آرایش صورت سلامت پوست
آموزش انواع غذاها آموزش شیرینی پزی غذاهای رژیمی
آهنگ پیشواز ایرانسل آهنگ پیشواز رایتل آهنگ پیشواز همراه اول
اخبار بین المللی اخبار پزشکی اخبار تکنولوژی اخبار جامعه اخبار حوادث اخبار سیاسی اخبار فرهنگی و هنری اخبار گوناگون اخبار ورزشی تیتر روزنامه
اس ام اس خنده دار اس ام اس عاشقانه اس ام اس مناسبتي
مهارت های زندگی
بازیگران بزرگان و مشاهیر خوانندگان ورزشکاران
روانشناسی
ترول خنده دار
مد و مدگرایی
روانشناسی زناشویی روانشناسی کودکان مشاوره خانواده
بارداری و زایمان دانستنی های جنسی
دنیای بازیگران
اخبار پزشکی
سوپر استارها عکس اجتماعی عکس بازیگران عکس حوادث عکس حیوانات عکس خوانندگان عکس طنز عکس عاشقانه عکس ورزشی
اخبار علمی گزارش های علمی
فال روزانه
اخبار فرهنگی و هنری دانلود آهنگ جدید سریال شعر و ترانه فیلم
اخبار ورزشی
کلیپ اجتماعی کلیپ حوادث کلیپ حیوانات کلیپ خنده دار کلیپ سرگرمی کلیپ عاشقانه کلیپ هنرمندان

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت سوم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت سومReviewed by Admin on Jul 5Rating:

آنچه گذشت :قسمت دوم

رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت سوم”

مگه ما با هم حرف نزدیم
صدای امیرعباس وازدیوار پشتی شنیدم درست سرکوچه ایستاده بودن هم امیرعباس هم علی امیرعباس طبق معمول برافروخته بودوعلی هم سربه زیرباسنگ زیرکفشش بازی میکرد خودموپشت دیوار مخفی کردم
علی_حرف زدیم اما من بهت قبلا هم گفتم نمیتونم بی خیال شم
امیرعباس_خودخواهی علی خودخواه
علی_توخوب منومیشناسی من خود خواه نیستم گفتم بزارقضیه روبه لیلی خانم بگیم خودت گفتی نه خودش بهترتصمیم میگیره اگه لیلی خانم بگه نه من پا پس میکشم
امیرعباس_حق نداری به لیلی بگی
علی_اگه الان قبول کنه وبعدا بفهمه چی این خود خواهیه امیرعباس
امیرعباس_بعدنی درکارنیس من جلوی این وصلت ومیگیرم
علی_خیلی بی رحم شدی امیرعباس توخوب میدونی که…………
امیر_اره خوب میدونم تولیلی رودوست داری لیلی هم تورو اما بهتم گفتم یالیلی یاتصمیمت اگه لیلی روانتخاب میکنی یا علی نوکرتم هستم اما حق نداری با ما بیای اما اگه اون تصمیمتو انتخاب میکنی پس لیلی روفراموش کن
علی_امیرعباس توکه میدونی من منصرف نمیشم ازتصمیمم
امیرعباس_پس لیلی هیچی
علی_لیلی خانم باید بدونه من بهش میگم
امیرعباس_اره دیگه تولیلی روخوب میشناسی بهش میگی اونم که پات وایمیسه جوابشم مثبته
علی_اگه غیراین بود که دیگه این لیلی خانم نبود
امیر_علی من نمیخوام خواهرم توبیست سالگی بیوه شه بفهم حتما باید بگم؟
علی روی زمین نشست وسرش رابین دوتا دستانش قرار داد
امیرعباس هم روبه رویش زانوزدودستانش راگرفت وبابغض گفت
_ماباهم این تصمیموگرفتیم اما علی لیلی نه خواهش میکنم لیلی رووارد بازی نکن اگه مردی اگه توهم غیرت برادرانه حالیته یکی روانتخاب کن یا جبهه یا لیلی
امیر عباس زد زیرگریه وازجاش بلند شد علی هم روی زمین نشست وسرش رابه دیوارتکیه داد وای خدای من اشک هایش رابه وضوح میدیدم دلم داشت ازجامنده میشد بی تاب شدم اما جرات جلو رفتن نداشتم عقب عقب رفتم تا به کوچه باغ کوچیک رسیدم وازانجا وارد خونه شدم پس قضیه این بود امیرعباس وعلی نیخواستن برن جبهه اما هیچ کدوم تاالان حرفی نزده بودن

علی،ازجایش بلند شدوبه خانه رفت.حرفایی که شنیده بودم هنوز درمغزم جای نگرفته بود امیرعباس وعلی کی همچین تصمیمی گرفته بودن وچرا میخواستن اینکاروبکنن………البته هردوی اونا معتقد بودن وباایمان اما تااون زمان حرفی ازجبهه وجنگ نزده بودن وحالا تکلیف من چی بود اگه باعلی نامزد میشدم واون میرفت ……وای نه خدایا اینهمه سال من هرروزدیدمش وکنارش بودم اونوقت درست زمانی که بهم میرسیدیم باید میرفت جبهه؟؟؟تحملش خیلی سخته بی خود نبود امیرعباس مخالفت میکرد اما نه خب منم باید همه جوره کنارعلی باشم یاد حرف اونشب نذری افتادم که غلی ازم پرسید تا اخرباهاش هستم یانه پس منظورش این بود وای پسرطیبه خانم که رفت جبهه واسیرشد یا پسربزرگه معصومه خانم که شهید شد………وای نه نمیتونم تحمل کنم اینجوری تنم هرروزباید میلرزید اما اگه علی میخواست بره چی اگه پای تصمیمش بود چی یا باید تحمل میکردم یازنش نمیشدم فکراینکه بهش نرسم وکه اصلا نمیتونم تومغزم حا بدم پس باید کناربیام وای خدا حالا چطوری دوریش،تحمل کنم بی خبری ودرخطربودنشو چی وای خدا صدام وهزاربارلعنت کنه این چه مصیبتی بود
فاطمه_چرا اینجا نشستی؟هنوزنرفتی خونه
فاطمه با چشمای درشتش وچهره ای متحیرنگاهم میکرد
_کلاس تموم شد؟
_شانس توتشکیل نشد منم اومدم چرا رنگ وروت پریده؟اتفاقی افتاده
_نه چیزی نیس خوبم
ازجام بلند شدم وچادرم که پرخاک شده بود وتکوندم
فاطمه_پاشو بریم خونه
_نه میخوام برم حرم
_بااین حالت؟نمیشه بری حرمم که دوره
نه میخوام برم دلم اشوبه
_حالا بزارغروب باهم میریم اول بروخونه ناهارتوبخور
_نه من الان دلم اشوبه تونمیای من میرم
_وای ازلجبازی توباشه بزاربرم ماشین بگیرم
بافاطمه به حرم رفتیم چشمام که به گنبد افتاد فقط نشستمویه دل سیر گریه کردم فاطمه هاج وواج نگاهم میکرد
_یه چیزی شده تونمیگی
جوابشوندادمو به زمین خیره شدم
_خب بگو دیگه چی شده؟
_فهمیدم چرا امیرعباس مخالفه
_خب چرا؟
_نمیتونم بگم
_خوبه علی داداش منه ها من نباید بدونم؟؟؟
_فعلا نه
فاطمه چشم غره ای بهم رفت وگفت
_بگو من نگران علی شدم
_نگران نباش
_حداقل بگو حالا که فهمیدی بازم حاضری زنش بشی
حرف فاطمه من،ازفکروخیال بیرون کشید واقعا چه جوابی بایدمیدادم

باید میگفتم اره یا نه؟؟اگه اره پس دوری واسترسشو باید به جون میخریدم اگه نه که…………نباید ازدواج میکردیم اونوقت علی میرفت وبایه نفردیگه عروسی میکرد ازتصورش تنم.مور مور شد این یکی بدتر بود نگاهم رابه گنبد انداختم دلم هری ریخت باید چیکارمیکردم جواب چی میدادم یا امام رضا!!!!! ندایی تودلم گفت بدون علی نمیشه !!!من بدون علی خودم درون خودم میمردم ………فاطمه هنوزبا جشمای منتظر نگاهم میکرد
_این سکوتت یعنی نه؟؟!

اشک در چشمای فاطمه جمع شد
-اگه جوابت منفی باشه علی دق میکنه من میشناسمش تو رو خدا لیلی بگو قضیه چیه
اروم ترشده بودم بازنگاهم وبه گنبد دوختم چشمانم رابستم وتوکل کردم فاطمه هنوز منتظر بود !!! لبخندی زدم وگفتم
_خیره
فاطمه.ازحا بلند شد ودرست روبه رویم زانو زد
_خیره؟؟؟؟؟؟؟؟؟
_اره خیره
_اونوقت توبه خاطرخیرمیخوای بگی نه
_کی گفته قراره بگم نه
فاطمه لبخندی ازسرشادی زدوگفت
_سکوتت منوترسوندخداروشکر که جوابت منفی نیس لیلی علی بدون توهیچه من میشناسمش
حرف فاطمه خوشحالم نکرد من عاشقانه.علی رودوست داشتم اما نمیدونم چرا ازحرفش خوشحال نشدم بدتر غمگین هم شدم این انصاف نبود من عاشق الان که روزموعودم رسیده روحیم این باشه کاش علی نمیرفت اما خوب شناختی ازش داشتم محال بودنره محال بود وقتی تصمیمی گرفته تغییرش بده علی پایبند عقاید وعواطفش بود وهیچ جوری نمیشد عوضش کرد

به خونه که رسیدم یه راست به اتاقم پناه بردم امیرعباس هم خونه بودوجلوی تلویزیون مشغول فکر کردن نمیدونستم بگم که خبر دارم یا نه.تصمیم گرفتم فعلا بی خیال بشم.تواتاق درازکشیدم وبه سقف خیره شدم تنها چیزی که جلوی چشمم دائم میدیدم چهره ولبخند علی بود یعنی کی میخواستن برن؟حتما بعد پنج شنبه که مراسم بله برونه!!!وای یعنی چند روزبیشتر نمونده تا روزموعود روز موعود من همیشه روزرسیدن به علی بود اما حالا شده بود رفتنش ودوری………واژه ی دوری روچند بار توذهنم بزرگ نوشتم واژه ای بود که ازین به بعد باید قبولش میکردم وهمراه همیشگیم بود شایدم خیری توکاربود وباعث میشد بااین دوری بیشتر عاشق باشیم
صدای زنگ در دوباره بلند شد حوصله بازکردن درونداشتم مادربه سمت درحیاط رفت ازپنجره اتاق که مشرف به دربود بیرون نگاه کردم زری خانم بود که سرش راپایین انداخته بودوگریه میکرد کنجکاو شدم بدونم چی بینشون میگذره کمی خودموبه پنجره نزدیکترکردم مادرهم با ناراحتی به زمین چشم دوخته بودواخرهم دروبست
سریع خودمو به پذیرایی رساندم مادر به محض داخل شدن با چهره ی برافروخته به سمت امیرعباس رفت
_چی گفتی به پسره؟
امبرعباس_من؟
_مادر_اره تو زری خانم اومده دم درمیگه قراره اخرهفته کنسل،علی یه کم مریض احواله کلی هم شرمندست وعذرخواهی میکنه من خودم امروزعلی،روتونونوایی دیدم چهارستون بدنش سالم بود مطمئنم زیرسرتوئه همه چی چی گفتی بهش
امیرعباس_علی خودش عاقل خودش تصمیم گرفته به من چه ربطی داره من فقط توجیحش کردم میدونستم خیلی مردونگی داره
مادر_مردونگی داره؟اسم روخواهرته پسربگو دلیلش چیه
_نمیشه مادر
توچرااینطوری میکنی اخه پسر.ولی تا من نفهمم دلیل این مسخره بازیاتون چیه ها دست ازسرت برنمیدارم امیرعباس حالا هی تفره بروازحرف،زدن
امیرعباس بالاخره کارخودشو کرده بود میدونستم باحرفایی که اون به علی زد علی تحت تاثیرقرار میگیره پس یعنی قرار نبود دیگه بیان؟اما این خواسته قلبی علی نبود علی باید میفهمید تودل من چیه باید میفهمید من مشکلی باجبهه رفتنش ندارم سریع به اتاق برگشتم وچادرم رابرداشتم میدونستم علی،برای نمازمغرب حتما میاید
مامان_کجا
_با فاطمه میرم مسجد
_باشه مادربه روش نیاری یه وقت قضیه روها

چادرموبرداشتم وبه سمت مسجد رفتم خانه علی خیلی نزدیک به مسجد بود زنگ درب روفشردم ومنظرماندم زری خانم جلوی درامد چشماش حسابی قرمز بودوبادیدنم اشکش بیشتر شد
_سلام زری خانم فاطمه هست
کمی بغض کردوگفت
_اره دخترم صبرکن صداش کنم
چند دقیقه ای منتظر ماندم تا فاطمه امد
_سلام بروحاضرشوبریم مسجد
_وا؟؟؟چرا؟
_بروانقدرسوال نکن توچرا چشمات قرمزه؟
فاطمه نگاهش را به زمین انداخت وگفت چیزی نیس با همین چادرمیام بریم.
دروبست وباهم به طرف مسجد رفتیم
_علی گفته دیگه.منو نمیخواد؟گریه شما هم برای اینه؟
_توازکجامیدونی؟مامان که میگفت به سمیه خانم گفتم علی مریضه!
_میدونم دیگه واسه همینم صدات کردم میشه بگی ازمسجد بیاد بیرون باهاش کار دارم
فاطمه کمی مردد شدوگفت
_میخوای حرف بزنی باهاش؟دروهمسایه ببینن چی؟
_برام مهم نیس میتونی اینکاروبکنی؟
فاطمه.لبخند زدوگفت :اره میتونم
به سمت مردونه رفت وبه پسربچه ی کوچکی گفت که علی راصدابزند منم به کوچه خلوتی رفتم ومنتظر ماندم خودمم ازاینهمه جرات خودم متعجب بودم منی که موقع سلام کردن به علی خیس عرق میشدم اونموقع شب تواون کوچه…………
دست وپام میلرزید حسابی استرس داشتم اما اگراینکارونمیکردن تا عمرداشتم مدیون خودم میشدم به قول امیرمهدی باید برای عشق جنگید مثله علی که برای عشقی که داشت به جنگ میرفت
صدای قدمهاشوشنیدم مثله همیشه سنگین وباوقار…
ادامه دارد…

ادامه این رمان را فردا در سایت اولی ها بخش کتاب و رمان بخوانید…