به اولی ها خوش آمدید - امروز : سه شنبه ۲ آبان ۱۳۹۶
خانه » مذهبی » داستان به میدان رفتن حضرت عباس(ع)
داستان به میدان رفتن حضرت عباس(ع)

داستان به میدان رفتن حضرت عباس(ع)

پس از این سه برادر، برادر بزرگشان حضرت عباس بن علی (ع) به میدان شتافت. حضرت عباس(ع)سی و چهار سال داشت و کنیه‌اش، ابوالفضل، لقبش «سقاء» و «قمر بنی هاشم» بود. حضرت عباس(ع) پرچم دار لشکر امام(ع)بود. دارای چهره‌ای زیبا و قامتی بلند و هیکلی درشت بود. هرگاه سوار بر اسب قوی هیکل خود می‌شد، پاهایش روی زمین کشیده می‌شد و آخرین فردی بود که با حسین(ع) مانده بود. از برادرش اجازه میدان رفتن خواست، حضرت به او فرمود: برادر! تو پرچمدار منی.

 

حضرت عباس گفت: برادر! دیگر سینه‌ام به تنگ آمده است و می‌خواهم از این منافقین انتقام خودم را بگیرم.

حضرت فرمود: پس اول برای این کودکان تشنه مقداری آب پیدا کن.

حضرت عباس (ع) به سوی لشکر دشمن رفت و مقداری آنان را موعظه کرد و آنان را از خشم خدای ترسانید. اما بر سیه دل چه سود خواندن وعظ؟ برگشت تا به حسین(ع) خبر دهد که این مردم را نصیحت کرده و سودی نبخشیده است. در این میان صدای اطفال حرم به گوشش رسید که فریاد العطش سر داده بودند. سوار بر اسبش شد و مشکی برداشته به سوی شریعه فرات به راه افتاد. چهار هزار نفر اطرافش را گرفتند و از هر سو تیربارانش نمودند. اما اعتنایی به این همه دشمن نکرده، فراوانی آنان او را نترسانید و به رجزخوانی پرداخته می‌گفت:

أنا الذی أعرف عند الزمجره …………………. یابن علی المسمی حیدره

یعنی، من کسی هستم که به هنگام غریدن و فریاد به پسر علی که حیدره نام داشته، شناخته می‌شوم.

دشمن را از اطراف شریعه پراکنده نموده، وارد آب شد. کفی آب برداشت که بنوشد به یاد تشنگی حسین(ع) افتاد، آب را ریخت و با سرودن این اشعار خویشتن را از نوشیدن آب سرزنش کرد:

یا نفس من بعد الحسین هونی……………..هذا حسین شارب المنون

تا لله ما هذا فعال دینی…………………….. و بعده لا کنت أن تکون

و تشربین باردالمعین………………………و لا فعال صادق الیقین

یعنی، ای نفس! پس از حسین به خواری افتی و پس از او نباید زنده بمانی. این حسین است که شربت مرگ می‌نوشد. تو می‌خواهی آبی سرد و گوارا بنوشی؟ به خدا که این عمل کار دین من نیست و نه کاری است بر طبق صداقت و یقین.

سپس مشک را پر از آب نموده به سوی خیمه‌ها راه افتاد. دشمن سر راه بر او گرفت.او نیز حمله می‌کرد و می‌گفت:

لاأرهت الموت اذالموت زقا……………. حتی أواری فی المصالیت لقا

انی أنا العباس أغدوا بالسقاء ………………. ولا أخاف الشریوم الملتقی

نفسی لسبط المصطفی الطهر وقا

یعنی، آنگاه که مرگ بانگ برآرد، از آن نخواهم ترسید. تا آن گاه که در میدان تاخت و تاز مرگ را دفن کنم. منم عباس که سقای حرم حسینم و در روز ستیز از هیچ شری نمی‌ترسم. جانم فدای سبط پیامبر پاک شود.

حضرتش دشمن را پراکنده فرمود ولی زید بن ورقاء جهنی پشت درختی کمین کرد و با شمشیر خود بازوی راست او را زد و آن را جدا کرد. حضرت شمشیر را به دست چپ گرفت و حمله کرد و به خواندن این رجز پرداخت:

والله ان قطعتم یمینی………………..وعن امام صادق الیقینی

انی أحامی أبداعن دینی…………….نجل النبی الطاهر الأمین

یعنی، به خدا سوگند هر چند که دست راستم را قطع نمودید ولی همچنان از حریم دینم و از حریم امام راستی و یقین دفاع خواهم کرد. امامی که زاده پیامبر پاک و امین است.

حکیم بن طفیل هم پشت درخت دیگری کمین کرد و دست چپ حضرتش را قطع کرد. حضرت پرچم را به سینه چسبانده گفت:

یانفس لاتخشی من الکفار…………….مع النبی السید المختار

و أبشری برحمه الجبار…………………قدقطعوا ببغیهم یساری

فاصلهم یا رب حر النار

یعنی، ای نفس! از این کافران مترس و تو را به رحمت خداوند جبار بشارت می‌دهم. مژده که در جوار پیامبر عظیم سید مختار خواهی بود. این ستمگران ظالمانه دست چپم را قطع کردند. خداوندا آنان را به آتش جهنم انداز.

از هر سو به او حمله‌ور شدند و تیرها از هر طرف چون باران بر سرش باریدن گرفت. عاقبت تیری به مشک آب رسید و آب آن ریخته شد و یک تیر هم به سینه و تیر دیگر در چشم او فرونشست و نامردی هم با عمود بر فرقش کوبید که در اثر آن ضربت نقش زمین گردید در حالی که فریاد می‌زد: درود بر تو، ای اباعبدالله!

در خبر دیگری گفته است: برادر! حسین، درود بر تو، مرا دریاب!

حضرت حسین(ع) خود را به بالین برادر رسانید و او را در حالی مشاهده فرمود که دست راست و چپش بریده است و بدنش سر تا پا مجروح است. او را ستایش نموده با صدای بلند به گریه افتاده گفت: الآن انکسر ظهری و قلت حیلتی. یعنی، حال دیگر پشتم شکست و بدون چاره شدم.

سپس حمله‌ای سخت به سوی دشمن کرده، از راست و چپ به قلب دشمن می‌زد و همگان از او فرار می‌کردند. حضرت به آنان می‌فرمود: أین تفرون و قد قتلتم أخی؟ أین تفرون و قد قطعتم عضدی؟ یعنی، کجا فرار می‌کنید، با این که برادرم را کشته‌اید؟ کجا می‌گریزید در حالی که بازویم را شکسته‌اید؟

با حملاتی چند دشمن را از اطراف بدن برادر دور انداخت و خود را به بالین او رسانید و همین طور که در کنار بدن او نشسته بود، روح پاک ابوالفضل العباس(ع) از بدنش مفارقت نمود و حضرت نیز او را همان جا رها کرد.

حضرت از کنار جسد برادرش برخاست و به سوی خیمه‌گاه بازگشت، در حالی که شکسته و اندوهناک و گریان بود و اشک چشم خود را با آستینش پاک می‌کرد. سکینه پیش پدر آمد و از حال عموی خود جویا شد. حضرت خبر کشته شدن او را به دختر داد، زینب این خبر را شنید صدایش به گریه بلند شد فریاد می ز‌د: وا أخاه! وا عباساه! وا ضیعتنا بعدک. یعنی، ای وای برادر! ای وای عباسم! وای که بعد از تو ضایع شدیم.

زنان به گریه افتادند. حضرت حسین(ع) هم با آنان گریست و فرمود: وای که پس از تو ضایع شدیم.

پس از کشته شدن عباس (ع)، حضرت حسین(ع) به اطراف خود نظر افکند و کسی را نیافت که یاریش نماید. نگاهی به جوانان شهید از اهل بیت و یارانش افکند که همگی قطعه قطعه، بسان گوسفندانی که در قربانگاه سر بریده شده‌اند، روی زمین در خاک و خون طپیده‌اند. از سوی دیگر صدای شیون نوعروسان شوهر مرده و گریه کودکان در گوش حضرتش طنین می افکند. ناگهان با صدایی بلند فریاد برکشید: آیا دفاع کننده‌ای هست که از حریم رسول خدا(ص) به دفاع برخیزد؟ آیا خداپرستی هست که درباره ما از خدا بترسد؟ آیا فریادرسی هست که در فریادرسی ما امید پاداش الهی داشته باشد؟ آیا هیچ یاری دهنده‌ای هست که در یاری ما امید پاداش خداوند داشته باشد؟

این جا صدای زنان به گریه و شیون بلند شد. حضرت جلو خیمه رفت و به خواهرش زینب فرمود: ناولینی ولدی الصغیر حتی أودعه. یعنی، خواهر، کودک نوزادم را بده تا با او وداع کنم.

عبدالله‌ معروف به علی اصغر را که مادرش رباب دختر امرئ القیس کلبی بود آوردند. حضرت او را گرفت و در دامانش نهاد. همین که خواست او را ببوسد، حرمله بن کاهل اسدی تیری به سوی این کودک رها ساخت. تیر در گلوی او نشست.  حضرت به زینب فرمود: علی اصغر را بگیر، آن گاه دو کف دست زیر گلوی کودکش گرفت. همین که دست پرخون شد، آن را به آسمان پرتاب نموده، فرمود: مصیبت این کودک هم بر من آسان است. خدا خود شاهد است. پروردگارا! این کودک در پیشگاهت کمتر از بچه ناقه صالح نباشد.  سپس جسد خونین کودک شیرخوارش را برداشت و او را هم کنار اجساد شهدای اهل بیتش گذاشت و بعضی هم گفته‌اند با نوک غلاف شمشیرش برای علی اصغر گودالی حفر نمود و پس از آن که بدن کودکش را با خون گلویش رنگین ساخت، او را دفن نمود.

سپس حضرتش که دیگر امیدی به زندگی نداشت، با شمشیر برهنه به سوی آن نامردمان روی آورده، آنان را به مبارزه دعوت کرد. هر کس از جان خود سیر می‌شد و قدم به میدان حضرتش می‌نهاد، با همان پا یکراست روانه دوزخ می‌شد. حضرت همچنان قهرمانان دشمن را به خاک هلاک افکنده، مبارز می‌طلبید. تا آن که به شیوه جنگ تن به تن جمع بسیاری را کشت. سپس وقتی دید دیگر احدی به خود جرأت میدان آمدن نمی‌دهد، چون شیر غرید و بر میمنه دشمن یورش آورده، می‌فرمود:

القتل أولی ممن رکوب العار……………………و العار أولی من دخول النار

والله ما هذا و هذا جاری

یعنی، کشته شدن بهتر است از زیر بار ننگ رفتن و زیر بار ننگ رفتن بهتر است از رفتن به آتش دوزخ. به خدا که من زیر بار ننگ نخواهم رفت و کشته شدن را بر آن ترجیح خواهم داد.

سپس به جانب میسره حمله‌ور شده، می‌فرمود:

أنا الحسین بن علی…………………..أحمی عیالات أبی

آلیت أن لا أنثنی…………………أمضی علی دین النبی

یعنی، منم حسین بن علی. سوگند می‌خورم که از راه حق باز نگردم. از خاندان پدرم دفاع کنم و همچنان بر دین پیامبر رفتار کنم.

بعضی از روات گویند، به خدا سوگند که من هیچ مصیبت زده‌ای را ندیده‌ام که فرزندان و اهل بیت و یارانش کشته شده باشد و تا این اندازه پردل، آرام و جسور باشد. به خدا سوگند، نه پیش از او و نه پس از او کسی مانند او ندیده‌ام، و هر چند که مردم رجاله سخت بر او حمله می‌بردند، ولی با شمشیر خود بر آنان یورش می‌برد و از راست و چپ همه را عقب می‌راند و از او فرار می‌کردند همان گونه که گله بز از گرگ می‌ترسد و فرار می‌کند، حضرت هر بار که بر این لشکر حمله می‌کرد، همانند مور و ملخ پراکنده می‌شدند و فرار می‌کردند. دوباره حضرت به جای خود بازمی‌گشت و می‌فرمود: (لا حول و لا قوه الا بالله).

همین که شمر این وضعیت را مشاهده کرد، سواران را فراخواند و آنان را پشت سر پیادگان قرار داد و به تیراندازان دستور داد تا حضرتش را تیرباران کنند. حضرت را از هر سو تیرباران کردند. به طوری که درع حضرت، مانند خارپشت پر از چوبه‌های تیر شد.

شمر و یارانش میان حضرت و خیمه‌ها که اهل و عیال حضرت آن جا بودند، فاصله شدند. حضرت فریاد زد: ویلکم یا شیعه آل أبی سفیان، ان لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون یوم المعاد، فکونوا أحرارا فی دنیاکم هذه و ارجعوا الی أحسابکم ان کنتم عربا کما تزعمون.

یعنی، وای بر شما، ای پیروان آل ابی سفیان! اگر دین ندارید و از روز قیامت نمی‌‌ترسید، لااقل در دنیایتان آزاد مرد باشید، اگر آن گونه که خیال می‌کنید، عرب هستید، به شرافت حسب خود بازگردید.

شمر در پاسخ حضرت فریاد زد: پسر فاطمه چه می‌گویی؟

حضرت فرمود: می‌گویم، من با شما جنگ دارم و شما با من جنگ می‌کنید. زنان گناهی ندارند. سرکشان و نادانان و خود را مانع شوید که تازنده‌ام، متعرض حرم من شوند.

قال اقصدونی بنفسی و اترکوا حرمی………………….. قد حان حینی و قد لاحت لوائحه

یعنی، به سراغ خودم بیایید کاری به خیام حرم من نداشته باشید. چیزی به اجل من نمانده و نشانه‌های آن آشکار گردیده است.

شمر فریاد زد: ای پسر فاطمه! به این سخنت عمل خواهیم نمود. آنگاه داد زد از خیام حرم این مرد دور شوید و اول کار خودش را یکسره سازید که به جان خودم، خودش هماوردی است بزرگوار. همگان به جنگ حضرتش شتافتند. شمر هم مردم را تحریک می‌کرد و از هر طرف به سوی حسین(ع) حمله نمودند. حضرت نیز بر آنان حمله می‌فرمود و از دم تیغ حضرت می‌گریختند و کوچه می‌دادند، در همین حالت تشنگی بر حضرت بسیار سخت فشار می‌آورد و جرعه‌ای آب می‌خواست، ولی پیدا نمی کرد.

لذا حمله‌ای به جانب فرات نمود و عمرو بن حجاج را که به سرکردگی چهار هزار نفر، پاسداری شریعه را به عهده داشت، از اطراف آب پراکنده فرمود و اسب خود را در آب راند. همین که اسب وارد آب شد که خود را سیراب کند، حضرت خطاب به اسبش فرمود: تو تشنه‌ای من نیز تشنه‌ام، آب نمی‌نوشم تا سیراب شوی. گویا این اسب فهمید حضرت چه می‌فرماید سر برداشت. همین که حضرت دست زیر آب برد که آب بنوشد، مردی فریاد زد: آیا از نوشیدن آب لذت می‌بری، در حالی که لشکر به سوی خیام حرمت حمله‌ور شدند؟

حضرت آب را به روی آب ریخته، به سوی خیام حرم تاخت و دوباره با دشمنان خدا به جنگ پرداخت و همچنان جنگید تا هفتاد و دو زخم بر بدنش وارد شد. اندکی توقف کرد تا استراحت کند، زیرا از جنگ خسته شده بود. در همان حالت که ایستاده بود، ابوالحتوف جعفی سنگی ـ بعضی گفته‌اند تیری ـ به پیشانی حضرت زد. دامن پیراهن خود را بالا برد که خون پیشانی خود را پاک کند، ناگهان تیر سه شعبه زهرآلودی بر قلب حضرتش نشست، فرمود: بسم الله و بالله و علی مله رسول الله. یعنی، به نام خدا و به یاری خدا و بر ملت رسول خدا.

آن گاه سر به سوی آسمان برداشته، فرمود: الهی تو خود می‌دانی که این مردم کسی را می‌کشند که بر روی زمین پسر دختر پیامبری غیر از او وجود ندارد. سپس تیر را از پشت سر گرفت و بیرون کشید. خون مانند ناودان راه افتاد و آن قدر خون از بدن حضرت رفت که دیگر یارای ایستادن نداشت. روی زمین نشست در حالی که به سختی گردن خود را بلند می‌کرد. در این حالت مالک بن نسر کندی به سراغ حضرت آمده، دشنامی داد و با شمشیر خود ضربتی بر سر حضرت زد. کلاه بلندی (برنس) که بر سر حضرت بود پر از خون شد، حضرت به او فرمود: الهی که با دست راستت غذا نخوری و آب ننوشی و خداوند تو را با ستمگران محشور فرماید.

حضرت کلاه بلند را از سر انداخت و عمامه خود را روی شب کلاهی که بر سر داشت بست.

در این بین عبدالله بن الحسن(ع) که کودکی یازده ساله بود، از خیمه بیرون دوید و به طرف عمویش حسین(ع) آمد. حضرت زینب(س)دختر علی(ع) به دنبال او دوید تا نگذارد این پسر بیرون آید. حضرت حسین(ع) هم فرمود: خواهر نگذار بیرون بیاید. اما عبدالله‌ سخت کوشید و خود را به عمویش حسین(ع) رسانده، گفت: من از عمویم جدا نخواهم شد.

بحر بن کعب با شمشیر به سوی حضرت روی آورد، عبدالله‌ به او گفت: وای بر تو، یابن الخبیثه! آیا می‌خواهی عمویم را بکشی؟ بحر بن کعب شمشیر خود را به سوی حضرت حواله نمود، عبدالله‌ دست خود را سپر ساخت و شمشیر روی دست او خورد، دستش برید و به پوست آویخته شد. عبدالله فریاد زد: یا عماه، و به روایتی گفت: ای مادر، حسین(ع) او را به آغوش گرفت و فرمود: پسر برادر، بر این مصیبت صبر کن، و بدان که نتیجه خوبی در پی خواهد داشت و به زودی خداوند تو را نیز به پدران صالحت و رسول خدا(ص) و خاندان او و علی(ع) و حمزه و جعفر و حسن : خواهد پیوست. در همان حالت حرمله بن کاهل تیری به گلوی این طفل زد و او را در دامان عمویش سربرید.

این جا بود که حسین(ع) دو دست خود را به آسمان برداشته گفت: اللهم امسک علیهم قطر السماء، و امنعهم برکات الأرض، اللهم فان متعتهم الی حین ففرقهم فرقا، و اجعلهم طرائق قددا، و لا ترض الولاه منهم أبدا، فانهم دعونا لینصرونا ثم عدوا علینا فقتلونا. یعنی، پروردگارا! باران آسمان را به روی آنان ببند و برکات زمین را از آنان دریغ فرما، خداوندا! اگر تا زمان معین آنان را بهره داده‌ای، میانشان تفرقه افکن و آنان را در راه‌های مختلف تکه تکه فرما و هیچ گاه سرپرستانشان را از آنان راضی مساز. زیرا آنان ما را دعوت نمودند که یاری نمایند ولی بر ما ستم کردند و ما را کشتند.

حسین(ع) همچنان خسته و مجروح مدتی در قتلگاه ماند. اگر می‌خواستند حضرتش را بکشند، می‌توانستند. ولی هر قبیله می‌خواست که دیگری کار حضرت را تمام کند و خودش نمی‌خواست اقدام کند.

هلال بن نافع می‌گوید: من با یاران عمر بن سعد بودم که ناگهان کسی فریاد زد ای امیر مژده بده، این شمر است که حسین را کشته. از میان صف مردم بیرون رفتم و کنار جنازه حضرت ایستادم. حضرت در حال جان کندن بود. به خدا سوگند، هیچ کشته‌ای را که به خون آغشته باشد، به خوبی و نورانیت او ندیده بودم. آن قدر نورانی و خوش سیما بود که تماشای جمالش مرا از تفکر در جریان کشته شدنش باز داشت. در این حالت اظهار تشنگی کرد. شنیدم که شخصی گفت: به خدا سوگند، طعم آب را نخواهی چشید تا آن که وارد جهنم شوی و از حمیم آن بنوشی.

از حضرتش شنیدم که در جواب او فرمود: من وارد جهنم شوم و از آب گندیده و جوشان آن بنوشم؟! نه، به خدا سوگند، وارد برجدم رسول خدا6 خواهم شد و با او در منزلش سکونت خواهم گزید. در آن خانه راستان در پیشگاه خدای مقتدر و از آبی گوارا که گندیده نیست، خواهم نوشید و جنایات شما را به حضرتش شکوه خواهم نمود. همگی خشمگین شدند، گویا که خدا در دل احدی از آنان ذره‌ای رحم و عاطفه قرار نداده است.

حضرت حسین(ع) گوشه چشم به آسمان برداشته، فرمود: ای خدای با عظمت و با جبروت و قدرتمند! ای بی‌نیاز از بندگان! ای خدای با کبریاء! که بر هر چیز قدرت داری، رحمتت نزدیک، وعده‌ات درست، نعمتت فراوان، بلایت نیکو، هر گاه دعا کنند نزدیکی، هر چه را آفریده‌ای بر آن احاطه داری، هر کس توبه کند، توبه‌اش را می‌پذیری، بر هر چیز که اراده کنی، قدرت داری، هر چه بخواهی خواهد شد. اگر شکرت بجا آورند، خواهی پذیرفت. اگر به یادت افتند، یادشان خواهی کرد. در حال نیازمندی، به درگاه تو دعا می‌کنم و در حال فقر، به سویت روی می‌آورم و در حال ترس به تو پناه می‌آورم، و هرگاه اندوهناک باشم، در پیشگاهت گریه می‌کنم و در حال ناتوانی از تو یاری می‌جویم و در کارهایم بر تو توکل می‌نمایم. خداوندا! میان ما و ملتمان داوری کن. زیرا آنان ما را فریب دادند و ما را ذلیل کرده، به ما خیانت ورزیدند و ما را کشتند. با این که ما فرزندان پیامبرت هستیم و پسران حبیبت محمد می‌باشیم. همان پیامبری که او را به رسالت برانگیختی و بر وحی خود امینش ساختی. ای مهربان‌ترین مهربان‌ها! در کار ما فرجی و نجاتی قرار بده. صبرا علی قضائک یا رب، لا اله سواک، یا غیاث المستغیثین. یعنی، پروردگارا بر قضایت صبر دارم، خدایی جز تو نیست، ای پناه پناه خواهان!

شمر بر سواران و پیادگان فریاد زد: وای بر شما، چرا این مرد را مهلت می‌دهید؟! مادرانتان در عزایتان نشینند. او را بکشید.

از هر سو بر حضرتش حمله آوردند، زرعه بن شریک شمشیری بر کتف چپ حضرت زد، حضرت نیز ضربتی به زرعه زد و او را به زمین انداخت. دیگری با شمشیر ضربتی بر شانه حضرت زد. حضرت دیگر خسته شده بود و گاهی برمی‌خاست و گاهی به رو می‌افتاد که سنان بن انس نیزه‌ای در گلوی حضرت فرو برد و آن را کشیده، دوباره در سینه حضرت فرو کرد و تیری افکند و به زیر گلوی حضرت زد، حضرت به زمین افتاد و نشست و تیر را از گلوی خود بیرون کشیده، دو دست خود را زیر خون ها می‌گرفت و هرگاه که مشتش پر از خون می‌شد، با آن خون پاک شهادت و امامت، سر و محاسن خود را رنگین ساخته، می‌فرمود: این چنین آغشته به خون با حقوق پایمال شده، به ملاقات پروردگارم خواهم شتافت.

عمر بن سعد به سنان بن انس گفت: وای بر تو، از اسب پیاده شو، حسین را راحت کن. سنان به خولی گفت: تو برو سر از بدنش جدا کن. خولی خواست که برود سر از بدن حضرت برگیرد، نتوانست و بدنش به لرزه افتاد. سنان و به روایتی شمر به او گفت: خدا بازویت را بشکند، چه شده است که می‌لرزی؟ سنان و به روایتی شمر پیاده شد و سر شریف حضرت را از بدن جدا کرد و می‌گفت: به خدا سر از بدنت جدا می‌کنم، با این که می‌دانم تو آقا و پیشوا هستی و پسر رسول خدا و بهترین مردم از نظر پدر و مادر هستی!

سپس سر حضرت را به خولی داده، گفت: این سر را ببر تحویل امیر عمر بن سعد بده.

مردم حمله ور شدند و به غارت لباس‌های بدن حضرت پرداختند، پیراهن حضرت را اسحق بن حویه حضرمی برد. عمامه حضرت را اخنس، درع حضرت را عمر سعد ملعون، زیرپیراهن حضرت را برادر اسحاق بن حویه، دستمال حضرت را که از خز بود قیس بن اشعث بن قیس برد، کلاه (برنس) حضرت را مالک بن نسیر، و شمشیر حضرت را فلافس نهشلی از بنی دارم، و نعلین حضرت را اسود بن خالد، و بجدل بن سلیم کلبی به خاطر انگشتر، انگشت حضرت را برید و انگشتر حضرت را برد.


اشتراک گذاری مطلب

تاکنون 2 نظر ثبت شده است.

  1. داستان قشنگی بود ولی نباید سرور وسالار شهیدان حسین ابن علی { ع} را به گرگ تشبه میکرد باید میگفت مثل پدرش همچون شیر غران به دشمن حمله میکرد

    • با سلام و احترام
      ببینید این قسمت از نوشته مربوط به گفته و نقل قول هایی از افراد حاضر در جنگ می باشد و طیق اصول نقل قول باید کاملا شبیه به خودش نقل بشه وگرنه خب نقل قول به حساب نمیاد .
      در شیر بودن بزرگان کربلا شکی نیست .

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب برای سایت اولی ها محفوظ است