آرایش صورت سلامت پوست
آموزش انواع غذاها آموزش شیرینی پزی غذاهای رژیمی
آهنگ پیشواز ایرانسل آهنگ پیشواز رایتل آهنگ پیشواز همراه اول
اخبار بین المللی اخبار پزشکی اخبار تکنولوژی اخبار جامعه اخبار حوادث اخبار سیاسی اخبار فرهنگی و هنری اخبار گوناگون اخبار ورزشی تیتر روزنامه
اس ام اس خنده دار اس ام اس عاشقانه اس ام اس مناسبتي
مهارت های زندگی
بازیگران بزرگان و مشاهیر خوانندگان ورزشکاران
روانشناسی
ترول خنده دار
مد و مدگرایی
روانشناسی زناشویی روانشناسی کودکان مشاوره خانواده
بارداری و زایمان دانستنی های جنسی
دنیای بازیگران
اخبار پزشکی
سوپر استارها عکس اجتماعی عکس بازیگران عکس حوادث عکس حیوانات عکس خوانندگان عکس طنز عکس عاشقانه عکس ورزشی
اخبار علمی گزارش های علمی
فال روزانه
اخبار فرهنگی و هنری دانلود آهنگ جدید سریال شعر و ترانه فیلم
اخبار ورزشی
کلیپ اجتماعی کلیپ حوادث کلیپ حیوانات کلیپ خنده دار کلیپ سرگرمی کلیپ عاشقانه کلیپ هنرمندان

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت هفتم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت هفتمReviewed by Admin on Jul 9Rating:

آنچه گذشت : قسمت ششم

رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت هفتم”

من خیلی خوشحالم که دارمت
_من بیشتر لیلی !!!تو واقعا خود لیلی هستی میدونی فقط این قلب منه که میفهمه مجنون چی کشید

_مجنون چی کشید
_درد دوری وای نمیدونی چه قدربده
درحالی که ازاغوشش بیرون میامدم گفتم
_ماکه ازهم دورنبودیم
_وقتی تومال من نبودی یعنی دوربودیم میدونی لیلی نگاه کردن به تومنو دیوونه میکرد نمیدونم اگر نمیشد وتواون شرطو قبول نمیکردی چی به سرم میومد
اولین بار بود بعد ازنامزدی اسم اون شرط مهم ومباورداصلا دلم نمیخواست بهش حتی فکر کنم ملتمسانه بهش نگاه کردموگفتم
_لطفا ازشرط حرف نزن
_چشم ولی دیریازود………
حرفشو قطع کردم حتی طاقت شنیدنشو نداشتم اشک ازچشمام سرازیر شدوخودمو ازش دور کردم وروی تخت دراز کشیدم .
دستشو روی بازوانم کشید وصورتشو تا نزدیکی گوشم جلواورذ
_دیوونه میشم اشکتو میبینم پاشو پاکشون کن بلند شو بریم بیرون درست نیس بیشتربمونیم
_من نمیام توبرو
_هرطور میلته ولی زود بیا وبه این قلب من رحم کن
علی ازتخت بلند شد حساب کردم دوقدم ازتخت دورشده وهنوز به درنرسیده به سمتش برگشتم
_نمیشه نری؟
هنوزم اشک ازچشمانم میریخت علی سرش را پایین انداخت انگار بااین حرفم داغشو تازه کردم
سرشو به علامت منفی تکان دادوازاتاق رفت بعد ازرفتنش خودمو تا تونستم خالی کردمو اشک ریختم اخه این چه سرنوشتی بود چرا باید علی میرفت چرا انقدراین جنگ بی رحم بود چندتا ارزو روتاالان خاک کرده بود وبه.باد داده.بود خدایا ………
با چشمان قرمزوپف کرده.بیرون رفتم ازشانس بدم امیرعباس اولین نفری بود که منو دید
_چرا گریه کردی
_هیچی
_باعلی حرفت شد؟
_نه
_پس چی
امیرعباس کمی به فکر فرورفت وبا دیدن نگاه معنی دارم خبردارشد قضیه از چه قراره
_دیدم اون اقا هم پکره نگو پس رسیدید جاهای خوبه داستان
_طعنه میزنی ؟خوشحالی که اینظوری میبینی
امیرعباس اخماش توهم رفت ودستی به صورتش کشید وبا کلافگی گفت
_انقدرکوچیک فکر نکن بهت گفتم قوی باش لیلی توهم یه کی ازشیرزنای این جنگی پس خودتو نباز
امیر غباس رفت حرفاش بهم قوت قلب داد راست میگفت من باید پای عشقم وایمیستادم باید قوی بودم بایدشیرزن میبودم

اشکامو پاک کردم وسعی کردم بخندم علی روی مبل نشسته بودومشغول گوش دادن به خبرهای جنگ به خودم قول دادم واقع بین باشم نباید ضعیف وشکننده میشدم علی به.یه حامی نیاز داشت نه یه دختر لوس که غصه هاشو دوبرابر بکنه کاری بود که خودم قبول کردم راهی بود که توش قدم گذاشتم پس نباید میشکستم
رفتم جلوورادیوروازش گرفتم
_خیلی زود ازنزدیک میبینی همرو الان کنار من باش
_چشم خانمم
_پاشو بریم باغ چایی دبشی درست کردم که انگشتاتم بخوری
_منظورت چایی ای که مادر درست کرد دیگه
_منو مامان نداریم پاشو
همراه علی به باغ رفتیم
علی یکی از گل های باغ وچیدوبه دستم داد
_بیا لیلی اینم ازطرف مجنون
_دست مجنون درد نکنه
_لیلی نظرت درمورد چهارتا بچه چیه
_به نظرم کمه
_کمه؟؟
_حالت خوبه علی چهارتا بچه؟؟؟چه.خبره؟
علی قیافه حق به حانبی گرفت وگفت
_به نظرم خونه نباید سوت وکورباشه من از سکوت بدم میاد گفته باشم
_باشه ولی چهارتا زیاده دوتا خوبه
_دو تا به علاوه ی دوتای دیگه
علی روی چمن دراز کشیدوبه فکر رفت
_تو فکر بچه ای
_نه
_پس چی؟
_ناراحت نمیشی بگم؟
_نه بگو
_توفکر اینم که ببینم میتونم روزی بچه هامو ببینم
باز حرفاش دیوونم کرد ته دلم خالی شدولیوان شیشه ای که تودستم بود افتاد وشکست علی ازجا پریدوبه سمتم اومد
_چی شد لیلی؟
باچشمانی گریون نگاهش کردم چه قدر این صورتودوست داشتم مهربان وارام بود مثله اب زلال
صدای امیرغباس توگوشم پیچید(قوی،باش لیلی تویکی ازشیرزنای این مملکتی)
علی همچنان نگران نگاهم میکرد لبخند زدمو صورتشو بوسیدم(باید قوی باشم)
_حالم خوبه
_لیوانوچرا شکوندی
_اضافه بود جفتمون توهمین لیوان چایی میخوریم
چایی رو تولیوان ریختم ودادم دستش یه ذره خودش میخورد یه ذره من چه قدر روزای شادی داشتم چرا ما ادما قدرلحظات خوبو وقتی میدونیم که دیگه نیستن…

امیر عباس قدم زنان از دور پیداش شد چه قدر جدیدا بیشتروابسته شده بودیم وچه قدربهم نزدیک ترازقبل بودیم ازون امیر عباس اخمو وسرسخت دیگه چیزی،دیده نمی شدالبته فقط برای من نه بقیه
_سلام برعروس وداماد چه خبر
علی به طرف صدا برگشت ولبخند پررنگی زد
_سلام داداش
امیرغباس وعلی دستاشونوبهم زدن وکنار هم نشستن
_چایی بریزم داداش؟
_بله
برای امیر عباس چایی ریختمو دادم دستش
_خب داداش علی زن ذلیل زندگی مشترک خوش میگذره
_کدوم زندگی مشترک ماکه ازکنارشما رد شیم سایمونو باتیرمیزنی
_بالاخره یه دونه خواهر دیگه حساب کارباید دستت بیاد
_بله بله

امیر عباس روبه من چشمک زدومشغول خوردن چاییش شدبعد با لحن جدی روبه علی گفت
_حاج اقا مهدوی سراغتومیگرفت علی
علی دستپاچه به من نگاه کردوبااشاره به عباس فهموند که ادامه ندهد
_حالا میرم پیشش
امیرعباس نگاه مشکوکی به من کردوسرشو پایین انداخت
روبه علی کردمو گفتم
_چی شده که اشاره بارهم میکنین؟
_هیچی خانوم
_پس چرابهم اشاره میکنید خوبه منم حاج اقا مهدوی رومیشناسم ومیدونم کارش چیه
_ما فقط میخوایم توناراحت نشی خانمم
_من بااین کاراتون ناراحت میشم شما بیشتر نگرانم میکنید بیشترهول وولا تودلم میندازید
امیرعباس:ما فقط به فکر توییم که جلوت حرف نمیزنیم
_من بچه نیستم امیرعباس
_کی گفت توبچه ای
علی_امیرعباس سربه سرش نزار
شاکی ازجابلند شدموگفتم
_شما اگه به فکر بودین نمیرفتین
وبه طرف حیاط رفتم نمیدونم چرا الکی سربه.سرشون میذاشتم شدم انگاربه خودم تلقین میکردم ارومم واین واقعیت نداشت وواقعیت اصلی بدجور ازارم می داد امیر عباس ازهمون دورداد زد
_اگه عراقی ها بیان پشت در خونه هم حرفت همینه
علی_ولش کن عباس حق داره
حرفش درست بود خیلی هم درست اما چرا علی وعباس چرا….

با چشمانی پراز اشک وارد حیاط شدم زهره درحالی که سبد سنگینی دردست داشت غرغرکنان گفت
_وای لیلی بیا کمک کن اینو ببریم
بی توجه به حرفش رفتم تو خونه وبه اتاق پناه بردم
زهره_این چراقاطی کرد
امیرمهدی_کی؟
_لیلی ناراحت بود رفت تواتاقش
_حتما باز امیرعباس سربه سرش گذاشته بیا من کمکت کنم ببریم
خداروشکر کردم که امیر مهدی نیومد ازونا بود که تا ته توی ماجرارو از زبونم نمیکشید خیالش راحت نمیشد
روی تختم دراز کشیدمو روسری وازسرم برداشتم انقدرکه رفت امد ما به حیاط وباغ ها زیاد بود گاهی تو حونه هم فراموش میکردم روسری سرمه
چشمامو بستم ودوباره دل به رویاهام سپردم کاش این جنگ لعنتی نبود خدایا چرا هممون بالاخره یه چیزی کم داشتیم
انگار لنگ زدن لازمه این دنیا بود …چی میشد هممون همه چی داشتیم اونوقت شاید بیشتر شکر میکردیم… صدای خوردن کلید به شیشه ی اتاقم باعث شد از ناله کردن به خدا دست بکشم
چشمانم راباز کردم علی بود که ازپنجره ی باغ کوچیک نگاهم میکرد از روی تخت بهش اشاره کردم برود حوصله نداشتم باز براش گریه زاری کنم واونم اخر،سربگه من میرم جبهه
علی با اشاره خواهش کرد که دروباز کنم منم که ظبق معمول تسلیم چشمای جذاب ودرشتش
_چی کارم داری؟
_اجازه هست بیام تو
از جلو پنجره کنار رفتم وروتخت خوابیدم علی ازپنجره داخل شدوجفت پرده هاروکشید
_خوب یاد گرفتی ازپنجره بیای
_باووجود یه زن لجباز ادم تبدیل به میمون میشه دیگه
از حرفش خندم گرفت اما به روی خودم نیاوردم علی اومدوروی تخت نشست
_خانم ما واسه چی ناراحته
_واقعا مهمه؟
_مهم نبود نمیپرسیدم میدونی لیلی دونفر وقتی باهم ازدواج میکنن باید درباره ناراحتی وخوشحالی همدیگه ازهم سوال کنن وگرنه کینه ها که روهم جمع شه خطرناکه
_درس مشاوره بود؟
_نه حقیقت
_خب؟
_اول باید بگم که رفتارت با امیرعباس بد بودومنو ناراحت کرد
_تازه تومیگی ناراحت شدم؟
_اره نمیگفتم رودلم میموند
_باشه معذرت
_حالا توبگو
_میترسم
_از چی؟
_از نبودنت
ّردوبهم خیره شدیم باز ترس وجودمو گرفت هروقت به چشماش خیره بودم بیشتر یاد رفتنش می افتادم چه گناهی کرده بودم که نمیتونستم توارامش عاشق باشم مثه دخترای دیگه مثله زهره که امیرمهدی روداشت اما حالا من باهرنگاه باید تنم میلرزید علی نگاهشو جدی تر کردوبهم نزدیک شد بوی عطرشوحس میکردم با لحن جدی ای گفت
_ایمانت کمه لیلی
_منظور
_اگه توکل داشتی تنت نمی لرزید
_خدا هم میدونه که جنگ چه قدر خطرناکه
_اگه سرنوشت ما باهم باشه تا اخر عمر هست جنگم نمیتونه جدامون کنه بستگی به مصلحت خدا داره پس توکل کن
_دل توچی میگه
_دل من ارومه لیلی روشن روشن

اما دل من نه علی به خدا میترسم بیشتر بهت وابسته شم خیلی سخته کاش جای من بودی میفهمیدی
علی موهایم را بادست بالازدوگفت
_خانمم گلم لیلی من !!!من همرو میفهمم مگه دل کندن از توبرام راحته اما چیکارکنم که دلم ناارومه ازخودم بدم میاد که هم سن وسالام دارن تیکه تیکه میشن من توخیابونا راحت راه میرم حس میکنم مردمم بد نگاه میکنن.دلم اشوبه لیلی.
_دل من چی پس
علی بدون جواب نگاهی به بیرون کردوگفت
_همه رفتن توباغ
_پاشو ما هم بریم
ازجابلند شدمو که علی دستمو گرفت
_کجا؟
_بریم باغ دیگه
علی نگاه معنی داری کردو با ناراحت روی تخت نشست
_ناراحت شدی از حرفام
_نه ولی از رفتارت ناراحتم
_رفتارم مگه چشه؟

ادامه دارد…

ادامه این رمان را فردا در سایت اولی ها بخش کتاب و رمان بخوانید…