باران باش و ببار و نپرس کاسه های خالی از آن کیست.(کوروش کبیر)
خوش آمدید - امروز : شنبه ۹ اردیبهشت ۱۳۹۶
خانه » فرهنگ و هنر » سریال » سریال دست سرنوشت قسمت آخر و خلاصه فیلم دست سرنوشت + عکس
سریال دست سرنوشت قسمت آخر و خلاصه فیلم دست سرنوشت + عکس

سریال دست سرنوشت قسمت آخر و خلاصه فیلم دست سرنوشت + عکس

سریال دست سرنوشت قسمت آخر و خلاصه فیلم دست سرنوشت عکس ها و خلاصه فیلم ترکیه ای دست سرنوشت Kaderimin Yazıldığı Gün به صورت قسمت قسمت تا قسمت آخر .

سریال دست سرنوشت یک فیلم ترکیه ای است که این روزها در حال پخش از شبکه جم می باشد .

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت که تولید خود را در سال 2014 آغاز کرد با بازی بازیگران ترکیه ای فیلم درام و عاشقانه خلق کرده است .

Kaderimin Yazıldığı Gün نام ترکیه ای سریال دست سرنوشت می باشد .

در این مطلب قصد داریم تا خلاصه قسمت های سریال دست سرنوشت تا قسمت آخر را برای شما عزیزان قرار دهیم .

بی شک قرار دادن قسمت آخر سریال دست سرنوشت در ای ن مطلب تا پایان فیلم امکانپذیر نیست و دلیل اینکه قسمت آخر دست سرنوشت را قرار نمیدهیم از بین نرفتن هیجان فیلم و اینکه شما عزیزان را دل آزرده نکنیم می باشد .

سعی بر آن است که عکس های سریال دست سرنوشت را در میان خلاصه ها نیز برای شما عزیزان قرار دهیم .

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت

معرفی سریال دست سرنوشت Kaderimin Yazıldığı Gün :

محصول : ترکیه

ژانر : عاشقانه | درام

امتیاز : 4.8 از10

سال ساخت : 2014-2015

زبان اصلی : ترکی

کانال پخش زبان اصلی:  اتمام پخش از کانال Star ترکیه

تعداد قسمت زبان اصلی :50 قسمت 120 دقیقه ای

کانال پخش دوبله: شبکه های جم

تعداد قسمت دوبله: تقریبا 200 قسمت40دقیقه ای

کارگردان: Ulaş İnaç

تهیه کننده:  O3Production Türkiye / Ulaş İnaç

نویسنده:  Muharrem Buhara

بازیگران:  Özcan Deniz  | Hatice Şendil | Begüm Kütük Yaşaroğlu | Gürbey İleri |Metin Çekmez

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت

خلاصه کلی سریال دست سرنوشت :

مجموعه ی “دست سرنوشت” حکایت خانواده ی ثروتمند و متمول یوروکهان ها است که در استانبول زندگی می کنند. قهرمان، دومین پسر این خانواده است. او یک برادر و یک خواهر بزرگتر از خود دارد. از آنجایی که برادر او دو فرزند دختر دارد، مادر قهرمان نگران ادامه ی نسل خاندان یوروکهان است و همسر او یعنی دافنه را تحت فشار قرار می دهد. دافنه سال ها پیش بر اثر سانحه تصادف شانس مادر شدن را از دست داده است. او زندگی خوشبختی با قهرمان دارد و عاشق همسر خود است. اما این مشکل در زندگی او را بسیار آزار می دهد. البته که او نیز مانند هر زن دیگری دوست دارد حس مادر شدن را تجربه کند و به خاندان یوروکهان یک نوه ی پسر که نام این خاندان را زنده نگه دارد، بدهد. در طرف دیگر داستان، دختری روستایی به نام الیف وجود دارد که در شهر هاتای زادگاه پدری قهرمان، زندگی می کند و در مزرعه ی یوروکهان ها کارگر است. او از فشارهای پدرش برای ازدواج با شخصی به نام مقصود در عذاب می باشد. پدرش او را به مقصود فروخته بود. تا اینکه مادرش به صورت تصادفی همسر خود یعنی پدر الیف را می کشد. به این ترتیب او به همراه مادر و خواهر خود، نازلی، از شهرشان فرار می کنند. در راه مادر او را به جرم کشتن پدرش دستگیر می کنند و به این ترتیب الیف و نازلی به استامبول می آیند. دست سرنوشت و تقدیر، آنها و خانواده ی یوروکهان را به هم می رساند. در ادامه داستان دافنه در فکر راهی برای مادر شدن است و بعد از کلنجارهای بسیاری که با خود داشت، تصمیم می گیرد که برای تولد فرزند خود رحمی اجاره ای پیدا کند. دافنه این پیشنهاد را با مادر همسرش در میان می گذارد. مادر قهرمان از این تصمیم استقبال کرده و الیف را برای این مسئولیت در نظر می گیرد. به این ترتیب داستان آغاز می شود.

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت

خلاصه قسمت به قسمت سریال دست سرنوشت :

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

قسمت اول سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

قسمت اول سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

قسمت دوم سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

قسمت دوم سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

قسمت سوم سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

قسمت سوم سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

قسمت چهارم سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

قسمت چهارم سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

قسمت پنجم سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

قسمت ششم سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

قسمت ششم سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

قسمت هفتم و هشتم سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

قسمت هشتم سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

قسمت نهم سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

قسمت نهم سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

قسمت دهم سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

قسمت یازدهم سریال دست سرنوشت

قسمت سیزدهم سریال دست سرنوشت

قسمت سیزدهم سریال دست سرنوشت

قسمت چهاردهم سریال دست سرنوشت

قسمت چهاردهم سریال دست سرنوشت

قسمت پانزدهم سریال دست سرنوشت

قسمت پانزدهم سریال دست سرنوشت

قسمت شانزدهم سریال دست سرنوشت

قسمت شانزدهم سریال دست سرنوشت

قسمت هفدهم دست سرنوشت

قسمت هفدهم دست سرنوشت

قسمت هجدهم سریال دست سرنوشت

قسمت هجدهم سریال دست سرنوشت

قسمت نوزدهم سریال دست سرنوشت

قسمت نوزدهم سریال دست سرنوشت

قسمت نوزدهم سریال دست سرنوشت

قسمت نوزدهم سریال دست سرنوشت

قسمت بیستم سریال دست سرنوشت

قسمت بیستم سریال دست سرنوشت

قسمت بیست و یکم سریال دست سرنوشت

قسمت بیست و یکم سریال دست سرنوشت

قسمت بیست و دوم سریال دست سرنوشت

قسمت بیست و دوم سریال دست سرنوشت

قسمت بیست و دوم سریال دست سرنوشت

قسمت بیست و دوم سریال دست سرنوشت

قسمت 22 و 23 سریال دست سرنوشت

قسمت 22 و 23 سریال دست سرنوشت

قسمت 22 و 23 سریال دست سرنوشت

قسمت 22 و 23 سریال دست سرنوشت

قست 24 سریال دست سرنوشت

قست 24 سریال دست سرنوشت

خلاصه قسمت 25 سریال دست سرنوشت :

ضیا خان از عفت خانم سراغ الیف رو میگیره، عفت میگه امروز الیف حالش بد شد بردیمش بیمارستان، دکترا هم گفتن چون خواهرش بیماری قلبی داره باید بستری شه و چکاب شه ولی چون نمیخوایم خواهرش ناراحت شه تو هم چیزی نگو، ضیاخان هم میگه هرطور تو صلاح میدونی…

عفت هم با نازلی حرف میزنه و میگه الیف و دافنه رفتن خونه ی بابای دافنه چون پرستار باباش رفته مرخصی ولی زود برمیگردن الیف هم تو بیمارستانه و دعا میکنه که بچه زنده بمونه

زندان: سلطان (مادرالیف) و بقیه ی زندانی ها تو بندشون هستند که یکی از مامورا میاد و براشون نامه میباره، سلطان منتظر نامه نیست اما میبینه که از طرف نازلی براش نامه اومده و کلی خوشحال میشه، سلطان تو زندان با یه دختری صمیمی شده، اون دختر به خاطر اینکه ناپدریشو که قصد تجاوز بهش رو داشته زندانی شده، سلطان و اون دخلتر همدم همدیگه شدن تو زندان.

قهرمان میره پیش الیف و بهش میگه مقصود برای تو مهمه؟ الیف میگه نه اصلا، قهرمان: مقصود دافنه رو دزدیده و ازم خواسته تو رو بهش بدم، الیف فکر میکنه قهرمان میخواد اونو بهش بده و میگه من بمیرمم پیش اون نمیرم، اون عامل بدبختی ماست، اگه منو بدین بچه چی میشه، قهرمان: من تورو بهش نمیدم، الیف هم خیالش راحت میشه و میگه کاش بابام هم همین حرف رو میزد.

مقصود پسرداییشو فرستادہ که برہ سر قرار باقھرمان والیف رو بیارہ اما قهرمان نمیره سر قرار، مقصود هم عصبانی میشه و به دافنه میگه چرا شوهرت الیف رو نمیاره و میخواد دافنه رو بزنه، دافنه هم خیلی ترسیده و گریه میکنه و میگه چون الیف بیمارستانه، مقصود اینو که میشنوه بدتر عصبانی میشه و میگه با الیف چکار کردید؟ همین موقع قهرمان میرسه (قهرمان رد گوشی دافنه و ماشین مقصودرو گرفته بود و فهمیده بود که کجا هستن) قهرمان در میزنه و مقصود با اسلحه میاد جلو در ام قهرمان اونو میزنه و پلیسا هم میرسن و مقصود دستگیر میشه و قهرمان هم دافنه رو با خودش میبره… کرم میاد خونه و با مامانش راجع به آیحان آقا حرف میزنن که میخواسته یه چیزی بش بگه اما بعد از تماسی که باهاش گرفته شده رفته، کرم میخواد عکس آیحان رو به مریم نشون بده اما گوشیش بخاطر شارژ کم خاموش میشه و مریم عکس رو نمیبینه… قهرمان به ضیاخان خبر میده که حال الیف خوبه ضیا خان هم خوشحال میشه.

 

قسمت 26 سریال دست سرنوشت :

در قسمت قبل شوکران سر میز شام خیلی راجع به الیف و دافنه و قهرمان سوال میپرسید و چون ضیاخان و عفت خانم خودشون کلی نگران بودن به شوکران گیردادن و کلی عصبانی شدن از سوالای شوکران.

نیر میره به اتاق شوکران و میگه مامان چرا ساکت موندی، چرا بابا هیچکاری نکرد؟ اما شوکران طوری رفتار میکنه که انگار هیچ اتفاقی نیوفتادہ.

قهرمان و دافنه تو ماشینان و باهم حرف میزنن قهرمان اصرار داره که دافنه رو ببرہ بیمارستان اما دافنه میگه 43 فقط بریم خونه بعکد هم راجع به الیف و بچه حرف میزنن، قهرمان میگه دکتر گفته خطر سقط توی سه ماہ بارداری زیادہ ولی شایدم مادر خود شں خواسته بچه رو بندازه اما الیف همچین کاری نمیکنه، دافنه میگه شایدم این کارو کرده باشه ما که نمیشناسیمش حتی یبارم گفت بچه رو نمیخوام اما قهرمان قبول نمیکنه… مقصود از کلانتری زنگ میزنه به پسرداییش و میگه الیف بیمارستانه ببین چش شده و بم خبر بده. دافنه و قهرمان میرسن خونه، دافنه میره تو اتاقشون اما قهرمان بیرون میمونه و زنگ میزنه به هتلی که قدیر توش میموند و میخواد باهاش حرف بزنه اما میفهمه قدیر از اونجا رفته، دافنه هم مبر۵ دوشی میگیرہ و خیلی ناراحته بخاطر کاری که با الیف کرده، صبح: قهرمان داره به دافنه وقتی خوابه نگاه میکنه، دافنه هم بیدار میشه و بغلش میکنه، قهرمان بلند میشه و میره سمت میز و میخواد یه چیزی بردارہ که کیف دافنه رو میندازہ زمین و وسایلشں میوفته زمین دافنه هم میترسه که قهرمان سم رو ببینه، اما قهرمان وسایل دافنه رو میندازه تو کیف و اصلا حواسش به سم نیست و میرہ بیرون، دافنه ھم سریع سمرو برمیادارہ  درد الیف باز شروع میشه و بخاطر همین میبرنش مراقبت های ویژه… قهرمان میره پیش باباش و میگه قدیر زند ست، ضیاخان هم خودشو میزنه به اون راه که یعنی خبر نداشته … خلیل به عفت خانم و قهرمان خبر میده که الیف حالش بد شده، قهرمان میاد بیمارستان و دکتر بهش میگه ما نمیدونیم دلیل این حال بد الیف چیه ولی ممکنه بیمار و بچه رو از دست بدیم.

 

قسمت بیست و هفتم سریال دست سرنوشت :

نازلی بی تاب خواهرشه، کرم هم متوجه میشه و زنگ میزنه به دافنه (دافنه و عفت خانم تو ماشینان و دارن میرن بیمارستان) کرم به دافنه میگه میشه منو نازلی بریم خونه ی شما، دافنه میگه امروز نه چون فیزیوتراپی داره، دافنه بعد از حرف زدن با کرم زنگ میزنه به امینه و میگه در رو برای هیچکس باز نکن .

پسردایی مقصود(قیصر) دوروبر بیمارستانه که میبینه دافنه و عفت میان و تعجب میکنه که چرا همه بخاطر الیف اومدن بیمارستان، قیصر به یکی از خدمه پول میده که بفهمه الیف چش شدہ، اون مرد ھم به قیصر میگه دخترہ حاملست و ممکنه بمیرہ. ھارون میرہ شرکت پیشں یعقوب و راجع به کارای حمل و نقل حرف میزنن و ھارون به عنوان رشوہ به یعقوب پول زیادی میدہ بعد ھم عکس قدیر رو بهش میده و میگه این آدم رو برام پیدا کن، هارون هم قبول میکنه وقتی ھارون میخواد برہ جانان رومیبینه و میرہ پیشش و غیرمستقیم به جانان میفهمونه که خوشش از جانان میاد اما جانان بهش بها نمیده و میره… الیف به هوش میاد و دکترا بهش میگن باید بچه رو سقط کنیم اما الیف قبول نمیکنه، قهرمان میره با الیف صحبت میکنه و میگه باید سرنوشتمون رو قبول کنیم ما نباید از اولش هم اینکار و میکردیم الانم باید این بچه رو سقط کنی تا جون خودت به خطر نیوفته، اما الیف میگه نه این بچه هم دلش میخواد زنده بمونه من و شما و دافنه خانم داریم براش تصمیم میگیریم اما این بچه حتی حق انتخاب ھم ندارہ من نمیخوام این بچه رو سقط کنم .

عفت خانم و دافنه کنار هم نشستن و عفت همش میگه خدایا خودت به این بچه رحم کن، من دروغ گفتم چون میخواستم پسرم بچه دار بشه، به ما رحم نمیکنی حداقل به مادرش رحم کن… دافنه با شنیدن این حرفا تنگی نفس میگیره و پا میشه میره و آب میزنه به صورتش و به آینه نگاه میکنه و خیلی عصبی میشه و میزنه آینه رو میشکنه… ضیاخان با شوکران حرف میزنه و ازش معذرت خواهی میکنه به خاطر رفتارش شوکران هم خیلی خوشحال میشه.

 

قسمت بیست و هشتم سریال دست سرنوشت :

الیف حالش بهتر میشه و دکتر به قهرمان میگه حال بچه و مادر خوب شده، وقتی الیف رو میبرن به بخش الیف دستشو به سمت قهرمان دراز میکنه و قهرمان هم دستشو میگیره و دافنه با دیدن این صحنه بیشتر حرصں میخورہ دافنه میرہ خونهی باباش و با امینه حرف میزنه و میگه قهرمان یه احساسی به الیف داره و از نگاه های قهرمان به الیف میگه اما امینه میگه شاید اینطور نشده و تو خودت باعث این حال الیف شدی! دافنه میگه من وقتی اون دارو رو به الیف دادم نمیخواستم کسی صدمه ببینه فقط میخواستم به زندگی قبلیم با قهرمان برگردم اما با شنیدن صدای قلب بچه فهمیدم چه اشتباه بزرگی کردم اما الیف بخاطر بچه ای که نمیدونست مال خودشه فداکاری کرد… قیصر خبردار میشه که الیف حالش خوب شده ولی نمیدونه چطور این قضیه رو به مقصود بگه همین موقع آدمای هارون میان و سراغ مقصودرو میگیرن، قیصر هم میگه که افتاده زندان بخاطر همین هارون برای مقصود به وکیل میفرسته … از طرفی کرم میره پیش قهرمان، اولش قهرمان بغلش میکنه اما بعد دوباره راجع به الیف بحثشون میشه و کرم به قهرمان میگه طوری مخالفت میکنی انگار خودت به الیف… که قهرمان قبول نکنه

شب:دافنه و عفت به قھرمان میگن بھترہ الیف برہ ویلای مسعود خان و اونجا بمونه اما قهرمان قبول نمیکنه، عفت میره و دافنه بخاطر حساسیت قهرمان روی الیف عصبی میشه و شروع میکنه به مشروب خوردن قهرمان میاد و میگه بسه دیگه نخور، اما دافنه خیلی ناراحته و میگه میخورم که دیگه حواسم به هیچی نباشه چون یه چیزایی هست که نمیشه گفت، قهرمان میگه معلومه تو چته؟ شما داشتید منو سکته میدادید تورو دزدیدن، بچمون داشت سقط میشد، الیف ܣܘ تو خطر بود، دافنه با شنبدان اسم الیف خیلی ناراحت میشه و بحث و دعواشون بالا میگیرہ طوری که ضیاخان میشنوہ و میخواد دخالت کنه اما عفت خانم نمیزارہ .

 

قسمت بیست و نهم سریال دست سرنوشت :

دافنه گریه میکنه و میگه هر دومون هم میدونیم که تو دیگه منو دوست نداری، قهرمان هم عصبانی میشه و میره کبابی دوستش جلال و باهاش در دودل میکنه و راجع به الیف میگه جلال هم میگه حواست باشه تو هروقت اسم الیف رو میاری چشمات برق میزنه انقد که ازش با اشتیاق حرف میزنی بعدا دل کندن ازش برات سخت میشه… قهرمان شب رو بیرون میمونه و خونه نمیاد، دافنه هم صبح از خواب بیدار میشه و میره بیرون، قهرمان به دافنه زنگ میزنه اما دافنه جواب نمیده… مقصود از زندان آزاد میشه و افراد هارون میخوان ببرنش پیش هارون اما مقصود میگه نمیام همین موقع قیصر میرسه و مقصود بشی میگه الیف کجاست و هی تکرار میکنه و یقه ی قیصر رو میگیره قیصر هم میگه الیف حاملست، مقصود هم دیونه میشه و یه مشت نثار قیصر میکنه افراد هارون هم مقصودرو میبرن پیش هارون اما مقصود اونجا هم نمیمونه به آقا هارون میگه قضیه ی مرگ و زندگیه و باید برم، مقصود برمیگرده پیش قیصر و بهش یه نامه میده و میگه باید اینو بدی الیف… آقا کمال به قهرمان زنگ میزنه و میگه قدیر رو پیدا کردم امروز با یه کلینیک وقت دکتر داره، قهرمان هم میره به کلینیک با قدیر حرف میزنه، قدیر میگه من تا چند ماه دیگه میمیرم بخاطر همین میخوام برای آخرین بار با خانوادم باشم، اینو به ضیاخان و یعقوب هم گفتم ولی گوش نکردن، قهرمان میگه دروغه باور نمیکنم اما قدیر میگه آتیش سوزی کشتی فکر ضیاخان بود، یعقوب هم کارا رو جور کرد..

قهرمان برمیگرده خونه و به مامانش میگه قبول میکنم که عفت بره ویلای مسعودخان، اما خیلی ناراحته و به فکر الیفه… عفت میره بیمارستان و قراره الیف مرخصی بشه و به الیف میگه تو رو میبریم ویلای مسعودخان اما الیف انگار که زیاد راضی نیست و میگه قهرمان خان میدونه؟ عفت هم میگه مگه میشه ندونه اونم اجازه داده… همین موقع قهرمان میاد و به عفت میگه من خودم الیف رو میرسونم ویلا، عفت هم میره، قهرمان و الیف از اتاق بیرون میان که قیصر هم میاد و میبینتاشون و تعقیبشون میکنه و میفهمه که رفتن ویلای مسعودخان بعد هم به مقصود خبر میده…الیف و قهرمان تو ویلای مسعودخان باهم حرف میزنن و الیف باز از خاطرات بچگیش میگه و طبق معمول قهرمان هم از حرفای الیف لذت میبره بعد از قهرمان میرہ شرکت …

شب:مقصود ھنوز کلیدای خونهی مسعود خان رودارہ و وارد خونه میشه و میبینه الیف تو حیاط و داره دریا رو تماشا میکنه، کرم هم به خاطر اینکه الیف رو ببینه میاد خونه ی مسعود خان و میره پیش الیف، مقصود هم دوتا شونو میبینه و عصبی میشه و با اسلحه میره تو حیاط . از طرفی کمال به قهرمان خبر میده که مقصود با وثیقه آزاد شده .

 

قسمت سی و یکم سریال دست سرنوشت :

قهرمان الیف رو برمیگردونه خونه،

صبح: قهرمان داره دنبال دستکشاش میگرده که حواسش نیست جعبه های توی کمد رو میندازہ، سمی که دافنه قایم کردہ بود هم میوفته و میرہ زیر مبل ولی قهرمان نمیبینه… دافنه برمیگرده خونه و میخواد با قهرمان حرف بزنه اما قهرمان میره از طرفی عفت با الیف حرف میزنه و میگه چرا قهرمان تورو برگردوند الیف هم جریان رو توضیح میده، عفت عصبانی میشه و میگه همش تقصیر دافنه هست. عفت از الیف میپرسه وقتی حالت بد شده چی خورده بودی ؟ الیف هم میگه شیر خوردم که دافنه خانم آورده بود .

کرم زنگ میزنه به قدیر و باهاش قرار میزاره که حرف بزنن… کلثوم اتاق دافنه رو جارو میزنه و اون سم رو میبینه و برمیداره میبره تو آشپزخونه و کنجکاو شده که چیه… دافنه با الیف صحبت میکنه و باهاش بد صحبت میکنه و میگه باید از قهرمان دور باشی الیف هم گریه میکنه و میخواد بره که عفت میاد داخل اتاق و الیف رو میبینه که گریه کردہ بعد از رفتن الیف به دافنه میگه حق نداری الیف رواذیت کنی…

قهرمان با باباش و یعقوب قرار میزاره و راجع به قدیر حرف میزنن، قهرمان میگه چرا شما به قدیر گفتید بره؟ضیاخان و یعقوب میگن قدیر کارای خلاف زیادی کرده بود و دشمناش مارو تهدید کردن بخاطر همین مجبور شدیم به همه بگیم مرده، قهرمان میگه نباید اینکار و میکردید و حالا کرم و مریم باید حقیقت رو بدونن … عفت میره آشپزخونه و کلثوم اون سم رو بهش میده و میگه تو اتاق دافنه خانم پیدا کردم… کرم و قدیر باهم صحبت میکنن و بلاخره قدیر به کرم میگه که باباشه اما کرم بدجور آشفته میشه و باور نمیکنه… قهرمان هم زنگ میزنه به مریم و میگه دارم میام سراغت باید باهات حرف بزنم، مریم هم تعجب میکنه عفت میره پیش دافنه و میگه این دارو رو تو به الیف دادی !! اگه قهرمان بفهمه چی میشه !! حالا تو باید راز مادر بچه رو مخفی کنی تا منم به قهرمان چیزی نگم، دافنه میگه شما خیلی بدجنسید، عفت میگه بدجنس نیستم ولی اگه کسی بخواد به بچه هام آسیب بزنه نابودش میکنم.

 

قسمت سی و دوم سریال دست سرنوشت :

نازلی والیف رفتن برای مادرشون لباس بخرن تا بهش هدیه بدن.
میرن پیش سلطان و با اون گریه میکنند و حرف میزنن..
سلطان میگه هم سلولیم خیلی خوبه ..حتی گفته میتونم ازاد شم..الیف تعجب کرده که میگه: چجوری؟..سلطان: استادش بهش گفته..چون دفاع از خود بوده ..یعنی من میتونم بیام بیرون..الیف که چشم و گوشش هنوز بسته هست میگه: آخه چجوری ممکنه؟ وکیلی که عفت خانم گرفته خیلی خوبه..اگه میتونستی ازاد بشی که خب زودتر ازادت میکرد..سلطان: نمیدونم ..عایشه (همسلولیه) گفته این حرفارو ..تازه شماره استادشو گزاشته میتونی بری بگیری.. و بچه ها با گفتن دوست دارم مامان با مادرشون خداحافظی میکنن.
کرم یقه قدیر رو گرفته و باخودش میبره قبرستان و میگه:بیا بهت نشون بدم..بیا ببین چی نوشته(اشاره میکنه به قبر) قدیر سرتر..بابای من اینجاست..بعد میره روی قبر و سعی میکنه خاک هارو کنار بزنه..قدیر که حال بد کرم رو میبینه میگه : پسرم بسه ..کرم با داد: برو گمشو عوضی..گمشو..گمشو..و باز شروع میکنه به کندن…..قدیر از اونجا دور میشه و به قهرمان زنگ میزنه و میگه بیا قبرستون..
الیف به استاد عایشه (استاد حقوقدانه)زنگ میزنه و میفهمه بعله مامانش زودتر از اینا میتونه ازاد شه..الیف بعد به وکیل یوروکهان ها زنگ میزنه…که وکیله میگه: من همه اطلاعات این پرونده رو به عفت خانم دادم و من فقط به عفت خانم جواب میدم..
کرم داره همینجور قبرو با دستاش میکنه که به جایی نمیرسه..قهرمان هم میره کمکش و میگه بیا حرف بزنیم که کرم میگه ولم کن دایی ولم کن..
الیف با عصبانیت وارد اتاق عفت میشه و میگه: باید باهم حرف بزنیم…شما میدونستین مامانم میتونه ازاد شه و هیچی نگفتین؟..شما فقط خواستین مامانم پاپیچ نشه و قضیه بچه رو نشه اینکارو کردید؟..شما به وکیل تذکردادین نه؟چجوری مامانمو از من جدا کردین؟..
کرم میگه: دایی ولم کن بابام ایناست..قهرمان با داد: بابات زندست…کرم: توام دروغ میگی دایی؟..قهرمان: اونی که فکرمیکنی آیهانه..قدیره و باباته..کرم هم میشینه و گریه میکنه..
الیف هنوز داره داد و بیداد میکنه که عفت میگه: دخترم وقتش برسه ازاد میشه..الیف: وقتش رسیده که هیچ داره دیرم میشه..
بعد چند ساعت که قهرمان کرم رو به حال خودش میزاره تا به خودش بیاد..و قهرمان میادعمارت..الیف میره پیشش که قهرمان میگه: الیف الان اصلا وقتش نیست..الیف: اما.. قهرمان میپره توحرفش: بعدا حرف میزنیم..
الیف میره تواتاقش و به نازلی میگه: قهرمان خان با من حرف نزد خیلی خسته بود..مامان رو ازاد میکنیم..نازلی:چجوری؟..الیف: نمیدونم..اما بیشترازاین نمیخوام اینجا بمونم.

 

قسمت سی و سوم سریال دست سرنوشت :

قهرمان برای الیف یه حساب بانکی باز کرده و بهش حقوق میده، الیف و نازلی هم برای ماما نشون لباس میخرن و میرن زندان ملاقات، سلطان خیلی از دیدن الیف و نازلی خوشحال میشه و باهاشون راجع به اینکه میتونه از زندان آزاد شه حرف میزنه، الیف میگه چطور ممکنه ؟ سلطان هم توضیح میده که عایشه(هم بندی سلطان که دارہ حقوق میخونه) با استادشں حرف زدہ، استادشں ھم گفته چون دفاع از خود بوده میتونه آزاد بشه، الیف تعجب میکنه، سلطان میگه شماره ی استاد عایشه پیش رییس زندانه، باهاش حرف بزن .

از طرفی کرم با حال خیلی خراب قدیر رو میبره قبرستون و میگه بابای من اینجاست و شروع میکنه به کندن قبر، قدیر هم وقتی حال خراب کرم رو میبینه زنگ میزنه به قهرمان و میگه همه چیز رو به کرم گفتم ولی حالش خیلی بد شده…الیف زنگ میزنه به استاد و متوجه میشه که مادرش از همون جلسه ی اول دادگاه میتونسته آزاد بشه، بلافاصله بعد از صحبت با استاد، زنگ میزنه وکیلشون، وکیل هم میگه من همه چیز رو به عفت خانم توضیح دادم و مجبور نیستم به شما چیزی بگم بعد هم قطع میکنه …الیف میرہ خونه و باعصبانیت میرہ سراغ عفت خانمو میگه چرا نزاشتید مادرم از زندان ازاد بشه، عفت هم باز شروع میکنه به توجیه کاراش و میگه من فقط فکر این بودم که مامانت بیاد بیرون و بفهمه تو حامله ای چی میشه ! الیف هم میگه همین الان باید به وکيلتون بگید که کارا رو انجام بدہ که مادرم آزاد شه…

شب میشه کرم هنوز در حال کندن قبر هست قهرمان میادو میگه بابات اینجا نیست اون زندانست، کرم با حال بدش میگه چطور ممکنه! قهرمان کرم رو با خودش میبره و باهاش حرف میزنه، کرم یکم آروم میشه و به قهرمان میگه تو برو من میخوام تنها باشم . همه خوابیدن اما الیف بیدار مونده که با قهرمان راجع به مادرش حرف بزنه، قهرمان برمی گردہ خونه و الیف میره که باهاش صحبت کنه اما قهرمان با جدیت میگه خسته ام و نمیتونم حرف بزنم، الیف هم ناراحت میشه و میره تو اتاقش و به نازلی میگه دیگه نمیتونم اینجا بمونم..

قهرمان میره تو اتاقش و دافنه ازش معذرت خواهی میکنه و میگه من نمیدونستم تو بخاطر مقصود رفته بودی اونجا و بغلش میکنه..الیف و نازلی چمدوناشونو میبندن…صبح:دکتر به عفت خانم زنگ میزنه ومیگه بچه پسره،عفت هم سر میز صبحانه به همه میگه بچه پسره،ضیاخان هم خیلی خوشحال میشه…الیف و نازلی هم وسایلشونو جمع میکنن و بیخبر از همه از خونه و فقط الیف یه نامه میزاره
قهرمان میره تو اتاق الیف و نامه رو میبینه الیف نوشته :من دیگه از دروغای این خونه خسته شدم دارم میرم و دیگه برنمیگردم…عفت و دافنه هم میان و متوجه میشن الیف رفته،عفت خیلی نگران میشه ولی دافنه بیخیاله،عفت میگه تو بدون اون بچه فقط یه زن نازای ساده ای،دافنه میگه عیبی نداره حداقل شوهرم پیشم میمونه،عفت میگه نکنه تو فرستادیش رفته؟ دافنه ميگه نه من کاری نکردم، همین موقع قهرمان میاد و از پشت در حرفاشونو گوش ميده، عفت به دافنه میگه تو حقیقت رو بهش گفتی؟ فهمیده که خودش مادر بچست بخاطر همین رفته که قهرمان میشنوه و میاد داخل و میگه مامان چی گفتی!!!
الیف و نازلی هم میرن تو یه محله ی پایین شهر و یه هتل پیدا میکنن و یه اتاق میگیرن، نازلی خیلی میترسه و میگه اینجا جای خوبی نیست بیا از اینجا بریم ولی الیف قبول نمیکنه.
قهرمان مامانش و دافنه رو بازجویی میکنه عفت میگه من مجبور شدم اینکارو بکنم چون میخواستید بچه دار بشید و منم به دکتر گفتم از تخمکای الیف استفاده کنه!چه فرقی میکنه در هر حال پدر بچه تویی!! دافنه میگه پس مادر بچه مهم نیست؟ قهرمان به دافنه میگه تو کی فهمیدی؟ دافنه میگه منم تازه فهمیدم، قهرمان:چرا بهم نگفتی؟ دافنه با نگاهی تاسف بار ميگه چی میگفتم! قهرمان:حقیقت رو…قهرمان میگه این وسط یه بچه هست که باباش منم ولی مامانش الیفه حالا چکار کنیم؟الیف مادرشه! قهرمان همش دادوبیداد میکنه دافنه هم ميگه: تو همش نگران الیفی،اصلا به فکر من نیستی که تو چه شرایطی ام،شوهرم از یه زن دیگه بچه دار شده..بحث قهرمان و دافنه و عفت بالا میگیره و در نهایت قهرمان میزاره و میره
قهرمان زنگ میزنه به الیف و میگه کجایی؟ الیف میگه من همه چیز رو راجع به مامانم فهمیدم شما نمیخواستید از زندان بیاد بیرون! قهرمان میگه من از هیچی خبر ندارم بگو کجایی تا بیام باهات حرف بزنم اما الیف میگه من دیگه به شما اعتماد ندارم و قطع میکنه.

 

قسمت سی و چهارم سریال دست سرنوشت :

بعد رفتن قهرمان عفت به دافنه میگه ک هیچ کس نمیفهمه ولی دافنه میگه که اون بچه رو سقط میکنیم. عفت:پدرش،قهرمان رو چطوری راضی میکنی؟ دافنه:اگه ضیا بفهمه چی؟ عفت:منم راز تورو دارم.مسموم کردن الیف.
کرم با مادرش راجع به پدرش حرف میزنه البته نمیگه که قدیر زندست،قدیر به کرم زنگ میزنه که کرم جواب نمیده و بعدش به قهرمان زنگ میزنه.
نازلی هم از الیف میپرسه که چرا عفت خانم مامان رو بیرون نیاورده؟الیف هم میگه نمیدونم.
تو زندان هم سلطان با یه خانم دعوا میگیره و وقتی که تو دستشوییه اون زنه میاد و بهش چاقو میزنه.
قهرمان میره دیدن قدیر که خیلی نگران کرمه و بهش میگه درکش کن.این پدری نیست.میدونی منم دارم بابا میشم؟قدیر:خیلی خوشحال شدم.تبریک میگم.خوشحال نیستی؟قهرمان:مگه میشه خوشحال نباشم.دارم لحظه شماری میکنم.😍😍واسه همین اصلا ولش نمیکنم.قدیر:جایگاه تو برای کرم فرق میکنه.تو براش پدری کردی و مقل پدر بودی براش.ازت ممنونم.
تو عمارت مربی ورزش شکران میاد و مثل اینکه یه مرد خوش هیکل و خوشتیبه که گلثوم هم ازش خوشش میاد و همش سعی میکنه بهش نزدیک بشه.😁
الیف و نازلی میرن ملاقات استاد عایشه و میگه که پول وکیل خیلی میشه و با نازلی میرن تو ی رستوران و به نازلی میگه باید کار پیدا کنه که قهرمان زنگ میزنه به الیف ولی الیف بازم جواب نمیده.

 

قسمت سی و ششم سریال دست سرنوشت :

تو قسمت 35 قهرمان رفت پیش الیف و اونو با خودش به خونه جلال برد..و یه سرپناه خوبی برای الیف درست کرد..دافنه از رفتار سرد قهرمان اعصابش بیشتر خرد شده و به نوعی دیوانه شده..
حالا خلاصه قسمت 36..
سلطان از خواب بیدار میشه و میره دستشویی اونی که با سلطان لج هست میره دنبالش و یه چاقو تو شکمش میزنه و سلطان نقش زمین میشه..
بعد اینکه خورشید طلوع میکنه سلطان رو بردن تو درمانگاه که سلطان ممانعت میکنه از گفتن اینکه چه کسی اونو زده و میگه: شب بود و تاریک..کسی که من رو زد ندیدم و بعد از افسر خواهش میکنه به دخترام چیزی نگین..
قهرمان داره با وکیل جدید حرف میزنه که وکیله میگه دادگاه عقب افتاده و به احتمل زیاد تو همون دادگاه ازادش میکنن..
الیف ونازلی تو خونه جلال نشستن که از فرط بیکاری میرن خونه رو تمیز میکنن…
قهرمان و جلال برمیگزدن و جلال خیلی خوشحال میشه که خونش کلی تغییر کرده..
دافنه هم همیمجور داره به قهرمان زنگ میزنه و اون جواب نمیده و دافنه اعصابش خردتر میشه..
قهرمان همه داستان رو برای جلال تعریف میکنه و میگه مادر بچه الیف هست و خود الیف نمیدونه..جلال تار رو به قهرمان میده و قهرمان اهنگ میخونه (توکانال گذاشتیم)
که الیف میشنوه و خوشحال میشه میره توفکر..بعد خوندن اهنگ قهرمان که زیادی مست شده نمیتونه راه بره که جلال میگه همینجا بمون دادش..فردا صبح میری.
دافنه همینجور تو فکره که قهرمان الان کجاعه یهو میگه جلال..حتما رفته پیش جلال..به جلال زنگ میزنه و متوجه میشه قهرمان اونجاعه.. باخودش میگه فردا صبح میرم پیشش و رو در رو باهاش حرف میزنم..
سر صبح الیف و قهرمان نشستن و حرف میزنن…قهرمان خبر ازادی مادرش رو میده و میگه بچه…با کمی مکث ….بچه پسره..الیف خیلی خوشحال میشه و الیف میگه: من همیشه میخواستم بچه دارشم و خب خانوادش شمایید و بهتون تبریک میگم…
دافنه سوارماشین شده و داره میره سمت خونه جلال..
الیف داره میز صبحونه رو میچینه که یه درد خفیفی حس میکنه ..قهرمان میره سمتش و میگه خوبی؟ که الیف میگه: انگاری لگد زد اولین باره که حس میکنمش..ببینید ( دست قهرمان رو میگیره میزاره رو شکمش)..بچه لگد میزنه که الیف و قهرمان باهم میخندن..
دافنه با لبخند وارد میشه که بعد از سه ثانیه فقط سه ثانیه لبخندش محو میشه..دافنه: قهرمان…الیف و قهرمان دیگه نمیخندن و تو شوک میرن…دافنه ادامه میده: چه خوب الیف هم پیدا کردی..چه خوش و خرم هم هستید..چیه الیف هم برات غذا درست کرده قول داده بودی درست کردی(اشاره به اون قسمتی که قهرمان برای الیف املت درست کرد و الیف گفت منم یه روز جبران میکنم)
دافنه میره سمت سفره و سفره از روی میز برمیداره و ظرف ها میشکنه..قهرمان: دافنه اروم باش.دافنه: من دارم چند روز بهت زنگ میزنم واقعا خجالت داره..قهرمان میره بازوی دافنه رو بگیره که دافنه میگه: دست نزن..جلال: زنداداش اشتباه متوجه شدی..دافنه: من همه چیزو متوجه شدم..چیزی که باید میدیدم رو دیدم مظاحم کسی نمیشم..الانم میرم…دافنه میره سمت ماشین که قهرمان میگه صبر کن…قهرمان: چکار میکنی..دافنه: دیدم هم چیو دیدم..دیگه بسه ما اخر راه رسیدیم..طلاق میخوام..قهرمان: واقعا؟..دافنه: کم اوردم من نمیتونم دیگه..قهرمان: باشه..حالا که تو میخوای جدا میشیم..

 

قسمت سی و هفتم سریال دست سرنوشت :

دافنه: دیگه همه چی تمومه ..کم اوردم..طلاق میخوام….قهرمان: باشه..جدامیشیم…
قهرمان تنهایی تو ماشین داره در مورد اتفاق های گذشته فکر میکنه..از اینکه خود دافنه التماس و گریه زاری میکرد تا مادر بشه و رحم اجاره ای رو قبول کرده..دافنه هم تو ماشین خودش داره گذشته رو دوره میکنه از اینکه قهرمان چقدر به الیف اهمیت میداد و وقتی که فهمید مادر نمیشه..یادش میاد که میخواست بچه رو بکشه ..

دافنه میره خونه و یه راست میره تو اتاقش و وسایلش رو جمع میکنه..عفت میره پیشش و میگه : داری چکار میکنی؟..دافنه: بالاخره از دستم راحت میشین دارم میرم…شکران بالا میاد و سر وصدا رو میشنوه میره فالگوش ایست میکنه..دافنه: دیگه خسته شدم ..میرم از اینجا و شما رو با دروغا و راز هاتون تنها میزارم..شکران با خودش میگه: دروغا و رازها؟..عفت : بیا بشینیم دو دقیقه حرف بزنیم..دافنه: ببخشیدا اما من دو دقیقه هم نمیتونم تو این خونه بشینم..عفت: میخواین از قهرمان طلاق بگیرین؟..دافنه: اره میخوایم طلاق بگیریم..هم شکران و هم عفت تو شوک میرن و دست به دهان میشن..دافنه:شاید باورتون نشه اما خود قهرمانم طلاق میخواد.. خیلی مشتاقه..عفت: به ضیاخان چی بگم؟..دافنه: نمیدونم حتما دروغ میسازین…این کارو خودتون شروع کردید.. از اتاق میره بیرون که هم شکران رو میبینه و هم مریم رو.. میگه: ما داریم طلاق میگیرم و ازاینجا میرم..
دافنه یه راست میره خونه باباش و به امینه هم خبر طلاق رو میده..و میگه: من بهش گفتم طلاق میخوام اونم سریع قبول کرد..امینه: خب شاید اونم مثل تو ..تو عصبانیت گفته این حرفارو..بنظرم قهرمان خان به این زودیا ازتو نمیگذره..دافنه: نمیدونم…نمیدونم قهرمان قهرمان سابقه یا نه…
قهرمان به جلال مبگه: دیگه به دافنه اعتماد ندارم…

الیف و نازلی وقتی متوجه میشن مامانش چاقو خورده میرن پیش مادرش و الیف میگه: اینی که چاقو زده رو گرفتین ..من باید با رییستون حرف بزنم..و بدو بدو میره تو راهرو و داد میزنه: اقای رییس…رییس..افسرا دنبال الیف هستن ومیگن: بیا برو شر درست نکن.. که الیف میگه: مامانم اینجا چاقو خورده باید حساب پس بدین.. بعد داد میزنه : رییس رییس..که دو افسر مرد اونارو از اونجا بیرون میکنن..و بعد میخواد میرن پیش عفت..
شکران هم به خدمتکارای خونه میگه: قهرمان و دافنه میخوان جدا بشن..

دافنه که پیش امینه هست متوجه میشه گوشی رو باخودش نیاورده و میره عمارت تا گوشیشو برداره..
الیف وارد عمارت میشه و یه راست میره پیش عفت..بهش میگه که مامانم چاقو خورده و شمام مثل اون زنی که چاقو زده مجرمین..من با شما یه قرار داشتیم .شما باید مادرمو ازاد میکردین..اگه مامانم یه چیز بشه منم تلافی میکنم..منم سرقولم نمیمونم..
دافنه میاد و وارد عمارت میشه…الیف رو میبینه..و میگه: ماباید حرف بزنیم..من هرچیزی رو که میبینم باور میکنم..من تو چشات همه چیو میبینم..به بهانه بچه میخوای شوهرمو ازم بگیری..الیف: دافنه خانوم من دیگه از این توهماتتون خسته شدم..نمیتونین هرچی توفکرتونه به من بچسبونید..دافنه: میبینم که زبونت دراز شده..این جرئت رو از کجا اوردی؟ از قهرمان؟..الیف: این من نیستم که زندگیتون رو بهم ریخته..خودتون رو اول نگاه کنید..دافنه با گفتن حدت رو بدون دستش رو بلند میکنه که بزنه تو صورت الیف که الیف دستش رو تو هوا میگیره..الیف: هیچوقت..هیچوقت دستتون رو من بلند نکنید..عفت خانم میاد و میگه : دافنه دستتو بنداز زمین..دافنه..دافنه..دافنه..
الیف از اونجا میره…

 

قسمت سی و هشتم سریال دست سرنوشت :

قیصر میره تو خونه دور افتاده ای که الان محل زندگیه مقصود هست و بالاخره مقصود رو نشان میدن..
قیصر بهش میگه : هارون وادماش دنبالتن ..مقصود: تو نگران نباش منم این روزا ورقم رو نشون میدم..
جانان و یعقوب تو ماشینن که متوجه میشن هنوز بار ها ارسال نشده و اگه ارسال نشه ضرر بزرگی میکنن..
قهرمان میره پیش الیف تا باهاش حرف بزنه..الیف: وقتی که فهمیدم مامانم چاقو خورده رفتم با عفت خانم حرف بزنم..قهرمان: فهمیدم بد حرف زده..الیف: فقط این نیس..دافنه خانم هم اونجا بود ..باز دوباره به من بی احترامی کرد..منم طاقتش رو نیاوردم..جوابشو دادم..اما دیگه صبرم در اومد..قهرمان: ماخیلی ناراحتت کردیم..الیف: شاید من شمارو ناراحت کردم..دافنه خانم به من حس خوبی نداره…اگه من ناخواسته باعث بهم زدن زندگیتون شدم..معذرت میخوام..قهرمان: این اصلا به تو مربوط نیس..الیف:پس چیه؟..دافنه خانم بدجور با من حرف میزنه..اوایل خیلی خوب بود اما الان نه..الان حتی به بچه هم اهمیت نمیده..قهرمان: الیف…بعد چند ثانیه..الیف: بفرمایید…سکوت قهرمان..الیف: چیزی میخواید بگید..قهرمان: نه چیزی نمیخواستم بگم..الیف: پس من میرم ..الیف میره و در رو میبنده که قهرمان میگه: آخه من چجوری بهت بگم…چجوری..

شکران هم تو اتاق به یعقوب میگه : دافنه و قهرمان میخوان جدا بشن..یعقوب:میدونستم..خب بابا چی میگه؟..شکران: هنوز نمیدونه مامان گفته کسی بهش هیچی نگه..یعقوب: خب مامان که به من نگفته..میدونی که من از پنهان کاری خوشم نمیاد..سرشام قضایا رو میشه ..بابا میفهمه قهرمان چکارا میکنه.
قیصر و مقصود دارن باهم حرف میزنن که مقصود میگه: من اولین ضربه رو به هارون زدم..قیصر: یعنی چی؟..مقصود: من باید بار هارو جا به جا میکردم که نکردم..اونوقت بار به دست هارون نمیرسه..اونوقت ماشین ها جایی نمیرن واگه جایی نرن چی میشه؟…یوروکهان ها پاشون گیر میوفته..
تو خونه یوروکهان ها همه سر میز نشستن غیر از دافنه و قهرمان..ضیاخان که متوجه شده میگه: ما تو این خونه همیشه باهم غذا میخوریم..همه خانواده دور این میز میشینن و دورهم غذا میخوریم..این چندمین باره عفت خانم؟؟… من چرا نباید روی پسرم و عروسم و ببینم..اینجا نباید دو کلمه باهاشون حرف بزنم؟..عفت: من باهاشون صحبت میکنم فردا بیان..یعقوب یا پوزخند: من اینجور فکر نمیکنم مامان..وقتی به این نقطه رسیدن..ضیاخان وسط حرف یعقوب میپره: این چه حرفیه یعقوب..به چه نقطه ای رسیدن؟..یعقوب:والا ببخشید مامان جون..بابا باید همه چیز رو بدونه…(همه سکوت میکنن و جو خیلی سنگین میشه)..ضیاخان با داد: شما چیو دارین پنهون میکنین؟..یعقوب: بابا دافنه و قهرمان میخوان جدا بشن..

دافنه اخرشب یواشکی میره تو حیاط جلال و میخواد از دور الیف رو نظاره کنه و شاید قهرمان رو اونجا ببینه…وقتی اونجا میره میبینه الیف روی مبل نشسته و دستشو گذاشته رو شکمش و بچه رو ناز میکنه..دافنه وقتی این صحنه رو میبینه زانو هاش شل میشه و میوفته زمین و گریه میکنه..
فردا صبح..
الیف و نازلی میرن تو رستوران جلال تا به اونا تو رستوران کمک کنن و تو سفارشاتش کمک کنن.

 

قسمت سی و نهم سریال دست سرنوشت :

قهرمان میره پیش الیف و نازلی به اونها تو پختن کیک و سفارشات کمک میکنه…
ضیاخان میره خونه بابای دافنه و با بابای دافنه حرف میزنه و بعد میره پیش دافنه..
قهرمان به نازلی خبر ثبت نام تو مدرسه رو میده و نازلی خیلی خوشحال میشه.
ضیاخان رو به دافنه: زندگی مثل باغچست..دانه میخواد ..نور و اب میخواد تا سرسبز بشه..ولی اگه بهش نرسی باغچه خشک میشه…میخوای باغچه سرسبز بشه؟؟..دافنه: میخوام..اما همه چی دست من نیست..ضیاخان: همه چی دست توعه زن میتونه زندگی رو تو دستش بگیره..اگه زندگی خوب باشه وسرپا باشه..مردها هم رام میشن…تو یه قدم بردار بعدش میبینی چجوری میاد دنبالت..دافنه: از من میخواین چکار کنم؟..ضیاخان: ازت میخوام برگردی خونه..جای تو اونجاست..
عفت به قهرمان زنگ میزنه و میگه: کجایی خیلی دلم تنگ شده برات و چندروزه خونه نمیای..کی میای خونه..قهرمان: نمیدونم..مامان تو مارو درمونده کردی ..زندگیمون رو خراب کردی ..دیگه حرفی واس گفتن نیس..عفت با گریه: قهرمان قهرمانن..قهرمان هم میگه: من دیگه باید قطع کنم و قطع میکنه.. و عفت هم میزنه زیر گریه..
دافنه داره با پدرشوهرش حرف میرنه و دافنه میگه: من خیلی قهرمان رو دوست دارم..ضیاخان: خب اونم دوست داره..دافنه: اما این نظر شماست..ضیاخان: مگه غیر از اینه..دافنه: هیچی مثل قبل نیست بابا..دیگه از علاقه قهرمان مطمین نیستم..ضیاخان: ببین اینجوری که نمیشه..با یکی دوبار بحث کردن..میخوای از عشقت بگذری..تازه تو شکمت هم بچه داری..اون گناه نداره؟ الان پاشو وسایلت رو جمع کن بریم خونه بعد میرم پیش قهرمان و گوشش رو میکشم تا عروس خوشگلم رو اذیت نکنه..قبوله؟..دافنه: فقط به خاطر شما میام..
وکیل یوروکهان ها میادپیش الیف و میگه :میتونید با مادرتون تلفنی حرف بزنید..و مادر و دختر باهمدیگه حرف میزنن…سلطانم میگه من خیلی خوبم دیگه نگرانم نباشید..وکیل هم به الفی میگه : مادرتون به احتمال زیاد بعد دادگاه اول ازاد میشه..

ضیا و عفت و دافنه نشستن که قهرمانم به جزوشون اضافه میشه..ضیاخانم میگه باید این مسئله رو حل کنید و با خودتون حرف بزنید ..بعد میگه واستون سوپرایز دارم..یالا بلند شین بریم بالا.. ضیاخانم همه رو میبره تو اتاقی که وسایل بچه هست از تختش گرفته تا اسباب بازی هاش..همه خوشحالن غیر دافنه که دافنه هم از اونجا میره بیرون
پ.ن: من ده دقیقه اخر این قسمت رو ندارم اما احتمالا هیچ اتفاق خاصی نمیوفته..
و تا جایی که میدونم اتفاق مهم این بود که دافنه میره همه وسایل تو اتاق رو بهم میریزه..

 

قسمت چهلم سریال دست سرنوشت :

الیف اینا دارن سفره میچینن.. قهرمانم به جمعشون وارد میشه..و دور سفره میشینه..وقتی الیف و نازلی میرن..قهرمان به جلال میگه: امروز همه چیو به الیف میگم..همه چیو..
از اونور دافنه تو اتاقش همه سکانس های الیف و قهرمان از جلوچشاش میگذره و بغض میکنه..قوطی قرص رو باز میکنه..معلومه از زندگی خسته شده و میخواد همه چی رو ترک کنه.. همه یا اکثر قرص هارو میریزه تو دستش و میزاره تو دهنش و با اب اونارو میخوره…
شکران و خدمتکارا دارن میرن به اتاق بچه که میبینن همه چی بهم ریخته و شلوغ شده تو اتاق..شکران میگه نکنه دافنه اینکارو کرده ..بزار برم پیشش.. میره تو اتاق دافنه و بدن دافنه رو میبینه که رو زمین افتاده..خیلی تکونش میده واتفاقی نمیوفته..سریع به عفت خبر میده میرن رو بدن دافنه..عفت کاملا تو شوک میره..و شکران میره اورژانس زنگ بزنه..

قهرمان میخوادهمه چیو برای الیف بگه که عفت زنگ میزنه و خبر خودکشی دافنه رو میده وقهرمان مجبور میشه سریع الیف رو ترک کنه و بره پیش دافنه..
شکران پشت در هست و دکتر میاد…شکران میپرسه حالش چطوره که میگه: خوبه معدش رو شست شو دادیم..بهتر میشه..شکران: حال بچه چطوره؟ اخه حاملست..دکتر: دافنه خانم که اصلا حامله نیستند..شکران: مگه میشه؟ سه ماهه که حاملست..دکتر: ما که دقیق معاینه کردیم..اصلا چنین نیست.. وشکران میفهمه که دافنه حامله نیست و بچه تو شکم دافنه نیست..

شکران هم همه اتفاقا رو برای قهرمان تعریف میکنه..و با کنایه میگه: چرا این کارو کرده؟. بالاخره دافنه حاملست..مگه چه اتفاقی افتاده..که دکتر میاد و قهرمان رو میبره تا باهاش صحبت کنه…
وقتی شب میشه..شکران میرسه خونه و مریم و ضیاخان ازش میپرسن کجا بودی که شکران میگه: دیگه نمیتونم نگم..دافنه خودکشی کرده که مریم و ضیاخان تعجب میکنن..که ضیاخان بلندمیشه و میره پیش عروسش..

یعقوب میاد و با شکران تو اتاق خوابشون دارن حرف میزنن که شکران میگه: دافنه حامله نیست..قهرمانم حتما میدونه و تو بیمارستان متوجه شده..شکران: وای اره دقیقا..این زن و شوهر همه رو بازی دادن..یعقوب: ولی اخه چرا؟چرا؟..شکران: الان باید به بقیه بگیم؟ یعقوب : میگیم میگیم..اما به وقتش..این خبر مثل زلزه هشت ریشتری هست .

 

قسمت چهل و سوم سریال دست سرنوشت :

در قسمت های قبلی دیدیم کل اهل خانواده فهمیدن دافنه حامله نیست و بچه هم توشکم الیف هست ولی قهرمان متاسفانه نتونست بگه که الیف مادر بچست و اتفاق مهم دیگه این بود که عفت در یک سکانس به ضیاخان میگه منم راز تورو نگه داشتم منم بچه ای رو که مال من نبود رو بزرگ کردم…و بعد روند سریال طوری بود که نشون دادعفت از کارایی که کرده پشیمونه چون از تمام خانواده مخصوصا ضیاخان دور شده …وکیل هم به الیف میگه مادرتون تو دادگاه اول ازاد میشه و جای نگرانی نیست…

خلاصه قسمت 43…
عفت اروم قرار نداره از خواب بیدار میشه..صدای گریه بچه رو میشنوه و به سمت اتاق بچه میره…هیچ بچه ای اونجا نیستش..میره اتاق بعدی.میره اتاق دافنه شون …بچه رو تخته..خوشحال میشه میره بغلش کنه که میبینه دستش خونی هست..و از خواب بیدار میشه..
سر صبح میره پیش دافنه.. و بهش میگه منو ببخش دیگه..منم نمیخوام عذاب بکشم..منم برای رهایی از این عذاب هرکاری میکنم..همه چی رو درست میکنم…و ازاونجا میره..

شکران داره با شوهرش حرف میزنه و از اونجایی که خیلی باهوشه میگه: بنظرم این رحم اجاره ای و فلان ..قصه است فقط..بنظرم قهرمان واقعا دختره رو حامله کرده..دافنه هم واس همین خودکشی کرده..الانم دارن ماسمالی میکنن..میدونی؟..یعقوب: شایدم همینطوره
عفت میره پیش الیف تا باهاش حرف بزنه.عفت: ما یه تصمیمی گرفتیم…بچه باید سقط بشه….
تو شرکت کرم سرسنگین با قهرمان برخورد میکنه..قهرمانم میگه بیا تو اتاق حرف بزنیم..
الیف هنوز تو شکه: نمیفهمم عفت خانم ..برای چی اینو میگین؟..عفت: این چندروز خیلی اتفاق ها افتاد..همه فهمیدن دافنه حامله نیست..همه میدونن تو بچه رو نگه میداری..ضیاخان خیلی عصبانی شده..زندگی تورو هم نابود کردیم..به خاطر صلاح همه مون باید این کارو کنیم..الیف: عفت خانم من این کارو نمیکنم..عفت: ما با تو یه قرار داد بستیم..بچه پیش تو امانته و تو هیچ حقی در برابرش نداری..الیف: قهرمان خان چی؟اونم بچه رو نمیخواد؟..عفت: اره ..هم قهرمان هم دافنه بچه رو نمیخوان..اونا نخواستن تو رو ببینن واس همین من اومدم این مسیله رو حل کنم..
تو شرکت .. کرم داد و بیداد راه انداخته و میگه: اخه من چیرو باید درک کنم…تو چشام نگاه کردین و دروغ گفتین..قهرمان: من قضیه الیف رو تازه فهمیدم..باور کن..
الیف به قهرمان زنگ میزنه که قهرمان رد تماس میزنه و الیف فکر میکنه تمام حرفای عفت خانم درست بوده واونا از بچه منصرف شدن واس همین با عفت خانم میرن مرکز سقط بچه…جلال دم در اونارو میبینه که الیف بهش همه قضیه رو سریع میگه و میره..
جلال بعد چندبار به قهرمان زنگ میزنه و بهش قضیه الیف وعفت رو میگه…قهرمانم سریع میره بیمارستان…
الیف هم صدا میزنن که بره تو اتاق دکتر..لباس جراحی رو میپوشه..قهرمان به عفت زنگ میزنه اما اون جواب نمیده…الیف از اروم اروم میاد بیرون و کلش رو به علامت بله تکون میده و هردو اشک میریزن..عفت هم بهش دلداری میده..عفت میره و الیف با گریه میره روی نیمکت میشینه و گریه میکنه..قهرمان میرسه بیمارستان..میره داخل اما الیف وعفت رو پیدا نمیکنه..قهرمان نا امید میاد بیرون که الیف رو میبینه..قهرمان: پسرم…پسرم…الیف با گریه: نتونستم قهرمان خان..قهرمانم خوشحال میشه و بغلش میکنه..الیف هم اونو بغل میکنه..
عفت میره پیش دافنه و میگه بچه سقط شده و دیگه ارتباطی بین الیف و قهرمان نیست و همه چی رو تموم کردم.. دافنه هم خوشحال میشه..

 

قسمت چهل و چهارم سریال دست سرنوشت :

عفت خانم تو جمع میگه..بچه ی دافنه و قهرمان….شکران: بچه چیشده؟..عفت: بچه دیگه نیست..مریم: یعنی چی؟..عفت: سقط شد…ضیا خان داد میزنه :چی گفتی؟ و میخواد یه سیلی نثارش کنه که مریم دستشو میگیره..ضیاخان بازوی عفت رو میگیره و محکم فشار میده جوری که عفت داره از درد متلاشی میشه..ضیاخان با داد: تو چی گفتی؟ بچه بیگناه رو کشتی؟ هان؟..یعقوب و شکران و مریم میرن تا ضیاخان رو جمع کنن..اما ضیاخان عصبانی تر از قبله..که یهو حالش بد میشه و تعادلش رو از دست میده و به عفت میگه: برو گمشو..بروگمشو..دیگه نمیخوام ببینمت..
قهرمان هم میرسه خونه و یه راست میره تو اتاق عفت و باهاش دعوا میگیره میگه: خجالت بکش مامان..تو چرا اینکارارو کردی؟ چطور دلت اومد پسرم رو بکشی؟..عفت: پسرم..قهرمان: دیگه به من نگو پسرم..امروز نه تنها پسرمو بلکه منو هم کشتی…
عفت هم میره تواتاق بچه و بالشت بچه رو بغل میکنه و با گریه میگه: منو ببخش پسرم..

فردا صبح کرم میره پیش الیف تا باهاش حرف بزنه.کرم اعصابش خرد شده و تمام ناراحتیش رو سرش داد میزنه و میگه: من بهت گفته بودم عاشقتم ..افتادم دنبالت…بعد با کنایه میگه شاید خوشت اومده که افتادم دنبالت..الیف با این حرف که به غرورش برخورده بلند میشه میگه: شما میفهمید چی میگید؟.چرا نمیفهمید؟ من نمیتونستم بگم..عفت خانم ممنوع کرده بودن..میگفت کسی نباید بفهمه..کرم: البته این راز های احمقانتون از احساسات من مهم تره..(نازلی با کیسه های خرید وارد میشه) من تورو دیوانه وار دوست داشتم…اما تو میدونی چکار کردی؟ (نازلی قشنگ پشت کرم هست) کرم: تو به خاطر پول از دایی قهرمانم حامله شدی.نازلی با این حرف دستاش شل میشه و کیسه ها از دستش میوفنه زمین..کرم و الیف تاره متوجه نازلی شدن…کرم هم وقتی نازلی رو میبینه از اونجا میره..الیف میره سمت نازلی که نازلی میگه: به من دست نزن..تو حامله ای؟ اینا درسته؟…الیف: همه چیو میگم…تو اروم باش.نازلی: میخوای به مامان چی بگی…تو از قهرمان خان دیگه حامله ای…الیف: اونجور که فکر میکنی نیس..نازلی: به من دیگه دست نزن..ازت چندشم میشه و سریع میره تواتاق…
کمیسر هم میره تو سلول سلطان و به سلطان میگه: زود باش دیگه..وقتت رسید(وقت دادگاه برای آزادی)…
نازلی هم چمدونشو برمیداره و بدون اینکه الیف بفهمه از اونجا میزنه بیرون..الیف هم به قهرمان زنگ میزنه و میگه: کمکم کنید..

 

قسمت چهل و پنجم سریال دست سرنوشت :

دافنه از شکران بابت پیدا کردنش تشکر میکنه…
الیف دنبال نازلیه و همه حرفای کرم رو به قهرمان تعریف میکنه..نازلی اونجایی که هست رو به سلیم م میگه و سلیم هم به قهرمان میگه…
قهرمان و الیف میرن پیش نازلی..قهرمان هم همه چی رو برای نازلی تعریف میکنه و میگه الیف فقط برای شما مجبور بوده رحم اجاره ای باشه..اون مجرم نیست و ما مجرمیم فقط..نازلی هم میره تو بغل خواهرش و میگه ببخشید..
و بعد قهرمان تصمیم میگیره که شب الیف رو ببره بیرون…سلطان از زندان ازاد میشه میخواد بچه هاشو سوپررایز کنه…قهرمان هم میره طلافروشی و یک گردنبند خوشگل که شکل خورشیده میگیره… دافنه میره تو رستوران میشینه…و قهرمان هم منتظر الیفه تا اونو ببره بیرون…الیف با یه لباس خوشگل میاد پایین و همه محو اون میشن…..و قهرمان و الیف از اونجا میرن…

 

قسمت چهل و ششم سریال دست سرنوشت :

دافنه تو رستوران منتظره و میبینه هنوز قهرمان نیومده…به گوشیش زنگ میزنه خاموشه…بعد امینه بهش زنگ میزنه میگه فشار بابات رفته بالا و دافنه هم میگه الان میام…و دافنه میره..

سلطان ازاد شده و میگه میخوام برم پیش دخترام….
دافنه سوار ماشین میشه و از اونجا میره ..سریع پشتش الیف و قهرمان میان…و وارد رستوران میشن و دور میز میشینن.و باهم دیگه حرف میزنن…دافنه تو ماشین به قهرمان زنگ میخواد بزنه که پشیمون میشه….الیف هم به قهرمان میگه این اولین باره که تولدمم رو بیرون میگیرم . قهرمان اشاره میکنه به گارسون که گارسونم میره کیک رو میاره..الیف هم خیلی خوشحال میشه از قهرمان تشکر میکنه.
..سلطان میره عمارت یوروکهان ها که ایسل در رو باز میکنه…سلطانم میگه: مادر الیفم میخوام بچه هامو بینم..
قهرمان هم اون گردنبند رو برای تولد الیف خریده بود بهش میده و میگه تولدت مبارک و الیف هم دوبرابر از قبل خوشحال میشه و میگه: همیشه گردنم میمونه…

عفت به سلطان میگه: بچه هات اینجا نیستن…ادرسش رو اینجا نوشتم میتونی بری ببینی…سلطانم میگه : اخه چرا؟ چیشده؟ ..عفت هم یکم پول میده به سلطان و میگه بگو برات تاکسی بگیرن…

کرم و پدرش دارن تو هتل حرف میزنن که از اونطرف هم مریم وارد هتل میشه…دافنه داره باباش حرف میزنه که متوجه میشه باباش نفس تنگی بهش دست داده و حالش بد شده…تو شوک رفته و….
مریم نزدیک اتاق میشه که داد و بیداد کرم رو میشنوه ..کرم: بهت گفتم از مادرم دور شو..از اینجا برو..مریم نزدیک در میشه و در میزنه و میگه: کرم جان میشه در رو بابز کنی؟..

قهرمان و الیف میرسن خونه که از اونطرف هم سلطان میرسه و یکم دور تر ایست میکنه…قهرمان به الیف باز میگه: تولدت مبارک…و اون دوتا همدیگه رو از گونه میپرسن…این صحنه مثل شوک میشه برای سلطان و حرفای یعقوب بادش میاد….قهرمان از اونجا میره….سلزان از تاکسی پیاده میشه و میره پشت در و داد میزنه: الیف…الیف هم شوکه میشه و برمیگرده و مادرش رو میبینه..

 

قسمت چهل و هفتم سریال دست سرنوشت :

الیف میره مادرشو میاره داخل میگه: خب چرا خبر ندادی به ما؟..سلطان: چرا اینقدر با قهرمان خان صمیمی هستید؟..الیف: مامان خوشگلم بیا بریم داخل اونجا حرف میزنیم..نازلی میاد میگه: مامان بدو و بدو میره بغلش میکنه..

مریم به کرم میگه: با کی داشتی حرف میزدی؟ کرم: با تلفن حرف میزدم؟..مریم با گفتن کی داخله وارد اتاق میشه و قدیر رو میبینه..و شوک زده میشه و غش میکنه…
سلطان دوباره میپرسه از الیف که: تو با قهرمان خان چکار داشتی؟..الیف: مامان جون..الان.. سلطان تو حرفش میپره و میگه: تو با قهرمان خان چکار داشتی؟..نازلی برای ماسمالی کردن: ابجی رفته بود سرکار..الیف هم برای تایید سرشو تکون میده…سلطان: این چ کاریه این موقع شب؟…الیف: یه مهمونی تو شرکت یوروکهان ها بود..منم رفتم اونجا کارکنم…سلطان: با این سر و ریخت؟این گردنبندو از کجا اوردی؟..الیف با دروغ: این گردنبند اصلا قیمتی نیس..چون واقعی نیس…بعدشم به ما گفتن شیک لباس بپوشید چون اونجا مهمونای مهمی هستند بعدشم چون دیر شده بود..قهرمان خان منو رسوند…سلطان: تو مگه برای یوروکهان ها کار نمیکردی؟..الیف: اره مامان اونجا کار میکردم اما دیگه اومدم بیرون..نشد که بهت بگم..سلطان: خب این خونه مال کیه؟..الیف: این خونه مال اقا جلاله..دوست نزدیک قهرمان خان..منم تو رستورانشون کار میکنم..خیلی ادم خوبیه..اما واس یه مدت کوتاهی اینجاییم بعد میره پیش مامانش و اونو بغل میکنه..

دکتر هم به دافنه میگه: بلا رفع شد..پدرتون فشارش زده بود بالا..جای نگرانی نیست..
دافننه میره خونه و با قهرمان حرف میزنه..دافنه: موبایلت خاموش بود…قهرمان: شارژش تموم شده بود..دافنه: اخه قرار داشتیم..واس همون..قهرمان: ما قرار داشتیم؟..دافنه: حرف زده بودیم…گفتیم واس هردومون خوبه..قهرمان: گفتم حالا ببینیم..یادم : نیست قول داده باشم..دافنه: تو تا الان داشتی چکار میکردی؟..قهرمان: رفته بودم شام..دافنه با کنایه: این شامای کاری تو تموم نمیشه؟…ما کی قراره واس خودمون وقت بزاریم؟..قهرمان: حالا ی روز میریم..

تو هتل قدیر میخواد همه چیو واس مریم توضیح بده…قدیر: من مجبور بودم برم…مریم : چرا؟ قدیر: دلیلش رو نپرس….مریم:بعد این همه سال جلوم سبز شدی..جوری رفتار کنم که بگم هیچی نشده…قدیر: فقط اینو بدون مجبور بودم..باید اینجوری میشد..شرمندم..مریم با گریه : شرمنده ای؟ خب بزار من برات تعریف کنم…بعد تو هرروز برام کابوس شد..وقتی همه تو تولد پسرم خوشحال بودند..من یجا نشستم و زجه زدم..همه این سالها با خودم پرسیدم..چرا؟ چرا؟همش این سوال بی جواب تکرار شد (اشکش بیشتر میشه)…چطور رو دردایی که کشیدیم..چشاتو میبندی؟..بعد میره یقه قدیر رو میگیره و میگه: حرف بزن حرف بزن..کرم میره جداش میکنه و بغلش میکنه و با داد به قدیر میگه: گمشو دیگه ..برو برو…
مقصود هم فوندا خانوم(جاسوسی که میخواد تو شرکت یوروکهان ها باشه) رو به هارون معرفی میکنه و میگه توام به بعقوب معرفیش کن..

 

قسمت چهل و هشتم و چهل و نهم سریال دست سرنوشت :

فردا صبح قهرمان الیف رو میرسونه و میره.وقتی که الیف وارد خونه میشه سلطان میپرسه کجا بودی؟الیف هم میخواست حرف بزنه که دفترشو رو میز میبینه. سلطان هم داد میزنه به من دروغ نگو و الیف میگه چیزی که فهمیدی درست نیست و من بی گناهم که سلطان بهش سیلی میزنه😣.
قهرمان میره تو اتاق که دافنه میگه کجا بودی؟ میدونم آنکارا نرفته بودی.با الیف بودی.براش گردنبند گرفتی.قهرمان:هدیه تولدش بود.دافنه:به تو چه؟نه دیگه بچه هست نه چیزی!به تو چه؟الان دیگه مطمئنم که داری بهم خیانت میکنی.دیشبم رفتم همی چی رو به مامانش گفتم.قهرمان:تو چیکار کردی؟دافنه:ب مامانش گفتم مراقب دخترت باش.دخترتو داره قاپ شوهر منو میدزده.
قهرمان عصبانی میشه و میره که دافنه میگه آره برو پیشش.بعدم میره دنبالش میگه وایسا.اینقد دنبال اون دختر نرو قهرمان 😐.که همه تو سالن یعقوب،شکران،ضیا و عفت صداشو میشنون.بعدم که قهرمان میره بیرون دافنه داد میزنه برو هرکاری میخوای بکن.گمشـو 😶.(دافنه هم با خودش درگیره)
بعدم دافنه میاد تو سالن و میگه قهرمان داره با الیف بهم خیانت میکنه همه اینا هم تقصیر شماست مامان عفت.ضیا:آروم باش دخترم.حتما اشتباه شده.عفت:بسه دیگه.ب خودت نگاه کن.دافنه:گناه من چیه؟،تو جهنم میسوزی.عفت:میندازمت بیرون.نوال:زورتون نمیرسه عفت خانم.دافنه:مامان.نوال:از همه بدی هایی که در حق دافنه کردین خبر دارم.دیگه دافنه تنها نیست.باید بهم حساب پس بدید.این خونه رو سرتون خراب میکنم.
سلطان سر الیف داد میزنه میگه از آقا قهرمان حامله شدی.دیگه دختر من نیستی و به الیف سیلی میزنه😔و میرن که الیف داد میزنه مامان.وقتی قهرمان سر میرسه الیف رو زمین در حال گریه کردنه.کمکش میکنه بشینه و همه چی رو تعریف میکنه.
مادر دافنه(نوال):اگه کسی بلایی سر دخترم بیاره منو مقابل خودش میبینه.ضیا:دافنه دختر ماست.شما اشتباه میکنید.اینجا دافنه جلوی جمع میگه مامان دخالت نکن.من با زنی که مارو ول کرد رفت کاری ندارم.عفت هم که کیف کرده از رفتار دافنه میگه نمیشه دخترم.شما برین تنهایی باهم حرف بزنین.
قهرمان داره به الیف دلداری میده و میگه پیداشون میکنیم و توضیح میدیم.الیف:فهمید حاملم … فک کرد با شما هستم.شرمندم.معذرت میخوام آقا قهرمان. قهرمان:از کجا فهمیده حامله ای؟الیف:یه دفتر خاطرات دارم اونو پیدا کرده.قهرمان یاد حرف دافنه میفته.(دافنه نمیدونست که الیف هنوز حاملس).قهرمان قول میده ک پیداشون کنه.
سلطان میره طلا فروشی و حلقشو میفروشه.
تو اتاق نوال با دافنه حرف میزنه:اومدم بهت کمک کنم زندگیتو درست کنی.دافنه:بابام بخاطر تو فلج شد.نوال:زندگیه پر از سورپرایز. دافنه:اصلا عوض نشدی.چطوری با دل سنگیت زندگی میکنی؟نوال من دل سنگیمو دوست دارم بهتر از توئه که عقلت سنگیه.اگه کاری نکنی قهرمان از دستت میره.اونقد کارای احمقانه کردی بازم قهرمان خوب تحملت کرد.دافنه:قهرمان دوسم داره.هرئاری هم لازم باشه خودم میکنم.نوال:مثل خودکشی؟.بعد تلفنش زنگ میخوره میره تو اون یکی اتاق.قهرمان میاد پیش دافنه و عصبانیه.دافنه:الیف چطوره؟(باتمسخر). قهرمان:پریشونه مادرش نازلی رو برداشته از خونه رفته.دافنه:دلداریش میدادی.قهرمان:میدونم برات مهم نیست.دافنه اون دختر بی گناهه. دفنه:الیف؟دقت کردی از وقتی اومدهما همش دعوا میکنیم؟اما نه الیف بی گناهه.تنها چیزی که اون میخواد اینکه با تو باشه.حالا میبینم تو هم بدت نمیاد. همین موقع نوال میاد بیرون(صداشونو شنیده)و ب دافنه میگه:این بود میگفتی خیلی خوشحالی؟

 

قسمت پنجاهم سریال دست سرنوشت :
همین موقع نوال میاد بیرون(صداشونو شنیده)و ب دافنه میگه:این بود میگفتی خیلی خوشحالی؟.قهرمان جون ببخشید دعواتونو خراب کردم.شما راحت با هم دعوا کنین،بعدا با هم حرف میزنیم.
یعقوب داره حاضر میشه و به شکران میگه امشب حاضرشه تا برن جایزه مربوط به شرکت رو بگیرن.
قهرمان:میدونم بخاطر مادرت عصبی هستی.دافنه:درد من تنها اون دختره.خسته شدم.قبلا بچه بود ولی الان نه بچه هست نه چیز دیگه ای.بعد در مقابل من از معصومیت حرف میزنی و میری واسش هدیه میگیری.حتی کار کمی کردم با مادرش حرف زدم.اگه از دستم برمیومد هزار برابرش رو انجام میدادم.
قهرمان:تو حق نداری بخاطر خواسته های خودت زندگی کسی رو نابود کنی.اینو بدون اگه اون رابطش با خانوادش درست نشه توهم خانوادتو از دست میدی.
سلطان و نازلی میرن خونه دختر عموی سلطان که اونا هم زیاد راضی نیستن از موندنشون.
دافنه زنگ میزنه به شخصی که اسمش اورهانه و میگه شماره مقصود رو برام پیدا کن.بعد عفت میاد و میخواد باهاش حرف بزنه و آشتی کنه که بازم دفنه خانم میگه بخاطر شما زندگیم خراب شد.خواستین بچه اون زنو بزرگ کنم.شما خودتون برای بچه ی زن دیگه مادری میکردین؟ عفت:مادر فقط به نگه داشتن بچه تو شکم نمیگن.میتونی بچه یه نفر دیگه هم بزرگ کنی. دافنه:هرگز. عفت:گنده حرف نزن.معلوم نمیشه سرنوشت چی پیش میاره. دافنه:من خودم سرنوشتمو میسازم.شما بزرگترین بدی رو در حق خانواده کردین. عفت:بزرگترین بدی رو تو کردی.اونم با دادن زهر به الیف.برای اینکه بچشو بکشی کم مونده بود جونشو بگیری. دافنه:تو هر چیزی دخالت نکن. عفت:آخرین اخطار منه.اگه منو کنارت داشته باشی پیروز میشی ولی اگه مقابلت واستم نابودت میکنم.تعادلت رو بدون وگرنه روبروت دیواری میزارم که برای بغل کردن قهرمان که هیچ حتی برای دیدنش هم باید از من اجازه بگیری.
ضیا و قهرمان با هم در مورد اومدن نوال و رفتن مریم از خونه حرف میزنن.بعدم وقتی ک قهرمان داشت میرفت ضیا گفت مراسم اهدای جوایز امشب یادت نره.قهرمان:اجازه بده داداشم بره.ضیا:نمیشه.تو برو. قهرمان هم میگع باشه و میره.
عفت تو اتاق ظرف سم دستشه و با خودش میگه:ببینیم دافنه خانم اگه قهرمان بفهمه چیکار میکنی؟
الیف هم چند بار به نازلی زنگ میزنه ولی نازلی از ترس سلطان جواب نمیده.
عفت میره پیش قهرمان و میخواد بهش در مورد دافنه بگه که جلال زنگ میزنه و میگه الیف حالش بده و قهرمان زود میره.
الیف هم چون از صبح چیزی نخورده از حال میره.
اورهان هم به دفنه زنگ میزنه و شماره مقصود رو میده و میگه کسی نفهمه از من گرفتی.
الیف هم چند بار به نازلی زنگ میزنه ولی نازلی از ترس سلطان جواب نمیده.
عفت میره پیش قهرمان و میخواد بهش در مورد دافنه بگه که جلال زنگ میزنه و میگه الیف حالش بده و قهرمان زود میره.
الیف هم چون از صبح چیزی نخورده از حال میره.
اورهان هم به دافنه زنگ میزنه و شماره مقصود رو میده و میگه کسی نفهمه از من گرفتی.
الیف هم به هوش اومده که قهرمان میاد و اصرار میکنه برن بیمارستان.الیف:خوبم.چیزی نیست.ی چی بخورم خوب میشم.قهرمان:به خودت رحم کن.بریم بیمارستان.الیف:نیازی نیست.شاید مامانم بیاد نمیخوام از خونه برم بیرون.همین موقع الیف دردش میگیره.قهرمان:چی شده؟الیف:نمیدونم.حرکت کرد یا چیز دیگه ای.اولین باره واضح حس کردم.جلال:بیا فقط لگد زدن اینو کم داشتیم.دیگه سوختیم که سوختیم😂.قهرمان هم خندش میگیره.

سلطان میره عمارت تا از عفت حساب بگیره و میگه:من دخترام رو بهتون امانت دادم.انسانیتتون این بود؟عفت:بگو چیکار کردم؟سلطان:پسرتون دخترمد حامله ول کرده عفت خانم.خبر ندارید؟عفت:اونطور ک فک میکنی نیست.سلطان:من همه چی رو میدونم و لعنتش میکنه که عفت عصبانی میشه و میگه:دخترت حامله بود ولی دیگه نیست.بچه سقط شد.موضوع بسته شد.سلطان:بسته نشده.اون بچه زندست.در حالی سلطان داره نفرین میکنه عفت خوشحال میشه و میخنده.
قهرمان هم به الیف میگه استراحت کن و بعدش میره.الیفم به بچه میگه خیلی خوش شانسی.بابا به فکرته و دوست داره.
ضیا میاد دیدن الیف و ازش بخاطر اینکه بچه رو سقط نکرده تشکر میکنه و میگه از این به بعد تو هم دخترم هستی و من همیشه پشتتم.الیفم تو چشاش اشک جمع میشه😢.
تو شرکت هم فوندا داره سعی میکنه به یعقوب نزدیک بشه و مثل اینکه نقشه ای داره و با ی نفر قرار ملاقات کاری میزاره.
شکران داره واسه شب با ذوق لباس انتخاب میکنه.
ویسل هم با حرفاش مقصود رو عصبانی میکنه و خود مقصودم از اینکه فوندا هنوز کاری نکرده عصبانیه.همین موقع هم دافنه زنگ میزنه بهش و با هم قرار ملاقات میزارن.
قهرمان میره دیدن مریم و باهاش حرف میزنه.
مقصود هم محل قرار رو به دافنه اس میده.
نوال هم میاد خونه مسعود و به دافنه میگه یه برگ برنده خوب دستمه تا یوروکهانها در برابرت زانو بزنن(عکسایی که از الیف و قهرمان گرفته منظورشه).دافنه بی توجهی میکنه و میره.نوال هم به امینه هی دستور میده و میره تو اتاق مسعود و بهش میگه قراره برای مداوا بفرستمت فرانسه.
دافنه و مقصود همو میبینن ولی مقصو هی اینور و اونورو نگاه میکنه و مثل اینکه بهش اعتماد نداره.

 

قسمت پنجاه و یکم و پنجاه و دوم سریال دست سرنوشت :
نوال هم میاد خونه مسعود و به دافنه میگه یه برگ برنده خوب دستمه تا یوروکهانها در برابرت زانو بزنن(عکسایی که از الیف و قهرمان گرفته منظورشه).دافنه بی توجهی میکنه و میره.نوال هم به امینه هی دستور میده و میره تو اتاق مسعود و بهش میگه قراره برای مداوا بفرستمت فرانسه.
دافنه و مقصود همو میبینن ولی مقصود هی اینور و اونورو نگاه میکنه و مثل اینکه بهش اعتماد نداره.دافنه میگه جای الیف رو بهت میگم تو هم اونو بردار ببر.مقصود:شوهر کجا قایم شده؟اینقد جرئت نداره که زنشو نفرسته؟دافنه:اون خبر نداره.میخوام الیفو ببری.که مقصود میگه:خودتو خسته نکن و میره.
نازلی به سلطان میگه از اینحا بریم.سلطان جایی نداریم که.نازلی اونا نمیخوان اینجا باشیم.سلطان:چند سال پیش میومدن هاتای و منم برای راحتیشون هرکاری میکردم.بعد بلند میشن برن بهشون کمک کنن که از پشت در صدای دخترشو میشنون که میگه ما ک جایی نداریم.کجا میخوابن؟مادره:تو اتاق تو.دختره:فقط یه امشب فردا خودم بهشون میگم برن.
سلطانو نازلی هم ناراحت میشن که همین موقع عایشه زنگ میزنه بهشون و میگه بیاین خونه من.اونا هم میرن خدارو شکر.
دافنه هم میره خونه باباش و به مامانش میگه فقط امشب میتونی بمونی.نوال:کیو از خونه کی داری بلند میکنی؟اون مال گذشته بود.دافنه:خدا لعنتت کنه.نوال:من بهتون اجازه دادم اینجا بمونید.بعد بازم رو مخ دافنه اسکی میره که زندگیتو نجات بده.هر چی میگم انجام بده.از عقلت استفاده کن.هستی یا نه؟
عفت هم با ضیا درباره اینکه بچه زندس حرف میزنه و خیلی خوشحاله.ضیا میگه تا قهرمان نگفته کسی نباید بفهمه.
یعقوب و شکران حاضر و دست تو دست دارن میان پایین که عفت میگه ماشالا دارین میرین شام؟.یعقوب:چه شامی.واسه اهدا جوایز میریم. که ضیا میگه که قهرمان برای دریافت جایزه رفت که خنده از صورت یعقوب و شکران میره و شکران هم دستشو از دست یعقوب میاره بیرون و میره بالا.عفت هم میره دنبالش.بین ضیا و یعقوب بحث پیش میاد و یعقوب میگه من هیچ ارزشی برات ندارمو از اینکه جلوی زنم تحقیرم کردین خسته شدم و میره بالا. ضیا هم ناراحت میشه.عفت داشت حرفاشونو گوش میداد.
الیف هم داره به گویی که قهرمان واسش خریده نگاه میکنه و یاد حرفای قهرمان میفته که میگه هر چیزی از ته دلت بخوای هیچ کدومش غیر ممکن نیست.اینو پسر من که تو شکمه توئه یادم داد.😊.
سلطان و نازلی هم میرن خونه عایشه و نازلی دور از چشم سلطان به الیف زنگ میزنه که الیف میگه آذپدرس رو بده.نازلی هم آدرس رو میده.
قهرمان هم بعد گرفتن جایزه به الیف زنگ میزنه که شارژ گوشیش تموم میشه و خاموش میشه.بعدم به خونه زنگ میزنه که کسی جواب نمیده.به جلالم زنگ میزنه که اونم خبر نداره.قهرمان میره خونه جلال و درو میشکونه💪.میره تو نامه الیف رو پیدا میکنه که نوشته بود داداش جلال نگران من نباش.از مامانم خبر گرفتم.میام.
شکران تو اتاق ناراحته که نتونسته پز لباسشو بده که یعقوب میگه بهم اعتماد کن.بابام تخت تاثیر حرفام قرار گرفت.نشون نداد ولی قلبش پاره پاره شد.
عفت هم به ضیا میگه که وقتی اولین بار صورت کوچولوشو دیدم دلم لرزید.گفتم باید قوی باشی عفت.همونطور که اون تورو مادر خودش میدونه تو هم اونو بچه خودت میدونی.ولی مثل اینکه نتونستم.ضیا:خودتو سرزنش نکن.راهو اشتباه رفتیم. بعد هم تصمیم میگیرن دوباره بچه هارو دور هم جمع کنن.بعدم عفت به مریم زنگ میژنه که مریم جواب نمیده.

 

قسمت پنجاه و سوم و پنجاه و چهارم سریال دست سرنوشت :
خونه عایشه میخوره و نازلی زودتر میره تا درو باز کنه(الیف پشت دره)نازلی میگه میترسم مامان بلایی سرت بیاره.لطفا برو ابجی.الیف:نمیتونم تنهاتون بزارم.همین موقع سلطان میاد و الیف میخواد توضیح بده که سلطان میگه برو
الیف التماسش میکنه که سلطان گوش نمیده و میره داخل پشت در میشینه و گریه میکنه.الیف هم اینور پشت در گریه میکنه و اینجا آهنگ زیبای مادر پخش میشه.😍😍 الیف میرسه خونه که میبینه قهرمان داره درو تعمیر میکنه.🔨قهرمانم میگه وقتی نتونستم پیدات کنم نگران شدم.چی شد؟الیف:بیرونم کرد.حتی توصورتمم نگاه نکرد. قهرمان:گفتم باهم بریم. الیف:ترسیدم.از اینکه حرف بدی بزنه و شمارو هم از دست بدم.فقط شما هستین که کنارم موندین. قهرمان:چییزی نخوردی،بریم بیرون شام بخوریم.
دفنه به نوال میگه میخوام از برگ برندت استفاده کنی(نمیدونه که چیه).اگر اتفاق بدی بیفته. نوال:فک کنم خبر گرفتی. دافنه:چه خبری؟ نوال:خبر اومد شوهرت با الیف داره شام میخوره.
سرشام قهرمان:منم مقصرم که کار به اینجا کشید. الیف:این چ حرفیه.بین این همه اتفاق شما تنها اتفاق خوب هستین. قهرمان:من باید در برابر دافنه و مادرم جدی تر میبودم.بعضی وقتا فک میکنم نکنه اشتباه کردم که اینقد این بچه رو میخوام. الیف:نکنه دیگه نمیخواین؟ قهرمان:میخوام.اونم خیلی.راستش همینم دستم رو بسته.💟
نوال زنگ میزنه به خبر نگار و عکسای الیف و قهرمان رو که قبلا تو رستوران گرفته بود رو میده.
الیف به قهرمان میگه امروز ضیا خان اومده بود و خیلی خوشحال شده بود.گفت دخترشم و پشتم هستش. قهرمان:بابا وقتی کسی رو دوست داشته باشه میگه. الیف:خیلی حرفاشون گرم بود.من تعریف کردم که با کمبود محبت پدر بزرگ شدم.محبت ضیا خان واسم خوب بود.
قدیر و مریم همدیگه رو میبینن که قدیر بازم میگه ی شانس دیگه بهم بده. مریم نه من و نه کرم اصلا نمیبخشیمت.همونطور که اومدی همونطور هم برو.مریم بلند میشه که بره قدیر جلوشو میگیره و میگه نزار چشم ب راه بمیرم و گونه مریمو بوس میکنه که مریم هم شاتالاپ بهش سیلی میزنه و میگه تو خیلی وقته که مردی.
سرشام وقتی قهرمان میبینه که الیف ناراحته سعی میکنه بحثو عوض کنه و میگه تو دفتر خاطراتت چی نوشتی؟ الیف:در مورد بچه نوشتم.مثل دردو دل.از شما هم نوشتم.در مورد باباش بهش اطلاعات دادم. قهرمان:الان کنجکاو شدم. الیف:نمیتونم براتون توضیح بدم.اما بدونید بهش گفتم خیلی خوش شانسه. قهرمان:چرا؟ الیف:چون شما بابای فوق العاده ای میشید.
آقا کوچولو خیلی خوش شانسه.باید میگفتم توپراک.نه؟ قهرمان:مطمئن نیستم ولی خوب ب نظر میاد. بعدم بلند میشن وقتی قهرمان دستشو میزاره پشت الیف که برن عکاس روزنامه ازشون عکس میگیره .
ویسل هم تو گوش مقصود میخونه که ممکنه دافنه راست گفته باشه.ممکنه پدر بچه الیف قهرمان باشه که مقصود دیوانه میشه و حمله میکنه ولی بعد ولش میکنه.ویسل:شاید بخواد از دست الیف خلاص بشه.به کی زنگ میزنه؟تو.مقصود هم به فکر میره.
صبح نوال روزنامه رو میبینه و لبخند میزنه.
تو عمارت سر صبحانه هم شکران عکس قهرمان و الیف رو میبینه و عفت که فک میکنه برای اهدای جوایز میگه بخونه که تو روزنامه نوشته بود عشق مخفی قهرمان یوروکهان. عفت میگه فتو شاپه و تهمته.یعقوب روزنامه رو میبره نشون ضیا میده و میگه شهرت یوروکهانها رو قهرمان خراب میکنه. که ضیا هم میگه دروغه.حرف بیخود نزن.بعدم زنو شوهر میرن پیش دافنه و به اونم نشون میدن.
قهرمان تو راه شرکته که ضیا بهش زنگ میزنه و میگه زود بیا خونه.
دافنه به نوال زنگ میزنه و میگه نقشت این بود؟عکسو از کجا پیدا کردی؟فتوشاپه مگه نه؟ نوال:نه متاسفانه. دافنه:واقعا رفتن آوانت؟(همونجایی که پر برف بود). نوال:خودتو درگیر جزئیات نکن.تو الان از نظر همه قربانی هستی.از این به بعد الیف فک کنه با بچه تو شکمش چیکار کنه.
تو خونه عایشه نازلی هم خبرو میبینه و سعی میکنه قائمش کنه که سلطان از دستش میگیره و عصبانی میشه و میره .
دافنه با خیالت راحت داره مجله میبینه که خبر تو روزنامه کار تو بود؟ دفنه:آدرس رو اشتباه اومدین.باید برین پیش قهرمان. عفت:بهت هشدار دادم.گفتم مقابلت مثل دیوار میشم.نباید شهرت یوروکهان رو خراب میکردی.
تو خیابون نازلی بیچاره دنبال سلطان میدوه تا جلوشو بگیره و میگه آبجیم گناهی نداره.
قهرمان میاد عمارت و یعقوب بهش تیکه میندازه و روزنامه رو بهش نشون میده.ضیا میگه برو تو اتاق تا حرف بزنیم.عفت میگه قبل تو من میخوام باهاش حرف بزنم و میره.
مقصود هم سر صبحونه خبر روزنامه رو میخونه و دیوونه میشه.زنگ میزنه به دافنه و آدرس الیف رو میگیره.
قهرمان زنگ میزنه به وکیل تا از روزنامه بخاطر پخش خبر اشتباه شکایت کنن.
عفت با شیشه زهر تو دستش میاد که قهرمان میگه حوصله نصیحت شنیدن ندارم مامان.عفت میگه دیگه نمیتونم با این بار رو دوشم زندگی کنم. قهرمان:چ باری.عفت شیشه رو نشون میده و قهرمان:اون چیه؟ عفت:زهرماری مثل زنت.دافنه سعی کرد با این سم الیف رو مسموم کنه تا بچشو سقط کنه.قصد جون اون دختر رو کرده.اگه من نبودم شاید تا الان مسمومش کرده بود.میخواست بچه تورو بکشه.پسر تورو.تو منو بخاطر بچه دعوا کردی ولی اگه من نبودم اتفاق خیلی بدتری ممکن بود بیفته.من دیگه نمیتونم دافنه رو کنترل کنم.خودت ی راه پیدا کن.
دافنه تو اتاق نشسته که قهرمان میاد و شیشه رو نشون میده و میگه اینو بهم توضیح بده دفنه.تو الیفو مسموم کردی؟تو میخواستی پسرمو بکشی؟ دافنه:نمیتونی با اون دختر بگردی و بیای ازم حساب بگیری.همین موقع سلطان میاد و داد میزنه آقا قهرمان.باید حساب کاری که با دخترم کردین رو بدین و با سنگ شیشه خونه رو میشکونه.

 

قسمت پنجاه و پنجم سریال دست سرنوشت :
قهرمان میاد پیش دافنه و داد میزنه تو میخواستی پسرمو بکشی؟ها؟
و اون شیشه ای ک دافنه واسه کشتن بچه استفاده کرده بود رو نشون میده سلطان میاد و داد میزنه آقا قهرمان.بیا بیرون باید حساب کاری که با دخترم کردی رو بدی قهرمان میاد پایین و سلطان رو میار تو خونه که دافنه میاد و میگه دخترتون تموم شد حالا نوبت شماست؟
که قهرمان میگه برو تو اتاقت دافنه که نمیره و میگه دیگه دخترتون حامله نیست
.بچه رو سقط کردیم که سلطان میگه نمیدونم چطوری شما رو گول زدن ولی اون بچه زندس
دافنه تعجب میکنه و قهرمان میگه درست شنیدی.پسرم زندس.خدارو شکر
.بعد اینکه قهرمان دافنه رو فرستاد اونور به سلطان همه چیو میگه مثل اینکه اون فقط مادر حامل هست.این کار تو بیمارستان و به صورت طبی و تحت کنترل دکتر انجام شده.هیچی اونطور که فک میکنین نیست. سلطان:نه عقلم و نه قلبم باور نمیکنه که الیف بی گناهه.
قهرمان عکس سونوگرافی الیف رو که قبلا ازش گرفته بود رو به سلطان نشون ميده و میگه:اولین عکسهای پسرم.میگم الیف بی گناهه باور نمیکنید.این بچه اونقد آسیب پذیره
نیاز به محافظت داره.سلطان:بچه ای که زنتون نمیخواد داره تو شکم دختر من یزرگ میشه. قهرمان:من میخوام.به من اعتماد کنین.وقتی پسرم به دنیا بیاد همه چی درست میشه.
کرم هم با مریم دارن غذا میخورن که قدیر به مریم اس میده که سه تا بلیط برای آلمان گرفتم.من،تو و پسرمون.همین موقع هم کرم خبر تو روزنامه رو میبینه و عصبانی میشه و میره پیش الیف و میگه شما گولم زدین و باهام بازی کردین.وقتی هم داره میاد مقصود میاد و باهم درگیر میشن طبق معمول کرم کتک میخوره و مقصود داشت کرمو خفه میکرد که الیف مجبور میشه با بیل بزنه تو سرش و الیف هم یاد صحنه ای که باباش داشت خفش میکرد سلطان کشتش میفته
دافنه که پیش بقیه نشسته بود میگه این همه سال ازدواج کردیم اما یادم نمیاد به مادر من اینطوری احترام گذاشته باشه و بعد ب عفت میگه چرا ازم مخفی کردین که عفت میگه ماهم نمیدونستم.خداروشکر الیف بچه رو نجات داد وگرنه قاتل نوه خودم میشدم.ضیا هم میگه این نوه به خونمون برکت میاره.تو ای آدمیزاد هر چقد میخوای تلاش کن کسی ک حرف آخر رو میزنه پروردگارمه
الیف ک خیلی ترسیده میگه مرده؟من کشتمش که جلال سر میرسه و الیف که ترسیده همش میگه من کشتمش
،نمیخوام برم زندان که کرم میگه تو زندان نمیری.من کشتمش که جلال میگه هیچکی زندان نمیره.زندس ولی نبضش ضعیفه که گریه الیف بیشتر میشه.
سلطان هم بعد حرف زدن با قهرمان فقط ی خرده نرم میشه
.ولی بازم الیف رو نمیبخشه.وقتی داره میره جلال بهش زنگ میزنه و میگه چ اتفاقی افتاده.که ضیا میگه مقصود چطور جای الیفو پیدا کرده که دافنه ی خورده میترسه ولی بعد که قهرمان داره میره بهش میگه تو چرا میری؟از اینکه اینقد دنبال کارای اون دختر رفتی خسته نشدی؟اگه از این در بری بیرون دیگه نمیتونی منو ببینی.شوخی هم ندارم
که قهرمان میگه وقتی تو میخواستی پسرمو بکشی این رابطه تموم شده و هلش میده میره
وقتی الیف و کرم و جلال تو خونه بودن مقصود به هوش میاد و بی خبر میره.
جلال میاد و میبینه رفته و به قهرمان زنگ میزنه.مقصود تو ماشینش نشسته و پشت گردنش خونیه که پلیس میاد کنارش و آدرس میپرسه و پشت گردنشو میبینه ولی مقصود دروغ میگه و پلیسا میرن
دافنه هم وسایلشو جمع میکنه و میخواد بره
جلوی راه ضیا رو میبینه و ضیا میگه ما یه خانواده ایم و همیشه پشتتیم.
الیف خیلی ترسیده و گریه میکنه و میگه من قاتل شدم که قهرمان میاد و دستش رو میگیره که کرم هم میبینه و عصبانی میشه.قهرمان به الیف میگه دیگه نمیتونی اینجا بمونی.مقصود جاتو فهمیده.الیف:من نمیخوام برگردم به عمارت. قهرمان:از این به بعد هم تو هم بچم نمیخوام از کنارم و از جلوی چشمام دور باشین
ویسل هم سر مقصود رو پانسمان میکنه که مقصود فک میکنه همسایه تو سرش زده و حرف ویسل ک میگه ممکنه الیف زده باشه چون کسی جز اون نبود باور نمیکنه.
مریم هم واسه قدیر نامه مینویسه و میگه: تو واسه ما مردی قدیر.دیگه نمیشه.برو قدیر.اگر واست ارزش دارم از زندگیم برو.قدیر هم نامه رو میخونه و به بلیطای توی دستش نگاه میکنه و میره
الیف از اینکه بره عمارت ناراضیه که قهرمان میگه:من کنارتم.نگران نباش. الیف چشمش به کرم میفته و میگه اگه شما نبودین من نمیتونستم از پس مقصود بر بیام.ممنونم. قهرمان:تو اینجا چیکار میکردی کرم؟
کرم:اومده بودم الیف و ببینم ممنوعه؟
ضیا زنگ میزنه و میگه الیف خوبه؟بلایی ک سر نوم نیومده؟
قهرمان:نه بابا.هردوشون خوبن. ضیا:بیارشون عمارت (عفت با ایما و اشاره میگه نه) که قهرمان میگه: گفتم قبول نکرد.

 

قسمت پنجاه و ششم سریال دست سرنوشت :
مقصود به دافنه زنگ میزنه ولی دافنه جواب نمیده
بعدم فوندا زنگ میزنه به مقصود و میگه که امشب قراره یه شام الکی مثلا کاری با یعقوب و یه نفر دیگه باشه که در اصل منو یعقوب تنها میمونیم.
قهرمان و الیف هم میرن خونه تو رشادیه و نشون میده که یکی از آدمای نوال اینارو تعقیب میکنه.
تو خونه الیف بازم از قهرمان معذرت خواهی میکنه بابت رفتار مادرش و میگه من خیلی احساس بدی دارم.یعنی مدام دارم براتون دردسر درست میکنم
.از روزی که وارد زندگیتون شدم همه چی که قهرمان حرفشو قطع میکنه و میگه همه چی بهتر شده. یعنی تو به من یه بچه دادی و بیشتر از هر کس دیگه ای داری از اون بچه مراقبت میکنی. دیگه این آقا رو بزاریم کنار.قهرمان کافیه
ازت ی چیز دیگه ای میخوام
میخوام این روزا از دافنه فاصله بگیری الیف:خب چرا؟ قهرمان:حرف منو گوش کن.اگه مجبور شدی باهاش تنها بمونی حتما بهم خبر بده.
کرم و سلیم هم دارن باهم حرف میزنن و کرم میگه الیف رو خیلی دوست دارم.
یعقوب هم داره برای شام حاضر میشه که شکران میاد و داره کراوات یعقوبو میبنده و بهش میگه تو مثل برادرت نیستی
.میگن زن که از چهل گذشت سرو گوش مرد میجنبه اما عشق من همچین کاری نمیکنه(کجاشو دیدی شکران جونم😂)
قیافه یعقوب دیدنیه و شکران گره کراوات رو محکم میبنده که یعقوب عصبانی میشه و میگه دیرم شد و میره.
سفره داره حاضر میشه که عفت میگه اگه دافنه و قهرمان هم بودن کل خانواده سر میز بودیم که ضیا میگه یه نفر دیگه هم کمه
.عفت:کی؟ ضیا: توپـراک.
عفت:توپراک کـیه؟
ضیا:نوم😊
با قهرمان حرف زدم.قراره اسمشو بزاره توپراک.تا وقتی که اون بیاد سر سفره و تمام جشن ها ی نفر کمه.
تو خونه رشادیه الیف تو آشپزخونه داشت غذا درست میکرد که یه نفرو از پشت شیشه میبینه و به قهرمان میگه.قهرمان هم میره بیرون رو میبینه و رد پاهایی رو میبینه ولی وقتی میاد تو ب الیف میگه باد زده وسیله ها افتادهچون نمیخواست بترسه
شکران میره تا به ضیا و عفت بگه سفره حاضره که از پشت در صداشونو میشنوه. ضیا:حتی ی بارم یعقوب رو از بچه های خودت جدا نکردی.مثل بچه خودت دوسش داشتی.عفت:یعقوب هیچ فرقی با قهرمان و مریم نداره
همین موقع نهیر میاد و شکران رو صدا میزنه و شکران طوری رفتار میکنه ک تازه اومده تا به ضیا و عفت بگه سفره حاضره که ضیا میگه مشکلی نیست که شکران.نه؟ شکران:ن بابا جون و میره. عفت:نشنیده مگه نه؟ ضیا:ایشالا که نشنیده باشه.
یعقوب و فوندا با هم قرار دازن و فوندا گوشیشو زنگ میزاره و طوری وانمود میکنه که اون یکی مهمون نمیاد.میگه بلند شیم؟ یعقوب:حالا ک اومدیم ی چی بخوریم.
الیف واسه قهرمان غذا درست کرده و قهرمان از دستپختش تعریف میکنه که الیف میگه تا زمان به دنیا اومدن بچه براتون درست میکنم.قهرمان(میخواد بهش بگه که مادر) بچس:این بچه .. بچه مال تو .. یعنی اگه بچه مال تو بود .. تا حالا فک کردی بچه خودت باشهالیف:رابطه ای ک من با این بچه دارم خیلی قویه.نمیدونم اگه بچه ی خودمم بود فرقی میکرد یا نه.
سر شام دافنه هی گوشیشو نگاه میکنه که نوال میگه منتظر نباش
.زنگ نمیزنه
دافنه:میدونم زنگ نمیزنه چون امشب میاد دنبالم
نوال:با الیف تو رشادیه هس
.با دستای خودت شوهرتو تسلیم کردی
. بعدم امینه رو صدا میکته تا بیاد و گوشیشو به دافنه بده.دافنه هم عکسو ک میبینه ناراحت میشه نازلی زنگ میزنه به الیف و الیف میگه گوشی رو بده مامان که سلطان نمیگیره و الیف هم ناراحت میشه و قطع میکنه و میگه هیچ وقت منو نمیبخشه و گریه میکنه که قهرمان بغلش میکنه.
یعقوب هم با فوندا میرن هتلی که فوندا توش هست و بعد یه سری مسخره بازی یعقوب شب رو با هم میگذرونن

 

قسمت پنجاه و هفتم سریال دست سرنوشت :
شب سلطان خواب میبینه که الیف لباس عروسی پوشیده و ی دفعه ای لباسای سفید الیف خونی میشه
و الیف میگه مامان کمکم کن که سلطان اژ خواب میپره.
صبح دافنه میخواد به وکیل زنگ بزنه تا درخواست طلاق بده که نوال جلوشو میگیره.
بعدم دافنه میگه میخوام از قهرمان انتقام بگیرم و درد بکشه
.تمام داراییشو ازش میگیرم.نه فقط پول اعتبارشم ازش میگیرم. نوال:اینجوری نمیتونی انتقام بگیری.باید راه دیگه ای پیدا کنی. دافنه:تا وقتی بچه زندست چازه دیگه ای ندارم
.همه چیزش بچه هست.نوال:ی لحظه.بچه زندس؟ دافنه:متاسفانه. نوال:میخوای انتقام بگیری یا پول؟ دافنه:میخوام اول قهرمان اذیت بشه.بعدشم عفت و شکران.میخوام اون دختر دهاتی بمیره. نوال:با ارزش ترین چیزی ک میتونی از یوروکهانها بگیری پول نیست،آیندشونه و آینده اونا بچه هست.صاحب بچه صاحب اون خونوادس.دافنه :شانسی ندارم.چون بچه مال من نیست.مال الیف و قهرمانه.نوال:چرا نگفتی؟اصلا اون دختر نباید بفهمه.
مهم نیست بچه از خون کیه.مهم اینه که در آینده به کی میگه مامان
رشادیه الیف داره صبحونه رو حاضر میکنه که بچه حرکت میکنه و الیف دست قهرمانو می اره صبحونه رو حاضر میکنه که بچه حرکت میکنه و الیف دست قهرمانو می گیره میزاره رو شکمش و میخندن.الیف میره برای قهرمان چایی بیاره که قهرمان میره از پشت اون آدم نوال رو غافلگیر میکنه و به حرفش میاره که از کی دستور گرفته.بعدم ب الیف میگه ی کار فوری پیش اومده و باید بره.
صبح شکران بعد شنیدن حرفای ضیا و عفت خیلی ذهنش درگیره که یعقوب با قیافه به هم ریخته میاد خونه.عفت هم جلوی شکران به یعقوب میوه میده که مثلا به فکرشه و یواشکی شکران رو نگاه میکنه.
کرم هم تصمیم میگیره الیف رو عاشق خودش کنه که سلیم بهش میگه حتی آقا قهرمانم نتونست مادر الیفو راضی کنه اگه تو بتونی راضیش کنی خوب میشه و بعدم شماره نازلی رو میگیره.
مقصود به دافنه زنگ میزنه و میگه الیفو پیدا کن که دافنه میگه چرا بدم؟
مقصود: مجبوری
.تو ی امانتی پیش من داری.منم ی امانتی پیش تو.
قهرمان میاد و میگه:باید با مادرت صحبت کنم. دافنه:زندگی ما به مامانم ربطی نداره
.ب من بگو. قهرمان: در اصل این به تو ربطی نداره.دخالت نکن.نوال میاد و قهرمان میگه:میدونم شما اون خبرو ب روزنامه دادین ولی دیگه تموم شد.هر جور میخواید میتونید با من سرو کله بزنین ولی اگه به شرف خانوادگیم آسیبی برسه دیگ اینطوری حرف نمیزنم.تو خبر داشتی دفنه؟ دافنه:البته ک نه.باورم نمیشه مامان.چطور تونستی؟
قهرمان با شک بهش نگاه میکنه و میره.نوال ب دافنه میگه:آفرین.نمیدونستم تا اینقد پیش میری
.دافنه:دارم با قوانین تو بازی میکنم مامان جــون.و میره دنبال قهرمان و میگه معذرت میخوام.منو میشناسی همچین کاری نمیکنم و به همدیگه میگن نمیتونم بشناسمت و دافنه پای عفت رو وسط میکشه که قهرمان میگه تو عوض شدی و سعی کردی بچمونو بکشی، اعتمادی ک داشتم سلب شده.بهتره ی مدت اینجا بمونی و میره.بعدم دافنه از عصبانیت زنگ میزنه به مقصود و جای الیف رو میگه.
کرم هم میره دیدن سلطان و نازلی و راضیشون میکنه برن پیش الیف
فوندا میره پیش یعقوب و نقش بازی میکنه که میخوام استعفا بدم چون میترسم عاشقتون بشم و یعقوب هم بهش نزدیک میشه که از اونطرف جانا داشت میومد تو اتاق ولی گوشیش زنگ میخوره و مجبور میشه برگرده.شانس اورد یعقوب.
سلطان میاد پیش الیف و بغلش میکنه و با هم آشتی میکنن.و کرم میگه من تو حیاطم و وقتی میرن تو مقصود میاد و با هم درگیر میشن و کرم میگه اون بچه از منه که مقصود عصبانی میشه و…😁

 

قسمت پنجاه و هشتم سریال دست سرنوشت :
مقصود عصبانی میشه و میخواد شلیک کنه ک قهرمان از راه میرسه و خودشو میندازه جلوی کرم و تیر میخوره
قهرمان تو آمبولانسه و دارن میبیرنش بیمارستان و الیف هم کنارشه داره التماس میکنه که قهرمان نرو و تنهامون نزار.
کرم با سلطان پشت آمبولانس داره میاد و هی معذرت خواهی میکنه و میگه دایی منو ببخش.لطفا تسلیم نشو که سلطان میگه به خانواده خبر بده.کرم هم به عفت زنگ میزنه و ولی شکران تو اتاق پیش عفته و میخواد راجب به مادر یعقوب بپرسه و عفت هم تماس کرم رو قطع میکنه.آدم نوال هم بهش خبر میده.قهرمان تو آمبولانس ایست قلبی میکنه ک همه میترسن(ویدیو این قسمت رو قبلا گذاشتم)

تو شرکت فوندا داره یعقوب رو ماساژ میده که شکران بهش زنگ میزنه و خبر میده.یعقوب هم نگران برادرش میشه.
مقصود عوضی بیشعور هم میره کنار دریا و اسلحشو میندازه تو دریا.
قهرمان رو میبرن اتاق عمل و همه پشت در نگرانن که دافنه میاد و به الیف میگه همه چی تقصیر توئه و سرش داد میزنه
.ضیا و عفت میان و میگن چطوره؟کرم:نمیدونم.الیف تو آمبولانس همراش بود که عفت هم الیف رو تهدید میکنه و دافنه بازم میگه که ضیا میگه پسرم اون تو داره با مرگ میجنگه و شما ب چی فک میکنین.همتون مقصرید
یعقوب هم با گریه میاد و سراغ قهرمانو میگیره.و میگه اگه بلایی
سرش زیاد نمیتومم تحمل کنم و گریه میکنه
ضیا هم به کرم میسپاره که پلیسا اومدن چیزی نگه چون خودش میخواد به خدمت مقصود برسه.
مقصود هم داره به راه چاره فک میکنه و به ویسل میگه اگه من بسوزم همه میسوزن. ویسل:چی کار میخوای بکنی؟مقصود:اول دافنه خانم رو لو میدیم.
قهرمان تو اتاق عمله که میره تو رویا و یه جای سرسبز و یه درخت بزرگ میبینه که ضیا و بچگی قهرمان زیرش نشستن که ضیا میگه همه میرن فقط اسم خانوادگیه که میمونه و درخت ها که همیشه زنده میمونن.
تو بیمارستان همه ناراحتن.عفت میگه:خیلی این بچه رو خواست.تو چشاش دیدم من.من بخاطر اینکه بچشو بغل کنه همه کارا رو کردم.
بزار بچشو ی بارم شده ببینه.
یعقوب هم بچگی رو که قهرمان گناه اونو به عهده گرفت و سیلیش زد برای ضیا تعریف میکنه که ضیا میگه میدونم.یعقوب:پس چرا قهرمانو زدی؟
ضیا:چون تو تحمل نداشتی.تو سرنوشت قهرمان فداکاری نوشته😩
دکتر میاد و میگه که خون لازمه و گروه خونیش o+ هستش و یعقوب میگه از خون من بدین که پرستار میگه نمیشه. خون هیچکس جز سلطان بهش نمیخوره.عفت هم ازش تشکر میکنه که سلطان میگه من بهتر از هر کسی میدونم که دست و پا زدن واسه بچه یعنی چی.
تو این اوضاع هم نوال چشمش به کرم میفته و به دافنه میگه نکنه کرم هم عاشق الیفه؟ دافنه:آره. نوال:اگه کرم رو قبلا وارد بازی میکردی برنده میشدی.قهرمان بخاطر کرم از الیف میگذره.
ضیا هم میره وسایل قهرمان رو میگیره و خیلی ناراحت میشه وقتی بازش میکنه لباس خونی قهرمان رو میبینه و گریه میکنه و میگه من اینارو نمیخوام.من پسرممو میخوام.
شب پرستار میاد و میگه خدارو شکر خطر رفع شده.همه خوشحال میشن.الیف میره هوا بخوره که کرم رو میبینه بیرون نشسته میره پیشش میشینه و میگه اون قوی ترین کسیه که دیدم و شما رو تنها نمیزاره.
بعدش کرم بیرون داشت با چندتا از آدماشون حرف میزد که مریم میبینه و میگه که اصلا تو این کار دخالت نکنه.
مقصود هم به فوندا میگه شماره اتاق قهرمان رو بفهمه.
قهرمان به هوش میاد و اولین چیزی که میگه الیفه.پرستار میگه:چیزی میخواین؟.قهرمان:الیف رو خبر کنین. پرستار هم میاد تو سالن و میگه الیف کیه؟. دافنه:با الیف چی کار دارین؟ پرستار:آقا قهرمان میخواد ببینتشون. و الیف میره.
دافنه هم حرص میخوره.

 

قسمت پنجاه و نهم سریال دست سرنوشت :
الیف میره تو اتاق که قهرمان چشماش بستس و دستشو میگیره میگه خیلی مارو ترسوندی اگه اتفاقی واست میفتاد توپراک رو به کی امانت میدادم؟.این بچه پیش من امانته.داره بزرگ میشه.تو دلم یه تیکه از تو تا وقتی که در درون منه انگار که قلب تو تو وجوده من میتپه.اگه اتفاقی واسه تو میفتاد من چیکار میکردم؟
میخواست دستشو برداره که قهرمان دستشو میگیره و میگه خوش اومدی. الیف:در اصل تو خوش اومدی.
دافنه تو دستشوییه و خیلی ناراحته که نوال میاد و میگه همه سراغتو میگیرن. دافنه:غیر از قهرمان.دیدی الیف رو صدا کرد. نوال:الان وقت حسودی نیست.عاقل باش. دافنه:کدوم حسادت مامان.قهرمان اصلا واسم مهم نیست
.به یوروکهان ها نشون میدم بازی با غرور من چه عواقبی داره.وقتی بیدار شد اسم الیف رو آورد.امیدوارم وقتی تو اوج بدبختی داره دستو پا میزنه اسم منو بیاره.
فوندا هم میره بیمارستان تا بتونه اتاق قهرمان رو بفهمه.با یعقوب روبرو میشه و میگه نگرانت بودم.اصلا به من زنگ نزدی که یعقوب بد برخورد میکنه که شکران میاد و یعقوب فوندا رو کارمند شرکت معرفی میکنه و میگه نگران قهرمان بود و اومده و بعدش شکران میگه من زن یعقوب خان هستم و به یعقوب میگه بابا ضیا کارت داره و میرن.
ضیا میره پیش قهرمان و میگه خدارو شکر به خیر گذشت و خدا تورو به ما داد.امشب پیشت میمونم تا فردا که مرخص بشی.قهرمان:فقط جلال امشب پیشم بمونه.تنها یه خواسته ازت دارم.الیف و نازلی و سلطان اینجا نمونن.برن عمارت.تا وقتی هم که من بیام پیش تو امانت بمونن. ضیا:نمیگفتی هم ولشون نمیکردم.سلطان خانوم بهت خون داد.خدا خانواده رو از بدی حفظ کنه.پسرت که به دنیا بیاد.میفهمی تو هم فرزند رسه آدمه.جان از بدن جدا میشه ولی بوی فرزند تو بدن میمونه.
(یه نکته ک اینجا باید یگم در مورد امانتی دافنه پیش مقصوده که مقصود از ملاقاتشون که جای الیف رو یه مقصود میخواست بگه فیلم گرفته بود.)
مقصود سی دی فیلم رو تو پاکت میزاره و میفرسته برای قهرمان و میگه وقتی زنتو بندازی بیرون منم خواهر زادتو میزارم تو قبر(چون فک میکنه بچه الیف از کرمه)
تو عمارت مریم نگرانه و به یغقوب و ضیا میگه مقصود رو بسپرین دست قانون.خودتون رو درگیر نکنین. یعقوب:همونطور که برادر منو زجر داد ما هم زجرش میدیم.
عفت هم به شکران گیر میده که چی میخواستی راجب یعقوب بگی و که یعقوب سر میرسه و بازم شکران نمیتونه چیزی بگه و بحثو عوض میکنه.
تو آشپز خونه هم سلیم و نازلی داشتن با هم حرف میزدن ک نیر میبینه و بعد اینکه سلیم برای کاری میره به نازلی میگه:تو دنبال اینی که تو این خونه موندگار بشی.ولی در اشتباهی.سلیم پسر خدمتکاراستروش سرمایه گذاری کنی فوقش خدمتکار این خونه بشی(سلیم حرفاشون شنیده) . نیر میخواست توضیح بده که سلیم میگه :همه چی رو واضح گفتی نیر خـانـــوم.
یعقوب تو اتاق خوابش داره گریه میکنه و یاد خاطرات بچگیش با قهرمان میفته.و میگه:من همیشه خراب کاری میکردم تا قهرمان گردن بگیره.ولی قهرمان فداکاری میکرد.من هیچ وقت برادر خوبی واسه قهرمان نبودم.ولی اون یه بارم از اینکه گناهامو کردن بگیره ناراحت نشد.برادری مثل من نباشه😭😔.شکران هم دلداریش میده.
الیف همش کابوس لحظه ی تیر خوردن قهرمان رو میبینه و از خواب میپره.و بخاطر اینکه نگرانه میره پیشش.

 

قسمت شصتم سریال دست سرنوشت :
فردا تو عمارت همه دارن حاضر میشن.چون قهرمان داره مرخص میشه.سلیم هم گل و هدیه هایی که برای قهرمانه رو میاره میذاره رو میز که پاکتی که مقصود فرستاده و روش نوشته قهرمان یوروکهان هم بینشونه.
الیف هم تو اتاق داره حاضر میشه و به شکمش نگاه میکنه و نوازشش میکنه و لبخند میزنه.سلطان:چه خبره از صبح میخندی؟ الیف:چطور خوشحال نباشم.قهرمان داره مرخص میشه. سلطان:وقتی اومد زیاد صمیمیت نشون نده.مخصوصا جلوی دفنه.
دافنه تو اتاقشه و نوال بهش میگه ی لحظه ام از شوهرت جدا نشو.نزار با الیف تنها بمونه.از زنانگیت استفاده کن.هرچی هم شد لبخند بزن.
قهرمان تو ماشین با یعقوب و جلال و کرم هستش که یعقوب میگه چون ی زن بهت خون داد بعد ی روز مرخص شده.اگه من بهت خون میدادم همون روز مرخص میشدی. کرم:باید دایی رو میدیدی.خودشو جر میداد که خون بده دکتر هم هی گروه خونی تورو میگفت.دایی میگفت ن اشتباه میکنین.من داداش اونم.جلال:یعنی مجادله ی طب و ژنتیک بود.😂 یعقوب:قهرمان منو پشت در، مریم روتو حیاط مسجد جامع و تورو هم تو پارک کودک پیدا کردن.😂این چه جور خواهر برادریه.خون هیچکی به هیچکی نمیخوره.که قهرمانم خندش میگیره.
تو عمارت دافنه داره ب حرفای مادرش عمل میکنه ؛مثلا به عفت مه مامان جون خسته شدین.ی خورده بشینین.یا به الیف میگه تو بارداری بیا بشین.وقتی قهرمان اینا میرسن یعقوب و جلال پیاده میشن تا قهرمان با کرم حرف بزنه.کرم معذرت خواهی میکنه قهرمان:میخواستم ازت تشکر کنم. کرم:شوخی میکنی؟ قهرمان:اگه تو نبودی الان داشتیم دنبال پسرم میگشتیم(توپراک)صد بار گلوله بخورم بهتر از اینکه پسرمو گم کنم.اصلا ب فکر انتقام نباش. کرم:این یارو کم مونده بود .. قهرمان:کم مونده بود یکی از پسرامو بدزده و به اون یکی شلیک کنه.کسی که باید به فکر انتقام باشه منم.تو نیستی.

عمارت همه جمعن و منتظر قهرمان که دافنه پررو از الیف میپرسه مقصود چطور پیدات کرد؟ الیف هم میگه نمیدونم.قهرمان میاد تو خونه و اول میره پیش ضیا ،بعدشم میره پیش عفت هر کدوم ابراز خوشحالی میکنن.بعدم میخواست بره پیش الیف که دافنه میاد جلوشو و بغلش میکنه.بعد قهرمان میره پیش الیف
بعدش سلطان و نازلی و الیف میرن تو اتاقشون.
هم میره دستشویی و میبینه زخمش خونریزی کرده و پانسمانشو عوض میکنه عشقم.دافنه هم میاد تو دستشویی و ادای آدمای نگرانو در میاره.قهرمان:خوبم.مشکلی نیست. دافنه: چرا با من سردی؟ قهرمان:جوری رفتار میکنی که انگار هیچی نشده. دافنه:در مورد زهر با مادرت حرف میزنم.منتظرم که تو خوب شی. قهرمان:میشه استراحت کنم؟ دافنه:فقط میخوام مثل قدیما باشیم.لطفا اجازه بده. قهرمان: دافنه خستم😁 و میره.
کرم و آدماش خونه مقصود رو پیدا میکنن ولی میبینن که هیچکی خونه نیست و مثل اینکه مقصود و ویسل به یه کلبه پناه بردن.
عفت و ضیا هم با هم در مورد اینکه حال قهرمان خوب شده و یه نوم در راهه و اینکه ضیا حتی یه لحظه هم اونو از خودش جدا نمیکنه و رفتار دافنه هم عوض شده حرف میزنن.

تو این حین شکران هم مثل اینکه از نوال خوشش اومده و میخواد بهش نزدیک بشه.یه بارم به نوال میگه میخوام باهاتون حرف بزنم که نوال میگه اگه چیز مهمی نیست باشه برای دفعه بعد ک شکران بی عقل هم اصرار میکنه و بهش میگه ک شنیده یعقوب پسر عفت نیست.نمیدونم چطور به یعقوب بگم. نوال:اصلا هیچی نگو.چون ممکنه رو زندگیتون تاثیر بزاره.
تو شرکت یعقوب فوندا رو صدا میزنه که فوندا میگه فک نمیکردم واست ارزشی داشته باشم. یعقوب یه بسته میزاره رو میز و میگه ببین چقدر ارزش داری! فوندا هم جعبه رو باز میکنه و میبینه توش یه گردنبنده و لبخند میزنه.

 

قسمت شصتت و یکم و شصت و دوم سریال دست سرنوشت :

نوال داشت به شکران در مورد گل زندگی توضیح میداد که چقدر با بی توجهی ممکنه ازبین برن که عفت میاد و میبینتشون نوال هم موقع رفتن به شکران میگه گل زندگی یادت نره.بعد از رفتن نوال از شکران میپرسه منظدرش چی بود؟ که شکران میگه میخواستم گل بکارم که نوال خانم کمکم کرد.
الیف تو اتاقه و مادرش و خواهرشم کنارش هستن که جلال میاد و گویی که قهرمان براش گرفته بود و تو رشادیه جا مونده بود رو میاره که الیف خوشحال میشه ک از دید سلطان دور نمیمونه و نازلی رو میفرسته پی نخود سیاه و از الیف میپرسه: قهرمان خریده؟ الیف: مامان این .. سلطان:الیفم،دختر قشنگم،تو نسبت به قهرمان چیزی حس میکنی؟ الیف:حرف زدیم.این بچه… سلطان:من در مورد بچه نمیگم،فقط ازت میپرسم اونو دوسش داری یا نه؟میدونم رابطه ای باهم ندارین و بهت دستم نزده.تو همیشه باهام صادق بودی.الانم راستشو بگو.
عفت هم به شکران دوباره گیر میده که چی میخواستی راجب ب یعقوب بگی؟ که شکران با من من میگه که این چند وقته که یعقوب میاد تو اتاق سریع میگیره میخوابه.توجهش به من کم شده و نسبت ب من سرد شده و ازاین حرفا که عفت شرمش میاد و میگه این چ حرفاییه؟ اینجور حرفا رو نباید جلوی من گفته بشه و اینبارم شکران نجات پیدا میکنه و میره.
بعد رفتن شکران عفت چشمم به پاکت مقصود که روش نوشته قهرمان یوروکهان میبینه و بازش میکنه و اول کاغذ توشو به این مضمون بود میخونه “چشاتو باز کن قهرمان یوروکهان ،تو کوچه نه تو تخت خواب دنبال دشمنات بگرد” و سی دی رو میبینه و سریع به نیر خبر میده که لبتاپشو بیاره
جلال پیش قهرمان تو اتاقه؛ قهـرمان:نه قلبم و نه ذهنم آروم نیست.یادته گفته بودی یه صدای قلبت گوش کن. جلال:چیزی میگه؟ قهرمان:ای کاش میگفت،بلند بلند فریاد میزنه.هر وقت تنها میشم صدای اونو میشنوم😍. جلال:چی میگه؟ قهرمان:عقلم، قلبم فقط میگه الــیـف جلال:با این وضع همه رو مقابل خودت قرارمیدی ب جز من.همه باهات مخالفت میکنن.حاضری؟ قهرمان:من داشتم میمردم جلال😔.کم مونده بود قبل اینکه بچمو به دست مادرش بسپارم بمیرم. اگر خوانوادم بخوان ک پسرمو از مادرش جدا کنن با همشون مخالفت میکنم.دیگه هیچی واسم مهم نیست.میخوام با الیف زندگی کنم و با اون پیر شم.در اولین فرصت هم از دافنه جدا میشم.
اتاق سلطان و دخترا؛ سلطان:این آدمو دوست داری یا نه؟؟ الیف:(با ناله)مـامـان.😭 سلطان:نگو الیفم.با عشقی ک نمیتونی حتی به زبون بیاری در نیفت.عین بچه تو شکمت.حملش میکنی ولی صاحبش نمیتونی بشی.😔
نیر هم لب تاپ رو میبره برای عفت و طرز کارشو بهش یاد میده و میره.عفت هم فیلم و میبینه که دافنه میخواسته به مقصود جای الیفو بگه و باهاش همدستی کرده.
همین ووقع هم دافنه خانم از خرید بر میگرده و عفت هم دستشو میگیره میبره تو اتاق و یه سیلی جانانه بهش میزنه و میگه زود وسایلاتو جمع کن از این خونه گمشو بیرون. دافنه:هیچ جا نمیرم.حساب این سیلی که به من زدین هم پس میدین. عفت:تو باید حساب پس بدی.با اون آدم همدستی کردی،پسرم بخاطر تو داشت میمرد. دافنه:نمیدونم راجب چی حرف میزنین؟. دافنه:خوب میدونی.تو این ویدئو همه چی رو دیدم.به قهرمانم میگم تا در اولین فرصت طلاقت بده که اشک دافنه در میاد.

تو اتاق قهرمان؛ جلال:چیکار میکنی حالا؟ قهرمان: با بابام حرف میزنم.همه چی رو توضیح میدم. گوشی قهرمان زنگ میخوره و جواب میده . بعد به جلال میگه که کرم افتاده دنبال مقصود. قهرمان به کرم زنگ میزنه تا سریع بره پیشش.
دافنه میاد بیرون و به نوال زنگ میزنه و میگه همه چی تموم شد مامان.عفت از همدستی منو مقصود باخبره.مقصود فیلم گرفته بود. نوال:آروم باش. دافنه:به قهرمان میگه. نوال:ولی من آتویی ازش دارم که نوچه تو میشه.
کرم میره پیش قهرمان و قهرمان باهاش حرف میزنه که دیگه دنبال مقصود نباشه و ب من شلیک کرد اما الان کنارتم ولی اگه تو گلوله میخوردی هیچ کس نمیتونست منو از زمین بلند کنه.نکن پسرم و همدیگه رو بغل میکنن.
دافنه میره پیش عفت؛ عفت:تو هنوز اینجایی؟؟ دافنه:اینجام.هیج جانمیرم.از وقتی ازدواج کردم شما الگوی من بودین. عفت:من با تو خیلی فرق دارم. دافنه:زیاد فرق ندارم.نهایتا منم مثل شما قراره مادریه بچه ای رو بکنم که واس من نیست.😱
جلالم به الیف میگه که قهرمان میخواد باهات حرف بزنه.الیفم میره پیش قهرمان.

عفت:چی میگی تو؟ دافنه:در مورد یعقوب همه چی رو میدونم.اون پسر تو نیست.همونطور که توپراک پسر من نیست.سرنوشتمون یکیه.
اتاق قهرمان؛ قهرمان:باید حرف بزنیم.در اصل دیر شده.میدونم از وقتی وارد زندگیت شدم زندگیت زیر و رو شده.مقصر اصلی هم منم. الیف:خودو مقصر نکن.تو همیشه با من خوب رفتار کردی. قهرمان:خدارو شکر زنده ایم و دیر نشده برای کاری. الیف من دیگه نمیخوام مثل گذشته سکوت کنم.یه چیز مهم راجب به سه تامونه که باید بهت بگم.الیف:سه تامون؟ قهرمان:آره.من، تو و بچه تو شکمت.

 

قسمت شصت و سوم سریال دست سرنوشت :

دافنه:باید شوهرمو بهم پس بدی. عفت:از من کمک نخواه. دافنه:اتفاقات تلخ رو فراموش کنین.
بخصوص موضوع مسمومیت،باید قهرمان رو قانع کنین و بهش بگین ک من نخواستم الیف رو مسموم کنم. عفت:چطور ممکنه؟ دافنه:فک کنید.وگرنه واستون دردسر درست میشه.
توافق میکنیم.دوباره مادر و دختر بشیم مامان جـون.
الیف تو اتاق قهرمان؛ الیف:اتفاق بدی افتاده؟نکنه اشتباهی کردم؟. قهرمان:نه،نترس.
الیف:وقتی تو اینطور میگی واسه بچه، بعدش واسه هممون همه چیز متفاوت میشه،من نتونستم بفهمم، ترسیدم. قهرمان:خیلی وقته سعی کردم ی چی بهت بگم ، فقط فرصتش پیش نیومد.بهتره بگم نتونستم جسارتشو به دست بیارم. الیف:خواهش میکنم بگو. قهرمان:تورو هم کنجکاو کردم.ولی نمیشه عجله ای. فردا میبرمت ی جایی،مطمئنم خوشت میاد.دیگه هیچی مثل قدیم نمیشه. که عفت میاد و به الیف میگه کارش داره.
دلفنه هم با لبخند رو لبش به مادرش زنگ.میزنه و میگه که عفت دیگه چاره ای نداره. نوال:بازم بهش اعتماد نکن.ممکنه حرصشو یه جوری خالی کنه. دلفنه:نگران نباش.دیگه اون دافنه سابق روبروشون نیست.من تازه شروع کردم.
شکران داره لباسای یعقوب رو میده به شکران که تو جیب یکی از کتاش یه جعبه پیدا میکنه و بازش میکنه و یه حلقه توش میبینه و فک میکنه یعقوب بخاطر اینکه سالگرد ازدواج نزدیکه براش خریده و میخواد سورپرایز کنه که شکران برای اینکه سورپرایز یعقوب خراب نشه میزارتش سر جاش.(حلقه واسه فونداست)
قهرمان هم به ی املاکی خبر میده تا بیاد و وقتی اومد یه خونه پیدا میکنه.(ازطریق عکسای خونه).
اتاق عفت؛عفت:تو سعی داری چیکار کنی؟ الیف:متوجه نشدم،دوباره چیکار کردم. عفت:تا الان ساکت موندم شاید خودت بفهمی.کاری ک کرده اشتباهه.این آدم متاهله.تو ب خودت نمیگی وقتی من باهاش تنها حرف میزنم زنش چی کار میکنه؟از تو بعیده. الیف:شما متوجه نمیشین چی دارین میگین. عفت:ما تورو پیدا کردیم بچه رو نگه داری تا زندگیشون محکم بشه.نمیتونی تو این خونه موندگار شی.بعد به دنیا اومدن بچه هر کی به راه خودش ادامه میده. الیف:میدونم عفت خانم.منم قثد دیگه ای ندارم.نمیتونید بهم تهمت بزنین. عفت:بیخود حرف نزن دخترم.گناهت بزرگه
الیف تو خوشگلی، پسر منم یه مرده.بهت توجه نشون میده ولی اون متاهله.اینکه به قهرمان نزدیک شی چی ب دست میاری؟جز اینکه اسمت لکه دار بشه.واسه همین مادر و خواهرتو بردار برین رشادیه شد.
الیف:ما با میل خودمون نیومدیم اینجا.فقط بخاطراینکه بچه در امان باشه اومدیم.موندنی هم نیستیم. عفت:اینطور درسته.تو از خاک خودمونی کاری کن به اصالت خرکمون بخوره. الیف:من تا امروز کاری نکردم که ازم بعید باشه.الادم میرم وسایلمو جمع کنم.
الیف هم با حرفای عفت غرورش شکسته میره پیش خواهر و مادرش تا وسایلشونو جمع کنن .
دافنه هم از اینکه داره بین الیف و قهرمان فاصله میفته خوشحاله. نوال میاد و میگه مشکل فقط الیف نیست.این دوتا تحت تاثیر هم قرار گرفتن.اگه قهرمان رو از الیف و الیف از قهرمان جدا کنی چیزی ب دست نمیاری.
دافنه:پیشنهادت چیه؟ نوال:هر کاری میکنی قهرمان رو از چشم الیف بنداز.
عفت هم به کرم میگه الیف اینا رو ببر رشادیه و مراقبشون باش.بچه تو شکمش واسه هممون خیلی با ارزشه. کرم:الیف واسه هممون با ارزشه. عفت:نکنه در مقابل این دختر حسی داری؟ کرم هم لبخند میزنه
قهرمان داره عکس خونه رو میبینه که الیف میاد؛ الیف:آقا قهرمان(دوباره شد آقا😥) قهرمان:دوباره گفتی آقا.به هر حال با مرور زمان عادت میکنی.بیا یه چی نشونت بدم. الیف: ماداریم میریم. قهرمان:میرید؟کجا؟ الیف:خونه رشادیه میمونیم. قهرمان:این از کجا در اومد؟ الیف:اینطوری واسه هممون بهتره. قهرمان:بازم مامانم چیزی گفته؟ الیف:آقا قهرمان غیر از مادرتون مادر منم ناراحته هست.
قهرمان:مقصود اونجا رو بلده. الیف:فک نکنم جرئت کنه بیاد.نمیتونیم با فرار کردن زندگی کنیم. قهرمان:باشه.هر طور تو بخوای.ولی فعلا.در کوتاه ترین زمان راه چاره پیدا میکنم. الیف هم میره.قهرمان هم به آدماشون که تازه رسیدن رشادیه زنگ میزنه و میگه برین رشادیه و امنیت رو بیشترین کنین که آدمه میگه الان هستیم.قهرمان:از کجا خبردار شدین؟ آدمه: آقا کرم دستور دادن.دوربین هم داریم نصب میکنیم. قهرمان:باشه.از کنار خونه دور نشین و تلفن رو قطع میکنه.
ضیا هم به عفت میگه الیف داره میره رشادیه. عفت:حتما مادرش اینجا راحت نبود.نگران نباش.نگهبانا اونجا هستن. ضیا میگه بازم خیالم راحت نیست. عفت هم میره تو اتاقش کع قهرمان میاد و میگه:الیف داره وسایلشو جمع میکنه.چی بهش گفتی؟ عفت:خواستم که بره. قهرمان:بدون پرسیدن از من چطور گفتی؟ عفت:موندن الیف واسه هممون دردسر بود. قهرمان:متوجهم.میخوام باهاتون حرف بزنم.

 

قسمت شصت و چهارم سریال دست سرنوشت :

قهرمان: متوجهم. میخوام باهاتون حرف بزنم. عفت: درباره چی؟ دافنه حق داره پسرم برای اینکه شمارو با هم چیک تو چیک نبینه دنبال یه گوشه میگرده تا قایم بشه. چیزی به اسم شرم و حیا هست. قهرمان: من کار شرم آوری با الیف نکردم هم اینکه شما هم بدونید مشکلی نیست. من الیف رو دوست دارم باهاش حرف میزنم.میفهمه مادر واقعیه بچه هست . عفت:تو چې میگی پسر م؟تو متاهلی. پسرمی خوشبختیت واسم مهمه ولی دافنه عروسمه پسرم. قهرمان: دیگه زندگیمون پیش نمیره. دیگه اعتمادی بینمون نمونده. کرم تو ماشین منتظر الیفه که مریم میاد و میپرسه کرم:الیف اینا رو میبرم رشادیه. مریم : چرا تو؟ داییت میبره! کرم: دایی هنوز خوب نشده. تنها مرد خونه که دایی نیست. مریم که هنوزم ناراضیه بدون حرف دیگه ای میرہ تو. عفت به قهرمان: من به عشقت احترام میزارم ولی دافنه چند سال زنت بوده. دختره رو بردار ببر بیرون غذا بخورین. هر نیتی هم که داری با اصولش بگو. قهرمان: همین کارو میکنم. با دافنه حرف میزنم. اما با الیفم حرف میزنمو توضیح میدم. عفت: فعلا چیزی به بابات نگو. تیر خوردنت پریشونشں کردہ.قھرمان میرہ.

الیف اینا هم سوار ماشین میخوان بشن و وقتی که الیف میخواست سوار ماشین بشه دافنه رو که از پشت پنجره میبینه .و ی نگاہ غمگینی بھش میکنه عفت میره پیش دافنه ک. دافنه میگه: فک نمیکردم اینقد زود همه چی حل بشه. چی به الیف گفتی راضی شد؟ عفت: مهم نیست من به قهرمان چی گفتم. مهم اینکه قهرمان میخواد بهت چی بگه : دافنه: قهرمان چی میخواد بگه؟؟ عفت: قهرمان میخواد ازت جدا بشه. تو ماشین هم کرم هی به الیف نگاه میکنه ولی فکر الیف یه جای دیگس .

 

قسمت شصت و پنجم سریال دست سرنوشت :

شکران گیر داده به نوال که تو انتخاب لباس واسه شب سالگردشون کمک کنه که عفت میبینه و میگه یعقوب پسر منه و من بهتر از هر کسی میدونم که از چی خوشش میاد. تو شرکت هم فوندا با یعقوب حرف میزنه که یعقوب میگه فردا شب واست سورپرایز دارم. بربر عفت و نوال و دفنه جلسه میزارن.دفنه:راہ چارہ پیدا کنین. عفت:از اول باید گوشں میدادی. نوال: بر عکس. چون به حرفاتون گوش کرد کار به اینجا رسید. دفنه: من فقط شوهرمو میخوام بچه واسم مهم نیست.اگه من قهرمان رو از دست بدم شما هم یعقوب و آرامش خانوادگی تون رو از دست میدین. عفت: تو کاری که میگم رو انجام بدہ.به بقیشں فکر نکن. گوشی يعقوب رو ميز بود و خودشم تو حموم بود که تلفنش زنگ ميخوړه و شکران جواب میده و وی میگن رزرو انجام شد و برای سورپرایزتون همه کارای لازم انجام شدہ. شکران ھم آدرس روازشون میگیرہ و با خودش میگه تو چقد زن خوشبختی ھستی شکران و وقتی یعقوب میاد قربون صدقشں میرہ.

قهرمان هم زنگ میزنه به دفنه و میگه ی جا انتخاب کنه تا باهم حرف بزنن. کرم میاد عمارت که عفت میگه تو چرا اینجایی و یکی باید مواظب الیف و خانوادش باشه.داییت و زنداییت رفتن غذا بخورن. حداقل تو بالا سرشون باش. از اون طرف ھم به الیف اس میدان ک وقت چکاپ دارہ والیف ھم فراموش کردہ بود و از اینکه میخواد تنها بره میترسه و نمیخواد به قهرمان خبر بده. نوال و عفت هم هی بهم تیکه میندازن. نوال: تا وقتی الیف اطراف قهرمانه باید تلاش کنید. عفت: از این به بعد شوهر آینده الیف بهش رسیدگی میکنه. دفنه: کیه؟ عفت: کرم نوال: واقعا کم آوردم. باید ازتون ترسید. بخاطر پسرتون نوتون رو قربانی میکنید. عفت: من به صلاح همه کار میکنم .

کرم میاد پیش الیف و میگه کل روز اینجام.اگه میخواین جایی برین من هستم الیف:امروز بيرون نمیريم.چون خسته ايم. نازلی:مگه امړوز نميخواستې بری برای چکاپ؟ کرم:ميتونم برسونمت الیف اگه بخوای. سلطان: آقا قهرمان نمیاد؟ کرم: اون با زنداییم رفتن غذا بخورن. الیف: نه. بهتون زحمت نمیدم. کرم: چ زحمتی من بخاطر تو یعنی بخاطر شما هر کاری میکنم. الیف: باشه. بریم. تو رستوران قهرمان به دفنه:این همه جا چرا اینجا؟ دفنه: اینجا رستوران مورد علاقه منه اینجا بهم پیشنهاد ازدواج دادی. اینجا شروع شد. همینجاهم تموم شه.
الیف میرہ تو که یه دکتر جدید مسئول چکاپ بود و فک میکرد کرم پدر بچس گفت شما هم بیاین تو. قهرمان هم به دافنه میگه سعی کردیم و نشد و اینجور حرفا که دافنه حرفشو قطع میکنه در بر و میگه تو منو میشناسی منم تورو میشناسم. میدونی نمیخوام ازت جداشم. قهرمان: دافنه بسه. دافنه: حرفمو قطع نکن. بزار تمومش کنم. نمیتونم ازت جدا شم. نمیدونم چطور بدون تو زندگی کنم. نمیتونم واسه چیزي که نمیخوای مجبورت کنم. چون حق این کارو ندارم. نگاه بی میلت آتیشم میزنه. حداقل رابطمون بیشتر از این خراب نشه. یه خواهشی ازت دارم. قهرمان: چی؟ دافنه: دوست بمونیم. میشه؟ قهرمان: من خیلی تعجب کردم. دافنه : هرچی بشه کنارتم. با عنوان ی دوست. قهرمان: ممنون دافنه . دکتر هم به الیف میگه حال بچه خوبه و همه چی نرماله فقط وزنش چند هفته عقبه. و میگه باید از استرس دور باشه و نباید ناراحت بشین چون رو بچه هم تاثیر میزارہ . توافق کردیم باباش نباید مامانش رو ناراحت کنی و ی برنامه غذایی میدہ
قهرمان: از اینکه درک کردی ممنون نمیدونی چقد این ملاقات واسم سخت بود. دفنه تو قبل هر چیزی دوستمې قهرمان. نمیخوام ناراحت بشی. قهړمان:تو امروز همسرم نبودی.انگار بای دوست قدیمی که دلتنگش بودم حرف زدم. با دافنه ی سال های اول. دافنه : فقط ی خواهش دیگه دارم. قهرمان: چی؟ دافنه : روزنامه هارو میشناسی. چرنت و پرت مینویسن. نزار با غرور زنانه ی من بازی کنن. قهرمان:اجازه نمیدم. دافنه: میشه کسی نفهمه؟ حدس میزنم دل همسر چند سالتو نشکونی. قهرمان: نگران نباش. تا روز طلاق کسی نمیفهمه .

مقصود هم به هارون ميگه که تو بار يوروکهانها جنس بزارن که هارون مېگه پليسا با دقت میگردن. پیدا میکنند که مقصود میگه تو کاری ک میگمو بکن.بزار یوروکهانها فکرشو بکنن. تو عمارت همه ضیا و عفت و نوال و یعقوب جمع شدن و عفت هم به ضیا میگه رابطه دافنه و قهرمان شکر آبه: نوال: میخوان جدا بشن. ضیا: همچین چیزی نمیشه. یعقوب: بابا با قهرمان حرف بزن. من اجازه نمیدم یه زندگی از هم بپاشه. شکران زندگی همه که مثل زندگی ما نمیشه یعقوب. یعقوب: درسته. من اجازه نمیدم زندگی داداشم بھم بریزہ. تو فروشگاه کرم رو با الیف: وقتی دکتر گفت باباش نتوانستم دهنمو باز کنم. عصبانی که نشدی؟ الیف: چرا عصبانی بشم؟ منم نتوانستم چیزی بگم. کرم: راحت شدم. فکر کردم ناراحت شدی. بعدم یه کتاب برای بچه میخرن و کرم هم به الیف میگه برای سرگرمی ی فیلم انتخاب کنیم .

 

قسمت شصت و ششم سریال دست سرنوشت :

قهړماڼ هم تو اتاق وسايلشو جمع کرده و داړه ميره که دفنه میاد و میگه من ميرم پيش مامانم که قهرمان میگه نه. من میرم و میره. دافنه هم حلقه قهرمان رو میبینه و برمیداره و میندازه .

نوال میره پیش عفت و میگه چرا در مورد الیف به ضیا چیزی نگفتی ؟ عفت : ضیا شوهر منه و اینجا هم خونه منه.اگه بحث الیف پیش میومد میگشت و بحث بچه هم میومد اگه ضیا بفهمه مادر واقعی بچه کیه چی میشه ؟ نوال : فکر نکنم تا وقتی دختر من اینجا باشه طرف اون دختر دهاتیه رو بگیره. عفت: به نکته خوبی اشاره کردی.از دهات خودمونه. میفهمه هم ولایتی خودمون مادر واقعی نوه مونه . وقتی دخترت هست چرا باید طرف اون دختر دهاتی رو بگیره. ضیا خان همیشه پشت قهرمانه. شما ک هیچی حتی دافنه هم از سر راه برمیدارہ.
تو اتاق شکران هی قربون صدقه یعقوب میره و یعقوب میگه دیگه نمیتونم تا فردا طاقت بیارم و میرہ هدیه رو میاره. شکران هم چشاش بستس هی میگه الماس واقعی تو هستی. یعقوب:چ الماسی؟ شکران: هیچی. همینطوری به ذهنم رسید بعد هم شکران چشاشو باز میکنه میبینه که هدیش عطره و تعجب میکنه چرا انگشترو بھش ندادہ ولی چیزی ھم نمیگه .
دافنه ناراحته که نوال میاد و میگه همه چی درست میشه ک دافنه میگه: انگشتر و گذاشت رفت. همیشه قبلا من حرف طلاق رو پیش میکشیدم ولی قهرمان بهش فک نمیکرد و ی جوری موضوعو خاتمه میداد اولین بارہ که انگشترو از دستش درآورد. اولین بارہ ک از جداشدن حرف زد. نوال: برمیگرده. دافنه : تو قهرمان رو نمیشناسی این کارتموم شده از تصمیمش منصرف نمیشه. نوال: سریع کم نیار، اگه نمیتونی به خودت نزدیکش کنی اون چیزی که باعث میشه ازت دور بشه رو از سر رات بر دار.
رشادیه: شب میشه و الیف و نازلی و سلطان دارن فیلم میبینن که نگاه کرم با الیفه که زنگ خونه رو میزنن و کرم میرہ درو باز میکنه. نوالی ضیا رو میبینه و میگه میخواستم باهاتون حرف بزنم. در مورد پسرتون که عفت میاد و میگه فک کردم شما رفتین. نوال: دافنه ناراحت بود. نخواستم تنهاش بزارم. ضیا: با مرور زمان درست میشه. نوال: امیدوارم و میخواد بره که ضیا میگه: میخواستین در مورد قهرمان حرف بزنین که عفت به نوال با ایما و اشاره میگه نگو و نوال هم میگه: مهم نیست باشه برای بعد و میرہ .

فردا الیف و نازلی میرن همون خونه ای که قهرمان براش گرفته دفنه میاد و از خدمت کارا سراغ قهرمان رو میگیره که خبر ندارن و عکس خونه ای که قهرمان واسه الیف گرفته میبینه. و ازش عکس میگیره .
صبحانه تو عمارت همه هستن جز قهرمان که کرم میاد و عفت میگه: فک کردم تو رشادیه موندی. مریم: واسه چی اونجا بمونه؟ عفت: واسه مراقبت از الیف گفتم یکی از خانوادہ اونجا بمونه. کرم: نگران نباش مامان یزرگ من مراقبشون هستم. دافنه هم با لبخند به عفت نگاه میکنه. شکران هم به گلسوم ميگه گویا يعقوب واسه من عطر خريده تا گول بخورم، گلسوم:انگشتړ رو نداد؟ شکران:وقتی عطروداد فک کردم شلوارش دوتا شدہ بعد یاد رزرو افتادم وگرنه قاتل شوهرم میشدم. گلسوم: چه ربط داره؟”. شکران: سر شام میخواد انگشترو بده و سورپرایزم کنه دافنه مشروب میخوره و عکسای خودشو قهرمان رو میبینه و میزنه همه عکسارو میشکونه و اتاقو به هم میریزه که عفت میاد و میگه چیکار میکنی دافنه ؟ دافنه با داد:شوھرم دارہ ولم میکنه و منم هیچ کاری نمیتونم بکنم. عفت: صبور باش . نمیشه یه دفعه ای حل بشه وگرنه قهرمان کلا از قلبش میندازتت بیرون. دافنه: همین حالا هم پاک کرده .

تو شرکت یعقوب و فوندا داشتن با هم حرف میزدن و یغقوب دست فوندا رو میبوسه که جانان این صحنه رو میبینه. شکران هم واسه شب دنبال ی لباس مناسبه.

دافنه هم عکس خونه رو برمیدارہ و میندازہ تو اتیش ، نوال میاد: با گوش کردن به عفت داری میفتی تو پرتگاه .دافنه : خودم کار خودمو حل میکنم و به تو و عفت خانم گوش نمیدم.و میرہ. نوال:کجا میری؟ دافنه:کارو تموم کنم. عفت هم میره پیش سلطان و میگه ما به نفع پسرمون کار کردیم و به این فک نکردیم که فردا پس فردا که شکمش بزرگ بشه مردم چی میگن، تا دیر نشده باید اشتباهاتمون رو جبران کنیم. سلطان: چطوری؟ عفت: تا حرفی براش در نیاوردن باید با یکی عقدش کنیم . سلطان : باشه ولی کی با بچه تو شکمش قبولش میکنه . عفت : قطعا یکی پیدا میشه . من خودم درستش میکنم .

قهرمان هم الیف و نازلی رو میرسونه میگه ساعت هشت راننده میاد دنبالت. میای؟ الیف:میام.

وقتی الیف و نازلی میان تو و عفت رو میبینند گفت:دیگه داشتم میرفتم . نازلی : آقا قهرمان بیرونه. بگم وایسه؟ عفت : نه.اون کار دارہ . الیف : آقا قهرمان واسمون خونه گرفتن منو نازلي هم رفتیم ببینیمش. عفت : لازم به توضیح نیست دخترم. بچه اون تو شکم توئه. البته که نمیشه همدیگرو نبینین. مهم این که حرفی در نیاد. من برم سلطان خانم. تو هم به حرفام فک کن .

شکران هم میبینه شب شده و خبری از یعقوب نیست لباس میپوشه و میره به رستورانی که یعقوب رزرو داشت.

مثل اینکه هارون به حرف مقصود گوش کرده و بین وسیله ها مواد گذاشته .

 

قسمت شصت و هفتم سریال دست سرنوشت :

دافنه که از مشخصات خونه عکس گرفته میره به آدرسش و سرایدار میاد. دافنه: دافنه بوروکهان صاحب جدید ویلا هستم . سرایدار: گفته بودن صاحب جدید خونه الیف دو عان هست. دافنه (با تعجب): کی؟ سرایدار: الیف دوعان . حتی امروز با شوهرش اومد خونه رو دیدن.اسم آقاهه چی بود؟ دافنه: قهرمان. سرایدار: اره.اقا قهرمان . حتی اتاق پچه هم درست کردن.

مقصود و ویسل هم طبق معمول با هم در گیرند که هارون زنگ میزنه و اوکی کارو بهش میده. یعقوب هم تو رستوران انگشتر تو دستشه و نگاه میکنه و میخنده که شکران از پشت میاد و چشاشو میبنده. یعقوب هم میگه: فوندا، عسلم دیر کردی. لبخند از لبای شکران محو میشه و میاد جلوی یعقوب که یعقوب هم با خنده سرشو بلند میکنه میبینه شکرانه خندش میره. شکران هم حلقه رو میبینه و با بغض میگه سالگرد ازدواجمون مبارک.

رشادیه الیف از سلطان میپرسه منظور عفت از جمله اخر چی بود؟ سلطان: میترسه فردا پس فردا واست حرف در بیارن. اليف:من میدونم درد اون چیه. سلطان:حق با اونه.(زنگ خونه زدہ میشه و نازلی میره درو باز کنه) قبل اینکه مردم حرف دربیارن یکی رو پیدا کنیم باهاش ازدواج کنی. الیف : چی ؟ چرا مذخرف میگی مامان . سلطان : خب چیکار کنم یه مدت دیگه میگن این دوست دختر قهرمان خانه. باید تورو به یکی بدیم باهاش ازدواج کنی. (همین موقع دافنه میاد تو). دافنه: میبینم مادرو دختر نقشه ازدواج هم کشیدین. زیاد نقشه نکشید چون دخترتون شوهرشو پیدا کرده. سلطان: چی میگه الیف؟ دافنه: دست شوهرمو گرفته و میگه من زنشم. الیف: من با نازلی رفتم اونجا مامان. نازلی: آبجیم درست میگه . قهرمان خان برای پرداخت بدهی اصرار کرد . دفنه: اتاق بچه هم جز بدهی بود؟ الیف: گفت بعضی وقتا میارم ببینیش. دافنه :راست میگی. در زندگی چی طبیعی تر از اینکه آدم بخواد بچشو ببینه.

نوال میره پیش ضیا و میگه میخوام در مورد پسرتون باهاتون حرف بزنم ولی نه قهرمان. در مورد يعقوب. دافنه هم بعد گفتن دروغی ک دنیای الیف رو به هم ریخت با خوشحالی از اونجا میره. الیف هم گریه میکنه و باور نمیکنة که قهرمان گولش زده و میخواسته بدون اینکه بهش بگه بچشو ازشں بگیرہ .

قهرمان با دسته گل میره رستوران و خوشخاله و زنگ میزنه به رانندہ که برہ دنبال الیف. قهرمان زنگ میزنه تا مطمئن بشه که الیف میاد که الیف هم میگه میام .
کرم میره پیش مریم و میگه که من به الیف حس دارم اما مریم مخالفه : بچه داییت تو شکمشه .
قهرمان الیف و میبره رستوران و بهش میگه من عاشقت شدم الیف میگه شما اشتباه می کنید اقا قهرمان من اینکارو بخاطر خانوادم کردم من نمیتونم عاشقتون باشم و از رستوران میرہ بیرون .

قهرمان دنبالش میره و میگه نمیتونی منو اینجوری پس بزنی الیف هم میگه به من دست نزن دافنه نزدیک همون رستوران مشغول دید زدن الیف و قهرمانه نوال پیش ضیاست و میگه کار پسر شما ی خیانته ب زنش ضیا هم عصبی میشه میگه نمیتونی راجع به پسرم اینجوری حرف بزنی چون این خوده من بودم که بزرگش کردم (اهم اهم بله ضیا خان درست میفرمایند زیرا کارنامه خوده ایشون هم تو عشق و عاشقی داغونه )

الیف حالشں خیلی بدہ یادہ حرفای دافنه میافته که بهش گفته قهرمان ازت بچه رو میگیره و به من میده الیف میشینه رویه صندلی دستشو میذارہ رو شکمشں و کلی باگریه قربون صدقه پسرشں میرہ و میگه چقدر دوست داشتم تو ماله من باشی یکی یه دونم .

شکران که حالا مچ یعقوب رو گرفته دارہ میرہ که یعقوب جلوشو میگیرہ و میگه ببخشید شکران هم میگه دوتا بچه مثله دسته گل بهت دادم همه جا بالا بردمت این بود حقه من (یعقوب توام به ضیا خان رفتی که جذام ) یعقوب التماسش میکنه که به خانوادم نگو شکران ی سیلی بهش میزنه و میگه حالا که اینقدر راحت تو چشمای من نگاه میکنی جواب باباتوھم بدہ .

مریم با کرم دارہ بحث میکنه که ھرگز بذارم با این دخترہ ازدواج کنی امکان ندارہ کرم هم میگه ولی من یه روز با الیف ازدواج میکنم به همتون نشون میدم .

 

قسمت شصت و هشتم سریال دست سرنوشت :

نوال میخواد برہ ک یعقوب و شکران از راہ میرسن و ضیا میگه بیا حالا خوده بچه ها بهت میگن که چقدر خوشبختن و شکران و نگاه میکنه میگه مگه نه دخترم؟ شکران که گریه کردہ چشماشں قرمزہ قرمزہ ولی دلشں نمیاد یعقوب جلو همه ضایع شه و میگه نه زندگی ما عالیه نوال هم که ضایع شده میگه خیانتش که مشخص شد برای همه میفهمیم کی زندگیش عالیه قهرمان عصبانی میاد خونه و دنبال دافنه میگرده که عفت میگه چی شده پسرم قهرمان هم میگه الیف امشب الیف همیشگی نبود من میدونم یا تو یا دافنه ی چیزی بهش گفتید و دنبال دافنه میگرده ک میگن رفته پارتی .
الیف برمیگرده خونه و ب مادرش میگه من یه تصمیم گرفتم میخوام بچم و خودم بزرگ کنم اگه نخواهید با من باشید اصلا ناراحت نمیشم ازتون .سلطان دستشو میگیره میگه این بچه از خون منم هست مگه میشه ولش کنم ما همیشه پشتتیم دخترم ولی به ی شرط اونم اینکه از قهرمان خان کلا دور بمونی بسه هرچقدر گولمون زد . الیف میگه تا الان گولم زد حتی امشب داشت دوبارہ نقش بازی میکرد!نازلی یهو میگه بسه دیگه چرا شماها حرف دافنه خانم و باور کردید شاید داره دروغ میگه بعدم تو فکر کردی که چجوری و با چه پولی میخوای بچه رو بزرگ کنی .

عفت به جلال زنگ میزنه و میگه: قهرمان حالش بده بیاید حرف بزنید باهم که جلال میگه من نزدیک خونه ام الان میام قھرمان دارہ از خونه میرہ که جلال میاد قھرمانم میفھمه کارہ عفت بودہ و چشں غرہ جانانه میرہ و باجلال میرن قھوہ خونه . دافنه میرسه خونه و عفت بهش میگه سریع بیا کارت دارم که دافنه میگه من چیزه پنهانی از مادرم ندارم .
میرن تو اتاق و بهش میگه خب ببینم مادر و دختر چ نقشه ای کشیدید باز . به الیف چی گفتی؟اونم میگه بهش گفتم مادر بچه اونه و قهرمان گولش زده نباید میگفتم ؟
نوال افرین دخترم خوب کاری کردی . عفت: آهان گفتی که اونم بچه رو وردارہ ببرہ ارہ؟ی چیزی بهت میگم دافنه خوب تو گوشات فرو کن تنھا چیزی که برای من مهمه نومه فک کردی برام مهمه مادرش کی باشه ؟ تو یا الیف اگه الیف بچه رو ببره میگیرم عقد قهرمان میکنمش . قهرمان الان فوق العادہ عصبانیه و دنبال مقصرمی گردہ میخوام بدونم از خشم قهرمان چجوری میخوای فرار کنی ؟ دافنه:شما نگران نباشید عفت خانم من توضیحاتم رو آمادہ کردم عفت:میدونی دخترم تو خیلی مغروری تنها چیزی که داره زندگی توازت میگیره غرور و خودخواهی خودته دشمن زندگی تو خودتی دافنه و میره .

دافنه که حالا از خشم قهرمان ترسیده به نوال میگه بیا گفتی برو با الیف حرف بزن منم زدم حالا باید چیکار کنم نوال هم میگه نترس دخترم تو کار اشتباهی نکردی اگه الان خودتو ببازی و بترسی همه چیزو از دس میدی باید قوی باشی تا بدونیم دوبارہ چجوری حمله کنیم . شکران داره تو اتاق گریه میکنه که جانان میبینتش بهش میگه چی شده مامان ولی شکران برای اینکه ناراحت نشه هیچی نمیگه و بغلش میکنه
قهرمان با جلال مشغول حرف زدنه و میگه من مطمئنم ی چیزی ب الیف گفتن تا موقعی که رسوندمش خونه همه چیز خوب بود این یک ساعت حتما چیزی شدہ که اینطوری با من رفتار کرد جلال میگه شاید اشتباه میکنی داداش و اون واقعا بهت حسی نداره قهرمان هم میگه مگه میشه من به چشماش نگاه کنم و حسشو نفهمم مقصر هم به چیزی که حقشه میرسه .

 

قسمت شصت و نهم سریال دست سرنوشت :

عفت که ترسیدہ الیف بچه رو ببرہ زنگ میزنه به وکیلش تا برہ باھاش صحبت کنه . بهش میگه درسته الیف دختر خوبیه ولی مگه میشه اعتماد کرد به هرکس ؟ اینا برگه هاییه که الیف زمانی که بیمارستان بود امضا کرد دستتون باشه که اگه ی وقت خواست کاری کنه استفاده کنید ازش !

قهرمان که هنوز پيشې جلاله، جلال براش ی تار میارہ و میگه بزن (اینجا دوبارہ قھرمان باصدای خودش میخونه) وقتی دارہ میخونه یادہ صحنه ھایی که با الیف بودہ میفته!صبح که میرہ خونه همه سر صبحونه ان اول از دافنه میپرسه شب کجا بودی دافنه هم میگه کجا باشم خونه خواب بودم همون لحظه کلثوم یه نگاه به دافنه میندازه . قهرمان هم میگه من میل ندارم و میره بالا الیف و مادرش وسایلاشون رو جمع میکنن و میرن خونه عایشه میمونن .

الیف با عایشه حرف میزنه میگه نمیخوام سربارت باشم حتما وقتی کار پیدا کردم از اینجا میریم که عایشه میگه دیگه این حرف و نزن الیف میگه یه چیز دیگه هم هست که باید بهت بگم این بچه تو شکمم ماله منه هنوز باورم نمیشه قهرمان میخواست گولم بزنه اون میخواست بدون اینکه بهم بگه بچه ماله منه ازم بگیرتش هیچ وقت نمیبخشمش تصمیم گرفتم بچه که به دنیا اومد خودم بزرگش کنم .راستی اگه ی وقت پیدام کردن بچه رو قانونی نمیتونن بگیرن که نه عایشه؟ عایشه هم میگه دادگاه حق رو به مادر میده ولی چون یوروکان ها آدم های بزرگی ان ممکنه یکم سخت بشه الیف هم میگه هرچی باشه واسه بچم با جون میخرم .
قهرمان وقتی دارہ از خونه بیرون میره به کلثوم میگه دافنه داشت دروغ میگفت نه ؟ من طرز نگاه تو اون لحظه دیدم کلثوم میگه والا اقا قهرمان اون شب داشتم اتاق دافنه خانم رو تمیز میکردم ولی اونجا نبودن دافنه خانم گناه نشورم خونه بزرگه شاید جاي دیگه خوابیدن دافنه پشت پله وایسادہ و دارہ میبینه که قهرمان چی میگه ب کلثوم میره پیش عفت و میگه قهرمان حرفمو باور نکرده عفت هم میگه تو و مادرت که خوب میسازید باهم حالا هم برو مشکلتو با اون حل کن .دافنه میگه عفت خانم توافقی کردیم حواستون باشه اگه شما توافق رو بهم بزنید منم مجبور میشم به قولم عمل نکنم .

یعقوب میخواد با جانان بره شرکت که جانان میگه من با ماشین خودم میرم یعقوب میگه چی شده عزیزم جانان میگه دیشب مامان داشت گریه میکرد در ضمن من تورو با فوندا دیدم حواست باشه بابا اگه به مامان خیانت کرده باشی نه تنها مامان که همه مارو از دست میدی !

قهرمان میره خونه ای که واسه الیف اینا گرفته بود و ب سلطان میگه الیف کجاست سلطان هم میگه بسه دیگه دخترم و تنها بذار من نمیدونم الیف کجاست از صبح رفته بیرون نگران نباش ما مشکل بچه رو خودمون ی جوری حل میکنیم . 

فوندا با ی نفر قرار داره که بهش میگه تحقیق کردم این دختر یه برادر ناتنی داره که مادرش یه نفر دیگس ولی ب این مرد حتی فامیلی پدر الیف رو هم ندادن اسمش ابراهیم ییلمازه و الیف و مادرش از وجودش خبر ندارن قهرمان تو ماشین یهو حرف سلطان رو یادش میاد که گفته مشکل بچه رو خودمون حل میکنیم و سریع برمیگرده اونجا هرچی در میزنه سلطان باز نمیکنه نگهبان میگه سلطان خانم رفت .قهرمان: تنها؟ نگهبان: بله تنها رفت. نگهبان میگه الیف خانم شب تاکسی گرفتن رفتن حتی ساک دستشون بود ولی گفتن دارن واسه یکی از فامیلاشون به هاتای میفرستان قهرمان دیگه شستش متوجه میشه که الیف رفته و میره تمام خونه رو میبینه .

 

قسمت هفتادم سریال دست سرنوشت :

نوال میپرسه میدونه که سلطان باباش رو کشته؟ اونم میگه نمیدونم تحقیق میکنم! الیف برای مصاحبه کاری ھر جامیرہ چون حاملسں قبولش نمیکنن قهرمان به آیسل زنگ میزنه و میگه الیف فامیلی هم داره و آیسل میگه یه دختر عمو بیشتر نداره قهرمان هم میگه آدرسش و مسیج کن. مقصود به ویسل میگه امروز دیگه یوروکان ها نابود میشن به نظرت بریم نابودیشون رو از تلویزیون ببینیم یا زنده؟ راستی فوندارو هم اخراج کردن اخرش طاقت نمیاره و میره دستگیری قهرمان رو تماشا میکنه .

منشی شرکت زنگ میزنه که با ضیا حرف بزنه ولی عفت گوشیو جواب میده و میگه ضیا مشغوله به من بگو دختره هم میگه قهرمان و یعقوب خان رو دستگیر کردن و اوناهم خودشون رو ميرسونن کلانتري .

شب وقتی نازلی تو اخبار میبینه که دستگیرشون کردن ناراحت میشه ولی الیف تلویزیون رو خاموش میکنه و میگه این چیزا به ما ربطی نداره! تو کلانتری از قهرمانان میپرسن 20 کیلو هروئین تو ماشینتون پیدا شده توضیحی دارید؟ که قهرمان میگه ما فقط با شرکته حمل و نقل کار میکنیم وتو چیزایی که داخلشه نظارت نداریم و قرار میشه تا اومدن دادستان صبر کنند.

ضیا به یعقوب مشکوکه میگه نکنه با اونا همدست باشی قهرمان آرومش میکنه و میگه بابا نزن این حرف رو .تو خونه عفت و مریم نگران نشستن که نوال میاد و میگه چ اتفاقی افتاده بخاطر شما ابروی ماھم دارہ میرہ . عفت هم میگه اگه اومدید هم دردی بمونید نوال خانم وگرنه بهتره که برید قهرمان هم مدام به الیف زنگ میزنه ولی اون جوابشو نمیده سلطان بهش میگه محکم باش دخترم!

قهرمان و یعقوب همون شب آزاد میشن ولی تحقیقات ھنوز ادامه دارہ مردی که نوال اجیر کردہ بود برای اطلاعات جمع کردن میگه ابراهیم گفته از کسی که بابام رو کشته نمیگذرم ابراهیم ب جرم چاقو زدن به یه نفر رفته زندان و بار اولش هم نیست کلا تو زندان همه ازش میترسن که نوال میگه امشب بهترین خبری بود که شنیدم قهرمان میره تو اتاق با سلیم حرف بزنه بهش میگه که تو آدرس خونه عایشه دوست الیف رو داری که سلیم ھم میگه ارہ و بھشں میدہ و قھرمان میرہ .
قهرمان میره خونه عایشه خوده عایشه درو باز میکنه و قهرمان ازش میپرسه که الیف اونجاست عایشه هم میگه نه اگه الیف جوابتون رو نمیده یعنی نمیخواد حرف بزنه باهاتون چرا راحتش نمیذارید که قهرمان کفری میشه و میگه من باید باهاش حرف بزنم و میره .الیف که ترسیده میگه دیگه پیدام کرد عایشه .عایشه هم میگه نگران نباش اگه مطمئن بود اینجایی میومد داخل! فردا صبح کرم به قهرمان میگه من ی کاری دارم بعد از اینکه انجامش دادم میام شرکت قهرمان میگه کرم ی سوال ازت میپرسم راستشو بگو تو با الیف حرف زدی؟ کرم: باید توضیح بدم به تو؟ قهرمان میگه کرم ازت پرسیدم حرف زدی باهاش یا نه که کرم میگه راحتش بذار . الیف نمیخواد باهات حرف بزنه با داد میگه: منم بهت نمیگم اون کجاست دایی که قهرمان ی سيلي ميخوابونه تو گوشش .

همون لحظه اون گردنبند الیف که شکل خورشید بود و قهرمان از خونه ای که برای الیف گرفته بود ورداشته بود از جیبش میافته .

کرم میره و قهرمان هم به همه میگه مشکلی نیست برید .دافنه گردنبندرو برمیداره میده به قهرمان و میگه بیا گردنبند الیف و انداختی .کرم الیف و میاره مغازه ای که براش خریده و میگه سوپرایزم این بود از این بعد اینجا کار کن الیف که الیف میگه نه اقا کرم من نمیتونم قبول کنم و از کرم اصرار و از الیف انکار .

قهرمان ی بار دیگه از آیسل میپرسه دافنه اونشب خونه بود یا نه آیسل میگه راستش من نگفتم که اوقات تلخی پیش نیاد راستش اقا قهرمان دافنه خانم اون شب خواب نبود گفت میرم بیرون کار دارم . قهرمان هم عصبانی میشه و میره با دافنه حرف بزنه .

 

قسمت هفتاد و یکم سریال دست سرنوشت :

قهرمان عصبانی میرہ پیش دافنه و میگه دافنه تو اون شب خونه نبودی بهم دروغ گفتی زود باش بهم بگو که کجا بودی دافنه که فوق العاده ترسیده یکم خودشو جمع و جور میکنه و میگه نمیتونستم بگم قهرمان و دستشو میگیره و میبره پیش عفت . دافنه : عفت خانم به قهرمان بگید من اون شب کجا بودم، بگید که چرا نتوانستم چیزی بگم!  عفت:راستش پسرم دافنه با من بیمارستان بود قهرمان تعجب میکنه و میگه چ بیمارستانی؟ که عفت میگه یه مدت بود که حس میکردم تو چشمم غدہ دارم منم با دافنه رفتم آزمایش بدم دافنه: دیدی حالا قهرمان؟من قول دادہ بودم که نگم و از اتاق میرہ بیرون عفت میگه پسرم اون تقصیری ندارہ برو از دلش در بیار .قهرمان ازش عذر خواهی میکنه و میگه اگه اینقد ازم پنھان کاری نکنی این مشکلات پیش نمیاں! وقتی دارہ از خونه میرہ بیرون سلیم جلوشو میگیره و میگه همونجور که گفتید جلوی در خونه عایشه کشیک دادم و دیدم که الیف خانم اونجان .

نوال پشت در زندان منتظر آزاد شدن ابراهیمه .ابراهیم میاد داخل ماشین و میگه شما کی هستین ؟ از من چی میخواین ؟نوال: حاشیه نمیرم تو میدونی پدرت رو کی کشته؟ ابراهیم: معلومه که میدونم و بدونید اگه برای پادر میونی واسه اون مادر و دختر اومدید بهتره برید نوال: نه اتفاقا اومدم واسه انتقام گرفتن .

عفت به دافنه میگه این بار نجاتت دادم ولی اگه بازم بخوای به حرف مادرت گوش بدی و گند بزنی من نمیتونم کمکی بهت کنم گفته باشم !

کرم عکس وسایلی که واسه مغازه پیدا کرده رو واسه الیف میفرسته و میگه خواهش میکنم رد نکن! نازلی که بخاطر عصبانیت الیف از قهرمان دیگه اجازه نداشته مدرسه برہ حتی با الیف حرف ھم نمیزنه وقتی الیف این شرایط رو میبینه ناچارا پیشنهاد کرم و قبول میکنه همون موقع زنگ در خونه زده میشه الیف درو باز میکنه که قهرمان پشت دره .
عفت میره پیش وکیلش و اون بهش میگه که کارای لازم رو انجام دادم الیف اگه بخواد بچه رو ازتون بگیره قانونا باید مبلغ زیادی و پرداخت کنه و مبلغ رونشون عفت میده عفت هم میگه خیالم راحت شد الیف اگه تا عمر داره کارکنه هم نمیتونه این پول و جور کنه .

قهرمان به الیف میگه این چه رفتاریه الیف جواب زنگامو نمیدی از من فرار میکنی دلیل این کارها چیه الیف ؟ الیف: ما یه توافقی داشتیم اقا قهرمان الان هم مادرم آزاد
شده هم نازلی حالش خوبه فقط میمونه این بچه که وقتی به دنیا اومد میدمش به شما و دافنه خانم تا راحت بزرگش کنی .

قهرمان که دیگه کاملا شک کردہ یه چیزی شدہ بزور سوار ماشین میکنتش و قفلو میزنه و میگه باید حرف بزنیم تو خیلی چیز ها رو نگفتی به من و این حقمه که بدونم! ابراهیم به نوال میگه پولت مال خودت اگه مشکل شخصی با اونا داری نمیتونی از من استفادہ کنی اونا دشمنای منن خودمم میدونم چجوری باھاشون تسویه حساب کنم و میرہ .

قهرمان الیف و میبره تو خونه ای که اتاق بچه توش آماده کرده بودن میگه باید بهم بگی چی شده که اینجوری باهام رفتار میکنی الیف هم میگه هیچی نشده فقط دیگه میخوام ازتون دور باشم لطفا بذارید برم .قهرمان: تا وقتی بھم نگفتی چی شدہ ھیچ کسی ھیچ جانمیرہ ودرو قفل میکنه . نازلی که یهو متوجه میشه الیف نیست نگران میشه و دنبالش میگرده قهرمان و الیف هنوز در حال بحث کردن ان قهرمان میگه تو چشام نگاه کن و بگو حسي به من نداری الیف هم نگاه میکنه و میگه هیچ حسی بهت ندارم ولم کن و گریه اش میگیره قهرمان بغلش میکنه و دستشو میذاره رو شکمش میگه جزوی از وجود من داخل وجود توعه چجوری ولت کنم اليف .

سلطان وقتی برمی گردہ خونه میبینه الیف نیست و فوق العادہ نگران میشه و میترسه کاره مقصود باشه که زنگ خونه به صدا در میاد و سلطان میگه حتما الیفه .

 

قسمت هفتاد و دوم سریال دست سرنوشت :

سلطان درو باز میکنه به امید دیدن الیف که میبینه کرمه .بهش میگه الیف نیست شما ازش خبر نداری؟ کرم هم میگه نگران نباشید من پیداش میکنم قول میدم بهتون و میره دنبال الیف.

قهرمان هنوزم داره پافشاری میکنه که الیف بگو چی شده که تو اینقد تغییر کردی ولی الیف هیچی نمیگه فقط میگه بذار برم قهرمان هم ک میبینه دیگه واقعا الیف حالش خوب نیست درو باز میکنه و میذارہ که الیف برہ .

الیف میرہ ھمون مغازہ ای که باکرم قرارہ کار کنه کرم ھم ھمه جارو گشته و حالا اومدہ مغازہ که میبینه الیف اونجاست و داره گریه میکنه کرم:الیف چی شدہ؟کی اذیتت کردہ ھان؟الیف حالش خیلی بدہ و چیزی نمیگه کرم:داییم اذیتت کردہ آرہ؟میدونم کارہ خودشه ی چیزی بگو الیف الیف:حسں میکنم خیلی تنهام، من هیچکس و ندارم .کرم: اشتباه میکنی الیف من پشتتم به من بگو مشکلتو .الیف میگه خیلی چیزا هست که شما ازش خبر ندارید. کرم:من ازچی خبر ندارم؟ الیف: راستش این بچه ماله منه بدون اینکه به من بگن مادرم کردن .کرم: چی ؟؟؟ینی این بچه ماله زندایی دافنه نیست؟ الیف: نه تخمک های دافنه خانم بارور نمیشدہ از تخمک های من استفاده کردن حالا هم میخوان بچه رو ازم بگیرن من پسرم و نمیدم بهشون اقا کرم . کرم : کی میخواد ازت بچه رو بگیره داییم؟اره؟الیف: یوروکان ها خیلی قوی ان بچمو ازم میگیرن من میدونم و باز میزنه زیرگریه  و شکمشو بغل میکنه که کرم میگه:الیف، با من ازدواج کن . قهرمان طبق معمول با جلال میرن به اون قهوه خونه تا حرف بزنن قهرمان به جلال میگه نمیدونم چی بهش گفتن که حتی نمیخواد گوش کنه نمیدونم جلال: باید بهش میگفتی مادر این بچه خودتی و بعدم بهش میگفتی که عاشقش شدی. قهرمان: نمیتونستم اینقد یهویی بهش بگم نمیشد جلال الیف دیگه بحرفای من اعتماد نداره اول باید اعتماد اونو جلب کنم بعد یواش یواش بهش بگم!الیف بعد از شنیدن حرفای کرم بلند میشه که بره کرم جلوشو میگیره و میگه خواهش میکنم الیف قبول کن الیف هم میگه من نمیتونم به خاطر پسرم شماروفدا کنم اونا خانواده شمان کرم هم ميگه تو ميدونی دليلش فقط پسرت نیست من تا زمانی که دوسم داشته باشی صبر میکنم الیف . الیفهم میگه هرگز  اقا کرم فراموشش کنیدو میره . کرم بازمیرہ دنبالش و میگه به مادرت قول دادم سالم برسونمت سوار شو الیف . اخرم میرسونتش خونه !

الیف ی تیکه داره واسه پسرش مینویسه: حس میکنم همه جا تاریکه تاریکه، تنها امیدم تویی پسرم من واسه اولین بار تو زندگیم عاشق شدم و این بزرگترین شکست من شد بابات حاضر شد واسه اینکه تورو ازم بگیره هر بازی در بیاره و یاد زمانی افتاد که قهرمان بهش گفت عاشقت شدم اون سعی میکنه از حسی که بهش دارم سو استفاده کنه .

قهرمان میره پیش یه وکیل میگه بایدی برگه ای برام درست کنی که این ضمانت رو به مادر بده که بعد از زایمان میتونه بچه رو داشته باشه و تحت حمایت مالی بوروکان ها قرار میگیره وکیله میگه با این کارت اون جز وارث خانوادہ ب حساب میاد نمیتونم بذارم همچین کاری کني که قهرمان میگه من ازت اجازه نمیخوام یا درستش کن که نشون الیف بدم یا میرم دنبال ی وکیل دیگه .
ابراهیم که نتوانسته جای الیف رو پیدا کنه میره پیش نوال و میگه چجوری بهت اعتماد کنم؟ نوال هم میگه واسه اینکه حرفامو باور کنی میبرمت جایی که الیف هست باشه؟ بیا بریم تا نشونت بدم .کرم داره با سلیم حرف میزنه و میگه اونجوری که خواستم از الیف خواستگاری نکردم باید دفعه بعد جوری که تحت تاثیر قرار بدمش ازش درخواست ازدواج کنم همون لحظه مریم صداشو میشنوه و میگه کرم حتما داری شوخی میکنی دیگه نه؟ کرم هم میگه مامان من قبلا بهت گفته بودم و برای اینکار از کسی اجازه نمیگیرم .

تو خونه سلطان از الیف میپرسه دیشب کجا بودی ؟ الیف: مامان قهرمان پیدامون کرده ولی نگران نباش من نمیذارم بهمون نزدیک شه . پیشنهاد کار اقا کرم رو قبول کردم دیگه نمیذارم کسی اذیتمون کنه. نازلی هم دیگه میتونه بره مدرسه. صبح الیف میخواد بره مغازه که میبینه ی لشکر بادیگارد دم خونه س وقتی میپرسه شما کی هستین ؟ میگن ما از طرف اقا قهرمان قراره مواظب شما باشیم راستی اینم گوشیتون . الیف اولش عصبانی میشه بعد میگه بدرک هرکاری دوس دارید بکنید نوال و ابراهیم تو ماشینن و دارن الیف رو نگاه میکنن که نوال میگه اینم دختر نامادریت الیفه .

ابراهیم اسلحشو در میاره و میخواد پیاده شه که نوال به زور نگهش میداره و میگه خریت نکن اینجا پر از نگهبانه فقط به من اعتماد کن من بهت میگم چیکار کنی دافنه به خدمتکارا خبر میده که خونه کوھستانی رو آمادہ کنن تاشب باقھرمان برہ اونجا وقتی داشت حاضر میشد عفت بهش میگه کجا میری دخترم؟ دافنه هم میگه طبق همون چیزی که گفتی میرم از حربه های زنونم استفاده کنم و خندون میرہ .

شکران ھم گلی که یعقوب براش فرستادہ روپس میفرسته و میگه بدہ به ھمون دختر مو بور .

 

قسمت هفتاد و سوم 73 سریال دست سرنوشت :

نازلی میره دیدن قهرمان و میگه آبجیم دیگه نمیذاره به اون مدرسه ای که شما ثبت نامم کردید برم چون هزینه بالاست میخواد برم دولتی قهرمان هم میگه حتما تو دوس داری همونجا بمونی اره؟ نازلی میگه اره و قرار میشه بدون اینکه به الیف بگن نازلی بمون اونجا! وقتی شکران که میخواد حاضر بشه باجانان برہ بیرون اون لباسی رو میبینه که اون روز تو رستوران پوشیده بود و لباس و پاره میکنه عفت میاد داخل و میپرسه چی شده ولی اول شکران هیچی نمیگه بعد میزنه زیرگریه و همه چیزو تعریف میکنه عفت هم میگه مرسی دخترم که آبرومون رو جلوی نوال نبردی من حتما از یعقوب حساب پس میگیرم .

دافنه به قهرمان زنگ میزنه و ترسیده میگه قهرمان من تو خونه کوهستانیم اینجا داره ی صداهایی میاد لطفا بیا و وقتی قطع میکنه کل خونه رو بهم ميريزه و با ی چی ميزنه تو سر خودش . وقتی صدای ماشین قهرمان و میشنوه خودشو الکی میزنه به غش و به قهرمان میگه حمله کردن بهم خیلی ترسیدم قهرمان هم میگه باید با پلیس خبر بدیم و زنگ میزنه !الیف و کرم هم مشغول درست کردن مغازشونن و الیف هم از سمت آدمای عفت هم مقصود دید زده میشه . سلطان از کرم تشکر میکنه و براش دعای خیر میکنه .

شکران آماده میشه و میره رستوران پیش جانان ولی جانان با یعقوب همکاری میکنه و به جای جانان یعقوب میاد سر میز اول شکران میگه هیچوقت نمیبخشمت تو غرور زنونمو خورد کردی بعد یعقوب شروع میکنه به قربون صدقه رفتن و ی شعری براش میخونه  و ی انگشتری ب شکران میده و میگه دیگه هرچی تو بخوای میشه فقط منو بخش شکران هم دیگه میبخشتش و یعقوب ی خنده از همونایی که نهایت جذابیتش رو به رخ میکشه میزنه .

قهرمان هرچی به دافنه میگه برگردیم عمارت دافنه قبول نمیکنه و میگه حالم بده همینجا بمونیم و خودشو میزنه به خواب وقتی قهرمان میخوابه میره و رو تخت پیش قهرمان میخوابه! صبح که قهرمان بلند میشه میبینه دافنه کنارشه. دافنه میگه اونجوری نگاه نکن قهرمان ترسیدم که اومدم پیشت خوابیدم تازه اینجا داشتم خاطرات عشقمون رو مرور میکردم قهرمان مشکوک بھش نگاہ میکنه میگه دافنه نکنه این نقشت بوده تا من بیام اینجا؟
دافنه میگه ینی چی قهرمان منظورت اینه من خاستم بهم حمله شه و این بلا سرم بیاد؟ من نمی تونم فراموشت کنم قهرمان بیا یه فرصت دیگه بهم بدیم قهرمان هم میگه نه اگه هنوز با همیم فقط ب خاطر اینکه گفتی دوست باشیم .

مقصود که دیگه جای الیف و پیدا کرده میره دم مغازه میگه مبارک باشه الیفم .الیف هم مسلما میگرخه حتی و مقصود مجبور میشه واسه اینکه جیغ نزنه جلوی دهنش رو بگیره و بهش میگه الیف خواهش میکنم از من نترس به خاطرت چ کارا ک نکردم آخرین بار داشتم یکی و میکشتم من دلم نمیاد بهت آسیبی برسونم الیف فقط از من نترس همین الیف اخر خودشو نجات میده و چاقو با دست به مقصود میگه گمشو .مقصود هم که انگار به جای چاقو تیتاب بهش نشون دادی میخنده و میگه باشه رفتم الیفم .

شکران سر سفرہ بخاطر اون انگشتر فخر میفروشه به همه و میگه یعقوب قراره ماشین رو بهم بده و خودشم بهم یاد میده. يعقوب : باشه عزيزم حتما .عفت که دیشب ضیا بهش گفته بود وکیل راجع به الیف و نومون ی چیزی به قهرمان میگفت میترسه و با اون برگه میره پیش الیف بهش نشون میده و میگه خواستم اینو ببینی الیف جون . الیف میگه امکان ندارہ من اینو امضا نکردم عفت هم میگه شاید اون موقع قهرمان بین برگه هایی که بهت داده بود امضا کنی اینو داده  طبق این برگه تو هیچ حقی نسبت به این بچه نداری و اگه بخوای خدایی نکرده بچه رو بگیري باید تا اخر عمرت تو زندان بپوسی از اون ور قهرمان داره با برگه هایی که ب الیف ضمانت میده بچه ماله خودشه میاد و در اخر الیف هنوز مبهوت اون برگه ست و هی میگه نمیدم پسرمو بهتون .

وقتی کرم میاد مغازہ دارہ راجب. وسایل حرف میزنه که الیف میگه قبول میکنم، من باهاتون ازدواج میکنم اقا کرم قبول میکنم! قهرمان اون لحظه سر میرسه و حرف الیف و میشنوہ و میخحکوب میشه .
کرم که حرف الیف ومیشنوہ از خوشحالی بال درمیارہ و انگشتری که واسه الیف خریده بود و در میاره و جلوش زانو میزنه الیف میگه نیازی به این کار نیست آقا کرم ولی کرم میگه الیف خواهش میکنم بذار همیشه همونجور که تو رویام بوده واقعی شه و انگشتر و دست الیف میکنه و میگه با من ازدواج میکنی؟ الیف هم میگه بله!

قهرمان که از اول صحبتشون داره نگاه میکنه با دیدنشون میرہ تو ماشین و گازو بگیره که رفت تو ماشین جلال بھشں زنگ میزنه و میگه چی شد قهرمان برگه های حضانت و به الیف دادی تا خیالش راحت شه؟ قهرمان هم همانند آتش فشان می ترکه و میگه نه کرم بهش پیشنهاد ازدواج داد. اینم قبول کرد و محکم میکوبه رو فرمون .

دافنه که رفته پیش نوال، نوال بهش میگه چی شد امشب چرا اینقد گرفته ای اونم ماجرا رو تعریف میکنه نوآل میگه دیگ از شر الیف خلاص میشیم ی راہ مطمئن پیدا کردم ابراهیم از این به بعد باید راننده تو باشه ولی دافنه قبول نمیکنه اخر سر نوال بهش میگه تو و ابراهیم دشمن مشترک دارید پس باید با هم همکاری کنید تو باید ابراهیم و تو یوروکان ها وارد کنی و دافنه هم بالاخره تسلیم میشه و قبول میکنه شکران و یعقوب که از تمرین رانندگی برمیگردن بسیار خوشحالن و عفت هم میگه حتما دیگه همه چیز خوب شده .

قهرمان ميړه تو خونه اې که برای اليف خريده بود و تک تک خاطراتشو مړور میکنه اون گویی که با الیف داد بود و میبینه اخرش بیاد صحنه خواستگاری کرم میفته و گوی رو پرت میکنه تو شیشه . نگهبان اونجا میبینه قهرمان رو و به عفت زنگ میزنه و میگه عفت خانم اقا قهرمان اینجان فک کنم اصن حالشون خوب نیست و عفت هم میخواد بره تو که دافنه میرسه و میگه چی شده؟ عفت هم تعریف میکنه دافنه میگه لازم نیست شما برید من خودم میرم جلال که میفهمه قهرمان هیچی راجب حضانت به الیف نگفته میره خونه اليف .

جلال میره خونه الیف تا باهاش حرف بزنه میگه آبجی من فکر کنم قهرمان بهت نگفته با برگه که بهت اطمینان میدہ حق مادری داری اومدہ ولی بخاطر اینکه تو و کرم رو دیده بهت نگفته الیف اول یکم تعجب میکنه بعد میگه بازیه جدیدتونه؟ من دیگه گولتون رو نمیخورم به اقا قهرمان بگو نگران نباش بچه که به دنیا اومد میدمش .جلال میگه آبجی چرا من باید بهتر دروغ بگم الیف هم میگه بخاطر اینکه تو دوستشی بهش بگو لازم نیست واسه گرفتن این بچه اینقد نقش بازی کنی شمام بهتره همدستش نشی داداش جلال جلال هم که میبینه آب تو هاون کوبیده انگار پامیشه زحمت و کم میکنه .

الیف یکم شک کرده عایشه برای بچه ی چیزی خریده که وقتی میاد نشون الیف میدہ و الیف ھم خیلی خوشش میاد دستشو میذارہ رو شکمشں و ميگه توام خوشت اومد توپړاک جون نه توپراک هم ی لگد میاد تو شکم الیف و عایشه و الیف ذوق میکنن و میگن بیا ببین خوشش اومده ینی .

ابراهیم که جای الیف رو پیدا کردہ اون لحظه ای که الیف دست میذارہ رو شکمش رو میبینه و متوجه میشه حاملس و میره سراغ نوال بهش میگه دختره حاملس از دامادہ توعه ارہ ؟واسه ھمینه که میخوای از شر الیف خلاصں شی ارہ ؟؟مشکل تو الیف نیست قهرمانه اره؟؟ نوال میگه حاملس دیگه باباش معلوم نیست که ابراهیم هم میگه تا زمانی که بچه به دنیا نیاد دست نمیزنم بهش اینو بدون .

تو خونه الیف به عایشه داستان عفت خانم و اینکه کرم ازش خواستگاری کرده رو میگه و اخرم حرفای جلال رو عایشه میگه باید با آقا قهرمان حرف بزنی اون حتما باید یه توضیحی داشته باشه الیف هم میره تا با قهرمان حرف .

قھرمان حالشں خیلی بدہ و تا خرخرہ مست کردہ دافنه ھم ھی دلداریشں میدہ و میگه نمیدونم چته ولی من کنارت میمونم وقتی قهرمان دیگه خمار میشه میبرتش بخوابونتش و تو چشماش نگاه میکنه و میگه دلم خیلی برات تنگ شده قهرمان و …
الیف میره به عمارت ولی میگن قهرمان نیست عفت میگه هرچی میخوای بگی به من بگو ولی الیف اصرار میکنه که باید به خود قهرمان خان بگم عفت هم میگه مشکلی نیست میبرمت همونجا .کرم تو ماشین همه چیزو واسه سلیم تعریف میکنه میگه نمیدونی چقدر خوشحالم سلیم فردا الیف و سر صبحونه به همه معرفی میکنم .نوال به ابراهیم میگه من میتونم کاری کنم که هم از دست الیف خلاص شی هم ایندت تضمین شه تو باید با کمک دافنه بری تو خانواده يوړوکاڼي و اعتمادشون ړو جلب کنې .ابړاهيم هم مجبور میشه قبول کنه!

عفت و الیف میرسن خونه و هرچی صدا میزنن کسی نمیاد میخوان بزنن به شيشه که قهرمان و دافنه در وضعیت زیبا و خاطره انگیزی جلوی چشم هردو نمایان میشوند الیف فوری سرخ میشه و دور میشه از اونجا عفت میگه ای دخترم توام تو معذورات افتادی سرخ شدی دیدی بهت گفتم ک قهرمان و دافنه خوشبختن بچه شون که به دنیا بیاد خوشېختې شون کامل ميشه نگران نباشې دخترم ايشالا قسمت توهم ميشه و با حال بد الیف برمیگرده خونه .

عایشه ازش میپرسه چی شده که الیف میگه هیچی همه چیز همونجوری که فکر میکردم بود اقا قهرمان با دافنه خوشبخته اون فقط دنبال بچشونه و گریش میگیره .

صبح قهرمان میخواد بره شرکت که دافنه میگه نرو قهرمان دلم خیلی برات تنگ شده بود دیشب خیلی خوب بود بعدم به مادرش زنگ میزنه میگه مامان منو قهرمان دیگه آشتی کردیم!

الیف صبح زود مادرشو میبره مغازه تا موضوع کرم و بهش بگه کرم هم با کل خانواده گفته موقع صبحونه باشید باهمتون حرف دارم .

همینکه الیف میاد با مامانش موضوع کرم رو بگه یهو کرم با ی گل میاد و با یه نگاہ عاشقانه میدہ به الیف که سلطانتعجب میکنه الیف میاد که توضیح یدہ که سلطان انگشتر رپرتاژ تو دستش میبینه و کفری میگه گفتی میخوام شریک بشم گفتم باشه ولی این یکی نه باید از این خانوادہ دور بمونی .
سلطان میگه اجازہ نمیدم و میره سمت عمارت یوروکان ها .کرم میگه نگران نباش الیف خودم حل میکنم ھمه چیزو و میرہ دنبال سلطان۔ سلطان عصبانی میره تو خونه و داد میزنه چرا دست از سر ما برنمیدارید اینهمه دخترمو اذیت کردید این پیشنهاد ازدواج از کجا اومد همه تعجب میکنند که کرم میگه میخواستم امروز به همتون بگم همه چیو بعد میخواد با سلطان حرف بزنه که سلطان میگه ھیس تو ھیچی نگو .همه میگن ماهم خبر نداشتیم سلطان خانم و عفت سلطان رو میبره ی گوشه میگه سلطان عاقل باش دختر تو تو شرایطی نیست که بتونه با هرکس خواست ازدواج کنه این ازدواج به نفعته قبولش کن!سلطان هم ميبينه بيړاه نمیگه عفت ولې هيچ عکس العملي نشون نمیده و میره پیش الیف بهش میگه میدونم به خاطر پسرت کردی این کارو .

مقصود دوتا از آدما شو فرستاده تو مغازه الیف تا هرچی شد بهشون بگه . دافنه از خونه ای که باقھرمان بودہ برنمی گردہ عمارت و شکران قضیه کرم رو براش تعریف میکنه اونم ی گل برمیدارہ میرہ پیش الیف و میگه تبریک میگم بالاخرہ تونستی بیای تو خانواده یوروکان ها راستش منو قهرمان هم دیگه خیلی خوشبختیم وفقط منتظر پسرمونیم الانم دارم میرم پیش قهرمان سلامتو میرسونم . الیف هم بغضں میکنه .

قهرمان پیگیر اون مسله مواد مخدر شده و از مسئول بارگیری سوالهایی میپرسه که مردہ میپیچونتش و قهرمان ھم دستور میدہ یکم راجب این مرده تحقیق کنند دافنه خوشحال و خندون میاد پیش قهرمان ولی قهرمان میگه دافنه اشتباه نکن چیزی عوض نشده الان هر چي بگم نمیفهمی بهم زمان بده دافنه هم با غرورش برمیخوره و ماشین و از ابراهیم میگیره و میبره! ابراهیم هم به نوال زنگ میزنه میگه این دختر دیوونت باز نمیدونم کجا رفت وقتی نوال با دافنه حرف میزنه میبینه حالش خیلی بده بخاطر همین به ابراهیم میگه برو دنبالش خواهش میکنم میترسم بلایی سر خودش بیاره ابراھیم پیداش میکنه و می بینه بالای صخرہ وایسادہ سریع میکشتش اینورو میگه اگه بمیری همه چی حل میشه؟
دافنه ابراهیم و که میبینه تعجب میکنه ابراهیم میگه چیه چون هر روز عین سگ میندازی منو دنبال خودت فک کردی هلت میدم پایین؟ مامانت خیلی نگران شده بیا بریم دیگه بعد هم پالتوشو در میاره میگه حتما خیلی سردت شده و میبرتش تو ماشین .

ادمای مقصود که شنیدن الیف قراره با کرم ازدواج کنه بهش خبر میدن مقصود هم دیونه میشه و میره مغازه و نگهبانا رو طی ی حرکت انتحاری نفله میکنه و مقصود میرہ تو مغازہ اسلحشو درمیارہ میگه الیف چرا این کارو با من میکنی ها؟ منی که هرکاری میکنم برات .حالا میخوای با کرم ازدواج کنی؟الیف میگه مقصود بسه من نمیتونم هیج وقت دوستت داشته باشم .آدمای قهرمان بعد از بررسی میفهمن مسئول بارگیری ی دختر مریض داشته و ظاهرا بخاطر دخترش مجبور شده که مواد رو تو ماشین يوروکاني جاسازی کنه قهړماڼ هم ميگه من خرج دخترتو ميډم فقط بهم بگو کاره کیه اونم میگه اقا هارون .

اسم يکی با اسم مقصود اورد و قهرمان فوری جلسه ميذاره و به یعقوب و ضیا همه چیز و میگه کرم بعد از جلسه میرسه شرکت و ضیا بخاطر کار صبحش سرزنشش میکنه قهرمان که نگهبان قبل نفله شدن بهش زنگ زده بود و گفته بود این جا ی خبراییه سریع میخواد برہ مغازہ که کرم با ماشین جلوشو میگیرہ و میگه من ازت سوال دارم دایی باید جواب بدی تو چرا از ازدواج منوالیف ناراحتی ھان عاشق الیفی ارہ ؟؟؟ مقصود به الیف میگه حالا که اینجوریه یا مال من میشی یا خاک و اسلحه رو میذاره رو شقیقه الیف .

 

قسمت هفتاد و چهارم 74 سریال دست سرنوشت :

کرم میگه بگو دایی بگو چرا ازم عصبانی هستی؟ چرا میخوای با الیف ازدواج کنی عاشقشی آره؟ قهرمان : من نیازی نمیبینم به تو چیزی توضیح بدم کرم:الیف نامزد منه باید به من توضیح بدی عاشق الیفی آرہ؟؟؟ قهرمان : کرم ولم کن من کارای مهم تر دارم نمیتونم با تو سرو کله بزنم کرم میگه تا نگي بهم چرا نمیذارم هیچ جابری قهرمان هم یه سیلی کرم رو زد و رفت .

الیف به مقصود میگه منو تو هیچ وقت ماله هم نمیشیم پس یا بزن یا واسه همیشه برو. مقصود پس اینقد اون یارو رو دوس داری نه؟ ببین الیف اگه تو این مدت کم تونستی اونو دوس داشته باشی منو هم میتونی بیا از اینجا میریم باهم مادرت و نازلی و هم میبریم یه زندگی خوب و شروع میکنیم و الیف رو میکشه تا ببرتش که قهرمان وارد میشه و یه مشت تو صورت مفصود میزنه . مقصود هم که غافلگیر میشه میره و پلیسها میرن سروقتش وقتی دستگیرش میکنن میگه ببین قهرمان اليف اخر ماله من مېشه قهرمان هم با کله ميره تو صورتش . الیف هم میگه بسه و از هوش میره وقتی بلند میشه میبینه تو کشتیه با قهرمان .

قهرمان میگه به به ببین چ هوای خوبیه الیف میگه ما آخرین دفعه بیمارستان بودیم اینجا چیکار میکنیم ؟ قهرمان سکان و بهش میده دستش باشه تا من بیام الیف هی میگه من بلد نیستم چیکار کنم الان؟ قهرمان: فقط کافیه ب کشتی هاي رو بروت نخوری .الیف هم هی غر میزنه قهرمان میاد بالا دستشو میذاره رو دست الیف میگه فقط کافیه به دلت فکر کنی و حرکت کنی .الیف: قهرمان تاکی باید اینجا بمونیم ها من میخوام برگردم! قهرمان هم میگه تا زمانی که بهم بگی چرا رفتارت عوض شده تازه برای ی هفته هم آذوقه داریم و الیف هم عصبانی میشه میخواد بره تو آب قهرمان میگه ینی اینقدر ازم متنفری الیف یاده صحنه رابطش با دافنه میفته و میگه بیشتر از چیزی که فکرشو کنی ازت متنفرم کرم زنگ میزنه به عفت میگه باید امشب بریم خواستگاری عفت میگه پسرم پدر بزرگت هنوز راضی نشده که کرم هم میگه باشه پس خودم ی فکری به حال خودم میکنم .
ابراهیم دافنه رو میرسونه خونه نوال هی ازش میپرسه چی شده؟ دافنه هم میگه چی میخواستی بشه الیف داره با کرم ازدواج میکنه ولی قهرمان هنوزم تو فکره الیفه نوال میگه تو قهرمان رو میشناسی پای کرم وسط باشه میکشه خودشو عقب !

الیف از دوری کشتی میبینه داد میزنه کمک، کمک قهرمان خونسرد به راهش ادامه میده و میگه صداتو نمیشنون تلاش نکن الیف باز داد میزنه که قهرمان میگه وایسا منم کمکت کنم : من این دخترو خیلییی دوس دارم واسه همین دزدیدمش . قهرمان میگه من گرسنمه میرم غذا درست کنم یهو داد میزنه اخ دستم برید الیف میگه قهرمان چی شده قهرمان :دستم خيلی بريد اليف دستمال میاره بعد میگه خیلی هم نبریدی ها قهرمان : ولی تواگه ازم متنفر بودی نگرانم نمیشدی غذارو درست میکنه و میرہ که بخورہ ولی الیف میگه من نمی خورم گوشیش زنگ میزنه میرہ جواب بدہ که الیف شروع میکنه به خوردن هی ام کشیک میکشه که قهرمان نیاد یهو حواسش نیست قهرمان تلفنش تموم میشه میاد میبینه الیف دارہ میخورہ میگه نوش جون الیف خانم خوشمزہ شدہ . الیف هم دستشو میذارہ رو شکمش میگه اخ اخ دلم . قهرمان میترسه و میگه باشه برمیگردم فک کنم سردت شده .الیفم ک میبینه نقشش گرفته خنده خبیثانه ای میکنه و میگه پسرم داریم برمیگردم .همین لحظه میشنوه حرفشو که میگه به به عالی بود الیف خانم ولی سری بعد دردت گرفت دکترو میارم تو کشتی .

وکیل دافنه میاد خونه پدر دافنه و میگه اقا قهرمان درخواست طلاق دادن اومدم که پروتکل بهتون بدم .نییر تو مدرسه نازلی و یهو میبینه و داد میزنه نگاهش کنید بوی پول به دماغش خوردہ خواهرش حالاکرم وتور کردہ نازلی ھم میگه مواظب حرف زدنت باش نییر و نییر ھلشں میدہ از پله ها پایین کرم میاد خونه عفت میگه پسرم پشیمون شدی از خواستگاری اره؟ من هنوز به پدر بزرگت هیچی نگفتم همینجوری که نمیشه پسرم .کرم میگه لازم نکرده خودم با بابابزرگم حرف میزنم مریم میاد و میگه اجازه نمیدم نمیشه نباید اینکاروبکنی کرمم میگه من با الیف ازدواج میکنم کسی هم نمیتونه جلومو بگیره . مریم هم غش میکنه . قهرمان هنوز داره با الیف بحث میکنه آخرش میگه الیف ما بخاطر این بچه هم که باشه بهم وصلیم الیف : تو مادر این بچه اي الیف میگه میدونم تو بهم دروغ گفتی هنوزم داری میگی؛ گوشی قهرمان زنگ میزنه و میگه نازلی خانم حالش بده خودتونو برسونید .

 

قسمت هفتاد و پنجم 75 سریال دست سرنوشت :

نازلی رو اوردن خونه که الیف میگه چطور تونستی همچین کاري کنی؟ نازلی التماس میکنه آبجی هیچی به مامانم نگو قهرمان میاد ی چیزی بگه که الیف میگه قهرمان هم داشت میرفت دیگه .قهرمان هم که از شدت ضایع شدن سرخ شدہ میرہ و بازم دم در الیف شروع میکنه که تو فقط به خودت فکر میکنی وهمه باید کاری که تو میگی و بکنن و ی سری مزخرفات دیگه . شکران که جریان اینکه عفت مادړ يعقوب نیست رو ب جانان گفته جانان میگه امکان نداره مامان دید منو نسبت با خانوادم عوض نکن! شکران هم میگه تنها چیزی که برای عفت مهمه قهرمانه و اون بچه تو شکم الیفه تا وقتی هم که قهرمان تو شرکته کسی به ما اهمیت نمیده.

قهرمان تو راه یادش میاد که الیف گفته میدونم مادر بچه ام همزمان با دافنه میرسن خونه که داد میزنه دافنه تو به الیف گفتی مادر بچست اره؟ دافنه هم میگه ارہ من گفتم اون دخترداشت زندگیمو ازم میگرفت درخواست طلاق هم ب دستم رسید .قهرمان میگه زندگی ماتموم شده .

مریم که به هوش میاد با کرم حرف میزنه و بازم میگه نکن این کارو ولی کرم میگه اگه این کارو نکنم خیلی عذاب میکشم مامان الیف منو هیچ وقت ناراحت نمیکنه مطمئن باش به الیف اس میده که مامانم قبول کرد همه چی عالی میشه الیف، الیفم فقط میخونه و سرشو تکون میده .سلطان هم ب نازلی میگه خوبه نرفتی اون مدرسه خصوصی وگرنه الیف چجوری خودشو میرسوند بهت .

جانان زمانی که عفت رو میبینه باهاش حرف میزنه و کم کم به بحث ریاست شرکت میکشونه عفت هم میگه دخترم تو خيلی خودتو خسته نکن بالاخرہ ی روزی ازدواج میکنی بچه دار میشی وقت نمیمونه برات .عموت هست بعدشم که بچه اش بزرگ میشه و به جای باباش… جانان دیگه متوجه میشه که حرفای شکران راسته و عفت مارمولک فقط ب فکره قهرمانه میره پیش یعقوب و میگه حالا که کسی ب فکر مانیست خودمون به خودمون فکر میکنیم .
ضیا و قهرمان و یعقوب میرن برای دیدن زمینها که قهرمان میگه اینجا امتحان شدس برای کشت ارگانیک عالیه یعقوب میگه این ی ریسکه ولی قهرمان ضیا رو قانع میکنه وقتی میرن شرکت یعقوب میگه جانان رو صدا کنید و بهش میگه اگه این کار عموت بگیرہ ما دیگه شانسی نداریم باید بهم کمک کنی این پروژه به نتیجه نرسه جانان هم از اجبار قبول میکنه .

صبح الیف میره مدرسه نازلی تا پروندشو بگیره ولی مدیر مدرسه میگه تا اجازه آقا قهرمان نباشه نمیتونم بدم همون نییر زنگ میزنه به نازلی، نازلی میگه چیه زنگ زدی احوالمو بپرسی نترس به مدیر نگفتم کار تو بوده .نییر میگه آفرین که نگفتی خبر دارم برات الان آبجی تو دیدم اومدہ بود پروندتو بگیرہ دیگه ھم پارو دمم نذار نازلی ھم زنگ میزنه به قهرمان میگه و التماس میکنه که جلوی الیف رو بگیر .کرم خوش و خرم میاد خونه الیف اینا به سلطان میگه ما امشب میایم خواستگاری .سلطان میگه اینهمه عجله برای چیه کرم میگه همه چیز خوبه چرا عجله نکنیم و آخرم به الیف خبر میدہ .

دافنه میرہ شرکت میگه من نمیخوام ازت جدا شم قھرمان تو داری اشتباہ میکنی ومن میخوام جلوی این اشتباه رو بگیرم قهرمان هم میگه زندگی ما دیگه تموم شد من فردا میرم خونه کوهستانی توام هړوقت خواستې ميتونې بری دافنه عصبانی میرہ بیرون ولی میگه امکان ندارہ ما ازھم جدا نمیشیم .تو ماشین ھی ابراهیم میگه کجا بریم؟ هی سر به سرش میذاره اخرم دافنه پیاده میشه با ماشین میرہ ولی ابراھیم تعقیبش میکنه!آخرم میرہ لب دریا ابراھیم میگه ھرچی شدہ بیا خودتو خالی کن یا منو بزن اولش دافنه نمیزنه ولی آخر ی مشت میره تو شکمش .دافنه میگه ادم عجیبی هستی ابراهیم: شاید خصلت ما ادمای هاتای اینجوریه دافنه میپرسه خانواده ای هم داری؟ میگه نه پدرم کرده ی خواهر و مادر ناتنی دارم فقط .

قهرمان میره با الیف صحبت میکنه میگه بخاطر من با آینده نازلی بازی نکن بذار بمونه و بالاخرہ قانعشں میکنه .

 

قسمت هفتاد و ششم 76 سریال دست سرنوشت :

الیف بعد از رفتن قهرمان باز برای توپراک داره نامه مینوسه میگه من خیلی باباتو دوس دارم ولی اونو تو قلبم دفنش کردم و دیگه برام تموم شدہ اون لحظه سلطان صداش میزنه که نازلی مثه این فضولا میره سر دفتر و میخونه همه چیو .

همه خانواده توسالن جمع شدن که برن خواستگاری ولی ضیا حاضر نمیشه میگه باید قهرمان بیاد و حرف بزنیم بعد کرم میگه من نیازی به اجازه دایی ندارم همون موقع قهرمان میاد و یه کلمه میگه نه امکان نداره امشب کسی خواستگاری نمیره یعقوب میگه دختر و پسره همدیگرو دوس دارن به توچه قهرمان؟ قهرمان هم ميگه تو دخالت نکن . ضیاهم حرف قهرمان و تایید میکنه . کرم میگه مرسی از حمایتت بابابزرگ ولی من خودم تنھایی برم مریم میخواد برہ باھاشں که ضیا اجازہ نمیدہ!و کرم خودش تنهایی میره و به سلطان میگه شرمنده باهام نیومدن ی مقدار که حرف میزنن میبینن یکی در میزنه و بعله شکران و شوهرش میان که خواستگاری کنن الیف رو .کرم خیلی خوشحال میشه و میگه ممنون دایی .

یعقوب میشینه بالای مجلس میگه میخوام دخترتون الیف رو خواستگاری کنیم و بالاخره بله رو میگیرن . قهرمان طبق معمول پیش جلاله و به جلال میگه برم بهم بزنم مراسم و ؟ جلال میگه نه تو باید صبر کنی وقتی تو و ضیا راضی نیستید کرم نمیتونه این کارو بکنه توام بالاخره حرف میزنی با الیف و مشکلتون حل میشه .یعقوب حلقه تو دست دوتاشون میکنه و میگه ایشالا که خوشبخت شید کرم میگه ب نظرم زودتر نامزدی بگیریم . یعقوب هم میگه البته اگه الیف راضی باشه الیف هم یاده صحنه بوق دافنه و اون برگه های حضانت میفته و میگه باشه بگیریم .موقع رسیدن به خونه یعقوب میگه خب دیگه یواشکی بریم که نفهمن ما اومدیم کرم میگه واقعا ممنون دایی که تنهام نگذاشتی یعقوب هم میگه فکر نکن من مثله قهرمان دیکتاتورم که هرچی خودم خواستم بشه کرم میگه این بار فرق داره بحث دیکتاتوری نیست دایی قهرمان عاشقه الیف واسه همین نمیخواد من ازدواج کنم در ضمن بچه تو شکم الیف هم ماله زندایی دافنه نیست و ماله الیف.
قهرمان صبح میره خونه و وسایلشو جمع میکنه میگه منو دافنه داریم جدا میشیم من ی مدت خونه کوهستانی میمونم و میخواد بره ک کرم میاد و میگه مرسی دایی یعقوب
منو الیف دیشب نامزد کردیم! قهرمان مثه اسفند رو آتیش میشه میگه چجوری ممکنه من اجازه نداده بودم کرم: تموم شد دایی الیف الان رسما نامزد منه . میخواد بره ولی قبلش میره با ضیا حرف بزنه بهش میگه بابا بزرگ من جز تو و دایی کسی و ندارم اونکه که رسما به من پشت کرد. اگه توام ولم کنی خیلی بی کس میشم ضیا که کرم و اینجوری میبینه میرہ مغازہ و با الیف حرف میزنه:میگه تو دختر خوبی هستې نومو تو شکمت دارې تاحالا ازت بي احترامی نديدم بهم بگوکه توام کرم و میخوای یا نه الیف هم میگه بله ضیا خان .ضیا هم خوش و خرم میره شرکت پیش قهرمان و بهش ميکه که اليف و پسړم کرم هردو همديگرو ميخوان درسته که نومون تو شکمه اليفه ولی فک نکنم مشکلی باشه .قهرمان میگه بابا اشتباه نکن اون بچه ماله الیفه از تخمک های اون استفادہ کردن ضیا ھم فوق العاده عصبانی میشه و میگه کی جرات همچین کاری و دارہ ھان؟مادرت ؟و میرہ سراغ عفت وقتی میرسه خونه داد میزنه عفت. عفت هم ترسیده میاد میگه چی شده ضیا خان ضیا میگه کی میخواستی بهم بگی که مادر اين بچه اليفه هان؟تو چجوړی جرات کردی همچين کاړې کنی تو خانواده ما رو تارو مار کردی تو ریشه خانودامونو سست کردي بگو چرا ؟ عفت هم میگه چون راهی جز این نداشتم .عفت میره و کرم میاد ضیا میگه این ازدواج انجام نمیشه کرم نه من نه قهرمان اجازه نمیدیم .این نامزدی امشب برگزار نمیشه کرم هم میگه من امشب نامزد میکنم نظر شما یا هیچ کس دیگه هم برام مهم نیست . ضیا هم زنگ میزنه به قهرمان و میگه تو جلوشو بگیر قهرمان هم میگه باشه .کرم وسایل نامزدی و میبره تو مغازه و میگه همینجا امشب نامزد میکنیم الیف میگه همه ناراضین چرا عجله کنیم؟ کرم هم میگه من بخاطر تو جلو همه وایسادم توام لطفا ولم نکن .
قهرمان بلافاصله میره پیش الیف میگه تو اینکارو نمیکنی تو باید نامزدی رو بهم بزنی الیف هم میگه این کارو نمیکنم از زندگیم برو قهرمان، برو! ضیا میرہ پیشں عفت میگه الان راضی شدی؟ کرم به دختره علاقمند شد عفت میگه انصاف داشته باش ضيا خان من اينکاړارو بخاطر صلاح بچه هامون کړدم ضیا: تو همه خانوادمون رو رسوا کردی برو،برو ديکه نبینمت . عفت ھم از خونه میرہ .

کارای نامزدی دیگه تموم شدہ و رستوران حاضرہ . قهرمان باز پیش جلال رفته که نازلی میاد میگه داداش قهرمان جلوی آبجیمو بگیر اون دوستت داره و از وقتی فھمیدہ مادر بچسں اینطوری شدہ .
نامزدی تو رستورانه و قهرمان هم میره رستوران و بی مقدمه الیف و … .

 

قسمت هفتاد و هفتم 77 سریال دست سرنوشت :

الیف میگه داری چیکار میکنی قهرمان هان؟ قهرمان میگه من دوستت دارم الیف میدونم توام دوسم داری الیف: نه .قهرمان: داری، این عصبانیتت هم بخاطر همینه!الیف میگه پسرمو بهت نمیدم قهرمان حتی با وجود اینکه پنهانی ازم امضا گرفتی و اون برگه هارو داړی بازم بهت پسرمو نميدم فهمیدی؟قهرمان شوکه میشه و میگه کدوم برگه؟ الیف: عفت خانم مادرت نشونم داد .قهرمان میفهمه کاره عفت بوده همه چیز .میگه الیف مگه میشه من پشت سر تو همچین کاری و بکنم این توطئه کثیف دافنه و مامانم اونا نمیخوان من با تو باشم چطور تو تله اونا افتادی؟ الیف: من دیگه هیچی نمیدونم فقط چیزایی که میبینم و باور میکنم قهرمان که میبینه فایده نداره، میگه باشه اگه خواستی با من باشی بدون هیچ وقت ولت نمیکنم ولی بدون تو کرم رو دوس نداری و نمیتونی خوشبختش کنی!ومیرہ الیف خیلی فکر میکنه وقتی کرم میاد حلقه رو بھشں میدہ و میگه کرم من نمیتونم خواهش میکنم منو ببخش .کرم میگه نه اجازه نمیدم بری الیف ما امشب قرارہ نامزد کنیم میدونم منو دوست نداری من که انتظاری ندارم ازت ولی الیف میگه خواهش میکنم بسه کرم، کرم هم میگه میدونم ھمه اینا زیر سرداییمه آرہ؟و بالاخرہ الیف میرہ پیشں قھرمان اول همدیگرو بغل میکنن و بعد میرن که صحبت کنن الیف میگه من خیلی دوستت دارم قهرمان هرکاری کردم نتونستم از ذهنم بیرونت کنم در واقع من میترسیدم از اینکه بفهمم عاشقمی قهرمان؛ مگه ترس داره؟ الیف هم میگه اره که داره تو متاهلی و حتی فکر بهت ممنوعه شکران پیش کلسوم داره تعریف زمانی که عفت رفت رو میکنه میگه نمیدونید چقدر مظلوم میرفت شما نشنیدید چی شد؟ گلسوم و آیسل هم میگن نه شکران .
میره از ضیا میپرسه ضیا هم میگه هرچی که شده فقط دیگه اسم اون زن رو جلوی من نیارید . عفت میره پیش دختر عموش و میگه شوهری که 50 سال باهاش زندگی کردم از خونه انداختم بیرون! بعد هم زنگ میزنه به آیسل و میگه حالا که من نیستم مبادا قرص ھای ضیا خان رو یادتون برہ ھا.
سلطان و عایشه میرن رستوران میبینن کرم ناراحت نشسته می پرسن چی شدہ که کرم میگه الیف رفت تموم شد همه چی ، حساب اینکارتون و همه پس میدید و میره خونه. توخونه همه سر شامن که شکران میپرسه چی شده مامان برای چی رفت ضیا میگه رفت که رفت دیگه هیچکس تو این خونه اسم عفت رو نمیاره شما مادری به اسم عفت نداشتید.از این به بعد شکران خانم این خونست کرم میاد میگه نامزدی بهم خورد الیف دیگه منو نمیخواد همه راحت باشید!
مریم میره دنبالش و میگه پسرم ناراحت نباش شاید بهتر بود همین اول اینطوری میشد کرم میگه من میدونم اینا همش زیر سر دایی قهرمانه حتما تهدیدش کرده ازش بعید نیست که مریمم میگه اگه برای الیف ارزش داشتی حتی اگه تهدیدش میکردن ولت نمیکرد! سلطان و عایشه نگران الیف میشن که نازلی میگه بیخیال احتمالا پیش اقا قهرمانه سلطان میگه چی میگی نازلی پیش قهرمان خان چرا؟ برو اونور میخوام به پلیس زنگ بزنم نازلی میگه نکن مامان من به قهرمان گفتم نامزدی و بهم بزنه آبجیم کرم و دوست نداشت چرا باید باهاش ازدواج میکرد؟ الانم الیف تو بغل قهرمان دراز کشیده که قهرمان میگه هیچی نمیخوام جز تو و توپراک صبحی میز خیلی قشنگ برای الیف میچینه الیف میگه نازلی گفت مامانم خیلی عصبانیه باید حرف بزنم اول باهاش .من تنهایی میرم توام بعدا بیا قهرمان کاش این روزا هیچ وقت تموم نشه الیف میره پیش سلطان و قهرمان هم میره تو خونه که حرف بزنه با همه! ابراهیم منتظر دافنه ست که بیاد برن ولی دافنه میگه هنوز میخوام بدوم ابراھیم میگه این کارا فایدہ ندارہ اول باید دفاع شخصی یاد بگیری و میبرتش که بهش یاد بده وسط تمرین دافنه ی مشت میزنه تو شکمش ابراهیم دفاع نمیکنه و دردش میاد .

 

قسمت هفتاد و هشتم 78 سریال دست سرنوشت :

قهرمان جلوی همه میگه من الیف و دوس دارم و میخوام باهاش ازدواج کنم مریم و شکران و یعقوب خیلی تعجب میکنن یعقوب میگه این چه رسواییه تا دیروز نامزد کرم بود امروز میخواد با تو ازدواج کنه ؟ ضیا میگه بسه یعقوب ، قهرمان حتما ی توضیحی داره ما رو تنها بذارین قهرمان میگه بابا من الیف و خیلی دوست دارم ضیا میگه من به عشق و دوست داشتن احترام میذارم ولی چی شد یهو؟ قهرمان میگه ی سوتفاهم بود همه چیزو حل کردیم ضیا: تو همیشه کار درست رو انجام دادی میدونم که اشتباه نمیکنی پسرم .

وقتی قھرمان دارہ میرہ بیرون به مریم میگه کرم کجاست مریمم میگه نمیدوئم کرم خیلی الیف و دوست داشت نمیدونم با این موضوع چجوری کنار میاد قهرمان هم میگه به مرور زمان کنار میاد نگران نباش وقتی میخواد سوار ماشین بشه کرم و میبینه میگه صبر کن باهات کار دارم ولی کرم میگه من با تو حرفی ندارم و میخواد بره که جلوشو میگیره قهرمان و میگه کرم اون نامزدی اشتباه بود چون الیف منو دوس داره کرم میگه الیف ازت متنفره اون قبل از اینکه من بفهمم از نقشه کثیفت با خبر شد تو عاشق الیف نیستی فقط دوست داری هرچی میخوای و داشته باشی همین قهرمان میگه باور کن اگه الیف دوستت داشت بخاطر تو کنار میکشیدم کرم:دوستم نداشت ولی در آیندہ میتونست ! در ضمن من دیکه دایی به اسم قهرمان ندارم ، قهرمان هم میگه باشه من حرفامو زدم بقیش با خودت !

الیف وقتی موضوع رو با سلطان میگه سلطان عصبانی میشه میگه ینی چی؟؟؟ تو که دوسش داشتی غلط کردی باکرم نامزد کردی !!!الیف: مامان تو دیدی من اون موقع چارہ ای نداشتم سلطان:ئه این امکان ندارہ اجازه نمیدم من جلوی همه وایسادم گفتم دخترم بی صاحاب نیست بعد تو رفتی عاشق پسره متاهله اون خانواده شدی الیف میگه برای داشتن قهرمان میجنگم حتی با تو مامان که سلطان بهش سیلی میزنه میگه پشیمونم از اینکه به خاطر تو قاتل شدم این بود دختری که من تربیت کردم؟؟ برمیگردیم هاتای فهمیدی؟ الیف هم میگه من هیچ جا نمیام پسرمو از باباش جدا نمیکنم .
سلطان هم میگه باشه مشکلی نیست پس منو نازلی میریم ولی نازلی میگه من پیش آبجیم میمونم مامان

عفت هنوز خونه گلشنه گلشن میگه میدونم دلت تنگ شده چرا زنگ نمیزنی؟ عفت اولش یکم ناز میکنه بعد زنگ میزنه که شکران برمیداره یکم سرد باهاش حرف میزنه آخرم میگه ضیا خان گفته حرف زدن ممنوعه باهات .مامان جون بهتره تا اوضاع آروم نشده زنگ نزنی مامان و عفت رو خورد میکنه که حقشه .

قهرمان به عفت زنگ میزنه و میگه میخوام ببینمت مامان عفت خوشحال میشه میگه دیدی هیچ کس مثه قهرمان به فکرم نبود! وقتی قهرمان میاد میگه مامان اون برگه حضانت کو هان؟ این چ کاری بود پشت سر من کردی که عفت میگه پسرم همش بخاطر تو و نوم بود باور کن ولی قهرمان به حرفش گوش نمیده و میره که همون لحظه عفت حالش بد میشه .ویسل میره زندان پیش مقصود میگه الیف با کرم ازدواج نکرد خودش نامزدی و بهم زد مقصود هم میگه بیا دیدی داداش من که میدونم دوسم داره ولی حرف نمیزنه من بهش گفتم با کرم ازدواج نکن اونم نکرد .

دافنه میاد خونه که شکران میگه وا دافنه جون تو چقدر ریلکسی؟ و میخواد همه چیز و تعریف کنه که کرم بهش میگه زندایی باید حرف بزنیم و بهش میگه که دایی میخواد با الیف ازدواج کنه و تو رو راحت زیر پاش بذاره من دایی رو هیچ وقت نمیبخشم .

سلطان دست نازلی و گرفته داره میره و التماس های الیف بی تاثیره که قهرمان میاد با سلطان حرف بزنه سلطان هم میگه تو هیس با وجود زنت میخوای با الیف ازدواج کنی . قهرمان یکم باهاش حرف میزنه تا نرم شه سلطان ولی بهش زنگ میزنن و میگن عفت حالش بد شده اونم میره بیمارستان و عفت از اونجا میاره خونه ضیا میگه این زن نباید تو خونه بمونه قهرمان هم میگه اگه مامانم بره منم از این خون میرم که ضیا دیگه لال میشه !دافنه میرہ با الیف حرف میزنه میگه حسم اصلا راجبت اشتباہ نبود با مظلوم بازی خودتو انداختی با قهرمان ولی تو فقط ی هوسی مطمئن باش اجازه نمیدم زندگیمو بهم بزنی الیف میگه مقصر همه چیز خودتی دافنه تو و عفت بودید که پشت سرم نقشه کشیدید و میرہ دافنه ھم از حال میرہ و ابراھیم میبرتش بیمارستان.

 

قسمت هفتاد و نهم 79 سریال دست سرنوشت :

قهرمان میره دنبال الیف تا برن باهم دیگه غروب خوشید رو نگاه کنن عفت میگه این چ مدل مبله دکور دهاتشون و اورده اینجا چیده سریع بعد از صبحونه جمش کنید شکران که شنیده حرفشو میگه با من بودی دیگه مامان نه؟عفت هم میگه آره شکران میاد حرف بزنه که ضیا خان میاد عفت میگه صبحانه رو بگم حاضر کنن ضیا خان؟ضیا هم روشو میکنه سمت شکران و میگه بهش بگو فقط ی خاطر بچه هاتو این خونه ای نه با من حرف یزنه و نه سمتم بیاد قهرمان و الیف لب دریا دارن باهم غذا میخورن و خوش میگذرونن

وکیل قهرمان برای دافنه ی برگه میاره و وقتی دافنه میخونتش میفهمه برگه های طلاقه ب عفت میگه قهرمان میخواد از من جدا شه

عفت میگه مسئول همه چیز خودتی دیگه از من کمک نخواه با رفتارای خودت قهرمان رو فرستادم سمته الیف بسه دیگه هرچقدر کمکت کردم

مریم از بیرون میاد که عفت میگه آفرین دخترم حتی ی زنگ هم نزدی بگی حالم خوبه یانه مریم میگه مقصر همه چیز خودتی مامان پسره من الان حالش بده چون مادر بزرگش فرستادش سمت چیزایی که ممنوعه بود و باقهر میره .

الیف و قهرمان همچنان مشغول خوشگذرانی ان دافنه باعصبانیت میره خونه الیف اینا که نازلی در رو باز میکنه میگه ب الیف بگو بیاد با قهرمانه اره؟نازلی میگه نمیدونم کجاست اگه میدونستم هم نمیگفتم دافنه میگه تو و خواهر و مادرت بخاطر پول زندگیموازم گرفتید نازلی میگه بسه ب خانوادم توهین نکن الیف و داداش قهرمان همدیگرو دوست دارن و درو میبنده و هرچقد دافنه در میزنه باز نمیکنه عفت دوباره با ضیا روب رو میشه میگه تا کی میخوای حرف نزنی باهام ؟من تو سن کم عروست شدم همه زندگیم با تو گذشت همه جا پشتت بودم اینه جوابم؟ضیا میگه اره همه جا پشتم بودی حافظ بچه هام بودی ولی میدونی پشیمونم از اینکه اینقد بچه هامو ب دستت سپردم که اینجوری باآیندشون بازی کنی .

عفت میگه همه اینا تقصیره توعه الیف و اگه من عفت یوروکان هستم حساب اینکارو ازت پس میگیرم!الیف دیگه برمیگرده خونه و ب نازلی میگه مامان مامان غر نزد؟نازلی هم میگه یکم غر زد بعد خوابید!راستی ابجی خوش گذشت؟
تاحالا اینقد خندون ندیده بودمت الیف هم میگه عالی بود
فرداش باز قهرمان همه قرار هارو کنسل میکنه و الیف میبره ی خونه کوهستانی
اونجا باهم فیلم میبینن دافنه میره شرکت قهرمان که منشیش میگه نیست اقا قهرمان
دافنه میگه مشکلی نیست منتظر میمونم منشی میگه:امروز نمیان اقا قهرمان کلا همه جلسه هاشو کنسل کرد دافنه هرچی اصرار میکنه که بگو کجاست منشیه نمیگه
اخرم با سرک کشیدن پیدا میکنه جاشونو!تو ماشین هی گریه میکنه و الیف و قهرمان رو لعنت میکنه ابراهیم میخواد بهش دستمال بده که دافنه تفنگ رو میبینه
الکی به ابراهیم میگه وایسا اینجا برام توت فرنگی بگیر و وقتی ابراهیم رفت تفنگ و برمیداره و فرار میکنه ابراهیم تا میاد متوجه میشه نیست و تفنگ رو هم برده.ب نوال خبر میده و اونم میره شرکت تا بفهمه قهرمان کجاست .
دافنه حالا ب همون خونه رسیده که قهرمان و الیف داخلشن تفنگ و میاره بالا میخواد ب الیف شلیک کنه …

 

قسمت هشتادم 80 سریال دست سرنوشت :

دافنه میخواد شلیک کنه و نوال میرسه و میگه نکن خواهش میکنم من ی چیزی بهت میگم که همه چیز حل میشه و منصرفش میکنه!فردا روز طلاق قهرمان و دافنه است هردو توی دادگاهن که نوبت ب اعلام رضایت دافنه میرسه دافنه میگه میخوام قبل از طلاق با شوهرم حرف بزنم و میرن بیرون!دافنه میگه قهرمان من حاملم
قهرمان خندش میگیره:بازی جدیدته دافنه اره ولی باید بگم دیگه گول نمیخورم تو امکان نداشت حامله شی!دافنه:ولی من حاملم تازه پنج هفته ام دارم قهرمان عصبی میشه دستشو میگیره میبره پیش دکتر دکتر هم معاینه میکنه میگه بچتون سالمه
قهرمان میگه چطور ممکنه دکتر میگه باید بگم که ی معجزست .
الیف خوشحاله چون فردا عقدشونه نازلی میگه هیچ وقت اینقدر خوشحال ندیده بودمت زنگ درو میزنن و نوال پشت دره
میگه الان خوشحالی نه آره خوشحال باش که داری ی بچه رو از پدرش جدا میکنی الیف تعجب میکنه که نوال میگه دافنه حاملست الیف:چطور ممکنه؟
نوال چیزیه که شده حالا تو خوشحال باش و میره
الیف سریع میره دادگاه و میگه قهرمان نکن این کارو من نمیتونم با ی بچه ای که هنوز ب دنیا نیومده اینکارو بکنم قهرمان اول میگه کی بهت گفته اینو که
صدا میزنن قهرمان یوروکان،دافنه یوروکان .
الیف بیرون منتظره که قهرمان میاد میگه همه چی تموم شد!منو دافنه جدا شدیم من نمیتونم این خوشبختی رو از تو و بچمون بگیرم الیف و باهم میرن تا تاریخ عقد رو مشخص کنن!شکران داره تو خونه راجب قهرمان و الیف حرف میزنه که کرم میشنوه باحالت قهر میره سوار ماشینش بشه که مریم میاد میگه پسرم خوبی؟
کرم:مامان من اولین و آخرین مردی نیستم که ترک شده ناراحت نباش میگذره .تو ماشین ب ی نفر زنگ میزنه و قرار میذاره!

دافنه و نوال تو رستورانن که دافنه میگه چرا اینجایم؟نوال:چون باید با ابراهیم حرف بزنیم ابراهیم تنها کسیه که میتونه تورو از شر الیف خلاص کنه راستی نمیخواستی بدونی ابراهیم کیه؟ابراهیم برادر ناتنی الیفه که میخواد انتقام بگیره ازشون ولی میگه تا بچه ب دنیا نیاد دست نمیزنه بهش دافنه:کلاس هم میذاره؟
نوال:این ب نفعته اون موقع بچه الیف هم ب دنیا اومده و تو میتونی با مادری کردن واسه الیف خودتو تو دل قهرمان جا کنی باز ابراهیم میاد دافنه بهش میگه چجوری باید بهت اعتماد کنیم؟ابراهیم میگه تو میدونی حس پدری چیه؟سالها ب خاطر الیف و مادرش از هم دور بودیم وقتی بزرگ شدم مادرم بهم گفت پدرم کیه رفتم دنبالش اولین باری که بغلم کرد فهمیدم پدر داشتن ینی چی ولی بخاطر اون الیف و سلطان از دست دادمش و من ازشون نمیگذرم چ تو و مادرت باشید چ نباشید!

الیف و قهرمان میرن محضر وقت عقد میگیرن بعدش میرن پیش سلطان و میگن که شب بیایم خواستگاری.

کرم با همونی که قرار داشت تو رستورانه مرده میگه تو میخوای که ی تاجر بزرگ رو بکشم این خیلی فرق داره باید بیشتر بهم پول بدی بابتش
تو عمارت هم دافنه میاد وسایلشو جم میکنه و میره.

 

قسمت هشتاد و یکم 81 سریال دست سرنوشت :

قهرمان داره گلا رو آب میده که الیف میاد میگه مگه نمیخواستی بری؟
قهرمان میگه داشتم فکر میکردم من به تو پیشنهاد ازدواج ندادم
الیف هم میگه همه چیز خیلی سریع پیش اومده ولی من دوست دارم و اینا مهم نیست
قهرمان:نمیتونم خوشبخت ترینت کنم ولی قول میدم که تمام تلاشمو بکنم
بعد زل میزنه تو چشماش و میگه با من ازدواج میکنی الیف ؟
الیف هم میگه اره قهرمان ازدواج میکنم باهات و همدیگرو بغل میکنن
شب قهرمان و ضیا و عفت میان برای خواستگاری الیف
و یه نفر هم هست که مدام ازشون عکس میگیره
ضیا میگه به امر خدا میخواستم دخترتون الیف و خواستگاری کنم
سلطان هم میگه تابحال بدی از اقا قهرمان ندیدم مطمئنم دخترم رو خوشبخت میکنه پس من هم اجازه میدم
و انگشتر هارو میندازن
عفت میره تو آشپزخونه تا با سلطان حرف بزنه بهش میگه چون الیف بارداره میگم عروسی مجلل نگیریم ولی سلطان میگه دختره من ی بار عروس میشه و من دلم میخواد هرجور میخواد بشه عفت هم قبول میکنه و قرار میشه فردا حنابندون بگیرن کرم مست تو کلابه که دافنه هم میاد همونجا کرم میگه اومدم زندگی جدیدمو جشن بگیرم دایی رفت خواستگاری الیف دافنه هم میگه پس مبارک باشه
قهرمان موقع رفتن به الیف میگه فردا موضوع دافنه رو میگم به همه و خدافظی میکنن
صبح یعقوب با ی روزنامه میاد و میگه بابا این چ رزالتیه
و تیتر روزنامه “رسوایی با مادر اجاره ای”
یعقوب ادامه میده؛
عروسی دو روزه قهرمان،طلاقش و حالاهم بارداری دافنه
ضیا بارداری رو که میفهمه عصبانی میشه و داد میزنه قهرمان
قهرمان میاد پایین و میگه چی شده بابا ضیا بهش میگه درسته که دافنه حاملس؟
قهرمان میگه اره بابا ضیا میگه این مسئله ایه که من باید از
روزنامه بخونم؟قهرمان:باور کنید امروز میخواستم بهتون بگم
الیف و سلطان هم روزنامه رو میبینن و حسابی ناراحت میشن
دافنه و نوال ی جا نشستن دارن صبحونه میخورن و نوال هم حسابی کیفش کوکه
دافنه میگه قهرمان حتما از دست من عصبانی میشه فک میکنه کاره منه
مامان نکنه کاره توعه؟
نوال میگه نه!دافنه میگه من خودم نخواستم قهرمان چیزی بگه چون حوصله توضیح واسه هیچ کس رو نداشتم
و میره عمارت که دقیقاوسط صحبت ضیا میرسه:نگران نباشید ضیا خان ما توافقی طلاق گرفتیم این بچه هم قرار نیست دور از شما بزرگ شه من هستم
فامیلی شمارو هم میگیره لطفا بحث نکنیم کرم موقع اومدن خبرنگار ها هی جلوش سوال میپرسن درسته شما نامزد الیف خانم بودید؟..کرم جواب نمیده و میخواد بره که همون مردی که اجیرش کرده رو میبینه وقتی میره تو عمارت همه رومشغول بحث می‌بینه
میره بیرون و به همون آدم زنگ میزنه که فعلا کاری نکن
اونم میگه تو ی کاری ب من سپردی پس دخالت نکن من باید بهترین جا واسه شلیک رو پیدا کنم
قهرمان میره پیش الیف که الیف میگه قهرمان لطفا ی عروسی خودمونی بگیریم نمیخوام آتو بدم دستشون ببین از صبح بیرونن .

 

قسمت هشتاد و دوم 82 سریال دست سرنوشت :

تویه مدت کوتاه قهرمان و الیف کارای حنابندون رو میکنن و شب عروسی فرا میرسه
الیف و قهرمان دارن میرقصن که نور ی تیر میفته پشت لباس الیف کرم
خودشو میندازه جلو و تیر میخوره
دافنه میره بیمارستان
دافنه=آبجی مریم چی شده؟
مریم=پسرم تیر خورده
دافنه=چرا؟
مریم:همش تقصیر اینه برو گمشو
الیف و قهرمان میرن بیرون
قهرمان:کرم خوب میشه
نه سالش بود به من گفت تیرکمون میخوام
گفتم نمیشه
یواشکی رفته بود از دوستش گرفته بود و ناراحت اومد پیشم
بهم گفت پرنده رو بالش رو با تیرکمون شکستم
دوهفته نگهش داشت حیوان رو خوب کرد کرم وجدان داره از پس اینم بر میاد
الیف:خوب میشه باید خوب شده
دکتر میاد
قهرمان:حالش چطوره؟
دکتر:همه کار کردیم ولی متاسفانه تسلیت میگم
مریم:نه اون نمرده کرم
مریم:چجوری این داغ رو تحمل کنم
منم بکشید بزارید تو قبر
الیف پسرم به خاطر تو مرد
قهرمان:ابجی اروم باش اینکارو نکن
مریم:قهرمان کسی که پسرم رو کشته رو پیدا کن
قهرمان:پیدا میکنم آبجی
الیف آبجی رو ببر خونه
چجوری این داغ رو تحمل کنم؟
کرم بهت قول میدم کسی که تورو تو جوانی کشت پیداش کنم قسم میخورم
الیف حالش بد میشه میره دکتر بهش مسگن باید تو بیمارستان بمونی شاید حاملی زودرس بشی یا باید بمونی یا قرص بخوری و جلوشو بگیری
الیف:دکتر من باید برم نمیتونم بمونم قول میزم از خودم و بچتگه ام مراقبت کنم قرصامم میخورم
مریم:همش تقصیره توعه اگر تو نبودی پسرم نمیبرد تو الیف رو اوردی و پسرم شناختش تو هم اندازه الیف مقصری
— دخترم اینکارو نکن
من بهت قول میدم
مریم:میخوای پسرمو از قبر بیرون بیاری یا وقتی الیف زایمان کرد دیگه اینجا نیاد ؟
نمیتونی اینکارو نمیکنی
چند وقت دیگه نوه ات هم بقل میکنی اونم دو تا انشالله هیچ کدومتون از این به بعد نخندید
الیف:پسرم عجله نکن
قهرمان میاد پیش الیف
الیف:چطوری؟
قهرمان: ؟نمیتونم به هیچ جا پناه ببرم
دارم اتیش میگیرم
الیف :کاش بتونم زجری که کشیدی رو از درونت بکشم بیرون قهرمان کاش بتونم داغی که روی دلته رو یه خورده کم کنم
قهرمان:الیف منو تنها نزار به هیچ وجع
الیف:تنهات نمیزارم
عفت میره پیش سلطان خانم
سلطان میره پیشه عفت
عفت:چی شده سلطان خانم
سلطان:دخترم الیف گفت ما هیچ جا نمیریم
عفت:باید برید همه این اتفاقات تقصیر دخترته
سلطان:الیف گفت تا وقتی قهرمان نگه جایی نمیریم
عفت:من میگم باید برید دیگه پاتونو تو خونه نزارید
سلطان:وقتی دخترم رو اوردین اینجا از من پرسیدین عفت خانم؟
بیچاره چه بلاهایی سرش اومد اما بسه دیگه تا به امروز منم همیشه مقابلش بودم
عفت:پس مقابلش دوباره بایست حرفت رو عملی کن
سلطان:اون موقع اشتباه کردم دیگه تصمیم با من نیست با دخترمه
تا قهرمان نگه برو الیفم جایی نمیره اگه پسرت هم مثل تو فکر میکنه میاد و با الیف حرف میزنع
پولتون رو هم نمیخوایم اینم خونه ما جا گزاشتین گفتم بیارم
ضیا میاد
ضیا:بسه دیگه تو چطور میتونی به مردم پیشنهاد پول بدی و میگی از اینجا برن
چطور ایتقدر پست شدی؟
عفت:من بهشون کمک کردم و به هاطر دخترم گفتم اینا برم دخترم اروم میشه
ضیا:ساکت عفت تو فقط مادری کن اینور اونور نرو و کارها رو بهم نریز وقتی تو دست به کاری میزنی همه چیز خراب میشه اینم هشدار اخر بود اگه بازم ببینم دخالت کردی به خاطر قهرمان کاری نمبکنم و کامل از زندگی پاکت میکنم
از الان به بعد قهرمان هر چی بگه اون میشه اینو اینطوری بدون
–کسی نمیتونست حدس بزنه اتفاقات به اینجا برسه به نظرم بعد از مردن دیگه ازدواج نمیکنن
دافنه : مامان باید تو بیمارستان میدیدی همه از الیف متنفر بودن
قهرمان:شب بخیر
ضیا:بیا بشین یکم حرف بزنیم
قهرمان:بابا مطمئن باش کسی که کرم رو کشته پیداش میکنم مگرنه خواب حرامه
ضیا:من میدونم تقصیر الیف نیست الیف مهربونه باید با الیف فردا عقد کنید بعد عروسمو بیار خونه
قهرمان:بابا، الان نمیشه تو این وضعیت
ضیا:همونی که گفتم انجام بده
تو این وضعیت باید همه کنار هم باشیم
قهرمان به الیف میگه که فردا باید عقد کنیم
الیف:مامان کجا بودی چی شد؟
سلطان:رفتم حرفاتو گفتم
الیف:چی گفت؟
سلطان:قبول نمیکنه حالا همینارو بره بع قهرمان بگه
قهرمان فیلم عروسی رو نگاه میکنه
–سلام داداش چی شد؟
قهرمان:دیشب تا صبح فیلم رو نگاه کردم حدف الیف نبوده من بودم باید این قضیه رو حل کنم من میرم دنبال الیف تو اینکارا رو انجام بده .

 

قسمت هشتاد و سوم 83 سریال دست سرنوشت :

الیف و قهرمان ازدواج میکنن
قهرمان:هر چی که میخواد بشه زندگی هر بلایی که میخواد سرمون بیاره بدون همیشه کنارتم و همیشه دوستت دارم باشه؟
الیف:منم تا ابد دوستت دارم قهرمان
عفت:دخترم گریه نکن یکی یدونم
وقتی تو گریه میکنی سنگ به قلبم میخوره بیا بریم دخترم
مریم:من نابود شدم مامان قلبم داره میسوزه
الیف میره خونه
مریم:این دختره اینجا چیکار میکنه این قاتل پسرنه باید بره
ضیا: الیف هیچ جا نمیره
عفت ببرش تو اتاق
مریم:خدا تو رو هم مجازات میکنه الیف این کارات بی جواب نمیمونه دنیا رو برات جهنم میکنم
قهرمان:دیگه گریه نکن من اینجام
الیف:میدونم
قهرمان:چیشد؟
الیف:هیچی بزرگ شده لگد میزنه دردم میاد
قهرمان:دیگت دوتاییتون غصه نخورید
جلال زنگ میزنه میگه پرینت تلفن کرم رو گرفتیم
قهرمان:میام
الیف اگه میخوای میگم جلال بیاد اینجا
الیف:نه برو من خوبم
عفت میاد پیشه الیف
عفت:بهت گفتم از این خونه برو دخترم داره میسوزه
الیف:عفت خانوم من..
عفت:حالا که زن قهرمان شدی از این اتاق نمیتونی بیای بیرون
قهرمان میره پیش جلال
جلال =چی شده؟
قهرمان:الیف رو تنها گزاشتم میگه خوبم ولی خوب نیست
جلال:برو داداش من به کارا میرسم
همه شام میخورن که قهرمان میاد.
قهرمان:الیف چرا نیومده؟
عفت:پسرم خواب بود گفتیم مزاحمش نشیم
قهرمان:اون چند روز مهمونتونه اینه مهمون داریتون واقعا که
قهرمان الیف رو میبره جایی
و میگه این هدیه جلال .
سلطان به الیف زنگ میزنه
سلطان:دخترم خوبی؟
الیف:مامان خوبی؟دلتون واسم تنگ شده؟
سلطان:مگه میشه دلمون واست تنگ نشه به اقا قهرمان بگو تورو بیاره پیشمون صبح اومدم دیدنت مریم خانم گفت خوابی
الیف:اره خواب بودم من باید برم عفت خانم صدام میکنه
از طرف من همه رو ببوس
الیف قرصش تموم میشه میره بیرون قرص بخره
مریم:اینا چیه؟
گلسوم:واسه سیسمونیه الیفه
مریم سیسمونیشو پرت میکنه
قهرمان کسی که کشته بود رو پیدا میکنه
الیف میره پیشه مریم
الیف:میخوام باهاتون صحبت کنم
مریم:من نه میخوام قیافتو و صدات رو بشنوم
الیف:من حس میکنم شما چه دردی میکشید من هنوز بچه ام رو بغل نگرفتم ولی وقتی لگد میزنه یاد شما میفتم
کی میدونه شما چه عذابی کشیدید

آقاضیا میاد پیشه الیف
ضیا:میتونم بیام؟
الیف:بله بفرمایید
با هم دیگه حرف میزنن آقا ضیا میگه
از این به بعد دختر من حساب میشی چرا نیومدی غڌا بخوری؟
الیف:اشتها نداشتم فکر کنم واسه حاملگیه
ضیا:از این به بعد سرت رو بالا میگیری از اتاقت میای بیرون
الیف:شب بخیر آقا ضیا
ضیا:از این به بعد به من میگی بابا
الیف:شب بخیر بابا
ضیا میره پیشه عفت و بهش میگه از این به بعد باید الیف بیاد غذا بخوره
از این به بعد دخترمون حساب میشه
ایسل میره برای الیف غذا ببره که مریم میبینه میره اتاق الیف
مریم:تو چجوری تو خونه ما زندگی مبکنی غذ ا میخوری؟
الیف حالش بد میشه مریم خانم کمکش نمیکنه قهرمان میفهمه که کرم میخواسته بکشتش .

 

قسمت هشتاد و چهارم 84 سریال دست سرنوشت :

مریم میره پیش الیف و میگه تو دروغگویی و بخاطر تو پرم مرد و هزارتا حرف دیگه که الیف دردش میگیره.مریم هم همینطور ادامه میده.الیف هم ب مریم التماس میکنه تا به قهرمان خبر بده ولی مریم میره و درم میبنده تا کسی صدای البف رو نشنوه.نازلی هم به الیف زنگ میزنه که نمیتونی جواب بده و الیف از هوش میره.سلطان هم نگران میشه.
قهرمان تو مغازه جلال داره از قاتل حرف میکشه و قاتل میگه خواهرزادت بهم پول داد.که قهرمان باور نمیکنه و قاتل رو کتک میزنه ک قاتل میگه کرم بهم هفت صدتا پول داد تا تورو بکشم که قهرمان بازم میخواد بهش حمله کنه ک جلال جلوشو بگیره بعد هم قاتل رو به پلیس تحویل میده.
قهرمان میره عمارت که مریم میپرسه قاتل رو پیدا کردی؟قهرمان:با مکث نه هنوز.ولی پیداش میکنم.و میره تو اتاق و الیف رو تو اون وضعیت میبینه و میبرتش بیمارستان. سلطان که نمیتونه با قهرمان تماس بگیره زنگ میزنه به قهرمان و قهرمان هم میگه بیمارستانن و اونا هم میرن.شکران و یعقوب و مریم تو عمارتن ک تلفن زنگ میخوره و شکران میگه ایشالا که قهرمان باشه و خبرای خوب بده ک مریم میگه ایشالا خبر مرگ بده.شکران ک جواب میده میبینه دفنس بهش میگه الیف رو بردن بیمارستان.
تو بیمارستان دکتر میاد و میگه هردوشون تو خطرن.زایمان زودرس هم شروع شده.سعی میکنیم جلوشو بگیریم.اگ نتونیم جلوی زایمان رو بگیریم احتمالش هست یکیشون رو از دست بدیم.قهرمان:نباید بلایی سر زن و پسرم بیاد.بعدم میره پیش الیف.
وکیل میاد عمارت و میگه قهرمان خان قاتل رو پیدا کردن و مریم چون فک میکنه قهرمان فهمیده مقصر الیفه و داره از الیف حمایت میکنه میره بیمارستان تا حساب بگیره.
دفنه هم زنگ میزنه بیمارستان و خودشو بنام خواهر الیف جا میزنه تا حالشو بپرسه.پرستارم بهش میگه ک ریسک زایمان زودرس داره و بعد اینکه قطع میکنه میگه ایشالا ک نتونی نجات پیدا کنی الیف
بیمارستان مریم با داد میاد و میگه چرا بهم نگفتی قهرمان.خون پسرم رو دستای اون زنه.قهرمان:ابجی اینجا نه وقتشه و ن جاشه.بسه دیگه.الیف هیچ گناهی نداره.
ضیا:چ خبره مریم؟.مریم:قهرمان قاتل رو پیدا کرده بابا اما ب ما نمیگه.فهمیدی بخاطر الیفه و مخفی میکنی.مگه نه؟
ضیا هم مریم رو ب زور با یعقوب میفرسته تا بره و وقتی با قهرمان تنها میشه میگه حرفای مریم درسته؟چرا ب ما نگفتی؟.قهرمان:نمیتونستم بگم بابا. ضیا:چرا؟چی میخواسته از کرم؟.قهرمان:کسی ک شلیک کرد هدفش کرم نبود.من بودم.ضیا:پس مسئله کاریه.ی دشمن ک نتونسته موفقیت مارو ببینه. قهرمان:نه بابا.همه چیرو کرم هماهنگ کرده بود.با پولی ک از تو گرفته قاتل اجاره کرده بود تا منو بکشه. ضیا هم تعجب میکنه و میگهیعنی اینقد دلش سیاه شده بود.خوب کاری کردی که چیزی نگفتی.این راز بین خودمون بمونه.وگرنه همه ناراحت میشن.قهرمان:منم بخاطر همین نگفتم.بزار هرچقد میخواد از من و الیف متنفر باشه با مرور زمان میگذره ولی اگه بفهمه کرم میخواست داییشو بکشه اذیتم میکنه.
آیسل هم بخاطر الیف ناراحته و میگه تقصیر مائه که کلثوم میگه آه مریم خانم گرفتش.بزار اونم جزاشو بکشه. آیسل:عوض این حرفا دعا کن خدا بهت فکر و وجدان بده.
همه تو بیمارستان منتظرن که دکتر میاد و میگه متسفانه نتونستیم مانع زایمان بشیم.خطر هنوزم ادامه داره.زایمان باید انجام بشه.قهرمان هم همه رو میفرسته برن خونه و فقط سلطان میمونه.

 

قسمت هشتاد و پنجم 85 سریال دست سرنوشت :

عشقم خیلی ناراحته و میره پیش الیف ک درد داره. الیف:اگه پسرم چیزیش بشه منم میمیرم.قهرمان:دوتاییتون خوب میشید.الیف:قول بده اگه چیزی شد اونو انتخاب کنی.قول بده میزاری پسرمون زنده بمونه. قهرمان:بسه.منو هم عصبانی میکنی.هیچ بلایی سرتون نمیاد الیف.که الیف درش بیشتر میشه و دیگه نمیتونه تحمل کنه و قهرمان دکترو خبر میکنه و الیف رو میبرن اتاق عمل برای زایمان.
تو عمارت مریم میگه عجیبه که عروس عزیزتون رو ول کردین اومدین.عفت:برو بخواب دخترم.مریم:تا وقتی منتظر خبر شومم خوابم نمیبره.که ضیا میگه:این چ حرفیه.انصاف داشته باش دخترم.وقتی در مورد چیزی اطلاع ندارین گناه نکنید.
سلطان منتظره که قهرمان از اتاق زایمان میاد بیرون.سلطان:قهرمان خبر خوب بده.دخترم چطوره؟نوم؟ قهرمان:چشمت روشن مامان سلطان.الیف خوبه.پسرمم خوبه.پسردارشدم.من دیگه یه بابام که سلطان هم تایید میکنه و همدیگه رو بغل میکنن.
دفنه هم زنگ میزنه بیمارستان تا حال الیف رو بپرسه که پرستار میگه حال هردوشون خوبه و طبق معمول بعد تلفن میگه خدا لعنتت کنه.
آیسل هم به عفت و ضیا میگه قهرمان خان زنگ زدن و گفتن حال هردوشون خوبه و که عفت خوشحال میشه و میگه شربت درست کنن و ببینن برای بچه وسیله چی کم هست تا بخرن که مریم اینارو میشنوه و میگه دهل هم میزنی؟قربانی هم میدی؟ عفت:داریم رسم رو انجام میدیم دخترم.اون بچه چ گناهی داره؟واسه زخمامون مرحم میشه.مریم:ب جای دیدن بچه بمیرم بهتره و میره.
قهرمان و سلطان دارن از پشت شیشه به توپراک نگاه میکنن که دکتر میاد و میگه حال هردوشون خوبه.
ضیا و عفت هم با هم حرف میزنن و تصمیم میگیرن تا مریم رو بفرستن هاتای که مریم هم حرفاشونو میشنوه.
تو بیمارستان قهرمان به الیف میگه که تو بزرگترین معجزه زندگیمو بهم دادی ازت ممنونم و الیف هم تشکر میکنه و همدیگه رو بغل میکنن.
مریم هم داره با عکس کرم حرف میزنه که عفت میاد و بهش میگه بهتره ی مدت از اینجا دور شی.اینجا پر از خاطرات کرمه .مریم هم چیزی نمیگه.
الیف و قهرمان میرن از پشت شیشه توپراک رو ببینن.الیف:چقد خوشگله.چقد کوچیکه.نه؟الیف گریش میگیره. قهرمان:کوچیکه ولی یه معجزه بزرگه.بزرگترین معجزه زندگیم.گریه نکن.ببین توپراک کنارمونه. الیف:اونقد ترسیدم بلایی سرش بیاد.مریم خانم رو درک کردم.قهرمان:توپراک مرحم زخم خواهرم میشه. الیف:تا وقتی شمادوتا کنارم باشین از پس همه مشکلان برمیام.
فردا قهرمان با ی عالمه وسیله میاد بیمارستان .توپراک تو بغل الیف خوابه و با هم حرف میزنن قهرمان میگه بابایینا دارن میان.هیجان زدن.الیف:تو هم میخوابیدی ی خورده.قهرمان:شما خوب باشین منم خوبم. پرستار برای الیف شیرینی میاره و از قهرمان هم بابت پذیراییش تشکر میکنه و ب الیف میگه که نذارین آقا کوچولو زیاد بخوابه و میره.بعد الیف میگه چطور دلم میاد بیدارش کنم. قهرمان:نمیشه.قندش میفته.تند تند باید بهش شیر بدم.
عمارت همه حاضر شدن تا برن بیمارستان که مریم میاد و میگه برای فردا بلیط گرفتم.میرم هاتای.
تو بیمارستان قهرمان عکاس خبر میکنه تا بیاد از الیف و توپراک عکس بگیرن.
ضیا و عفت و شکران و یعقوب میان دیدن الیف. شکران ی سکه میده به الیف.عفت میگه چشم و ابروش عین قهرمانه.ضیا ب قهرمان:ایشالا پسرت عین تو خوب و سر به راه باشه. قهرمان:کافیه ک شبیه پدر بزرگش باشه.بعدم ضیا یه دستبند به الیف میده و میگه این مال مادربزرگم بود که مادرش بهش داده بود.خوش شانسی میاره که شکران حسادت میکنه و با یعقوب میرن بیرون و میگه اگه من
پسر میزاییدم کل یادگاری های خانواده مال من میشد ک یعقوب میگه من دوتا دختر گل دارم.بزار اونا خوش باشن.امرور جانان امضای اورگانیک رو از قهرمان میگیره و همه چی ب نفع ما میشه.وقتی هم میان بیرون خبر نگاره زنگ میزنه و درخواست پول بیشتر میکنه که یعقوب عصبانی میشه.

 

ادامه قسمت 27 اورجینال سریال دست سرنوشت ( احتمالا قسمت 86 شبکه جم ) :

تو اتاق الیف منتظره تا توپراک رو بیارن که عفت میره تا ببینه چرا توپراک رو نیاوردن.از اون طرف هم دفنه میاد بیمارستان و میره پشت شیشه و از پرستار میپرسه بچه یوروکهان ها کدومه که پرستار بهش نشون میده.بعد میگه:چقد تو خوشگلی.مثل فرشته ها میمونی.همین موقع عفت میاد.عفت:تو اینجا چیکار میکنی؟

دفنه:قرار بود این بچه مال من باشه.از اولش فریبم دادین.همه چی بخاطر شماست.عفت:همون حرفای تکراری.دخترم اون بچه مال الیف و قهرمانه.ازدواج کردن.همدیگه رو دوست دارن.چ نخوای چ بخوای باید بدونی.تنها درد من اینکه پسرم بچشو بغل کنه.بقیش واسم مهم نیست.اگ ب حرفم گوش میدادی الان از پشت شیشه اون بچه رو نگاه نمیکردی.حالا هم برو.الیف ک میبینه عفت دیر کرده خودش میاد و وقتی که دفنه داشت میرفت دیدتش و ب عفت گفت دفنه اینجا چیکار داشت.عفت هم طبق معمول میگه حتما یکی شبیهشو دیدی و انکار میکنه.
یعقوب و شکران باهم در مورد خبرنگاره حرف میزنن که شکران میگه بهش زنگ بزن و بگو قباله ی خونه رو بهت میدم و برو قباله رو نشون بده تا خیالش راحت شه.من راهشو پیدا میکنم تا چطور تحت فشارش بزارم.
دفنه میره پیش ابراهیم و میگه چقد منتظر بمونم.بچه هم ب دنیا اومد.دیگ صبرم تموم شده.سر قولت باش.

تو بیمارستان عفت میخواد به زور به الیف شربت بده تا شیرش زیاد بشه ک سلطان میگه کمپوت شیر درست میکنه و هیچی مثل کمپوتای مادرت نمیشه بعدم مادرا باهم بحث میکنن که مال کدوم بهتره که قهرمان میاد و الیف رو نجات میده و مادرارو میفرسته خونه.وقتی تنها میشن.قهرمان:دلم واسه ززنم تنگ شده.الیف: منم دلم تنگ شده.از این ب بعد سه نفریم. قهرمان:متوجهم.ی رقیب سرسخت دارم.باهاش توافق میکنم و میگم زنمو باهاش تقسیم نمیکنم. الیف:گذشته رو ک میبینم میگم چقدر واست اشک ریختم.سخت قدم برداشتم اما همش واسه این لحظه بوده.واسه بغل کردن بچمون. قهرمان:خوبه ک گشتی و به من رسیدی.خوبه که وارد زندگیم شدی.خوش اومدی.تو بزرگترین معجزه زندگیمو بهم دادی الیف.خیلی دوست دارم الیف:منم دوست دارم.اگه چیزی ازت بخوام انجام میدی؟. قهرمان:البته. الیف:در اصل باید بابا ضیا این کارو بکنه ولی من میخوام تو اسم پسرمون رو تو گوشش بگی.این کارو میکنی؟ قهرمان:اگه تو بخوای چرا ک ن. بعدم میره توپراکو از تخت بر میداره و بهش میگه تو دیگه موجودی هستی و اسمشو در گوشش میگه .
دفنه هم ابراهیمو میبینه و بهش میگه که قبل اینکه الیف بره عمارت کارو تموم کن. ابراهیم:مامانت هم همینو میگه. دفنه:مامانم رفته سوئیس اونم موافقه.اصلا برام مهم نیست ک اونم هست یا نه . جونشو بگیر.نمیتونی به قولت عمل کنی.نکنه ترسیدی؟ ابراهیم:حرف ی بار از دهن در میاد.منتظر خبرم باش.
یعقوب و خبرنگار همدیگه رو میبینن و یعقوب قباله خونه رو نشون میده که خبزنگاره ذوق میکنه.یعقوب میگه فردا سندو بنامت میزنمو میره.

توپراک تو بغل الیف خوابه و قهرمان هم کنارشه و با هم حرف میزنن.الیف:من ی مادر سخت میشم قهرمان.اصلا دلم نمیخواد ولش کنم. قهرمان:هر چی دلت میگه همون کارو بکن.بهتر از هرکسی مادرا درک میکنت. الیف:بعضی وقتا میترسم اشتباه کنم. قهرمان:نترس اشتباه نمیکنی.تو خوشگلترین مادر دنیایی. الیف:میترسم آیینه رو نگاه کنم.

قهرمان:هردوتون خوشگلین و بالاخره آقا توپراک رو تخت میخوابونن و الیف پای توپراکو به قهرمان نشون میده که یه خال روشه بعدم الیف میگه من میترسم این خوشحالی خراب شه.قهرمان:هرچی ک مارو بترسونه ازمون دوره. الیف:انگار میخواد ی اتفاقی بیفته.حس بدی دارم.قهرمان:من فک میکنم خدا این خوشبختی رو بهمون بخشیده.تو هم باور کن. مریم داره وسایلشو جمع میکنه که عفت میاد و با هاش حرف میزنه و میگه بعد اینکه تو بیای الیف اینا دیگه اینجا نیستن .بعدش میاد پایین و ب ایسل میگه ی دستی ب اتاق بچه بکشن.چون بعد ی مدت یچه میره تو اتاق خودش. از الان عمارت بوی بچه گرفته که مریمم این حرفارو میشنوه.
قهرمان هم توپراک تو بغلشه و داره باهاش حرف میزنه و ب الیف میگه حسودی کرد.همین ک دو دقیقه پیشت دراز کشیدم زود گریه کرد.بعدم میده بغل مامانش و میگه ایکاش مثل مادرش مهربون، صادق و پر از عشق باشه. الیف:و مثل باباش جسور، خوش قلب و قهرمان باشه و بعدش .
ابراهیم میره مسجد و وضو میگیره و نماز میخونه.
شکران هم لباس ورزشی میپوشه و ب یعقوب میگه با عکاس قرار بزار ولی بعد بهش زنگ بزن و بگو نمیتونی بیای سر قرار.
قهرمان هم با توپراک درگیره که جانان میاد و ازش امضا میگیره.از اون طرف هم ابراهیم به دفنه زنگ میزنه و میگه دارم میرم بیمارستان

از طرف دیگه مقصود هم از زندان آزاد میشه و ویسل بهش میگه الیف مادر شده که مقصود میگه پس بریم گل و شیرینی بگیریم ببریم بیمارستان که ویسل میگه الیف و قهرمان ازدواج کردن و مقصود هم عصبانی میشه.مریم هم با یه ساک از عفت خداحافظی میکنه و میره تا بره هاتای.
حالا میرسیم به شکران که میفهمه عکاس ما یه معشوقه داره.ولی فعلا در حد شکه چون مکالمه عکاس با زنشو شنید که میگفت دخترمون رو از مدرسه برمیدارم.وقتی که معشوقه میره آرایشگاه شکران هم میره
پیشش و سر صحبت رو باهاش باز میکنه و میفهمه بچه نداره مطمئن میشه که معشوقه عکاسه و بعدش ک همدیگه رو دیدن ازشون عکس میگیره.
ابراهیم هم لباس خدمتکارای بیمارستان رو میپوشه و میره تو اتاقی ک دوربینا هست و همون موقع نگهبانا مجبور میشن برن که ابراهیم از موقعیت استفاده میکنه و دوربینارو قطع میکنه
.وسط راه مریم از ماشین عمارت پیاده میشه و با تاکسی میره بیمارستان.
الیف هم قهرمان رو به زور راضی میکنه تا بره سر کارش ک چند وقته نرفته.قهرمان خداحافظی میکنه و میره.بعدشم الیف میگیره میخوابه.
ابراهیم میخواد بره تو اتاق الیف که مریم میرسه بیمارستان و میره تو اتاق و آروم توپراکو میزاره تو ساک و میره.همین ک مریم از بیمارستان خارج میشه مقصود میرسه .

الیف از خواب بلند میشه و میبینه توپراک نیست.پرستارو صدا میکنه تا همه جارو بگردن.بعدم ب قهرمان زنگ میزنه و خبر میده .
مقصود میخواد بره تو اتاق الیف که میبینه ابراهیم بیرون اتاق الیف و تو دستش اسلحه هست و پنهونش میکنه.قهرمان میاد بیمارستان و بدکتر میگه پسرم کجاست؟
دکتر بچه: تو بیمارستان نیست. قهرمان:یعنی چی نیست؟ دکتر:داریم میگردیم.هیچ بچه ای هم مرخص نشده ک بگیم اشتباه شده متاسفم ولی ممکنه پسرتون رو دزدیده باشن.من ب امنیت خبر دادم. قهرمان:کی پسرمو دزدیده؟ کــی(با داد)
الیف تو اتاقه و گریه میکنه .
مریم هم با بچه میره کنار دریا و میخواد بچه رو بندازه تو دریا .

 

سرنوشت قهرمان یوروکهان در سریال دست شرنوشت :

تا اینجا بچه دزدیده شده و در آخر مریم پشیمون میشه و توپراک رو میاره.تو قسمت ۲۹ اورجینال بهترین صحنه های الیف و قهرمان هستش و قهرمان به عنوان هدیه زایمان الیف بهش یه ماشین میده و الیف هم تصادف میکنه.بعد تصادف الیف قهرمان اصلا باور نمیکنه که عشقش مرده و حتی ابراهیم رو هم پیدا میکنه و میفهمه ک ابراهیم برادر الیف بوده و وقتی میخواست بکشتش ضیا جلوشو میگیره.
وقتی ک پلیس پرونده رو میبنده خودش پیگیر ماجرا میشه ولی متاسفانه نمیتونه پیداش کنه و خودشو از همه چی و همه کس کنار میکشه و تو رشادیه میمونه و مشروب میخوره و بعضی وقتا ک توپراک خوابه میره بچه هارو میبوسه و میاد.بعد اینکه توپراک تب میکنه و حالش بد میشه ضیا میاد دنبال قهرمان و میگه باید خودتو فدای بچه هات بکنی و یه زن تو خونه منتظرته(دفنه) و بهترین کار اینکه باهم ازدواج کنین تا برای بچه هات پدری کنی و قهرمان هم قبول میکنه برگرده و با دفنه ازدواج میکنه ولی بهش میگه که این ی ازدواج واقعی نیست و من فقط میخوام واسه بچه هام پدری کنم .
کار اورگانیک هم ب لطف یعقوب شکست خورده و شرکت ورشکست میشه و قهرمان هم داره سعی میکنه تا اوضاع رو درست کنه.مقصود هم یعقوب رو با عکسایی ک با زنا داره تهدید میکنه .یعقوب هم قهرمان رو راضی میکنه تا با مقصود شریک بشه ولی هیچکی غیر یعقوب نمیدونه مقصود شریکه.بعد برای توپراک جشن ختنه میگیرن و اینجاست که الیف بعد دوسال دست در دست مقصود و به عنوان زن مقصود میاد ک قهرمان هم تعجب که ن ب معنای کامل هنگ میکنه.بعدم هی میخواد به الیف نزدیک بشه و حرف بکشه که الیف هیچی نمیگه و یه بار توپراک و مریم رو میفرسته تا توپراک مادرشو ببینه و اونجا میشنوه ک مقصود ب الیف میگه به زودی همه چیزو از قهرمان میگیریم و سلطنت میکنیم.
تو همونروز ضیا سکته میکنه و قهرمان هم بعد شنیدن این حرف مقصود و خبر سکته ضیا ک فلج میشه با الیف بد میشه و میخواد ازش به عنوان جعل هویت شکایت کنه ک نمیتونه ولی بجاش دفنه از الیف شکایت میکنه.بعد اینکه در مورد الیف تحقیق میکنه میفهمه ک بعد تصادف فلج شده و میره دادگاه و الیف رو نجات میده.بعد اونم با ی روانشناس صحبت میکنه تا ب توپراک بگه الیف مادرشه و اینکارو میکنه.بعدم قهرمان با موذی گری الیفو ب بهانه جلسه میبره آلاچاتی و اونجاست ک الیف و قهرمان آشتی میکنن.
قهرمان با موذی گری الیفو ب بهانه جلسه میبره آلاچاتی و اونجاست ک الیف و قهرمان آشتی میکنن ولی بازم مقصود میاد و الیف رو تهدید میکنه و الیفم مجبور میشه ب قهرمان بگه همش ی بازی بود برای گول زدن تو و میره.
بعدم مقصود الیف رو میدزده ک قهرمان میره دنبالش و تیر میخوره و با حال وخیمش بازم میره دنبال الیف و پیداشون میکنه و وقتی مقصود میخواست قهرمان رو با چکش بزنه الیف به مقصود تیر میزنه.و اینطور از دست مقصود خلاص میشن.بعدم دوباره باهم عقد میکنن.ولی بازم دفنه با نقشه هایی ک میکشه یه مدت خیلی خیلی کوتاه بینشون بحث پیش میاد و با اومدن بتزیگر جدید مرد قهرمان احساس خطر میکنه و با الیف آشتی میکنه.
بعدم با حرفای الیف ب دفنه شک میکنه و میفهمه ک دفنه تو سکته کردن ضیا نقش داشته.(نکته جالبی ک اینجاست اینکه ضیا با گوشی صدای دفنه رو که به همه چی اعتراف کرده ضبط میکنه)قهرمان هم اون گوشی رو پیدا میکنه و روز عمل ضیا به اون گوشی گوش میده و دلیل مرگ نازلی و سکته ضیا و دستور قتل الیف و همکاری دفنه با ابراهیم و مقصود رو میفهمه.بعدم دفنه رو به پلیس تحویل میده و در آخر دفنه با کمک سونر(نقش مردی ک قهرمان بخاطرش احساس خطر کرد) از زندان آزاد میشه و اجه رو میدزده.وقتی هم که اجه رو پیدا میکنه سونر الیفو که حاملس میدزده .در آخر هم بعد چند ماه قهرمان با الیف و بچه ها برای همیشه میرن هاتای و به خوبی و خوشی زندگی میکنن.

 

سرنوشت الیف یوروکهان در سریال دست سرنوشت :

الیف تو تصادف فلج میشه و به مدت چند ماه تو کما بود و به هوش میاد .ولی فلجه.و نمیتونه از دست مقصود خلاص بشه.برای معالجه هم مقصود ی اسم جدید درست میکنه و با اسم زینب چاکر الیف میره سوئیس.حتی چندین بار هم تصمیم به خودکشی میگیره ولی هربار نجات پیدا میکنه و اینجا مژگان به عنوان پرستار الیف وارد داستان میشه و بعد ی مدت الیف خوب میشه ولی از مقصود پنهون میکنه و با کمک مژگان فرار میکنه که میشه همزمان با عقد قهرمان ولی مقصود بازم میگیرتش و زندانیش میکنه.
بعدم سلطان رو که نازلی رو از دست داده بود و تنها بود پیدا میکنه و سلطان هم به الیف میرسه و الیف وقتی میفهمه نازلی مرده خیلی بهم میریزه.(همه فک میکنن نازلی از تراس افتاده)سلطان بهش میگه قهرمان بعد ی مدت دیگه دنبالت نگشت و ولت کرد ک الیف باور نمیکنه و مقصود الیف رو یواشکی میبره عمارت که قهرمان بیچاره هم تازه برای اولین بار داشت با بچه ها بازی میکرد و الیف میبینه این صحنه رو توپراک جلوی چشم الیف دفنه رو مامان صدا میکنه و با این ح ف قهرمان که توپراک ب حرف مادرت گوش کن بیشتر میشکنه عشقم.
مقصود هم میگه برو بگو من اومدم.و میره.الیف هم خودشو نشون نمیده و برمیگرده.بعد هم مصاحبه قهرمان و دفنه رو تو روزنامه میبینه که از قول قهرمان نوشته دفنه بهترین مادر دنیاست و در کنار اون آرامش دارم (در حالی ک قهرمان دقیقا برعکس اینا رو گفته و دفنه حرفشو عوض کرده)کلا از قهرمان متنفر میشه.ی بار دیگه ک توپراک تب میکنه . الیف هم نگران میشه و یواشکی میره بیمارستان و اونجا دفنه میبینتش.بعدم تعقیبشون میکنه و به هر حال میفهمه ک الیف زنده هست.الیف هم که میبینه قهرمان با دفنه ازدواج کرده و توپراک دفنه رو مادرش میدونه تصمیم میگیره پسرشو بگیره.مقصود هم بهش پیشنهاد ازدواج میده و قول میده توپراک رو هرجور شده بگیره که اول الیف قبول نمیکنه ولی بعد اومدن دفنه و تهدید کردن الیف ب شرطی ک مدیریت سهامو بهش بده قبول میکنه تا با مقصود ازدواج کنه (البته دقت کنین با اسم زینب چاکر).
بعد ازدواج هم روز جشن ختنه توپراک به عنوان زن مقصود میره مقابل قهرمان.قهرمان هم میبرتش تو اتاق و میخواد بفهمه چی شده ک الیف هیچی نمیگه و میگه الیف مرد.تو کشتیش و میره.بعدم مریم توپراکو میاره پیشش و بوی پسرشو استشمام میکده .
بخاطر سکته ضیا از راه مخفی میره عمارت ک قهرمان میبینتش و میگه اونقد جسوری ک تو شرکت دست کردی.اگه میخوای انتقام بگیری بگیر.منم میدونم چیکار کنم.بعدم پلیس میاد و الیف رو ب اتهام جعل هویت میبرن کلانتری و اونجا بازم الیف به قهرمان میگه ازش متنفره و قهرمان هم دیگه بیخیال میشه و میره.تو دادگاه که نزدیک بود به الیف ده سال حبس بخوره عشقم میاد و میگه زن مرده.ایشون شریکمونن و الیف رو نجات میده. 
بعدشم الیف میره تو شرکت و یه پروژه رو ارائه میکنه ک استقبال زیادی ازش میشه. بعدم ب بهانه ی شرکت میرن آلاچاتی و اونجا بالاخره با مقاومتای الیف با هم آشتی کردن.ولی بازم مقصود با جون قهرمان و توپراک تهدیدش میکنه و مجبور میشه با مقثود بره ک در آخر قهرمان نجاتش میده و باهم ازدواج میکنن.بخاطر نامه های تهدید آمیزی ک ب عمارت میاد مجبور میشن برگردن عمارت که قهرمان مجبور میشه دفنه رو هم بیاره و الییف میفهمه اینا کارای دفنه هست و به قهرمان میگه ولی قهرمان باور نمیکنه و یه مدت کم با هم سرد میشن ولی با ورود سونر باهم آشتی میکنن.
با رو شدن دست دفنه و زندان رفتنش که سه ماه طول میکشه توپراک و اجه بهش عادت میکنن و میفهمه ک حاملس ولی بخاطر تصادف امکان سقط هست و از قهرمان مخفی میکنه ولی قهرمان میفهمه.بعد آزاد شدن دفنه با کمک سونر دفنه اجه رو میدزده قهرمان نمیزاره ک الیف چیزی بفهمه چون استرس واسش خوب نیست.بعدم الیف میشنوه و میره که اینم نقشه سونر بود تا الیفو بگیره(سونر مشکل روحی داره و چون زن و پسرشد تو تصادف از دست داده الیف و توپراک رو جای اونا گذاشته)در آخر قهرمان الیف رو نجات میده و بعد چندماه بعد ازدواج جلال با بچه هاشو عشقش به هاتای میرن و با خوشی زندگی میکنن.

 

سرنوشت دفنه باشار در سریال دست سرنوشت :

دفنه بعد رفتن الیف و با وجود اجه پاش به عمارت یوروکهانها باز میشه و مثلا واسه توپراک مادری میکنه تا اینکه عفت بهش میگه که میخوایم با قهرمان ازدواج کنی و دفنه هم خدا خواسته قبول میکنه.بعد هم در طول ازدواج سعی میکنه خودشو به قهررمان نزدیک کنه ک قهرمان بهش میگه این ازدواج وواقعی نیست.
یه بار ک از روزنامه مییان برای مصاحبه همه حرفای قهرمان رو عوض میکنه ولی ضیا گردن میگیره.بعدم تو بیمارستان الیف رو میبینه و تعققیبش میکنه و میفهمه ک زندس و سعی میکنه اسم مادر تو شناسنامه توپراک رو عوض کنه ولی موفق نمیشه.و بعد اومدن الیف همواره بر کارهای بدش افزوده میشود.
بعدم به عفت میگه سی دی همکاری اون با مقصود رو بهش بده چون ممکنه دست قهرمان بیفته و شکران اینو میشنوه و زودتر سی دی رو برمیداره و در ازاش از دفنه پول میگیره که ضیا این صحنه رو میبینه و وقتی دفنه نبود سی دی رو میبینه و میخواست ب قهرمان بگه که دفنه میفهمه و تعقیبش میکنه و عصبی میشه و همه گندکاریاشو بهش میگه که قلب ضیا تحمل نمیکنه و سکته میکنه و دفنه هم سی دی رو میشکدنه.وقتی هم ک تو بیمارستانه بازم تعریف میکن غافل از اینک ضیا داشت صداشو ضبط میکرد. تا اینکه قهرمان و الیف با هم آشتی میکنن و دفنه میره ب الیف التماس میکنه که چیزی راجب به همکاری ابراهیم و اون نگه(مقصود همه چی رو برای الیف تعریف کرده)الیف هم بخاطر اجه قبول میکنه ک چیزی نگه.شب عروسی الیف و قهرمان چند نفرو میفرسته تا خونه رو آتیش بزنن.و نامه های تهدید کننده میفرستاد خونه و حتی عکس بچه هارو هم فرستاد ک قهرمان مجبور میشه الیف و توپراکو برگردونه عمارت و با دروغ و حقه بازی میگه ک چند نفر اطراف خونن و من ترسیدم و به هر حال نقش بازی میکنه ک قهرمان مجبور میشه اونم بیاره عمارت.
بعدم هی زیر زیرکی سعی میکنه توپراکو علی الیف پر کنه که ی بار الیف میشنوه و باهم دعوا میکنن.بعدم وقتی داشت با آدمایی ک خونه رو آتیش میزد حرف میزد الیف میشنوه و شک میکنه و به قهرمان میگه ولی قهرمان باور نمیکنه.بعد ی مدت ک قهرمان تحقیق میکنه و با حرفای الیف و پیدا کردن گوشی ضیا همه چی رو میفهمه و دفنه وقتی میخواست بره خارج قهرمان اونو ی جوری برمیگردونه و تحویل پلیس میده و سه ماه تو زندون میمونه که با کمک سونر آزاد میشه و اجه رو میدزده ولی قهرمان پیداش میکنه و اونو دوباره ب پلیس تحویل میده.

 

قسمت بیست و نهم اورجینال 29 سریال دست سرنوشت :

الیف و قهرمان دارن میرن بیرون که مریم با توپراک میاد تو و میگه من توپراکو آوردم. معذرت میخوام بعدم میخواد بره ک الیف میگه نرو و با ما بمون . ابراهیم هم تو قهوه خونس که مقصود میره پیشش و میگه میدونم نقشت چیه میخوای الیفو بکشی و انتقام باباتو بگیری ابراهیم انکار میکنه. مقصود: ممکنه دردامون یکی باشه. خواهرت منو سرکار گذاشت. منم باهات همکاری میکنم . قهرمان و الیف دارن با توپراک رفع دلتنگی میکنن که قهرمان میگه: تو چ دل بزرگی داری، هرکی جای تو بود نمیتونست آبجیمو ببخشه. الیف: من اونو درک کردم اینکه چ زجری کشیده و چ حسی داشته اون به کمک و حمایت ما نیاز داره. مريم تو اتاقش داره گریه میکنه و عفتم داره دلداریش میده. دفنه هم زنگ میزنه به شکران و شکرانم میگه مریم بچه رو دزدیده و الانم آورده.
ابراهیم دارد میره و مثل اینکه حرفای مقصود و باور نکرده و مقصود میاد جلوشو میگیرد و میگه من میگم دست به دست هم بدیم و نقشه بکشیم. ابراهیم: تو کی هستی ک باهاش همکاری کنم. مقصود: میدونم واسه اینکه به الیف نزدیک شی راننده دفنه شدی. ابراهیم: برو کنار. مقصود: اگه ی قدم دیگه برداری همه چی رو به قهرمان میگم. بالاخره ابراهیم بعد مخالفتای طولانی قبول میکنه تا با مقصود شریک بشه مثلا.

دکتر توپراکو معاینه میکنه و میگه تند تند باید بهش شیر بدین زردی کامل خوب نشده . بعدام میخواد از توپراک خون بگیره که قیافه بابا و مامانش دیدنیه و مجبوری قبول میکنن. بعد رفتن دکتر الیف داره توپراکو آروم میکنه : از دست دکتر عصبانی شدم. کاری کرد پسرم گریه کنه. قهرمان: داشت کارشو انجام میداد. الیف: اما خیلی گریه کرد. قهرمان اون پسرمه، جسوره. به باباش رفته. الیف: تو هم چ فیلمی بازی میکنی انگار خودت اصلا ناراحت نشدی. قهرمان: تو هم ک هیچی از نظرت نمیگذره . بعدش توپراک رو بغل میکنه .
سلطان کمپوت قیصی درست کرده که عفت میاد و میگه بیشتر درست کنین شیر سازه .سلطان : الیف قیصی بیشتر دوست داره. و بعد عفت رو از پیش خدمتکارا میبره ی گوشه و بهش میگه دخترمو دست شما امانت نمیدم و از اینجا نمیرم .

مقصود واسه ابراهیم تعریف میکنه ک عاشق الیف بود ولی اون اومد استانبول و با قهرمان ازدواج کرد. و به ابراهیم دست میده. قهرمان هم میره پیش مریم و مریم میگه کنترلمو از دست داده بودم ایکاش دستم میشکست. وقتی فهمیدم قاتلو پیدا کردی فک کردم داری از الیف محافظت میکنی، عصیان کردم. قهرمان : با مرگ کرم هممون نابود شدیم اگه پسرم میمرد ما کل عمرمونو زجر میکشیدیم و کرم برنمیگشت. اجازه بده زخمامونو باهم ترمیم کنیم و بغلش میکنه .

ویسل و مقصود هم بعد مسخره بازیای همیشگی میرن تویه رستوران لوکس تا غذا بخورن» (مقصود دیگه پنهون نمیشه مثلا) بعدشم اونجا Ե حدودی مسمت میکنن و ويسل به مقصود میگه لباسای قهرمان همیشه اتو کشیده هست ولی لباسایتورو ببین و وضع زندگی مارو ببین.

شب قهرمان و الیف کنار هم خوابن و توپراک هم کنارشونه که قهرمان میگه دلم برات تنگ شده . قهرمان داره با توپراک حرف میزنه که الیف میاد و میگه وقت شیر خوردنشه و تو هم باید بری سر کار و قهرمان میره لباساشو عوض کنه تا بره سر کار . تو اشپزخونه دوباره بین سلطان و عفت مشکل پیش اومده ک کدوم غذا بهتره بعدشم شکران میاد و طبق معمول تیکشو میندازه که شوهر من خیلی کار میکنه . الیف داره پوشکا توپراکو عوض میکنه که قهرمان میاد و ازش میگیره تاخودش پوشک توپراکو عوض کنه .

صبح مقصود و ویسل از رستوران میان بیرون که یکی از خدمه ی ماشین لوکس میاره جلوشون پارک میکنه و کلیدو طرف مقصود میگیره ک مقصود بر و بر طرف و نگاه میکنه ویسل کلید و میگیره و بهش ی خورده پول میده مقصود : این چیه ؟ ویسل : ماشین جدیدمونه, مقصود میگه نگفتم پول خرج نکن جلب توجه میشه. ویسل خودت دیشب گفتی اول رفتیم لباس خریدیم بعدش رفتیم گالری ماشین مقصود : خیلی خب بریم و سوار ماشین میشن .
اليف داره به قهرمان کمک میکنه تا لباسشو بپوشه و اینجا همدیگه دارن میبوسن که اقا توپراک گریه میکنه . قهرمان به یکی از افراد میگه نگهبانا رو بیشتر کنن از گالری زنگ میزنن و رئیسش میگه خواستم بگم ماشینی که خواستیدتا یه هغته دیگه حاضر میشه که قهرمان میگه من اون ماشینو سه روزه میخوام چون هدیه زایمان خانوممه رئيس هم میگه باشه.

عفت میره پیش مریم و میگه خودتو تو اتاق حبس نکن مریم : نمیخوام مزاحم کسی باشم نمیخوام آرامش قهمران و الیف بهم بخوره که همین موقع وکیل زنگ میزنه و میگه دادگاه برای ماه دیگه افتاد که مریم میگه نگفت چرا اينکارو کرده؟ وکیل گفتن تو ترافیک با هم درگیر شدن فحش داده تحمل نکرده و افتاده دنبالش و زدتش مریم : به همین بسادگی؟ وکیل : متاسفانه و قطع میکنه . الیف صبحانه سلطان رو خورده ک ایسل صبحونه عفت رو میاره . سلطان : یعنی من باید از اون یاد بگیرم چطور از دخترم مراقبتت کنم . الیف : باشه مامان جون از این هم میخورم که عفت میاد میبینه و میگه اون چیه ؟ الیف مامانم نمیدونست یه صبحونه جدا درست کرد واسم. عفت چطور نمیدونست جلوی خودش گفتم، بعد به ایسل میگه غذای مریمو ببره اتاقش برای ناراحتی شماست ک بیرون نمیاد و میره و جلوی در که میرسه سلطان میگه اینطور بهتره بخاطر اون زجر کشیدیم.

ادامه قسمت بیست و نهم اورجینال :

الیف هم توپر اکو میبره پیش مریم و میگه اینجوری نکن بیا بیرون هوا بخور مریم : نفس کشیدن برای من حرامهالیف . الیف : از این حرفا نزن منو بیشتر ناراحت نکن الان توپراک کنارمه ,خوبه،تو خواهر منم هستی هر دو به هم نیاز داریمو توپراکو میده بغلش تا برن بیرون هوا بخورن .توپراک مدام گریه میکنه و الیف به دکتر زنگ میزنه و دکتر میگه شاید بخاطر اینکه شیرتون کافی نیست و سعی کنید پشت هم بهش شیر بدین، بعد قطع کردن عفت میگه من شیر خشک خریدم و الان میگم حاضر کنن که الیف میگه من میخوام پسرم با شیر مادرش بزرگ شه. دفنه هم اومده عمارت و ابراهیم میگه واقعا درک نمیکنم داری چیکار میکنی، دافنه : دارم نقش قربانی رو بازی میکنم فعلا باید اروم باشیم تا وقتش که برسه .

توپراک تو بغل اليف خوابه که دفنه میاد تو و سلام میکنه و میگه شنیدم توپراک پیدا شده اومدم بلا به دور بگم . الیف : ممنون خوش اومدی . دفنه حال مریمو میپرسه که مریم یه نگاه به الیف میکنه و میگه خوبم ، سلطان توپراکو از بغل الیف میگیره و میخواد ببرتش بالا که دفنه میگه من هديمو بدم و ی پلاک ب لباس توپراک میندازه ک سلطان توپراکو عقب میکشه و میره بالا الیف هم میگه ممنون ایشالا تو هم به سلامتی بچتو بغل کنی ابراهیم با نگهبان حرف میزنه و ميفهمه که قهرمان واسه هدیه زایمان الیف ماشین سفارش داده.
الیف بابت اون روزی که رفت خونه دفنه ازش معذرت خواهی میکنه که دفنه میگه: مهم نیست.درکت میکنم. بعد اون همه اتفاق نرمال بود بهم شک کنی. عفت:دیگه گذشت. دیگه مشکل و ناراحتی وجود ندارد.نوم اومده ماشالا خونه بوی بچه گرفته. که دفنه با زوری لبخند میزنه. سلطان از بالا الیف رو صدا میکنه و الیف میره بالا بعد هم عفت میره تو آشپزخونه که شکران به دفنه میگه: تو سریع از تخت افتادی الیف جاتو گرفت. دفنه : واسم مهم نیست شکران، شکران البته تو هم خیلی جنبه داری من اگه جای تو بودم گیساشو میکشیدم. الیف که میره تو اتاق سلطان واسش دعا میخونه که الیف خندش میگیرد و میگه: چیکار میکنی مامان؟ سلطان: دعای چشم نظره. ندیدی دفنه چطور بهت نگاه میکرد؟ طاقت نیاوردم و نومو آوردم بالا ترسیدم چشمتون بزنه. الیف : باشه دعا کن ولی راجب آدما اینطوری فک نکن دافنه سعی داره اشتباهاتشو درست کنه. سلطان: به اون اعتماد نکن . الیف: رابطمون درست میشه. میبینی. سلطان ایشالاک اونجور میگی باشة.
قهرمان اومده عمارت و داره از پشت ماشین یه عالمه پاکتی ک واسه توپراک گرفته رو درمیاره که دفنه میاد و سلام میکنه و میگه همه اتفاقات گذشته رو فراموش کنیم. قهرمان: ما فراموش کردیم همه چی دست توئه. بعدم میگه همشو واسه توپراک گرفتی؟ بچه خوش شانسیه. قهرمان:در واقع ما خوش شانسیم و خداحافظی میکنه و میره.قهرمان وسایل رو میاره پیش الیف و الیف وسایلا رو باز میکنه و میبینه یه جعبه کوچیک هست و بازش میکنه و میبینه یه دستبند خوشگله و قهرمان میندازه به دستش و میگه من سه بار از دستت دادم. دیگه طاقت ندارم از دستت بدم و همدیگه رو بغل میکنن.

دفنه تو ماشین داره حرص میخوره و میگه انگار قبلا داخل خونه بچه نرفته.قهرمان باید همه ی اون هدیه هارو واسه من میاورد. من باید اونجا میبودم نه الیف. که ابراهیم میگه من کار دارم و از دفنه جدا میشه و میرہ. ابراهیم میره دیدن مقصود و میگه قهرمان قراره برای الیف ماشین بگیره. ما تو ماشین بمب میزاریم که مقصود میترسه ولی نشون نمیده و میگه کار بمب بامن. ابراهیم چرا؟ بهم اعتماد نداری؟ مقصود: من وسواس دارم. باید خودم کارو انجام بدم. ابراهیم هم قبول میکنه .
دفنه به قهرمان زنگ میزنه و يك دکتر خوب که برای بچش گرفته معرفی میکنه تا توپراکو بخاطر زردیش ببرن پیشش و قهرمان هم به الیف میگه و میرن پیش دکتر شب که میان عمارت قهرمان میگه : دکتر خوبی بود خوشم اومد. الیف: دفنه معرفی کرده بود ، نگفتی؟ قهرمان یادم نبود. دفنه ی خورده وسواسیه واسه همین قبول کردم. الیف خوب کاری کردی، قهرمان : ناراحت نشدی ک؟ الیف : نه. بعدا میان داخل و به مادرا میگن همه چی خوبه و زردیش با مرور زمان بهتر میشه فقط باید شیر مادر بخورہ که عفت میگه الیف که شیر نداره قهرمان هر چی دکتر گفت همونو انجام میدیم مقصود هم به وینسل میگه که یه عمارت نزدیک خونه یوروکانها پیدا کنه .

قهرمان داره میره بالاک عفت با آب قند میاد که قهرمان میگه نمیشه مامان اب املاح داره دختره نمیتونه بهت نه بگه بعد باهم درگیر میشیم که عفت برمیگرده.

مقصود و وینسل هم میرن گالری ماشین و به دروغ میگن میخوان ی ماشین خوب بگیرن که فروشنده میگه قهرمان یوروکهان رو میشناسید؟ این ماشینو برای خانومش سفارش داده و این چنین میفهمن که کدوم ماشینه.

 

ادامه قسمت بیست و نهم اورجینال سریال دست سرنوشت :

توپراک نمیخوابه و داره گریه میکنه و الیف هم نمیتونه آرومش کنه که قهرمان میاد و توپراکو میگیره و واسش لالایی میخونه و هم توپراک و هم الیف میخوابن بعدم توپراکو ميزاره سر جاشو میره میخوابه .
فردا صبح الیف از خواب بلند میشه و میبینه نه قهرمان هست نه توپراک و میترسه و مدام قهرمان و توپراکو صدا میکنه و همه جای عمارت رو میگرده ولی پیداشون نمیکنه مریم میاد و الیف میپرسه توپراکو ندیدی؟ مریم بیچاره هم میگه الیف بخدا من کاری نکردم. الیف : کمکم کن پیداش کنم توپراک و میره تا از بقیه بپرسه که همه چیزی ندیدن  بعد که الیف میاد تو حیاط میبینه که عفت داره به توپراک اب قند میده و الیف هم عصبانی میشه و میگه شما چطور بدون اجازه من پسرم و برمیدارین که عفت میگه خوابیده بودی خواستم استراحت کنی . الیف توپراکو میگیره و خطاب به همه میگه از این بعد بدون پرسیدن از من بچم رو نبرید و میره بالا.

مقصود هم به ابراهیم میگه مشخصات ماشینو فهمیدیم ی ماشین مثل اون پیدا میکنیم و توش بمب میزاریم و موقع تحویل ماشین به قهرمان ماشینا رو عوض میکنیم که ابراهیم یخورده شک داره و چند تا سوال میپرسه که مقصود راضیش میکنه.
دفنه هم زنگ میزنه با دکتر و میگه ی کم خونریزی دارم و دکتر میگه بیاد بیمارستان . وقتی هم میره بیمارستان دکتر میگه خطر سقط هست و برای احتیاط باید بستری شین . ابراهیم به مقصود میگه : همه کارا رو تو میکنی پس من چیکار کنم؟ مقصود: تو اون دکمه رو فشار میدی. فشار دادن اون دکمه دل سنگ میخواد. که ابراهیم با شک نگاه میکنه و ویسل هم حرفی رو میزنه که نباید بزنه : دقیقا اگه دست این باشه هرگز نمیتونه دکمه رو فشار بده دلش نمیاد با الیفش این کاروبکنه. چند بار اسلحه کشید ولی نتونست شلیک کنه که مقصود میگه اون مال قدیم بود پسر دایی . الیف بمیره دیگه واسم مهم نیست . اصلا چطوره یه کنترل هم واسه من درست کنیم که باهم فشارش بدیم. مشکلی نیست. ابراهیم: خواهیم دید.

الیف تو اتاق ناراحته که قهرمان میاد و باهاش حرف میزنه و میگه منم اگه جای تو بودم همینکارو میکردم. حالا حاضر شین بریم. الیف: کجا؟ قهرمان: پیک نیک. الیف: لطفا بعدا امروز حالم گرفت . قهرمان: پس همینجا تو باغچه پیک نیک میکنیم. چند روزه که ضیا و یعقوب رفتن هاتای بخاطر کار اورگانیک.
شب قهرمان داره کار میکنه که دفنه زنگ میزنه و میگه بیمارستانم درد دارم امکان سقط هم هست که قهرمان هم میره بیمارستان و بهعفت میگه دارم میرم بیمارستان الیف و توپراک خوابن و مواظبشون باش . 

قهرمان که تو اتاق دفنس دفنه به دروغ میگه درد دارم که قهرمان دکتر رو خبر میکنه و دکتر که میاد قهرمان میره بیرون دفنه به دکتر میگه من درد ندارم نمیخوام بچم بدون پدر بزرگ شه واسه همین ازتون میخوام بگید درد داره تا امشب پیشم باشه اول دکتر مقاومت میکنه ولی دفنه میگه یه دروغ معصوم و کوچولو شاید زیر سایه شما بچم بی پدر بزرگ نشه . الیف بلند میشه و دنبال قهرمان میگرده و اخر میاد از عفت میپرسه که قهرمان کجاست عفت هم میگه رفته بیمارستان چون دفنه خطر سقط داره که الیف هم نگران میشه .

بیرون اتاق قهرمان داره با الیف حرف میزنه ک با اومدن دکتر خدافظی میکنه و دکتر بهش میگه حال دفنه خوب نیست و به حمایت شما احتیاج داره. امشب پیشش باشید.

قهرمان میره تو اتاق که دفنه میگه خیلی میترسم قهرمان، قهرمان : نترس تو بیمارستان چیزی نمیشه دفنه : لطفا منو تنها نزار خواهش میکنم. قهرمان : باشه .

تو عمارت الیف با گوشی قهرمان تماس میگیره که گوشیش خاموشه.

فردا همه خانوما سر سفره هستن و عفت هم خوابی ک دیشب دیده بود و اینکه توپراک داشت آب میخورد رو تعریف میکنه که الیف میگه : در این باره صحبت کرده بودیم عفت خانم .توپراک با شیر مادرش بزرگ میشه. که عفت میگه : عفت خانوم نه مادر چند دفعه بهت گفتم. شکران : دختره حق داره مامان باید از ته دلش بگه مامان ولی بعد قهرمان میاد و میگه حال دفنه و بچه خوبه و توپراکو نوازش میکنه بعد ک میرن تو اتاق قهرمان میگه شارژ گوشیم تموم شده بود و دیر وقت بود و نخواستم بیدارت کنم واسه همین زنگ نزدم ناراحت که نشدی؟ الیف نه میخواستم بگم همیشه به اونا رسیدگی کن، اون بچه هم خواهر یا برادر توپراکه من میخوام با هم بزرگ بشن، قهرمان تو دیگه چه زنی هستی هر روز ک میگذره بیشتر عاشقت میشم و همدیگه رو بغل میکنند .

 ابراهیم تو خونه دفنه داره به حرف ويسل فک میکنه که میبینه الیف اومده بهش سلام میده و وقتی الیف دارد میره دوباره برمیگرده و از ابراهیم میپرسه شما رو جایی ندیدم؟ ابراهیم : من راننده دفنه خانم هستم شاید اون موقع دیدین . الیف :نه یه جاي دیگه (تو بیمارستان وقتی که توپراکو دزدیده بودن ابراهیم رفته بود تو اتاق تا الیفو بکشه) ابراهیم : شاید تو هاتای دیدیم همدیگه رو الیف : شما هم اهل هاتای هستین ؟ ابراهیم : بله در واقع ی جور همدیگه رو میشناسیم ولی شما یادتون نمیاد الیف : چطور؟ ابراهیم : من قبلا از اتوبوسای محله شما استفاده میکردم شاید واسه اون باشه و الیف خداحافظی میکنه و میره داخل .

با دفنه سلام و احوال پرسی میکنه و میگه اومدم بلا به دور بگم الان چطوری؟ دفنه : خوبم ولی دیشب درد داشتم دست قهرمان درد نکنه کنارم موند من بهش گفتم برو اما… الیف : خوب کاری کرد من میخوام بچه هامون مثل خواهر و برادر بزرگ بشن واسه خوشبختیشون هر کاری از دستم بربیاد انجام میدم مطمئنم تو هم همینجوری فک میکنی” دفنه: نظر منم همینه درست ترین کار همینه. الیف : بخاطر دکتری که معرفی کردی ممنون توپراک دیگه گریه نمیکنه من دیگه برم توپراکو خونه گذاشتم نمیتونیم زیاد ازش دور بمونم و میره جلوی در دوباره از ابراهیم خدافظی میکنه که دفنه پیش خودش میگه لعنتی چقد خوب نقش بازی میکنه بعدم میره پیش ابراهیم و میگه چرا با الیف صحبت کردی اگه بعد مرگ الیف قهرمان بیفته دنبالت چی ؟ ابراهیم : همچین چیزی نمیشه الیف نرسیده به خونه منو فراموش ميکنه , دقنه : تو دیگه رانندم نیستی ابراهیم : منصرف شدی ؟ دفنه : نه فعلا وقتش نیست . تا من نگفتم نزدیک الیف نمیشی و میره به عفت زنگ میزنه و میگه : یه راننده جدید برام بفرستین .

الیف میره خونه که سلطان میگه دفنه چطوره ؟ اذیتت نکرد  که قهرمان میاد و صداشونو میشنوه الیف : خوبه خیلی ترسیده باید مراقب خودش باشه که قهرمان میاد و میگه رفته بودی عیادت دفنه؟ الیف : اره عصبانی شدی؟ قهرمان : نه فقط تعجب کردم ، الیف : من خیلی نگرانشم مامانش ھم نیست تنهاس، قهرمان : تو چطور زنی هستی؟ الیف زنی ک عاشقته و همدیگه رو بغل میکنند .
ابراهیم میاد پیش مقصود و مقصودم میگه همه چیز حاضره و فردا روز بزرگیه . میخوای ماشینو ببینی ؟ که ابراهیم اول میگه نه و خداحافظی میکنه و میره.

شب الیف وقهرمان تو بغل هم خوابیدن که الیف میگه زندگی چقد عجیبه از کجا به کجا رسیديم به نظرت اگه یه وقت دیگه ی جای دیگه بودیم بازم عاشق هم میشدیم؟ قهرمان : به نظر من هر کسی عشق خودشو انتخاب میکنه یعنی ما یه وقت دیگه و یه جای دیگه سالها قبل یا سالها بعد سر راه هم قرار میگرفتیم الیف: اگه ی روز دعوا کردیم و جدا شدیم چی؟ قهرمان : همچین اتفاقی نمیفته. الیف : فرض کنیم افتاد بعد ی مدت دوباره باهم روبرو شدیم عشقمون ادامه پیدا میکنه یا تموم میشه ؟ قهرمان : چیزی ک بینمونه حتی اگه بمیریم هم ادامه پیدا میکنه عشقمون هیچ وقت نمیمیره هر چی بشه.

ابراهیم وسط راه زنگ میزنه به مقصود و میگه میخوام ماشینو ببینم و بمب رو تایید کنم مقصود هم میگه بیا پارکینگ و خودشو ویسل زودتر میرسن مقصود به ویسل : شک که نمیکنه ویسل : یه بمب سبک گذاشتم کنترل اصلی هم دست توئه اونی که کار نمیکنه میدیم دست ابراهیم .الیف چیزیش نمیشه ابراهیم از پشت درخت همه حرفاشونو میشنوه مقصود : اليفو از تو ماشین برمیداریم بعدش منفجرش میکنیم.
فرداش ویسل ماشینارو جابجا میکنه و مقصود و ویسل هم دنبال اون ماشینی ک توش ی بمبه میرن عمارت و با دوربین نگاه میکنن که الیف و قهرمان میان و قهرمان سوئیچ رو میده به الیف و میگه چطوره؟ پسندیدی؟ الیف: عالیه و ماشینو بهش نشون میده قهرمان میگه بریم ی دور بزنیم که الیف میگه باشه برای ی وقت دیگه و همدیگه رو بغل میکنن که مقصود عصبانی میشه و ميخواد کنترل رو فشار بده که خوډشو کنترل میکنه ابراهیم : چرا نزدی دکمه رو؟ مقصود : باید کارمونو گارانتی کنیم وقتی سوار ماشین بود بمب رومی ترکونیم ک خیالمون راحت بشه بعد الیف میاد و توپراکو ازبغل سلطان میگیره که جلال میاد و برای توپراک ی ماشین کوچولو میاره و تبریک میگه و قهرمانو با خودش میبره و لحظه آخر الیف قهرمانو صدا میکنه و همدیگه رو میبوسن و خداحافظی میکنن .
ابراهیم میره کنار دریا و به الیف زنگ میزنه و میگه من ابراهیمم میخوام باهاتون حرف بزنم که الیف بخاطر توپراک قبول نمیکنه. ولی وقتی ابراهیم میگه من داداشتم الیف تعجب میکنه و ابراهیم اطلاعاتی که فقط خود خانواده میدونستن میگه و اینکه بعدا واسه سلطان خانم و نازلی تعریف میکنم که الیف باور میکنه و میره تا ببینتش .

الیف حاضر شده و میاد پایین و میگه دارم میرم وسیله هایی ک توپراک کم داره رو بگیرم و به سلطان میگه توپراک دست تو امانت و خیلی دوست دارم. عفت هم به راننده زنگ ميزنه تا الیفو ببره. قهرمان هم پیش جلال همش فکرش پیش الیفه واسه همین به عفت زنگ میزنه که عفت میگه رفته بیرون قهرمان هم تعجب میکنه و به الیف زنگ میزنه و باهم حرف میزنن الیف بهش میگه دوست دارم و قهرمانم میگه دوست دارم قطع میکنه. ابراهیم هم اسلحه رو در میاره و نشونه میگیره که ماشین الیف میاد و ابراهیم میزنه تو مغز راننده و ماشین میوفته تو دریا .

 

قسمت سی ام 30 اورجینال سریال دست سرنوشت :

توپراک مدام گریه میکنه و مادربزرگاش دارن سعی میکنن تا آرومش کنن ک نمیتونن و عفت به الیف زنگ میزنه که میبینه خاموشه و به ظفر (راننده) هم زنگ میزنه ک
گوشی اونم خاموشه و مجبور میشه به قهرمان زنگ بزنه و میگه توپراک مدام گریه میکنه و گوشی الیف هم خاموشه و قهرمانم نگران میشه و میاد.

ابراهیم داره ی جنازه رو دفن میکنه و بعد اینکه کارش تموم میشه به دفنه زنگ میزنه و میگه الیف مرد و ھرکاری ک دوست داری بکن .
قهرمان میاد عمارت و توپراکو بغل میکنه و توپراک آروم میشه . بعدم سراغ الیف رو میگیرد ک همه بی خبرن و میسپره به ظفر زنگ بزنن که پلیس ها همین موقع میان و میگن اینجا خونه الیف یوروکها نه؟ قهرمان : بله من همسرشم. چی شده ؟ پلیس: ی تصادف شده. ماشین افتاده تو دریا پلاک ماشین نشون میده ک مال همسرتونه. بعد همه میرن
محل تصادف و قهرمان الیفو صدا میکنه.
بعدم کمیسر هاکان باهاش حرف میزنه و قهرمان بهش میگه راننده داشته ک راننده میگه پس دنبال دو نفر بگردیم قهرمان: شاید ی نفره شاید الیفو جایی پیاده کرده. کمیسر : ولی تا حالا باهاتون تماسی نداشته یعنی. قهرمان حرفشو قطع میکنه و میگه لطفا زن من زندس ، نمرده. و اصرار که زنش زندس. دفنه هم که منتظر فرصته میره عمارت پیش توپراک .

یعقوب و ضیا هم از هاتای میان و میفهمن اليف تصادف کرده و اونام میرن محل حادثه . محل حادثه همهٔ هستن و سلطان بی تابی میکنه که همین موقع کیف الیفو پیدا میکنن و میارن واسه قهرمان و قهرمانم کیف الیفو باز میکنه و عکس سه تاییشون ک تو بیمارستان گرفتن رو در میاره و اشک میریزه بعد غروب میشه و همه میرن به غیر قهرمان و نازلی هم پیشش میشینه و باهم در مورد الیف حرف میزنن و بعد رفتن نازلی قهرمان یاد صحنه آخرشون ( صبح ) میفته و اشک تو چشماش جمع میشه .
فرداییش عایشه روزنامه رو به سلطان نشون میده که میگه زن تاجرا معروف قهرمان یوروکهان در تصادف جان باخت و سلطان بیشتر ناراحت میشه. تو عمارت هم یعقوب و شکران روزنامه رو به قهرمان نشون میده که قهرمان روزنامه رو میندازه و میگه ک زن من نمرده اونو پیدا میکنم و میره بالا و عکس عروسیشون رو میگیره و نگاه میکنه و میگه کجایی یدونم و بعد میره پیش توپراک و بهش میگه که دلت واسه مادرت تنگ شده پسرم ؟ منم دلم براش تنگ شده . بهت قول میدم اونو پیدا میکنم و برات میارم. نمیزارم بدون مادر بزرگ شی.

ویسل هم ی خونه نزدیک عمارت پیدا کرده ولی هر چی با مقصود تماس میگیرہ جواب نمیده و خودش خونه رو میگیره . فرداش ویسلی با مقصود تماس میگیرد و میگه معلومه این چند روز کجایی؟ مقصود: کار داشتم. چرا چی شده؟ ویسلی : مقصود کار خودشو کرد الیف رو کشت. مقصود داره نقش بازی میکنه : نه بابا چی مگی پسر دایی یعنی الیفم رفت ؟؟ و مثلا نشون میده که خیلی ناراحته و قطع میکنه.
قهرمان همش میره محل تصادف و به خاطراتش با الیف فکر میکنه . ویسل به مقصود شک کرده که داره چیزی رو ازش پنهون میکنه. ولی مقصود چیزی نمیگه. دافنه هم ک کلا عمارته و سلطان میاد و بهش میگه از نوم دور باش ، قهرمان هم میاد خونه مقصود و میگه زنم کجاست ؟ که مفصود انکار میکنه و میگه تو باعث مرگ الیف شدی بعد رفتن قهرمان میره تو اتاق و نشون میده ک الیف بیهوشه و یادش میاد ک بعد تصادف میپره تو دریا و الیفو نجات میده.

مقصود میره توی اتاق و الیف رو نشون میده که بیهوش رو تخته و مژگان (پرستار الیف) پیششه .

قهرمان میاد عمارت که دفنه هم هست و حال توپراک رو میپرسه که دفنه میپره وسط و میگه : خوبه من به همه چیزش رسیدگی میکنم. پرستار خیلی خوب پیدا کردم.

کمیسر هاکان میاد و میگه یه جنازه پیدا شده که سلطان میشنوه و فک میکنه الیفه و بی تابی میکنه که کمیسر میگه جسد یک مرد به ساحل کشیده شده ک اینجا قهرمان یه نفس راحت کشید کمیسر میگه ممکنه ظفر باشه و خانوادش رفتن تشخیص هویت که قهرمان میگه منم میام کمیسر میگه: دلیل شکسته شدن شیشه ماشین تیر بوده نه تصادف رانندتون از قسمت پیشانی تیر خورده قهرمان : یعنی به ماشین الیف تیراندازی کردن؟ کمیسر : یا هدف راننده بوده یا میخواستن از طریق راننده کنترل ماشین از دست بره.
دکتر هم الیفو که بیهوشه معاینه میکنه و میگه هر کاری لازم بود کردیم . به درمان جواب نمیده باید منتظر باشیم که مقصود میگه به هر قیمتی هست باید نجاتش بدین. دفنه توپراکو بغل کرده و به بچه چند روزه میگه که به صلاح خودته که باهام خوب رفتار کنی .

 سلطان هم اومده عمارت که عفت از اینکه اومده ناراحته ولی چیزی نمیگه و دنبالش میاد و وقتی میان بالا میبینن ک دفنه با پرستار به توافق رسیده که سلطان عصبانی میشه و ميگه: تو با چه جسارتی واسه نوه من پرستار گرفتی؟ دفنه:من سعی دارم بهتون کمک کنم .

ی مدت میگذره و کمیسر میاد و میگه تایید شده ک جسد مال ظفره ولی هنوز خبری از الیف نیست.میخوان پرونده رو ببندن که قهرمان مخالفت میکنه و ضیا میگه دیگه بیخیال شو آخرین باریکه الیفو دیدی همونطور ب یاد بیار که قهرمان میگه تا خودم با چشم خودم الیف رو در هر حالی باشه نبینم دست برنمیدارم.
شب قهرمان ناراحته و داره به خاطراتش با الیف فک میکنه ک یاد این خاطره میپفته که الیف بهش گفته بود اگه اتفاقی واسم افتاد باید منو ببری هاتای، من میخوام تو خاک خودم دفن بشم قهرمان: تور و خدا منفی فک نکن. بچمون الان خوابه. دیگه منفی فک کردن ممنوعه، الیف : ی حسی بود ک نتونستم از بین ببرمش قول بده.)) بعدم قهرمان میگه میدونم زنده ای الیف.میدونم.

مقصود هم پیش الیفه و نحوه اولین بار دیدن و عاشق شدن الیفو تعریف میکنه و بهش قول میده که به هر قیمتی شده نجاتش میده . دفنه هم با ابراهیم میگه که گورتو از استانبول گم کن ولی ابراهیم میگه ک هنوز سلطان و نازلی موندن و تا اونا رو نکشته نمیره که دفنه میگه باید بری وگرنه پای اونم گیره .

شب قهرمان و عفت پیش توپراکن که قهرمان به عفت میگه ک به دفنه بگه نیازی ب پرستار نیست و ی اتاق واسه نازلی و سلطان آماده کنن تا بیان عمارت. اینجا باشن خیالم راحته.بعد وقتی که با توپراک تنها میشه باز میگه بهت قول میدم مادرتو بیارم برات.

ادامه قسمت 30 اورجینال دست سرنوشت :

گلسوم میخواد اتاق سلطان اینا رو حاضر کنه که عفت بهش میگه نیازی نیست و اجازه نمیده و شکران هم مخالفت میکنه .

شب قهرمان خواب میبینه ک الیف ی لباس سفید پوشیده و داره میره ک قهرمان صداش میکنه و میگه کجا؟ الیف: دارم میرم پیش توپراکم و میره قهرمان : الیف نرو. الیف وایمیسته و میگه : پس بیا توپراک خوابه. فرداش قهرمان میره محل حادثه و یاد روزی میفته که قبل اینکه ماشینو بیارن الیف بهش میگه که با ابراهیم آشنا شده و اهل هاتای هست و پدرمو میشناخت. چقد عجیبه ضیا به عفت میگه بذار سلطان نوشو ببینه رفت و آمد داشته باشه.عفت:نه.اون الان حالش خوب نیست ، میترسم بچه رو ببره. ضیا: دخالت نکن اگه دلش خواست بیاد با ما زندگی کنه اصالا بدخلقی نکن .

دفنه هم میاد عمارت و میگه پرستار رو با زور راضی کردیم. مریم: تو هم نباید قبل پرسیدن از قهرمان همچین کاری میکردی دفنه : پرستار لازمه، نمیشه ک دست سلطان خانم داد . مریم : تقدیره الهی هست. منم مثل قهرمان فک میکنم. راننده پیدا شده ولی خبری از الیف نیست. اینم امیده. دفنه:نمیشه ناامید شد ولی زندگی ادامه داره. ما باید بهترین تصمیم رو واسه بچه بگیریم.
مقصود هم با مژگان درگیره و مقصود میگه دارم میرم بیرون. ویسل هم چون به مقصود شک داره ب بهانه کار اونو از خونه میکشه بیرون و خودش میپره تو و کل اتاقارو میگرده و اتاق الیف رو پیدا میکنه که الیف بیهوش رو تخته و تعجب میکنه. دفنه تو عمارته ک قهرمان میاد و میپرسه رانندت کجاست؟ دفنه:نمیدونم اخراجش کردم. قهرمان:کی اخراجش کردی؟ دفنه چند وقتی میشه. قهرمان : چرا اخراجشن کردی؟ دفنه:این چیه ؟ بازجوییه ؟ که قهرمان سوالشو تکرار میکنه، دفنه: نافرمانی کرد. چرا میپرسی؟ قهرمان : اون مرتیکه کی بود؟ الیف رو از کجا میشناخت؟ دفنه : چ بدونم . چند ماهی بود واسم کار میکرد. سلطان بیچاره میاد تا توپراکرو ببینه که عفت راش نمیده .

قهرمان هم میفته دنبال مقصود که جلال بهش میگه اینکارو بسپر به من و میره خونه ابراهیم و میبینه خالیه. مقصود هم واسه ویسل تعریف میکنه که چطور الیف رو نجات داده و ویسل از اینکه مقصود ازش مخفی کرده ناراحته ولی بعد مقصود راضیش میکنه.
قهرمان پرینت تلفن الیف رو میگیره و میبینه که ی شماره ناشناسی قبل اینکه الیف از خونه بیرون بره هست و به چند نفر ميسپره که بفهمن مال کیه این وسط هم جلال هی به قهرمان میگه الیف مرده ولی قهرمان قبول نمیکنه که زنش مرده و میگه اون زندس و منتظر تا پيداش کنم. بعدم ک تنها میشه با خاطراتش به الیف فک میکنه و جلال هم همسلولی ابراهیم تو زندان رو پیدا میکنه و قهرمان ازش حرف میکشه و میگه که سه هفته پیش دیدمش ازم اسلحه خواست قهرمان: واسه چی میخواست دوست ابراهیم: تو زندان میگفت ی حسابی دارم.قهرمان: کی بهش دادی؟ دوست ابراهیم: پونزده روز (هم زمان با تصادف الیف ) بعدم آدرس قهوه خونه ای که با ابراهیم ملاقات داشت رو میده و جلالم اوندوست ابراهیم ( که میگفت از هاتای سوغاتی اومده ) رو پیدا میکنه .اونم انکار میکنه و میگه ابراهیم رو ندیده ولی جلال تعقیبش میکنه و آدرسشو گیر میارد و میده به قهرمان ک قهرمانم عرجان رو میزاره اونجا . ضیا میبینه و میگه چی شده که قهرمان تعریف میکنه. ضیا میگه بسپر دست قانون که قهرمان میگه کسی ک اینکارو بازنم کرده حساب پس میده. زنم رو هم پیدا میکنم.
دفنه پیش توپراکه که قهرمان میاد و میگه الان خوابید بعدم داره میره که قهرمان جلوشو میگیره و دفنه هم ذوق مرگ میشه و فک میکنه میخواد چی بگه که قهرمان میگه: خانواده ابراهیم کجا زندگی میکنن؟ دفنه:نمیدونم. قهرمان: من باید سریع پیداش کنم. دفنه: نمیتونم بهت کمک کنم متاسفم .
بعد تو راه به ابراهیم زنگ میزنه و میگه قهرمان داره دنبالت میگرده از استانبول فرار کن. ابراهیم هم و سایلشو جمع میکنه و میره . قهرمان پیش توپراکه عرجان بهش خبر میده ک ابراهیم از خونه اومد بیرون و قهرمانم میره اسلحشو برمیداره و دوباره برمیگرده پیش توپراک و میگه خیلی دوست دارم و موقع رفتن به عفت میگه پسرم دست شما امانت و میره که عفت با حرف قهرمان نگران میشه بعدم ضیا رو میبینه که ضیا ازش میپرسه کجا؟ قهرمانم میگه کار دارمو میره . ضیا هم میره دنبالش . ابراهیم ک داشت فرار میکرد با جمعیت بر میخورده و پیاده میشه که همین موقع قهرمان میرسه و اسلحه شو میزاره رو مغز ابراهیم ک ضیا میاد و مانع میشه .
فردا کمیسر میاد و میگه همه جارو گشتیم ولی ردی از الیف خانم نیست . قهرمان : یعنی الیف سوار ماشین نبوده .ضیا : باید تقدیر الهی رو قبول کنیم قهرمان : اگه الیفو پیدا نکردن هیچ کس نمیتونه راضیم کنه ک الیف مرده. دکترالیف هم به مقصود میگه الیف تو کما هست و به هوش اومدنش بستگی به زمان داره و سالها طول بکشه و قلبش تحمل نکنه .

قهرمان رو پله حیاط نشسته و ناراحته که ضیا و عفت میان و باهاش حرف میزنن که تقدیر الهی بوده و قبول کن که الیف مرده ی بچه از دست مادرش برات به امانت مونده. دیگه باید قبول کنی و عزاشو بگیری که قهرمان قبول میکنه .

سر مجلس همه ناراحتن و سلطان بی قراری میکنه ولی قهرمان سر پله نشسته و به خوابش فکر میکنه که الیف هم به هوش میاد و میگه قهرمان .

 

قسمت سی و یکم 31 اورجینال سریال دست سرنوشت :

الیف به هوش اومده که مژگان میاد تو و خوشحال میشه و میره به مقصود و دکتر میگه و هر دوشون تعجب میکنن و میرن پیش الیف که الیف تعجب میکنه که پیش مقصوده میخواد بلند بشه که نمیتونه و به مقصود میگه چه بلایی سرم آوردی؟ نمیتونم تکون بخورم مقصود هم تعجب میکنه .

قهرمان میره پیش توپراک که قشنگ خوابیده و مریم هم پیششه و به قهرمان میگه ی تیکه از خودشو گذاشته فقط با بو کردن اون، ميتونی درداتو تسکين بدی بعد قهرمان داره عکس سه تایشون که تو کیف الیف بود رو نگاه میکنه که نازلی میاد و از فداکاری و مهربونی بچگی الیف میگه و دفتر خاطرات قرمز الیفو میده به قهرمان و میگه با خوندن این با ی الیف کوچیک ک پشت الیف بزرگ بود آشنا میشی و میفهمی .

الیف هم فک میکنه بخاطر مقصوده که تو این حاله و مقصود میگه من چند ماهه ازت نگهداری کردم که الیف میگه چند ماد!!  چند ماه بدون من بزرگ شد !! و التماس میکنه ک ولش کنه و اعصاب مقصود به هم میریزه.
قهرمان هم یکی از خاطره های دفترو میخونه پایین سلطان داره بیقراری میکنه ک دافنه راحت میاد و میشینه.عفت بهش میگه خسته شدی برو خونه که دفنه میگه من کاری ندارم به توپراک میرسم که سلطان میگه همه دنیا مال تو ولی از نوم دور باش و بهش دست نزن، تو دخترمو کشتی، تو قاتلی، دافنه: چند ماه ساکت موندم چون عزادارین ولی دیگه بسه من بلایی سر دخترتون نیاوردم و ابراهیم بخاطر انتقام الیف رو کشت و در اصل شما مقصرید . سلطان عصبانی میشه و دادشون بالا میره که ضیا میاد و به سلطان میگه آروم باشین و دافنه هم نقشی بازی میکنه ک خیلی ناراحته و میگه خسته شدم. از مقصر شدن خسته شدم که جلال سلطان رو میبره . بعد از رفتنشون دافنه نقش بازی میکنه و میگه معذرت میخوام شما بخاطر من ناراحت شدین عفت: اتفاقیه ک افتاده. خودتو ناراحت نکن. دافنه: من فقط میخوام تو روزای سخت کنارتون باشم .
دکتر به مقصود میگه کا باید الیفو ببرن بیمارستان تا بفهمن دقیقا چقد آسیب دیده ک اول مقصود قبول نمیکنه ولی بعد قانع میشه .الیف به مژگان التماس میکنه تا به قهرمان زنگ بزنه ولی مژگان توجهی نمیکنه. جلال با قهرمان حرف میزنه که دیگه داغون نباشه و با خودش بیاد ولی قهرمان میگه داغونم تیکه پاره شدم میدونم الیفم نفس میکشه منتظر منه تا پیداش کنم.

الیف هم داد و بیداد میکنه که مقصود ولش کنه که مقصود الیف رو با جون قهرمان و توپراک تهدید میکنه و الیف هم مجبور میشه ساکت بشه. بعدم مقصود به ویسل میگه که ی شناسنامه با ی اسم جعلی واسه الیف درست کنه و به دکتر هم میگه ی بیمارستان خوب پیدا کنه.

۲۰ روز بعد الیف تو بیمارستانه و قراره عمل بشه و مقصود میگه که من شوهر الیفم و مژگان هم خواهر منه اشتباه نکنین ک میکشمتون. وقتی ک الیف تنهاست از موقعیت استفاده میکنه و به پرستار میگه اینا منو دزدیدن و شماره قهرمان رو میده تا بهش زنگ بزنه و بیاد دنبالش.
قهرمان و جلالم با مردی به اسم عزیز ملاقات میکنن و مثل اینکه این اقا پلیس بازنشسته و یا به عبارتی کاراگاهه و قهرمان اطلاعات تصادف رو میده بهش و میگه باید زنمو پیدا کنیم و اینکه ی شاهد هست ولی چون پرونده بسته شده نمیدونیم کیه و این تحقیق باید بین خودمون بمونه و هیچکس نفهمه.

پرستاری که شماره قهرمان رو گرفته بود میره میده به مقصود و مقصودم نقش بازی میکنه که بعد مرگ بچمون عقلشو از دست داده و بخاطر اینکه دوسش دارم نمیتونم تحویل تیمارستان بدمش.

دافنه با کلی وسیله ک برای توپراک گرفته میاد عمارت که ضیا میگه خیلی به توپراک رسیدگی میکنی. دافنه : هم توپراک و هم قهرمان به حمایت نیاز دارن، توپراک مثل بچه خودمه و هیچ فرقی با بچم نداره. من هنوزم قهرمان رو دوست دارم. با حمایت شما شاید قبول کنه. ضیا:من نمیتونم از طرف قهرمان بهت قولی بدم.هر چی قسمت باشه. بعد اینکه دافنه میره عفت ک حرفاشونو شنیده میاد و به ضیا میگه نمیشه اون دختر عقلش سالم نیست. بیماره. من اصلا نمیخوام باهم باشن اصلا نمیخوام که ضیا میگه: اگه ازدواج کنن هم توپراک بی مادر نميمونه هم قهرمان بالا سر اون یکی بچش میمونه .
سلطان پیش توپراکه که دافنه میاد و میخواد شیر توپراکو بده ولی توپراک خوابه و میخواد بیدارش کنه که سلطان جلوشو میگیره و میگه از کجامعلوم زهر نریختی؟ کاری نیست ک قبلا نکرده باشی. دافنه:ب من عادت کنید. من همیشه تو اینخونه پیش قهرمان میمونم . دکتر الیف به مقصود میگه عمل موفقیت امیز نبود احتمال راه رفتنش خیلی کمه ولی میتونه رو ویلچر بشینه دیگه کاری از دستمون برنمیاد، دافنه هم ب قهرمان زنگ میزنه و میگه وقت کنترل داره ولی قهرمان میگه خستم و نمیتونم بیام، دافنه هم میگه که باشه و برای کنترلای بعد میای .
سلطان و نازلی پیش توپراکن که عفت میاد و به بهانه حمام توپراکو از بغل سلطان میگیره و سلطان هم میخواد بره که عفت طبق معمولی بهونه میاره و میره و سلطان بیچاره هم ناراحت میشه الیف و مقضود هم تو ون هستن و دارن میرن خونه که پشت چراغ قرمز میمونن و ماشین قهرمان هم کنارشون . مقصود به الیف میگه پرستار از دهنش در رفت و گفت به قهرمان زنگ زده. ولی الان کجاست؟ اومد؟کی الان پیشته؟ اون داره به زندگیش میرسه (قهرمان کنار شونه) بعد چراغ سبز میشه و هر کد وم میرن و همو نمیبینن.

دافنه هم میاد عمارت و به ضیا میگه دارم دختر دار میشم و شما اولین نفری هستین که فهمیدین ک ضیا میگه قهرمان نیومد باهات برای چکاپ دفنه: سرش شلوغ بود قهرمان میاد تو و میگه کنترل چطور بود؟ دافنه خوب بود. جنسیتش رو فهمیدم. داریم دختر دار میشیم. بعدم دافنه میره پیش توپراک و ضیا به قهرمان میگه این دختر خودشو واسه شما تیکه پاره کرد. این روزا ازش حمایت کن.
حموم توپراک که بعد چند ساعت تموم میشه میاره تو اتاق ک سلطان و نازلی هم هستن ولی اجازه نمیده بغلش کنن . دافنه هم مياد مريم ټوپراکو ميگيره و ب نازلې ميگه بريم بخوابونیمش که عفت میگه نه ولی مریم و نازلی میرن و سلطان میخواد بره تو که عفت نمیزاره و دافنه هم لبخند میزنه . بعد دفنه میگه جنسیت بچه معلوم شد عفت : وای نگو . نکنه پسره ؟” دافنه : دختره .

بعد که سلطان و نازلی پیش توپراکن سلطان به توپراک میگه کاش میتونستم ببرمت خونه و ی دل سیر بوت کنم که دافنه میاد و میگه به نظرم فکر خوبیه ببرید. سلطان هم به نازلی میگه برو به عفت بگو که توپراک امشب پیش ما میمونه ولی دافنه میگه فعلا کسی نیست. من به همه میگم، شما برین.
ویسلی هم به مقصود خبر میده ک قهرمان کاراگاه گرفته و ویدئوهایی پیدا کرده و اینجا معلوم میشه که شاهد تصادف خود مقصود بوده و زنگ زده تا همه فک کنن الیف مردہ۔ شب عفت میبینه توپراک نیست و داد و هوار میکنه و میاد از همه میپرسه که میگن هیچی ندیدیم. حتی دافنه میگه که من داشتم با مامانم صحبت میکردم و هیچی ندیدم . عفت هی میگه سلطان بچه رو دزدیده و عرجان میاد و میگه ک تو فیلما هست ک سلطان و نازلی همراه توپراک رفتن . ضیا و عفت هم میران تا توپراکو بگیرن.
قهرمان اولین خاطره الیفو میخونه که اولین دیدارشونو گفته و نوشته که اون روز از ی طرف عشقی دریافت کرد و از ی طرف دیگه هم ترس . قهرمان واسم حرامه. عفت میره خونه عایشه و داد و بیداد راه میندازه که تو نومو دزدیدی سلطان میگه ک دافنه خبر داشت و عفت باور نمیکنه و توپراک رو میبرن.
کاراگاه یه مرده رو پیدا میکنه که شاهد تصادف بوده ولی از لحاظ عقلی زیاد سالم نیست و همش مشروب میخوره و به عزیز میگه که بعد تصادف یکی اومد پريد تو آب و دختره رو سوار ماشین کرد. سلطان میره عمارت ولی عفت میگه که حق نداری توپراکو ببینی سلطان بیچاره میگه ک دافنه خبر داشت و همین موقع دفنه میاد و عفت میگه از خودش بپرس و سلطان از دفنه میپرسه مگه من بهت نگفتم توپراکو میبرم؟ دافنه: نه. من همچین چیزی نشنیدم که سلطان هم عصبانی میشه و میگه تو دروغگویی و تو گناهکاری و میخواد بهش حمله کنه که عفت جلوشو میگیره و داد و هوار بالا میگیره و ضیا میاد و به سلطان میگه از شما انتظار نداشتم سلطان خانم. بعد عفت میگه خجالت نمیکشی به زن حامله حمله میکنی؟ گمشو» برو . بیچاره سلطان هم مجبور میشه بره. عزیز هم به قهرمان زنگ میزنه و میگه که یه چیزایی پیدا کرده ولی تا مطمئن نشده نمیتونه چیزی بگه . و با اصرار قهرمان هم چیزی نمیگه . مقصود هم ی بیمارستان تو سوئیس پیدا میکنه تا الیفو ببره اونجا جانان هم میاد و امضای نهایی برای کار اورگانیک رو از قهرمان میگیره و قهرمان از اینطرف و الیف هم از طرف دیگه دارند به خاطره هاشون فکر میکنن .

 

قسمت سی و دوم 32 اورجینال سریال دست سرنوشت :

ضیا میره پیش بی سلطان و بهشون میگه که برای ی مدت برن هاتای تا داغشون کمتر بشه که اول سلطان قبول نمیکنه ولی آخر بخاطر ترس از دست دادن نازلی راضی میشه. عزیز هم ویدیوها رو مبینیه و میفهمه ک روز تصادف مقصود دنبال الیف بوده و با قهرمان قرار میزاره تا همو ببینن و بهش بگه (که یکی داره عزیز و تعقیب میکنه) دفنه هم ک به خواستش رسیده به تو پراک میگه دیگه تنها شدیم.( منظورش سلطان و نازلیه) باید با من خوب رفتار کنی ضیا هم به عفت میگه که دارن میرن ولی بعد یه مدت دوباره ميارمشون .

سلطان و نازلی دارن میرن که وسط راه نازلی به سلطان میگه من میرم توپراک رو بیارم و از ماشین پیاده میشه و میره عمارت که میبینه توپراک تو اتاق نیست و تو بغل دفنه هست و رو تراسن که نازلی میره و میگه خواهرزادمو پس بده و میخواد از بغل دفنه بگیردش ک دفنه میگه جای توپراک اینجاست و اجازه نمیده و هلش میده و نازلی هم از بالای تراس میفته پایین و میمیره .

قهرمان تو محل قرار منتظر عزیزه و بهش زنگ میزنه و نشون میده ک کنار خیابون عزیز افتاده و گوشیش داره زنگ میخورد.( به دستور مقصود عزیزرو کشتن )
2 سال بعد :

الیف داره خواب میبینه که اومده عمارت و قهرمان هم میاد و همدیگه رو بغل میکنن و بعد الیف میبینه ک تو بغل مقصوده و از اینجا معلوم میشه که الیف چندین بار عمل شده ولی هنوز خوب نشده و افسردگی گرفته و چندین بار هم خودکشی کرده .

توپراک بزرگ شده و پسر مو فرفری شده . اجه هم به دنيا اومده و با دفنه توعمارتن . قهرمان هم تو خونه رشادیه هست و همش مشروب میخوره و وضع خونه خیلی بهم ریختس که جلال میاد پیشش و سعی میکنه باهاش حرف بزنه و میگه بچه هات و خانوادت بهت احتیاج دارن قهرمان:منم به الیف نیاز دارم اون زندس هنوزم حسش میکنم ولی نتونستم پیداش کنم. واسه همین شبا میرم میبوسمش . چون نمیتونم تو صورتش نگاه کنم. نتونستم به قولم عمل کنم و مادرشو واسش بیارم .

شرکت هم بخاطر دست گل یعقوب (کار اورگانیک) ورشکست شده و برای مصادره اموال اومدن عمارت ک حال همه گرفته میشه.
سلطان سر خاک نازلی هست و تنهاست ( هیچکس ندیده دفته نازلی رو هل داده و پلیس گفته اتفاق بوده ) و ویسل هم از دور نگاش میکنه و به مقصود میگه و اونم میگه فعلا نیارش چون اگه الیف بفهمه نازلی مرده داغون میشه الیف هم داروهاشو نمیخورہ، قهرمان هم تو رشادیه گردنبند الیف تو دستشه و به عکس سه تایی خودشون ک از کیف الیف درآورده نگاه میکنه و دفتر خاطرات الیف رو میخونه . ضیا هم داره فکر میکنه که یک راه حل هم برای قهرمان و هم برای شرکت پیدا کنه و تصمیم میگیره که قهرمان و دفنه با هم ازدواج کنن .  

ضیا میره پیش قهرمان و میگه بچه ها بدون بابا دارن بزرگ میشن، دفنه خودشو فدای بچه ها کرد.الیف مرده پسرم. قهرمان: نمیتونم بابا قدرت ندارم ضیا: تو خونه یه زن و دوتا بچه منتظرتن، با دفنه ازدواج کنین و از هم حمایت کنین. قهرمان: تا امروز بهت بی احترامی نکردم. الانم نمیکنم ولی این فرق داره وقتی من هنوزم منتظرم الیفم بیاد وقتی که هنوزم حلقه ازدواجمون دستمه نمیتونم زن دیگه ای رو قبول کنم، نمیتونم و میرہ.
مقصود الیف رو میاره تو حیاط و الیف میفهمه که نزدیک عمارت هستن و مقصود بازم بهش میگه ک قهرمان فراموشت کرده و فقط منم ک کنارتم . دفنه هم تو عمارت داره غذای بچه ها رو آماده ميکنه و تظاهر میکنه یه مادر نمونس که عفت میاد و بهش میگه توپراکو بي مادر نذاشتې بزرگش کردی. دفنه : توپراک با اجه هیچ فرقی نمیکنه. حالا صاحب دو تا بچه هستم.عفت : ای کاش واسه همیشه بمونی ، ضیا خان رفته پیش قهرمان تا در مورد ازدواجشون صحبت کنه ک دفنه هم ذوق میکنه.شب ضیا به عفت میگه که قهرمان قبول نکرد و همه میرن عروسی ک توپراک تب میکنه و دفنه میبرتش بیمارستان و الیف که راه افتاده و فقط مژگان میدونهو  برای فرار کردن از دست مقصود نقشه هایی دارد.

فردا حال توپراک خوب میشه. جلال پیش قهرمانه ک ضیا با توپراک میان و قهرمان هم خوشحال میشه و پسرش و بغل میکنه و میفهمه که داغه و بعدش ضیا میگه دیشب از مرگ برگشت. همش بابا میگفت. قهرمان: چشه؟ ضیا:ب تو  مربوط نمیشه . تو ی زندگی واسه خودت تشکیل دادی دور از بچت .

الیف هم به مقصود میگه ک میخوام تو باغچه گل نسترن باشه و مقصود هم ذوق میکنه و خودش میره تا با دستای خودش گل رو بگیره . توپراک و جلال هم دارن باهم بازی میکنن و ضیا به قهرمان میگه تو بابایی و بابا بودن یعنی خودتو فدای بچه هات کنی، تا الان سکوت کردم ولی بسه. باید بالا سرشون باشی و براشون پدری کنی، که قهرمان هم اینبار ترس از دست دادن پسرشو حس میکنه برمیگرده عمارت . ضیا میگه خودتو جمع و جور کن بخاطر بچه هات که قهرمان میگه باشه بابا و بعدش میان به دفنه میگن اونم از خدا خواسته تنها قبول میکنه. ضیا هم زنگ میزنه به عاقد و برای شبش قرار عقد میزارن ک عقد کنن قهرمانم همش ناراحته و هیچ حسی نداره .
مقصود خودش رفته بيرون و مژگان برای نگهبانا چایی و شیرینی میبره ک توشون ماده بیھوشی ریخته بودن و اونام میخورن و بیهوش میشن و مژگان هم به الیف خبر میده و الیفم میره . مقصود هم به نگهبانا زنگ میزنه و میبینه ک جواب نمیدان شک میکنه و خودش برمیگرده و میبینه که همشون بیهوشن و مژگانم خودشو میزنه به بیهوشی و نقش بازی میکنه. مقصود که میبینه الیف نیست عصبی میشه و میره دنبالش . الیف هم تو راه بین عمارت راهو فراموش کرده و سعی میکنه پیداشون کنه .

شبش قهرمان بالا سر توپراکه و میگه داغ مادرتو درونم دفن میکنم و خودمو فدای شما میکنم که دفنه میاد و میگه کا من خودمونو باور دارم ولی قهرمان توجهی نمیکنه و میره .
بعدم میرن پایین و دفنه بله رو میگه و موقع گفتن قهرمان که میرسه الیف عمارت رو پیدا میکنه ولی مقصود میاد و میبرتش و قهرمان هم بله رو میگه و اینجا دفنه ی نفس راحت میکشه و همه خوشحالن به جز قهرمان و جلال .

مقصود الیف رو میبرہ تو اتاق و زندونیش میکنه به ویسلی زنگ میزنه تا سلطانو بیاره و بعدش میره دست الیفو به تخت دستبند میزنه.

دفنه خودشو خوشکل کرده که قهرمان میاد و بهش میگه که من فقط بخاطر بچه ها ازدواج کردم و ازم انتظاری بیشتر نداشته باش من فقط میخوام واسه بچه هام پدری کنم و پیشونی دفنه رو میبوسه و میره .
مقصود هم با سلطان میگه که الیف زندس ولی سلطان باور نمیکنه و مقصود میبرتش پیش الیف و هر دوشون خوشحال میشن و الیف میفهمه که نازلی مرده و خیلی ناراحتتر میشه و مقصود رو مقصر مرگ نازلی میدونه.

سلطان میگه نازلی از بالکن افتاده و کسی چیزی ندیده. پلیس گفته که ی حادثه بوده و الیف داغون میشه و سلطان میگه که قهرمان هم تا یه مدت دنبالت گشت بعدش بیخیال شد اون یه دروغگوئه. ولی الیف باور نمیکنه که مقصود میگه تورو فراموش کرده و با دفنه عقد کرده. و بعدش که سلطان تنها میشه بهش میگه ک الیف رو راضی کنه تا باهاش ازدواج کنه ولی سلطان بهش میگه همه عقل و ذهن الیف پیش قهرمانه .
مقصود دست الیف رو میگیره میبره عمارت و دهنشو میگیره تا چیزی نگه و بهش میگه اگه این زندگی رو میخوای باشه برو .

قهرمان هم میره عمارت و با بچه ها وقت میگذرونه یه بار که تازه برای اولین بار داشت با بچه ها بازی میکرد که اونم دفنه صداش کرد.

مقصود الیفو مخفی میاره و الیف میخواد قهرمان رو صدا کنه ک دفنه میاد توپراک بهش میگه مامان و الیف باور نمیکنه و دلش میشکنه .

1 ستاره2 ستاره3 ستاره4 ستاره5 ستاره (254امتیاز مطلب : 3٫22 )
Loading...
اشتراک گذاری مطلب

تاکنون 171 نظر ثبت شده است.

  1. واقعا نمی فهمم این فرهنگه فیلم وسریال اخه وپیفه باز از کجا در اومده .اگر چیز یاد بگیر باشی از فیلم وسریال هم یاد میگری. با دیدن فیلم وسریال وبحث درمورد اون ها میتونید اطلاعات اجتماعیتونو بالا ببرید که این روزها تو ماها خیلی خیلی پایینه.

  2. عالیه این سریال

  3. میشه هم کتاب خوند هم این سریالهای مزخرفو تماشا کرد منافاتی با هم نداره ولی واقعا دلم میخواد کله الیف و قهرمانو از بیخ ببرم بخصوص اون قهرمان پررو و عوضی رو. دافنه رو بگو که چقدر ذلیله که حاضره تو اون خونه بمونه و اینقدر تحقیر بشه. واقعا مغزمون ترکید

    • خوبه شما نظر دادین حالا کتاب خوندین درس خوندین خودتون چی شدین که نظر میدین کتاب بخونین تو بشین بخون اگه خونده بودی به جای گشت و گذار توی سایت و پیام گذاشتن الان دکتر یا مهندس بودی نه اینکه درمورد غیلم نظر بدین

    • قهرمان عشقه دفعه ی اخرت باشه فحش میدی دختری پرو

    • واقعا منم از هر دوتاشون متنفرم الیف یه دختر بی حیا ست که واسش مهم نبود با مرد زن دار باشه و قهرمان هم. یه مرد بلهوس و داغونه.اون دافنه هم که باید بچشو ور میداشت و میرفت.

  4. بیکارین وجدانن ک حال فیلم نگاه کردن و نظر دادن دارین برین د صفحه کتاب بخونین اطلاعاتتون بره بالا

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب برای سایت اولی ها محفوظ است
Facebook | Instagram | Pinterest | Google+ | Twitter