خانه » کتاب و رمان (برگه 3)

کتاب و رمان

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت چهلم

آنچه گذشت: قسمت سی و نهم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت چهلم” …همه حال وروزشون بد بود انگاری هیچ کس نمیفهمید دورش چی میگذره بالاخره قداهای دوروبرمون کم شد معلوم بود هرطور شده مصطفی رودور کردن.بعد ازتموم شدن صدا ها علی ازجابلند شدوبدون اینکه نگاهی به بقیه بکنه زیرلب خداحافظی کردورفت میدونستم خیلی ناراحته حسابی نگرانش شدم اگر سکته میکرد ...

ادامه مطلب »

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت سی و نهم

آنچه گذشت: قسمت سی و هشتم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت سی و نهم” …چشماشو ازفرط خشم درشتر کردوبایه حرکت منو پرت کرداونطرف تروگفت _وقتی ابروی تو و اون پسره ی جانمازاب کشیده روبردم میفهمی که ازین غلطا نکنی فکرم نکن طلاقت میدم انقدر معطلت میکنم تا موهاتم رنگ دندونات بشه رفت به سمت کمدوچادرمو به سمتم پرت کردوگفت _بپوش ...

ادامه مطلب »

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت سی و هشتم

آنچه گذشت: قسمت سی و هفتم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت سی و هشتم” …زیر لب گفتم یا خدا وبه سمتش برگشتم چشماش مثله همبشه جدی وپرازغضب …هیچ توضیحی براش نداشتم سرموانداختم پایین و حرف نزدم دستشو محکم دور بازوم احاطه کردو آروم گفت : _فیلت یاد پندوستان کرده هان؟؟خجالت نمیکشی! میخوای یه دادبزنم کل محلتون بفهمن چه قدربی ابرویی ...

ادامه مطلب »

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت سی و هفتم

آنچه گذشت: قسمت سی و ششم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت سی و هفتم” …ازحام بلندشدم وبذون اینکه منتظر جواب مامان باشم با غصبانیت به سمت دررفتم هیچکس منو ذرک نمیکرد انگار همه اززن توقع داشتن زندگیشو بسازه نگه داره بسوزه من نمیفهمیدم این وسط مرد پس چیکارست یا اینکه توزندگی ای که محبت نیس احتراما شکسته چجوری،باید عشق ورزید ...

ادامه مطلب »

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت سی و ششم

آنچه گذشت: قسمت سی و پنجم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت سی و ششم” …منیژه خانم که از درون داشت منفجر می شد نگاه پرازنفرتشو اول به من دوخت وبعدروبه مصطفی گفت _بیا هزارباربهت گفتم.زیاده روی نکن خب حاج اقا حق داره درشت بارمون کنه دیگه خودت پاشو جلو همه از زنت معذرت بخواه بزار حاج اقا بفهمه که عوض ...

ادامه مطلب »

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت سی و پنجم

آنچه گذشت: قسمت سی و چهارم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت سی و پنجم” …بدون اینکه چادروکفشمو درارم روی زمین نشستم وسرموبین دستام گرفتم امیرمهدی_نگرا نباش من سربسته قضیه روگفتم البته بابا همینطوریشم خون خونشو میخورد ولی حالا قرارشده شاموزود بخوریم وبریم اونجا _نمیخواستم بفهمن امیر.حالا چیکارکنم _لیلی شتر سواری که دولا دولا نمیشه پسره راهت نداده.غلط کرده وقتی طلاق ...

ادامه مطلب »

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت سی و چهارم

آنچه گذشت: قسمت سی و سوم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت سی و چهارم” …هیچی نشده اومده بودن دنبالم ازترسم چشم چرخوندم دنبال ماشین نحسش اما مثله اینکه نبود ومهری تنها اومده بود خیالم که راحت شد به ظرف مزارامیرعباس به راه افتادم وسعی کردم نسبت به مهری کاملا بی تفاوت باشم ازدورمیدیدم شونه هاش داره میلرزه اما به روی ...

ادامه مطلب »

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت سی و سوم

آنچه گذشت: قسمت سی و دوم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت سی و سوم” …چند بار پشت هم بوق خوردوبرداشت _بله بفرمایید _الوامیر… _سلام لیلی جان تویی؟خوبی ابجی بچت خوبه؟ بغض راه گلوموبست باورم نمیشد بایکی ازخونواده خودم حرف میزدم _الو لیلی چرا حرف نمیزنی چیزی شده ابجی؟؟ نمیتونستم حرف بزنم انقدر دلم شکسته بود که قلبم به شدت درد ...

ادامه مطلب »

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت سی و دوم

آنچه گذشت: قسمت سی و یکم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت سی و دوم” …سینی جوشونده هارو روی تخت گذاشت و از اتاق بیرون رفت حتی حال بلند شدنو خوردنشونو نداشتم از همه بدتر عرق سردی بود که روی بدنم نشسته بود حالم خیلی بد بود دلم میخواست خودموبچه باهم میمردیم وازین زندگی راحت میشدیم خودمو باسختی تکرن دادم ویکی ...

ادامه مطلب »

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت سی و یکم

آنچه گذشت: قسمت سی ام رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت سی و یکم” …سرم به شدت درد گرفته بود اصلا ادمی نبودم که اهل گریه های زیادوخالی کردن خودم باشم بیشترمواقع هرحرصی که میخوردم ،غمیکه داشتم.میریختم توخودم تا یه روزی منفجر میشدم وکنترل خودم دستم نبود اونروزم حرفی نزدم ذسرم به شدت درد گرفته بود صدای بازوبسته شدن در اتاق ...

ادامه مطلب »