آرایش صورت سلامت پوست
آموزش انواع غذاها آموزش شیرینی پزی غذاهای رژیمی
آهنگ پیشواز ایرانسل آهنگ پیشواز رایتل آهنگ پیشواز همراه اول
اخبار بین المللی اخبار پزشکی اخبار تکنولوژی اخبار جامعه اخبار حوادث اخبار سیاسی اخبار فرهنگی و هنری اخبار گوناگون اخبار ورزشی تیتر روزنامه
اس ام اس خنده دار اس ام اس عاشقانه اس ام اس مناسبتي
مهارت های زندگی
بازیگران بزرگان و مشاهیر خوانندگان ورزشکاران
روانشناسی
ترول خنده دار
مد و مدگرایی
روانشناسی زناشویی روانشناسی کودکان مشاوره خانواده
بارداری و زایمان دانستنی های جنسی
دنیای بازیگران
اخبار پزشکی
سوپر استارها عکس اجتماعی عکس بازیگران عکس حوادث عکس حیوانات عکس خوانندگان عکس طنز عکس عاشقانه عکس ورزشی
اخبار علمی گزارش های علمی
فال روزانه
اخبار فرهنگی و هنری دانلود آهنگ جدید سریال شعر و ترانه فیلم
اخبار ورزشی
کلیپ اجتماعی کلیپ حوادث کلیپ حیوانات کلیپ خنده دار کلیپ سرگرمی کلیپ عاشقانه کلیپ هنرمندان

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت دوم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت دومReviewed by Admin on Jul 4Rating:

آنچه گذشت :قسمت اول

رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت دوم”

کمی نگران شدم وگفتم
_بله حتما
علی:میخواستم ببینم شما درهمه حال کنارمن میمونید
معنی حرفشو نفهمیدم ازعلی خجالتی این حرف بعید بود کمی لبش راترکردوبعد ازنیم نگاهی به چشمام دوباره سرش راپایین انداخت
_منظورتون ونمیفهمم
نگاه کلافه ای کردوگفت
_بعدامتوجه میشید فقط من باید ازین مطمئن شم که شما تا اخرش پای من هستید بعد بگم مامان اینا بیان…لیلی خانم تا امیرعباس نیومده جواب بدین
توی جواب شکی نداشتم اما کمی مرددوگیج شدم
_بله خب معلومه هستم
لبخند کمرنگی روی لبانش نشست وازدربیرون رفت منم که هنوزگیج حرفای علی بودم به خانه رفتم .بابا مشغول خوندن نمازظهربودومامان هم مشغول جابه جا کردن وسایل بادیدن من سری تکان دادواشاره کرد که به اتاق بروم
مامان:چی بازپچ پچ میکردین به خدا تودروهمسایه زشته باباتم دید
_هیجی مامان جان چه قدرگیرمیدی ناسلامتی ماباهم……
مادرهیس بندی کشیدوگفت
_ساکت امیرعباس بشنوه غوغا میشه حالا چی میگفتید
_هیچی بابا میگفت میخوان بیان خواست نظرمنوبدونه
_توچی گفتی
_گفتم نظرشما مهمه
مادرلبخندی زدوگفت
_واقعادیگه
با خجالت سرموپایین انداختم_بله
_خیله خب فعلا صداشو درنیار تاخود زری خانم زنگ بزنه
_چشم
امان ازعشق وشورونشاط جوونی!وقتی عاشقی دائم قلبت بلند بلندمیتپه وحس میکنی خون بافشارتوی رگهات جریان داره صبح به محض بازشدن پلکهات تنها تصویری که میبینی چهره ی شیرین اونه ووای ازشبا که تانیمه های شب به یادش رویا میبافی عشق یعنی زندگی یعنی زمانی که ازته دل حس میکنی یه انسانی یه انسان که پرازاحساسات وشورجوونیه…

روزای منم پرازشورجوونی بود انگاری طنابی سفت ومحکم منو به این دنیاوزندگی وصل کرده بود بااینکه نجابت ووقار تنها سرمایه ی دخترتواون زمان بود اما نمیتونستم این پرنده خیالمو کنترل کنم وبه هرچیزی که بودن باعلی روبرام تدائی میکرد فکرمیکردم علی سرشارازنجابت بود حریم زیبایی که بینمون بودوهرکدوممون وازابرازاحساست درونی بازمیداشت باعث میشد دیوونه تروتشنه تربشیم باعث میشد برای شکستن اون حریم انقدردست وپا بزنیم که خودمون ووجودمون وفدای وصال کنیم گاهی،برای گرفتن دستش یا اینکه یه نگاه مستقیم توی چشماش روزشماری میکردم ازاینکه بتونم شونه به شونه ی قامت بلندش راه برم وبه همه بفهمونم تمام وجودش فقط وفقط ماله منه توی دلم قند اب میشد صورتی که باوجود ریش های مشکی اش زیباوبرازنده بودواندام چهارشونه وستبرش نجابت وغروری که موقع راه رفتن داشت وحرمتی که نگه میداشت همه وهمه منو برای زودترفرارسیدن این وصلت دیوونه میکرد.

بالاخره صبح شد وصدای اواز خروس های شیطون اقا جون هم بلند شد چه قدردیشب فکرای خوبی کرده بود ازمرور دوباره ی رویاهام لبخندی زدمو ازجام بلند شدم
سلام
مامان:سلام به روی نشستت نمازصبح خواب موندی؟
_اره انگاری خیلی خسته بودم شمام بیدارم نکردی
مامان:فکرکردم خودت پا میشی بیا صبحونتو بخور
_این خروس هارونمیشه ببرم باغ کوچیک خیلی سروصدامیکنن منم که یه امروزکلاس ندارم میخواستم بخوابم
_بابات میگه اینجاباشن بهتره چیکارکنم ؟توهم کم نخوابیدی ساعت ده صبحه دیگه مادر
صدای زن دربلند شد به مادراشاره کردم که خودم بازمیکنم چادرم راسرکردم وبه حیاط رفتم …بادیدن زری خانم بند دلم پاره شد
سلام
زری خانم:سلام لیلی جون تازه بیدارشده بودی
سرموباخجالت تکان دادموازجلوی درکناررفتم
_بفرمایید
_حاج اقا که نیس؟اقا امیرعباس؟
_نه صبح رفتن حجره بفرمایید
زری خانم نگاهی مشتاقانه کردووارد خانه شد سفره نیم پهن صبحانه روازجلوی چشم برداشتم وبه اشپزخانه رفتم
_سلام سمیه خانم خسته نباشید نذرتون قبول اینم ظرفتون
_سلام زری خانم زحمت کشیدید بودحالا؟
_نه دیگه راستش به بهانه ظرف اومدم دوکلوم حرف بزنم باهاتون
مادرنگاهی به دوروبرکردوگفت
_لیلی مامان چایی بیار بفرمایید زری خانم
من دوتا گوش دیگه هم قرض کردموبه دراشپزخانه چسبیدم
_راستش خودت میدونی درمورد چی میخوام حرف بزنم چند سالی هست این دوتاجوون دلشون باهمه گفتم با حاج اقا مشهدی صحبت کنید اجازه بدن ماخدمت برسیم
_کی ازشما بهترزری جون چشم حتما با حاج اقا صحبت میکنم
_خیرببینی
_لیلی چایی چی شد
بهترین استکان وازکابینت برداشتم وبادقت چای ریختم زری خانم بالبخند نگاهی به سرتاپام کرد

قوربون عروس گلم که مثه قرص ماهه
ازتعریف زری خانم سرخ شدم وبعدازدادن چایی به اتاق پناه برذم تا کمی خودمو پیداکنم صدای خداحافظی زری خانم بلندشد چادرم راسرکردم و به حیاط رفتم

_خب عروس گلم ایشالا اخرهفته میبینمت بیااون روی ماهتوببوسم
_تشریف داشتید حالا؟
_نه دیگ برم غذام روگازه این علی که البته ازالان بگم که خیلی شکمو برسه گرسنش میشه
ازحرف زری خانم خنده ام گرفت اخر خودم میدونستم که علی همیشه دوبشقاب پربرنج میخوره وپرخور ترازامیرعباس واینم خوب میدونستم که عاشق فسنجون.
زری خانم رفت وبا مادربه خانه برگشتیم
مامان:حالا به امیرعباس چطوری،بگیم
_مثلا ناراحت میشه
مامان:پسر دیگه غیرت داره
_نه شمالوسش کردی غیرت نیس
صدای کوبیده شدن در هردویمان راازجابلند کرد امیرعباس باصورتی برافروخته وارد خانه شد
_چیه مامان؟
امیرعباس نگاهی پر ازخشم بهم انداخت وگفت
علی چی میگه؟
هاج وواج نگاهش کردم دستی به صورتش کشیدوبه سمت بخچال رفت واب رابا پارچ سرکشید؟
پسره اومده ازمن اجازه بگیره واسه خواستگاری تو…وای که چه قدربی حیا شدن
مادر به سمتش رفت وگفت
گناه که نکرده خواستگاره تازه دل خواهرتم باهاشه
بااین حرف مادرامیرعباس به سمتم حجوم اوردوگفت
_توهم میخوایش؟پس بگوبریدیدودوختید فقط من قاقم؟
مامان:نه مامان جان ماهم امروزفهمیدیم زریپیش پای تواینجا بود تازه پسرکلی هم بهت احترام گذاشته بالاخره که چی لیلی دختره وهزارتاخواستگارداره چطورسربقیه غیرتی نشدی
امیرعباس دستی ازکلافگی به موهاش کشید:بله بله ولی اونا که مثه این نمیخواستن……بقیه حرفش راخورد مادربا کنجکاوی گفت _نمیخواستن چی؟
امیرعباس استغفراللهی گفت وازجا بلندشد وانگشت اشارشوباتحدید به طرفم گرفت
_من صلاحتومیخوام لیلی من به سرعلی قسم میخورم ولی این ازدواج به صلاح نیست
_چرااخه مادر
_نپرسید
وازدرخانه بیرون رفت منومادربا گیجی به همدیگه نگاه کردیم
_اخه چرا اینطوری کرد علی بهت چیزی نگفته؟
_نه

_حالا چیکارکنیم مامان اینطوری که نمیشه
_نمیدونم والا بزاربابات بیاد شب صحبت میکنیم
رفتم تواتاق ومشغول خوندن کتاب های درسی ام شدم اما کامل هوش وحواسم به اتفاقات امروز بود علی بهترین وصمیمی ترین دوست امیرعباس بود وازوقتی که بچّ بودیم تاهمین چند ماه پیش هیچ مخالفتی نه تنها نمیکرد بلکه ازفهمیدن علاقه منوعلی به هم خوش حالم شده بود اما نمیدونم جی بینشون گذشته بودکه انقدرامیرعباس ونسبت به علی برافروخته کرد اوایل که منو علی فهمیدیم به هم علاقه مندیم امیرعباس ازدیدن حرف زدن ها وبرخوردهایمان ناراحت نمیشد اما این اواخر خیلی تغییرکرده بودوهرجا منوعلی تنهامیشدیم سریع خودش ومیرسوندوحالا هم که………
کتاب درسی راروی پاهایم گذاشتم وبه زمین خیره شدم کلمات واصطلاحات پزشکی هیچ رقمه. تومخم نمیرفت دانشجوی پرستاری بودم وحسابی با این کتاب هاسرکارداشتم اخرسرهمه راپرت کردم گوشه اتاق وروی زمین درازکشیدم وچشمانم کمکم گرم شد وقتی بیدارشدم صدای صحبت بابا وامیرعباس واضح شنیده میشد پنکه اویزون شده ازسقف دورسرم میچرخید فهمیدم طبق معمول فشارم پایینه وباید چیزی بخورم اززمین بلند شدم وسلانه سلانه.به طرف دررفتم
امیرعباس:پدرمن علی ولیلی مناسب هم نیستن من اینوخوب میدونم دلیلشم نمیتونم بگم
صدای امیرعباس منومتوقف کرد وپشت درنشستم
بابا:لیلی پدر داره منم که زنده ام وبالاسرش من ازعلی بهتر ندیدم بااین ازدواجم موافقم توهم چوب لای جرخه دوتاجوون نکن دم اذان مغرب پاشو برومسجد به جای چغولی

امیرعباس:باشه باشه دیگه حالامن بد شدم من میبینم روزی روکه همتون ازکرده حودتون پشیمونید
بابا:الله اکبر …خدانکنه پسر زبونتو گازبگیر براشون دعای خیرکن ناسلامتی خواهرته
امیرعباس:پدر من منم خواهرمودوست دارم که میگم علی نه
بابا:برو پسربرومسجد انقدرم بحث نکن
درب اتاق وبازکردم امیرعباس با عصبانیت نگاهی به من کردوازدر بیرون رفت..

ادامه دارد…

ادامه این رمان را فردا در سایت اولی ها بخش کتاب و رمان بخوانید…