آرایش صورت سلامت پوست
آموزش انواع غذاها غذاهای رژیمی
آهنگ پیشواز ایرانسل آهنگ پیشواز رایتل آهنگ پیشواز همراه اول
اخبار پزشکی اخبار تکنولوژی اخبار جامعه اخبار حوادث اخبار سیاسی اخبار فرهنگی و هنری اخبار گوناگون اخبار ورزشی تیتر روزنامه
اس ام اس خنده دار اس ام اس عاشقانه اس ام اس مناسبتي
مهارت های زندگی
بازیگران بزرگان و مشاهیر خوانندگان ورزشکاران
روانشناسی
ترول خنده دار
روانشناسی کودکان
بارداری و زایمان
دنیای بازیگران
اخبار پزشکی
سوپر استارها عکس اجتماعی عکس بازیگران عکس حوادث عکس حیوانات عکس خوانندگان عکس طنز عکس عاشقانه عکس ورزشی
اخبار علمی گزارش های علمی
فال روزانه
اخبار فرهنگی و هنری دانلود آهنگ جدید سریال شعر و ترانه فیلم
اخبار ورزشی
کلیپ اجتماعی کلیپ حوادث کلیپ حیوانات کلیپ خنده دار کلیپ سرگرمی کلیپ عاشقانه کلیپ هنرمندان

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت اول

رمان عاشقانه منفی عشق – قسمت اولReviewed by Admin on Jul 2Rating:

رمان عاشقانه منفی عشق

رمان عاشقانه و اجتماعی منفی عشق یکی از زیباترین رمان های منشتر شده طی سال های گذشته بوده و به قلم خانم شیما اسماعیلی نوشته شده است.

ما در پورتال اولی ها تصمیم داریم این رمان زیبا را در چند پارت در روزهای متوالی خدمت شما عزیزان ارائه دهیم.

شما هر روز می توانید با مراجعه به همین بخش قسمت های بعدی این رمان را بخوانید.

رمان عاشقانه منفی عشق “قسمت اول”

خرداد۱۳۶۱
مشهد
_سمنوی امسال ازپارسالم بهتر شده خداروشکر
_اره دستمون که راه بیفته بهترم میشه اونموقع ها تجربه نداشتیم
_ازصدقه سری سمیه خانم با تجربه شدی الهی خیرببینی که هرسال بانی خیرمیشی ودورهم جمعمون میکنی
_اره دیگه اگه سمنو پزون سمیه خانم نباشه که ماهمدیگرونمی بینیم
_لطف دارین همتون خیلی خوش اومدین واقعا نمیدونم چی بگم که هیچ سالی نشده منودست تنها بزارید
_میگم تا شب ماهم زدیم حالا وقتشه بسپاریم به مردا سمنو بد جور سفتم شده اگه زور وبازوی مردا نباشه ته میگیره
_نظر منم همینه اقا صادق وصدا کن بگو مردا بیان اینور ما خانوما میریم تو اتاق
این حرف زهرا خانوم من وازفکروخیال همیشگی بیرون کشیدخودم وازاشپزخونه به پنجره رسوندم
_نه نه نه صبرکنین من هم نزدم مامان صبر کن مامان صداشون نکن مردا رو مامان
چادرم وسرکردمو به سمت حیاط دویدم
مامان:_وای دختر مگه دیگ در میره اینجوری میکنی؟
زهراخانم:حالا دختر حاجتت چی هست که انقدربی تابی
مریم خانم خندیدوباشیطنت گفت:وا چه حرفیه زهرا جون کیه که ندونه تودل لیلی وعلی چی میگذره
ازخجالت سرخ شدم وسرم وبه زیرانداختم مادرگوشه ی لبش را گازگرفتوروبه مریم خانم گفت
_مریم جان حرف تودهن مردم نندازین حالا که نه به باره نه به دار اخه
مریم خانم:_به بارودار نمیخواد مهم دل دوتا جوونه
مامان سری تکان دادوگفت
_دختر زود باش هم بزن الان ته میگیره
بی توجه به حرفای خانم های مجلس مشغول دعا شدم خدایا خودت حاجتمو بده خوب میدونی چیه

مادر:خب لیلی جان بروبابات ایناروصدا کن بیان بالاسرسمنو
چشمی گفتم وبه طرف حیاط پشتی رفتم طبق معمول صدای شوخی وخنده های بلند بلند امیر عباس فضا روپرکرده بود بابا وامیر عباس جلو درباغ کوچیک نشسته بودندو کنارشون هم طبق معمول علی…….
اهسته درب فلزی باغ وبه صدا دراوردم سکوتی مجلس رافراگرفت وهمه نگاه ها به سمت دربرگشت امیرعباس باغیرت همیشگی اش اخمی کردوبه سمت درامد
امیرعباس:تواینجا چیکارمیکنی وسط مردا
_ای بابا وسط مردا چیه مامان فرستادتم صداتون کنم برید بالاسردیگ
امیرعباس:یه دختربچه میفرستادن صدامون میکرد
من چه میدونم توام گیرمیدیا امیرعباس:خیله خب روسری تو بکش جلو زودم برو
حرصم ازدست این غیرت بازیاش دراومد ازپشت سرنگاهی به علی انداختم طبق معمول سربه زیر کناربابا نشسته بود
امیرعباس:کجارونگاه میکنی برودیگه
_خیله خب بابا رفتم
ازدر باغ کوچیک بیرون رفتم وبه حیاط رسیدم.خانه پدری من خیلی بزرگ بود یه حیاط وسط داشت وسمت چپ با یه دالان به یه محوطه ای که پرازدرختای سبزوبلند بود که بابا اسم انجا روباغ کوچیک صدا میکردمیرسید سمت راست حیاطم باغ اصلی بود که باصفا تروبزرگ ترازباغ کوچیک به نظر میرسید اما من عاشق باغ کوچیک بودم تمام خاطرات کودکیم وخاطرات نوجوونیم و اونجا گذرونده بودم وخیلی اوقات برای درس خواندن هم به باغ کوچیک پناه میبردم به حیاط که رسیدم خانم ها هنوز بالاسردیگ مشغول هم زدن بودن با صدای یالا گفتن بلند اقایون همگی چادرهاشونو مرتب کردن وشروع به احوال پرسی وسلام علیک کردن

سلام…

به طرف صدا برگشتم خود علی بود طبق معمول سربه زیروساکت

سلام علی اقا، حالتون خوبه ؟
ازعرق خیس اب شدم وگونه هامم سرخ شد علی هم دست کمی نداشت دستاشو بهم گره زده بودودائم محکمترش میکرد
علی: خیلی ممنون ببخشید لیلی خانم میخواستم اگه میشه………
صدای قدم های امیرعباس وازپشت سرشنیدم درجا خشکم زد وعلی هم بادیدن اولبخندی زدوبلندگفت
سلامت باشید حتما سلامتونو به فاطمه میرسونم
امیر عباس نزدیک ما شدوباچشم غره ای به من فهموند که برورم وخودش کنا علی ایستاد تا نوبت هم زدنشون برسه نمیدونم چرا همیشه خروس بی محل بود این پسرازانجا دورشدم یعنی علی چی میخواست بهم بگه …………..وای که چه قدر ازکناراون بودم احساس خوبی داشتم صدای قلبموبه وضوح میشنیدم برای حلاجی کلماتی که باهم گفته بودیم روی صندلی نشستم ومشغول بازبینی دوباره صحنه شدم
مامان:دخترحواست کجاس دوساعته دارم صدات میکنم
_چی چی؟
مامان چشم غره ای،رفت وگفت:همین کارارومیکنید حرف درمیاد پاشو ابکش بیاربرنجاروابکش کنیم مردم گرسنه ان
چشم

به سمت اشپزخانه رفتم علی درحیاط مشغول هم زدن سمنوبود ازفرصت استفاده کردم تا یه دل سیرتواون حال تماشاش کنم قد بلند وجهارشونه !!!!ته ریش کمی صورتش وپوشونده بود ولباس سفید باشلوار مشکی به تن داشت بازوانش مثله همیشه قدرتمند بودوزیرلباس سفیدش بدجوری خودنمایی میکرد چشمای کشیده وکهربایی داشت ولباش برجسته وصورتی !!!!رنگ به قول مریم خانم به درد بازیگری میخورد وباید جای فردین وبهروزومیگرفت.
وای!!!!!!! تازه یاد ابکش هاافتادم اگه برنج امشب له میشد چی؟به سرعت ابکش هاروبرداشتم وتاته حیاط دویدم
مامان:دختر رفتی ابکش بسازی؟بدوبیارش
مادرچادرسرتاسرگلدارشو بست به کمرش به کمک مریم خانم قابلمه روبلند کردند تا برنج هارویکی یکی ابکش کنند منم که زیاد اونجا مفید نبودم برگشتم به اتاق ومشغول اماده کردن ظرفا شدم
ببخشید میشه یه لیوان اب خنک بدید
به سمت صدابرگشتم !بله خودش بود دانه درشت عرق روی صورتش نشسته بودوقفسه ی سینش ازنفس نفس زدن بدجور بالاوپایین میشد
_بله الان براتون میریزم
نگاهی به پشت سرانداخت وتن صدایش راپایین اورد
علی:لیلی خانم میشه یه سوالی بپرسم البته خوب میدونم که میدونید چی میخوام بگم راستش میخواستم بگم که…………… میتونم با مامان اینا حرف بزنم که بیایم؟
دوکلمه اخروباترس ولرزگفت
ازخجالت سرخ شدم وبه لیوان تودستش که ازاسترس محکم فشارش میداد خیره شدم انگاری زبونم به هم قفل شده بودوعلی هم با چشمان منتظرش نگاهم میکرد
علی:چی شد لیلی خانم؟
_والا نمیدونم هرچی خانواده ها بگن
ازاین حرفم گل ازگلش شکفت وازدرخارج شدماوخانواده علی باهم همسایه بودیم ازبچگی همبازی،بودیم وتقریبا تونوجوونی ازهم فاصله گرفتیم اما کم کم که بزرگترشدیم یه حسی ماروبه سمت هم میکشوند که اولاش نمیدونستم چیه اما با گذر زمان وپیرترشدنم خوب فهمیدم اما حیف که خیلی دیربود…

بالاخره سمنوپخته شد ودم دمای صبح اماده پخش شد اکثرا به خانه هایشان برگشته بودند وفقط امیرعباس وعلی برای پخش سمنو ها داوطلب شدن منم دونه دونه ظرفهارودسته بندی میکردم وتحویل مادر میدادم مادربعد ازکشیدن سمنو هایی که باید پخش میشد یه ظرف بزرگ برداشت وپرازسمنو کرد
_این ماله کیه؟
_ماله خونواده علی مادر برش داربزارش کنارموقع رفتن بده بهش
ازخداخواسته ظرف سمنوروبرداشتم وبا دقت دوران راتمیزکردم ودورازچشم امیرعباس زیرتخت گذاشتم امیرعباس وعلی بعد ازپخش سمنو ها برگشتن وخوشبختانه امیرعباس به سرویس بهداشتی رفت وامیرکنارحوض مشغول اب خوردن شد ظرف سمنوروبرداشتم به سمتش رفتم
_این برای شماس
علی:دستتون درد نکنه چراانقدرزیاد!!!
_نه بابا چیزقابل داری نیس
برای اولین بارکمی سرش رابالا اورد وزیرلب تشکرکرد نمیدونم این پسرکه همیشه موقع حرف زدن سرش پایین بود چه جوری منوپسند کرده بود.ظرف سمنو رودست به دست کردوگفت
_لیلی خانم میشه یه سوالی بپرسم؟

ادامه دارد……

ادامه این رمان را فردا در سایت اولی ها بخش کتاب و رمان بخوانید…