سلامت پوست
آموزش انواع غذاها غذاهای رژیمی
آهنگ پیشواز ایرانسل آهنگ پیشواز رایتل آهنگ پیشواز همراه اول
اخبار پزشکی اخبار تکنولوژی اخبار جامعه اخبار حوادث اخبار سیاسی اخبار فرهنگی و هنری اخبار گوناگون اخبار ورزشی تیتر روزنامه
اس ام اس خنده دار اس ام اس عاشقانه اس ام اس مناسبتي
مهارت های زندگی
بازیگران بزرگان و مشاهیر خوانندگان ورزشکاران
روانشناسی
ترول خنده دار
بارداری و زایمان
دنیای بازیگران
اخبار پزشکی
سوپر استارها عکس اجتماعی عکس بازیگران عکس حوادث عکس حیوانات عکس خوانندگان عکس طنز عکس عاشقانه عکس ورزشی
اخبار علمی
فال روزانه
اخبار فرهنگی و هنری دانلود آهنگ جدید سریال شعر و ترانه فیلم
اخبار ورزشی
کلیپ اجتماعی کلیپ حوادث کلیپ حیوانات کلیپ خنده دار کلیپ سرگرمی کلیپ عاشقانه کلیپ هنرمندان

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت بیست و ششم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت بیست و ششمReviewed by Admin on Jul 28Rating:

آنچه گذشت: قسمت بیستم و پنجم

رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت بیست و ششم”

…با بی میلی بلند شدمو موهاموبستم وچادرموسرم کردم توراه همش فریبا ازمهارتای خواهرشوهرش میگفت وتعریف میکرد اما من میدونستم فایده ای نداره بالاخره بعد ازکلی تعریف شنیدن رسیدیم به خونشون فریبا دروبازکردوهردوداخل شدیم خانم میانسالی توایوان نشسته بودوکتاب میخوندبادیدن مابلند شدوهردوبهم دست دادیم
_خوش اومدی بیا بشین فریبا جون اگه میشه براش چایی بیار
_نه مرسی نمیخوام فریبا جان
_اسم من لیلاست
_اسم منم لیلی
لیلا خندیدوگفت
_پس چه قدر اسمامون شبیهه
_اره خیلی
درحالی که عینکشو روی جشمش جابه حا میکرد کاغذی جلوش گذاشت وسپس به چشمام نگاه کرد
_خب لیلی فریبا یه چیزایی ازت گفته حالا دوست دارم خودت بگی اززندگیتوبه قول خودت بی علاقگی هات
اصلا حوصله حرف زدن نداشتم دیگه کام کامل ناامید بودم سرمو پایین انداختموبه ناخنای لاک زدم خیره شدم هروقت عادت ماهانه میشدم لاک میزدم به ناخونام ولی برای مصظفی فرق نمیکرد
_به لاک ناخونات نگاه میکنی؟تورویاد چی میندازه
_یاد اینکه برای مصطفی فرقی نداره.بزنم یانه
_پس شوهرت به ظاهرت توجه نداره
_به هیچی توجه نداره نه به.خودش نه به من ازصبح تا ظهر بازاره بعدشم یا خواب یا پای تلویزیون
_فکر نمیکنی همه مردای ایرونی اینطورین؟
_نه چون من قبلا نامزد داشتم اون اصلا اینطوری نبود
_شاید اونم تونامزدی خوب بوده
_اون فرق داشت اون هدف داشت عقیده داشت عشق داشت گرم بودوعاشق اما مصظفی اینطوری نیس من ازمصطفی هیچی نمیدونم ازعقایدوهدفش ازمال واموالش ازعشقش مصطفی اصلا حرف نمیزنه من نمیفهممش
لیلا اخماش توهم رفتویه چیزایی یادداشت کرد
خب توباهاش حرف بزن توازعلایقت وعشق وعاطفت بگو بهش توبهش بگر دوستش داری
_بگم دوستش دارم؟؟
_اره مگه چه اشکالی داره
_اخه منم حسی بهش ندارم
چشمای لیلا ازتعجب گردشدوگفت
_چرا؟مگه میشه؟
_اره چون ما خیلی وزود ازدواج کردیم
_همه الان اینطوری ازدواج میکنن حتی توشهرستانا که پای سفره عقد همدیگرو میبینن توهم که ازیه خونواده سنتی وپایبند به عقایدی پس مشکلت چیه؟میدونی لیلی من فکر میکنم تودرگیرعشق قبلیتی وبد بین به مصطفی اونوداری مقایسه میکنی درصورتی که مردا رونباید باهم مقایسه کرد مردا باهم فرق دارن هرکدوم یه اخلاقی دارن یه قلقی توهم باید قلق مصطفی روپیدا کنی باید ببینی باچی نرم میشه با محبت بارابطه جنسی با حرف با چی نرم میشه
ناامییدانه به لیلا نگاه کردم اونم متوجه حالم نبود نمیدونستم چه جوری بهشون ثابت کنم مصطفی باهمه فرق داره اصلا هیچی براش مهم نیس هیچ هدف وعقیده ای نداره چه برسه به قلق.بدون حرف ازجام بلند شدم وبه سمت دررفتم
_بااجازتون دیگه برم مرسی لیلا جون ازراهنماییهات ممنونم فریبا جان من رفتم
لیلا ازصندلی بلند شدوبه دنبالم اومد
لیلا_ازحرفام ناراحت شدی لیلی؟من میخوام کمکت کنم فقط
خنده.تلخی کردمو دستشو فشردم میدونستم تاصبحم حرف بزنم میگه کسی که دست بزن نداره ومعتاد نیس ادم خوبیه هیچکس درد منونمیفهمید وحرف زدن فایده نداشت هیچکس به اندازه من مصطفی رونمیشناخت ونمیتونست درکم کنه کنار باغچه حیلط خودمون نشستم.وبه گلهاخیره شدم.مامان منیژه بادوتا چایی ازساختمون بیرون اومدوکنارم نشست
_لیلی مادر؟مشکل توومصطفی چیه؟چرا صداتون درنمیاد؟چرا حرف نمیزنید
سرموبه سمتش برگردوندمو با لبخند نگاهش کردم بیچاره چشماش پراشک بود اون ازمهری که عاشق.شده بودوهیچ خواستگاری روراه.نمیداد اینم.ازما که که معلوم بود زندگیمون وضعش چیه ولی من باید بهش چی میگفتم چطوری بهش میگفتم ما بهم نمیخوریم وباهم نمیسازیم که یه غمی به غمهاش اضافه شه.بیچاره شوهرم نداشت تمام امیدش مابودیم اونم.بااین وضع
چیزی نیس مامان همش اختلافای زن وشوهریه درست میشه
متفکرانه نگاهم کردوبه نشانه تاسف سرشو تکون داد ودرحالی که دستش با زانوهاش بود ازجابلند شد
_منوگول نزنید من میفهمم بینتون چی میگذره اگه یه مردی نسبت به زن بی مهر باشه ژن اون زندگی رو میسازه اما وای به روزی که بی مهری بیفته تودل زن اونحاست که دیگه اون زندگی معلوم نیس به کجا بره
درست متوجه حرفاش نشدم نفهمیدم تیکه بودیا نصیحت سرزنش بود یا تعریف (وای به روزی که بی مهری به دل زن بیفته)تو دل منم بی مهری بودوبی علاقگی شاید میخواست بگه همه چی تقصیر منه اما پسرخودشم دست کمی نداشت یا اگه داشت درست ابراز کردنشو بلد نبود
صدای کوبیده شدن در منو به خودم اورد مصطفی با چند کیسه ی پراز میوه اومد تودست دیگشم جعبه شیرینی بود کنجکاوانه بهش نگاه کردم
_چرا وایسادی بیا بگیرشون
_این همه خرید برای چیه
_بعدا میفهمی ببرشون تو
وسایلو ازش گرفتم وبه اشپزخونه بردم مامان منیژه هم بادیدن اونا متعجب شدوگفت اینا چیه مصطفی
_امشب تولد لیلیه ایناروبرای اون خریدم
ازتعجب شاخ دراوردم باورم نمیشد بیادمه با خوشحالی نگاهش کردم با لبخند پیروزمندانه ای گفت
_یادت نبود نه؟
_نه دستت درد نکنه مصطفی
مامان منیژه_الحمدالله خداروشکر که بالاخره خنده اومد روی لباتون مصطفی مادر دستت درد نکنه بیاید تاکیک وبیارم براتون
با خوشحالی رفتم تواتاق وپیرهن گلدارقرمزم که تا بالای زانوهام بود واستین های پف دارداشت پوشیدم وموهامم بازم کردم مصطفی ازتواینه بالبخند داشت بهم نگاه میکردم حتما تونظرش زیبا میومدم شایدم نه درهر حال حرفی نمیزد که بفهمم چی توفکرشه
مامان منیژه کیک وگذاشت رومیزوچاقورودستم داد
_بیا مادر اول ارزو کن خدا یه پسرکاکل زری بهتون بده بعد ببرش
هرسه تامون خندیدیم اصلا حواسم به بچه دار شدن نبود شایدم خیلی زود بود ارزوکردم مهر هردومون به دل هم بیفته واروم کیک وبریدم
خیلی کنجکاوبودم بدونم مصطفی برام چه کادویی خریده ازینکه اون کادوروخودش باسلیقه خودش برام خریده باشه ذوق کردم جای امیدواری بود که حداقل بهم فکر کرده اما تااخر شب هدیه شو نداد میدونستم اونشبم شیطنتش حسابی گل میکنه قبل خواب دوش گرفتم وبه اتاق رفتم مصطفی بادیدنم ازجابلند شدوبغلم کرد
_خوبی؟خیلی وقت بود نیومده بودی بغلم
_خب تونخواستی
_منکه ازخدامه
اروم کنارهم درازکشیدیم لباسی که من براش خریده بودم وبه تن داشت وقتی اراسته میشد جذاب به نظر میرسید
_خب حالا باید کادوتو بدم
ازخوشحالی ازجا پریدم یعنی چی برام خریده بود یعنی برام وقت گذاشته بود؟یعنی من براش مهم بودم ؟
شلوار بیرونش واورد ودست توجیبش کرد
ته دلم ضعف رفت حتما جعبه.طلابود که توجیبش جاشده بود مشتاقانه وبی صبر به دستاش چشم دوختم ازجیبش دوتا اسکناس دراورد وبعد ازبررسی اینکه پاره نباشن گرفت جلوم!خندم گرفت این دیگه چه شوخی ای بود با شیطنت نگاهش کردم
_اصلیشو بده این چیه توصبح برام پول گذاشتی
با گیجی بهم نگاه کردوگفت
_اصل چیرو؟
_اصل کادورودیگه
_خب همینه
دوباره به پولهای کهنه تودستش خیره شدم ودرحالی باتعجب بهشون اشاره کردم گفتم
_اینه؟؟این پولا
_اره دیگه مبلغش که کم نیس وقتم نکردم برم خرید راستش سلیقشم نداشتم گفتم پولشو بدم
انگار یه سطل اب یخ روی سرم خالی کردم اون پولا حتی پاکت کادوهم نداشت بانفرت بهشون نگاه کردم یعنی من لایق یه پاکت ساده هم نبودم اشک از چشمام سرازیر شدوبدون اینکه بگیرمشون سرمو کردم زیرپتو
_چته لیلی؟بببین جنبه نداری؟یه کاری هم که برات میکنم رفتارت اینه ؟اصلا میدونی چیه عین بچّ هایی لیاقت این پولم نداری گه زدی به زندگیم شبش میگی بیا واسه هم کادوبگیریم صبحش اینجوری رفتارمیکنی من که نفهمیدم توکل توچی میگذره زن حسابی.همون حقت اخم وتخمه اه اه اه
پولها به ضرب با بازوانم که ازپتوبیرون بود برخورد کرد دلم داشت میترکیداین پسرانگار ازین عالم به دوربود که هیچی نمیدونست هیچی بلد نبود اخه مگه میشد ادم به این سردی معلوم شد کارامروزشم به خاطر حرف دیشبم که اگه نمیگفتم اینم به.ذهنش نمیرسید چه قدر من بدبخت بودم ژندگی ای که.داشتم خلاف رویاهام بود منم باید میشدم کلفت خونش نه چیز دیگه ای نباید نه توکارش نه توحرفاش دخالت میکردم فقط یه ابزارجنسی وکلفت حالم از خودم بهم خوردانشب فهمیدم اینه راه من راهی که باید خودم وباهاش سازگارکنم اینه نه ساختن زنگی اونشب فهمیدم باید تسلیم بشم وبه جای جنگیدن خودمودرست کنم مصظفی دیگه درست شدنی نبود مصطفی همین بودوعوض کردنش محال
چشمامو که باز کردم مصطفی نبود نمیدونم روز جمعه ای برای جی رفته بود سرکار کلا توهمه کارش مشکوک میزد مامان منیژه تواشپزخونه مشغول پختن غذا بودبادیدنم لبخند زدوگفت
_خداروشکو که بینتون صلح شده نمیدونی جه قدر خوشحالم دخترم ایشالا که هیچوقت بینتون شکراب نشه
بیچاره مامان منیژه فکر میکرد رابطمون خوب شده نمیدونست دیشب بینمون چی گذشت اون کادو اصلا برام مهم نبود ولی خیلی خیالاتی شده بودم ازینکه مصطفی برام وقت گذاشته باشه.درسته سلیقشو نداشت اما مهم این بود که برام وقت گذاشته ودوستم داره.البته شایدم مهم نبود
به کمک مامان منیژه ناهاروحاضر کردیم اما مصطفی ظهرم نیومد ترسیده بودم نکنه مامان منیژه بویی ببره ازدعوای دیشب ولی ما بد تر ازایناهم بینمون دعواشده بود سابقه نداشت مصطفی انقدر دیرکنه ساعت نزدیک جهاربعد ازظهر بودناهاروبا بی اشتهایی خوردیم وجمع کردیم معلوم نبود کجا گذاشته رفته کم کم دلمم شور افتاده بود ازوقتی علی شهید شده بود ازهراتفاق کوچیک هم میترسیدم ودلم شور میزد مامان منیژه هم طول وعرض اتاق وراه میرفت وصلوات میفرستاد جند باری هم مغازه زنگ زدیم اما کسی برنداشت اخر طاقت نیاوردم ته دلم بدجوری خالی میشد میدونستم اتفاق خوبی نیفتاده چادمو سرکردم وازاتاق بیرون رفتم مامان منیژه پرسسگرانه نگاهم کرد
_کجا دختر؟
_برم دنبال مصطفی دلم شور میزنه حالت تهوع دارم
_منم دلم شور میزنه اما چه جوری میخوای تا تهران بری تا توبری شب شده اونوقت ابن پسره میاد غرشو به جون من میزنه
_نه مامان من هروقت اینطوری میشم یعنی به چیزی شده نرم دلم اروم نمیگیره
منتظر جواب مامان نشدم وازخونه بیرون زدم

ادامه دارد…

ادامه این رمان را فردا در سایت اولی ها بخش کتاب و رمان بخوانید…