خانه » کتاب و رمان » رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت چهاردهم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت چهاردهم

آنچه گذشت: قسمت سیزدهم

رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت چهاردهم”

…هه خب معلومه سوال مزخرفی بود نگاهموبه ساعت دوختم دونصفه شب بود چشمانم کم کم داشت گرم خواب میشد که صدای پای یه نفردرباغ کوچیک بیدارم کرد…چشمانم رابازکردم سایه ای روی دیوار بود زیرلب صلوات فرستادم ازترس قدرت بلند شدن نداشتم وپتورو تودستم سفت فشار میدادم خدایا این چی بود امیرعباس میگفت باغ جن داره ها اما همیشه میگفت شوخیه نکنه واقعی باشه سوره ناس ودوبارخوندم اما سایه هنوز متحرک بودم ونزدیک تر میشد تصمیم گژفتم جیغ بزنم تابابااینا بیان اما ترسیدم تا اونابرسن دخلمو بیاره سایه حلو جلوتر اومد خدایا توجون هرکی دوست داری دورش کن بسم الله بسم الله
ناگهان سایه رنگ واقعیت گرفت وچهره ی امیرعباس جلوپنجره ظاهر شد حتما توهم بود انقدربهش فکرکردم دارم میبینمش دوسهّ بارزدم توگوش خودم اما نه واقعا خودش بود لباس خاکی رنگ جبهه وموهایی که کوتاه شده وای خدایا چشماش …چشماش کاسه ی حونه وروی گونه هاش پراشک مثله علی ازپنجره داخل شدزیرلب صداش کردم (امیرعباس)تابه من رسیدزانوانش خم شدنو شروع کرد به گریه منم همراهیش کردم دل منم بد جور خون بود قطره های داغ اشکش روی بازوانم سرمیخورد وای لیلی گن زدی گند……
سرشوبلند کردوبهم خیره شد باورم نمیشد امیرعباس قدوبد اخلاق من اینطوری شده وای فاطمه کجایی که ببینی به قول خودت شمر ذالجوشن داره برات اینطوری اشک میریزه..نگاهموبهش دوختم دلم کباب شدازغصش
_نذاشتی بگم………گفتم میره گفتم بزاربریم جلو نزاشتی امیر عباس نزاشتی…چراانقدردیراومدی چشمم به درخشک شدپسر
اشکاشوپاک کردوگفت
_پسره خوبه؟خوشبختش میکنه
_نمیدونم پسربدی نیس اما کی مثه تومیشد برا فاطمه ازیه جنس یه از کودکی ازیه جا
دستشوبه معنای سکوت بالاوردوارام به.سمت دررفت
_داغون شدم لیلی فکرنمیکردم انقدرسخت باشه دعاکن خدابهم صبربده اونجا طاقت نیاوردم گفتم برای اخرین بارببینمش وقتی تولباس عروس ازدوردیدمش………
بغض نذاشت ادامه بده.وازاتاق بیرون رفت منم روی تخت درازکشیدم وتاتونستم براش گریستم

ساعت ازیازده هم گذشته بود اما حال بلند شدن نداشتم افتاب صاف میزد توچشمم پتوروکشیدم ودوباره بخواب رفتم امروز جمعه بود پس طبق معمول ابگوشت ونهاردسته جمعی حتما مامان اینا ازدیدن امیرعباس ذوق زده هم شدن وکل فامیلودعوت کردن .صدای قدمهای سنگین زهره هم اومد حالا توشیش ماه بود اما شکمش ازحدمعمول بزرگتردروبازکردووارد شد
_سلام توهنوز خوابی ؟؟پاشو داداش گند دماغتم اومده ها
اروم به پهلوبرگشتم وگفتم
_توهم شانس اوردی وگرنه امیرمهدی هم میشد لنگه امیرعباس
_خدانکنه پاشو بیا همه جمعیم
_امیرعباسم هست؟
_هست ولی طبق معمول انگارنیس
تودلم گفتم حق داره الان دلش خونه .بابدبختی ازجابلندشدم وبه حال رفتم همه دورهم جمع بودن حتی علی هم اومده بود مامان بادیدنم سری تکان دادوگفت
_دخترم بیا به شوهرت برس دوساعته بدون تونشسته
امیرمهدی_بیاکه غم دوریت کمرشوخم کرد
همه جزامیرعباس زدن زیر خنده رفتم کنار علی نشستم
_سرحال شدی؟؟
_اره بهترم
_خداروشکر بازم برای دیشب معذرت
_حرفشو نزن دیگه
زیرچشمی امیرعباس وپاییدم داشت مارومتفکرانه نگاه میکرد مامان ازاشپزخونه داد زد
_میگم کاش میگفتم فاطمه ویوسفم بیان
چنان نه ای گفتم که همه ازجا پریدن اخم های امیرهم درهم رفتوخودشو جمع وجور کردمامان که هنوز متعجب بود گفت
مامان_خیله خب چرا جیغ میزنی
امیرمهدی_ازگوش چپ علی داره خون میادازصدای تو
._هیچی میخواستم بگم خسته ان اونا اذیتشون نکنید امیرعباس اخمشو پررنگ ترکردواخرم ازجابلند شدعلی باارنجش زدبه پهلوموگفت
_توهم انقدرخسته میشی که نیای جایی
_چی!؟؟؟
_منظورم اون شبه دیگه
_وای علی ازدست تو
علی خندیدوگفت برم ببینم این پسره چشه.پاک قاطی کرده
منم به.اشپزخونه رفتم ومشغول کارها شدم مامان وبابا درمورد جهیزیه وخرید عروسی من داشتن برنامه میریختن که بعد فاطمه نوبت عروسی منه اما من انگار هنوزم توخواب ورویا بودم ازیه طرف امادگیشونداشتم وازطرفی هم ترجیح میدادم زودتر عقد کنیم تابلکه علی دیگه نره
بالاخره بعد کلی بحث ونظر علی قول داد که بعد یه ماه که دوباره ازجبهه میاد بساط عروسی رو راه بندازیم وقت زیادی نبودوهمه باید عجله میکردیم انروز دیگه استرس های عروسی منرازفکر به امیرعباس واداشت
جهیزیه ام تقریبا کامل شده بودوفقط تدارکات مراسم مونده بود که یه هفته قبل عروسی با امدن علی قرابود انجامش بدیم

امیرعباس وعلی دوباره به جبهه برگشتن واسترس ها نگرانی های ما دوباره ازسرگرفت بااینکه مشغول تدارک مراسم عروسی بودم اما بازهول وولای سلامت امیروعلی یه لحظه هم ازذهنم دورنمیشد فاطمه به خانه بخت رفته بودوظاهرا زندگی خوبی داشت پدریوسف تودانشگاه خود ما استاد بودویوسف هم دانشجوی رشته پزشکی همان دانشگاه.همیشه اسم یوسف وتوی برد دانشگاه به عنوان دانشجوی،برترمیدیدم والحق که استعداد خوبی داشت.کم کم داشتم به وجود یوسف به عنوان شوهر فاطمه عادت میکردم وجریان امیرعباس وبه.کل منتفی شده میدونستم اما دل امیرعباس هنوزم صاف نشده بود ومن میدیدم که شب تا صبح توی باغ قدم میزنه وفکرمیکنه نمیدونم پس چه حسی داشت که انقدر قوی ترازعشق بودوامیرعباسو هم چنان مصمم میکرد.بااینکه هردوتویه تاریخ رفتن اما امیرعباس ازخداش بود که برگرده وعلی برعکس امیرعباس دلش میخواست دوربشه وچشمش به فاطمه نیفته اما علی نه دراخر هردوباهم رفتن وقرارشد یه هفته قبل عروسی برگردن
کارمنوفاطمه شده بود هرروزخرید رفتن وکار کردن انقدرکه شبا خسته وکوفته به خونه برمیگشتیم وبدون شام میخوابیدیم بیچاره یوسف که یه جورایی درگیرمسائل ما شده بود.
اون روزم بافاطمه هردوبرای خرید پارچه لباس به بازاررفتیم.
بعد کلی گشت زدن بالاخره پارچه نباتی رنگی انتخاب کردیم وقرارشد همونروزبه مریم خانم تحویل بدیم تا لباس را اماده کند توبازار،دلم هوای بابا روکردوبدم نیومد سری بهش بزنم همراه فاطمه به حجره زعفران فروشی همیشه شلوغ بابارفتیم نگاهی به داخل انداختم خانم واقای جوانی درحجره مشغول گپ وگفت با بابابودن
_ای بابا طبق معمول شلوغه میخوای برگردیم
_نه بابا حالا که اومدی برو باباتو ببین دیگه دونفرکه بیشترنیستن
_باشه پس بریم توانگاراشناهم هستن که انقدربابا صمیمیه باهاشون
بافاطمه به داخل مغازه رفتیم
_سلام بابا
سلام حاج اقا
بابا بالبخند جوابمان رادادومردوزن جوان هردوبه سمت مابرگشتن بابا بادیدن چهره ی کنجکاوشان گفت
_لیلی ذخترمه
دخترجوان خنده ای کردودستشوجلواورد
_سلام من مهری هستم خوشبختم
چهره ی سفید وجذابی داشت شاید خیلی زیبا نبود اما الحق که پوست صورتش مثله صدف میدرخشید
باتعجب نگاهی به بابا انداختم
بابا_لیلی جان خانم واقای سعادتی دختروپسر اقای سعادتی ان قبلا براشون زعفرون میفرستادم تهران حالا پسرشون اومدن برای ادامه کار
نگاهی به مرد جوان کردم پوست اوهم مثه خواهرش سفیدوبی نقص بود
بابا_لیلی جان رفتی توخونه یه خبربه مادرت بده که مهمون داریم
اقای سعادتی_نه حاج اقا اگه اجازه بدین امشب بریم هتل بعداسرفرصت خدمت میرسیم
مهری_لیلی جون شنیدم عروسی نزدیکه؟تبریک
_بله

بله خیلی ممنون .خب با اجازتون من دیگه برم
بافاطمه خداحافظی کردیم وازمغازه بیرون رفتیم فاطمه نگاهی به پشت سرکردوگفت
_چه قدر خوشرنگ بودن
_اره خوب شد نیومدن ولی خونه غلغله ست ازوسایل من
به خانه که رسیدیم برخلاف نظرمن مامان درحال صحبت بابابابودوفهمیدم که امشب شام دعوتن باسرعت نورتمام ملیله هاوپارچه ها وکله قندهای وسط اتاقوجمع کردیم وریختیم تویه اتاق ودروبستیم
اصلا حوصله مهمون نداشتم اما چاره ای نبودوهیجکس حریف تعارف های بابا نمیشد بالاخره ساعت شیش بعد ازظهربود که پیداشون شد هردوبایه دسته گل،بزرگ ازدووارد شدن مهری بادیدن باغ وحیاط دلش ضعف رفت وبدون سلام گفت
_وای باغتون فوقالعادست خوش به حالتون که اینجایید
مادرخندیدولبخند زد
_سلام دخترم بفرما
_اوا ببخشید سلام امقدرذوق زده شدم که همه چی یادم رفت
پشت سرمهری برادرش که بعدافهمیدم اسمش مصطفی ست وارد شد وسلام واحوال پرسی بسیاررسمی باهمه کرد
بعد ازنشستن مهمونا برای اوردن چای به اشپزخونه رفتم مادر ازانجا هی به داخل سرک میکشیدومیخندید
_وا مامان به چی میخندی؟؟
_وای لیلی مهراین دختربدجورافتاد به دلم نگاش کن مثله برف میمونه برای امیرعباس چطوره؟
از حرف مامان جا خوردم وبدون فکرنگاهی به.مهری انداختم اما دلم هنوز پیش فاطمه بود من که نمیتونستم این قضیه روهضم کن وای به.حال امیر روبه مادرکردموگفتم
_خیلی هم خوب نیس امیرعباسم که اخلاق نداره
_خیلی هم دلش بخواد پس،من مثه شیر میمونه قوربونش برم هردوهم که سفیدببین بچشون چه برفی بشه
_وا مامان رفتی سراغ بچه؟؟
مامان همونطورکه میحندید سینی چایی روبه سمت پذیرایی برد زهره متفکرانه به حرف های ما گوش میداواخمهاش درهم بود
_تو چته!
زهره_مادرانقدرکه ازون دخترتعریف میکنه ازمنم کرده؟
_وا خب معلومه روزی هم که.تورودید همیناروگفت
زهره_ولی انقدرذوق نداشتا انگارنه انگارمنم عروسم
رفتم کنارشو کمک کردم که بلند شود
_توکه اینطوری نبودی زهره پاشو برو پیش امیربشین پاشو
زهره بااخم های درهم رفت ومنم به دنبالش به حال رفتم پدرواقای سعادت پور دائم درحال بحث زعفرون بودن ویه لحظه جدانمیشدن مادرم که ازکنار مهری جم نمیخوردودائم مشغول حرف بود.
حوصلم سررفت وازحابلند شدم دلم بدجورهوای علی روکرده.بود به باغ کوچیک.رفتم.تا بوی علی رواستشمام کنم اصلا دوست نداشتم جایی توجمع تنها بشینم وعلی کنارم نباشه تودلم گفتم
علی من کجایی که دلم حسابی برات تنگه کاش پیشم بودی امشب بدجوردلم گرفته که توروزایی به این قشنگی نداومت
صدایی ازپشت سرمنوبه خودم اورد مصطفی وامیرمهدی بودن که به.سمت من میومدن
امیرمهدی_چی شدّ.هوای یارکردی

اره دلم شور میزنه یه.کم
مصطفی با همون حالت جدی نگاهم کرد و گفت

ادامه دارد…

ادامه این رمان را فردا در سایت اولی ها بخش کتاب و رمان بخوانید…

 

پاسخ بدهید

ایمیلتان منتشر نمیشودفیلدهای الزامی علامت دار شده اند *

*