آرایش صورت سلامت پوست
آموزش انواع غذاها آموزش شیرینی پزی غذاهای رژیمی
آهنگ پیشواز ایرانسل آهنگ پیشواز رایتل آهنگ پیشواز همراه اول
اخبار بین المللی اخبار پزشکی اخبار تکنولوژی اخبار جامعه اخبار حوادث اخبار سیاسی اخبار فرهنگی و هنری اخبار گوناگون اخبار ورزشی تیتر روزنامه
اس ام اس خنده دار اس ام اس عاشقانه اس ام اس مناسبتي
مهارت های زندگی
بازیگران بزرگان و مشاهیر خوانندگان ورزشکاران
روانشناسی
ترول خنده دار
مد و مدگرایی
روانشناسی زناشویی روانشناسی کودکان مشاوره خانواده
بارداری و زایمان دانستنی های جنسی
دنیای بازیگران
اخبار پزشکی
سوپر استارها عکس اجتماعی عکس بازیگران عکس حوادث عکس حیوانات عکس خوانندگان عکس طنز عکس عاشقانه عکس ورزشی
اخبار علمی گزارش های علمی
فال روزانه
اخبار فرهنگی و هنری دانلود آهنگ جدید سریال شعر و ترانه فیلم
اخبار ورزشی
کلیپ اجتماعی کلیپ حوادث کلیپ حیوانات کلیپ خنده دار کلیپ سرگرمی کلیپ عاشقانه کلیپ هنرمندان

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت بیست و دوم

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت بیست و دومReviewed by Admin on Jul 24Rating:

آنچه گذشت: قسمت بیستم و یکم

رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت بیست و دوم”

…با اکراه به جمع مهمونا برگشتم اولین نفری که به سمتم اومد مهری بود که دستپاچه خودشو بهم رسوند
_مصطفی چی میگه لیلی میگه امیر غباس میخواد برگرده دوباره؟اره
وای خدایا به این چی میگفتم اگه میفهمید امیرعباس بدون توجه بهش دوباره بارسفر و بست سکوت کردمو سرمو پایین انداختم خودش تا اخر داستانو خوندوبا چشمایی پراز اشک ازم دور شد معلوم نبود شب عزاست یاعروسی البته حقمون بود که با وجود اینهمه شهیدوبی احترامی به علی انقدر تشریفات راه انداخته بودیم این مهمونی لعنتی هم تمومی نداشت تو دلم گفتم خوش به حال مهمونا که اینقدر خوشن وبدون دغدغه میگن ومیخندن کاش از دل خون عروس مجلسم باخبر بودن مصظفی با قدمهای اهسته بهم نزدیک شدولیوان شربت رادستم داد
_رفت؟
سرمو به نشانه مثبت تکون دادم مصظفی کنارم نشست وبه روبه رو خیره شدبه نیمرخش نگاه.کردم دلم میخواست دلداریم بده وجای خالی امیرعباس وبرام پرکنه اما مثله اینکه تودنیای دیگه ای سیر میکردوحال بدنو نمیدید
بالاخره انشب به خیر گذشت قرار بود بعد ازمراسم ما به خانه ی قدیمی مادر بزرگم که خالی بود برویم بعد ازرفتن مهمونا چادرمو سرم کردم واماده ی رفتن شدم پدر ومادر هم بدرقه مان کردنو همه تا تونستیم فقط اشک ریختیم مهری که معلوم بود به خاظر چی وبقیه هم برای دلتنگی من حتی ازینکه امیر مهدی اینهمه بی قراری میکرد متعجب شده بودم وتوقع نداشتم انقدر بهم وابسته باشه ماجرای برگشتن امیرعباسم با خلوت شدن خانه لورفتوغم مادر دوبرابر شد اما به ناچار بالاخره ازمون دل کندن وسوار ماشین شدیم حالا اون ماشین با حال وهوای همیشگیش شده بود ماشین عروس ومنوبه خونه بخت مصطفی میبرد
انگار یه دنیا غم روی دلم نشسته بود دل کندن ازون خونه ودنیای پراز عشق کودکیم برام میسر نبود وبغض تمام راه گلومو بسته بود از درخانه علی که رد شدیم دیگه ظاقت نیاوردم وباصدای بلند شروع به گریه کردم اگر مصظفی نبود مطمئنا بیشتر خودمو خالی میکردم دلم حال وهوای دوسال پیش وکرد دلم میخواست دوباره برگردمو ازین سرنوشت واین دنیا بدجور گله داشتم دلم میخواست برگردم کنار مادروپدر علی وامیرعباس فاظمه وزری خانم اما ماشین مصطفی هرلحظه من از تمام خاطراتم دورتر دوتر میکرد

یه نگاه به لباست بنداز بی فهمی که الان زن منی اونم برای همیشه
خدایا این چرا منو درک نمیکرد بدون اینکه جوابشو بدم به جلو خیره شدم از دستش ناراحت بودم دوست نداشتم تواین شرایط سخت نمک به زخمم بپاشه انگا من نمیدونستم کجام
_جواب ندادی؟
_چی بگم؟
_گفتم انقدر به دراون خونه خیره نشو
_منم خیره نشدم بهتر نیس بس کنی
ادامه ندادوبقیه راهو توسکوت رانندگی کرد
خونه مادربزرگ سوت وکور بود انگار نه انگار یه روزی پراز،ادمای مختلف بودوسروصدا دروباضرب باز کردمومصطفی هم ماشینو داخل حیاط پارک کرد
اونجا از خونه ما خیلی کوچیکتر بود یه حیاط سی چهل متری داشت که با چند تا پله ی کوتاه به ساختمان متصل میشد خود خونه هم تقریبا صد متر بود با دوتا اتاق خواب نقلی ووسایل قدیمی مادربزرگ
با خستگی روی زمین نشیتم وسرمو به پشتی پشت سرم تکیه دادم مصطفی وارد خونه شدونگاهی گذرا به اطراف کردوبه سمت اتاقها رفت
_بیا ببین اینجارو چه کردن لیلی
از جابلندشدمو به اتاق رفتم ازدیدن اون صحنه عرق شرم روی تنم نشست اصلا یاد امشب نبودم وواقعا حوصلشو نداشتم با ناراحتی به مصطفی که با لبخند اتاق ووارسی میکرد نگاه کردم
_قشنگه؟
_به نظرم نیازی یه اینکارا نبود
خورد توذوقشو بدون حرف به حمام رفت منم مشغول پاک کردن ارایش وباز کردن موهام شدن دلم حسابی شوهر میزد انگاری مصطفی برام هفت پشت غریب بودواصلا امادگیه پذیرش این اتفاقو نداشتم. انقدر خسته بودم که حتی روی پاهامم نمیتونستم بایستم چه برسه به …
سومو گذاشتم روی میزی که روبه روم بودونفهمیدم کی خوابم برد
ناگهان گرمای دست مصطفی رو روی شونه هام حس کردم فهمیدم امشب دست بردار نیس اروم سرمو بلند کردم از تواینه بهم میخندید
_چرا اینجا خوابیدی
_الان میام سرجام
دوست داشتم بغلم میکردوبا اشتیاق منو همراه خورد میبرد اما بی تفاوت به سمت رختخواب رفت ودراز کشید

از جام بلند شدمو بعد از عوض کردن لباسم به اتاق مشترکمون برگشتم مصطفی نگاهی گذرا به لباس خواب صورتی رنگ تنم انداخت وچشماشو بست
فکر میکردم حتما شوقی از خودش نشون بده اولین بار بود که منو بدون حجاب کامل وبااین وضع میدید اما انگار فرقی براش نداشت برعکس اون من کجنکاو بودم مصطفی همیشه لباس رسمی به تن داشت وخشک ومنضبط بود خیلی دوست داشتم ببینم درحال عادی چه جوریه و.بدون لباس…..
اما انگار برای مصطفی فرقی نداشت منم چراغو خاموش کردم خونه تاریک تاریک شدوچشمام سیاهی رفت دیگه حتی همدبگرو نمیدیدیم رفتم کنارش دراز کشیدم تو دلم گفتم حتما میگه چراغو روشن کنم اما بازم حرفی نزد این پسر بد جور با رفتارش منومتعجب کرده بود شایدم من دائما با علی مقایسش میکردم با علی ای تا بند بند وجودمو حلاجی نمیکرد اروم نمیگرفت با اینکه هیچ موقع پاشو فراتر از حدش نمیذاشت اما همیشه منو سیراب از عشقو محبتش میکرد سیراب از حرفاش ونوازشهای عاشقونش
با خودم گفتم حتما مصطفی هم با مرور زمان شبیه علی میشه حتما روزی اشتیاقی به من پیدا میکنه ومنو با حرفاش سیراب ازعشق میکنه با این رویا لبخند زدمو به سمتش برگشتم گرمای نفسشو حس میکردم منتظرچشیدن گرمای لبهاشم بودم اما…
صبح انگاری که منو باوردنه له کرده بودن اصلا توانایی بلند شدن نداشتم به جای مصطفی نگاه کردم خالی بودوسروصدایی هم از اشپزخونه نمیامد .به سختی پهلو به پهلو شدم زیر دلم هنوزم حسابی درد میکردباز یاد دیشب افتادم امروزحتما جفتمون از خجالت اب میشدیم انگار رفتار خشک مصطفی هنوزم غریبگی روبین ما ازبین نبرده بود درست مثله دیشب که حس کردم از سروظیفه ست. وبی میلی.بدون حتی یه حرف عاشقانه ..
وای لیلی خیلی بد بین شدی همش گیر میدی به این پسره همه مردا که مثله هم نیستن به حای اینکارا پاشو صبحانه شوهرتواماده کن
بالاخره ازجا بلند شدمو بعداز عوض کردن لباس از اتاق بیرون رفتم سفره ی پراز مخلفات صبحانه روی زمین پهن بودوصدای قل قل سماور همه خونه روپرکرده بود نکاهی به دوروبر انداختم خبری ازمصظفی نبود کنار سفره نشیتم وباولع دوسه تا قاشق مربا روپشت هم دردهانم گذاشتم
_همشو خوردی که نون گرفتم
صدای مصظفی بودکه با یک نون بربری پشت سرم وایساده بودبا لبخند سلام کردموصورتشو بوسیدم
_کی رفتی
_شما خواب ناز تشریف داشتی
_بیدارم میکردی صبحونه درست میکردم
_دیگه دلم نیومد مشغول شو

یه لقمه گرفتم وبهش دادم بالبخند نگاهم کرد
_دستت درد نکنه
_نوش جان
میخواستم هرطور شده خودمو عادت بدم خداروشکر مصطفی هم همراهیم میکردومهربون بود سفره صبحونه رو جمع کردم مصطفی هم مشغول گوش کردن به رادیو شد خیلی برام سوال بود که چرا هیچوقت به جبهه نمیره وبهش فکرم نمیکنه البته به نفع من بود چون دیگه ایندفعه تحمل بی پناه شدنونداشتم دوتاچایی ریختم ورفتم کنارش
_کی میرم تهران!
_ایشالا فرداصبح راه میفتیم میریم لواسون
_پس جهیزیه ام چی؟
_اونا رو فرستادم تا وقتی بمباران تموم شه بریم خونه خودمون استفاده کنیم
_اما من دوست دارم وسایل خودموداشته باشم
_نگران نباش اب وازاسیب بیفته میریم دیگه خونه لواسونم پرازاثاثه
_مامانت ایناهم اونجا
_اره دیگه
حالم گرفته شد دوست داشتم اول زندگی تنها باشم اما مثله اینکه این جنگ میخواست همه ارزوهامو برملا کنه.ناگهان فکری به سرم زدو
با خوشحالی گفتم
_نمیشه بریم از اول خونه خودمون
چشماش از تعجب گردوشدو رادیورو کنارش گذاشت
_چرا؟
_بهتره دیگه اسباب خودمون زندگی مستقل
_یعنی دوست نداری کنار مامانم اینا باشی
_نه اینکه نخوام من هم مامان هم مهری رودوست دارم اما اول زندگی میخوام.مستقل باشیم
با دقت به حرفام گوش دادو بدون جواب دادن به سمت دستشویی رفت
_جواب نمیدی
_میریم لواسون
رفتم کنارشو ازپشت سر بغلش کردم
_خواهش میکنم بریم خونه خودمون دلت میاد اول زندگی تنها نباشیم.میریم خونه خودمون با جهاز من زندگیمونومیکنیم صدامم بی خود میکنه ماروبزنه اخرهفته ها هم میریم لواسون چطوره
حلقه ی دستانم واز دورش باز کردوبرافروخته به سمتم برگشت
_بهت گفتم میریم لواسون بگو چشم.اصلا مه مامان من چه هیزم تری بهت فروخته غیر اینه که میپزه میشوره برات واول زندگی راحتی غیراینه که هردقیقه تنت نمیلرزه صدام خونه تومنفجرکنه
بغض گلومو گرفت توقع نداشتم روز اول زندگی سرم داد بزنه من که داشتم با مهربونی باهاش حرف میزد چرا اینظوری برخورد کرد بدون ابنکه جوابشو بدم رفتم تواتاقوروی تخت دراز کشیدم
هیچی نجده دلم هوای خونرو کرده بود هوای مامان وبابا هوای امیرعباس وامیرمهدی هوای زهره وفاطمه هوای…
وای خدایا چرا نمیتونستم باورکنم که الان زن مصطفی م نه بیوه ی علی باید باور میکردم حالا هرطور که شده هرجور که شده
صدای قدمهاش میومد معلوم بود داره توخونه راه میره اما چرا سراغ من نمیاد چرا نمیاد ازدلم دربیاره شایدم زوده وهنوز عصبانی ولی اخه منکه چیزی نگفتم بهش فقط یه خواهش بود مگه استقلال اونم اول زندگی بده من که نمیدونستم قرار نیس تنها باشیم توخونه لواسون وگرنه همون مشهد میموندم …مشهد؟؟

یاد مشهد افتادم قبلش مصطفی راضی بود که مشهد بمونیم منه بی عقل قبول نکردم قبول نکردم که بتونم راحتتر باشرایط کناربیام شاید ایندفعه که بهش بگم راضی شه بمونیم راضی بشه کسب وکارشم بیاره همینجا مهری هم که اینجا بود برای مامانشم خونه میگرفت اینجوری خیلی بهتر بود تا تهران با خوشحالی ازجابلند شدم که بهش بگم اما یاد چند لحظه پیش منصرفم کرد اون بود که سرم داد زده بود پس خودشم باید عذرخواهی میکرد دوباوه روی تخت نشستم کم کم داشت ازظهر میگذشت وخبری ازمصطفی نبود انگار نه انگارکه من قهرم دلم از گرسنگی ضعف رفت اما بیرون نرفتم صدای بلند رادیو نشون میداد که هنوز توخونست اما برام عجیب بود که سراغ من نمیاد مگه این همون مصطفی ای نبود که روی تخت بیمارستان بهم میگفت مسکن قلب پس چرا…؟؟؟
ناگهان صدای قدمهاش بلندتر شدفهمیدم داره به دراتاق نزدیک میشه دستگیره روکشید و دربازشد…

ادامه دارد…

ادامه این رمان را فردا در سایت اولی ها بخش کتاب و رمان بخوانید…