به اولی ها خوش آمدید - امروز : یکشنبه ۲۶ آذر ۱۳۹۶
خانه » کتاب و رمان » داستان کوتاه آقای سبیل
داستان کوتاه آقای سبیل

داستان کوتاه آقای سبیل

داستان کوتاه آقای سبیل

داستان کوتاه آقای سبیل

داستان کوتاه آقای سبیل

آقای اسپاتز در حالی که سرش را تکان می داد نگاهی متفکرانه به ساعتش انداخت. خودکار را از جیب پیراهنش درآورد و به تخته رسمی که در دستش بود می کوبید. بسیار خب آقای جنکینز به نظر می رسد دوباره دیر کرده اید.

چشم هایمان برای لحظه ای به یکدیگر دوخته شد. سپس سرم را پایین انداخته و به کفش های ۱۰ دلاری ام نگاه کردم تا بگویم: بله دوباره دیر کردم. عذرخواهی کردم و از او خواستم شرایطم را درک کند.

صورتم را هنگام اصلاح با تیغ بریدم. خونش بند نمی آمد می بینید؟ این جمله را در حالی که اشاره به پیراهنم می کردم به زبان آوردم.

آقای اسپاتز نگاهی مشکوک به پیراهنم کرد و ابرویی بالا انداخت. مثل این که می خواستم استادانه او را فریب بدهم. می دانستم که مشغول پر کردن فرم انظباطی کارمندان است. فرمی که در آخر به امضای شخص خودم نیاز داشت.

همچنان به بهانه هایم ادامه دادم. سعی کردم خونریزی را بند بیاورم که نشد. وقتی فهمیدم ساعت چند است با عجله به اینجا آمدم و متوجه شدم کارت شناسائی ام را فراموش کرده ام. دستم همچنان روی چانه ام بود. آقای اسپاتز دوباره سرش را تکان داد. این حرکت مورد علاقه او بود مثل این که دنیایش پر از ناامیدی های باورنکردنی یکی پس از دیگری باشد.

می دانم که خودتان هم به این مسئله واقف هستید که موقعیت شما این جا در خطر است آقای جنکینز. این سومین اخطاری است که به شما می دهم. معمولا کارمندانی که به سومین اخطار می رسند اخراج می شوند. اما در مورد شما استثنا قائل می شوم. شما پیشخدمت خوبی هستید، سخت کار می کنید اما اغلب تاخیر دارید. اسپاتز نوشتن را متوقف کرد نگاه خیره ای به شلوارم انداخت و دوباره سرش را تکان داد.

به شلوارم نگاه کردم و متوجه شدم زیپ شلوارم را بالا نکشیده ام. گفتم دیگر تکرار نمی شود آقای اسپاتز. هر بار مطمئن بودم که دیگر این اتفاق نخواهد افتاد. ببینید آقای جنکینز این چهارمین تاخیر شما در این دو ماه است. نمی خواهم به شما سخت بگیرم آقای جنکینز دوست دارم کارمند موفقی باشید و مدت زمانی طولانی این جا با ما همکاری داشته باشید. آقای اسپاتز با لبخند تخته رسم را به دستم داد: لطفا این را امضا کنید.

در آن فرم متهم به تاخیر، فراموش کردن کارت شناسایی، اونیفورم کثیف و بهداشت نامناسب (کامل نبودن اصلاح صورت) بودم. آقای اسپاتز به شما قبلا گفته بودم که می خواهم سبیل بزارم. تنها محاسنی که کارمندان اجازه آن را داشتند سبیل بود. ریش، ریش بزی، خط ریش و هر نوع مدل موی صورت به غیر از سبیل خلاف قانون حساب می شد. حتی تاتو، سوراخ گوش و رنگ موی غیرعادی نیز ممنوع بود. اما منشور کارمندان گفته بود که می توانیم سبیل داشته باشیم.

آقای اسپاتز با ناامیدی بیشتر نگاهی به من کرد و گفت: نمی دانستم اسم این را می توان سبیل گذاشت اما بسیار خب این مورد را از فرم شما حذف می کنم. فرم را امضا کردم و یک کپی صورتی رنگ از فرم را به دستم داد که زیرش نوشته شده بود: سوابق کارمندان. در حالی که کف دست هایش را به هم می زد گفت حالا سریع تر صورتت را تمیز کن و لباس کارت را بپوش. یک اتاق ناهارخوری هست که باید آماده شود. می خواست آن جا را ترک کند اما لحظه ای ایستاد و گفت امروز گزارش کار شما را مطالعه می کنم اگر بی نظمی دیگری به آن اضافه شده باشد آقای جنکینز متاسفانه باید عذر شما را بخواهم.

به دستشویی کارمندان رفتم و صورتم را شستم. اما هنوز از بریدگی روی صورتم خون می آمد. جلیقه کارم را پوشیدم و برای پیدا کردن چسب زخم به سمت جعبه کمک های اولیه در آشپزخانه رفتم. تنها چیزی که پیدا کردم باند های بزرگ بود. چاره دیگری جز استفاده آن ها نداشتم. حتی جلیقه کارم هم کاملا خون روی پیراهنم را نپوشاند.

یکی از همکارانم به نام کریلو مشغول مرتب کردن و چیدن میزها بود. کریلو هیچوقت دیر نمی کرد. او هیچوقت کارت شناسایی خود را فراموش نمی کرد و هیچ وقت با لباس های خونین به سر کار نمی آمد. آنقدر در کارهایش سریع بود که باعث می شد دیگران بی کفایت به نظر برسند. تا این لحظه نصف سالن را مرتب کرده بود. تمام میزها را با دستمال مرطوب تمیز کرده بود، رومیزی ها را کشیده بود، نمک، فلفل و شمع ها را چیده بود و اکنون داشت بشقاب های غذا را می چید. من لیوان ها را برداشتم تا روی میزها بگذارم. لیوان ها حساس بودند هر اثر انگشت به بی انضباطی های فرم سوابق اضافه می شد.

وقتی کریلو کارش با بشقاب ها تمام شد چرخی که پر از ظروف نقره بود را حرکت داد و برای هر صندلی دو چنگال، دو قاشق و دو چاقو گذاشت. یک غذاخوری خوب می بایست بشقاب و ظروف نقره اضافه داشته باشد. او به جای این که ظروف را پس از قرار دادن روی میز دوباره پاک کند با چنان دقتی آن ها را قرار می داد که هیچ اثر انگشتی روی آن ها نماند. فقط برای برق انداختن به آن هایی که خوب پاک نشده بوند متوقف می شد. اوه خدای من اون خیلی سریع بود. باید برای هر لیوانی که من می گذاشتم ۶ قطعه ظرف نقره قرار می داد ولی با این حال داشت به من می رسید. در آخر با هم در یک نقطه ایستادیم.

عصر به خیر

سلام رفیق. دوست من تو ترتیب قهوه، چای یخی و سوپ ها را بده من این ها را و اشاره ای به لیوان ها کرد.

بسیار خب. قهوه و چای را دم کردم، به آشپزخانه رفتم و دو قابلمه سوپ از آشپز گرفتم. یکی از آشپزها در حالی که به باند پیشانی ام اشاره می کرد پرسید چه اتفاقی افتاده؟ نگاهی به او که حتی اسمش را هم نمی دانستم انداختم. به سبیل پرپشت و خلال دندانی که از گوشه دهانش آویزان بود. می خواستم بگویم به خاطر سبیل هایم حواسم پرت شد و صورتم را بریدم. اما فهمیدم او با این سر و وضع و سبیل مرتب این حرکت مرا درک نخواهد کرد چون سبیلی در کار نبود.

شانه ها را بالا انداختم و گفتم: زیادی خورده بودم. همه زدند زیر خنده حتی ظرفشور با آن چشم های احمق و دندان های شکسته اش.

قابلمه های سوپ را به اتاق نهارخوری بردم و نان ها را داخل توستر قرار دادم. یکی از نان ها را بیرون آوردم و از گوشه آن گاز گرفتم. در همین لحظه آقای اسپاتز وارد شد و میز و ظاهر همه چیز را بررسی کرد. این بار فرم انضباطی کارمندان در دستش نبود اما مطمئن بودم که همین نزدیکی ها دم دستش است. سریع نانی که مشغول خوردنش بودم را داخل سطل زباله انداختم. خوردن نان ها یک امتیاز منفی در فرم محسوب می شد.

آقای اسپاتز در حالی که دستش به پشتش بود در اتاق شروع به راه رفتن کرد و با چشم های تیزش همه جا را دید زد. ناگهان کنار یکی از میزها ایستاد، با دقت یکی از لیوان ها را برداشت و به سمت پنجره گرفت. می خواست بداند چه کسی لیوان را چیده. سپس به من خیره شد.

بدون شک یکی از لیوان هایی بود که من چیده بودم. می خواستم به بی انظباطی ام اعتراف کنم. اما هنوز دهانم را باز نکرده بودم که کریلو رسید و گفت میزها را او چیده. آقای اسپاتز لیوان را دوباره روی میز گذاشت و به کریلو گفت آفرین کارت را خیلی خوب انجام داده ای. رو به من کرد و گفت امیدوارم از او نکته برداری کرده باشید. نمی دانستم چه حسی داشته باشم. خیالم راحت باشد که دردسر از بیخ گوشم رد شده یا عصبانی باشم که کریلو تمجیدی که من مستحقش بودم را از من دزدیده است.

کریلو یک سطل یخ را برداشت و به پشت اتاق غذاخوری داخل سطل بزرگ یخی که کنار دستگاه چای یخ ساز بود ریخت. اگر آن سطل یخ خالی می شد اخطار می داد. بنابراین یکی از وظایف ما این بود که سطل را همیشه پر نگه داریم.

به دنبالش رفتم و از او بابت این که به آقای اسپاتز گفت او میزها را چیده تشکر کردم. خوشحال بودم که توجه آقای اسپاتز را از من دور کرده بود.

کریلو در حالی که سطل یخ را پر می کرد گفت: احساس کردم خیلی عصبانی است. فکر کنم می خواهد تو را اخراج کند.

با خود فکر کردم آه بله او به من گفت یک بی انظباطی دیگر برابر است با اخراج. آن لحظه با خود فکر کردم چه روز طولانی خواهم داشت وقتی آقای اسپاتز تمام حواسش به من باشد تا ایرادی از کارم ببیند و اخراجم کند. از روزهای طولانی متنفرم. اما دیگر برایم اهمیتی ندارد زیاد سخت نمی گیرم شاید دوست دارم اخراج شوم.

آقا جنکینز لطفا پنجره ها را قبل از باز کردن تمیز کنید. برگشتم دیدم کریلو در حالیکه دستمال را در دست گرفته پشت سرم است.

می دانید که شیشه پاک کن کجاست آقای جنکینز؟

دستمال را گرفتم و شیشه پاک کن را پیدا کردم. همانطور که شیشه ها را پاک می کردم با خود فکر کردم شاید بهتر باشد قبل از موعد اخراج شوم. پس دیگر نیازی به عجله نبود چون اخراج شدنم اهمیتی نداشت. پولی که از این کار بدست می آوردم خیلی خوب بود. به حدی که اغلب اوقات بدون هیچ سخنی تمام اسکناس هایی که زیر تشک مخفی می کردم می شمردم.

با آن پول ها باورم شده بود که می توانم زندگی موفقی داشته باشم. به زندگی موفقی که در وگاس خواهم داشت فکر می کردم. می توانستم سبیل بلند داشته باشم. شاید آنجا آقای جنکینز صدایم کنند، شاید هم آقای سبیل. به خاطر اصلاح متحیرکننده صورتم به این نام صدایم بزنند. آن وقت است که به زندگی نکبت باری که اینجا در این رستوران دارم می خندم.

آقای جنکینز سریع تر. آقای در حالی که دست هایش را به هم می زد پشت سر من ایستاده بود. مطمئن بودم که پنجره تمیز شده است چون ۱۰ بار روی آن ها دستمال کشیدم. هیچ لکه ای روی آن ها نمانده بود به حدی که شیشه ها نامرئی شده بود. سراغ پنجره های بعدی رفتم. اسپری، کهنه، دستمال. اسپری، کهنه، دستمال. مثل یک ماشین شیشه پاک کن.

چند نفر بیرون ایستاده بودند و هنوز ۵ دقیقه به باز شدن در رستوران مانده بود. میزها آماده مهمانان بود تا یک تجربه غذاخوری خوب را به آن ها بدهد. اولین مهمان ها همیشه خیلی عجله داشتند. مثل این که هفته ها منتظر بودند و به حدی ته غذا را در می آوردند که انگار هفته ها بود که منتظر بودند. اگر قبل از تمام شدن قهوه قهوه دوم را سریع برایشان نمی ریختیم بدخلق می شدند. هر وقت نان و کره بیشتری می خواستند با انگشت هایشان بشکن می زدند و صدا می کردند: گارسون لطفا نون و کره بیشتر.

داشتم آخرین پنجره را پاک می کردم که دیدم کندی (پیشخدمت خانم رستوران) از ماشینش پیاده شد. فرم انظباطی را امضاء کرد. دیر کرده بود، از ماشین با موهای به هم ریخته و لباسی که نصفه نیمه دکمه هایش را بسته بود بیرون پرید و سیگاری پشت لبش داشت. آقای اسپاتز در را باز کرد تا به مشتری ها اجازه ورود بدهد. جمعیت مشتری ها باعث شد دیگر نتوانم چیزی ببینم.

آقای اسپاتز روی صندلی نشست و در حالی که آداب و معاشرت پذیرایی از مهمان ها را یادآور می شد و ایراد کارها را می گرفت مثل همیشه لبخندی به لب داشت. لبخند آقای اسپاتز او را شبیه مردی می کرد که از یبوست رنج می برد.

چون خانم کندی هنوز آماده نبود آقای اسپاتز از اندرو خواست که نوشیدنی مشتری ها را بدهد.

هی تو. اندرو هیچوقت اسم من یادش نمی ماند. بله اندرو چارلی هستم. اوه بله چارلی نیشه لطفا نان ها را بیاوری. کریلو ترتیب آب ها را داد، من ترتیب نان ها را دادم، اندرو کوکتل ها را آماده کرد و نوشیدنی به دست آمد. آیا کسی پیش غذا میل دارد؟ یکی از میهمانان کیک سفارش داد، دیگری کنگر فرنگی، چند میز آن طرف تر هم فقط نوشیدنی.

یک گروه سه نفره وارد شدند و منتظر شدند تا برای آن ها جایی در نظر گرفته شود. آقای اسپاتز آنجا نبود و من پیش قدم شدم.زوج جوانی بودند با یک پیرمرد. زوج جوان لباس مسابقه تنیس پوشیده بودند با موهای بلوند و دندان های براق. پیرمرد لباس ورزشی آبی با کلاه کاپیتانی سفید پوشیده بود انگار با قایق بادبانی اش تا این جا آمده بود. نزدیک ترین تفریح گاه ساحلی صدها مایل از این جا فاصله داشت. منو را به آن ها دادم، کریلو آب آورد و من نان. همه در گوشه و کنار اتاق ایستادیم و منتظر سفارش مهمانان بودیم.

پس از چند دقیقه آقای اسپاتز از آشپزخانه بیرون آمد. موهای آقای اسپاتز روی سرش نبود. تا الان نمی دانستم که کلاه گیس استفاده می کند. بدون مو کمی نحیف تر به نظر می رسید.به سمت من و کریلو برگشت. پیشانی اش از خشم چین و چروک برداشته بود. با چشم ها و صورتی خشمگین به سمت ما آمد.

کریلو گفت: اوه خدای من.

آقای جنکینز نظرم درباره شما عوض شد. دیگر شما را عفو نمی کنم، از اکنون اخراجید. می توانید فردا صبح همه چیز را برداشته و بروید. سپس پایین ژاکتش را با دست گرفت و مرتب کرد این عادتش بود. دوباره برگشت و نگاهی به من و کریلو انداخت. هیچکدام تکان نخوردیم و با دهان باز همینطور به او خیره شدیم.

وقتی فهمیدم در هر صورت اخراجم پرسیدم: اتفاقی افتاده آقای اسپاتز؟ چه بلایی سر موهای شما آمده؟ ناگهان نگاهی به پیشانی اش انداخت دوباره به من خیره شد نگاهش به سردی و سختی یخ بود و گفت از اینجا برو بیرون همین حالا. از کریلو خواست که همراهش برود و هر دو من را ترک کردند. همینطور که آقای اسپاتز می رفت دیدم که یک طرف صورتش به اندازه یک کف دست قرمز شده.

دوست داشتم همه ظرف ها را به سمتش پرتاب کنم، دوست داشتم بدوبیراه بگم، دوست داشتم بگویم پیشخدمتی در اینجا بدترین کاری بود که تا به حال داشتم حتی بدتر از تمیز کردن توالت ها و اصطبل ها و قبرستان ها. دوست داشتم لباس کار احمقانه ام را دربیاورم و به سمتش پرتاب کنم.

اما هیچ کدام از این کارها را نکردم. به آشپزخانه رفتم و از کنار آشپزها و ظرفشور با آن چشم های احمقش رد شدم. از پله ها بالا رفتم تا وارد اناق استراحت کارکنان شوم. دکمه های جلیق را باز کردم و به زمین انداختم اما به فکرم رسید بهتر است آن را به عنوان وثیقه گرو نگه دارم تا چک حقوقم را دریافت کنم.

دیدم خانم کندی در اتاق استراحت مشغول آرایش با یک آینه کوچک بود. موهای بلوند صاف و لبخندی مهربان داشت. وقتی چشمش به من خورد چهره اش شاد شد: سلام چارلی خوبی؟ دلم می خواست بگویم افتضاح اما گفتم خوبم.

نگاش کن سبیل گذاشتی آره؟

آن لحظه کندی را واقعا دوست داشتم. همیشه می گفت او را یاد پسرش می اندازم. کندی همیشه مرا به خاطر کارهایم در رستوران تشویق می کرد. او مسن ترین پیشخدمت آن رستوران بود.

بله از این به بعد قرار است اسم مستعارم آقای سبیل باشد. هر دو به هم نگاه کردیم و خندیدیم. وقتی خنده از لبانش محو شد متوجه قرمزی چشم هایش شدم. داشت دماغش را بالا می کشید.

پرسیدم: چیزی شده؟

اوه بگو چی نشده. آینه را در کیفش گذاشت و در حالی که لباسش را آماده می کرد گفت: پسرم یا من را راهی قبرستان می کند یا خودم خودم را از شرش راحت می کنم.

مگه چه کار کرده؟

دیشب به خاطر مصرف هروئین راهی بیمارستان شد. یک پسر ۱۵ ساله معتاد باورت می شه؟ خیلی شانس آورد که زنده موند ولی از بدشانسی من بود.

عکس های پسرش را قبلا دیده بودم. چشم های آبی روشن پشت عینک و موهای قهوه ای فرق وسط. کندی در حالی که آستین هایش را بالا می زد گفت: آقای اسپاتز خیلی آدم فهمیده ای است و این را همه ما می دانیم.

بله و امروز تصمیم گرفت من را اخراج کند.

آه واقعا؟ متاسفم که اینو می شنوم. تو خیلی جوان خوشبختی هستی چارلی. زندگی در انتظار توست و تو نیازی به اینجا نداری. نیازی به ایراد گرفتن های آقای اسپاتز نداری. ای کاش من هم می توانستم از اینجا بیرون بیایم. یه وقتایی نمی تونی خودت تصمیم بگیری اما اگر می تونستم همین الان از اینجا بیرون می آمدم و به اسپاتز می گفتم فرم انضباطی ارزانی خودش.

کندی پیشبند را دور کمرش بست و دکمه جیبش را محکم کرد. وقتی برگشت نظرم به چیزی در جیبش جلب شد. می خواستم بپرسم چجوری کلاه گیس آقای اسپاتز از جیب اون سردرآورده؟ اما حقیقتا تمایلی به دانستنش نداشتم. کندی دستش را در جیب کرد و کلاه گیس را به سمت من آورد.

نمی خواهی از اینجا سوغات ببری؟ نگاهی به موها انداختم از خودم پرسیدم من چه کار می توانم با این موها بکنم؟ فکر کردم می تواند خون بهای خوبی باشد، حتی می توانم با آن یک سبیل مصنوعی خوب برای خودم درست کنم. یک سبیل خیلی مردونه که نگاه هر کسی را به من جلب کند.

خیلی ممنون خانم کندی سوغات نمی خواهم. از شما ممنونم نه بخاطر این کلاه گیس بلکه بخاطر تمام مهربانی هایی که نسبت به من داشتید.

خواهش می کنم آقای سبیل. در حالی که لبخند می زد کلاه گیس را دوباره داخل جیبش گذاشت. نگاهی به من کرد و گفت: مراقب خودت باش آقای سبیل و بعد اتاق را ترک کرد و تنها عطری از او به جا ماند.

ناگهان دستم را به پشت لبم زدم و وقتی دستم موهای پشت لبم را لمس کرد شوکه شدم. شک نکن چارلی موهای پشت لبت خیلی خوب پر شده.

همچنین بخوانید: داستان کوتاه مرد نابینا

برای خندیدن و شاد بودن کلیک کنید


loading...
loading...
اشتراک گذاری مطلب

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب برای سایت اولی ها محفوظ است
free counter statistics