آرایش صورت سلامت پوست
آموزش انواع غذاها آموزش شیرینی پزی غذاهای رژیمی
آهنگ پیشواز ایرانسل آهنگ پیشواز رایتل آهنگ پیشواز همراه اول
اخبار بین المللی اخبار پزشکی اخبار تکنولوژی اخبار جامعه اخبار حوادث اخبار سیاسی اخبار فرهنگی و هنری اخبار گوناگون اخبار ورزشی تیتر روزنامه
اس ام اس خنده دار اس ام اس عاشقانه اس ام اس مناسبتي
مهارت های زندگی
بازیگران بزرگان و مشاهیر خوانندگان ورزشکاران
روانشناسی
ترول خنده دار
مد و مدگرایی
روانشناسی کودکان مشاوره خانواده
بارداری و زایمان دانستنی های جنسی
دنیای بازیگران
اخبار پزشکی
سوپر استارها عکس اجتماعی عکس بازیگران عکس حوادث عکس حیوانات عکس خوانندگان عکس طنز عکس عاشقانه عکس ورزشی
اخبار علمی گزارش های علمی
فال روزانه
اخبار فرهنگی و هنری دانلود آهنگ جدید سریال شعر و ترانه فیلم
اخبار ورزشی
کلیپ اجتماعی کلیپ حوادث کلیپ حیوانات کلیپ خنده دار کلیپ سرگرمی کلیپ عاشقانه کلیپ هنرمندان

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت ششم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت ششمReviewed by Admin on Jul 8Rating:

آنچه گذشت : قسمت پنجم

رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت ششم”

سنگینی نگاه علی رو حس میکردم میخواست ببینه حالم خوبه یا نه با لبخندم به مهمونا بهش فهموندم که خوبم اونم نگاهشو برداشت وبه زمین دوخت یکی یکی چایی هاروتعارف کردم ونشستم خداروشکر بحث جنگ وجوونای شهید تموم شده.بود عمو علی صدایش راصاف کردوگفت
_خب حاج اقا مشهدی اگه اجازه بدین بریم سراصل مطلب
_صاحب اختیارید بفرمایید
_همه ما اینجا جمع شدیم برای این وصلت خیرو
ان شاالله سروسامون دادن این دوتاجوون اگه شما صلاح بدونین درباره تعیین مهریه وشیربها صحبت کنیم
_راستش حاج اقا ما شیربها رسم نداریم مهریه هم مثله مهریه ی عروسم زهره همون چهارده تا نظر ماست درباره این دوتا جوونم بهتره امشب صیغه محرمیتشون خونده بشه تا راحت بتونن رفت وامدکنن
عموی علی نگاهی به علی انداخت وگفت
_قبوله علی اقا
_هرچی حاج اقا بگن
ونگاهی به من کردوگفت
_عروس خانم شما چی قبوله؟
ازخجالت اب شدم با صدای لرزون گفتم
_هرچی بزرگترا بگن
بااین حرفم صدای صلوات ها بلند شدوبعد ازصلوات فرستادن همه دست زدن وشیرینی پخش کردن عموی علی وبابا هم مشغول نوشتن مهریه وشروط ازدواجمون شدن نمیدونستم خوشحال باشم یا ناراحت به چهره علی نگاه کردم انگاری حسابی خوشحال بودمیحندید اما امیرعباس نه کمی گرفته بودوسرش رابا چاقوی میوه خوری تودستش گرم کرده.بودبعد ازنوشتن مهریه عموی علی منو علی روصدا زد هردو کنارهم نشستیم ومشغول خوندن صیغه شد اولین باربودتا این حد نزدیک کنارش میشستم بعد ازخوندن صیغه مادرعلی انگشتررادستم کردورویم رابوسید وهمه مشغول حرف زدن شدن .منوعلی هنوز کنار هم نشسته بودیم وبه زمین خیرهانگار جفتمون به یه چیز فکرمیکردیم اما به روی هم نمیاوردیم .مریم خانم با شیطنت همیشگی اش جلو امدوگفت
_چرا فرش ونگاه میکنید گل قالی که چیزی نصیبتون نمیکنه پاشید پاشید برید توباغ ببینم مثلا نامزدیدا پاشید تاکسی حواسش نیس
هر دولبخند زدیم من جلوتر بلند شدموعلی هم پشت سرم امد

به.حیاط که رسیدم نمیدونستم باغ کوچیک وانتخا کنم یا بزرگ انگاری علی ازپشت سرم فهمید توذهنم چی میگذره
_باغ کوچیک
به سمتش برگشتم با چشمانی خندون نگاهم میکرد اصلا اون علی خجالتی نبود سربالاو باغرور
_ازکجافهمیدید؟
_خب دیگه
با هم به باغ کوچیک رفتیم روی تاب نشستم وعلی پشت سرم ایستاد
_میخوای هولت بدم؟
ازلحنش جا خوردم صمیمی وبی ریا
_اره
دستشوپشت کمرم گذاشت وبا یه ضربه منوبه جلوهل داد ازگرمای دستش تنم مور مور شد نتونستم طاقت بیارم وازتاب بلند شدم جلواومدو روبه رویم ایستاد خدایا چه قدرفرق بین این علی وعلی دودقیقه پیش بود
هنوز بهم خیره بود هردو تودلمون پرازغوغا بعد این همه سال حالا زن وشوهر بودیم باورش خیلی سخت بود همیشه فاصله همیشه دوری همیشه.ترس ازنگاه گناه الود همیشه حیاهمیشه محرومیت اما الان تمام اون پرده ها برداشته شده.بود الان محرم ترازهمه به من علی بودهمین پسر خوش برورویی که جلویم ایستاده بود علی جلوتر امد به نگاهم خیره شد منم همینطور حلقه اشک توچشمای هردومون نقش بست وچانه هایم به لرزه دراومد دستانم رابالا بردم دور بازوانش راگرفتم هنوزم نگاهم بهش.بود دوتا عاشق تشنه بودیم که بعد از اینهمه سال بی قراری حالا سیراب میشدیم نفهمیدم چه جوری به اغوشش رفتم گرمای تنش همه وجودمو گرفت انگار داشتم سیراب سیراب میشدم خداروبه خاظرتصمیمم شکرکردم مگه میتونستم خودمو ازایل لحظه محروم کنم خدایا کاش دنبا همینجا تموم میشد هردوگریه میکردیم ومحکتر همدیگرو تواغوش هم.فشارمیدادیم ………
این بهترین شب زندگیم بود کاش همه قدربدونیم …..

منو ازاغوشش جدا کردونفس عمیقی کشید وکنارخودش نشاند
_اگه نمیشد دیرونه میشدم
به چشمای گرمش نگاه کردم دلم بدجورمیلرزید اما دوباره سربزنگاه یاد اون مسئله.افتادم حالا سخت تربود منی که اغوششو تجربه کردم حالا منتظرجدایی باشم اوتم سفری که برگشتش معلوم نبود غم توچشمام نشست
_چی شد خانومم
نمیخواستم ناراحتش کنم
_هیچی
علی لبخند زدو دستانم رادردست گرفت
_بیا ازاینده بگیم
_خب بگیم
_منکه میدونی معلمم وحقوقم معلوم زمینای زعفرون بابا هم هست که هم خرج خونواده.رو میده هم.کمک خرج منه این ازشغلم
_حالا من بگم؟منم که خانم پرستارمو مشغول کارمیشم پدرمم که مغازه دار بازاره
_میریم یه خونه میگیریم بزرگ ودلباز مثه همینجا
_موافقم !توشم پرازگل شمعدونی میکنیم حوضشم پرازماهی
_منم صبح ها میرم مدرسه بعد ازظهر هاهم که حجره پیش بابات
_عالی منم بیمارستان وخونه
_شب که میام شما برام چی پختی
_قرمه سبزی فرد علا شمارم دونفرحساب میکنم
علی شاکی شدوگفت
_یعنی چی نه که اون داداشت نمیخوره
صدایی ازپشت سراومد
_غیبت منه؟قرارنشد ازمابد بگینا!علی خرت ازپل گذشت
امیرعباس بود چهره اش خندان وخوشحال
_نه بابا شما سرورید
_پاشید بیاید شام بسه غیبت
_چشم چشم
امیرعباس رفت وعلی دوباره به چشمانم خیره شد ..

لیلی شاید تا اخرشب نتونم تنهاببینمت بدون که خیلی دوست دارم
سرمو بوسیدوازجابلند شد دلم میخواست تورویاهام غرق بشم دلم میخواست هیچ وقت وقت شام نمیشد وعلی کنارم میموند وجودش گرمای وجودم بودوبا چشماش بهم انرژی میداد ازتماس دستش تمام تنم میلرزید روی چمن ها درازکشیدم با انرژی ای که داشتم میتونستم تا تهران بدوم وخوشحالی کنم

آدم ها یک بار عمیقا عاشق
می شوند!!! چون فقط یک بار نمی ترسند که همه چیز خود را از دست بدهند؛

اما بعد از همان یک بار،

ترس ها آنقدر عمیق می شوند

که عشق دیگر دور می ایستد…

وارد خانه شدم انقدر صدای سروصدا وبگو بخند زیاد بود که اصلا صدا به صدا نمیرسید زهره وفاطمه مشغول چیدن سبزی،ها بودن باورودم هردوبهم چشمک زدن وفاطمه گفت
_چه خبر؟
قیافه ی حق به جانبی گرفتم
_چی چه خبر؟
_چه کردی داداشم سرخ وسفید برگشت
هیس بلندی کشیدم وبهشون اخم کردم
_به جای این حرفا کارتو بکن دیرشد شام
زهره وفاطمه هردو زدن زیر خنده ومنم شاکی ازونا ازاشپزخانه برای انداختن سفره بیرون رفتم علی به محض دیدن سفره دردستم بلند شد
_بزارید کمکتون کنم
_خیلی ممنون
امیرغباس که نظاره گر ماجرا بود پشت هم نچ نچ میکرد
_زن ذلیلی تا چه حد علی اقا
_شما میوه تو بخور
بابا:سربه.سر پسرمون نزار امیرعباس
امیرعباس_هنوز هیچی نشده شد پسرترن پس ما چی
بابا_شماهم جای خود داری واسه ما
امیرمهدی_تو که حسود نبودی امیر
امیرعباس_بد روزگاره دیگه
_به جای ابن حرفا داداش پاشو کمک کن برنجارو بیار
امیرعباس_بیا ایشونم شد دشمن ما بابا من تسلیم میرم کارمیکنم (امیرعباس موقع رفتن به نشانه تهدید انگشتش را بالا اوردوروبه علی گفت)
_من واسه تودارم
شام وهمه دور هم خوردیم یکی ازبهترین شبای عمرمو گذروندم هرازچند گاهی نگاهم را به حلقه ی ظلایی رنگ دستم می انداختم وبیشتر به علی وابسته میشدم با خودم عهد کرده بودم که به بدی ها فکر نکنم وفعلا اززندگی لذت ببرم ای خدا چی میشد این جنگ تموم میشد تااین دلشوره.ونگرانی ای که ته دلم داشتم هم رخت بر می بست هرروز کارم شده بود بازکردن پیچ رادیو وگوش دادن به اخبار جنگ گاهی تنم میلرزیدوگاهی امیدوار منتظر تمام شدنش بودم
بالاخره مهمانها همگی رفتن بعد ازجمع اوری ظرف ها وشستنشون به اتاق رفتم وازخستگی بیهوش شدم

یه هفته.از ماجرا گذشت تواین یه هفته فقظ یکبار علی شام به خانمان امدودیگه همدیگرو ندیدیم منم حسابی گرفتار درس ودانشگاه.بودم از وقتی جنگ بود خیلی ازمجروح های مشهدومنتقل میکردن بیمارستان وبه خاطر کمبود نیروما باید بهشون رسیدگی میکردیم واین مسائل سرمو حسابی شلوغ کرده بود پدر به پیشنهاد عموی علی که اسمش اقا غلامرضا بود تصمبم گرفت همگی پنج شنبه شب به باغ بزرگ بریم ودور هم باشیم منم ازصبح پنج شنبه مشغول تدارک دیدن وسایل شدم حوالی ظهر صدای زنگ در اومد فکر کردم امیرعباس باشد وبدون چادر جلوی دررفتم
بابازکردن در چشمم به چهره معصوم علی افتاد
_سلام شمایید
علی بادیدنم با بلیزوشلوار کمی جا حورد واخم هایش درهم.رفت
_ببخشید فکرکردم امیرعباس باشه
_نباید اینطوری میومدی بیرون
سرمو پایین انداختم.وازجلوی درکنار رفتم علی نگاهی به من کردوسپس سرشوبالابردنگاهی،به.پنجره های همسایه.روبه.روکردودستم وگرفت ومحبورم کرد بدوم وبه باغ کوچیک رفتیم
_چته؟چرا اینجوری میکنی
_اخه من به تو چی بگم پسر حبیب اقا پشت پنجره بود
_خب باشه منکه روسری سرمه
علی اشاره ای به شلوار وبلیزم کرد
_اینا چی
ورویش.برگرداند
_خیله.خب ببخشید روتوبرگردون
علی رویش رابه طرف برگردوند وازپنجره شرقی اتاقم که مشرف به باغ کوچیک بود وارد خونه شد وچادرمو بهم داد
_ازدیوار بالارفتنتونم خوبه نگفته بودید
_خب دیگه بریم توحیاط
وارد حیاط شدیم وبا همه سلام وعلیک کردیم من علی روهمراه خودم به اتاق بردم اولین باربود که علی به اتاقم مبامد
_رنگ سبز رنگ طبیعت
_سلیقم خوبه
_اره عالی
علی روی تخت روبه رویم نشست هنوزم توچشماش اثر خجالت بود اما من بدتر بودم تاب نگاهشو نداشتم وقتی دستمومیگرفت تمام تنم میلرزیدولحظاتم کند پیش میرفت
_فتبارک الله احسن الخالقین شنیدی؟
_شامل من میشه؟
_اره فقط شامل تومیشه
_تو لطف داری ولی خیلی هم زیبا نیستم
_برای من زیباترینی
بهش نگاه کردم چشماش میخندید
_توهم
دستش رابالابرد واروم روی گونه ام کشید هنوزم جای دستشو حس میکنم ارام وگرم…… همیشه عادت داشت بااین کاراش دیوونم کنه ادم وتشنه میکرد وتا لب چشمه میبرد قدرت نفوذ نگاهش مثله یه تیغ تیز برنده بود
_چرا نگام نمیکنی
_ظاقت نمیارم
_طاقت نمیاری چی؟
_نگاهت کنم وازت محروم بمونم
دستانش رابازکردوگفت
_قرارنیس محروم بمونی بیا
دوباره توبغلش جا گرفتم وقتی تواغوشش بودم بهتر میتونستم بهش نگاه کنم چون مطمئن بودم فقط وفقط وجودش از آن خودمه وبس
_گفتم علی؟
_گفت جان علی؟

ادامه دارد…

ادامه این رمان را فردا در سایت اولی ها بخش کتاب و رمان بخوانید…