کتاب و رمان

گلچینی از کتاب طوبای محبت مرحوم میرزا اسماعیل دولابی

گلچینی از کتاب طوبای محبت مرحوم میرزا اسماعیل دولابی

گلچینی از کتاب طوبای محبت مرحوم میرزا اسماعیل دولابی به گزارش اولی ها: مرحوم محمداسماعیل دولابی معروف به میرزا اسماعیل دولابی، عارف سالکی است که روز به روز بر تعداد شیفتگان کلامش افزوده می شود. دیدگاه ها و سلوک عرفانی وی گذشته از همه مفاهیم عرفان اسلامی دیدگاه هایی نو دارد، روش ها و آداب توصیه شده توسط وی ساده است. خواندن طوبای محبت او در این روزها بیش از هر زمان دیگری بر دل می نشیند.گلچینی از کتاب طوبای محبت مرحوم میرزا اسماعیل دولابیج...

ادامه مطلب

واسه آدمی که دلخوشی نداره روزهای هفته چه فرقی میکنه؟ | داستان کوتاه

واسه آدمی که دلخوشی نداره روزهای هفته چه فرقی میکنه؟ | داستان کوتاه

واسه آدمی که دلخوشی نداره روزهای هفته چه فرقی میکنه؟ | داستان کوتاه خواندن کتاب و داستان ما را از هوش و ذکاوت بیشتری برخوردار می کند و معلومات زیادی از داستان خواندن یاد می گیریم که باعث می شود در جامعه فردی موفق باشیم. در این بخش از مجله اولی ها یک داستان کوتاه را برای شما عزیزان بازخوانی می کنیم. امیدواریم که مورد پسندتان واقع شود. روزهای هفته واسه آدمی که دلخوشی نداره روزهای هفته چه فرقی میکنه؟ فقط میگذرونه که تموم بشه،وقت کُشی میکن...

ادامه مطلب

خانه اجاره ای | داستان کوتاه

خانه اجاره ای | داستان کوتاه

خانه اجاره ای | داستان کوتاه خواندن کتاب و داستان ما را از هوش و ذکاوت بیشتری برخوردار می کند و معلومات زیادی از داستان خواندن یاد می گیریم که باعث می شود در جامعه فردی موفق باشیم. در این بخش از مجله اولی ها یک داستان کوتاه را برای شما عزیزان بازخوانی می کنیم. امیدواریم که مورد پسندتان واقع شود. خانه اجاره ای خانه اجاره ای… هیچوقت از خونه اجاره اى خوشم نمیومد درسته که میتونى توش یه مدت کوتاهى زندگى کنى، آرامش داشته باشى و یه گوشه اى ازش ...

ادامه مطلب

تصمیم های جدی را بگذار برای ساعت ۲ شب | داستان کوتاه

تصمیم های جدی را بگذار برای ساعت ۲ شب | داستان کوتاه

تصمیم های جدی را بگذار برای ساعت ۲ شب | داستان کوتاه خواندن کتاب و داستان ما را از هوش و ذکاوت بیشتری برخوردار می کند و معلومات زیادی از داستان خواندن یاد می گیریم که باعث می شود در جامعه فردی موفق باشیم. در این بخش از مجله اولی ها یک داستان کوتاه را برای شما عزیزان بازخوانی می کنیم. امیدواریم که مورد پسندتان واقع شود.ساعت ۲ شب تصمیم های جدی را بگذار برای ساعت ۲ شب! یه روز یکی بهم گفت هیچوقت بعد از ساعت 2 شب تصمیم نگیر، فقط بخوابR...

ادامه مطلب

داستان کوتاه بازگشت

داستان کوتاه بازگشت

داستان کوتاه بازگشت داستان کوتاه بازگشت در سال ۱۹۶۱ ۲۳ ساله بودم و برای این که معلم مدرسه زبان و ادبیات شوم درس می خواندم. فصل بهار بود و صبح خیلی خیلی زود در اتاقم مشغول مطالعه بودم. خانه ما تنها ساختمان آپارتمانی در آن حوالی بود و ما در طبقه ششم آن زندگی می کردیم. یه جورایی احساس تنبلی داشتم و هر چند وقت یک بار از پنجره خیابان های بیرون را تماشا می کردم و کمی آن طرف تر از پیاده رو باغ آراسته “دون سزارو” که خانه اش در گوشه زمینش قرار دا...

ادامه مطلب

داستان کوتاه آقای سبیل

داستان کوتاه آقای سبیل

داستان کوتاه آقای سبیل داستان کوتاه آقای سبیل آقای اسپاتز در حالی که سرش را تکان می داد نگاهی متفکرانه به ساعتش انداخت. خودکار را از جیب پیراهنش درآورد و به تخته رسمی که در دستش بود می کوبید. بسیار خب آقای جنکینز به نظر می رسد دوباره دیر کرده اید. چشم هایمان برای لحظه ای به یکدیگر دوخته شد. سپس سرم را پایین انداخته و به کفش های ۱۰ دلاری ام نگاه کردم تا بگویم: بله دوباره دیر کردم. عذرخواهی کردم و از او خواستم شرایطم را درک کند. صورتم را هنگام اص...

ادامه مطلب

راپانا، کتابخانه خیابانی در بلغارستان

راپانا، کتابخانه خیابانی در بلغارستان

راپانا، کتابخانه خیابانی در بلغارستان راپانا نخستین کتابخانه خیابانی در وارنا بلغارستان است که توسط گروهی از طراحان و معماران ساخته شده است. نسل امروزی بیشتر درگیر فضای دیجیتال هستند و کتاب جایگاهش را در دنیای تکنولوژی از دست داده است. گروهی از طراحان و مهندسین تصمیم گرفته اند برای این مشکل راه حلی پیدا کنند.وارنا یکی از شهرهای ساحلی بلغارستان است و به همین دلیل شکل کتابخانه به شکل صدف حلزون دریایی طراحی شده است. در واقع ظاهر کتابخان...

ادامه مطلب

داستان کوتاه پشیمانی

داستان کوتاه پشیمانی

داستان کوتاه پشیمانیمامزل اورلی هیکلی قوی، گونه های گلگون، موهای قهوه ای مایل به خاکستری و چشم های خاصی داشت. او هنگام کشاورزی کلاه مردانه، هنگام سرما اوورکت ارتشی آبی کهنه و گاهی اوقات بوت می پوشید. مامزل اورلی هرگز به ازدواج فکر نکرده بود. هرگز عاشق نشده بود. در سن ۲۰ سالگی یک پیشنهاد ازدواج داشت ولی بی درنگ آن را رد کرد و اکنون که در سن ۵۰ سالگی است از این کار خود احساس هچ پشیمانی ندارد. او در این دنیا کاملا تنها بود. به جز سگش ...

ادامه مطلب

داستان کوتاه مرد نابینا

داستان کوتاه مرد نابینا

داستان کوتاه مرد نابینامردی با یک جعبه کوچک قرمز به آرامی از خیابان رد می شد. کلاه حصیری قدیمی و لباس های مندرس او نشان می داد که گویی چندی پیش بر او باران باریده و اکنون زیر آفتاب خشک شده است. پیر نبود اما به نظر عاجز و ناتوان می آمد. او در آفتاب راه می رفت. در پیاده رو آسفالت داغ. آن طرف خیابان درخت هایی بود که سایه دلنشینی روی زمین انداخته بودند. مردم آن طرف خیابان راه می رفتند. اما آن مرد این را نمی دانست چون نابینا بود و به علاو...

ادامه مطلب

داستان کوتاه بازگشت به بهشت

داستان کوتاه بازگشت به بهشت

داستان کوتاه بازگشت به بهشتلیزا به دریای کارائیب خیره شده بود و نسیم خنکی را روی گونه هایش احساس می کرد. چشم هایش را بسته بود و گرمای شن های لب ساحل را لا به لای انگشت های پایش احساس می کرد. زیبایی آن جا فراتر از چیزی بود که در تصور بگنجد اما باز هم نمی توانست غصه خاطره ای که آخرین بار همین جا گذرانده بود را تسکین دهد. سه سال پیش همین جا درست در همین نقطه با جیمز ازدواج کرده بود. لیزا با لباس سفید و گل های رز کوچکی که لا به لای موها...

ادامه مطلب