خانه » کتاب و رمان (برگه 5)

کتاب و رمان

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت بیستم

آنچه گذشت: قسمت نوزدهم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت بیستم” …_لیلی من دیگه طاقت این سردیاتو ندارم تااخرهفته بهم.بگو اره یا نه ولی بدون اگه بگی اره.تا اخرباهاتم بدون خداحافظی دویدم وخودمو ازپنجره باغ کوچیک داخل اتاق انداختم وتا تونستم باصدای بلند گریستم صدای خاحافظی مصظفی وبسته شدن دراومد میدونستم الان سیل سوال وحوابه که به سمتم میاد اولین باربود ...

ادامه مطلب »

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت نوزدهم

آنچه گذشت: قسمت هجدهم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت نوزدهم” …نمیدونم چه مرگم شده بود که صدای کشیده شدن لاستیک یه ماشین توگوشم پیچید اول فکرکردم اول فکرکردم حتما ماشین به خودم زده واین روحمه که شاهماجراس اما بعد بادیدن چشمای نگران مصطفی تازه قضیه روفهمیدم _لیلی خانم چی شده حالت خوبه؟ بازم چشمام سیاهی رفت فهمیدم داره بادستاش بلندم ...

ادامه مطلب »

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت هجدهم

آنچه گذشت: قسمت هفدهم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت هجدهم” …_سلام لیلی جان _اا سلام مامان صبح بخیر _مامان امروز نری بیمارستانا میدونی که امشب مهمون داریم _مهمون؟؟ _وا دختر اره مصطفی ومهری تازه مادرشم ازتهران اومده حرف مامان مثله پتک خورد توسرم اصلا حواسم نبود راست میگفت بابا گفت برای فردا شب میان وای خدا چرا من فکر کردم ...

ادامه مطلب »

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت هفدهم

آنچه گذشت: قسمت شانزدهم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت هفدهم” مامان بازگریه کردوادامه نداد نمیدونم چه اصراری بود که همه میخواستن منو شوهربدن اعصابم خورد شده بود معنی حرفاشونو نمیفهمیدم قراردادن یه نفرجای علی برام غیرممکن بود اما به خاطر مادرسکوت کردم ووارد خونه شدم. خونه هم دیگه عطرقدیم نداشت برام همه چیز سرجاش بود فقط علی نبود علی ای ...

ادامه مطلب »

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت شانزدهم

آنچه گذشت: قسمت پانزدهم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت شانزدهم” …انگارنبودن سرختم وتشیبعش بدجوری رودلم سنگینی میکرد راه برگشتمونم توسکوت بود …………………… بعد ازمراسم هفت هم خونه ما وهم خونه علی خالی ازمهمون شد بارفتن مهمونا وخلوت شدن خونه تازه تنهایی روحس کردم دیگه صبحا باید به امید کی بلند میشدم شبا باید بایاد کی میخوابیدم ..به خاطر کی بی صبرانه منتظر ...

ادامه مطلب »

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت پانزدهم

آنچه گذشت: قسمت چهاردهم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت پانزدهم” …_اقاتون جبهه ان _بله وبعد هم بدون هیچ حرکتی به ته باغ رفت یه جوایی انگارعصاقورت داده بود خدایی مهری خیلی فرق داشت مهری اجتماعی بود اما مصطفی هریه ساعت یه کلمه ای حرف میزد اخرشب بالاخره مهمانهارفتن ومنم بااینکه خسته بودم مشغول دوختن ملیله های تشک شدم …………………………………………… وای این صدای استاد ...

ادامه مطلب »

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت چهاردهم

آنچه گذشت: قسمت سیزدهم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت چهاردهم” …هه خب معلومه سوال مزخرفی بود نگاهموبه ساعت دوختم دونصفه شب بود چشمانم کم کم داشت گرم خواب میشد که صدای پای یه نفردرباغ کوچیک بیدارم کرد…چشمانم رابازکردم سایه ای روی دیوار بود زیرلب صلوات فرستادم ازترس قدرت بلند شدن نداشتم وپتورو تودستم سفت فشار میدادم خدایا این چی بود امیرعباس ...

ادامه مطلب »

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت سیزدهم

آنچه گذشت: قسمت دوازدهم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت سیزدهم” …علی دیس و برداشت وبرام برنج کشید _وای علی نمیخورم بیشترازین نریز _تاالان دست خودت بود الان دست منه بخورجون بگیری فاطمه باذوق مارونگاه میکرد میدونستم توفکرش خودشو یوسف ،جای ماگذاشته دلم خون شد برای امیرعباس بعدازخوردن شام همه دورهم نشستیم علی ازخاطرات جبهه وخرابکاری های امیرعباس میگفت همه میخندیدن وهرکس ...

ادامه مطلب »

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت دوازدهم

آنچه گذشت: قسمت یازدهم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت دوازدهم” …بابادراتاق وبازکرد لبخند رولبش بودبادیدن قیافه ما گفت _هیچ کدومتون پدرنیستین که بفهمین تودل من چیه پسروداماد مثله دسته گلم رفتن حالا شما به جای گوشه نشینی پاشید برید مسجد کلی اونجا خانماکارمیکنن یا اصلا برید بیمارستان ارنجا پره مجروحه.شماهم اگه دوستشون دارید راهشونوادامه بدید پاشید یالا اینهمه زن که شوهروبرادرشون ...

ادامه مطلب »

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت یازدهم

آنچه گذشت : قسمت دهم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت یازدهم” _چراجواب نمیدی پس؟ چرا نمیگی نمیرم نمیگی نرفتم همش خواب بود چشماش پراشک شد!! امروز چه روزیه؟؟؟ وای یه هفتّه گذشته بود یاد،حرفش افتادم (احتمالا هفته دیگه اعزام شیم )زدم زیر گریه دستاشودورم حلقه کردفقط سکوت میکردو باهرقطره اشکم بیشتر منو به خودش میچسبوند باگریه التماسش کردم _بگو نمیرم علی…بگو…بگو نامرد…اخه ...

ادامه مطلب »