سلامت پوست
آموزش انواع غذاها غذاهای رژیمی
آهنگ پیشواز ایرانسل آهنگ پیشواز رایتل آهنگ پیشواز همراه اول
اخبار پزشکی اخبار تکنولوژی اخبار جامعه اخبار حوادث اخبار سیاسی اخبار فرهنگی و هنری اخبار گوناگون اخبار ورزشی تیتر روزنامه
اس ام اس خنده دار اس ام اس عاشقانه اس ام اس مناسبتي
مهارت های زندگی
بازیگران بزرگان و مشاهیر خوانندگان ورزشکاران
روانشناسی
ترول خنده دار
بارداری و زایمان
دنیای بازیگران
اخبار پزشکی
سوپر استارها عکس اجتماعی عکس بازیگران عکس حوادث عکس حیوانات عکس خوانندگان عکس طنز عکس عاشقانه عکس ورزشی
اخبار علمی
فال روزانه
اخبار فرهنگی و هنری دانلود آهنگ جدید سریال شعر و ترانه فیلم
اخبار ورزشی
کلیپ اجتماعی کلیپ حوادث کلیپ حیوانات کلیپ خنده دار کلیپ سرگرمی کلیپ عاشقانه کلیپ هنرمندان

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت شانزدهم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت شانزدهمReviewed by Admin on Jul 18Rating:

آنچه گذشت: قسمت پانزدهم

رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت شانزدهم”

…انگارنبودن سرختم وتشیبعش بدجوری رودلم سنگینی میکرد راه برگشتمونم توسکوت بود ……………………
بعد ازمراسم هفت هم خونه ما وهم خونه علی خالی ازمهمون شد بارفتن مهمونا وخلوت شدن خونه تازه تنهایی روحس کردم دیگه صبحا باید به امید کی بلند میشدم شبا باید بایاد کی میخوابیدم ..به خاطر کی بی صبرانه منتظر اخرهفته ها میشدم …جمعه ها کناو کی….ازهمه چی محروم بودم ازیاد عشق کودکیمم محروم بودم …کارم شده بود فکرکردن به روزایی که داشتمش وکناربود فکرکردن به.روزایی که برای دیدنش لحظه شماری میکردم وموقع حرف زدن با من ازخجالت سرخ میشد …یاد تیکه های شیطنت امیز مریم خانم که هروقت منوعلی یه جابودیم میگفت ومن سرخ میشدم ازخجالت اما ته دلم ضعف میرفت برای داشتنش…ازهمه چی محروم شدم
دیگه دانشگاهم نمیرفتم اما استادا به خاطرشرایطم حذفم نکرده بودن وخداروشکر دلم خوش بود که اخرترم میتونم امتحان بدم اما چه امتحانی بدون خوندن یه.کلمه هیچ چیزی جزعلی ذهن منو پرنمیکرد چه برسه به درس بازم به لطف استادا اون ترم ورد کردم وتاشروع ترم بعدی کلی زمان بود
حالا غم رفتن امیرعباسم اضافه شد بااینکه مامان چپ وراست کاری میکرد که مهری روبه.امیرعباس نشون بده تا بمونه اما این پسرهم ارام وقرارنداشت ازوقتی علی رفته بود زخم دل امیرعباسم عمیق ترشده بودوانگارمیخواست یه تنه انتقامشو بگیره
نگرانی امیرعباسم تحمل من کم کرده بود اما بالاخره مثله همیشه کارخودشو کرد حتی رفت وامد های مهری هم کارساز نبود مهری هم مشهد درس میخوندومعلوم بود که حسابی امیرعباس وتودل خودش جا داده وهرطور شده میخواست توجهشو جلب کنه اما امیرعباس مثله یه مارزخمی بود وهیچ حرفی توکتش نمیرفت
امیرعباس که رفت جبهه انگار دوبرابرتنها شدم فاطمه که سرگرم زندگیش بود وبامهری هم زیاد جورنمیشدم فاطمه برای اینکه ازاین همه فکروخیال دربیام وانقدربی تابی نکنم پیشنهاد داد که به بیمارستان برگردیم وبرای کمک به مجروحا داوطلب شیم منم چون راه علی روادامه میدادم مشتاقانه پذیرفتم ومشغول کاردربیمارستان شدم فضای بیمارستان اروم ترم میکرد انقدرمثله خودم دیده بودم که شدم همدم وهمدل همه ی بازمانده ها

هرروز تعداد زیادی مجروح میاوردن وخیلیاشون نرسیده به بیمارستان شهید میشدن چون تواهوازامکانات زیاد نبود فقط کارهای اولیه روشون انجام میدادن وهمشونومیفرستادن شهرشون خیلی ها مثله من تازه عروس وخیلی ها حتی بچه هم داشتن که بچه ها همه خیلی کوچیک بودن .هرروز بادیدن این صحنه ها حالم بد میشد اما چون خودمم یکی ازاونا بودم خوب درکشون میکردم
شیش ماهی ازرفتن علی میگذشت صیغه محرمیتمونم تموم شده بودومن حتی دیگه محرمشم نبودم اما کی میتونست قلب من،ازعلی جدا کنه
یه روزی که سخت مشغول کاربودم خبردارشدم که چندتاازمجروحای مشهدومنتقل کردن طبق معمول همیشه به سرعت به سمت امبولانس رفتیم که بادیدن پای بسته شده ی امیرعباس بند دلم پاره شد نگاهش که به من افتاد جاخوردوسعی کرد خودشو کنترل کنه
_وای امیرعباس چی شده چرابه ابن روزافتادی
_هیچی نیس بابا اروم باش یه ترکشه مارواوردم اینجا چیکارنمیدونم
_مطمئنی فقط ترکشه
پسر جوانی که همراهش بود گفت
_اره ولی ازبس کلش باد داره فرمانده دستورداد برگرده
امیرعباس وبه اتاق عمل بردن وترکش وازپاش خارج کردن مامان اینا هنوز خبرنداشتن میخواستم خبربدم که امیرنذاشت گفت تاخوب شدنش چیزی نگم چون میدونست ایندفعه دیگه مامان راضی به برگشتش نمیشه
خداروشکر عملش اسون بودوپاش به نسبت خوب شده بود نمیدونم کی به مهری خبرداده بود که همراه مصطفی خودشو به بیمارستان رسوند بادیدن امیرعباس اخم هاش درهم رفت واشک توچشماش جمع شد مصطفی هم مثله همیشه خشک ورسمی فقط به پای،امیرعباس خیره بود مهری نتونست خودشو کنترل کنه وتا امیرچشماشو بازکرد رفت بالای سرش وشروع به صحبت کرد
_سلام اقا امیرعباس چه بلایی سرتون اومده من حسابی نگران شدم
امیرعباس که تازه جشماش بازشده یود به گفتن هیچی نیس اکتفاکردوساکت شد مصظفی هم جلو اومد وباامیرغباس احوال پرسی کردوخیلی زود ازاتاق بیرون رفت
روبه مهری کردمو کنجکاوانه پرسیدم
_شما ازکجا فهمیدین
مهری یه کم سرخ شدوگفت
_اتفاقی دوست مصطفی فهمید
معلوم بود که راست نمیگه برای همین کنجکاوانه دوباره بهش خیره شدم سرشوانداخت پایینودوباره با نگرانی به امیرعباس خیره شد بدمم نمیومد امیرعباسم روی خوش نشون میداد تاپاگیربشه اما این امیرعباس شمربه قول فاطمه به این راحتی دم به تله نمیداد
برای دیدن مریضا ازاتاق بیرون رفتم ومهری وامیرتنها شدن مصطفی توراهرو مشغول وارسی خودش تواینه بود بادیدن من لبخند کمرنگی زدوجلو اومد
_تسلیت میگم همسرتون به رحمت خدا رفتن
_ممنون
_ببخشید نشد که بیام تهران کارداشتم
_خواهش میکنم
سرموبلند کردم مثله علی توچشمام نگاه نمیکرد سرش پایین بوداما لبخند ندا

وای خدای من داشتم باعلی قیاسش میکردم حالم ازخودم بد شدو خواستم بروم
_ببخشید من خیلی کاردارم با اجازه
هیچی نگفت وازش دورشدم انگار این پسریه عصای بزرگ قورت داده بود توفکر مهری وامیرعباسم رفتم یعنی الان دارن چی میگن ولی ازامیرعباس بعید بود که به کسی فکرکنه ازدوررفتنشونو تماشا کردم چهره ی مهری مثله قبل بود پس حدسم درسته هیچ اتفاقی نیفته فاطمه ازدوربه سمتم اومدوبااشاره به درگفت
_اینا خیلی میان ومیرن چه خبره؟
_هیچی دختره سخت عاشق سینه چاک امیرعباسه
فاطمه باتعجب گفت
_امیرعباس!؟
_اره دیگه تعجب نداره
_امیرعباس چی میگه
_میدونی که طبق معمول سکوت
فاطمه کمی توفکررفتوناگهان چشماشو گرد کرد
_مطمئنی هدف امیرعباس؟
_اره خب چطور
_نکنه مصطفی……
نذاشتم ادامه بده.خجالت میکشیدم اون خواهرعلی بودومن نمیتونستم ببینم درباره کسی حرف میزنه دستموبه نشانه سکوت بالابردم
_چیزی نگوفاطمه
_لیلی؟؟؟
_نمیخوام بشنوم تومثله اینکه یادت رفته من زن داداشتما
_چون یادم نرفته میخوام چشماتوبازکنم توجوونی لیلی خوشگلی
_سال علی هنوز نیومده این حرفا چیه میزنی
_من تو رفتار مصطفی خوندم که خبراییه حالا هم فکر نکن من داداشمو دوست ندارم وروی زنش تعصب ندارم امالیلی دستی دستی خودتوبه بادنده تاسالم میخوای صبرکن اصلا تادوسال صبرکن اما به خدا علی هم راضی نیست تو اینطوری بمونی
اشک توچشمام جمع شد چطوردلش میومد بگه منی که هنوز سیاهوازتنم درنیاورده بودم اخه چجوری…… ازبلندگوپیجم کردم بدون توجه به فاطمه بیرون رفتم دیگه دلم نمیخواست بشنوم ناخود اگاه نسبت به مصطفی هم کینه کردم اگه مطرح کرده بود که من میدونستم واون چطوری جرات کرده …وای لیلی اونکه چیزی نگفته بدبخت …خاک برسرت جدیدا کارت شده که انگشت اتهامتو سمت اینوون بگیری…بد رفتاری،بامهری با فاطمه با مامان وای خدا چرا نمیتونستم تمرکز کنم چم شده بود
صدای جیغ مریض بلند شد رگ دستشو پاره کرده بودم دلم براش کباب شد
_وای توروخدا ببخشید اصلا حواسم نبود
_خانم مگه پرستارنیستی حواست کجامیگرده پس پی پسرا؟؟
_حرف دهنتو بفهم چرا بی ربط میبافی
فاطمه ودکتر اهدی داخل شدن
دکترنگاهی به دست بیمارکردوگفت
_خانم،مشهدی حواست کجاست
_ببخشید دکتر دست خودم نبود
فاظمه جلوتراومدرگفت
_اقای دکتر من انجام میدم ببخشید خانم مشهدی حالشون خوب نبرد
مریض روبه دکترکردوطلبکارانه دادزد
_نه دکتر اینا یه مشت بچه دبستانی ان خودت بزن
دکتر_فشارکاروپرستارامون زیاده شمام بهتره درک کنی خانم مشهدی شمابرواستراحت کن امروزو
ابروم توببمارستان رفت ازبیمارستان بیرون اومدم وتاسرخاک علی فقط گریه کردم

رفتم سرخاک …جایی فقط اونجا اروم میشدم چون پیش علی بودم کنارعلی بودم …نگاه کردن به چهره ی معصومش دیوونم میکرد …حتی از بالای سنگقبرشم بوی تنشوحس میکردم انگاری کنارم بود …ولی نه واقعا کنارم بو دبالباس جنگ خودش بود ایستاده نگاهم میکرد بلند شدم ورفتم کنارش قدش انگاری بلند شده بود جلوش احساس کوچیکی میکردم عجیبه قبلا انقدرقد بلنددیده نمیشد بارم چشماش خندیدولبخند همیشگی
_سلام عزیزم
_سلام بالاخره برگشتی ؟نکفتی من بدون توچیکارکنم
_من که همیشه پیشتم خودم قول دادم بهت مگه نه؟
_اره قول دادی ولی رفتی علی
_من هستم لیلی من هستم نرقتم ولی تو…
اخماش توهم رفت دلم داشت ازجا کنده میشد
_ولی من چی علی
_ولی توناشکری..ناشکری نکن لیلی…
_نباید خداتورومیگرفت
_خندیدوجوابی نداد ..
تصویرش کمرنگ وکمرنگ شد صداش زدم
علی …علی…علی برگرد اما نیومدداشت برمیگشت جنگ انگاری دوسه نفر دستاشوگرفتن و بردنش
_لیلی خانم…لیلی جان
ازخواب پریدم صورتم ازتماس باسنگ قبرسرد علی سر شده بود مهری بالای سرم ایستاده ونگران نگاهم میکرد
_خوبی لیلی خانم ؟
_شما اینجا چیکارمیکنی
_با مصطفی اومدیم سرخاک مادربزرگم اخه فردامیره تهران بلند شوبلند برسونمیت مصطفی ماشبن داره
نگاهی بهش انداختم دستاش توجیبش بودودرحالی که سیگارمیکشید بااخم های درهم نگاهم میکرد یادحرفای فاطمه افتادم دلم نمیخواست باهاشون برم
_نه مهری جان من خودم میرم شما تشریفتونوببرید مزاحم اقا مصطفی نمیشم
سیگارشوانداخت زمینوباپالگدکردو وگفت
_لیلی خانم بلند شین شما حالتون خوب نیس من میرسونمتون بلند شید خواهش میکنم
اولین باربود دوتا جمله پشت هم میشنیدم ازش.به ناچاز ازجابلند شدم وباکمک مهری سوارماشین شدم
تا خونه سکوت بود ومصطفی هرازچند گاهی نگاه معناداری،ازاینه میانداخت نمیفهمدیم تونگاهش چیه نه عشق بود نه نفرت یه موجود همیشه ساکت اما هربار بانگاهش تنم مورمورمیشد
پیاده شدم وازش تشکرکردم جواب مختصری دادوپاشوروگاز فشرد ازرفتارش سردرنمیاوردم

مامان توحیاط نشسته بودوطبق معمول گریه میکرد رفتم پیشش ودستم انداختم پشت گردنش
_چیه مامان گلم گریه برای چی
مامان اشکاشو پاک کردوگفت:

_برای تو ، برای سرنوشتت ، برای امیرعباس که رفت ومعلوم نیس سراون چی بیاد برای مملکت برای همه چی
_قوربونت برم مامان گلم انقدرغصه نخور بلند پاشو بریم تو.پاشو مامان
_لیلی تودیگه زن علی نیستی صیغتون تموم شده مادر شیش ماهم هست که از…

ادامه دارد…

ادامه این رمان را فردا در سایت اولی ها بخش کتاب و رمان بخوانید…