کتاب و رمان

تصمیم های جدی را بگذار برای ساعت ۲ شب | داستان کوتاه

تصمیم های جدی را بگذار برای ساعت ۲ شب | داستان کوتاه

تصمیم های جدی را بگذار برای ساعت ۲ شب | داستان کوتاه خواندن کتاب و داستان ما را از هوش و ذکاوت بیشتری برخوردار می کند و معلومات زیادی از داستان خواندن یاد می گیریم که باعث می شود در جامعه فردی موفق باشیم. در این بخش از مجله اولی ها یک داستان کوتاه را برای شما عزیزان بازخوانی می کنیم. امیدواریم که مورد پسندتان واقع شود. ساعت ۲ شب تصمیم های جدی را بگذار برای ساعت ۲ شب! یه روز یکی بهم گفت هیچوقت بعد از ساعت 2 شب تصمیم نگیر، فقط بخوابR...

ادامه مطلب

داستان کوتاه بازگشت

داستان کوتاه بازگشت

داستان کوتاه بازگشت داستان کوتاه بازگشت در سال ۱۹۶۱ ۲۳ ساله بودم و برای این که معلم مدرسه زبان و ادبیات شوم درس می خواندم. فصل بهار بود و صبح خیلی خیلی زود در اتاقم مشغول مطالعه بودم. خانه ما تنها ساختمان آپارتمانی در آن حوالی بود و ما در طبقه ششم آن زندگی می کردیم. یه جورایی احساس تنبلی داشتم و هر چند وقت یک بار از پنجره خیابان های بیرون را تماشا می کردم و کمی آن طرف تر از پیاده رو باغ آراسته “دون سزارو” که خانه اش در گوشه زمینش قرار دا...

ادامه مطلب

داستان کوتاه آقای سبیل

داستان کوتاه آقای سبیل

داستان کوتاه آقای سبیل داستان کوتاه آقای سبیل آقای اسپاتز در حالی که سرش را تکان می داد نگاهی متفکرانه به ساعتش انداخت. خودکار را از جیب پیراهنش درآورد و به تخته رسمی که در دستش بود می کوبید. بسیار خب آقای جنکینز به نظر می رسد دوباره دیر کرده اید. چشم هایمان برای لحظه ای به یکدیگر دوخته شد. سپس سرم را پایین انداخته و به کفش های ۱۰ دلاری ام نگاه کردم تا بگویم: بله دوباره دیر کردم. عذرخواهی کردم و از او خواستم شرایطم را درک کند. صورتم را هنگام اص...

ادامه مطلب

راپانا، کتابخانه خیابانی در بلغارستان

راپانا، کتابخانه خیابانی در بلغارستان

راپانا، کتابخانه خیابانی در بلغارستان راپانا نخستین کتابخانه خیابانی در وارنا بلغارستان است که توسط گروهی از طراحان و معماران ساخته شده است. نسل امروزی بیشتر درگیر فضای دیجیتال هستند و کتاب جایگاهش را در دنیای تکنولوژی از دست داده است. گروهی از طراحان و مهندسین تصمیم گرفته اند برای این مشکل راه حلی پیدا کنند. وارنا یکی از شهرهای ساحلی بلغارستان است و به همین دلیل شکل کتابخانه به شکل صدف حلزون دریایی طراحی شده است. در واقع ظاهر کتابخان...

ادامه مطلب

داستان کوتاه پشیمانی

داستان کوتاه پشیمانی

داستان کوتاه پشیمانی مامزل اورلی هیکلی قوی، گونه های گلگون، موهای قهوه ای مایل به خاکستری و چشم های خاصی داشت. او هنگام کشاورزی کلاه مردانه، هنگام سرما اوورکت ارتشی آبی کهنه و گاهی اوقات بوت می پوشید. مامزل اورلی هرگز به ازدواج فکر نکرده بود. هرگز عاشق نشده بود. در سن ۲۰ سالگی یک پیشنهاد ازدواج داشت ولی بی درنگ آن را رد کرد و اکنون که در سن ۵۰ سالگی است از این کار خود احساس هچ پشیمانی ندارد. او در این دنیا کاملا تنها بود. به جز سگش ...

ادامه مطلب

داستان کوتاه مرد نابینا

داستان کوتاه مرد نابینا

داستان کوتاه مرد نابینا مردی با یک جعبه کوچک قرمز به آرامی از خیابان رد می شد. کلاه حصیری قدیمی و لباس های مندرس او نشان می داد که گویی چندی پیش بر او باران باریده و اکنون زیر آفتاب خشک شده است. پیر نبود اما به نظر عاجز و ناتوان می آمد. او در آفتاب راه می رفت. در پیاده رو آسفالت داغ. آن طرف خیابان درخت هایی بود که سایه دلنشینی روی زمین انداخته بودند. مردم آن طرف خیابان راه می رفتند. اما آن مرد این را نمی دانست چون نابینا بود و به علاو...

ادامه مطلب

داستان کوتاه بازگشت به بهشت

داستان کوتاه بازگشت به بهشت

داستان کوتاه بازگشت به بهشت لیزا به دریای کارائیب خیره شده بود و نسیم خنکی را روی گونه هایش احساس می کرد. چشم هایش را بسته بود و گرمای شن های لب ساحل را لا به لای انگشت های پایش احساس می کرد. زیبایی آن جا فراتر از چیزی بود که در تصور بگنجد اما باز هم نمی توانست غصه خاطره ای که آخرین بار همین جا گذرانده بود را تسکین دهد. سه سال پیش همین جا درست در همین نقطه با جیمز ازدواج کرده بود. لیزا با لباس سفید و گل های رز کوچکی که لا به لای موها...

ادامه مطلب

داستان کوتاه مزرعه اجاره ای

داستان کوتاه مزرعه اجاره ای

داستان کوتاه مزرعه اجاره ای آن زوج جوان مثل بقیه همسایه هاشروع کردند به کار کردن روی زمین.آن ها هم می خواستند بودجه خانوارشان را با پرورش میوه ها و سبزیجات افزایش دهند اما برای شروع ترس داشتند. در بهار آن سال پسرشان آن ها را ترک کرده بود و تنها شده بودند. دیگر از گشت زدن دور خانه خسته شده بودند و دنبال یک راه مفید و سازنده برای پر کردن اوقاتشان بودند. پس از مدت ها جستجو با اشتیاق و جدیت تمام کارشان را شروع کردند. ابتدا PH خاک را چک ...

ادامه مطلب

داستان کوتاه دیدبان اثر چارلز دیکنز – قسمت دوم

داستان کوتاه دیدبان اثر چارلز دیکنز – قسمت دوم

داستان کوتاه دیدبان اثر چارلز دیکنز – قسمت دوم برای مطالعه قسمت اول اینجا را کلیک کنید. یک شب مهتابی که اینجا نشسته بودم صدای فریادی شنیدم “آهای اون پایین هستید؟” از جا بلند شدم و به بیرون نگاهی انداختم. دیدم یک نفر کنار چراغ قرمز ایستاده و دست هایش را برایم تکان می داد. صدای فریاد خشن و خفه ای داشت و فریاد می زد “مراقب باش” دوباره تکرار کرد “آهای اون پایین هستید؟ مراقب باش. بلند شدم و با چراغ قوه سمت او رفتم. چه شده؟ اونجا چه اتف...

ادامه مطلب

داستان کوتاه دیدبان اثر چارلز دیکنز – قسمت اول

داستان کوتاه دیدبان اثر چارلز دیکنز – قسمت اول

داستان کوتاه دیدبان اثر چارلز دیکنز – قسمت اول آهای! اون پایین هستید؟! وقتی شنید کسی صدایش می زند در چارچوب در ایستاده بود و پرچمی که دستش داشت به دور تیرک پیچیده بود. زمین صدا را منعکس می کرد و او نمی توانست درست تشخیص دهد که صدا از کدام طرف می آید. به جای این که بالا را نگاه کند به پایین نگاهی انداخت. نکته قابل توجهی در رفتار عجیبش وجود داشت، نمی توانستم دقیق بفهمم چه چیزی بود اما آنقدر قابل توجه بود که نظر من را به خودش جل...

ادامه مطلب