کتاب و رمان

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت بیست و چهارم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت بیست و چهارم

آنچه گذشت: قسمت بیستم و سوم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت بیست و چهارم”…اما نه من يادم نرفته بود هنوزم دلم هواشو ميکود هواي روزهاي بودنشو شيطونيهاش هواي محبت وهواي هرچيزي که تو وجود مصطفي نبود کاش نميرفتي علي _کي گفت بياي اينجا باصداي مصطفي درجا خشکم زد ازکجا فهميده بوداومدم خداعالمه بدون اينکه نگاهش کنم بلند شدم _کي گفت بياي اينجا من چجوري حاليت کنم الان زن مني نه اين…استغفرالله..چرا حرف نميزني حالا _من اومده بودم …اومده بودم خداح...

ادامه مطلب

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت بیست و سوم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت بیست و سوم

آنچه گذشت: قسمت بیستم و دوم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت بیست و سوم”…وسرشو ازلاي در کردتواتاقوبا چشماش دنبالم گشت _دلت هواي مادربزرگتوکرده روتخت چوبيش نشستي؟؟ جوابشو ندادموسرموپايين انداختم _ببخشيد باهات بد حرف زدم دست خودم نبود ديدي بالاخره اومد ليلي خانم ديدي توواقعا مسکني براش سرتوبلند کن بهش لبخند بزن اونم بيادوبغلت کنه اينجوري ميشه به اشتي شيرين سرموبلند کردم هردولبخند زديم تپش قلبم بالارفت دلم ميخواست زودتر بيادوبرم تواغوشش _حالا پاش...

ادامه مطلب

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت بیست و دوم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت بیست و دوم

آنچه گذشت: قسمت بیستم و یکم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت بیست و دوم”…با اکراه به جمع مهمونا برگشتم اولين نفري که به سمتم اومد مهري بود که دستپاچه خودشو بهم رسوند _مصطفي چي ميگه ليلي ميگه امير غباس ميخواد برگرده دوباره؟اره واي خدايا به اين چي ميگفتم اگه ميفهميد اميرعباس بدون توجه بهش دوباره بارسفر و بست سکوت کردمو سرمو پايين انداختم خودش تا اخر داستانو خوندوبا چشمايي پراز اشک ازم دور شد معلوم نبود شب عزاست ياعروسي البته حقمون بود که ...

ادامه مطلب

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت بیست و یکم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت بیست و یکم

آنچه گذشت: قسمت بیستم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت بیست و یکم”…صداي بهم خوردن قابلمه ها وبوي نم حياط از خواب بيدارم کرد ازجام بلند شدموازتوي تخت خواب نگاهي به بيرون انداختم پر ازرفت وامد بودوهياهو مصطفي هم توحياط درحال کمک کردن وچيدن وسايل من توکاميون بود قراربود امشب اسباب ها به تهران بروندوخودما پس فردا بريم. روسريموسرم کردمو از اتاق بيرون رفتم مهري هم اومده بودوروي سفره عقد مشغول کاراي باقيماندش بود باديدن من لبخندي غمگين زدوسلام...

ادامه مطلب

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت نوزدهم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت نوزدهم

آنچه گذشت: قسمت هجدهم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت نوزدهم”…نميدونم چه مرگم شده بود که صداي کشيده شدن لاستيک يه ماشين توگوشم پيچيد اول فکرکردم اول فکرکردم حتما ماشين به خودم زده واين روحمه که شاهماجراس اما بعد باديدن چشماي نگران مصطفي تازه قضيه روفهميدم _ليلي خانم چي شده حالت خوبه؟ بازم چشمام سياهي رفت فهميدم داره بادستاش بلندم ميکنه اما توانايي مقاومت نداشتم براي اولين بار ماشينش فرشته نجاتم شد سرموبه پشتي صندلي تکيه دادمو چشماموبس...

ادامه مطلب

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت هجدهم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت هجدهم

آنچه گذشت: قسمت هفدهم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت هجدهم”…_سلام ليلي جان _اا سلام مامان صبح بخير _مامان امروز نري بيمارستانا ميدوني که امشب مهمون داريم _مهمون؟؟ _وا دختر اره مصطفي ومهري تازه مادرشم ازتهران اومده حرف مامان مثله پتک خورد توسرم اصلا حواسم نبود راست ميگفت بابا گفت براي فردا شب ميان واي خدا چرا من فکر کردم اخرهفتست با نگراني به مامان خيره شدم تمام حرف دلمو خوند سرشو تکون دادودروبست رختخوابوروي زمين رها کردم ورفتم جلو اينه...

ادامه مطلب

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت هفدهم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت هفدهم

آنچه گذشت: قسمت شانزدهم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت هفدهم”مامان بازگريه کردوادامه نداد نميدونم چه اصراري بود که همه ميخواستن منو شوهربدن اعصابم خورد شده بود معني حرفاشونو نميفهميدم قراردادن يه نفرجاي علي برام غيرممکن بود اما به خاطر مادرسکوت کردم ووارد خونه شدم. خونه هم ديگه عطرقديم نداشت برام همه چيز سرجاش بود فقط علي نبود علي اي که همه ي دنياي من بود همه ي دلخوشي من همه ي عطر شمعدوني هاي دور حوض همه ي بوي نم صبح هاي باغ همه شلوغي هاي نذري...

ادامه مطلب

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت شانزدهم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت شانزدهم

آنچه گذشت: قسمت پانزدهم رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت شانزدهم”…انگارنبودن سرختم وتشيبعش بدجوري رودلم سنگيني ميکرد راه برگشتمونم توسکوت بود …………………… بعد ازمراسم هفت هم خونه ما وهم خونه علي خالي ازمهمون شد بارفتن مهمونا وخلوت شدن خونه تازه تنهايي روحس کردم ديگه صبحا بايد به اميد کي بلند ميشدم شبا بايد باياد کي ميخوابيدم ..به خاطر کي بي صبرانه منتظر اخرهفته ها ميشدم …جمعه ها کناو کي….ازهمه چي محروم بودم ازياد عشق کودکيمم محروم بودم …کار...

ادامه مطلب

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت پانزدهم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت پانزدهم

آنچه گذشت: قسمت چهاردهمرمان عاشقانه منفی عشق “قسمت پانزدهم”…_اقاتون جبهه ان _بله وبعد هم بدون هيچ حرکتي به ته باغ رفت يه جوايي انگارعصاقورت داده بود خدايي مهري خيلي فرق داشت مهري اجتماعي بود اما مصطفي هريه ساعت يه کلمه اي حرف ميزد اخرشب بالاخره مهمانهارفتن ومنم بااينکه خسته بودم مشغول دوختن مليله هاي تشک شدم …………………………………………… واي اين صداي استاد استاد بچه ها بد جورسرموبه درد اورده.بود اصلا حوصله همهمه کلاس ونداشتم باحال نزاوم از...

ادامه مطلب

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت چهاردهم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت چهاردهم

آنچه گذشت: قسمت سیزدهمرمان عاشقانه منفی عشق “قسمت چهاردهم”…هه خب معلومه سوال مزخرفي بود نگاهموبه ساعت دوختم دونصفه شب بود چشمانم کم کم داشت گرم خواب ميشد که صداي پاي يه نفردرباغ کوچيک بيدارم کرد…چشمانم رابازکردم سايه اي روي ديوار بود زيرلب صلوات فرستادم ازترس قدرت بلند شدن نداشتم وپتورو تودستم سفت فشار ميدادم خدايا اين چي بود اميرعباس ميگفت باغ جن داره ها اما هميشه ميگفت شوخيه نکنه واقعي باشه سوره ناس ودوبارخوندم اما سايه هنوز...

ادامه مطلب