کتاب و رمان

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت شانزدهم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت شانزدهم

آنچه گذشت: قسمت پانزدهم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت شانزدهم” …انگارنبودن سرختم وتشیبعش بدجوری رودلم سنگینی میکرد راه برگشتمونم توسکوت بود …………………… بعد ازمراسم هفت هم خونه ما وهم خونه علی خالی ازمهمون شد بارفتن مهمونا وخلوت شدن خونه تازه تنهایی روحس کردم دیگه صبحا باید به امید کی بلند میشدم شبا باید بایاد کی میخوابیدم ..به خاطر کی بی صبرانه منتظر اخرهفته ها میشدم …جمعه ها کناو کی….ازهمه چی محروم بودم ازیاد عشق کودکیمم محروم بودم …کار...

ادامه مطلب

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت پانزدهم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت پانزدهم

آنچه گذشت: قسمت چهاردهم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت پانزدهم” …_اقاتون جبهه ان _بله وبعد هم بدون هیچ حرکتی به ته باغ رفت یه جوایی انگارعصاقورت داده بود خدایی مهری خیلی فرق داشت مهری اجتماعی بود اما مصطفی هریه ساعت یه کلمه ای حرف میزد اخرشب بالاخره مهمانهارفتن ومنم بااینکه خسته بودم مشغول دوختن ملیله های تشک شدم …………………………………………… وای این صدای استاد استاد بچه ها بد جورسرموبه درد اورده.بود اصلا حوصله همهمه کلاس ونداشتم باحال نزاوم از...

ادامه مطلب

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت چهاردهم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت چهاردهم

آنچه گذشت: قسمت سیزدهم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت چهاردهم” …هه خب معلومه سوال مزخرفی بود نگاهموبه ساعت دوختم دونصفه شب بود چشمانم کم کم داشت گرم خواب میشد که صدای پای یه نفردرباغ کوچیک بیدارم کرد…چشمانم رابازکردم سایه ای روی دیوار بود زیرلب صلوات فرستادم ازترس قدرت بلند شدن نداشتم وپتورو تودستم سفت فشار میدادم خدایا این چی بود امیرعباس میگفت باغ جن داره ها اما همیشه میگفت شوخیه نکنه واقعی باشه سوره ناس ودوبارخوندم اما سایه هنوز...

ادامه مطلب

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت سیزدهم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت سیزدهم

آنچه گذشت: قسمت دوازدهم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت سیزدهم” …علی دیس و برداشت وبرام برنج کشید _وای علی نمیخورم بیشترازین نریز _تاالان دست خودت بود الان دست منه بخورجون بگیری فاطمه باذوق مارونگاه میکرد میدونستم توفکرش خودشو یوسف ،جای ماگذاشته دلم خون شد برای امیرعباس بعدازخوردن شام همه دورهم نشستیم علی ازخاطرات جبهه وخرابکاری های امیرعباس میگفت همه میخندیدن وهرکس یه جوراظهارنظرمیکرد دراخرفاطمه باصدای بلند گفت _وای ازدست این اقا امیرعباس ه...

ادامه مطلب

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت دوازدهم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت دوازدهم

آنچه گذشت: قسمت یازدهم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت دوازدهم” …بابادراتاق وبازکرد لبخند رولبش بودبادیدن قیافه ما گفت _هیچ کدومتون پدرنیستین که بفهمین تودل من چیه پسروداماد مثله دسته گلم رفتن حالا شما به جای گوشه نشینی پاشید برید مسجد کلی اونجا خانماکارمیکنن یا اصلا برید بیمارستان ارنجا پره مجروحه.شماهم اگه دوستشون دارید راهشونوادامه بدید پاشید یالا اینهمه زن که شوهروبرادرشون رفته همه مثه شمان اما خودشونونباختن پاشید یالا پاشید باب...

ادامه مطلب

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت یازدهم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت یازدهم

آنچه گذشت : قسمت دهم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت یازدهم” _چراجواب نمیدی پس؟ چرا نمیگی نمیرم نمیگی نرفتم همش خواب بود چشماش پراشک شد!! امروز چه روزیه؟؟؟ وای یه هفتّه گذشته بود یاد،حرفش افتادم (احتمالا هفته دیگه اعزام شیم )زدم زیر گریه دستاشودورم حلقه کردفقط سکوت میکردو باهرقطره اشکم بیشتر منو به خودش میچسبوند باگریه التماسش کردم _بگو نمیرم علی…بگو…بگو نامرد…اخه من بدون توجیکارکنم …نگو که رفتن نزدیکه نگو لباشو برای گفتن حرفی باز کرد ما ف...

ادامه مطلب

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت دهم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت دهم

آنچه گذشت : قسمت نهم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت دهم” به چهره زن دقت کردم زیبا وکم سن انگار ربطی به مرد خونه نداشت پرسشگرانه به علی چشم دوختم _مینا خانم همسرحاج اقان تازه عروسن شاخام داشت درمیومد مرد میانسال یا به قول علی حاج اقا ازهردوپا فلج بودواین تازه عروس،به این زیبایی رودراختیار داشت مینا با لبخند وارد شد حاج اقا _عزیزم زحمت نکش مینا_نه کاری نمیکنم شما داروهاتوخوردی ؟ _اره خوردم علی نگاهی به حاج اقا وسپس من انداخت ...

ادامه مطلب

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت نهم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت نهم

آنچه گذشت : قسمت هشتم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت نهم” تو انگار خیلی هم ناراحت نیستی جای بغض قبلی رگه ای از خشم نشست تو چشماش و از جاش بلند شد _بسه لیلی بسه به خدا دل منم خون اما نمیخوام حالتو خراب کنم لیلی من میام پیش توکه اروم شم نه اینکه برام گریه کنی لیلی جان خانمم من یه زن قوی میخوام مثه کوه!!!!خواهش میکنم بلند شوماتااخرعمر باهمیم قول میدم مگر تونحوای این چه حرفی بود که میزد سرنوشت دست مانبود دست خدابود چطورمطمئن حرف می...

ادامه مطلب

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت هشتم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت هشتم

آنچه گذشت : قسمت هفتم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت هشتم” _ازم دوری میکنی لیلی خودمم میدرنستم جرات نداشتم بهش نزدیک شم میترسیدم ازین عاشق تر شم ووقت رفتنش کارم به تیمارستان بکشه اما خودمم ازاین محدود کردن خودم حالم بد بود کنارش رفتم وسرشو تواغوش گرفتم داشتم دیوونه میشدم نمیدونستم حس بدیه یا خوب نمیدونم تا حالا شما هم این حسوداشتین یانه یکی روازته دل بخوای اما بدونی که جدایی درراّ جدایی ای که نمیدونی برگشتی داره یا نه اگه داره جه شکلیه وچی ...

ادامه مطلب

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت هفتم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت هفتم

آنچه گذشت : قسمت ششم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت هفتم” من خیلی خوشحالم که دارمت _من بیشتر لیلی !!!تو واقعا خود لیلی هستی میدونی فقط این قلب منه که میفهمه مجنون چی کشید _مجنون چی کشید _درد دوری وای نمیدونی چه قدربده درحالی که ازاغوشش بیرون میامدم گفتم _ماکه ازهم دورنبودیم _وقتی تومال من نبودی یعنی دوربودیم میدونی لیلی نگاه کردن به تومنو دیوونه میکرد نمیدونم اگر نمیشد وتواون شرطو قبول نمیکردی چی به سرم میومد اولین بار بود بعد ازنامزد...

ادامه مطلب