وهیچکس نمیتونه همچین کاری باهامون بکنه من نمیزارم وبایزید بغل میکنه وهمه از اونجا خارج میشن..
هزار فن هرچقدر میگرده تو کتابا هیچ چیزی پیدا نمیکنه که به وسیله اون بتونه نوشته های نامه ترجمه کنه تکیه اولیا بهش میگه شاید یه کم عقلی مثله تو اون نوشته…تکیه اولیا از جا بلند میشه ومیره بالای طنابا ومسخره بازی در میاره اما حواسش نی و پاش به معجون میخوره واون روی اون نامه مخفی میریزه هردو وحشت زده از جا بلند میشن وتکیه اولیا داد میزنه سلطان مراد کله هردومونو میزنه!
پرنسس فاریا به کلیسا میره وبعد از روشن کردن شمع روبروی مجسمه حضرت مسیح زانو میزنه ومیگه=خدای بزرگ کمکم کن تا خانوادمو از شر اون شیطان نجات بدم و سلطان مراد بفهمه که من حقیقت میگم و ازما مراقبت کنه آمین!
سلطان مراد که متوجه وجود فاریا در شهر شده بود پشت سر فاریا وارد کلیسا میشه وبه حرفاش گوش میده وقتی که حرفای پرنسس فاریا تموم میشه برمیگرده که متوجه وجود سلطان مراد میشه! ومیپرسه=چطور منو پیداکردین!؟
مراد=من تورو پیدا نکردم تو اینکارو کردی با اون همه محافظ تونستی فرار کنی..تورو تو دست نگه داشتن سخته هردو بطرف هم حرکت میکنن
فاریا=هیچ شکی نداشته باشید من روزهاست که تو کشتی هستم خیلی دلم تنگ شده بودخواستم کمی بگردم که اومدم اینجا دعا کردم،اصلا فکر نمیکردم که اینجا باشما روبرو بشم…
ولبخندی به سلطان مراد میزنه وسلطان مرادم با لحن خاصی میگه=چون پرنسسمون دلش تنگ شده پس بگردیم! وهردو از کلیسا خارج میشن!و سوار اسب هاشون به جنگل میرن…
بعد از کمی اسب سواری وگشت زدن سلطان مراد از اسبش پایین میاد وپرنسس فاریاروهم بغل میکنه و از اسب پایین میاره😍❤️
مراد=توشمشیر زنی ماهری وتو اسب سواری هم زرنگ!
فاریا تک خنده ای میکنه=شماهم خوبین!
هردو به هم خیره میشن و سلاح دارهم با نیمچه لبخندی نگاهشون میکنه!
سلطان مراد به همراه عایشه وپسرشون احمد در اتاق نشستن که مراد احمدو بغل گرفته وبعد از اینکه باهاش درمورد علاقه اش به اسبا حرف میزنه رو به عایشه میگه=توچطوری عایشه!؟چیزی شده!
عایشه=بخاطرتو نگران شدم دیشب به قصر نیومدی خیلی ترسیدم اما شکر حالت خوبه!
مراد موهای احمد نوازش میکنه وبه عایشه بی توجهه که عایشه میگه=کجا بودی!؟
مراد نگا عمیقی بهش میندازه ومیگه=با کارهای دولت مشغول بودم..
عایشه همراه احمد از اتاق مراد خارج میشه وبعد از سپردن احمد به خدمتکارا بطرف اتاق سلاح دار حرکت میکنه و وارد اتاق میشه…سلاح دار از روی صندلی بلند میشه وروبروی عایشع می ایسته=سلطانم چیزی شده!؟
عایشه=سلاح دار حال عالی جناب دو جور هست شب از قصر میره وهیچکس نمیدونه اون کجاست جزتو!
سلاحدار=چیز خاصی نیست که نگرانش باشید..کارهای دولت..
عایشه=شب چه کار دولتی وجود داره!؟یا با این پرنسسی که جدید اومده،با اون بوده!؟فاریا
سلاحدار=شما نگران نباشید سلطانم جای شما تو چشم عالی جناب یه چیز دیگه اس!
عایشه=یعنی با اون بود
سلاحدار سکوت میکنه که عایشه از اتاق خارج میشه!
دروازه باز میشه و تعداد زیادی از سپاهی ها وارد شهر میشن..
کوسم سلطان رو به حاج اقا میگه که شنیدم بازار به دریای خون تبدیل شده حاج اقا=عالی جناب اون کسایی که دیروز باهاشون حرف زدید کشتن!گفتن که همه جلوی واده جمع بشن ویه نامه ای هست که باید اون بخونم!
کوسم=چه دستوراتیه!؟
حاج اقا=والا خبری ندارم!
محمد پاشا برای مراد خبر میاره که سپاهی ها در میدان آت جمع شدن ومیخوان که مقام هاشون داده بشه!
بایرم پاشا=معلومه که بطرف قصر میان امرتون چیه سرورم!؟
سلطان مراد از روی صندلی بلند میشه ومیگه=پاشاها این دستورمه فورا به پیرهای سپاهی وبه آقاهای جدید وعلما خبر بدین!همه در بابوساله جمع بشن میخوام بررسی کنم اهالی هم بیان اوناهم باید شاهد باشن..
سلطان مراد درحال نماز خوندن هستش وبا خودش تکرار میکنه من سلطان مراد از سلطان احمد هستم واز والده کوسم سلطان زاییده شدم دربچگی از دردهای این دنیا دیده وسیر شده وبه تخت رفته وبه سلطنت رسیده همون مراد من مراد بخاطر حرص وزور والیده اش محکوم شده شجاعت فهمیدگی و…رو نیست فتح کرده دراین راه اقتدار اونایی که دوسشون داره رو قربانی کرده به خودش وظیفه داده که مرادی که به سختی مقاومت کرد مرادی که سختی وظلم رو کنار زده من مراد اگر میخوام یه شاه خوب باشم اولا باید حقم باشه اندازه سوزن به دستوراتم مشترک بودن رو قبول نخواهم کرد…کوسم سلطان در اتاقی که برگزیده ها هستن در صدر مجلس روی صندلی نشسته و اتیکه وگوران سلطان به همراه بقیه برگزیده ها دورشو گرفتن.حاج اقا روبروی همشون نامه ای که سلطان مراد بهش داده برای همه میخونه=با نایب سلطنت بودنم دولت آلیه رو با فداکاری بزرگ تا 10ساله به دست نیاوردم موفقیت بزرگ به والیدم کوسم سلطان بعد از روزی که بر تخت رفتم وکارهاییی که بعد از اون کردم شخصا وبه اسم زیرنظرهام تشکر میکنم اما بخاطر حادثه های اخری مجبور به تغییر نظام شده ام بعداز این به نایب بودن والیده کوسم سلطان خاتمه میدم…
سلطان مراد لباس مخصوصشو پوشیده و بطرف حیاط قصر میره وروی صندلی میشینه همه افرادی که در حیاط هستن تعظیم کوتاهی میکنند وسلطان مراد در دلش میگه=من مراد کسی که قلب وروحش مثل دریای کیزیل به دو قسمت تقسیم شده مرادی که موسی رو از دست داده عهد کردم هرکس که به من وخاندانم اون همه ظلم وستم رو جایز ببینه همه زورگویان جیگرشونو دربیارم وخونشونو بنوشم وبا زمین یکسانشون کنم…

 

قسمت پنجم سریال ماه پیکر 2 قسمت 109 ماه پیکر :

کوشم بخاطر برکناریش از نایب السطنت عصبی میشه به اتاقش میره و همه چیزو میشکونه…
همه سربازها جمع میشن و مراد میاد میشینه رو تخت که شیخ السلام براش قرآن رو میاره که مراد دستش میگیره و میگه این قرآن کریمی است که از حجاز مصر فرستاده شده پروردگارم در سوره نسا می فرمایند که ای کسانی که ایمان آوردید از خدا اطاعت کنید از پیامبران و بزرگانی که هم نوع شما هستن اطاعت کنید و بازم می فرمایند اگه یه فقیرحبشه ای هم روی شما امر کنه تاوقتی که شمارو به کتاب خدا اعزام میکنه ازش اطاعت کنید ای عمت محمد شما از اونایی نیستین که باور کردین؟!پس چراازم اطاعت نمی کنید بندگان ینی چری چرا ازظلم و ستم دفاع میکنید چرا درمقابل شورش چشم پوشی میکنید
همون لحظه کمانکش داد میزنه شما نماینده ی خدا رو زمین هستین ما با پادشاهمون مخالفتی نداریم دوستش دوست ما دشمنش دشمن ما ما از پادشاهمون اطاعت میکنیم
مراد=سپاهیان من بخاطر مخالفت هایتان دولت و سلطنت دچار ضعف شد اموال اهالی رو دزدیدن اهالی رو داغون کردن تعدادتون به چهل هزار نفر رسید اما همه مقام هایی که خواستین همشون هرپانصد مقام شدنی نیست حقوق رو میخواید چیکار؟! ازرعایت هادزدی میکنید وقتی که رعایتی نباشه مخارج رو از کجابیاریم چطوری حقوق سه ماهتون رو بدیم
راهزن=مادر مقابل پادشاهمون اسم یاغی روقبول نمی کنیم کسانی که با بی ادبی روی پادشاهمون فشارآوردن مورد رضایت ما نیستن ماقادر به زندانی کردن اونا نیستیم
کوشم با عجله میاد و از توی برج نگاه میکنه…
مراد=پس باید راهزن هاتون رو جدا کنید و تحویل بدید
راهزن ها جدا میشن که مراد میگه ای عمت محمد درحضورت شهادت شما بندگان ینی چری سپاهی علمام بیان کردن به من که وفادار پادشاهشون هستن اما این کافی نیست جلو چشم همه ،باید هرکسی دست بزاره روی کتاب مقدس و جلوی همه قسم بخوره
رئیس هردسته میان و دست میزارن رو قرآن و قسم وفاداری میخورن…
مراد از تخت سلطنتی بلند میشه و داد میزنه من که پادشاه دنیا خلیفه ی روی زمین سلطان مراد خان دوره ی فتوحات رو از نو شروع میکنم ظلم و ستم رو به اتمام میرسونم نظام عالم رو تاسیس میکنم و به اداره کردن این دولت بزرگ با عدالت رو واسه پخش کردن پرچم اسلام در کل دنیا می جنگم درحضورخدای بزرگ درشهادت شما بندگان قسم میخورم ولله به لله قسم میخورم!!!
همون لحظه کل سربازها علما و غیره تظیم میکنن!
فاریا روی کشتی نشتن که به نونو خاتون میگه بابام هم چندین سال پیش سرکاتولیک های مجارستان فرار کرد چقدرعجیبه مگه نه مادام!؟من و بابام یه سرنوشت رو تجربه میکنیم!
نونو=باباتون گرال پادشاه خیلی جسوری بود برگشت و در راه باورهاشون جنگید طبق همین کاری که شما می کنید
فاریا=هیچ شکی نداشته باش که میجنگم مردم خودم رو از دست اون عموی ظالمم نجات میدم
نونو=پرنسس تنها راه این سلطان مراد هست نمیدونم دیشب چه اتفاقی اوفتاد اما
همون لحظه سلاحدار میاد و میگه اومدن ببینم نیازی دارید یانه که فاریا میگه نه نیازی نداریم تونستید راز اون نامه ای که بهتون دادم رو بفهمید
سلاحدار=شما اینو ازخودش بپرسید چون امشب برای دیدن شما میان…
حاجی میاد به مطبخ و به آتش کالفا میگه کوشم سلطان هرچی توی اتاق بود رو بهم ریخته
آتش=ای وای آینه سنگی رو هم شکست؟!
حاجی=پودرش کرده زود باش دخترا رو بردار برو تمیز کن!
آتش=خدای من این چندمین آینه هست چندمین آینه؟!هزارتا
سینان پاشا میاد پیش خیانت کارا:
رئیس خیانت کارا=سلطان مراد به همه گفته قسم وفاداری بخورن و نایب السطنه والده خودش رو به اتمام رسونده اگه هرچه زودتر وارد عمل نشیم ماربزرگ میشه و مارو نیش میزنه!
سینان=سلطان مراد میخواد یه پادشاه واقعی باشه اما تاوقتی که کوشم سلطان زنده هست این غیر ممکنه اگه طرف پسرش هم باشه قدرتش رو به کسی نمیده
راهب لورزنو=یعنی مادر و پسر باهم دشمن میجنگن !خوب پرنسس فاریا چی میشه به کنسول بزرگ چی حساب پس بدیم؟!
سینان=اگه پرنسس فاریا رو پس ندیم فقط یه راه چاره میمونه راهب لورنزو مرگ!
کوشم با عصبانیت میاد دم اتاق مراد که مراد داره با آقا یحیی حرف میزنه و به خدمتکار میگه به والدم بگو بعدا بیاد کوششم با عصبانیت درو باز میکنه میاد داخل (درس مثل قدیما که میرفت اتاق احمد بدونه اجازه😂)
آقایحیی از اتاق بیرون میره که کوشم میگخ سی ساله که من زیر این گنبدم یه روزخدا هم نشده که دشمن به دولت خاندانم حمله نکنن و تله نزارن همه کارهایی که حتی قل شیطان هم بهش قد نمیده کردن اما اولین باره اولین باره که دارن منو با فرزندم امتحان میکنن
مراد=اونقدر منو نمیبینید که اونقدرمنو باور ندارید که نایبی شمارو به اتمام میرسونم حتی فکرمیکنید این کار دشمنان شماست!
کوشم=البته که اینجوریه فکرت رو منحرف میکنن تحریک میکنن میخوان تو رو دشمن من کننن چطورمیتونی!؟چطورمیتونی با والده ی خودت اینکارو بکنی؟!
مراد=به شما هشدار دادم گفتم بی خبرازمن هیچکاری نکنید اماشما بایاغی ها مشورت کردید دوباره بهشون قول دادین که مقام بدین اراده منو نادیده گرفتین
کوشم=پس دلیلش اینه من به عنوان نایب السطنت رفتم مشورت کنم خواستم خاندان و دولت خودمو حفظ کنم
مراد=باسرخم کردن درمقابل یاغی ها!
کوشم=منو جلوی کسی سرخم نمیکنم و نخواهم کرد توی طبیعت من نیست اینو تو بهتراز هرکسی میدونی! نیت من این بود خواسته ی سیاسیشون رو بدم و تو اولین فرصت سرشون رو ببرم
مراد=نیازی نیست سرخیلی هاشون رو شخصا بریدم
کوشم=کاشکی مال من روهم میگرفتی باور کن کمتر عذاب میکشیدم جلوهم مقام نایب ریاستی منو به اتمام رسوندی انگار که من مجرم هستم حیف به والده خودت این رو روا دیدی؟
مراد نزدیک کوشم میشه میخواد دستاشو بگیره که کوشم میره عقب که مراد میگه والدم قضیه شخصی نیست موضوع مورد بحثمون آینده دولته
کوشم=آینده دولت!؟ من این سلطنت رو ازبابای مرحومت به دست گرفتم دقیقا پانزده سال اول همه ی این بارهارو تنهایی به پشت گرفتم میدونی واسه محافظت از تو وبرادرت هات چندبار مردم!؟ میدونی چندبارسوختم!؟اگه من نبودم نه خاندانی باقی میموند نه دولتی الان اومدی جلوم و ازآینده دولت صحبت میکنی برای من اون دولتی که تو میگویی من هستم من!
مراد=اون دوره تمام شد والده نایب السلطنه شما تمام شد چه قبول کنید که قبول نکنید این یه حقیقته شما به عنوان والده سلطان فقط حرم رو اداره خواهید کرد نه بیش تر از اینو دولت دیگه مال صاحب واقعیه خودشه!
مراد داد میزن آقاها که خدمتکارا درو باز میکنن کوشن داره میره بیرون که برمیگرده به مراد میگه میدونی بزرگترین رویای من چی بود بزرگ شدن تو بود قوی شدنت بود گرفتن بار دولت ازرو دوش من بود وقتش که رسید حاضرکه شدی میخواستم خودم کنار بکشم اما الان..
مراد=هردومون میدونیم اونموقع هیچوقت نمی اومد هرگزتسلیم نمیشدید یه بار از شربت اقتدار خوردید مزش روچشیدید
کوشم=اون شربت برای کسی که ندونه چطوری باید خورد سم پسرم خیلی هاخوردن راه خودشون رو گم کردن کی دربه درشد کی ظالم شد!ستایش خداکه من از اوناش نشدم انشالله توهم اونجوری نشی!

 

قسمت ششم سریال ماه پیکر 2 قسمت 110 ماه پیکر :

کوشم توی باغچش به حاجی میگه پسرم منو خورد کرد به من خیانت کرد کاری که دشمنان هیچ وقت نتونستن بکنن…
مراد میاد پیش هزارفن و اولیا برای نامه که هزارفن بخاطر اینکه رو نامه شراب ریخته نامه رو جلوی نور خورشید آویزون کرده تا خشک بشه که به مراد میگه سلطانم باید یکم دیگه روش کار کنم که نگاش به نامه میوفته که وقتی بهش نور میخوره نوشته های مخفی پیدا میشن که هزارفن میگه وای پادشاهم پیدا کردم … فاریا و نونو خاتون توی بازارن که عایشه با کالسکه میاد تا فاریا رو ببینه و از دور یواشکی نگاش میکنه سینان پاشا هم اونجاس که داره فاریا رو تعقیب میکنه
که کالسکه سلطنتی رو میبینه درشو باز میکنه و میبینه عایشه توشه…که عایشه میگه سینان پاشا به هیچ عنوان کسی نباید خبردار بشه که منو دیدی سینان میگه میتونید به من اعتماد کنید نگرانی شمارو درک میکنم پرنسس فاریا قابل اعتماد نیست قاتل برادرزادش هست.
هزارفن نوشته رو درمیاره و نامه رو میخونه:این نامه پاپ اروپا شخصا به پادشاهان نوشته شده دعوای بین خودشون رو تموم میکنه و درمقابل عثمانیا به تفاهم میرسن و دعوت میکنه همه زیر صلیب جمع بشن و سرباز عیسی بشن . تو استانبول یه گروه مخفیانه دارن این گروه کلی عضو داره حتی جوری که بعضیاشون مثل توپال پاشا توی رده وزیر بودن متاسفانه فقط اسم توپال پاشا هست سروروم پرنسس فاریا حق داشته.
عایشه میاد پیش کوشم و دارن شام میخورن که میگه نمیدونم چطوری میتونیم از این شر خلاص بشیم که کوشم میگه چه شری که عایشه میگه این پرنسسه فاریا در اصل یه قاتله قاتل برادرزادشه!
فاریا به حموم میره و لباس جدید میپوشه که مراد میاد به کشتی پیشش:
مراد=حق داشتی پرنسس همین قد بدونی کافیه!
فاریا=خوب پس حداقل میدونی که دیگه من دورغ گو نیستم من به وظیفه خودم عمل کردم الان نوبت شماعه که عمل کنید
مراد=یادم نمیاد قولی داده باشم
مراد داره میره که فاریا میدوه دنبالش دستشو میگیره میگه چطوری؟گفته بودی اگه حرفام درست بود کمکم میکنی اگه نبودجونمو میگیری
مراد=آره درمورد اینا صحبت کردیم اما من قولی نداده بودم اصلا بخاطر همین اومدم اینجا پرنسس قول من قوله نگران نباش عموت ایشوان مجازات میشه
فاریا=مطمئن باشید مجازات میشه شخصا اینکارو من میکنم اگه بهم یه ارتش بدی😂
مراد=ارتش!!!مراد همینجوری میخنده
فاریا=چرا حرفای منو جدی نگرفتید!چون یه زنم جرا میخندید من از اون پرنسس های شکستنی نیستم اگه ارتش داشته باشم کسی نمیتونه شکستم بده!
مراد=هیچ شکی ندارم اما
همون لحظه صداهای عجیب از بیرون میاد که مرادمخفی میشه فاریا هم خودشو میزنه به خواب
خائنین کل کشتی رو نفت میریزن وارد کشتی میشن که مراد حمله میکنه بهشون فاریا هم دست به کار میشه
که از دور تیر آتیشی به کشتی میزنن کل کشتبی آتیش میگیره مراد رو یمخوان بکشن که کمانکش نجاتش میده و مرادو کمانکش و فاریا و نونو خودشون رو میندازن توی آب …
یه نامه از خدمتکار برای صلاحدار میاد که توش عاتیکه باهاش قرار گذاشنه صلاحدار میاد پیش آتیکه که آتیکه دست صلاحدارو میگیره و میگه چند روزه خواب ندارم نمیدونم معنیه این احساسات چیه دست صلاحدارو میزاره روی قلبش و میگه ببین چطور میزنه انگار توی درونم جا نمیشه
سلاحدار=اون احساسات خطرناکه میتونه آدمو به پرتگاه عمیق ببره
همون لحظه یکی از سربازا میاد میگه آقا صلاحدار توی بندر به پادشاهمون حمله کردن سلاحدار سریع میره…
سلاحدار به بندر میاد و وقتی میشنوه کماندار سلطان مرادو نجات داده یکم حسادت میکنه همه به قصر میرن فاریا بیهوشه و طبیب ها بالت سرشن که کوشم میاد پیش مراد میگه اینا کی هستن مراد چطور قصد جونت رو میکنن!؟
مراد=قصد جون من رو نه قصد جون فاریا رو کردن!
کوشم=حالا که اینجوریه چطور پرنسس رومیاری اینجا!؟ اگه اونم توبازی باشه چی؟!
مراد=شاید اونجوری باشه شایدم نباشه اما من ترجیح میدم باورش کنم والده!
کوشم=باشه ولی بازم باید تدابیر لازم رو انجام بدیم توی قصر یوسکودار بمونه…

 

قسمت هفتم 7 و هشتم 8 سریال ماه پیکر 2 قسمت 111 و 112 ماه پیکر :

عاتیکه میاد پیش کوشم که کوشم بهش میگه برای شب بخاطر پرنسس مهمونی ترتیب دادم برو به عمارت و پرنسس رو بیار که عاتکیه میگه پرنسس مانند قهرمانی درکنار برادرم شمشیر کشید بلخره براردم کسی که لایقش بود رو پیده کرد که کوشم با عصبانیت به عاتیکه نگاه میکنه عاتیکه هم میگه عفو کنید و میره
همون موقعه گوهران میاد پیش کوشم و بهش میگه:
والدم میخوام به قصرم برم چندین ساله که من در آنجا زندگی میکنم و زندگی خوشی داشتیم حتی با پاشا هم خداحافظی نکردم حداقل اجازه بدید خونمو ببینم
کوشم دستشو میزاره رو صورت گوران و بهش میگه باشه برو
کوشم به اتاق سلاحدار میره و بهش میگه:مصطفی خیلی وقته پیش سرورم هستی و یکی از نزدیکانشی چرا دیشب سرورم را تنها گذاشتی اگر نمیتونی وظیفه ات را انجام دهی با تو چیکار کنم!؟
سلاحدار=سلطانم ببخشید دیگر تکرار نمیشود
کوشم=سلاحدارآقاباید حد وحدودت رو رعایت کنی یادت نره که دور آتش میچرخی!
سلطان مراد میره پیش پرنسس فاریا که پرنسس فریا خوابه فاریا از خواب بیدار میشه:
فاریا=ببخشید متوجه امدنتون نشدم دیشب اگر به خاطر من چیزیتون میشد هرگز خودم را نمیبخشیدم از شما ارتش خواسته بودم ولی جوابی ندادید
مراد=میخواهی از عمویت انتقام بگیری؟!
فاریا=آنجا کشور من است و من باید بالاسر ارتشم باشم
مراد=غیر ممکنه این قضیه تموم شد
کوشم داره میره به عمارت استر خاتون مسئول خزانه دار کوشم که دم کالسکه کماندار رو میبینه میگه چی شده؟!
کماندار میگه از این به بعد به عنوان کدخدا همراه شماهستم فرمان پادشاهمونه
کوشم=بگو میخوام فال گوش وایستم
مراد میره پیش عایشه:
عایشه=دیشب خیلی ناراحت شدم خدا رو شکر که پیشمی اون پرنسس ارزششو داشت؟!
مراد:الان که پیشتم عایشه تو وفرزندانم رو تنها نمیزارم گذشت تموم شد
گوران توی قصرشه و داره به وسایلاش نگاه میکنه که یه نامه رو پیدا میکنه بازش میکنه که سند خونس
همون موقعه سلاحدار میاد در عمارت گوران که گوران از قصر میاد بیرون میگه تو اینجا چیکار میکنی که سلاحدار میگه باید روی خونه تحقیق بشه سلطانم گوران با عجله میره که آتش کالفا به سلاحدار میگه آقا التماس میکنم راضیش کنید یه نامه پیدا کردمیخواد بره به یه عمارتی که سلاحدار سریع میره دنبالش
مراد میره به جلسه دیوان بایرم پاشاه میاد داخل
مراد:کجایی بایرم پاشاه چطور میتونی دیر بیای به دیوان
بایرم:ببخشید بنا به دستورتان سپاهانی رفتیم که قاطی شورش بودن همه فرار کرده بودن و فقط تونستیم بزرگ پاغی ها و چامور رادوان رو گرفتیم
مراد :بیاریدش چطور رادوان همه خیانت کارا به حقشون رسیدن حالا نوبت توست
رادوان:میتونید جانم را بگیرید ولی نمیتونید آتش شورش رو خاموش کنید اینهایی که میخواهن جانتان را بگیرن خیلی به شما نزدیک هستن
مراد:به چه جرعتی به من این حرف رو میزنی؟! این سگ رو ببرید …سر رادوان آقارو میزنن…
گوهران سلطان میره به خونه ای که سندشو پیدا کرده خاتون میاد بیرون :گوهران=تو کی هستی؟
خاتون =به خدا من هیچ گناهی ندارم مرحوم پاشا منو گرفت و این خونه رو گرفت…
که گوران میگه این رسوایی چند مدته ادامه داره که همون لحظه بچه ی 8ساله ی خاتون میاد بیرون…
ابراهیم و قاسم میرن هوا خوری:
ابراهیم=چه هوای خوبیه…قاسم=از این هوا استفاده کن برادر شاید اخرین روزهای عمرمون باشه
ابراهیم:یعنی چی؟ قاسم=سرورمان از وقتی که کوشم سلطان رو یک تهدید میدونه مارو هم مثل عمو مصطفی زندانی میکنه..
سلطان مراد میاد و میگه چی شده؟!
ابراهیم :شما میخواهید ما رو زندانی کنید؟!
مراد:کی همچین حرفی زده؟
ابراهیم:سرورم قاسم مقصر نیست ما داشتیم شوخی میکردیم..
مراد:برو اقامتگاهت…ابراهیم میره که مراد به قاسم میگه تو به ابراهیم چی گفتی ها!؟فک میکنی شمارو توقفس حبث میکنم
قاسم :خیر سرورم ما داشتیم شوخی میکردیم
مراد: فاسم برادر بی غم و آزاد من به عنوان برادرت میتونم بگم این کارت خوب بود ولی به عنوان سرورت انتظار همچین چیزی رو نداشته باش!! می تونی بری…
کوشم میره پیش گوهران:
کوشم=گوهرانم چه شده؟!
گوهران=والده ام پاشا به من خیانت کرده حتی یک زن و بچه داشته…
مراد میره پیش فاریا:
مراد=پرنسس باید چند هفته اینجا بمانی قضیه ی حل شدن اردل چند هفته زمان میبره!
فاریا=چطور بمانم میخوام بروم و مادرم را نجات بدم
مراد=تو اسیر من هستی و به من پناه اوردی بایدبمانی
فاریا=یعنی چی که اسیرم خوب حالا چی میشه مثل بقیه کنیزا منو تو حرم سراتون نگه میدارید!جاریتون میشم!؟
مراد=پرنسس فاریا این موضوع سیاسی هست و به هیچ عنوان چیز دیگه ای نیست!
بایزید داره تمرین تیراندازی میکنه که سینان پاشا براش نامه ای میاره و میگه والدتون حالش خوب نیست حالا که کوشم سلطان از نایب السطنت دراومده با پادشاهمون صحبت کنید شاید پادشاهمون قبول کنه که برای دیدنش برید
فاریا میادپیش کوشم سلطان:
کوشم:پسرم منصرف شده چی تو سرش زمزمه کردی
فاریا :سلطانم من از هیچی خبر ندارم آتیکه سلطان گفت که میمونم
کوشم:سریعا به قصر میری و بعد از چند مدت تو رو میفرستم کشورت…
صلاحدار و سلطان مراد میان به کلیسا و راهب لورنزو رو میگرن که مراد میگه نیت تو بهم ریختن دولت من بوده که راهب میگه این تهمته وه مراد میگه معلوم میشه…
راهب لورنزو رو همینجور شکنجه میدن که میگه صب کنید میگم ولی شرطی داره
بایزید و سلطان مراد بالای پشت بوم برجی هستن و دارن حرف میزنن که بایزید میگه از والدم نامه دریافت کردم وضعیتش خوب نیست اگه اجازه بدین برم ببینمش
مراد=رفتنت غیرممکنه بایزید نمیتونم اجازه بدم اما والدت میتونه بیاد اینجا …بایزید خوشحال میشه و محکم مرادو بغل میکن…همون لحظه سلاحدار میاد ومیگه سلطانم راهب میخواد باشما صحبت کنه..
عایشه مخفیانه میاد پیش سینان پاشا:
عایشه=پرنسس فاریا به مقصد یسکودار داره راهی میشه به نمایندهاشون خبر بدین قبل از رسیدن به کشتی اون خاتون روبگیرن
سینان=سلطانم این خیلی خطرناکه اگه سرورمون متوجه بشه توی دردسر بزرگی میوفتیم
سینان=کوشم سلطان از وضعیت خبر داره؟!
عایشه=قطعا خبر داره پاشا مگه میشه من بی خبر از والده سلطان کاری رو انجام بدم!
راهب لورنزو رو میاد پیش مراد:
راهب=جناب پاداشه عثمانی یه امپراطوریه بزرگه اماطرف مقابل شما هم میتونه یه امپراطوریه بزرگ باشه حتی توی رم هم میتونید حکمرانی کنید کل دنیا کل اروپا میتونه بدون خون ریزی بدون جنگ باید دستتو بی شک قدرتمندترین حکمران تاریخ میشید البته اگه مسیحیت رو قبول کنین
مراد=راهب لورنزو من اشتباه شنیدم خلیفه ی اسلام سلطان مراد رو به مسیحیت دعوت میکنی؟
همون لحظه مراد از لباس راهب میگیره و از پرتگاه پرتش میکنه پایین…
پرنسس فاریا داره میره که کوشمو از بالا نگاه میکنه که حاجی میگه سلطانم نمیدونم کار درستی کردیم یانه ولی سرورمون دعوا میکنن که کوشم میگه من والده سلطانم مسئول حرمسرام برای صلاح حرمسرا اینکارو کردم…

 

لطفا برای مشاهده و خواندن ادامه داستان به صفحات بعد مراجعه بفرمایید .

صفحات مطلب : 1 2 3 4 5 6

1 ستاره2 ستاره3 ستاره4 ستاره5 ستاره (593امتیاز مطلب : 3٫81 )
Loading...
اشتراک گذاری مطلب

تاکنون 155 نظر ثبت شده است.

  1. با سلام لطفا قسمتهای بعدی رو بزارین
    آبا مراد میفهمه سینان پاشا بهش خیانت میکنه؟

  2. ایشالا خدا لنعت کنه کوسم وحشی چطور دلت فاریا به اون خوبی رو بکشی😭😢😢😢💔💔

  3. با سلام خسته نباشي اولا خيلي ممنون که وقت ميذاريد خلاصه اين سريال رو مي نويسيد دوما اونايي که جوگيرميشن اين يک سريال نود درصدشم من درآوردي فقط براي سرگرمي حرص نخوريد پيرميشيد

  4. وای چقد خوشحال شدم فاریا مرد ایشالا هر زنی میاد تو زندگی یه مرد متاهل تیکه تیکه شه چه پرنسس باشه چه هر چی دیگه چقد زشت بود هر چی بگی بهش میخورد غیر از پرنسس جنگجو حیف عایشه سلطان به اون خوشگلی

  5. مرسي إز اينكه پخش كرديد

    ولي خدا ايشا الله كوسم رو لعنت كنه خيلي عوضي سگ كثيف چطور دلش اومد فاريا رو بكشه عوضي فيلم ديگه جالب نيست خدا أين ديگه چه كاريه فاريا اين همه بهش خوبي كرد خدا ازش نگذره😭😭😭😭😭😭😭😢😢

    • خیلی خیلی ممنونم از سایت بینظیرتون…توفیق رفیق راهتون دوستان

    • خدا لعنت کنه تو رو فاریا جاسوسی نمیکرد مرگ حقش نبود میخواست فتوا مرگ شاهزاده ها رو بگیره مرگ خودش صادر شد کاملا مرگ حقش بود جای که مادر و برادر هس زن غلط میکنه بخواد حرف بزنه

  6. با عرض سلام و ادب و احترام.
    خسته نباشید و همشه سالم و سلامت باشید متشکرم از لطف شما و خلاصه نویسی سریال ماهپیکر.ممنون میشم اگه لطف کنید و ادامه قسمت هارو زود به زود بزارید خدانگهدارتون.

    • با سلام و احترام
      با عرض شرمندگی جهت تاخیر چند قسمت اضافه شد .
      سعی میکنیم از این به بعد زود به زود آپدیت کنیم .
      باز هم شرمنده

  7. با سلام لطفا هرچه زود تر ادامه اش رو بزارين من هر روز ميام تو اين سايت ببينم ادامه اش را گذاشتين لطفا هرچه زود ادامه اش را بزاريد يا اگر نمي زارين بگيد فاريا بچه اش پسره يا دختر لطفا زود تر جوابم رو بديد ممنون از سايت خوبتون❤️🌹

    • با سلام و احترام
      متاسفانه برای قسمت 51 فصل دوم مشکلی ایجاد شده و دوستان نویسنده نتونستند بنویسننش اما قسمت 52 موجوده .
      ما به دنبال قسمت 51 هستیم .
      اینطور که معلومه فرزند فاریا یک پسره که برای برادران مراد رقیب میشه برای پادشاهی چون مراد یک قانون تصویب میکنه که پسر باید جانشین پدر بشه و برادران نمیتونند جانشین بشن .

  8. با تشکر از زحماتتون ولی قسمت های جدید چقدر دیر قرار میدهین اگه میشه بلافاصله بعد از ترجمه قرار دهین❤❤❤

  9. سلام و خسته نباشید و قبولی طاعات و عبادات.
    چند روزه منتظر ادامه سریال ماهپیکر هستیم لطف کنید از انتظار ما کم کنید اجرتون با خدا.

    • با سلام و احترام
      با عرض شرمندگی جهت تاخیر چند قسمت اضافه شد .
      سعی میکنیم از این به بعد زود به زود آپدیت کنیم .
      باز هم شرمنده

  10. با سلام و خسته نباشید ببخشید قسمت جدید ک گفتین اضافه شده کجاست چجوری باید ببینیمش

    • با سلام و احترام
      با عرض شرمندگی جهت تاخیر چند قسمت اضافه شد .
      سعی میکنیم از این به بعد زود به زود آپدیت کنیم .
      باز هم شرمنده

  11. سلام و خسته نباشید دارم خدمت ادمین محترم.
    با سپاس فرآوان از شما خانواده ما چند وقت بود فیلم رو ندیده بودیم ولی خلاصه نویسی شما ده برابر از فیلم بهتر بود.فقط خیلی برا قسمت های بعدی کنجکاویم اگ میشه لطف کنید و قرار بدید با تشکرررررر.

    • با سلام و احترام
      با عرض شرمندگی جهت تاخیر چند قسمت اضافه شد .
      سعی میکنیم از این به بعد زود به زود آپدیت کنیم .
      باز هم شرمنده

  12. سلام و خسته نباشید خدمت مدیر محترم.با تشکر از زحمات و سایت قشنگتون و خلاصه نویسی قسمت های سریال ماهپیکر.خواستم بپرسم قسمت های جدید رو کی قرار میدید

    • با سلام و احترام
      ممنون
      قسمت جدید اضافه شد .

      • اضافه نشده همش دو هفته همینه که

        • با سلام و احترام
          در صفحات آخر اضافه میشه .

          • اضافه نشده من تو صفحه ى ٥ ديدم ادامه نبود تا فقط تا پايان اين بود كه فاريا موقع زايمانش رسيد هست لطفا ادامه اش رو زود تر بزاريد لطفا

          • با سلام و احترام
            با عرض شرمندگی جهت تاخیر چند قسمت اضافه شد .
            سعی میکنیم از این به بعد زود به زود آپدیت کنیم .
            باز هم شرمنده

        • بله منم همين مشكلو دارم اي كاشكى زود تر پخش بشه

          • با سلام و احترام
            با عرض شرمندگی جهت تاخیر چند قسمت اضافه شد .
            سعی میکنیم از این به بعد زود به زود آپدیت کنیم .
            باز هم شرمنده

    • کی قسمت جدید میزارین من خیلی این سریالو دوست دارم ای کاش میتونستین فیلمشو هم بزارین ممنون از سایت خوبتون

      • با سلام و احترام
        با عرض شرمندگی جهت تاخیر چند قسمت اضافه شد .
        سعی میکنیم از این به بعد زود به زود آپدیت کنیم .
        باز هم شرمنده

  13. سلام ، کی قسمت جدید میزارین

  14. باسلام
    ادامه اش قطعا اینکه به محض اینکه میفهمه بایزید برای سلطنتش تهدیده اعدامش میکنه
    حقشه خوبش میکنه 😃😃

  15. قسمت جدیدو کی میزارین؟

  16. باسلام واحترام ومهر

    سپاس وتقدیر از لطف بی شائبه ومشمولمتان….دستمریزاد….درودها برشما

  17. سلام میشه اسم آهنگ ترکی که موقع خودکشی عایشه سلطان پخش شد رو بذارین!

  18. سلام
    دستمریزاد
    ممنون که سایت صفحه بندی کردین
    خیلی راحت تر میشه ادامه سریال رو دنبال کرد

    خسته نباشید🌹

  19. میشه اسم آهنگ ترکی رو که موقع خود کشی عایشه سلطان پخش شد رو بذارین؟

  20. سللم خسته نباشید، من چند روزه منتظرم ادامشم بنویسید.مرسی

    • با سلام و احترام
      با عرض شرمندگی جهت تاخیر چند قسمت اضافه شد .
      سعی میکنیم از این به بعد زود به زود آپدیت کنیم .
      باز هم شرمنده

  21. باسلام واحترام . . خيلي ممنونم که خلاصه اين سريال رو مينويسيد من شخصا خلاصه سريال روميخونم تا خود سريال رو ببينم باشکر

  22. بابا تورو خدا زود قسمت جدیدو بنویسید ببینم این فاریای عوضی اخر چه بلایی سرش میاد

    • با سلام و احترام
      با عرض شرمندگی جهت تاخیر چند قسمت اضافه شد .
      سعی میکنیم از این به بعد زود به زود آپدیت کنیم .
      باز هم شرمنده

  23. سلام چرا قسمتا جدیدو نمیزنید ،دوهفتست هی میام چک میکنم ،خوب بزنید دیگ

    • با سلام و احترام
      با عرض شرمندگی جهت تاخیر چند قسمت اضافه شد .
      سعی میکنیم از این به بعد زود به زود آپدیت کنیم .
      باز هم شرمنده

  24. با سلام و عرض ادب؛
    قسمت جدید رو کی میذارین؟

    • با سلام و احترام
      با عرض شرمندگی جهت تاخیر چند قسمت اضافه شد .
      سعی میکنیم از این به بعد زود به زود آپدیت کنیم .
      باز هم شرمنده

  25. چرا قسمت های جدید رو نمی گزارید

    • با سلام و احترام
      با عرض شرمندگی جهت تاخیر چند قسمت اضافه شد .
      سعی میکنیم از این به بعد زود به زود آپدیت کنیم .
      باز هم شرمنده

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب برای سایت اولی ها محفوظ است
Facebook | Instagram | Pinterest | Google+ | Twitter