خوش آمدید - امروز : دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۶
خانه » کتاب و رمان » رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت سیزدهم
رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت سیزدهم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت سیزدهم

آنچه گذشت: قسمت دوازدهم

رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت سیزدهم”

…علي ديس و برداشت وبرام برنج کشید
_واي علي نميخورم بيشترازين نريز
_تاالان دست خودت بود الان دست منه بخورجون بگيري
فاطمه باذوق مارونگاه ميکرد ميدونستم توفکرش خودشو يوسف ،جاي ماگذاشته دلم خون شد براي اميرعباس
بعدازخوردن شام همه دورهم نشستيم علي ازخاطرات جبهه وخرابکاري هاي اميرعباس ميگفت همه ميخنديدن وهرکس يه جوراظهارنظرميکرد دراخرفاطمه باصداي بلند گفت
_واي ازدست اين اقا اميرعباس هميشه جدي بود باورم نميشه انقدربانمک باشه
_حالا کجاشوديدي اميرعباس ونگاه نکن اينطوري که مثله عمر مختاره (همتون ميشناسي عمرمختار به جدي بودن معروف بوده ويه مثله)باهاش که باشي صبح تاشب ميخندي
فاطمه کمي توفکررفت.انگارتوذهنش دنبال اميرعباس شيطوني بود که علي ميگفت ميگشت چهره اش کاملا جدي شده بود
علي سرشونزديک گوشم کردوگفت
علي_ليلي؟؟توامشب گيردادي به فاطمه ها درسته عروس ميشه ولي قرارنيس جايي بره يه کمم مارودرياب پاشوبه يه بهونه بريم تواتاق دلم ديگه طاقت نداره ها يه دفعه ديدي جلوهمه……
_توکه راست ميگي .!!!!با چه بهونه اي بريم اخه
_ساکم تواتاقه به بهونه تعويض لباسام بريم
ازجابلند شدموبه سمت اتاق رفتم علي ازروي مبل دادزد
_ليلي اون لباسامم بده
_بيا خودت بردار
علي مثله فشنگ ازجابلند شدوپشت سرم به اتاق اومد ازحرکتش خندم گرفت طبق معمول پرده هارو کشيد وبهم خيره شد …واي خدا دوباره دلم به تاپ تاپ افتاد نميدونم مهره مارداشت اين پسر که.بانگاهش دلم وبه اتيش ميکشيد اومدجلوودستانشودورم حلقه کردسرشوبه گردنم فرو بردوگردنموبوسيدونجواکنان گفت
_داشتم ازبي ليلي اي ميمردم ليلي….عاشقتم عزيزم
قلاب دستانشومحکمترکرد حالا ديگه مرزي بينمون نبودمنم گردنشوگرفتم وباروي پنجه ايستادن قدموبلند کردم خنده اي کردوچشمانم وبستم مثله هميشه اروم لباشو نزديک کرد تمام تنم ميلرزيد ولي همه وجودم شده بود لمس نگاهش دستانش ولباي داغش…

_بسه
_ازين بسه گفتنت انقدربدم مياد مکه ميشه ازتوسيرشد؟؟
کمي به عقب هولش دادموروتخت نشستم علي هم اومد کنارم نشست ودستشودورگردنم حلقه کرد
با دلخوري گفتم
_چرابي خبررفتي ؟لايق خداحافظي نبودم؟؟
_من هيچوقت باتوخداحافظي نميکنم ليلي من ايندفعه ام برم همينطور
واي بازحرف رفتن چجوري دلت مياد.ملتمسانه نگاهش کردم سرشوپايين انداخت وبه زمين چشم دوخت اينحورمواقع اززيرنگاهم درميرفت
_به خدادلم هرلحظه پيش توئه اما چيکارکنم نميدونم چه خبره ليلي نميدوني هرروزصبح تابره شب شه جندتاازصميمي ترين دوستاموازدست ميدم نميدوني جه قدرسخته که کسايي که ديشب باهاشون شام خوردي وگفتي خنديدي جلوي چشمت پرپرشن
نميدوني چه قدر……
دستم وبردم بالاوحرفشوقطع کردم ديگه نميخواستم ادامه بده با هرحرفش تنم ميلرزيذ
_علي بي خبري براي من بهتره
_چشم.نميگم ديگه خوب شد؟؟
_اره . علي سرموبه سينش چسبوندودستشوزيرچونه ام گرفت صداي،قلبش ميزد تندوپشت هم معلوم بود تودل اونم غوغاييه
_صداي قلبتوکه ميشنوم انگاردنياروميدن بهم علي !!نميدوني شب تاصبح چه قدرفکروخيال کردم ازنبودت
_اينجوري داغون ميشي به چيزاي خوب فکر کن عزيزم مثلا اينکه من يه هفته اينجامو عروسي فاطمه ست
تودلم پوزخند زدم چجوري عروسي فاطمه براي من خوب باشه وقتي ميدونم داداشم داره مثله شمع ميسوزه
_علي؟؟اميرعباس چرانيومد
_قراربود باهم بيايم اما اين اواخر که فهميد قراره بيايم براي عروسي نظرش عوض شد پاشوکرد توکفش که منوبفرستين عمليات بعدشم مريض شدوچند روزي ازسنگربيرون نرفت ميخواستن بفرستنش عقب اونجا هم امن نبود اما قبول نکرد گفت هرطور شده ميره عمليات توهم که ميشناسيش يه دنده ست اخرفرمانده قبول کرد نميدونم ويروس بود چي بود که افتاد به جونش به دفعه
تودلم گفتم ويروس نيود دردر شکست توي عشق چنديدن وچند سالش بود .دردش ازهردردي بي درمون تره
_حالا ازش خبرنداري؟بهترنشده بود؟
_روزاخرحال جسميش خوب بود اما هنوزم بداخلاق
به فکرفرورفتم يعني سرنوشت اميرعباس چي ميشد ميتونيت به فاطمه برسه يا نه …معلومه که نه پس يوسفي که کت وشلوارش تواتاق اميرعباس اويزونه کيه …
علي باحالت مرموزي گفت
_توچيزي ميدوني ؟
دستپاچه شدم وجواب داده يا ندادهاتاق وترک کردم

عروسي توباغ مابرگزارميشد همه جا چراغوني شده بود بوي نم ورطوبت خاک همه فضاروپرکرده.بودو حوض ابي رنگ حياطم طبق معمول همه عروسي هاي محل؛ پرازميوه
محمد جواد ازاول صبح باکت وشلوارش مشغول رقص توحياط بود بقيه هرکدوم سرشون به يه کاري بود اميرمهدي وعلي صندلي هاروميچيدن يوسف مشغول پياده.کردن بارميوه بودوفاطمه هم ازاسترس طول وعرض اتاق وراه ميرفت تااخر بنداندازاومدوبراي اصلاح رفت تواتاق
به خاطراينکه توهمسايه شهيدزياد بودوهمه عذاداربودن تصميم گرفتن که جشن با موسيقي نباشه وساده.برگزار بشه فاطمه هم لباس عروس نپوشيد وبه پوشيدن يه چادرسفيد بسنده کرد
فاطمه_ليلي قيافم خوبه
بهش نگاه کردم واي اصلا نميشناختمش انگارصورت اصلاح شده که از جاي بند سرخ بودوابروهاي پرپشتش که تبديل به يه خط نازک شده بود باعث ميشد چهره اش برام نااشناوغري باشه
_چه قدرفرق کردي فاطمه
_اره الان ازيوسف خجالت ميکشم اينجوري ببينتم
_ولي خيلي قشنگ شدي بروچادرتم سرت کن
لباس سرتاپاسفيد به همراه جادرش زيباييشو دوبرابر کرد بازدلم ياد اميرعباس وکرد امشب بايد مجلس براي اون بود ..اي خدا
منم به اتاق رفتم وحاصرشدم چادرسفيد ي که براي بله برون اورده بودنوسرم کردم منم شبيه فاطمه شدم بااين تفاوت که چهره ي من هنوز دخترونه بود
ساعت حدود هشت بود که عاقد هم رسيد علي،ازصبح که.براي کارهارفته بود نديده بودمش وهمزمان باعاقذ وارد شد کت وشلوار مشکي وپيرهن سفيد !دلم داشت از جاکنده.ميشد وقتي ياد اينکه فقط وفقط همه وجودش ماله من ميافتادم اوهم باديدن من لبخندي زدوازدور چشماشو بازوبسته کرد براي قند سابيدن بالاي سرفاطمه صدايم ک.بازداغ دلم تازه تر شد انگارتحمل اون محيطو نداشتم اما نميشد وسط خطبه ول کنم وبرم دلم مثله.سيروسرکه.ميجوشيد به.جاي اميرعباس من شخص ديگه اي نشسته واي خدامنکه حالم اينه سرامير چي اومده صداي کل کشيدن حضارمنو به خودم اودر حالا ميتونستم فرار کنم پارچه ي تودستم وسريع روزمين انداختم وبه باغ کوچيک پناه.بردم تنهاجايي که به جزبچه ها کسي نبود چند باري نفس تازه کردم وتصميم گرفتم برگردم پلاک الله که براي فاطمه خريدم وازجعبه بيرون کشيدمودوباره سرجاش گذاشتم
_توچته ليلي؟
صداي علي بود باز باهمون تيپ ولباس ها چه قدرشيرين شدي علي کاش هيچ کس دورمون نبود تافقط به اغوشت پناه ميبردم
_هيچي
خوازتم ازکنارش رد بشم که باجديت بازومو گرفت وبه چشمام خيره شد
_بگوقضيه چيه
_بزاربرم الان عقد تموم مبشه کادومو ندادم
_جواب منوبده.برو چراانقدر به فاطمه زل ميزني چرا ازمراسم فرارکردي چرا نکنه تو……ويوسف
_ساکت شو علي
_خيله خب ببخشيد د اخه بگو چيه

راحت توهين کن بعد بگو ببخشيد خيلي کارت درسته علي اقا
باناراحتي ازکنارش رد شدم وبه مراسم برگشتم چشماي فاطمه به دنبال من دودو ميزد باديدنم ازنگراني سري تکان دادواشاره کرد به کنارش بروم
_علي کجاست توکجايي چرارفتيد اخه
_ببخشيد فاطمه جون الان ميرم صداش ميکنم ببخشيد خيلي زشت شد
مامان هم ازدورچشم غره اي بهم رفت تا اومدم دنبالش بروم خود اقا پيداش شد رفت کنارفاطمه وهمراه با هم کادوي عروسي رو بهشون داديم.جالب بود که با يوسف روبوسي نکردوبا اخم جوابشو داد معلوم بودهنوزم شک داره اي واي خدا حالا زندگي خودمم بيفته به جنجال بايد بميرم ديکه ازدست تواميرعباس ….
روي يکي ازصندلي هاي باغ نشستم دلم نميخواست بهش محل بزارم بااينکه ازهميشه زيباترشده بود اما حرفش بدجور برام سنگين بود ازدوربادوتا پيش دستي ميوه به سمتم اومد وصندلي کناري رابراي نشستن عقب کشيد
_چادرتوبکش جلوتر
بدون اينکه نگاش کنم چادرمودرست کردم وبه دف زني که براي اجرا اومده بود خيره شدم چه قدربامهارت ميزد انگار دستاشو نميديدي…..ميخواستم به علي فکر نکنم اما نميشد هرچه قدرم درباره دف زن باخودم حرف ميزدم اما بوي تن علي روکه نميشد ناديده گرفت
_منونگاه نميکني
حالا صداشم اضافه شد هميشه بايد جلوش کم مياوردم حتي وقتي بهم توهين شده نيم نگاهي بهش انداختم اما برنگشتم
_ببخشيد نفهميدم چي گفتم ليلي جان توروخدا اينطوري نکن دل من طاقت نداره ها خانمي
همزمان دستشم رودستم گذاشت مني که باصداش ميلرزيدم ديگه بالمس دستاش کم کم رام شدم به سمتش برگشتم اما نه بالبخند يه.خيارپوست کندوجلوم گذاشت
_بخورعزيزم
عروس وداماد هم به باغ اومدن وباهمه مهمانها سلام وعليک ميکردن خيلي دوست داشتم جاي يوسف اميرعباس بود که اگر بود من الان ازخوشحالي روي پاهام بند نبودم اما کزکرده.وغمگين گوشه اي نشستم وخودمو با بچه هاسرگرم کردم
عروسي تاساعت يازده شب طول کشيد اما کم کم مهمانها عزم رفتن کردن وماهم که صاحب اصلي مجلس بوديم مشغول جمع واوري وسايل فاطمه ويوسف گوشه اي نشسته.بودن ومشغول خوش وبش باحسرت نگاهشون کردم علي هم متوجه نگاهم شدوسريع خودشو رسوند
_من که.برات کم.نميزارم ميحواي جوک بگم تاصبح بخندي اخه چراغم توچشماته؟
_واي علي به.خدا دليلش فاطمه ويوسف نيس
_پس چيه
_ديگه اب ازسرم گذشت بزارراز بمونه
با پيش دستي ها به اشپزخونه رفتم باخودم گفتم ولي خدايي منم بودم شک ميکردم ……شايدم نه

ديگه کم کم خونه خالي ازمهمون شد عروس وداماد هم.به خانه بخت رفتن ودنبال سرنوشت
اميرعلي،هم بعد ازجابه جا کردن وجمع وجور کردن صندلي هاهمراه.مادرش به خانه برکشت به اتاق،رفتم ولباس هايم راعوض کردم وبا دستمال نمناکي مقدار ارايش کمي که داشتم.وازروي صورتم پاک کردم
هواکمي گرم شده بودومجبورشدم هردوپنجره رابازکنم وروي تخت درازکشيدم چه شب شلوغي بود پرازرفت وامدوسروصدا اما ازبين اونهمه من فقط چهره اميرعباس وميديدم چه قدرازبچگي براي عروسي فاطمه ذوق داشتم حيف که همش کورشدوهيچي متوجه.نشدم يعني فاطمه الان کجاست؟

ادامه دارد…

ادامه این رمان را فردا در سایت اولی ها بخش کتاب و رمان بخوانید…


1 ستاره2 ستاره3 ستاره4 ستاره5 ستاره اولین امتیاز را ثبت کنید
Loading...
اشتراک گذاری مطلب

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب برای سایت اولی ها محفوظ است
Facebook | Instagram | Pinterest | Google+ | Twitter