کتاب و رمان

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت سی و ششم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت سی و ششم

آنچه گذشت: قسمت سی و پنجم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت سی و ششم” …منیژه خانم که از درون داشت منفجر می شد نگاه پرازنفرتشو اول به من دوخت وبعدروبه مصطفی گفت _بیا هزارباربهت گفتم.زیاده روی نکن خب حاج اقا حق داره درشت بارمون کنه دیگه خودت پاشو جلو همه از زنت معذرت بخواه بزار حاج اقا بفهمه که عوض شدی (دوباره روبه بابا کردوگفت) تازه.حاج اقا ما به خاطر لیلی جون اومدیم مشهد خونه گرفتبم همین کوچه پایینی اینجوری خیالتون راحته دیگه تهرانم نمیبر...

ادامه مطلب

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت سی و پنجم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت سی و پنجم

آنچه گذشت: قسمت سی و چهارم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت سی و پنجم” …بدون اینکه چادروکفشمو درارم روی زمین نشستم وسرموبین دستام گرفتم امیرمهدی_نگرا نباش من سربسته قضیه روگفتم البته بابا همینطوریشم خون خونشو میخورد ولی حالا قرارشده شاموزود بخوریم وبریم اونجا _نمیخواستم بفهمن امیر.حالا چیکارکنم _لیلی شتر سواری که دولا دولا نمیشه پسره راهت نداده.غلط کرده وقتی طلاق ومهریتوگرفتیم.حالیش میشه کجای کاره _چی میگی امیرمهدی یه نگاه به موقعیت من بنداز نامز...

ادامه مطلب

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت سی و چهارم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت سی و چهارم

آنچه گذشت: قسمت سی و سوم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت سی و چهارم” …هیچی نشده اومده بودن دنبالم ازترسم چشم چرخوندم دنبال ماشین نحسش اما مثله اینکه نبود ومهری تنها اومده بود خیالم که راحت شد به ظرف مزارامیرعباس به راه افتادم وسعی کردم نسبت به مهری کاملا بی تفاوت باشم ازدورمیدیدم شونه هاش داره میلرزه اما به روی خودم نیاوردمو نزدیک شدم مهری سرش پایین بودوگریه میکردگلاب وبارکردمو روی سنگ قبرامیرعباس خالی کردم با برخورد خنکی گلاب به دستش...

ادامه مطلب

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت سی و سوم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت سی و سوم

آنچه گذشت: قسمت سی و دوم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت سی و سوم” …چند بار پشت هم بوق خوردوبرداشت _بله بفرمایید _الوامیر… _سلام لیلی جان تویی؟خوبی ابجی بچت خوبه؟ بغض راه گلوموبست باورم نمیشد بایکی ازخونواده خودم حرف میزدم _الو لیلی چرا حرف نمیزنی چیزی شده ابجی؟؟ نمیتونستم حرف بزنم انقدر دلم شکسته بود که قلبم به شدت درد میکرد امیرمهدی چند بارصدام کردواخر با صدایی که ازته چاه درمیومد سلام کردم _سلام داداش خوبم _پس چرا صدات گرفته؟چیزی شده.بامص...

ادامه مطلب

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت سی و دوم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت سی و دوم

آنچه گذشت: قسمت سی و یکم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت سی و دوم” …سینی جوشونده هارو روی تخت گذاشت و از اتاق بیرون رفت حتی حال بلند شدنو خوردنشونو نداشتم از همه بدتر عرق سردی بود که روی بدنم نشسته بود حالم خیلی بد بود دلم میخواست خودموبچه باهم میمردیم وازین زندگی راحت میشدیم خودمو باسختی تکرن دادم ویکی ازلیواناروبرداشتم جوشونده هم مزه ی زهرمارمیدادوباعث شد حالت تهوع شدیدی بگریم خواستم ازجام بلند شم اما درد لعنتی نمیذاشت حرکت کنم میترسیدم حالم همون...

ادامه مطلب

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت سی و یکم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت سی و یکم

آنچه گذشت: قسمت سی ام رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت سی و یکم” …سرم به شدت درد گرفته بود اصلا ادمی نبودم که اهل گریه های زیادوخالی کردن خودم باشم بیشترمواقع هرحرصی که میخوردم ،غمیکه داشتم.میریختم توخودم تا یه روزی منفجر میشدم وکنترل خودم دستم نبود اونروزم حرفی نزدم ذسرم به شدت درد گرفته بود صدای بازوبسته شدن در اتاق بغل نشون میداد مصطفی هم به اون اتاق رفت وخوابید شبیه هر چیزی بودیم جز زنوشوهر انگاری ختی همدیگروهم نمیشناختیم گاهی اوقات...

ادامه مطلب

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت سی ام

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت سی ام

آنچه گذشت: قسمت بیستم و نهم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت سی ام” …اینجورخونه ها رو با این سروشکل فقط تو فیلما دیده بودم ،بس حیاط خونه نزدیک به سیصد متر فضا داشت که وسط اون یه استخراب بزرگ ودورتادورشو درختای زیبا وتزیینی پرکرده بودن دورهرکدوم ازباغچه ها هم پرازگلهای سرخ وزرد بود که جلوه ی حیاطودوبرابرمیکرد سمت چپ حیاطم یه تاب بزرگ سفید با یه دست میزروصندلی سفید قرارداشت وسمت راستش یه گلخانه ی شیشه ای بود که انواع واقسام گلها توش دیده ...

ادامه مطلب

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت بیست و نهم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت بیست و نهم

آنچه گذشت: قسمت بیستم و هشتم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت بیست و نهم” …این توبودی که تموم زندگی با رفیقات بودی وتومغازه فکرکردی اینطوری پولدارشدن هنره توزندگیتو قربانی پولدارشدن کردی _من دوستت داشتم هنوزم دارم اما اگه پاتو کجبزاری من مبدونم وتو حالا هم اگه دلت نمیخواد بابات برشکست شه پاشو ساکتوجمع کن بریم زاتاق بیرون رفت وتنها شدم حتی یه درصدم دوست نداشتم وبه اون زندگی برگردم اونم زمانی که مراسم هفت برادرم هنوز تموم نشده بودوداغ عزاش ت...

ادامه مطلب

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت بیست و هشتم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت بیست و هشتم

آنچه گذشت: قسمت بیستم و هفتم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت بیست و هشتم” …اومد سمت من و گفت: _شما لیلی خانمید؟ _بله شما دوست امیرعباس بودین؟ _بله خبرشهادتشو مااوردیم من شما رویادمه پرستار بیمارستان بودین وقتی امیرعباس زخمی شد _بله درسته یادم اومد شما همراهش بودین.میشه بگین چه اتفاقی براش افتاده _من ندیدمش اخرین لحظه اما قبل شهادتش خیلی هیجان زده بود من فقظ میدیدم داره میدوه سمت فرمانده عملیات تاخبری وبهش بده اما دیگه.برنگشت هنوزم بقیه.نمید...

ادامه مطلب

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت بیست و هفتم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت بیست و هفتم

آنچه گذشت: قسمت بیستم و ششم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت بیست و هفتم” …خیلی خوش شانس بودم که محمد شوهر فریبا رودیدم از رنگ وروی پریده ی من فهمید اتفاقی افتاده وماشین وجلوی پام نگه داشت _چی شده لیلی خانم ؟ _مصطفی هنوز نیومده؟دلم شور میزنه شما ازش خبر ندارین _من اخرین بار نیم ساعت پیش تومخابرات دیدمش _مخابرات فریبا_چی شده لیلی چرا توکوچه وایسادی محمد_اقا مصطفی نیومده نگرانه فریبا خودشو نزدیک کردودرگوشم گفت _توهمونی که دوستش نداری پس این پر...

ادامه مطلب