آرایش صورت سلامت پوست
آموزش انواع غذاها آموزش شیرینی پزی غذاهای رژیمی
آهنگ پیشواز ایرانسل آهنگ پیشواز رایتل آهنگ پیشواز همراه اول
اخبار بین المللی اخبار پزشکی اخبار تکنولوژی اخبار جامعه اخبار حوادث اخبار سیاسی اخبار فرهنگی و هنری اخبار گوناگون اخبار ورزشی تیتر روزنامه
اس ام اس خنده دار اس ام اس عاشقانه اس ام اس مناسبتي
مهارت های زندگی
بازیگران بزرگان و مشاهیر خوانندگان ورزشکاران
روانشناسی
ترول خنده دار
مد و مدگرایی
روانشناسی کودکان مشاوره خانواده
بارداری و زایمان دانستنی های جنسی
دنیای بازیگران
اخبار پزشکی
سوپر استارها عکس اجتماعی عکس بازیگران عکس حوادث عکس حیوانات عکس خوانندگان عکس طنز عکس عاشقانه عکس ورزشی
اخبار علمی گزارش های علمی
فال روزانه
اخبار فرهنگی و هنری دانلود آهنگ جدید سریال شعر و ترانه فیلم
اخبار ورزشی
کلیپ اجتماعی کلیپ حوادث کلیپ حیوانات کلیپ خنده دار کلیپ سرگرمی کلیپ عاشقانه کلیپ هنرمندان

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت بیست و هشتم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت بیست و هشتمReviewed by Admin on Jul 30Rating:

آنچه گذشت: قسمت بیستم و هفتم

رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت بیست و هشتم”

…اومد سمت من و گفت:

_شما لیلی خانمید؟
_بله شما دوست امیرعباس بودین؟
_بله خبرشهادتشو مااوردیم من شما رویادمه پرستار بیمارستان بودین وقتی امیرعباس زخمی شد
_بله درسته یادم اومد شما همراهش بودین.میشه بگین چه اتفاقی براش افتاده
_من ندیدمش اخرین لحظه اما قبل شهادتش خیلی هیجان زده بود من فقظ میدیدم داره میدوه سمت فرمانده عملیات تاخبری وبهش بده اما دیگه.برنگشت هنوزم بقیه.نمیدونن اون خبر چی بوده ولی حدس میزنن مربوط به عملیاتای بعدی بود
_پس شما ندیدین چه جوری شهید شد؟
_من وقتی رسیدم بالاسرش دیدم تیرخورده و……پرس جوان شروع به گریه کردوباشنیدن حرفاش مامانم دوباره شیون هاش شروع شد انگاری هیچ جوره دلش اروم نمیگرفت
پیکر امیرعباس وفردای اونروز با چند تا شهید دیگه که همراهش بودن تشییع کردن اونروز یکی ازغم انگیزترین روزای عمرم بود وقتی میدیدم داداشتم وعزیزترین کسم کسی که ازبچگی کنارش بودم وباهم بزرگ شده.بودیم داره روی دستهامیره. ازمن دورترودورترمیشه دیوونه میشدم دلم میخواست ازدست این دنیای بی وفا جیغ بزنم دلم میخواست منم همراهشون میرفتم وراحت میشدم هجوم جمعیتی که اونروز خیابونای مشهدوگرفته بودبهم اجازه راه رفتن نمیداد زهره ومریم خانمم ازوقتی فهمیده بودن باردارم بهم چسبیده بودن ونمیذاشتن قاطی جمعیت جلو برم اما دلم داشت پرمیکشید برای یه لحظه دیدن امیرعباسم به زهره ومریم التماس میکژدم منو جلو ببرن اما گوششون به این حرفا بدهکارنبود میگفتن اقا مصطفی گفته دستتوول نکنیم تااسیب نبینی دلم میخواست خفش کنم به جای اینکه تواین موقعیت هوامو داشته باشه وخودش بیاد کنارم رفته بود بازاروبرام به پا گذاشته بود دیگه دستش داشت برای بقیه هم رو میشد وبقیه فهمیده بودن کارشو به هرچیز دیگه ای ترجیح میده صبحم وقتی گفت به جای تشییع جنازه امیرعباس میره بازار خشم وخجالت وبه وضوح توچهره ی بابای بیجاره دیدم اما به روی خودش نیاوردوچیزی بهش نگفت منم که بودونبودش برام فرقی نذاشت حتی نبودشم به نفعم بود چون به جای اینکه ارومم کنه نمک به زخمم میپاشید
بالاخره بدون اینکه بتونم امیرعباسموببینم خاکش کردن وهمه برگشتیم حال وروزم اصلا خوب نبودوبدون توجه به مهمونا رفتم تواتاق ودروخودم بستم حالا به جای خالی قاب عکس علی تواتاقم باید عکس امیرعباسم اضافه میشد
انگاری این دنیا نمیخواست روی خوششو به من وخونوادم نشون بده بلند شدم وعکس امیرعباس وتوبغلم گرفتم وچشماموروهم گذاشتم اما همین که اومدم بخواب صدای ناله وجیغ زنی از جا پروندمو سریع ازدراتاق بیرون رفتم
مهری بیچاره بود که تازه.خبردارش.کرده.بودن میدونستم خبرنکردن مهری هم ازدسته گلای مصطفی ست رفتم.سراغشو بغلش کردم اماانقدر زورش زیاد شده بود که حریف چنگ زدن وخود زنی هاش نمیشدم مامان.منیژه خودشو رسوند به مهری وسعی کرد ارومش کنه ودرحالی که مهری روسفت گرفته بودنگاه طلبکارانشو نثار من کردوگفت
_بیا اسم گذاشتیت روی بچم دلشوخون.کردین راحت شدین؟حالا من چیکار کنم بااین یه نگاه بهش بنداز ببین حال وروزشو اون داداشت کجاس بیاد جواب بده هان

وا مامان جان این چه حرفیه میزنی؟ما کی اسم گذاشتیم رومهری جون فقط مامان اومد یه چند کلمه ای گفت به خدا روح امیرعباسم خبرنداشت ازین قضیه بیچاره داداشم نمیدونست
_خب همون مامانت وقتی ازپسرش مطمئن نبود جرا اسم گذاشت روبچه ی من
_مامان من یه صحبت ساده کرد اونم خصوصی وفقط با خود شما ابن شما ومهری بودین که همه جارو پرکردین که مهری وامیرعباس شیرین خورده همن
مامان منیژه چشم غره ای به من رفت ودرحالی که دست مهری رومیکشید گفت
_پاشو دختر پاشو اینجا جای ما نیس فکر کردن تورو ازسرراه اوردیم که اینطوری حرف میزنن همش تقصیر نفهمیای خودته چپ رفتی گفتی فقط امیرعباس راست رفتی گفتی فقط امیرعباس مثله دستمال انداختنت دور تحویل بگیر
بلند شدم ودنبالشون رفتم تقریبا داشت ابروی هممونو بااین حرفاش میبرد
_مامان منیژه صبر کن..مامان جان صبر کن خواهش میکنم توررخدااین حرفا رونزنید به خداامیرعباس خبر نداشت اون اصلا قصد ازدواج نداشت ماهم مهری رودوست داریم ولی
برگشت وانگشتشو به نشونه تحدید زد به قفسه ی سینمو درحالی که چشماش پرخشم بود گفت
_بی خود برای من فیلم بازی نکن دختر تو وخونوادت برید خداروشکر کنید که یکی مثله مصطفی من اومدوازبیوه بودن نجاتت داد که ای کاش اینکارو نمیکرد تا زندگیشو مثله الان جهنم نکنی من ازاولم مخالف بودم این پسر بی عقلم پاپیش گذاشت واین دختر بی عقل ترم اصرار کرد
با شنیدن حرفاش روی پله ها وارفتم وبه رفتنشون خیره شدم مصطفی هم که همه ی حرفاروشنیده بودوشاهد بود بدون توجه به من رفت دنبال مادرش وتنهام گذاشت دیگه به این کاراش عادت کرده بودم وقتی برگشتم همه زنا درخال پچ پچ با همدیگه بودن وگه گاهی اسم امیرعباسم میبردن بیچاره داداشم که برای این مملکت جون داده بودوازش طلبم داشتن دوباره رفتم تواتاقم ودوتا مسکن خوردم ودرازکشیدم حرفای منیژه خانم مثله یه تیر رفت توقلبم منی که ازاولم به این ازدواج رضایت نداشتم وانقدربی مهری دیده بودم مستحق شنیدن این حرفا نبودم ودلم بدجورشکسته بودمن یه دخترباکره بودم وهیچ کس نمیتونست اسم بیوه روروم بزاره
سرمو که داشت ازدرد میترکید گرفتم تودستم وفشاردادم دلم اروم وقرار نداشت دیگه بعد ازدوتا غمی که دیده بودم همش تودلم اشوب بودوته دلم شور میزد ازپنحره اتاق دیدم که مصطفی تنها برگشت وباسرعت وارد خونه شد میدونستم داره میاد کلی به جونم غربزنه همونم اتفاق افتاد دروباقدرت بازکردوپشت سرش بست ازچشماش خشم میبارید بهم نزدیک شدومچ دستمو محکم گرفت
_چرا حواب مامانمو دادی؟بزرگتر کوچیکتر سرت نمیشه
_دستمو ول کن داری میشکونیش سرم میشه ولی نمیتونم ببینم کسی به داداشم تهت ناروا بزنه اون شهیده جون داده واسه ماها نباید حرمتشو نگه داشت؟
خنده مسخره ای کردوگفت
_شهیدی که نتونه پای حرفش وایسه شهید نیس مردم نیس
_امیرعباس من حرفی نزده بود که پاش وایسه در مورد شهیدم درست صحبت کن راست میگی خودت چرا جرات رفتن نداری هان اونوقت حرف مرد بودن میزنی
اخماش رفت توهمو صداشو بلند تر کرد
_ساکت شو واسه من ادم شدی به قول مامانم همون بیوه بودی ومن اومدم سراغت شانس اوردی بدبخت اگه من برم جبهه که ازگشنگی پس میفتی
_تو مثله اینکه یادت رفته درس خونده ام وپرستارم نترس توبرو هرکی پس افتاد من خرجشو میدم
_همچین میگه درس خونده ام انگار پرفسور شده بببین با این حرفات وضعتو بدترمیکنی حالا هم بجنب جمع کن وسایلتو باید برگردیم
دستم وازدستش کشیدم وباتعجب گفتم
_چی؟مراسم سوم وهفتم داداشم مونده کجا برگردیم حالیت هست چی میگی
_اره حالیمه بسته دیگه اینجا موندن بلبل زبونت کرده پاشو جمع کن من تهران کاردارم
پشتمو بهش کردم وروی تخت درازکشیدم
_من نمیام توبرو تنهایی
_هرجامن هستم توهم باید باشی پاشو مسخره بازی رم بزارکنار
_بهت گفتم تا مراسم هفت داداشم تموم نشه نمیام بفهم اینو جواب بابامو جی میحوای بدی هان
خنده ی بلندی کردوگفت
_بابات دیگه تموم شد الان قدرت اول زعفرون بازار منم نه بابات نصفه بازار جلو من خم وراست میشن بابات نمیتونه حرف بزنه چون اگه چیزی بگه مال واموالش میره هوا
برگشتم سمتشو با کنجکاوی نگاهش کردم
_یعنی چی ؟بابای من ریش سفیدبازاره هیچ کس نمیتونه زیرپاشوخالی کنه
بلند شدورفت به سمت درودستگیره روگرفت
_میخوای امتحان کنیم اونم جلوی مردم
ترسیدم جلوی بابام چیزی بگه وابروش بره ازجا بلند شدمو دستشو گرفتم
_مصطفی جان بزار بمونم به خدا من زنتم غریبه نیستم که اینطوری میکنی باهام
_چطور روزایی که من به توجهتو محبتت نیاز داشتم زنم نبودی چطور اون روزا نمی ذاشتی نزدیکت بشم چون میدونستی بابات پولداره وپشتت اما حالا این منم که قدرت دارم
_ربطی به پول بابام نداشت من اماده ازدواج نبودم این حرفای بجگانه رونزن
امادگی نداشتی بی خودکردی زن من شدی وعمرموتلف کردی
_اون ماله قبلش بود ولی بعدش چی بعدش این توبودی که مثله یه کوه یخ رفتارکردی هردفعه میخواستم باهات حرف،بزنم طفره رفتی…

ادامه دارد…

ادامه این رمان را فردا در سایت اولی ها بخش کتاب و رمان بخوانید…