خوش آمدید - امروز : دوشنبه ۲ مرداد ۱۳۹۶
خانه » کتاب و رمان » رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت دوازدهم
رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت دوازدهم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت دوازدهم

آنچه گذشت: قسمت یازدهم

رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت دوازدهم”

…بابادراتاق وبازکرد لبخند رولبش بودباديدن قيافه ما گفت
_هيچ کدومتون پدرنيستين که بفهمين تودل من چيه پسروداماد مثله دسته گلم رفتن حالا شما به جاي گوشه نشيني پاشيد بريد مسجد کلي اونجا خانماکارميکنن يا اصلا بريد بيمارستان ارنجا پره مجروحه.شماهم اگه دوستشون داريد راهشونوادامه بديد پاشيد يالا اينهمه زن که شوهروبرادرشون رفته همه مثه شمان اما خودشونونباختن پاشيد يالا پاشيد بابا

هردوبهم نگاه کرديم باباراست ميگفت راه خيلي خوبي،براي دوري ازفکروخيال بود چشماي فاطمه هم برق زدوهردوبعد ناهار به بيمارستان رفتيم طبق معمول شلوغ وپرازمجروح خود دکتراگيج بودن وباتحريمايي هم که شده بوديم همه چي کم بود تصميم گرفتم هرطورشده هرکاري که ميتونم بکنم هم براي ارامش دلم وهم براي دوري ازفکر (بجه ها من خيلي ازکارليلي وفاطمه توبيمارستان نميگم براتون چون مسيررمان کلا عوض ميشه پس خودتون تصورشوبکنين مرسي)
دوهّفته اي گذشت منوفاطمه انقدرخودمونو سرگرم کارودرس کرديم که وقتي به خونه ميرسيديم ناي حرف زدنم نداشتيم متاسفانه تعداد مجروحا روزبه روز بيشتروبيشتر ميشد وامکانات کمتر
روزجمعه بودومنم به خاطرخستگي زياد وافت فشار شديد بيمارستان نرفتم تواتاق درازکشيدمومشغول شنيدن راديو شدم انتري .صداي پچ پچ دونفرميومد روسريمرسرکردمو ازپنجره به حياط نگاه کردم محمد جواد پسرشيطون محل بود که طبق معمول باگربه ها بازي ميکرد باخودم کفتم حتما دوباره ازديوارباغ اومده که درنزده واردشده
_سلام محمد جوادچطوري خاله
_سلام خاله ممنون خاله نامه داري ازعلي اقااومدم اينوبدم برم
مثله فشنگ ازجاپريدمو نامه روازش گرفتم ازخوشحالي داشتم بال درمياوردم
_قوربونت بره.خاله که انقدرخوش خبري
_خاله پس ميشه ازشکلاتاي هميشگي بردارم
_اره.عژيزخاله بروبردار
نامه،روبازکردم دستخط زيباي علي بود اول نامروبه سينم چسبوندمو بعد شروع به خوندن کردم
“”ليلي من سلام منم مجنون هميشگيتو ازشهرعشق برات نامه مينويسم
حالت خوبه؟گريه که نميکني؟خب خيالم راحت شد
ليلي عزيزم نميدوني چه قدردلتنگتم به خداحتي توبدترين عملياتاوموقعيتا يه لحظه چهره ي بانمک وزيبات ازجلوچشمم کنارنميره نميدوني چه قدرسخته که صبح بلندميشم وتورونميبينم کاش بودي واينجا بهم دلگرمي ميدادي اين نامه روتواولين فرصت فقط وفقط مخصوص تونوشتم تابدوني به يادتم خانم به يادتم زيباترينم
شباکه ميخوام بخوابم باديدن ستاره ها ياد توميفتم توهم هرشب به اسمون نگاه کن اينجوري ميتوني بهم انرژي بدي
تااينجا باقدرت بجنگمو جلوشون بياستم
عزيزم ديگه کم کم بايد برم الان بچه هاميان وسنگرشلوغ ميشه خيلي باهات حرف دارم اما همشو نميشه نوشت مواظب خودتوچشماي قشنگت باش الکي هم خيسشون نکن
علي

نامروبوسيدمودوباره به قلبم جسبوندم ازحياط به اتاق نگاه کردم محمد جواد همه شکلاتاموداشت باهم ميخورد لبخند زدموهمونجاروي،زمين ولو شدم وچشماموبستم
_خداروشکر که سالمي،خداروشکر
_خاله دستت دردنکنه
چشماموبازکردم محمد جواد بود باصورت پرازشکلات
_خواهش ميکنم خاله فقط قبل رفتن صورتتو بشوروگرنه مريم خانم جفتمونو ميکشه خاله
_چشم
به پذيرايي،رفتم پدرومادرمشغول ديدن تلويزيون بودن بالبخند رفتموکنارشون نشستم مادرزيرچشمي نگاهي بهم کردوگفت
_چيه کبکت خروس ميحونه؟
باخوشحالي به هردوشون نگاه کردم
_علي نامه داده جفتشون سالمن
بابا_الحمدالله خداروشکر
مادرهم خوشحال شدودستاشوبه نشانه شکربالابرد
بازم زنگ خونه به صدادراومد
مامان_ايندفعه کيه
_من بازميکنم به حياط رفتمو دروبازکردم فاطمه بودوکه بارنگ پريده وهول کرده نگاهم ميکرد
_چته؟
_بريم توميگم
رفتيم تواتاقودروبستيم
_چته انقدرهيجان داري دختر
_ببين تواستادکرمي روميشناسي
_اره مگه ميشه نشناسم
_زنگ زدن براي خواستگاري ميخوان بيان براپسرش
_خب مگه دفعه اولته که خواستگار داري توکه همرورد ميکردي نديده
فاطمه سرشوپايين انداخت وگفت
_اره درسته ولي الان تصميمم عوض شده ميخوام قبول کنم
انگاريه سطل اب يخ ريختن روسرم فقط جهره ي اميرعباس بود که جلوم رژه ميرفت فاطمه باشوق ازپسره ميگفت اما گوشاوچشماي من فقط شده بود اميرغباس وبس .واي نه اين اتفاق نبايد ميفتاد لب بازکردم که بگم فاطمه بايد ميدونست يه عاشق داره بايد ميدونست اما اخرين حرف اميرعباس قبل رفتن به ياد اوردم(مديوني،به فاطمه وعلي،بگي)واي ازدست تواميرحالا من چيکارکنم کاش خودت بودي وتواين شرايط حرفتوميزدي.الان نميدونم چيکارکنم به فاطمه نگاه کردم خوشحال بودوبدون نگراني .نبايد بهمش ميريختم ولي اميرعباس جي اگه خودش بودحتما اقدام ميکرد
_اوي ليلي کجايي دارم سوال ميپرسم ازت
گيج نگاهش کردم
_پرسيدم مهريه چندتابگيم
نميدونمي گفتم وازجابلندشدم فاطمه هاج وواج نگاهم ميکرد
_من رفتم توامروز بد جوري قاطي کردي بعدا حرف ميزنيم

اميرعباس کجايي؟پس چراخبري ازت نيس اي خداچيکارکنم حالا!!!چند روز خود خوري چند ماه خود خوري به کي بگم قضيه رو ؟به مامان؟به زهره؟نه بابا الان که وقتش نيس اون موقع که بايد ميجنبيدي همش دست دست کردي واي ليلي خاک توسرت بااين دست دست کردنات دوبارچوب احمق بازيتوخوردي درس عبرتت نشد خب الان که همه چي جدي شده ميخواي چي بري بگي واي اميرعباس کجايي حداقل يه نامه بده
نگاهي به فاطمه کردم روي،لحاف بزرگ قرمزوسفيدمخصوص عروس وداماد خم شده بودوباذوق وسليقه مليله هايش راميدوخت به مادرش نگاه کرذم اونم مشغول دوختن لباس عروس فاطمه.بودوهرازچند گاهي لبخند ميزد توي دلم غوغا بود دوماه ازخواستگاري ميگذشت ازبس دست دست کردم کاربه اينجا کشيد نميدونستم بگم يا نه !ازيه طرف ميگفتم فاطمه حقشه که بدونه وازطرف ديگه ذوق وخوشحالي اي براي اين وصلت داشت پشيمونم ميکرد يعني اميرعباس نميدونست يه باربهش نامه دادم ولي فکرکنم نرسيده.بود اگه رسيده.بود هرطورشده ميومد
به درورودي نگاه کردم خدايا چي ميشد الان اميرعباس وارد ميشدوهمه چيزوميگفت اينجوري منم ازين مخمصه رها ميشدم بازصداي اميرعباس توگوشم پيچيد (ليلي مديوني )اي خدا امير بيا ببين عشقت ودارن عروس ميکنن بيا جلوي اين وصلت وبگير
هووووي ؟کجايييييي
صداي دادفاطمه منوازافکارم بيرون کرد
_هان؟
_ببين خوب شد مليله ها؟
نگاهي سرسري کردمو گفتم
_اره قشنگه
وازجابلند شدم فاطمه به دنبالم اومد رفتم توي اشپزخونه وروي صندلي نشستم
_چته ليلي؟چراازدوماه پيش بهم ريختي
_چيزي نيس نگران علي ام
_قبلش اينجوري نبودي ليلي چيزي،ازيوسف ميدوني؟
_نه بابا من کجا اقا يوسف وميشناسم
_پس چيه
نگاه ملتمسانه اي بهش انداحتم دلم ميخواست داد بزنم نکن اين کاروفاطمه توبري دل اميرعباس خورد ميشه ..فاطمه کنجاوانه نگاهم ميکرد وپلک نميزد انگارفهميده بود تودلم غوغاست

_نگفتي؟؟
_ببين فاطمه ميحوام يه چيزي بهت بگم نميدونم کارم درسته يانه ولي بايد بدوني
نگاهشو دقيق ترکردوبه لبهام دوخت.صورتش حالت شادي قبلونداشت وجدي نگاهم ميکرد
_ببين فاطمه هفته ديگه عروسيه درسته؟
سرتکان دادوومنتظرماند قلبم به شدت ميزد نميدونستم دارم خرابکاري ميکنم يا کاردرست
_ببين هفته ديگه روزعروسيته من ميدونم اقا يوسف ودوست داري من ميدونم همه خبردارشدن اينم ميدونم ولي ……
_واي جون به سرم کردي ليلي بگوديگه
_ولي،اميرعباس………
صداي دادوبيداد محمد جواد هممونوازادامه حرف واداشت سراسيمه وبدون حجاب پريدم بيرون محمد جواد ازته حياط باعجله به سمت ماميامد
_خاله مژده بده مژده بده خاله………خاله مژده بده
نزديکم شدوبغلش کردم
_چيه شيطون پسر؟
_خاله مژده بده
_باشه خبرتوبگو
مامان ومادرعلي وفاطمه هم ازسروصداي محمد جواد بيرون امدن
_عموعلي اومده عموعلي خودم ديدمش
وارفتم انگاردست وپام سرشد نفهميدم چه قدرازخوشحالي اين بچه روتواغوشم فشردموگريه کردم نگاهي به دوروبرکردم مادرعلي،روزمين نشسته بودوخداروشکر ميکرد فاطمه هم اشک توچشمش جمع شده بودوازخوشحالي ميخنديد
دربازشد وعلي با لباس خاکي رنگ جبهه وارد شد بدون توجه به دوروبرم وبدون حجاب به سمتش دويدم
چشمام ازخوشحالي ميخنديدواشک شادي ميريخت دلم ميخواست باتمام وجود بغلش کنم وببويمش اما حضوربقيه نذاشت که احساساتمو بروزبدم فقط دستاشو گرفتم وهمه وجودم خلاصه شد تويه نگاه نگاه ارام زيبا وگرم
_کجابودي؟نگفتي اين دل من ازجاکنده ميشه
سرشونزذيک صورتم کردوگفت
_قوربونت بره علي که روزبه روزقشنگترميشي
صداي قدم هاي تند مادروفاطمه ازپشت ميامد علي به سمت مادرش رفت واورادراغوش گرفت وبعذ با فاطمه ومادرروبوسي کرد مادرکنجکاوانه نگاهش کردوگفت
_پس اميرم کو؟
علي خنديدوروبه مادرگفت
_بهش گفتم باهم بريم اما قبول نکرد گفت بعدا يه سرميزنه رفيق نيمه راه
مادرکمي بغض کردوجلوتروارد خونه شد پس اميرعباس همه چيزو فهميده بود ولي چرانيومدي اميرميومدي حقتوميگرفتي چرا وايسادي تاعروس بشه يکي توگوشم دائم زمزمه ميکردبد بخت اين توبودي که فاطمه روخبرنکردي اگه خود فاطمه يه نامه داده بود محال رود لميرعباس نياد تقصير اوئه که خبرش نکردي وگرنه خالا که يه هفته مونده به مراسم بياد بگه چي
علي باارنجش ضربه ي کوچکي به پهلوم زدوباخنده گفت
_انقدرهاهم عزيز نبودما
_بد جنسي نکن نبودي حال منوببيني علي
مامان هم که تازه قضيه نيومدن اميرغباس وهضم کرده بود روبه علي کردوگفت
_مارواين خانمت بيچاره کرد چطورعزيز نيستي توعزيز همه مايي
_لطف داري مادر جان
مادر_خب ليلي جان پاشو بساط شامو بياريم

سفره شاموپهن کرديم بابا معمولا جمعه شبا ميرفت حرم شامشوميبرد همه دورسفره نشستيم فقط جاي اميرغباسم خالي بود کاش بودي وبا اخم هميشگيت بهم ميگفتي اب بده ليلي …خورش وبده ليلي…کاش بودي وکنارفاطمه.باهم ميگفتين وميخنديدين يعني الان چه حالي داري الان که.ميدوني چجوري کناراومدي الهي خواهرت بميره.براي اين همه غيرت ومردونگيت .بغض کردمو اشک توچشمام جمع شد نگاهم فقط.روي فاطمه بود نه چيز ديکه

ادامه دارد…

ادامه این رمان را فردا در سایت اولی ها بخش کتاب و رمان بخوانید…


1 ستاره2 ستاره3 ستاره4 ستاره5 ستاره اولین امتیاز را ثبت کنید
Loading...
اشتراک گذاری مطلب

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب برای سایت اولی ها محفوظ است
Facebook | Instagram | Pinterest | Google+ | Twitter