×
اخبار اقصادی و فرهنگی اخبار بین المللی اخبار پزشکی اخبار تکنولوژی اخبار جامعه اخبار حوادث اخبار سیاست خارجی اخبار سیاسی اخبار علمی و آموزشی اخبار فرهنگی و هنری اخبار کنکور و دانشگاه اخبار گوناگون اخبار ورزشی تصاویر خبری تیتر روزنامه
دنیای بازیگران شعر و ترانه فرش و گلیم فرهنگ زندگی مناسبت ها در ایران و جهان هنر و هنرمند هنرهای دستی اخبار فرهنگی و هنری تاریخ و تمدن
اخبار پزشکی ایدز و انواع اعتیاد بهداشت بانوان بهداشت کودکان بیماری ها و راه درمان پیشگیری بهتر از درمان تغذیه سالم داروهای گیاهی و طب سنتی رژیم درمانی ورزش درمانی
تور مسافرتی دانستنی های سفر عجایب گردشگری مکان های تاریخی ایران مکان های تاریخی جهان مکان های تفریحی ایران مکان های تفریحی جهان مکان های زیارتی ایران و جهان
اس ام اس هاس جالب بازی های محلی تصاویر جذاب و دیدنی خواندنی دیدنی داستان های خواندنی دنیای بازیگران دنیای ضرب المثل شهر حکایت فال و طالع بینی کارت پستال و تصاویر متحرک کاریکاتور و تصاویر طنز مطالب طنز و خنده دار معما و تست هوش
تزئینات عقد و عروسی شستشو ، نظافت ، لکه گیری مهارت های زندگی نکات مهم آشپزی نگهداری مواد غذایی هنر در خانه متفرقه
اخبار مد و ستاره ها دکوراسیون و چیدمان طلا و جواهرات لباس و کیف و کفش مد و مدگرایی
آرایش صورت آرایش مو سلامت پوست سلامت مو لوازم آرایشی
برای زندگی بهتر تست روانشناسی روانشناسی زناشویی روانشناسی کودکان فرزندان و امتحانات مشاوره خانواده والدین موفق
دانستنی های قبل از ازدواج نامزدی ، عقد و بعد از ازدواج کوچه پس کوچه های تفاهم رازهای موفقیت دانستنی های جنسی بارداری و زایمان دوران سالمندی
بازیگران بزرگان و مشاهیر خوانندگان ورزشکاران
آموزش انواع غذاها آموزش شیرینی پزی انواع مربا و ترشیجات خواص مواد غذایی غذاهای رژیمی نکات مهم آشپزی نگهداری مواد غذایی
شعر و قصه کودکانه سرگرمی کودکان روانشناسی کودکان رفتار از کودکی تا نوجوانی دانستنی های نوزادان خلاقیت در کودکان تغذیه کودک تعلیم و تربیت بیماری های شایع کودکان بهداشت مادر کودک بچه های سالم
کتابخانه مذهبی زندگینامه بزرگان دینی داروخانه معنوی اوقات شرعی اعمال مستحبی اصول و فروع دین احکام دینی احادیث و سخنان بزرگان آرامش سبز متفرقه دینی
اخبار تکنولوژی اختراعات جدید ترفندهای اینترنتی ترفندهای کامپیوتری گرافیک دستی و کامپیوتری موبایل ، لپ تاپ ، تبلت متفرقه اینترنت و کامپیوتر
آیا می دانید ؟ اخبار علمی چرا ، زیرا و چگونه رشته های تحصیلی زندگینامه شعرا و دانشمندان گزارش های علمی گیاهان ، حیوانات و آکواریوم نوآوری و کشفیات علمی
اخبار ورزشی تاریخچه رشته های ورزشی درمان با ورزش زیبایی اندام نتایج مسابقات ورزشی ورزش عمومی ورزشکاران
بازار خودرو تصاویر وسایل نقلیه جدول قیمت خودرو دنیای خودرو
سوپر استارها عکس اجتماعی عکس بازیگران عکس حوادث عکس حیوانات عکس خوانندگان عکس طنز عکس عاشقانه عکس ورزشی
کلیپ اجتماعی کلیپ حوادث کلیپ حیوانات کلیپ خنده دار کلیپ سرگرمی کلیپ عاشقانه کلیپ هنرمندان
تعبیر خواب
اس ام اس خنده دار اس ام اس عاشقانه اس ام اس مناسبتي
آهنگ پیشواز ایرانسل آهنگ پیشواز رایتل آهنگ پیشواز همراه اول
خانه » کتاب و رمان » رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت چهارم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت چهارم

آنچه گذشت:قسمت سوم

رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت چهارم”

اشک در چشمای فاطمه جمع شد
-اگه جوابت منفی باشه علی دق میکنه من میشناسمش تو رو خدا لیلی بگو قضیه چیه
اروم ترشده بودم بازنگاهم وبه گنبد دوختم چشمانم رابستم وتوکل کردم فاطمه هنوز منتظر بود !!! لبخندی زدم وگفتم
_خیره
فاطمه.ازحا بلند شد ودرست روبه رویم زانو زد
_خیره؟؟؟؟؟؟؟؟؟
_اره خیره
_اونوقت توبه خاطرخیرمیخوای بگی نه
_کی گفته قراره بگم نه
فاطمه لبخندی ازسرشادی زدوگفت
_سکوتت منوترسوندخداروشکر که جوابت منفی نیس لیلی علی بدون توهیچه من میشناسمش
حرف فاطمه خوشحالم نکرد من عاشقانه.علی رودوست داشتم اما نمیدونم چرا ازحرفش خوشحال نشدم بدتر غمگین هم شدم این انصاف نبود من عاشق الان که روزموعودم رسیده روحیم این باشه کاش علی نمیرفت اما خوب شناختی ازش داشتم محال بودنره محال بود وقتی تصمیمی گرفته تغییرش بده علی پایبند عقاید وعواطفش بود وهیچ جوری نمیشد عوضش کرد

به خونه که رسیدم یه راست به اتاقم پناه بردم امیرعباس هم خونه بودوجلوی تلویزیون مشغول فکر کردن نمیدونستم بگم که خبر دارم یا نه.تصمیم گرفتم فعلا بی خیال بشم.تواتاق درازکشیدم وبه سقف خیره شدم تنها چیزی که جلوی چشمم دائم میدیدم چهره ولبخند علی بود یعنی کی میخواستن برن؟حتما بعد پنج شنبه که مراسم بله برونه!!!وای یعنی چند روزبیشتر نمونده تا روزموعود روز موعود من همیشه روزرسیدن به علی بود اما حالا شده بود رفتنش ودوری………واژه ی دوری روچند بار توذهنم بزرگ نوشتم واژه ای بود که ازین به بعد باید قبولش میکردم وهمراه همیشگیم بود شایدم خیری توکاربود وباعث میشد بااین دوری بیشتر عاشق باشیم
صدای زنگ در دوباره بلند شد حوصله بازکردن درونداشتم مادربه سمت درحیاط رفت ازپنجره اتاق که مشرف به دربود بیرون نگاه کردم زری خانم بود که سرش راپایین انداخته بودوگریه میکرد کنجکاو شدم بدونم چی بینشون میگذره کمی خودموبه پنجره نزدیکترکردم مادرهم با ناراحتی به زمین چشم دوخته بودواخرهم دروبست
سریع خودمو به پذیرایی رساندم مادر به محض داخل شدن با چهره ی برافروخته به سمت امیرعباس رفت
_چی گفتی به پسره؟
امبرعباس_من؟
_مادر_اره تو زری خانم اومده دم درمیگه قراره اخرهفته کنسل،علی یه کم مریض احواله کلی هم شرمندست وعذرخواهی میکنه من خودم امروزعلی،روتونونوایی دیدم چهارستون بدنش سالم بود مطمئنم زیرسرتوئه همه چی چی گفتی بهش
امیرعباس_علی خودش عاقل خودش تصمیم گرفته به من چه ربطی داره من فقط توجیحش کردم میدونستم خیلی مردونگی داره
مادر_مردونگی داره؟اسم روخواهرته پسربگو دلیلش چیه
_نمیشه مادر
توچرااینطوری میکنی اخه پسر.ولی تا من نفهمم دلیل این مسخره بازیاتون چیه ها دست ازسرت برنمیدارم امیرعباس حالا هی تفره بروازحرف،زدن
امیرعباس بالاخره کارخودشو کرده بود میدونستم باحرفایی که اون به علی زد علی تحت تاثیرقرار میگیره پس یعنی قرار نبود دیگه بیان؟اما این خواسته قلبی علی نبود علی باید میفهمید تودل من چیه باید میفهمید من مشکلی باجبهه رفتنش ندارم سریع به اتاق برگشتم وچادرم رابرداشتم میدونستم علی،برای نمازمغرب حتما میاید
مامان_کجا
_با فاطمه میرم مسجد
_باشه مادربه روش نیاری یه وقت قضیه روها

چادرموبرداشتم وبه سمت مسجد رفتم خانه علی خیلی نزدیک به مسجد بود زنگ درب روفشردم ومنظرماندم زری خانم جلوی درامد چشماش حسابی قرمز بودوبادیدنم اشکش بیشتر شد
_سلام زری خانم فاطمه هست
کمی بغض کردوگفت
_اره دخترم صبرکن صداش کنم
چند دقیقه ای منتظر ماندم تا فاطمه امد
_سلام بروحاضرشوبریم مسجد
_وا؟؟؟چرا؟
_بروانقدرسوال نکن توچرا چشمات قرمزه؟
فاطمه نگاهش را به زمین انداخت وگفت چیزی نیس با همین چادرمیام بریم.
دروبست وباهم به طرف مسجد رفتیم
_علی گفته دیگه.منو نمیخواد؟گریه شما هم برای اینه؟
_توازکجامیدونی؟مامان که میگفت به سمیه خانم گفتم علی مریضه!
_میدونم دیگه واسه همینم صدات کردم میشه بگی ازمسجد بیاد بیرون باهاش کار دارم
فاطمه کمی مردد شدوگفت
_میخوای حرف بزنی باهاش؟دروهمسایه ببینن چی؟
_برام مهم نیس میتونی اینکاروبکنی؟
فاطمه.لبخند زدوگفت :اره میتونم
به سمت مردونه رفت وبه پسربچه ی کوچکی گفت که علی راصدابزند منم به کوچه خلوتی رفتم ومنتظر ماندم خودمم ازاینهمه جرات خودم متعجب بودم منی که موقع سلام کردن به علی خیس عرق میشدم اونموقع شب تواون کوچه…………
دست وپام میلرزید حسابی استرس داشتم اما اگراینکارونمیکردن تا عمرداشتم مدیون خودم میشدم به قول امیرمهدی باید برای عشق جنگید مثله علی که برای عشقی که داشت به جنگ میرفت
صدای قدمهاشوشنیدم مثله همیشه سنگین وباوقار…

به سمتش برگشتم چشمای اونم پف کردوغمگین بود وطبق معمول بادیدنم نگاهش رابه زمین انداخت دستاش به شدت میلرزید درست مثله من اولین باربود که یه جا تنهای اّتنها بودیم
_علی اقا میشه یه سوالی ازتون بپرسم
باصدای گرفته اش گفت
_بله
_شما خودتون خواستید که پنج شنبه کنسل شه
نگاه نگرانشوبه صورتم دوخت وبه محض دیدن چشمهایم دوباره سرش راپایین انداخت ومن من کنان گفت
_بله خودم خواستم
_ازته دلتون؟
سکوت کرد انگارگیج بودوجوابی نداد لبهایش راکمی ترکردوکنارجدول نشست بدجورکلافه بودوتوفکر
چند قدم نزدیکش شدم وگفتم
من همه چیزومیدونم
وحشت زده ازجایش بلند شدوگفت
_چیرو؟
_جبهه رفتنتتونو
علی کمی نزدیکتر شد اولین باربود انقدرنزدیک من میایستاد بوی عطرخوشی مشامم راپرکرد با چشمایی که مثله چشمای فاطمه درشت وبرجسته بود بهم نگاه کردوباصدای لرزون گفت
_امیرعباس گفت!؟
سرم رابه نشانه منفی تکان دادم
_لیلی خانم راستش…
نذاشتم حرف بزنی انگشتموبه علامت هیس بالا بردم
وازکنارش رد شدم چند که قدمی دورشدم وایستادم وبدون برگشتن گفتم
_علی اقا من پای شما وایسادم تا اخرش گفتم اینوبدونین بقیه تصمیم باشما
منتظرشنیدن جواب یا دین عکی والعملش نشدم به سرعت ازکوچه دورشدم

به مسجد که رسیدم نماز تقریبا روبه اتمام بود اخرصف نشستم ومنتظر امدن فاظمه شدم قلبم هنوز میکوبیدودانه های درشت عرق ازبدنم سرازیربود فاطمه بعد ازتموم شدن نماز منو دیدوبه سمتم اومد
_حرف،زدی باهاش؟
_اره
_خب؟
_هیچی حرف زدم دیگه پاشو بریم خونه
_یعنی ربطی به من نداره وساکت شم
دقیقا منظورم همینه
ازمسجد بیرون امدیم علی جلوی درب منتظرامدن فاطمه بود بادیدن من دوباره سرش راپایبن انداخت وجلوترازما حرکت کرد بعد،ازجداشدن ازفاظمه وعلی به خانه برگشتم امیر مهدی وزهره هم اومده بودن به ان ها سلام کردمو به اتاقم پناه بردم حوصله جمع ومهمونی نداشتم اما چاره ای نبود تی شرتم که خیس عرق شده بود عوض کردم ودستی به موهام کشیدم صدای درواتاق بلندشد
بفرمایید
زهره وارد شدوبادیدنم لبخند زد
_سلام ؟چرا انقدرپریشونی؟
_نه خوبم
_شنیدم قضیه علی جدی شده شیطون داری عروس میشی
_نه معلوم نیس
زهره نگاهی به بیرون انداخت ودروبست
بیا بشین کارت دارم
کنار زهره نشستم وکنجکاوانه نگاهش کردم
_امیرعباس وامیرمهدی بد جور باهم پچ پچ میکردن انگاری دعوا بود چون چهره ی هردوشون سرخ وسفید میشد دوسه باری هم اسم علی روشنیدم توخبرداری چی شده
خودمو به اون راه زدمو گفتم
_نه ازکجا باید بدونم
_اخه مربوط به توبود مطمئنم
_درهرصورت من نمیدونم خبرندارم زهره جان
زهره ناامیدانه بلند شد،گفت
_پس بیا شام بخوریم
شام ودور هم خوردیم وبعد ازشام زهره وامیرمهدی رفتن انشب امیرمهدی وامیرعباس زیاد با هم همکلام نمیشدن وبه قول زهره معلوم بود بینشون بحث شده من وامیرمهدی بیشترشبیه هم بودیم چه ازلحاظ چهره وچه ازلحاظ اخلاق هردو ساکت واروم وانعطاف پذیر درست شبیه بابا اما امیرعباس فرق داشت تند خو وبی صبر بود ازنظرچهره هم شبیه مامان روشن وسفید روبود اما منو امیرمهدی هردوسبزه بودیم وموهای تیره ومجعدی داشتیم
برای همین من همیشه امیرمهدی ویه جوردیگه دوست داشتم وبرایم امین تربود

صبح با عجله بیدار شدم وصبحانه خورده نخورده ازدر بیرون رفتم زری خانم دوباره نفس نفس زنان به سمت خانه ما می امد
_سلام زری خانم
_سلام به روی ماه عروس گلم
چهره اش شادوبشاش بود وگو نه هایش بدجوری گل انداخته بودن ازهیجان زیادش خنده ام گرفت
_چیزی شده!
_نه مادر اومدم مامانتو ببینم توکه اصل کاری ودرجریانی اومدم به مامانت بگم علی حالش بهتر شده واگه میشه قرار پنج شنبه روبزاره سرجاش
ازخوشحالی بال دراوردم فهمیدم علی حرفمو قبول کرده
_خداروشکرکه علی اقا خوب شدن با اجازتون من برم خیلی دیرم شده
_بروقوربون قدوبالات برو
زری خانم جلوی دررفتنمو تماشا میکرد ازخوشحالی توپوست خودم نمیگنجیدم بالاخره همه چی قطعی بودومنوعلی بعد ازاینهمه انتظار بالاخره پنج شنبه به هم میرسیدیم وای خدایا شکرت شکرت که حاجتموبراورده کردی درحالی که قدم میزدم شروع کردم به بافتن رویاهام تصورزندگی باعلی بچه هامون وزندگی شیرینی که باهم داشتیم حتی یه لحظه هم ازاینهمه فکرشیرین بیرون نمیومدم توایستگاه اتوبوس نشستمو منتظرماندم سرمو به شیشه ی پشتی تکیه دادم ودوباره غرق رویاهام شدم بعد چند سال عاشقی وانتظار این لحظه برام شیرین ترین بود چه قدروصال با معشوق شیرینه ازفکرم یاد شعرای حافظ افتام(شب وصل است وطی شد نامه ی هجر)
_ابجی میشه کمکم کنید
صدا منوازرویابیرون اورد مرد جوانی روی ویلچیر نشسته بودومنتظر نگاهم میکرد
_من؟؟؟

ادامه دارد…

ادامه این رمان را فردا در سایت اولی ها بخش کتاب و رمان بخوانید…

دیدگاهتان را ثبت کنید

آدرس ایمیل شما منتشر نخواهد شدعلامتدارها لازمند *

*

كليه حقوق اين سایت متعلق به آژانس دیجیتال مارکتینگ نردبان مي باشد.