آرایش صورت سلامت پوست
آموزش انواع غذاها آموزش شیرینی پزی غذاهای رژیمی
آهنگ پیشواز ایرانسل آهنگ پیشواز رایتل آهنگ پیشواز همراه اول
اخبار بین المللی اخبار پزشکی اخبار تکنولوژی اخبار جامعه اخبار حوادث اخبار سیاسی اخبار فرهنگی و هنری اخبار گوناگون اخبار ورزشی تیتر روزنامه
اس ام اس خنده دار اس ام اس عاشقانه اس ام اس مناسبتي
مهارت های زندگی
بازیگران بزرگان و مشاهیر خوانندگان ورزشکاران
روانشناسی
ترول خنده دار
مد و مدگرایی
روانشناسی زناشویی روانشناسی کودکان مشاوره خانواده
بارداری و زایمان دانستنی های جنسی
دنیای بازیگران
اخبار پزشکی
سوپر استارها عکس اجتماعی عکس بازیگران عکس حوادث عکس حیوانات عکس خوانندگان عکس طنز عکس عاشقانه عکس ورزشی
اخبار علمی گزارش های علمی
فال روزانه
اخبار فرهنگی و هنری دانلود آهنگ جدید سریال شعر و ترانه فیلم
اخبار ورزشی
کلیپ اجتماعی کلیپ حوادث کلیپ حیوانات کلیپ خنده دار کلیپ سرگرمی کلیپ عاشقانه کلیپ هنرمندان

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت پنجم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت پنجمReviewed by Admin on Jul 7Rating:

آنچه گذشت : قسمت چهارم

رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت پنجم”

_بله ببخشیدا کسی اینجا نبود
باتردید بلند شدمو به سمتش رفتم یکی ازپاهاش از ران قطع شده بودازدیدن اون صحنه دلم دگرگون شد دستمو پشت ویچیر گذاشتموسعی کردم هولش بدم
_میخوام برم اونورخیابون
_چشم
پسرجوان هیکل درشتی داشت وبه سختی وکندی متوانستم کمکش کنم فهمیدم بیچاره یه دستش هم فلج شده که نمیتونه ویلچیروتکون بده وارد خیابان شدیم با هرحرکتمون یه راننده بوق ممتد میکشیدوشروع به دشنام دادن میکرد نمیدونستم چیکارکنم به هربدبختی ای که شده پسرحوان وازخیابان درکردم ودرحالی که نفسم بریده بود کنارش نشستم
_ببخشید اذیت شدید
میخواستم بگم واقعا اما دلم نیومد چشماش بی نهایت مظلوم بود
_نه بابا !!!شما تصادف کردین؟
پسرجوان لبخندی زدوگفت
_اره خوردم به خمپاره صدام
پس ازحانبازا بود وجنگ اینکاروباهاش کرده بود ناگهان اسم جنگ مثله پتک خورد توسرم جنگ…علی…ازدواج …حرفای امیرعباس ………وای خدایا…نگاهم روی دست وپای،پسرحوون ثابت موند اگه علی هم اینطوری میشد…………وای خدایا نه زبونم لال

ولی جنگ که زبون منوحالیش نبود زبونش بی رحمی بود نمیفهمید چند تا دل عاشق وخون میکنه وبه این روزمیندازه منی که تاالان غرق رویاهای شیرینم بودم الان ……
_حالتون خوبه؟ناراحتتون کردم؟
_نه با اجازتون من برم
چند قدمی ازپسرجوان دورشدم اشکهایم بی محابا میریخت ندایی بهم میگفت دیدی توضعیف ترازاونی هستی که مقاومت کنی توبادیدن یکی ازحوونا به این روز افتادی وای ازروزی که خدایی نکرده علی………
حالم بدشد دلم نمیخواست ازین فکراکنم یاد حرف دیشبم به علی افتادم (من پای شما هستم تا اخرش)باز ندایی تووجودم گفت توکه انقدرضعیفی چرا این راهو انتخاب کردی نباید علی روانتخاب میکرد یه نگاه به چند دقیقه پیشت بنداز داشت نفست بند میومد توخیابون امیرعباس توروخوب شناخته بود بی خیال علی شو
وای نه نه بدون علی هم نمیشه بدون علی که زندگی معنی نداره وای نه نمیتونم یا عشق یا زندگی بی دردسر کدومو انتخاب کنم …خب معلومه عشق ولی…دوباره ندای درونم منو صدا زد ولی توضعیغی خیلی ضعیف خیلی
کلافه شدم با خودم داد زدم من ضعیف نیستم .نگله مردم به سمتم برگشت خجالت زده شدم وبه پشت سرنگاه کردم
صد قدمی ازپسرجوان دور شده بودم اون هنوز منتظربود تا کسی ادامه راه کمکش کنه دوباره برگشتموخودموبهش رسوندم
_مسیرتون کجاس من کمکتون میکنم
_شما نمیتونین ممنون
_باید بتونم
پسرجوان ازحرفام سردرنیاوردوگفت
_دانشگاه
خوشحال شدم پس هم مسیربودیم دوباره کمکش کردم وهردوبه طرف دانشگاه به راه افتادیم

_شما چه رشته ای میخونید؟
_من ادبیات شما چی؟
_منم پرستاری
_چه رشته ی خوبی
_ممنون شما ازدواج کردین؟؟
_نه کی حاضره بااین شرایط قبولم کنه
ویلچیرومتوقف کردم بازحرفش تنمو لرزوند
_یعنی شما کسی رودوست داشتین وقبول نکرده؟
_اره بعد ازجانبازیم نخواستم بدبخت شه گفتم برو اونم رفت دنبال زندگیش
_چجوری تحمل کردین؟
_ما با خدامعامله کردم ابجی
_ازش خبردارین پشیمون نیس؟
_اره تازه ازدواج کرده اما نمیدونم پشیمونه یا نه
دوباره ویلجیروبه حرکت دراوردم پس نامزد اینم ……دلم به حالش سوخت اما به قول خداشون با خدامعامله کرده بود به دانشگاه رسیدیم کلاس اولم گذشته بود منتظر ماندم تاشروع کلاس بعدی پسر جوان هم که اسمش جواد بود به کلاس خودش رسوندم وازونجا یکی ازدوستاش به کمکش اومد خدایا اشنایی من بااون چه حکمتی داشت اونم ارج رویا بافیم شاید باید بیشترفکر میکردم.هنوز انقدر،بزرگ وجوونمرد نبودم اشتباه کردم به علی اون حرف و زدم
اخه بدون اونم نمیشد
خدایا من چه کارکنم؟؟؟؟

تا غروب که تودانشگاه بودم یه لحظه هم ازفکر وخیال علی بیرون نیامدم واقعا بی انصافی بود که تواوج امیدوسرخوشی به این روزمیفتادم چهره پسرجوان ووضعیتش ازجلوی چشمم دور نمیشد اگه علی بااون اندام زیبا وتنومند به این روزمیفتاد چی وای خدایا نه این خیلی نامردیه
به خونه برگشتم امیرعباس تامنو دید اشاره کرد به اتاق،بروم طبق معمول عصبی وناراحت بود
_چی شده داداش؟
_علی بهت گفته قضیه رو؟؟؟
_نه داداش خودم فهمیدم
_ازکجا؟
_اونروز توخیابون دیدمتون حرفاتونو شنیدم حالا چی شده مگه؟
امیر عباس به سمت پنجره رفت وبه بیرون خیره شدانگاری چیزی ذهنشو بد جوری ازار میداد
_تو میفهمی داری چیکارمیکنی؟
وای خدایا کم خودم دلم خون بود امیرعباسم بیشترش میکرد
_چه کاری داداش
امیرعباس به سمتم اومد وجلوی پام زانو زد
_لیلی ؟؟خواهرگلم؟جنگ شوخی نیس منوعلی داریم میریم خیلی زود!!! این علی کلش خیلی داغه میدونم نمیتونه عقبا وایسه میدونم میره تودله دشمن نگاه کن داداشم(تکه کاغذی ازجیبش دراوردوجلوی صورتم گرفت)این وصیت ناممه !اشک نریز گوش کن !جنگ همینقدر بیرحمه واقع بین باش ممکنه مابریم و………
دستانم را روی دهانش گذاشتم نمیخواستم ادامه بدهد اشکایم دیده ام را تار کرده بود اخه چرا وصیت نامه!!
روی زمین نشستم وسرم رو پاهای امیرعباس گذاشتم امیرعباس دستش را روی موهایم کشید
_عزیز دلم توروخدا عاقل باش فکرایندت باش لیلی علی معلوم نیس سرنوشتش چی بشه
_نمیشه نرید؟به خدا این مملکت دکتر مهندسم میخواد بمونید درس بخونید
بلند شدمو با التماس بهش نگاه کردم چشمان امیرعباس پراشک شد
_توروخدا داداش توروخدا نرید اگه نرید همه چی درست میشه
قطره اشکی ازچشمان امیرعباس سرازیر شد سرشوبه علامت منفی تکان داد
_لیلی من جونم درمیره برای علی اما نمیخوام یه عمربیوه بشی خوب فکراتو بکن بفهم داری چیکارمیکنی
چهره ی پسرجوان دوباره اومد توذهنم چه قدرافسرده بود ازرفتن نامزدش اگه علی هم با رفتن من اینطوری میشد این نهایت نامردی بود علی به خاطر امثال من میجنگید به چشمای امیرعباس نگاه کردم پرازغمونگرانی بود
_داداش علی برای امثال من میره نامردی تنهاش بزارم
_یعنی چی لیلی؟!
_داداش من خیلی فکرکردم نمیتونم ازعلی بگذرم به خدا نامردیه
امیرعباس با عصبانیت وصیت نامشو روزمین کوبید
_لعنت به توعلی
_داداش من تصمیموگرفتم توروامام حسین دلمونلرزون منم مثه شما میخوام پشتتون باشم چطور خودت معتقدی وجلوی منومیگیری
عصبانیت امیرعباس جاشو به گریه داد
نمی تونستم تحمل کنم اولین باربود اشک امیرعباس مغرورومیدیدم
_گریه نکن داداش طاقت نیاوردمو سرشو توبغل گرفتم وهردوگریه کردیم

امیر عباس سرموازتواغوشش بیرون کشیدو دوتادستاشوکنار صورتم گرفت وبا صدایی لرزون گفت
_مطمئنی؟
چشمامو به علامت مثبت بازوبسته کردم اشک هایم همچنان میریخت ونمیتوانیتم کنترلشون کنم
_اگه گفتی بله تا اخرش باید وایسی فهمیدی لیلی؟
_اره داداش
امیرعباس ازجابلند شدورفت من موندمو تصمیمی که خیلی سریع وتوعمل انجام شده گرفته بودم اما حالم بهتر بود احساس سبکی میکردم شاید راهموپیداکرده بودم….
پنج شنبه ازراه رسید با کمک زهره ومادر تمام خانه وتمیزوگردگیری کردیم کل محل ازاین وصلت خبرداشتن وهرکدوم یه.جای کاروگرفته بودن میوه های مراسم ودسته دسته توحوض میریختن وحیاط واب وجارومیکردن یکی مشغول اب دادن به باغ پدربودودیگری مشغول تمیرکردن تخت باصفای حیاط بوی عطر گلاب همه خانه راپرکرده بود ورنگ شمعدونی های کنار پنجره بدجوری دلنوازی میکرد اتاق هم تمیزوگردگیری شده بودپتوهای ملحفه شده سفید وتمیزدور تادوراتاق کشیده ووسایل پذیرایی روی زمین چیده شده بودن
تقریبا کارا تموم بود به اتاقم رفتم روسری زیبای سفید رنگم رابا چادری که پربود ازگلهای،یاس سفیدوصورتی سرکردم
مریم خانم در حالی که اسپند دردست داشت وارد اتاق شد:اللهم صل علی محمد واله محمد خدایا چشم بدودور کن به به عین قرص ماه شدی مادر
_ممنون
_بیا بیا بیرون بقیه هم ببیننت
همراه مریم خانم ازاتاق بیرون رفتم امیرعباس اولین نفری بود که منو دیدولبخند کمرنگی زد میدونستم تودلش هنوزم ترس وواهمه داره خودمم حال بهتری نداشتم بااینکه خیلی وقت بودانتظارچنین روزی رومیکشیدم اما حالم خیلی خوب نبودانگار یه چیزی ته دلمو بدجور خالی میکرد پدر بادیدنم صورتموبوسیدوارزوی خوشبختی کرد مادرم اشک درچشمانش جمع شدونتوانست حرفی بزند بالاخره زنگ دربه صدا دراومد خانواده علی یعنی مادرش فاطمه به همراه عمو وعمه هاش وارد حیاط شدن پدر علی فوت کرده.بود ونقش اوراعموی بزرگش ایفا میکرد دلم مثله سیروسرکه میجوشید مهمانها یکی یکی وارد میشدن وبا خانواده من احوال پرسی میکردن ودراخر بادیدن من ماشالایی میگفتن وهرکدام گوشه ای روبرای نشستن انتخاب میکردن
علی کت وشلوار مشکی با پیرهن سفید به تن داشت وطبق معمول دانه های عرق روی صورتش دیده میشد روبه رویم نشست وسرش راپایین انداخت بقیه هم مشغول صحبت های متداول شدن قیمت خونه ونان ورژیم شاهنشاه وازهمه مهمترجنگ بااوردن اسم جنگ ناگهان زیرچشمی نگاهی به من انداخت نگاههایمان درهم گره خوردانگارفکرهردومون یکی بوداولین باربود نگاه مستقیمش را حس میکردم تنم داغ شده بودوازجابلند شدم منی که دلم بایه نگاهش ازجاکنده شده بودخدایا انصاف نبود که ازهم جداشیم

به.اشپزخانه.رفتم پنجره.رو باز کردم وچند تا نفس عمیق کشیدم فاطمه پشت سرم به اشپزخانه امد
_لیلی خوبی؟علی گفت مثه اینکه حالت بد شده.بهت سربزنم
_چی علی گفت؟
_اره حالا خوبی؟
_خوبم میشه چایی هاروبریزی من ببرم
_اره عزیزم
فاطمه مشغول ریختن چایی ها شد زهره هم برای،بردن میوه هاامد
_چی شد لیلی پس ؟
_من حالم بد شد فاطمه داره چایی میریزه
_چرا
_نمیدونم نگران نباش الان چایی رومیارم
زهره رفت ومنم سینی چایی روبا دستای لرزون به اتاق بردم …

ادامه دارد…

ادامه این رمان را فردا در سایت اولی ها بخش کتاب و رمان بخوانید…