https://avaliha.ir

اولی ها کتاب و رمانواسه آدمی که دلخوشی نداره روزهای هفته چه فرقی میکنه؟ | داستان کوتاه
شناسه خبر :80143
دوشنبه, ۱۹ شهریور ۱۳۹۷
166 بازدید
پ

واسه آدمی که دلخوشی نداره روزهای هفته چه فرقی میکنه؟ | داستان کوتاه خواندن کتاب و داستان ما را از هوش و ذکاوت بیشتری برخوردار می کند و معلومات زیادی از داستان خواندن یاد می گیریم که باعث می شود در جامعه فردی موفق باشیم. در این بخش از مجله اولی ها یک داستان کوتاه […]


واسه آدمی که دلخوشی نداره روزهای هفته چه فرقی میکنه؟ | داستان کوتاه خواندن کتاب و داستان ما را از هوش و ذکاوت بیشتری برخوردار می کند و معلومات زیادی از داستان خواندن یاد می گیریم که باعث می شود در جامعه فردی موفق باشیم. در این بخش از مجله اولی ها یک داستان کوتاه را برای شما عزیزان بازخوانی می کنیم. امیدواریم که مورد پسندتان واقع شود.

روزهای هفته
روزهای هفته

واسه آدمی که دلخوشی نداره روزهای هفته چه فرقی میکنه؟ فقط میگذرونه که تموم بشه،وقت کُشی میکنه.

تا حالا به یه فوتبالیست،به یه ورزشکار که خسته شده و نمیتونه ادامه بده خوب نگاه کردی؟

اصلن دیگه نتیجه بازی مهم نیست واسش،فقط وقت کشی میکنه که بازی تموم بشه

دیگه حال جنگیدن و ادامه دادن نداره،

یجور رفعِ تکلیف شاید.

خیلی از آدمایی که اطرافت میبینی دارن وقت کشی میکنن نه زندگی.یجور رفع تکلیفِ نفس کشیدن،کنار اومدن با سرنوشت.

دوره راهنمایی یه همکلاسیِ خنگ داشتم که روز و تاریخ هیچ وقت یادش نمیموند.

معلم تاریخمون خیلی سخت گیر بود و اخلاق گندی داشت،چند جلسه یه بار بی هوا وسط کلاس میرفت بالای سر این دوستم و میپرسید بگو ببینم امروز چندمه؟

بنده خدا هول میکرد،هی اینورو نگاه کن اونورو نگاه کن اما از ترس معلم کسی جرات نمیکرد بهش برسونه!

معلممون یه خط کش چوبی داشت که بچه ها میگفتن تمام سه ماه تابستون میخوابونه توی روغن و میذاره جلوی پنجره تا آفتاب خوب بهش بتابه،

وقتی به پوست اصابت میکرد تمام تن آدم میسوخت.

هر چند جلسه یه بار این دوستم رو با این خط کش تنبیه میکرد.

انقدر خط کش خورده بود کفِ دستش که دیگه پوست کلفت شده بود و اصلن براش مهم نبود تاریخ رو یاد بگیره!

گذشت…چند سال بعد این دوستم رو اتفاقی توی خیابون دیدم

تا چشمم خورد بهش بدون سلام و علیک پرسیدم تو هنوز تاریخ روز و ماه رو یاد نگرفتی؟

بی معطلی گفت سیزده روز مونده تا بیست و ششم.

خندیدم و گفتم نکنه بیست و ششم چک داری؟

یه نفس عمیق کشید گفت چک؟ تو بگو سند، اصلن شناسنامه،من بیست و ششم متولد شدم، وقتی با اون لب های پدرسوخته و زبون قند و عسلش اعتراف کرد عاشقم شده من متولد شدم، آسمونِ اون شب شاهده، ماه و ستاره ها شاهدن، تا صبح زل زده بودم به کهکشون و داشتم تاریخ مال من شدنِ معشوقم رو رج میزدم، من رو چیکار به تقویم شما، تقویم من یه روز داره، بیست و ششم، باقیِ روزهارو با اون میسنجم، چک چیه، تو بگو سند، اصلن شناسنامه…یا نه…تاریخ تولد.

حالش خریدنی بود‌،

تو هوای آلوده ی شهر از ته دل نفس میکشید، زنده ی زنده.

میدونی آدم وقتی دلخوشی داشته باشه زندگی میکنه،اونوقته که روز و تاریخ و ساعت براش مهم میشن در غیر این صورت میشه وقت کُشی.

نوشته: علی سلطانی

پ
برچسب ها:
نظرات و تجربیات شما
نام:
ایمیل:
سایت شما:
* نظری شما:

قوانین ارسال نظر
قوانین ارسال نظر

لطفا از نوشتن با حروف لاتین (فینگلیش) خودداری نمایید.

از ارسال دیدگاه های نامرتبط با متن خبر،تکرار نظر دیگران،توهین به سایر کاربران و ارسال متن های طولانی خودداری نمایید.

لطفا نظرات بدون بی احترامی ، افترا و توهین به مسٔولان، اقلیت ها، قومیت ها و ... باشد و به طور کلی مغایرتی با اصول اخلاقی و قوانین کشور نداشته باشد.

در غیر این صورت < <دیوار خبر>>مطلب مورد نظر را رد یا بنا به تشخیص خود با ممیزی منتشر خواهد کرد.