خوش آمدید - امروز : دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۶
خانه » کتاب و رمان » رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت پانزدهم
رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت پانزدهم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت پانزدهم

آنچه گذشت: قسمت چهاردهم

رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت پانزدهم”

…_اقاتون جبهه ان
_بله
وبعد هم بدون هيچ حرکتي به ته باغ رفت يه جوايي انگارعصاقورت داده بود خدايي مهري خيلي فرق داشت مهري اجتماعي بود اما مصطفي هريه ساعت يه کلمه اي حرف ميزد اخرشب بالاخره مهمانهارفتن ومنم بااينکه خسته بودم مشغول دوختن مليله هاي تشک شدم ……………………………………………
واي اين صداي استاد استاد بچه ها بد جورسرموبه درد اورده.بود اصلا حوصله همهمه کلاس ونداشتم باحال نزاوم ازکلاس بيرون زدم وتوحياط نشستم ميدونستم الانه که سروکله فاطمه پيدا شه همونم شد پشت من اومد بيرون وکنارم نشست
_توچرا اومدي؟
_نگژانت شدم تو چته امروز؟
_نميدونم انگار حالم بده حالت تهوع دارم
فاطمه مثه برق ازجابلند شدوگفت
_نکنه حامله اي
_واي فاطمه اين چه حرفيه منو علي که چيزي بينمون نبود
_مطمئني
خودمم شک کردم ياد اونشب افتادم اما نه امکان نداشت حامله باشم عادت ماهانه ام هم که عقب نبود نه حامله نبودم .ولي تودلم غوغا بودم وازصبح دلم بهم ميخورد تنمم حسابي ميلرزيد انگارافت فشارداشتم ازجابلند شدم فاطمه يه ابميوه برام خريد اما اروم نشدم نميدونم چرا حالم بدد بود ازفاطمه خواستم به خونه بريم واون بيچاره هم منو تادم خونه اورد دلم باز بد جوربهم خورد دروبازکردم ورفتم سرچاه باغ وتا تونستم عق زدم .صداي زنگ دراومد حتما بازفاطمه بود رفتم دم درودروبازکردم نگاهم به پاهاش افتاد
چکمه….لباس رزم …واي خداعلي اومد
سرموبلند کردم اماعلي نبود اميرعباس بود
_سلام بازتوبه خاطر فاطمه گريه کردي
اميرعباس وارد شدودروبست
_داداش سعي کن فراموشش کني باشه؟
جوابي نميداد چشماش سرخ وسرخ ترشد زيرزانوانش خالي شد وافتاد وحشت زده به سمتش رفتم بعني چي شده چرا حرف نميزد دوسه بارزدم توصورتش
اميرعباس…..اميرداداش …چي شده حرف بزن حرف بزن اميرمردم ازنگراني
باسروصداي من مادرهم به حياط اومد (واي خاک به سرم چي شده پسر)دوباره زنگ وزدن اميرعباس هنوز شوکه وبي حرکت بودرو زمين رهاش کردمو رفتم دربازکردم حاج اقا بود با چشماي قرمز…سربه زيرانداخته
_حاج اقا چي شده اميرحرف نميزنه .شما ميدوني چشه
حاج خواست چيزي بگويد اما
صداي اميرعباس ازحياط منودرجا خشک کرد
عليييييي رفت ليلي

به سمت اميرعباس رفتم …چي ميگفت نميفهميدم …نگاهم به مادرافتاد محکم ميزد به سينه خودش …دوباره اميرعباس…چشماش غرق اشک بودوباصداي بلند ميگريست ….ايناچرااينجوري ميکردن ….صداي اميرعباس توسرم پيچيد.(علي رفت ليليييي)نه اين امکان نداشت هفته بعد عروسي داشتيم نه نميشد اين اتفاق ازجابلند شدم وريسه هاروبلند کردم داد زدم اميرپاشو بيا اينارو وصل کن الانه که علي بياد پاشو وقت نداريم ….اميرپاشو…پاشو….امکان نداشت علي من بره …عشق دوران کودکي من بره…کجابره مگه ميشه تنهام بزاره…..نه دوباره داد زدم پاشو امير….پاشو …اميرعباس بي حرکت نگاهم ميکرد مامان بي قراريش بيشتر شد اما من فقظ دلم ميخواست ريسه هارووصل کنم نه خودم بايد ميرفتم يه صندلي گذاشتم ورفتم بالاش ريسه ها رم بلند کردم بايد خودم دست به کار ميشدم بازصداي اميرعباس اومد(علي رفت ليلي)…علي رفت ليلي…علي رفت ليلي
اما من ديدمش داشت ميخنديد ميگفت ريسه هاروبزن اما من نميتونستم خوابم ميومد گفتم بهم نگي تنبل خوابالو اما من خوابم ميادبعدا ريسه هاروميزنم الان خوابم ميادولي علي،اصرارداشت ريسه هاوصل کنم ازدورميخنديد همون خنده ي شيرين واي چه چشمايي داري علي ازدوردلم ضعف رفت چشماش موقع خنديدن ميخنديد بازم خواست چراغوني کنم اما من خوابم ميومد خوابم ميومدوچشمام روي هم.رفت …….
صداي پيج بيمارستان وشنيدم وچشمانموبازکردم همه سياه پوش بالاي سرم ايستاده بودن مادر…زهر واميرعباس خدايا يعني واقعا علي منوبردي …کجابرديش….تازه داماد بود خدا چجوري دلت اومد …..تازه اشکهايم سرازيرشدوشروع به ضجه زدن کردم اميرعباس بي طاقت شدوازاتاق بيررن رفت مادروزهره به کمک پرستارا ميخواستن مهارم کنن اما هيچ کس حريفم نبود فقط علي روصدا ميزدم
علي کجا رفتي….نامرد عروسيمون بود …چجوري دلت اومد بري …قولات چي شد علي…علي برگرد ….علي توروخدا برگرد….علي من بدون توميميرم برگرد…..علي جان….يادته قول دادي بياي….برگرد بگو دروغه…مثله هميشه.باشيطنتات اذيتم کن برگرد علي …..
صداي دادوشيون همه جا بيمارستانوپرکرد اخرسرپرستارهمه روبيرون کردوبهم يه امپول زد امپولي که بازنفهميدبم چي شد که به خواب رفتم

گذر زمان ونميفهميدم فقط گاهي چشمانم بازميشدودوباره بابه ياد اوردن مصيبتي که سرم اومده بود شروع به ضجه وشيون زدن ميکردم وکارهرروزپرستارا تزريق رامبخش به من بود انگار هيچ قدرتي وهيچ دارويي نميتوانست غم ازدست رفتن علي روبرام جبران کنه يه هفته توبيمارستان خوابيده بودم ازعلي من فقط چند تيکه استخوان متلاشي شده مونده بود وهمونارو بدون حضورمن دفن کرده بودن بعد ازيه هفته ماندن دربيمارستان بالاخره مرخص شدم وبه خونه برگشتم.فاطمه ومادرزيربغلم راگرفته بودن وهمراهيم ميکردن اولين باربو بعد يه هفته فاطمه روميدبدم تازه عروس وبه اين زودي مصيبت برادرديدن اوراهم شکسته بوداصلا توچشمام نگاه نميکردوسعي ميکرد کمتر باهام حرف،بزنه بالاخره منوبه اتاقم بردن هيچ چيزي تغييرنکرده بود مليله هاي ريخته روي زمين لباس عروسي نباتي رنگ که اويزان بودوکله فندهايي که توي طبق چيده بودند فاطمه باوارد شدن به اتاق زد زيرگريه وبيرون رفت اما من فقط نظاره ميکردم انگار هنوزم هضمش برام سخت بود به کمک مادرروي تخت خوابيدم مادرنگاهي به دوربرکردوسري تکان دادبه سمت وسايل رفت
_به اين پسره سربه هوا گفتم اينا روجمع کن ازجلوچشمش
_دست نزن مامان
_بزاربردارمشون اذيت ميشي مادرم
_نه اينا يادگار علي ان بزارباشه
مادربغض کردوبه ناچار همه رودوباره ي روي زمين ريخت به سمت تشک دونفره اي که قراربود براي شب زفاف امادش کنيم رفتم واروم اروم شروع به دوختن مليله هاش کردم
لمس دست تب دارشوتصورکردم کاش اينجا بودوميگفت مردم ازبي ليلي اي کاش بودودوباره بالمس دستام زيروروميشدم کاش بودوبا نگاهشودلموميلرزوند خيلي نامردي علي چطوردلت اومد ببين اينا همش ماله ماست اون کله قندا اين تورا همش ماله ماست پاشوبيا پاشو بيا ببين دارم اماده ميکنمشون داريم ميريم تويه خونه پاشو بيا علي من پاشو علي من…پاشو علي
صداي شيون وزاري ازپشت درميومد بلنذشدم وبيرون رفتم همه صدامو شنيده بودن فاطمه جيغ ميزدوعلي،روصدا ميکرد اميرعباس بلند بلند گريه ميکرد وميزد توسرخودش …يوسف هم دائم مواظب فاطمه بود…مادرعلي تا چشمش به من افتاد دوباره فريادهاشوبيشتر کردوباعث شد همه گريه کنن ..به سمت اميرعباس رفتم
_منوببرسرخاک
بااين حرفم همه سکوت کردن مامان مخالفت کردوگفت
_توهنوز حالت بده بعدا ميبرتت
بي توجه به حرف مامان به اميرعباس خيره شدم اميرعباس نگاهي نگران بهم کردوچادرموروي سرم انداخت ومنوبه سمت حياط برد

دنبال اميرعباس به راه افتادم صداي قلبم بالاوبالاتررفت درسته مثله زماني که ميومد پيشم ودست وپاموگم ميکردم نگاهم به ديگ بزرگ نذري افتادکه.براي ختمش استفاده کرده بودن ياد روز سمنوپزون افتادم هروقت که نزديکم ميشد دلم هري ميريخت سربه زيرونجيب اومد کنارم بوي عطرتنش مشاممو پرکرد هيچ وقت مستقيم نگاهم نميکرد اما هميشه لبخند رولبش بود صدام کرد(ليلي خانم)دلم ازجا کنده شد..دوست داشتم هزاربارصدام کنه ..اشک ازچشمام سرازيرشدونتونستم ادامه بدم اميرعباس نگاهمودنبال کرد انگار اونم فهميد چي شده…اومدوزيربازوموگرفت ومنوبه سمت کوچه هدايت کرد اولين ماشين جلوپامون ايستاد
توراه فقط سکوت کرديم هردواخم هامون توهم وشکست خورده اميرعباس يه جور منم يه جورديگه انگارسرنوشت روي خوش برامون نداشت به اميرعباس نزديک تر شدم بوي علي روميداد زدم زيرگريه رفيق جون جوني بودن ….اي خدا علي منوکجا بردي
تل پرازخاک که روش پراچم ايرنوبادقت کشيده بودن تنها باقيمانده ي علي من بود تا بهش رسيدم پاهام سست شد اميرعباس ازانجا دورشدتاتنها باشم نگاهم فقط به اسمش بود …شهيد علي زمان..
_بالاخره کارخودتو کردي علي؟حالا چيکارکنم بدون تو …حالا چيکارکنم بدون وجودت …رفتي ومن موندم…موندم وبااين همه خاطراتت…چي جوري فراموش کنم چي جوري…اين انصاف نبود من تازه عروسوبزاري بري…بي انصاف
گريه نذاشت ادامه بدم اميرعباسم برگشت فاتحه اي خوندوبه عکس علي خيره شد
سرموبلند کردم نگاه منم روي چهره اش ثابت موند چشماي درشتش توعکسم ميخنديد.روبه اميرکردم
_چرا شهيد شد؟
اميرعباس نگاهشو ازعکس برداشت کمي ازگلهاي پرپرشده ي روي خاک وبادست جابه جا کردانگارداشت اونروزو به ياد مياورد
_من اونروز نبودم باهاش جفتمون قراربود برگرديم من زودنر رفتم علي هم گفت پشت سرمن مياد اما هرچي توسنگر منتظرشدم نيومد نگران شدم رفتم به سمت سنگرعلي يکي ازسربازا زخمي افتاده بود رفتم بالاسرش گفت که علي رفت جلو گفتم اونکه قرارنبود بره گفت بهش بي سيم زدن اونم رفت منم رفتم جلو بابدبختي خودمو رسوندم اما هيچ کس علي رونديده بود همه سربازا زخمي روي،زمين افتاده بودن ونيروهاي امداد بالاسرشون ظاهراحمله تموم شده بوذديگه نااميد شدم گفتم برگردم سنگر شايد اومده باشه که چشمم به شعله هاي اتيش خيره موندودلم بدجورشورافتاد رفتم به سمت اتش به زورخاک خاموشش کردم که ديدم ……….
اميرعباس ديگه ادامه ندادوشروع به گريه کرد

منم طاقت شنيدنشو نداشتم جفتمون فقط گريه کرديم انقدر که هيچ کدوم ناي برگشتن نداشتيم اما هردوبراي نگران نشدن بقيه مجبوربه برگشت شديم دلم سبک ترشده بود تاتونستم خودموخالي کردم…

ادامه دارد…

ادامه این رمان را فردا در سایت اولی ها بخش کتاب و رمان بخوانید…


1 ستاره2 ستاره3 ستاره4 ستاره5 ستاره اولین امتیاز را ثبت کنید
Loading...
اشتراک گذاری مطلب

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب برای سایت اولی ها محفوظ است
Facebook | Instagram | Pinterest | Google+ | Twitter