هر برادری که از منافع برادر خود مانند نفع خویش حمایت کرد به کار خود سامان داده است (کوروش کبیر)
خوش آمدید - امروز : شنبه ۵ فروردین ۱۳۹۶
خانه » فرهنگ و هنر » سریال ماه پیکر 2 خلاصه و قسمت آخر فصل دوم سریال ماه پیکر + عکس
سریال ماه پیکر 2 خلاصه و قسمت آخر فصل دوم سریال ماه پیکر + عکس

سریال ماه پیکر 2 خلاصه و قسمت آخر فصل دوم سریال ماه پیکر + عکس

سریال ماه پیکر 2 خلاصه و قسمت آخر فصل دوم ماه پیکر سری دوم فیلم ماه پیکر ( کوسم سلطان ) خلاصه ماه پیکر 2 به همراه قسمت آخر کوسم سلطان 2 و عکس های فصل دوم سریال ماه پیکر 2 .

یکی از پرطرفدارترین سریال های شبکه جم سریال ماه پیکر بوده است که مربوط به تاریخ عثمانیست .

سریال کوسم سلطان 2

فصل دوم سریال ماه پیکر

ماه پیکر 2 یا بهتر است بگوییم فصل دوم سریال ماه پیکر که با نام کوسم سلطان یا کوشم سلطان نیز معروف است در حال پخش می باشد .

سریال ماه پیکر 2 ادامه داستان سری اول ماه پیکر می باشد که با دوران پادشاهی مراد پسر کوسم سلطان آغاز میگردد .

کوسم سلطان که در سری اول سریال ماه پیکر بیشتر قدرت را بدست داشت هنوز هم سالاری میکند و حکومت رو میچرخاند .

فصل دوم سریال ماه پیکر با آشوب ها و خونریزی ها در قصر آغاز میگردد .

برای خواندن خلاصه فصل اول سریال ماه پیکر و قسمت آخر ماه پیکر 1 به لینک زیر مراجعه بفرمایید :

سریال ماه پیکر 1

در این مطلب قصد داریم تا خلاصه فصل دوم ماه پیکر را برای شما عزیزان قرار دهیم .

قسمت آخر ماه پیکر 2 را به زودی در همین مطلب قرار خواهیم داد .

کوسم سلطان 2

کوسم سلطان و مراد

قسمت اول سریال ماه پیکر 2 قسمت 105 ماه پیکر :

فیلم درس شروع میششه از کشت کشتار و توضیع میده که ولیعهد سلطان کوشم ده سال است که این امپراطوری رو اداره میکند سلطان مراد چهارم سلطنت رو به دست گرفت و خواست که نظام رو بازسازی کند ولی خائنین با اعتراض جواب میدن تز دست اون خائنینی که دولت عثمانی نفوذ کرده بودن امپراطوری قاطی شده بود و دولت عثمانی رو به نابودی بود! نزدیک ترین افراد سلطان مراد چهارم یه قتل رسیده بودن اون روز یا به دشمنان آن چیزی که میخواست رو باید میداد و یا تخت پادشاهیش را!
همه رو دارن میکشن که مردا داد میزن کجاس اون پادشاهی که بهش اعتماد داشتیم بیاد و مارو نجات بده! از خدا نمیترسید نکنید!
کوشم با عصبانیت میاد به اتاق مراد:
کوشم=مراد پسرم این خائنین حار شدن الات درست ترین کار اینکه چیزی که میخوان رو بهشون بدیم!
مراد=هرچی سرمون میاد سببش اینه به قلندرها سر خم کردیم حالا نزدیک ترین افرادمو ازم گرفتن!موسی چربیر چه گناهی داشت!حسابدار اولم چه گناهی داشت!حسن الیف؟
کوشم=مراد اونی که مهمه تویی!چیزی که مهمه زنده موندن توئعه! توهم مثل من صبر میکنی آروم بودنتو حفظ میکنی که وقتی زمانش رسید به حسابش برسیم
همون لحظه مصطفی پاشا صلاحدار میاد داخل و نیگه پادشاهم وزیر اعظم توپال پاشا اومدن توپال پاشا میاد داخل و میگه سرباز ها میخوان بیان به دیوان پایینی میگن حرف داریم با پادشاهمون فریاد میزنن که برید به دیوان خدای نکرده…
مراد=بحاطر اینکه اونا خواستن با ارزش ترین وزیرم حافظ پاشا رو اعزل کردم اما جونش رو نمیدم
توپال=ای وای که قبول میکنه که رفته میگن پادشاهمون ازش محافظت میکنه
مراد=توپال پاشا هرکی هرچی میگه به من بگه من از هیچ کس نمیترسم به دیوان هم میره!
همون لحظه کوشم داد میزنه مراددد!
که مراد به خاطر داداش جلوی توپال پاشا و صلاحدار عصبی میشه و چپ چپ نگاه میکنه کوشمو که کوشم صداشو میاره پایین و میگه پسر با دولتم و دستور میده توپال و مصطفی پاشا صلاحدار برن بیرون هر دوتاشون میرن بیرون که کوشم میگه به من گوش کن میدونم چشم پوشی نمیکنی ولی به چه درد میخوره!پادشاهی با غرور و عصبانیت راه نمیاد ! اگر مجبوری یکی دوقدم برمیگردی عقب که چهره ی واقعیه دشمنتو ببینی! یادت نره پادشاهی که شکست رو نتونه هضم کنه اصلا پیروز نمیشه!
مرادمیاد جلوی درهای دیوان که حافظ پاشا رو میبینه:
مراد=حافظ پاشا تو اینجا چیکار میکنی من دستور دادم فرار کنی!
حافظ پاشا=ببخشید عالی جناب ولی برای اولین بار از دستورتون سرپیچی کردم اتفاقی که قراره بیوفته رو توی خواب دیدم .
ترسی از مرگ ندارم فرار کنم انگاری با دست خودم شما رو جلوی این هار ها انداختم
مراد=نه یه ذره هم رضایت ندارم! تو رو تسلیم قلدرها نمیکنم
حافظ پاشا=پادشاهم هزارتا حافظ فدای راهتون فقط درخواستم اینکه بزارین این ظالمین به ناحق شهید کنن لطف کنید جنازمو توی اسکودار دفن کنید!
واسه یتیم ها هم درخواست لطفتون رو دارم بچهام رو به شما میسپارم!
حافظ میره بیرون دیوان بدون شمیشر که سربازهای قلندری بهش حمله میکنن که تیکه تیکش میکنن!
مراد عصبی میشه و دروازه رو باز میکنه میره بیرون که هیچ کس تعظیم نمیکنه!
مراد=ای نترس ها از حق،و حجالت نکشیده ها از پیامبر ظالمینی که به مادشاه تعظین نمیکنن
یکی از قلندرها داد میزنه ما ظالم نیستیم هوسری پاشا وزیری به درد بخور بود چرا او را کشتید!؟ شنیده ام که به شاهزاده ها رحم نکردید میخوایم شاهزاده هارو ببینیم!
همون لحظه داد میزنن همه شاهزاده هارو نشونمون بده
مراد=شماها چی میگید من به شاهزاده ها کاری نکردم و نخواهم کرد اونا برادران منن جان منن!
قلندرها=دیگه اعتمادی نداریم به ناحق هوسری پاشا رو کشتی شاهزاده هارو هم میشکی! شاهزاده هارو نشونمون بده! شاهزاده هارو خفه کرده اگه شاهزاده هارو نشونمون ندی! تو واسمون لایق پادشاهی نیستی!
ابراهیم و قاسم و بایزید میان به حیاط دیوان پیش قلندرها که همه ی قلندرها باهم داد میزنن شاهزاده بایزید زنده باد شاهزاده بایزید زنده باد!
بایزید میره جلو د دستاشو به نشونه ساکت شدن میاره بالا همه ساکت میشن که میگه آقایون از ما چی میخایین ما که تو حال خودمون مشغولیم چرا آرامشمون رو میارین پایین! مگه میخواین سبب مرگتون بشین از خدای بزرگ نترسیدین؟! از پادشاه خجالت نکشیدید که اینجوری طغیان میکنید! تروخدا مارو تو حال خودمون ول کنید حمایت شما لازممون نیست!
قلندرها=به پادشاهی که هوسری پاشارو کشته اعتمادی نداریم! ضمانت میخوایم واسه اینکه لا شاهزاده ها کاری نداشته باشه
همون لحظه شیخ السلام داد میزنه ساکت من به عنوان شیخ السلامتون من ضمانت میکنم که تومال پاشا هم وزیر اعظم داد میزنه منم ضمانت میکنم به خونه هاتون برگردید
قلندرها=ضمان وزیر اعظم و آقای مفتی قبولمونه…
کوشم از تو برج داره همه چیزو میبینه که حاحی آقا میاد و میگه سلطانم شکر که عالی جناب به شما گوش دادن
کوشم=بزار متراکم بشن بزار آبا از آسیاب بیوفته البته که به حسابشون رسیدگی میکنیم
مراد با عصبانیت میاد به اتاقش توی تراس و داد میزنه:خدایا محبوبیتم مقابل تو واسم بسه منو به دیگران مدیون نکن منو تو بلندم کن منو تو بلندم کن که کسی نتونه زمینم بزنه!
خدایا به من قدرت بده که به حساب ظالمینی که به مظلومین ظلم میکنن برسم
برنسس فاریا سوار کشتیه داد میزنه همه بادبان هارو باز کنید که کشتی رونه میگه پدنسس فاریا افرادم خیلی خسته شدن با این سرعت بیشتر از این نمیتونیم بریم!
فاریا=آنده زمانی برای از دست دادن نداریم قبل اینکه اونا بهمون برسن ما باید به پلیس کنستانتین دست میدا کنیم…
فیلم نشون نیده که کنیزی میره پیش پادشاه مجارستان و میگه عالی جناب برادر زادتون کاردینا مارکوس کشته شده!
پاپا=کی؟کی کشته؟!کی جرعت داره کاردینا واتیکان رو بکشه!
کنیز=طبق گفته ها پرنسس فاریا کشته!و الان داره پناه میبره به عثمانی ها!
نونو زیر دست فاریا، ناراحته که فاریا میگه چته نونو!؟
نونو=مطمئن هستید پرانسس اگه پادشاه مارو به دشمناتون تسلیم کنه چی!؟
پرنسس=من هر چیزی رو به چشم گرفتم مادام مارگریت میریم به استانبول تو اصلا نگران نباش یه چیزی توی دستم دارم که سلطان مراد خواهد خاست بدونه!
لاله زار داره برای کوشم شیر میمره که آفتاب خاتون میگه لاله امشب قرار بود من برم خلوت اما پادشاه رفته من یه ماهه منتظر امشب بودم!
لاله زار=ناراحت نشو من برات یه روز دیگه درس میکنم!
لاله زار میاد به اتاق کوشم:
لاله یکی از خاتونارو با چشم سعی میکنه چیزی بهش بگه که خاتون بلند میگه خیره لاله زار واسه چی این اداها رو میدی؟!
لاله زار=یکم قبل از اون دختره آفتاب شنیدم فرشته خاتون رومیگم میدونید که امروز نوبت اون بوده! رفته اما.. گفتن عالی جناب رفتن
کوشم با عصبانیت میگه=پسرم توی قصر نیست و تو از یه ندیمه میفهمی!!! فکر کنم امشب ما خواب نداریم!
مراد میاد پیش یکی از شیخ السلام ها که شیخ السلام میگه=خدا ظالمین رو دوست نداره اینها براشون عذاب تلخی هست
مراد=آقا یحیا روز جزا رسید اون خائنین از شمشیر عدالتم چیزی که نصیبشون هست رو میگیرن!
آقا یحیا=جنگ سخت و اشتباه ناپذیری هس زیرا توی دریای خائنین شنا میکردیم از اونایی که رو آبن نمیترسم اونا غرق میشن میرن ولی خائنین اصلی زیر آب پنهان شده پرودگارم مارو از اونایی که دیگه حتی نفسم نمیکشن محافظت کنه…
آقا یحیا دعایی مینویسه و میزاره توی گردن مراد همون لحظه صلاحدار مصطفی پاشا میاد و میگه پادشاهم مهمون داریم!
فیلم نشون میده توپال پاشا وزیر اعظم مراد میاد به یه زیر زمین مخفی پیش خائنین و میگه سلطان مراد دوماهه توی سکوت بزرگیه
رئیس خائنین=چیکار میکنه لنگ!؟
توپال پاشا=بعد از آخرین آشوب خیلی ترسیده رفته تو لاکش تو وضعیتی هست که هرچی بخوایم میکنه
یکی از خائنین= ولی سینم پاشا اونجوری فکر نمیکنه!؟
سینان پاشا=سکوت سلطان مراد علامت خوبی میست سرورم معلومه که در حال آمادگیه!مسئول صلاح دار مصطفی هم نمیزاره پرنده پر بزنه! هیچ خبری نمیتونم بدست بیارم
توپال پاشا=بی خبر از من برگ هم تکون نمیخوره! وضعیت نگران کننده ای نیست سرورم
رئیس خائنین=خوب اگه اونجوریه افرادی که برای ما کار میکنن چرا مقامشونو بهشون ندادن! هنوز!
توپال=دیوان همایونی فردا جمع میشن واسه عزل سلطان مراد یه سپاه وظیفه دار کردم خواسته هامون رو خواهد داد وگرنه چیزی که سرش میاد رو میدونه..
سربازایی که توپال آماده کرده بود شبانه به مراد حمله کنن میرن به اتاق شیخ السلام یحیا که میبننن کسی نیست مراد از بیرون داد میزنه من میخواستید
یکی از قلندرها میگه جون به لب شدیم تو مجلس فردا میخوایم مقام ها ترفیع بشه
مراد=اگه نشه
قلندرها=پادشاهی که حقمون رو نده واسه ما لازم نیست!
مراد=بنده ای هم که صادق نباشه واسه من لازم نیست
مراد به همراه صلاح دار مصطفی پاشا حمله میکنن دونفری همه رو میشکن که به آخرین سرباز که میرسه میگن یا بگو خائن کیه یا میکشیمت که سربازه میگه توپال پاشا وزیر اعظمتون خائنه….

سریال ماه پیکر 2

فاریا

قسمت دوم سریال ماه پیکر 2 قسمت 106 ماه پیکر :

کوسم سلطان نامه در ظرفی که در دسته خدمتکارشون هست میزارن واز جاشون بلند میشن:مال توهم عزیزم.بیا!
سلطان مراد دست کوسم میبوسه وبه پیشونیش میکشه
مراد:تو این روز مبارک اومدم دعای خیرتونو بگیرم
کوسم با لبخند نگاهش میکنه ومیگه:دعاهام همیشه باهاته!ولی چرا روز مبارک گفتی؟دیشب بیخبر رفتی بیرون..چی شد؟ بگو!
مراد:والدم تصمیم های مهمی گرفتم.هم واسه من هم واسه دولت کل جهان تصمیم های مهم
کوسم سلطان دستشوروی صورت سلطان مراد ونوازش گونه میکشه:این چه وضعیته!بازم صورتت ابری شده!پسرم از عقلت از قلبت چی میگذره نمیخوایی بهم بگی!؟
سلطان مراد درمونده زمزمه میکنه:باید منتظر بمونید والده ام!شماهم با همه میفهمین…
کوسم سلطان دستشو از روی صورت مراد برمیداره وگنگ نگاهش میکنه
*در حیاط قصر سرباز ها ایستادن که عثمان به توپال پاشا میگه:نظرتون چیه سرورم سلطان مراد خواسته هامون میده؟
پاشا:عثمان جادوگر خودم شخصا حرف زدم جای نگرانی نیست.
عثمان:خب اینجوری باشه!پسر چاقوکش دیشب کشته شده!کی هم کرده معلوم نیست!
پاشا با اشاره سر مرخصش میکنه ومثل بقیه افراد قصر گوشه ای می ایسته!
تکیه اولیا بطرفشون میاد ودرحالی که نگاهی به دوروبرش میندازه روبروشون می ایسته.
محمد پاشا میگه:خیره تکیه اولیا تو واسه چی اومدی؟
تکیه اولیا:بخدا خیره سرورم دیدم مردم دارن میرن قصر گفتم ای وای حتما چیزی شده گفتم برو دنبالشون اولیا!چطوره خوب گفتم؟
وخنده ای سر میده..افراد دولت نگاهی به هم میندازن و تیکه اولیا با نگا چپ چپ اونا تک سرفه ای میکنه واز کنارشون میگذره!دوتا از سرباز ها وسیله ای که گرز طلایی بهش اویزون هست میارن
سلطان مراد به همراه محافظاش از راهرو میگذره و یکی از خدمتکارا کلاهشو سرش میگذاره وبطرف حیاط قصر حرکت میکنه…
با صدای سربازی که ورود سلطان مراد داد میزنه همه تعظیم میکنن..
-:علی حضرت سلطان مراد خان…
سلطان مراد نگاهی به تک تکشون میندازه وروی صندلی روبروی همشون میشینه…
سلطان مراد:شیخ الاسلام…بنده های سپاهیم یکم بعد با اجازه خدا دیوانم رو جمع میکنم!
با اقتدار از جاش بلند میشه ودستاشو پشت بدنش قلاب میکنه وبا صدای بلند داد میزنه:بنا به آگاهی های هرکس تو مدت زمان کم به من وبه دولتم دوتا آشوب بزرگ به وجود اومد!کین اینا واصناف رو به دادن مالیات به زور گرفتن به مردم ظلم کردن به قصرم حمله کردن به من وبه خاندانم بی ارزشی کردن نزدیک ترین افرادمو تکه تکه کردن قلدرهان!دیدم که بعضی از افرادم که اعتماد کردم جونمو و دولتمو سپردم به این خیانت شریک شدن وکیل مطلقم هم…
همه با ترس به هم خیره میشن
و سلطان مراد با صدای گرفته میغره:بیا اینجا توپال رییس قلدرها
توپال پاشا با شگفتی میگه:عالی جناب.
صلاحدار مراد کتف توپال میگیره واونو جلوی پای مراد میندازه
سلطان مراد با اخم نگاهش میکنه وهمه از ترس سکوت کرده بودن
توپال پاشا التماس گونه رو به سلطان مراد میگه:عالی جناب دارن تهمت میزنن دروغه بخدا دروغه!من نوکرتون از حرف پادشاه در نمیومدم من که داماد خاندان آل عثمانم چجوری خیانت میکنم اگر ناخواسته گناهی چیزی داشتم التماس میکنم عفو کنین!
سلطان مراد تشر میزنه:وضو بگیر کافر!
توپال:عالی جناب…عالی جناب…خواهش میکنم عفو بفرمایین درسته با دشمناتون ملاقات کردم ولی من بخاطر محافظت از شما وسلطنتتون…
قبل از اینکه بتونه حرفشو ادامه بده سلطان مراد میله بلندی که گرز مانند از روی پایه اش برمیداره وبا قدرت به سر توپال پاشا میکوبه…
توپال پاشا روی زمین میوفته و خون از سرش جریان پیدا میکنه…
همه از ترس سراشون پایین انداختن ویه قدم به عقب برمیدارن وصدا از هیچ کس در نمیاد!
سلطان مراد گرزشو که سر گردی داره به بالای سرش میگیره وداد میزنه:من سایه خدارو زمینم….سلطان مراد خان…تک صاحب کل دولت عثمانی منم اگه بینتون بازم کسی هست که شک داره شمشیرشو برداره بیاد جلوم…
همه برای سلطان مراد تعظیم میکنن ومراد گرز پایین میاره ونگاهی به تک تکشون میندازه خون توپال پاشا هنوز از سرگرز اروم اروم به روی زمین چکه میکنه
درقصرکوسم سلطان روی کاناپه کنار گوران،اتیکه و نوه اش سلیم نشسته ومیگه:سلیم نوه شیرم..
و روبه گوران ادامه میده:گوران خوب کردین که اومدین
گوران:منم به شما هاحسرت مونده بودم والدم
سلیم:دیشب عالی جنابمون اومد باهم بازی کردیم قول داد اسب سوار شیم.
کوسم سلطان متعجب نگاهی به گوران سلطان میندازه
گوران:منم متعجب شدم با شوهرم حرف داشتن
آتیکه:نصفه شبی چه زیارتی بود…عالی جناب شوهرتو قدرگناهش هم دوس نداره!هرجور مکر وحیله داره شوهرت…
کوسم سلطان اخطار گونه صدا میزنه:آتیکه!
گوران:اونا تهمت هایی هستن که به پاشامون حسودی میکنن آتیکه شوهرم هرکاری میکنه واسه دولت وخاندان میکنه ونگاهی به آتیکه وکوسم سلطان میندازه واتیکه با پوزخندی که گوشه لبشه سکوت میکنه
*در اشپزخونه آشپز روبه حاج آقا با طنز میگه :اووو ماشالا اشتهات سرجاشه..یکمم میلرزی!سنتم زیاد شده سرت چیزی میاد..
حاج اقا با خنده میگه:زر زیادی نزن ویدونه شربت بده چیکارکردی به این زهر قاطی کردی!
اشپز به دستیارش اشاره ای میکنه اون هم از شربت کمی در جام میریزه وبه دست حاج آقا میده..
که همون لحظه یکی از افراد قصر وارد اشپزخونه میشه ومیگه:حاج آقا تو اینجا چیکار میکنی بیرون قیامته
حاج اقا جام شربت میگیره ویه سره همشو بالا میکشه!
حاج اقا:چیشده مگه!؟
-:عالی جناب سر وزیر اعظم زد..
حاج اقا متعجب لیوان روی سکو میذاره و ای وایی گویان از اشپزخونه خارج میشه…
کوسم سلطان و اتیکه کنارهم نشستن که کوسم سلطان سرزنش گونه میگه:به حرفات دقت کن اتیکه میبینی گوران ناراحت میشه!
اتیکه:دروغ بگم والده ام!؟دوس ندارم توپال پاشا رو مثله ماره…
گوران سلطان در اتاق کوسم سلطان کلاه بر سر سلیم میگذاره ومیگه:توبرو به باغچه بعد دیوان،باباتم میاد!واونو از اتاق بیرون میفرسته…
همون موقع حاج اقا با عجله وارد اتاق میشه ومیگه:سلطانم فلاکت..وزیراعظم اعدام شده…
همه نگاها به طرف گوران سلطان کشیده میشه که یکه خورده وگیج تکون خفیفی میخوره از شنیدن این حرف…
فاریا درحالی که شمشیرشو تو بغلش گرفته به خواب رفته نونو خاتون هم روی تخت نشسته که ناگهان کشتی تکون شدیدی میخوره وهردو یکه خورده از جاهاشون بلند میشن و به سمت عرشه میدوند
آندره:برین سر توپها…عجله کنید…
فاریا:آندره…همین حالا پرچم سفیدو بکشین!عجله کنید..
ازهر طرف صدای فریاد پرچم سفیدو بکشین بلند میشه…
فاریا ونونو ترسیده به روبروشون نگاه میکنن که در کشتی روبرو کمانکش مصطفی پاشا دستور شلیک میده!اما با دیدن پرچم سفید جلوی شلیک میگیره!
فاریا به سربازا دستور میده:آروم باشین چیزی نمیشه اسلحه هاتونو بندازین!
سربازا اسلحه هاشون پایین اوردن که کمانکش فریاد میزنه:کی هستین وتو آب های عثمانی چیکار میکنید همین حالا توضیح بدین!
فاریا:من پرنسس مجار فاریا بدلن هستم شما کی هستین!؟ کمانکش:من کماندار مصطفی مشکل چیه پرنسس…واسه چی اینجایین!؟
فاریا:بخاطر سلطان مراد اومدم!باهاش مسیله مهمی دارم که باید حرف بزنم..میتونین منو پیشش ببرین!؟
کمانکش با سکوت نگاهش میکنه…
در اتاق سلطان مراد به همراه سران وافراد دولتی ایستاده که سلطان مراد صدا میزنه:محمد پاشا!مقام توپال پاشا ماله تو هس..خیرباشه
محمد پاشا جلوی سلطان مراد زانو میزنه وپایین لباسشو تو دست میگیره وچندبار میبوسه!وبا اشاره دست سلطان مراد از جا بلند میشه…
محمدپاشا:با مرهمتتون لطف کردین سرورم انشالا لایقشم!
سلطان مراد:انشالا!
محمد پاشا عقب گرد میکنه و سرجای خودش وایمیسته!سلطان مراد از جلوی همه میگذره ومیگه:پسرجاهل محمودپاشا
محمودپاشا یه قدم جلو میاد
مراد:دست راست توپال پاشا…با چشم پوشی از خیانتش توهم شریکش شدی!
فریاد میزنه:آقایون!
دوتا از سرباز ها وارد اتاق میشن که سلطان مراد اشاره میکنه:بلندش کنید!
محمود پاشا:عالی جناب واسه توضیح دادنم اجازه بدین!عالی جناب ببخشید عالی جناب ببخشید عالی جناب من گناهی نکردم توپال پاشا فریبم داد!
سربازا اون از اتاق بیرون میبرن که سلاحدار سلطان مراد میگه:فریبشو نمیخوردی خب!
تکیه اولیا:این چه حرفیه سلاح دار عاغا!چرا خبر نمیدی یا از دست میدادیم این صحنه رو.سلاحدار:دیدی خب اولیا کشش نده…
اولیا سری تکون میده که در داخل اتاق سلطان مراد باز یکی از افراد دولتی صدا میزنه:بایرم پاشا!جای پسرجاهل تورو گذاشتم از این به بعد تو وزیر قبه هستی!
بایرم پاشاهم پایین ردای سلطان میبوسه
بایرم پاشا:امروفرمان ماله پادشاهمونه!
با اشاره سر مراد اونم عقب گرد میکنه که سلطان مراد میگه:شیخ الاسلام واسه چی بی صدا موندی!؟
روزای آشوب جلو اومده بودین حتی ضامنم شدی واسه این همه کارا یه کلمه هم حرف نداری؟
شیخ الاسلام:تعجبم رو ببخشید سرورم انشالا تصمیم هاتون واسه خاندانمون و دولتتون خیر باشه!
مراد:شک دارید!؟
شیخ الاسلام:اگه وزید اعظمتون خاین شد پس باید به همه وهرچی شک کرد!
مخصوصا به سلامت شما پادشاه بزرگمون
سلطان مراد روی صندلی میشینه :اون وقت عاغا موفتی اون خاین های درون خودمونو تثبیت کنیم وبه حسابشون برسیم که دیگه از هیشکی شکی نداشته باشیم..
محمد پاشادر راهروهای قصر درحال حرکته که همه بهش ادای احترام میکنن ومیگن:مبارکه سرورم
همونموقع سینان پاشا از پشت بهش سلام میکنه:سلام علی جناب وزیر اعظم …وظیفه جدیدتون مبارک سرورم!
محمدپاشا:مرسی سینان پاشا!دستور عالی جنابه
محمدپاشا دستشو روی سینش میذاره و از کنار سینان پاشا میگذره…
سینان پاشا با اخمی که روی صورتشه به مردی که گوشه ای ایستاده بود نزدیک میشه وزمزمه میکنه:وضعیت خرابه سلطان مراد دست به کار شده به سپاهی ها مقام داده نمیشه!مجازات هاهم تو راهه برو بحرف بگو یه مدت این ورا دیده نشن منتظر دستورم باشین اون مرد سرشو تکون میده وبعد از گفتن چشم سرورم دور میشه!
گوران سلطان باعجله شروع میکنه به حرکت کردن و اتیکه درحالی که دنبالشه صداش میزنه:وایساگوران..گوران کجا!
اتیکه دست گوران چنگ میزنه که گوران با عصبانیت دستشو پس میزنه:ولم کن آتیکه!
آتیکه:ببین داداشم الان بهت گوش نمیده دردت تازه هس با این عصبانیت قلبتونو میشکنین چیزایی که راه برگشت ندارن نشه
گوران:خیلی وقته شده
گوران بی توجه بهش حرکت میکنه که اتیکه داد میزنه:گوران
اما اون به راهش ادامه میده…
اتیکه که میبینه حرفش فایده ای نداشت بطرف اتاق کوسم برمیگرده…
سلطان مراد وسلاح دار دارن تو قصر قدم میزنن که گوران سلطان با گریه فریاد میزنه سلطان مراد…
مراد وبقیه از حرکت می ایستن که گوران نزدیک میشه ومیگه:میدونستی مگه نه!؟دیشب وقتی اومدی تصمیمتو گرفته بودی میخواستی بکشی، منو بیوه وپسرم یتیم کنی ولی سکوت کردی!مثل اینکه چیزی نشده خندیدی مارو بغل کردی فریبمون دادی
سلطان مراد بطرفش برمیگرده وکف دستشو روی صورت گوران میذاره ونوازشش میکنه
مراد:شوهرت یه خاین بود گوران سلطان مثل همه خاین ها لایقشو پیدا کرد وبعد بدون حرف بطرف اتاقش حرکت کرد…گوران سلطان بیرون از اتاق سلطان مراد در حال گریه کردن بود که سلاح دار زمزمه میکنه:غم اخرتون باشه سرورم
ودر جهت مخالف شروع به حرکت میکنه که گوران سلطان میگه:بدون خجالت میگی غم اخرت باشع!
سلاح دار از حرکت وای می ایسته وبطرفش برمیگرده
گوران:سلاح دار آخرش چیزی که میخواستی شد؟
سلاح دار:سرورم
گوران:مقابلت شوهرمو همش مثل یه مانع دیدی!دشمن فرض کردی آخرشم با تهمت ودروغ هات رومخ عالی جناب رفتی!باعث مرگش شدی!به سلاح دار نزدیک شد وادامه داد:همش تقصیر توء همش بخاطرتوء…
اما قبل از اینکه حرفشو تموم کنه از حال میره وسلاح دار اونو به آغوش میکشه😍
در قصر کوسم سلطان بطرف اتاق سلطان مراد حرکت میکنه:حاج آقا تو پیش گوران سلطان برو ببین تو چه وضعیتیه!
حاج اقا:اطاعت والده ام…
کوسم سلطان وارد اتاق میشه
مراد:والده ام!؟
کوسم:مراد اینا چیه شنیدم!بدون مشورت بامن چجوری این تصمیم هارو گرفتی!؟
مراد:واسه زدن سر توپال خائن لازم نبود با شما مشورت کنم!
کوسم با صدای بلند فریاد میزنه:سر اون واسه کی مهمه!سببی داشت که تاحالا زنده بود مشتاق بودم بدونم جرعت ایجاد اشوبو از کجا اورده بود…پشتش کیا بودن کی خدمت میکرد ولی بخاطرت دیگه نمیتونم بفهمیم.
مراد:من امروز یه اتیشی درست کردم والده ام!پنهان یا اشکار همه دشمنانم میسوزن حالا اونا بترسن نه شما!
کوسم سلطان مصمم با قدمای بلند روبروی مراد وایمیسه واخطار گونه میگه:سی ساله تو این قصرم این دهه اخر رو شخصا اداره کردم این دولتو هم مرگو دیدم هم خیانتو!خداروشکر زندگی کردم فهمیدم تا حالا از کسی نترسیدم ونخواهم ترسید!
مراد:شماهم پیشم باشین والده ام بدون پرس وجو کردن تصمیم هام فقط پیشم باشین!
وهردو بدون حرف توچشمای هم خیره میشن
در مرکز شهر کمانکش مصطفی با اسب درحاله حرکته که جنازه های توپال پاشا و محمود پاشا میبینه که از طنابی اویزونن
اولیا بالای سکویی ایستاده و اتفاقاتی که در حیاط قصر افتاده بود برای مردم تعریف میکرد واوناهم دورشو گرفته بودن…
اولیا:بعدش نگا کردم دیدم که کنار تخت یه گرزه ..گرزی که من بگم 50هوکا شما بگین100
مردم همه با تعجب شروع میکنن به صحبت کردن که کمانکش که سوار بر اسبش درحاله حرکته سری برای اولیا خم میکنه واونم متقابلا با همین حرکت جوابشو میده .

ماه پیکر 2

فاریا و مراد

قسمت سوم سریال ماه پیکر 2 قسمت 107 ماه پیکر :

کوسم سلطان در تراس ایستاده و با لحن محکمی میگه:بخاطر والده بودنم و ولیعهد بودن خودت ازم ساکت شدن و به هرکاری که کردی چشم پوشی کردن نخواه مراد…مخصوصا زمانیکه موضوع وبحث مربوط به دلته اصلا راضی نمیشم
سلطان مراد که روی تخت نشسته نگاهی به کوسم سلطان میندازه ومیگه:سکوت خواهین کرد والده ام…شماهم مثله بقیه راضی میشین وبدون خبر من هیچ کاری نمیکنین چون نایب تخت سلطنتی هستین که تک صاحبش منم!
کوسم سلطان که بطرف در می رفته از حرکت می ایسته وبلافاصله بطرفش برمیگرده ونزدیکش میشینه…
کوسم با چشمایی که اشک توشون حلقه زده زمزمه میکنه=مراد!پسرم!وقتی بهت نگا میکنم مرحوم برادرت سلطان عثمان رو به یاد میارم. واین منو به غم عمیقی میبره!
قطره اشکی که از چشمش می افته پاک میکنه و از جا بلند میشه و از اتاق سلطان مراد خارج میشه!
آتیکه روی صندلی کنار گوران سلطان نشسته وداره صورت اونو که خوابیده نوازش میکنه
که در به صدا در میاد و شاهزاده قاسم وشاهزاده ابراهیم وارد اتاق میشن…
قاسم=آتیکه!گوران سلطان چطورن!؟
آتیکه=داروهای دکترها یکم آرومش کرد خوابه!
ابراهیم=توپال پاشا واسه چی اعدام شده!؟
قاسم=جرمش باید بزرگ باشه ابراهیم!والده ام همینجوری اعدامش نمیکنه
آتیکه از روی صندلی بلند میشه ومصمم میگه=والدمون نکرده قاسم!با خواسته داداشمون اون اعدام شده!فقط توپال پاشا نه سره خیلی از خاینین رفته وخواهد رفت!
سلاح دارمصطفی روبروی لاله زار کالفا ایستاده ومیپرسه=گوران سلطان چطورن؟!
لاله زار=نگران نباشید مصطفی خان دکترا معاینش کردن داروهای مسکن داده شده و الانم خوابیدن.ولی دردش اروم میشه؟نمیدونم!
با اشاره سر،لاله زار مرخص میکنه و به طرف اتاق سلطان مراد حرکت میکنه که اونجا کمانکش مصطفی رو میبینه که روبه محافظا میگه=آقایون عالی جناب خبر بدین مسیله مهمه
با دادن اجازه ورود کمانکش وارد اتاق سلطان میشه!
کمانکش=عالی جناب!وقتی تو ساحل بودم خبر اومد!گفتن یه کشتی فرانسوی بدون اجازه نزدیک میشه منم سوار کشتی شدم وبا لونت اینا جلوشون گرفتیم تو کشتی یه مسافر دارین!مهمون بدون دعوت میگه پرنسس اردل فاریا بدلن هستن!
سلطان مراد به لبه تراس تکیه میزنه و از اون بالا به منطقه دورش نگا میکنه و همینطور لاشخور هایی که دارن پرواز میکنن!
در کنار لنگر گاه کشتی پرنسس فاریا متوقف شده که یکی از سربازا بطرفش میاد ومیگه:واسه بردن شما دستور گرفتیم!
نونو خاتون=شما کی هستین!؟کجا میبرین!
سرباز=به قصر میریم عالی جناب خودشون قبول کردن!
فاریا لبخندی به نونو خاتون میزنه
سرباز=وسایل های پرنسس فاریا روهم بردارین!
فاریا=وایسین.هنوز با سلطان مراد ملاقات نکردم چه اجباری هست نمیدونم!
سرباز=شمارو تو قصر مهمون میکنیم پرنسس!
نونو خاتون محتاطانه زمرمه میکنه=پرنسس به نظرم به کشتی برگردین بهتره!
فاریا=برو منتظرم باش
نونو خاتون در کشتی میمونه و پرنسس فاریا بطرف سربازا قدم برمیداره!
فاریا=شما کی هستین!؟
سرباز=خفه شو وراه بیوفت..
و دست اونو چنگ میزنه که پرنسس فاریا اون به شدت پس میزنه و همه سربازا و محافظای کشتی پرنسس فاریا شمشیراشون میکشن وبه همدیگه حمله میکنن…
یکی از سربازا با شمشیر به طرف فاریا حمله ور میشه که فاریا با شمشیر اون زخمی میکنه…
با دیدن این صحنه بقیه سربازا به طرف فاریا هجوم میارن وباهاش میجنگن..
سربازا تمام محافظای کشتی زخمی میکنن و آندره میکشن!
الان دیگه پرنسس فاریا تنهاس ودوتا از سربازا با شمشیراشون دور تا دورش حرکت میکنن!
فاریا با لگد یکی از اونارو میزنه و شمشیرشو به شکم سرباز دومی میکشه..سرباز دوباره بلند میشه که فاریا که ترسیده بود شمشیر تو شکمش فرو میکنه..وسرباز با زانو رو زمین می افته اما قبل از اینکه شمشیر از شکمش بیرون بکشه یه شمشیر از پشت روی گردنش قرار میگیره!فاریا یکه خورده مکثی میکنه اما به سرعت به خودش مسلط میشه وشمشیر بیرون میکشه،برمیگرده و شمشیر روی سینه سلطان مراد میزاره!
شمشیر سلطان مراد زیر گلوشه و هردو به هم خیره شدن!
سلاح دار مصطفی=رییسم!
پرنسس فاریا با شنیدن این حرف زمزمه میکنه=سلطان مراد و بلافاصله شمشیرشو بر میداره وروی زمین زانو میزنه
سلطان مراد نگاهی بهش میندازع وشمشیرشو پایین میاره که سلاح دار زمزمه میکنه=رییس اینا بوستانجی نیستن!
سلاح دار به یکی از سربازایی که روی زمین افتاده نزدیک میشه و گردنبند صلیبشو از گردنش میکشه=لباس عوض کردن!
سلطان مراد به اون فاجعه روبروشون نگاه میکنه وحرصی میگه=لباس سربازامون پوشیدن!وبه اسمه من اومدن پرنسس فاریا بگیرن..چطور میشع این…کی هستن اینا!؟
سلاح دار درمونده سری تکون میده که پرنسس فاریا که هنوز هم روی زانوهاش زانو زده زمزمه میکنه=کتولیک هایی که امر گرفتن منو بکشن!
پرنسس فاریا با شاره دست مراد از روی زمین بلند میشه…
فاریا=من پرنسس مجار فاریا بدلن!حضرت سلطان مراد به پناه عدالت بزرگ شما اومدم
سلطان مراد نگاهی با سلاح دار ردوبدل میکنن!
کوسم سلطان که درحیاط قصرو روی تخت زیر سایبان نشسته دستی به دونه های تسبیح تو دستش میزنه وزمزمه میکنه=بایرم پاشا…محمد پاشا!مقام های جدیدتون مبارک!آدمای فهمیده وزرنگ مثل شما برای دولت راحت بدست نمیان
بایرم ومحمد پاشا=سلامت باشید والده سلطانم!
کوسم=پسرم پادشاه بی تردید بهترین تصمیماتو گرفته!اما به نتیجه ممکنش فکر کردن و تدبیر گرفتن وظیفه ماست!
محمدپاشا=درست میگید سلطانم.پادشاهمون افسارهارو میخوان بدست بیارن!
خلیل پاشا که کنار کوسم سلطان ایستاده میگه=پاشایم!چون که نایب سلطان هست همه مسیولیت ها در سلطانمون والده هست!چیزی که تو وضعیت ما فرقی نکرده تا ته نفسمون در خدمت سلطانمون هستیم!
محمد پاشا با لبخند زمزمه میکنه=ایشالا…
و متقابلا کوسم سلطان هم میگه=ایشالا!
کوسم سلطان=فردا در امارت خانه با سپاهی ها یه جلسه برگزار کنید.این مسیله فقط خودم حل میکنم وبا اشارع دست محمد وبایرم پاشا مرخص میکنه..
سلطان مراد در اتاقک پایین کشتی روی صندلی نشسته و پرنسس فاریا روبروشون ایستاده ومیگه=بابام!کیرال قافور یه سال پیش کشته شد!میدونین که بعد اون مادرم به تخت سلطنت رسید
مراد=اره من پیگیری کردم!اما والدتون کارهای اشتباهی کردن…
پرنسس فاریا=همشون دروغه دروغگو عموهام هستن!عموم با تهمت های دروغش مامانمو از تخت اورد پایین چون که با پاپا اوبالوس همکاری کرده پدرومو هم اون کشته!
سلطان مراد=مطمین هستین از این!؟
پرنسس فاریا=خودش با زبون خودش اعتراف کرد بیشعور!من ومادرمو هم میخواست بکشه!اما من فرار کردم مامانمو هم گرفتم وفرار کردم!
سلاح دار=پرنسس والدتون کجاس!؟
فاریا=یه جایی هست که هیچکی نمیدونه پیشش ادم هایی دارم که خیلی بهشون اعتماد دارم!من هدفم از اومدن به اینجا از شما کمک خواستن هست..که همراه دادی(کسی که از بچه ها مراقبت میکنه مثله همون دایه)اومدم
سلطان مراد نگاهی به نونو خاتون میندازه اونم تعظیم کوتاهی میکنه!
سلطان مراد=پس اینجور جنگ کردن با شمشیر از کجا یاد گرفتی!؟
فاریا=چون که اطرافمون پر از دشمن ها هست.انسان مجبور میشه یاد بگیره.پدرم خواسته بود که یاد بگیرم!
سلطان مراد از روی صندلی بلند میشه ومیگه=پرنسس شما استراحت کنید!
واز اتاقک کشتی خارج میشه.
پرنسس فاریا از پنجره نگاهی به بیرون میندازه و سربازا میبینه که دارن جنازه هارو میبرن..
فاریا=چی میگی نونو!؟تو ادمارو از چشمشون میشناسی بنظر تو حرفامون باور کرد!؟کمک میکنه!
نونو=دعا کنیم که باور کرده باشه پرنسس!تو چشماش یه پرده هست که نمیذاره ببینم…همونموقع سلاح دار دوباره وارد اتاقک میشه=پرنسس فاریا!؟مسیله بررسی میکنیم تا اونوقت مهمون ما میمونین و احتیاج هاتون ما براورده میکنیم! نگران نباشید دیگه زیر نظر پادشاه ما هستین !هیچکی نمیتونع به شما آسیبی برسونه!
فاریا لبخندی میزنه=به خودشون تشکر کردنمو برسونید!
سینان پاشا میاد پیش خائنین :
رئیس خائنین=مرگ توپال پاشا اصلا خوب نشد تو دیوان بهترین ادممونو از دست دادیم!
سینان پاشا=سپاهی ها خبرمیخوان.امرتون چیه!؟
رئیس خائنین=منتظر باشید!یه مسیله جدی هست…پرنسس آجاولی فاریا بدلن پسر عموی پاپا کاودین آوسوس کشته وبه استانبول اومده..از روی صندلی بلند میشه وادامه میده=تا که فهمیدیم زود رسیدگی کردیم اما موفق نشدیم!
سینان پاشا=چرا به من خبر ندادین!؟کجاست الان!؟
خائن =تو دیوان هست
خائن=تو دست پرنسس یه نامه مهمی هست سرورم مجبوریم که اونو بگیریم!
سینان پاشا=چه نامه ای!؟
خائن=نامه حضرت پاپا…در مقابل عثمانی برای اینکه باهم باشن برای پادشاهای اروپایی دعوت نامه ی مخفی هست…دراون نامه ممکنه اسمه ماهم بره! اگه اونجور باشه اخر هممون هست!
پرنسس فاریا شمشیرشو از خون سربازا پاک میکنه ولب میزنه=سلطان مراد…چه عجیب بود مگه نه!؟زیاد حرف نمیزنه..اونجوریم برگشت رفت..اولش ترسیدم جلوم اونجوری سرده سرد!من منظر یع مرد پیر وزشت بودم اما اصلا اونجوری نبود!جوان..قدرتمند..نیرومند…
نونو=ایشالا قلبشم خوشگل هست!چون اگر به ما کمک نکنه این یعنی مرگ برای ما…
در قصر بایزید و سلطان مراد باهم شطرنج بازی میکنن…
ابراهیم با خنده لب میزنه=خسته نباشی بایزید..
وروبه سلطان مراد میگه=کارت تمومه!
سلطان مراد لبخندی میزنه وشاه بایزید از صفحه شطرنج خارج میکنه و میگه=مات!
بایزید با حرص دستی به پیشونیش میکشه ومیگه=چطوری این خطارو کردم!اما نمیتونم قبول کنم این بار میبازین..
مراد=اما تا اندازع کافی ببازی موفق شدن خیلی با ارزش…
هردو لبخندی بهم میزنن
مراد=پاشو بریم سر سفره…
اتیکه=چه کار خوبی کردین اومدین سرورم!وقت زیادی بود که دورهم نبودیم!
همه دور سفره میشینن..
ابراهیم=کاش گوران هم اینجا پیشمون بود!
قاسم=فراموش کردی انگار برادر سر زوجی رو داداش پادشاهمون خودش گرفته چطور بشینه تو این سفره!؟
بایزید=با ادب حرف بزن قاسم..اون به حد تو نیست!این چه جراتی هست پیش سرورمون…
قاسم=بایزید اینا حرفای من نیست..من فقط…خواسته های گوران روبه زبون اوردم وگرنه این حرف به چه حد من هست!
سلطان مراد اخمای درهم میگه=بایزید غذاتونو بخورید!
گوران سلطان با صدای بلند گریه میکنه وکوسم سلطان سعی در اروم کردنش داره=دختر خوشگلم!یکمی بخواب و استراحت کن خودتو زدی به هم!
گوران=چه خوابی والده من وقتی بخوابم چشمام بسته میشه!وقتی بمیرم دردم تموم میشه..بازم به پاشا رحمتون نبود اما به من وپسرم چطور دلتون اومد!؟
کوسم=داداشت عالی جناب اینطور صلاح دونستند!
گوران=نمیتونم اونو بفهمم والده من!جلوتون بچه هست؟اگر شمانخوایید خورشید طلوع نمیکنه!این کارو عالی جناب به تنهایی نمیتونه انجام بده حق دادنم نداره!شما خواستین اینو!؟
سلطان مراد که پشت در به حرفاشون گوش میداده وارد اتاق میشه..
مراد=والده ام با این حادثه رابطه ای نداره گوران سلطان…تصمیمو من دادم من گرفتم جونشو!
گوران از جا بلند میشه ودرحالی که گریه میکنه نگاهش میکنه…
سلیم پسر گوران از خواب بلند میشه وبا دیدن گریه مادرش میگه=والده ام..چیشده!؟
کوسم از جا بلند میشه وبه سلیم نزدیک میشه=چیزی نشده نوه جونم…بیا امشب با من بخوابیم!
قبل از اینکه از اتاق خارج بشه با چشمای ریز شده زمزمه میکنه=شب بخیر پسرم!
مراد=به شما هم والده ام!
مراد به گوران نزدیک میشه و دستاشو میگیره=البته که یاس تموم میشه درد درمون میشه!داداشت وعالی جنابت که هستم به تو قول میدم بازم برای اینکه خوشحال بشی هرچی از دستم بر بیاد انجام میدم!
گوران دستاشو بیرون میکشه وبا بغض میگه=اجازه بدین به قصرم برگردم عالی جنابم!چون اینجا با شما نمیتونم بمونم!پدرفرزندمو کنار کسی که کشته چطور میتونم بمونم!؟
سلطان مراد با چشمای گرد شده تشر میزنه =هیجا نمیتونی بری اینجا میمونی کنار خانوادت!
و از اتاق خارج میشه…
بایزید و اتیکه سلطان به سلاحدار اطمینان میدن که همیشه کنار سلطان مراد میمونن وسلاحدار هم در جوابشون میگه که وجودشون به سلطان مراد قدرت میده!زمانی که بایزید از کنارشون میره اتیکه به سلاحدار نزدیک میشه ومیگه=تفنگدار؟
سللاحدار با تواضع سرشو پایین میندازه=سلطانم!؟
اتیکه=میبینم که مثله چشمات مواظب داداشم عالی جناب هستی اما باید مواظب خودتم باشی!بدون کسایی هستن که بخاطر تو ناراحت میشن!
سلاحدار لبخندی میزنه ومیگه=هرکی باشه اونو اصلا نمیخوام ناراحت کنم سلطانم!
اتیکه نگاهش میکنه وبعد از تعظیم به سرعت از کنارش میگذره…
سینان پاشا به بایزید نزدیک میشه
بایزید=این روزا خیلی کم یاب هستی!
سینان تعظیمی میکنه=توکارهای دولت مشغول هستم شاهزاده ام معلومه حادثه هایی که شده
بایزید=عالی جناب افسار دولت روبه دستش میگیره دیگه وقتش رسیده بود
سینان پاشا=ایشالا شاهزادهه ام!تو این روزا هرچیزی که نمیشد الان میشه…کی میدونه!بلکه والدتون که تو سرگون هست گل بهارخانومم به قصر بیاد…
بایزید=کاش سینان پاشا!کاش بتونه برگرده اما…کوسم سلطان اجازه نمیده!اصلاهم فکر نکنم بده
سینان=امیدتون از دست ندید شاهزاده ام البته یه روزی برمیگرده!درحالی که بی حق کوسم سلطان اسیر کرده بازم میاد…
بایزید سری تکون میده و از کنار سینان میگذره
در حمام همه برگزیده ها دارن استحمام میکنن وکوسم سلطان هم در وان دراز کشیدن و یکی از خدمه ها داره ماساژشون میده!
عایشه=والده ام این خاتون کیه!؟تو زبون همه عالم هست!
خدمه_پرنسس هستن سلطان من سلطانمون خودشون رفتن پیششون
عایشه=مثله چیه!؟چرا اومده!؟
کوسم=اینو از تو باید پرسید عایشه همیشه پیششی اما از هیچ چیز خبر نداری!
عایشه=ببخشید سلطانم اندازه سوزن اطلاعات نداشتم..اگه میدونستم میگفتم
کوسم=باید بدونی چون که همیشه پیشش هستی باید بدونی…اگه ندونی چه ارزشی داری!؟دراین صورت غیب میشی میری!
عایشه حرصی لبشو میگذره وچیزی نمیگه..
سلطان مراد در تراس ایستاده که عایشه از پشت بهش نزدیک میشه=سلطانم!؟
مراد بطرفش برمیگرده=عایشه ام..
عایشه دو طرف بدن مراد میگیره ومیگه=نفسم!عاشقتم…اون قدری که تو چشماته اون پخش کن..شک هایی که تو قلبته پاک کن!بدون که تو هرکاری کردی درسترینش بود…من با اسمه مادر فرزندانت همیشه پیشتم!هرکس میبینه و قبول میکنه این جهان فقط یه پادشاهی داره!اونم سلطان مراد هست…
بعد از دلبری هایی که میکنه لبای سلطان مراد میبوسه وبطرف اتاقشون میردن…
در حیاط قصر سلطان مراد وبایزید دارن باهم سوری میجنگن و شاهزاده ابراهیم وقاسم هم کنارشون ری قالیچه نشستن!
قاسم=با این همه که کار شده عالی جناب چطوری با این میگه ومیخنده حیرت انگیزه…ابراهیم سرشو از کتابش بیرون میاره ونگاهی به مرادوبایزید میندازه!
قاسم=مگه دیروز آسی ها تهدید نکردن!؟
ابراهیم نیشخندی میزنه=چون اسم تورو نزدن این خشمت برا اونه!؟
قاسم=یکیش پادشاه هست یکیشم ولی عهد هست شاهزاده من…هردو از خاندان ارزشمند آل عثمان هستند…به ما اصلا نوبت نمیرسه!
ابراهیم=تورو نمیدونم ولی من یه روز پادشاه میشم.از این رو باید اماده بشم!
قاسم با حرص زیر دست ابراهیم میزنه وکتابشو میبنده!
سینان پاشا به سلطان مراد وبایزید نزدیک میشه ومراد بعد از اینکه بایزید شکست میده شمشیر زیر کردنش میذارع ومیگه=بایزید سرتو راست نگه دار!
هردوشون میخندن که سینان پاشا تعظیم کوتاهی میکنه=درخواست کننده وندیک پیادرو ودرخواست کننده فرانسه هنری اومدن میخوان درمورد پرنسس فاریا صحبت کنن..
سلطان مراد شمشیرشو تو زمین فرو میکنه وبطرف قصر حرکت میکنه..
سلطان مراد روی صندلی مخصوصش نشسته ودوتا درخواست کننده ها روبروش ایستادن..
درخواست کننده=از حضرت پاپا اوربانوس یک نامه گرفتیم..خودشون از شما سلطان بزرگ پرنسس فاریا بدلن میخوان که به ما تسلیم کنید!
مراد=این مسیله با واتیکان وپاپا چه رابطه ای داره!؟اردر به من وابسته اس
سینان پاشا روبه اون درخواست کننده
درخواست کننده ها میگه=عالی جنابمون میخواند که مسیله توضیح بدین!
-=این یه مثله داخلی نیست..وضع خیلی جدی هست!فکر کنم پرنسس بزرگ به پادشاه حقیقت نگفتن!
مراد=حقیقت چیه!؟
-=پرنسس فاریا قاتل هست…پسرعموی پاپا کادیلن مارکوس رو کشته!
کوسم سلطان در امارت خانه با سپاهی ها جلسه ای برگزار کرده..
سپاهی ها=سلطانمون والده دوماه رد شد!اما سلطان مرادخان مقام هایی که دادین به ما ندادن…به عالی جنابمون درخواست هامون ودردهامون گفتیم ولی مارو نادیده گرفتن اخر اینکارا بد میشع!
کوسم=اقایون چون من نایب سلطنت هستم ودستورات وتصمیم هارو من میدم البته که مقام های خواسته شدتون داده میشه اما باید کمی صبور باشین ومنتظر بمونین!
سپاهی ها=سنگ صبورمون شکست دیگه چقدر باید صبر کنیم!؟
خلیل پاشا تشر میزنه=صداتو ببر بیله قافیل وفراموش نکن که در حضور کی هستی!
کوسم بلافاصله ازجا بلند میشه وداد میزنه=کافیه!با جروبحث به اندازه کافی وقت از دست دادیم دیگه باید سکونت رو جدی بگیریم!خواستتون میدیم اما اگر بازم بخوایین علیه خاندان ودولتم شورش دربیارین یه طوفانی راه میندازم که دنیا روسرتون خراب بشه!
با اشاره دست کوسم همه سپاهی ها که از ترس سکوت کرده بودن عقب گرد میکنن واز اتاق خارج میشن!

 

قسمت چهارم سریال ماه پیکر 2 قسمت 108 ماه پیکر :

سلطان مراد با عصبانیت وارد عرشه کشتی میشه وروبروی فاریا می ایسته ومیگه درسته که تو یه قاتلی!؟فاریا درمونده میگه پس بلاخره فهمیدید
مراد=چون که قاتل بودنتو از من مخفی کردی پس همه حرفایی که گفتیم دروغه!
فاریا سریع جبهه میگیره ومیگه=من دروغ نگفتم اره اونو کشتم چون اون بیشرف میخواست بهم تجاوز کنه منم از خودم دفاع کردم!از اون یه چیزی برداشته بودم یه نامه مخفی که از شما پنهون شده…فاریا وارد کشتی میشه و نامه از صندوق درمیاره وبه مراد میده اما چون به یه زبون دیگه نوشته شده بود سلطان مراد نتونست اونو بخونه وسلاح دارم پیشنهاد داد که نامه به کسی بدن که بتونه این نامه ترجمه کنه!سلطان مراد روبه فاریا میگه اگه از من چیزی پنهون کرده باشی یا دروغ بگی تورو به اونا نمیدم وخودم جونتو میگیرم!
سلاح دار ومراد نامه پیش هزارفن احمد میبرن تا اون براشون ترجمه کنه!اما هزارفن میگه که کمی زمان میخوادتا بتونه اون ترجمه کنه و سلاح دارم بهش میگه که اینا اسرار دولت هستن و نباید دسته کسی بیوفته و از اونجا خارج میشن!سلطان مراد به یه شخصی دستور تعقیب کوسم سلطان داده بوده…اون شخص پیش سلطان مراد میاد ومیگه که کوسم سلطان دیداری با سپاهیان داشته و اما چون نمیتونسته وارد اون مکان بشه پس دوتا از سپاهی هارو تعقیب کرده و شنیده که اونا میگفتن کوسم سلطان بهشون قول داده که مقام هاشون بده واگه اینکارو نکنه سپاهی ها مراد از تخت پایین میارن وکاری میکنن که بایزید به تخت سلطنت بشینه!مراد با عصبانیت از جا بلند میشه وداد میزنه=به همه گفتم که بدون اجازه من هیچ کاری نکنید!اما معلوم بود که همچین کاری میکنند!اون مرد برای اطمینان به سلطان مراد میگه که در نیت خوبه والیده هیچ شکی ندارم مثله همیشه میخوان شمارو حفظ کنن
سلطان مراد تشر میزنه با زیرپا گذاشتن دستوراتم به حرفام گوش میدن؟بایزید میخوان به تخت بیارن..جرعت نگا!سلاح دار برای اینکه بتون مراد اروم میکنه میگه=شاهزاده بازید به این خیانت کارا راه نمیدن ایشون همیشه به شما صادق هستند
مراد=سلاح دار من به خانوادم شکی ندارم امل الان فهمیدم که اگه میخوام یه شاه واقعی باشم نباید حکم هرکس اجرا بشه!خودتون اماده کنید امشب به شکار میریم.به بایزید هم بگید اونم میاد!
سلطان مراد وشاهزاده بایزید بین مردم میرن و روبه گروهی از مردم که نشسته بودن و غذا میخوردن گفتن جادی عثمان کدومتونه!؟
جادی عثمان داد میزنه کی میپرسه!؟و سلطان مراد کلاه شنلشو برداره که جادی با تعجب میگه سلطان مراد که همون لحظه…
همه افرادی که کنار جادی عثمان بودن شمشیراشون از غلاف بیرون میکشن وبه سلطان مراد نگاه میکنن…
فاریا رو به نونو خاتون میگه روزهاست که تو کشتی هستیم میرم بیرون از پشتم در ببندید وبعداز پوشیدن شنل وبرداشتن شمشیرش از کشتی خارج میشه…
سلطان مراد داد میزنه شنیدم اگر من خواسته هاتون ندم منو از تخت پایین میارید وبرادرم بایزید به جای من بروتخت مینشونید!
بایزید نگا گنگی بهشون مینداره که جادی عثمان میگه ما از پادشاهمون راضیم اما خواسته هامونم جای خودشو داره سلطان مراد چشم هاشو تاب میده ومیگه معلومه که گوشهاتون مشکل داره من اون درخواست خیلی وقته رد کردم…سلطان مراد شنلشو در میاره وبطرفشون حرکت میکنه که یکی از سپاهی ها با شمشیر به طرفش حمله میکنه اما محافظای سلطان به همراه سلاح دار از بالا با تبر وتیر اونارو میکشن…جادی عثمان حالا که تنها مونده با شمشیر بطرف مراد حمله میکنه اما سلطان مراد کاری میکنه که جادی عثمان زانوبزنه و شمشیرشو زیر گلوی جادی عثمان میذاره ورو به بایزید که ترسیده میگه=اون روز یادته داداشم!؟داداشه خدابیامرزمون با سلطان چیکار کرد یادته!؟دستشو بست و تو کوچه ها گردندوندش اون روز اونو وحشیانه کشتن…مکثی میکنه و با شمشیر گردنه جادی عثمان میزنه…شمشیر همونجا رها میکنه ونزدیک بایزید میشه=فقط بامن نمیتونن اینکارو میکنن.
دستاشو دوطرف کتف بایزید وحشت زده میزاره وادامه میده=بایزید داداشم ما خاندان آل عثمانیم وهیچکس نمیتونه همچین کاری باهامون بکنه من نمیزارم وبایزید بغل میکنه وهمه از اونجا خارج میشن..
هزار فن هرچقدر میگرده تو کتابا هیچ چیزی پیدا نمیکنه که به وسیله اون بتونه نوشته های نامه ترجمه کنه تکیه اولیا بهش میگه شاید یه کم عقلی مثله تو اون نوشته…تکیه اولیا از جا بلند میشه ومیره بالای طنابا ومسخره بازی در میاره اما حواسش نی و پاش به معجون میخوره واون روی اون نامه مخفی میریزه هردو وحشت زده از جا بلند میشن وتکیه اولیا داد میزنه سلطان مراد کله هردومونو میزنه!
پرنسس فاریا به کلیسا میره وبعد از روشن کردن شمع روبروی مجسمه حضرت مسیح زانو میزنه ومیگه=خدای بزرگ کمکم کن تا خانوادمو از شر اون شیطان نجات بدم و سلطان مراد بفهمه که من حقیقت میگم و ازما مراقبت کنه آمین!
سلطان مراد که متوجه وجود فاریا در شهر شده بود پشت سر فاریا وارد کلیسا میشه وبه حرفاش گوش میده وقتی که حرفای پرنسس فاریا تموم میشه برمیگرده که متوجه وجود سلطان مراد میشه! ومیپرسه=چطور منو پیداکردین!؟
مراد=من تورو پیدا نکردم تو اینکارو کردی با اون همه محافظ تونستی فرار کنی..تورو تو دست نگه داشتن سخته هردو بطرف هم حرکت میکنن
فاریا=هیچ شکی نداشته باشید من روزهاست که تو کشتی هستم خیلی دلم تنگ شده بودخواستم کمی بگردم که اومدم اینجا دعا کردم،اصلا فکر نمیکردم که اینجا باشما روبرو بشم…
ولبخندی به سلطان مراد میزنه وسلطان مرادم با لحن خاصی میگه=چون پرنسسمون دلش تنگ شده پس بگردیم! وهردو از کلیسا خارج میشن!و سوار اسب هاشون به جنگل میرن…
بعد از کمی اسب سواری وگشت زدن سلطان مراد از اسبش پایین میاد وپرنسس فاریاروهم بغل میکنه و از اسب پایین میاره😍❤️
مراد=توشمشیر زنی ماهری وتو اسب سواری هم زرنگ!
فاریا تک خنده ای میکنه=شماهم خوبین!
هردو به هم خیره میشن و سلاح دارهم با نیمچه لبخندی نگاهشون میکنه!
سلطان مراد به همراه عایشه وپسرشون احمد در اتاق نشستن که مراد احمدو بغل گرفته وبعد از اینکه باهاش درمورد علاقه اش به اسبا حرف میزنه رو به عایشه میگه=توچطوری عایشه!؟چیزی شده!
عایشه=بخاطرتو نگران شدم دیشب به قصر نیومدی خیلی ترسیدم اما شکر حالت خوبه!
مراد موهای احمد نوازش میکنه وبه عایشه بی توجهه که عایشه میگه=کجا بودی!؟
مراد نگا عمیقی بهش میندازه ومیگه=با کارهای دولت مشغول بودم..
عایشه همراه احمد از اتاق مراد خارج میشه وبعد از سپردن احمد به خدمتکارا بطرف اتاق سلاح دار حرکت میکنه و وارد اتاق میشه…سلاح دار از روی صندلی بلند میشه وروبروی عایشع می ایسته=سلطانم چیزی شده!؟
عایشه=سلاح دار حال عالی جناب دو جور هست شب از قصر میره وهیچکس نمیدونه اون کجاست جزتو!
سلاحدار=چیز خاصی نیست که نگرانش باشید..کارهای دولت..
عایشه=شب چه کار دولتی وجود داره!؟یا با این پرنسسی که جدید اومده،با اون بوده!؟فاریا
سلاحدار=شما نگران نباشید سلطانم جای شما تو چشم عالی جناب یه چیز دیگه اس!
عایشه=یعنی با اون بود
سلاحدار سکوت میکنه که عایشه از اتاق خارج میشه!
دروازه باز میشه و تعداد زیادی از سپاهی ها وارد شهر میشن..
کوسم سلطان رو به حاج اقا میگه که شنیدم بازار به دریای خون تبدیل شده حاج اقا=عالی جناب اون کسایی که دیروز باهاشون حرف زدید کشتن!گفتن که همه جلوی واده جمع بشن ویه نامه ای هست که باید اون بخونم!
کوسم=چه دستوراتیه!؟
حاج اقا=والا خبری ندارم!
محمد پاشا برای مراد خبر میاره که سپاهی ها در میدان آت جمع شدن ومیخوان که مقام هاشون داده بشه!
بایرم پاشا=معلومه که بطرف قصر میان امرتون چیه سرورم!؟
سلطان مراد از روی صندلی بلند میشه ومیگه=پاشاها این دستورمه فورا به پیرهای سپاهی وبه آقاهای جدید وعلما خبر بدین!همه در بابوساله جمع بشن میخوام بررسی کنم اهالی هم بیان اوناهم باید شاهد باشن..
سلطان مراد درحال نماز خوندن هستش وبا خودش تکرار میکنه من سلطان مراد از سلطان احمد هستم واز والده کوسم سلطان زاییده شدم دربچگی از دردهای این دنیا دیده وسیر شده وبه تخت رفته وبه سلطنت رسیده همون مراد من مراد بخاطر حرص وزور والیده اش محکوم شده شجاعت فهمیدگی و…رو نیست فتح کرده دراین راه اقتدار اونایی که دوسشون داره رو قربانی کرده به خودش وظیفه داده که مرادی که به سختی مقاومت کرد مرادی که سختی وظلم رو کنار زده من مراد اگر میخوام یه شاه خوب باشم اولا باید حقم باشه اندازه سوزن به دستوراتم مشترک بودن رو قبول نخواهم کرد…کوسم سلطان در اتاقی که برگزیده ها هستن در صدر مجلس روی صندلی نشسته و اتیکه وگوران سلطان به همراه بقیه برگزیده ها دورشو گرفتن.حاج اقا روبروی همشون نامه ای که سلطان مراد بهش داده برای همه میخونه=با نایب سلطنت بودنم دولت آلیه رو با فداکاری بزرگ تا 10ساله به دست نیاوردم موفقیت بزرگ به والیدم کوسم سلطان بعد از روزی که بر تخت رفتم وکارهاییی که بعد از اون کردم شخصا وبه اسم زیرنظرهام تشکر میکنم اما بخاطر حادثه های اخری مجبور به تغییر نظام شده ام بعداز این به نایب بودن والیده کوسم سلطان خاتمه میدم…
سلطان مراد لباس مخصوصشو پوشیده و بطرف حیاط قصر میره وروی صندلی میشینه همه افرادی که در حیاط هستن تعظیم کوتاهی میکنند وسلطان مراد در دلش میگه=من مراد کسی که قلب وروحش مثل دریای کیزیل به دو قسمت تقسیم شده مرادی که موسی رو از دست داده عهد کردم هرکس که به من وخاندانم اون همه ظلم وستم رو جایز ببینه همه زورگویان جیگرشونو دربیارم وخونشونو بنوشم وبا زمین یکسانشون کنم…

 

قسمت پنجم سریال ماه پیکر 2 قسمت 109 ماه پیکر :

کوشم بخاطر برکناریش از نایب السطنت عصبی میشه به اتاقش میره و همه چیزو میشکونه…
همه سربازها جمع میشن و مراد میاد میشینه رو تخت که شیخ السلام براش قرآن رو میاره که مراد دستش میگیره و میگه این قرآن کریمی است که از حجاز مصر فرستاده شده پروردگارم در سوره نسا می فرمایند که ای کسانی که ایمان آوردید از خدا اطاعت کنید از پیامبران و بزرگانی که هم نوع شما هستن اطاعت کنید و بازم می فرمایند اگه یه فقیرحبشه ای هم روی شما امر کنه تاوقتی که شمارو به کتاب خدا اعزام میکنه ازش اطاعت کنید ای عمت محمد شما از اونایی نیستین که باور کردین؟!پس چراازم اطاعت نمی کنید بندگان ینی چری چرا ازظلم و ستم دفاع میکنید چرا درمقابل شورش چشم پوشی میکنید
همون لحظه کمانکش داد میزنه شما نماینده ی خدا رو زمین هستین ما با پادشاهمون مخالفتی نداریم دوستش دوست ما دشمنش دشمن ما ما از پادشاهمون اطاعت میکنیم
مراد=سپاهیان من بخاطر مخالفت هایتان دولت و سلطنت دچار ضعف شد اموال اهالی رو دزدیدن اهالی رو داغون کردن تعدادتون به چهل هزار نفر رسید اما همه مقام هایی که خواستین همشون هرپانصد مقام شدنی نیست حقوق رو میخواید چیکار؟! ازرعایت هادزدی میکنید وقتی که رعایتی نباشه مخارج رو از کجابیاریم چطوری حقوق سه ماهتون رو بدیم
راهزن=مادر مقابل پادشاهمون اسم یاغی روقبول نمی کنیم کسانی که با بی ادبی روی پادشاهمون فشارآوردن مورد رضایت ما نیستن ماقادر به زندانی کردن اونا نیستیم
کوشم با عجله میاد و از توی برج نگاه میکنه…
مراد=پس باید راهزن هاتون رو جدا کنید و تحویل بدید
راهزن ها جدا میشن که مراد میگه ای عمت محمد درحضورت شهادت شما بندگان ینی چری سپاهی علمام بیان کردن به من که وفادار پادشاهشون هستن اما این کافی نیست جلو چشم همه ،باید هرکسی دست بزاره روی کتاب مقدس و جلوی همه قسم بخوره
رئیس هردسته میان و دست میزارن رو قرآن و قسم وفاداری میخورن…
مراد از تخت سلطنتی بلند میشه و داد میزنه من که پادشاه دنیا خلیفه ی روی زمین سلطان مراد خان دوره ی فتوحات رو از نو شروع میکنم ظلم و ستم رو به اتمام میرسونم نظام عالم رو تاسیس میکنم و به اداره کردن این دولت بزرگ با عدالت رو واسه پخش کردن پرچم اسلام در کل دنیا می جنگم درحضورخدای بزرگ درشهادت شما بندگان قسم میخورم ولله به لله قسم میخورم!!!
همون لحظه کل سربازها علما و غیره تظیم میکنن!
فاریا روی کشتی نشتن که به نونو خاتون میگه بابام هم چندین سال پیش سرکاتولیک های مجارستان فرار کرد چقدرعجیبه مگه نه مادام!؟من و بابام یه سرنوشت رو تجربه میکنیم!
نونو=باباتون گرال پادشاه خیلی جسوری بود برگشت و در راه باورهاشون جنگید طبق همین کاری که شما می کنید
فاریا=هیچ شکی نداشته باش که میجنگم مردم خودم رو از دست اون عموی ظالمم نجات میدم
نونو=پرنسس تنها راه این سلطان مراد هست نمیدونم دیشب چه اتفاقی اوفتاد اما
همون لحظه سلاحدار میاد و میگه اومدن ببینم نیازی دارید یانه که فاریا میگه نه نیازی نداریم تونستید راز اون نامه ای که بهتون دادم رو بفهمید
سلاحدار=شما اینو ازخودش بپرسید چون امشب برای دیدن شما میان…
حاجی میاد به مطبخ و به آتش کالفا میگه کوشم سلطان هرچی توی اتاق بود رو بهم ریخته
آتش=ای وای آینه سنگی رو هم شکست؟!
حاجی=پودرش کرده زود باش دخترا رو بردار برو تمیز کن!
آتش=خدای من این چندمین آینه هست چندمین آینه؟!هزارتا
سینان پاشا میاد پیش خیانت کارا:
رئیس خیانت کارا=سلطان مراد به همه گفته قسم وفاداری بخورن و نایب السطنه والده خودش رو به اتمام رسونده اگه هرچه زودتر وارد عمل نشیم ماربزرگ میشه و مارو نیش میزنه!
سینان=سلطان مراد میخواد یه پادشاه واقعی باشه اما تاوقتی که کوشم سلطان زنده هست این غیر ممکنه اگه طرف پسرش هم باشه قدرتش رو به کسی نمیده
راهب لورزنو=یعنی مادر و پسر باهم دشمن میجنگن !خوب پرنسس فاریا چی میشه به کنسول بزرگ چی حساب پس بدیم؟!
سینان=اگه پرنسس فاریا رو پس ندیم فقط یه راه چاره میمونه راهب لورنزو مرگ!
کوشم با عصبانیت میاد دم اتاق مراد که مراد داره با آقا یحیی حرف میزنه و به خدمتکار میگه به والدم بگو بعدا بیاد کوششم با عصبانیت درو باز میکنه میاد داخل (درس مثل قدیما که میرفت اتاق احمد بدونه اجازه😂)
آقایحیی از اتاق بیرون میره که کوشم میگخ سی ساله که من زیر این گنبدم یه روزخدا هم نشده که دشمن به دولت خاندانم حمله نکنن و تله نزارن همه کارهایی که حتی قل شیطان هم بهش قد نمیده کردن اما اولین باره اولین باره که دارن منو با فرزندم امتحان میکنن
مراد=اونقدر منو نمیبینید که اونقدرمنو باور ندارید که نایبی شمارو به اتمام میرسونم حتی فکرمیکنید این کار دشمنان شماست!
کوشم=البته که اینجوریه فکرت رو منحرف میکنن تحریک میکنن میخوان تو رو دشمن من کننن چطورمیتونی!؟چطورمیتونی با والده ی خودت اینکارو بکنی؟!
مراد=به شما هشدار دادم گفتم بی خبرازمن هیچکاری نکنید اماشما بایاغی ها مشورت کردید دوباره بهشون قول دادین که مقام بدین اراده منو نادیده گرفتین
کوشم=پس دلیلش اینه من به عنوان نایب السطنت رفتم مشورت کنم خواستم خاندان و دولت خودمو حفظ کنم
مراد=باسرخم کردن درمقابل یاغی ها!
کوشم=منو جلوی کسی سرخم نمیکنم و نخواهم کرد توی طبیعت من نیست اینو تو بهتراز هرکسی میدونی! نیت من این بود خواسته ی سیاسیشون رو بدم و تو اولین فرصت سرشون رو ببرم
مراد=نیازی نیست سرخیلی هاشون رو شخصا بریدم
کوشم=کاشکی مال من روهم میگرفتی باور کن کمتر عذاب میکشیدم جلوهم مقام نایب ریاستی منو به اتمام رسوندی انگار که من مجرم هستم حیف به والده خودت این رو روا دیدی؟
مراد نزدیک کوشم میشه میخواد دستاشو بگیره که کوشم میره عقب که مراد میگه والدم قضیه شخصی نیست موضوع مورد بحثمون آینده دولته
کوشم=آینده دولت!؟ من این سلطنت رو ازبابای مرحومت به دست گرفتم دقیقا پانزده سال اول همه ی این بارهارو تنهایی به پشت گرفتم میدونی واسه محافظت از تو وبرادرت هات چندبار مردم!؟ میدونی چندبارسوختم!؟اگه من نبودم نه خاندانی باقی میموند نه دولتی الان اومدی جلوم و ازآینده دولت صحبت میکنی برای من اون دولتی که تو میگویی من هستم من!
مراد=اون دوره تمام شد والده نایب السلطنه شما تمام شد چه قبول کنید که قبول نکنید این یه حقیقته شما به عنوان والده سلطان فقط حرم رو اداره خواهید کرد نه بیش تر از اینو دولت دیگه مال صاحب واقعیه خودشه!
مراد داد میزن آقاها که خدمتکارا درو باز میکنن کوشن داره میره بیرون که برمیگرده به مراد میگه میدونی بزرگترین رویای من چی بود بزرگ شدن تو بود قوی شدنت بود گرفتن بار دولت ازرو دوش من بود وقتش که رسید حاضرکه شدی میخواستم خودم کنار بکشم اما الان..
مراد=هردومون میدونیم اونموقع هیچوقت نمی اومد هرگزتسلیم نمیشدید یه بار از شربت اقتدار خوردید مزش روچشیدید
کوشم=اون شربت برای کسی که ندونه چطوری باید خورد سم پسرم خیلی هاخوردن راه خودشون رو گم کردن کی دربه درشد کی ظالم شد!ستایش خداکه من از اوناش نشدم انشالله توهم اونجوری نشی!

 

قسمت ششم سریال ماه پیکر 2 قسمت 110 ماه پیکر :

کوشم توی باغچش به حاجی میگه پسرم منو خورد کرد به من خیانت کرد کاری که دشمنان هیچ وقت نتونستن بکنن…
مراد میاد پیش هزارفن و اولیا برای نامه که هزارفن بخاطر اینکه رو نامه شراب ریخته نامه رو جلوی نور خورشید آویزون کرده تا خشک بشه که به مراد میگه سلطانم باید یکم دیگه روش کار کنم که نگاش به نامه میوفته که وقتی بهش نور میخوره نوشته های مخفی پیدا میشن که هزارفن میگه وای پادشاهم پیدا کردم … فاریا و نونو خاتون توی بازارن که عایشه با کالسکه میاد تا فاریا رو ببینه و از دور یواشکی نگاش میکنه سینان پاشا هم اونجاس که داره فاریا رو تعقیب میکنه
که کالسکه سلطنتی رو میبینه درشو باز میکنه و میبینه عایشه توشه…که عایشه میگه سینان پاشا به هیچ عنوان کسی نباید خبردار بشه که منو دیدی سینان میگه میتونید به من اعتماد کنید نگرانی شمارو درک میکنم پرنسس فاریا قابل اعتماد نیست قاتل برادرزادش هست.
هزارفن نوشته رو درمیاره و نامه رو میخونه:این نامه پاپ اروپا شخصا به پادشاهان نوشته شده دعوای بین خودشون رو تموم میکنه و درمقابل عثمانیا به تفاهم میرسن و دعوت میکنه همه زیر صلیب جمع بشن و سرباز عیسی بشن . تو استانبول یه گروه مخفیانه دارن این گروه کلی عضو داره حتی جوری که بعضیاشون مثل توپال پاشا توی رده وزیر بودن متاسفانه فقط اسم توپال پاشا هست سروروم پرنسس فاریا حق داشته.
عایشه میاد پیش کوشم و دارن شام میخورن که میگه نمیدونم چطوری میتونیم از این شر خلاص بشیم که کوشم میگه چه شری که عایشه میگه این پرنسسه فاریا در اصل یه قاتله قاتل برادرزادشه!
فاریا به حموم میره و لباس جدید میپوشه که مراد میاد به کشتی پیشش:
مراد=حق داشتی پرنسس همین قد بدونی کافیه!
فاریا=خوب پس حداقل میدونی که دیگه من دورغ گو نیستم من به وظیفه خودم عمل کردم الان نوبت شماعه که عمل کنید
مراد=یادم نمیاد قولی داده باشم
مراد داره میره که فاریا میدوه دنبالش دستشو میگیره میگه چطوری؟گفته بودی اگه حرفام درست بود کمکم میکنی اگه نبودجونمو میگیری
مراد=آره درمورد اینا صحبت کردیم اما من قولی نداده بودم اصلا بخاطر همین اومدم اینجا پرنسس قول من قوله نگران نباش عموت ایشوان مجازات میشه
فاریا=مطمئن باشید مجازات میشه شخصا اینکارو من میکنم اگه بهم یه ارتش بدی😂
مراد=ارتش!!!مراد همینجوری میخنده
فاریا=چرا حرفای منو جدی نگرفتید!چون یه زنم جرا میخندید من از اون پرنسس های شکستنی نیستم اگه ارتش داشته باشم کسی نمیتونه شکستم بده!
مراد=هیچ شکی ندارم اما
همون لحظه صداهای عجیب از بیرون میاد که مرادمخفی میشه فاریا هم خودشو میزنه به خواب
خائنین کل کشتی رو نفت میریزن وارد کشتی میشن که مراد حمله میکنه بهشون فاریا هم دست به کار میشه
که از دور تیر آتیشی به کشتی میزنن کل کشتبی آتیش میگیره مراد رو یمخوان بکشن که کمانکش نجاتش میده و مرادو کمانکش و فاریا و نونو خودشون رو میندازن توی آب …
یه نامه از خدمتکار برای صلاحدار میاد که توش عاتیکه باهاش قرار گذاشنه صلاحدار میاد پیش آتیکه که آتیکه دست صلاحدارو میگیره و میگه چند روزه خواب ندارم نمیدونم معنیه این احساسات چیه دست صلاحدارو میزاره روی قلبش و میگه ببین چطور میزنه انگار توی درونم جا نمیشه
سلاحدار=اون احساسات خطرناکه میتونه آدمو به پرتگاه عمیق ببره
همون لحظه یکی از سربازا میاد میگه آقا صلاحدار توی بندر به پادشاهمون حمله کردن سلاحدار سریع میره…
سلاحدار به بندر میاد و وقتی میشنوه کماندار سلطان مرادو نجات داده یکم حسادت میکنه همه به قصر میرن فاریا بیهوشه و طبیب ها بالت سرشن که کوشم میاد پیش مراد میگه اینا کی هستن مراد چطور قصد جونت رو میکنن!؟
مراد=قصد جون من رو نه قصد جون فاریا رو کردن!
کوشم=حالا که اینجوریه چطور پرنسس رومیاری اینجا!؟ اگه اونم توبازی باشه چی؟!
مراد=شاید اونجوری باشه شایدم نباشه اما من ترجیح میدم باورش کنم والده!
کوشم=باشه ولی بازم باید تدابیر لازم رو انجام بدیم توی قصر یوسکودار بمونه…

 

قسمت هفتم 7 و هشتم 8 سریال ماه پیکر 2 قسمت 111 و 112 ماه پیکر :

عاتیکه میاد پیش کوشم که کوشم بهش میگه برای شب بخاطر پرنسس مهمونی ترتیب دادم برو به عمارت و پرنسس رو بیار که عاتکیه میگه پرنسس مانند قهرمانی درکنار برادرم شمشیر کشید بلخره براردم کسی که لایقش بود رو پیده کرد که کوشم با عصبانیت به عاتیکه نگاه میکنه عاتیکه هم میگه عفو کنید و میره
همون موقعه گوهران میاد پیش کوشم و بهش میگه:
والدم میخوام به قصرم برم چندین ساله که من در آنجا زندگی میکنم و زندگی خوشی داشتیم حتی با پاشا هم خداحافظی نکردم حداقل اجازه بدید خونمو ببینم
کوشم دستشو میزاره رو صورت گوران و بهش میگه باشه برو
کوشم به اتاق سلاحدار میره و بهش میگه:مصطفی خیلی وقته پیش سرورم هستی و یکی از نزدیکانشی چرا دیشب سرورم را تنها گذاشتی اگر نمیتونی وظیفه ات را انجام دهی با تو چیکار کنم!؟
سلاحدار=سلطانم ببخشید دیگر تکرار نمیشود
کوشم=سلاحدارآقاباید حد وحدودت رو رعایت کنی یادت نره که دور آتش میچرخی!
سلطان مراد میره پیش پرنسس فاریا که پرنسس فریا خوابه فاریا از خواب بیدار میشه:
فاریا=ببخشید متوجه امدنتون نشدم دیشب اگر به خاطر من چیزیتون میشد هرگز خودم را نمیبخشیدم از شما ارتش خواسته بودم ولی جوابی ندادید
مراد=میخواهی از عمویت انتقام بگیری؟!
فاریا=آنجا کشور من است و من باید بالاسر ارتشم باشم
مراد=غیر ممکنه این قضیه تموم شد
کوشم داره میره به عمارت استر خاتون مسئول خزانه دار کوشم که دم کالسکه کماندار رو میبینه میگه چی شده؟!
کماندار میگه از این به بعد به عنوان کدخدا همراه شماهستم فرمان پادشاهمونه
کوشم=بگو میخوام فال گوش وایستم
مراد میره پیش عایشه:
عایشه=دیشب خیلی ناراحت شدم خدا رو شکر که پیشمی اون پرنسس ارزششو داشت؟!
مراد:الان که پیشتم عایشه تو وفرزندانم رو تنها نمیزارم گذشت تموم شد
گوران توی قصرشه و داره به وسایلاش نگاه میکنه که یه نامه رو پیدا میکنه بازش میکنه که سند خونس
همون موقعه سلاحدار میاد در عمارت گوران که گوران از قصر میاد بیرون میگه تو اینجا چیکار میکنی که سلاحدار میگه باید روی خونه تحقیق بشه سلطانم گوران با عجله میره که آتش کالفا به سلاحدار میگه آقا التماس میکنم راضیش کنید یه نامه پیدا کردمیخواد بره به یه عمارتی که سلاحدار سریع میره دنبالش
مراد میره به جلسه دیوان بایرم پاشاه میاد داخل
مراد:کجایی بایرم پاشاه چطور میتونی دیر بیای به دیوان
بایرم:ببخشید بنا به دستورتان سپاهانی رفتیم که قاطی شورش بودن همه فرار کرده بودن و فقط تونستیم بزرگ پاغی ها و چامور رادوان رو گرفتیم
مراد :بیاریدش چطور رادوان همه خیانت کارا به حقشون رسیدن حالا نوبت توست
رادوان:میتونید جانم را بگیرید ولی نمیتونید آتش شورش رو خاموش کنید اینهایی که میخواهن جانتان را بگیرن خیلی به شما نزدیک هستن
مراد:به چه جرعتی به من این حرف رو میزنی؟! این سگ رو ببرید …سر رادوان آقارو میزنن…
گوهران سلطان میره به خونه ای که سندشو پیدا کرده خاتون میاد بیرون :گوهران=تو کی هستی؟
خاتون =به خدا من هیچ گناهی ندارم مرحوم پاشا منو گرفت و این خونه رو گرفت…
که گوران میگه این رسوایی چند مدته ادامه داره که همون لحظه بچه ی 8ساله ی خاتون میاد بیرون…
ابراهیم و قاسم میرن هوا خوری:
ابراهیم=چه هوای خوبیه…قاسم=از این هوا استفاده کن برادر شاید اخرین روزهای عمرمون باشه
ابراهیم:یعنی چی؟ قاسم=سرورمان از وقتی که کوشم سلطان رو یک تهدید میدونه مارو هم مثل عمو مصطفی زندانی میکنه..
سلطان مراد میاد و میگه چی شده؟!
ابراهیم :شما میخواهید ما رو زندانی کنید؟!
مراد:کی همچین حرفی زده؟
ابراهیم:سرورم قاسم مقصر نیست ما داشتیم شوخی میکردیم..
مراد:برو اقامتگاهت…ابراهیم میره که مراد به قاسم میگه تو به ابراهیم چی گفتی ها!؟فک میکنی شمارو توقفس حبث میکنم
قاسم :خیر سرورم ما داشتیم شوخی میکردیم
مراد: فاسم برادر بی غم و آزاد من به عنوان برادرت میتونم بگم این کارت خوب بود ولی به عنوان سرورت انتظار همچین چیزی رو نداشته باش!! می تونی بری…
کوشم میره پیش گوهران:
کوشم=گوهرانم چه شده؟!
گوهران=والده ام پاشا به من خیانت کرده حتی یک زن و بچه داشته…
مراد میره پیش فاریا:
مراد=پرنسس باید چند هفته اینجا بمانی قضیه ی حل شدن اردل چند هفته زمان میبره!
فاریا=چطور بمانم میخوام بروم و مادرم را نجات بدم
مراد=تو اسیر من هستی و به من پناه اوردی بایدبمانی
فاریا=یعنی چی که اسیرم خوب حالا چی میشه مثل بقیه کنیزا منو تو حرم سراتون نگه میدارید!جاریتون میشم!؟
مراد=پرنسس فاریا این موضوع سیاسی هست و به هیچ عنوان چیز دیگه ای نیست!
بایزید داره تمرین تیراندازی میکنه که سینان پاشا براش نامه ای میاره و میگه والدتون حالش خوب نیست حالا که کوشم سلطان از نایب السطنت دراومده با پادشاهمون صحبت کنید شاید پادشاهمون قبول کنه که برای دیدنش برید
فاریا میادپیش کوشم سلطان:
کوشم:پسرم منصرف شده چی تو سرش زمزمه کردی
فاریا :سلطانم من از هیچی خبر ندارم آتیکه سلطان گفت که میمونم
کوشم:سریعا به قصر میری و بعد از چند مدت تو رو میفرستم کشورت…
صلاحدار و سلطان مراد میان به کلیسا و راهب لورنزو رو میگرن که مراد میگه نیت تو بهم ریختن دولت من بوده که راهب میگه این تهمته وه مراد میگه معلوم میشه…
راهب لورنزو رو همینجور شکنجه میدن که میگه صب کنید میگم ولی شرطی داره
بایزید و سلطان مراد بالای پشت بوم برجی هستن و دارن حرف میزنن که بایزید میگه از والدم نامه دریافت کردم وضعیتش خوب نیست اگه اجازه بدین برم ببینمش
مراد=رفتنت غیرممکنه بایزید نمیتونم اجازه بدم اما والدت میتونه بیاد اینجا …بایزید خوشحال میشه و محکم مرادو بغل میکن…همون لحظه سلاحدار میاد ومیگه سلطانم راهب میخواد باشما صحبت کنه..
عایشه مخفیانه میاد پیش سینان پاشا:
عایشه=پرنسس فاریا به مقصد یسکودار داره راهی میشه به نمایندهاشون خبر بدین قبل از رسیدن به کشتی اون خاتون روبگیرن
سینان=سلطانم این خیلی خطرناکه اگه سرورمون متوجه بشه توی دردسر بزرگی میوفتیم
سینان=کوشم سلطان از وضعیت خبر داره؟!
عایشه=قطعا خبر داره پاشا مگه میشه من بی خبر از والده سلطان کاری رو انجام بدم!
راهب لورنزو رو میاد پیش مراد:
راهب=جناب پاداشه عثمانی یه امپراطوریه بزرگه اماطرف مقابل شما هم میتونه یه امپراطوریه بزرگ باشه حتی توی رم هم میتونید حکمرانی کنید کل دنیا کل اروپا میتونه بدون خون ریزی بدون جنگ باید دستتو بی شک قدرتمندترین حکمران تاریخ میشید البته اگه مسیحیت رو قبول کنین
مراد=راهب لورنزو من اشتباه شنیدم خلیفه ی اسلام سلطان مراد رو به مسیحیت دعوت میکنی؟
همون لحظه مراد از لباس راهب میگیره و از پرتگاه پرتش میکنه پایین…
پرنسس فاریا داره میره که کوشمو از بالا نگاه میکنه که حاجی میگه سلطانم نمیدونم کار درستی کردیم یانه ولی سرورمون دعوا میکنن که کوشم میگه من والده سلطانم مسئول حرمسرام برای صلاح حرمسرا اینکارو کردم…

 

قسمت نهم 9 و دهم 10 سریال ماه پیکر 2 قسمت 113 و 114 ماه پیکر :

فاریا راهی میشه بره قصر اسکودار
آتیکه میره پیش کوشم:
آتیکه=والده ام شنیدم پرنسس فاریا رفتهاما سرورمان نمیخواست
کوشم:برو بیرون ودیگه هم هرگزبه حضورم بدون خبرنیا!
سلطان مراد سوار اسبه که براش نامه ای از طرف آتیکه میارن که مراد نامه رومیخونه و متوجه میشه فاریا داره میره سریع میره دنبالش
فاریا توی راه با کالسکه که به کالسکه حمله میکنن چند نفر…
به خونه ی دستر خاتون حمله کردن و دستر نجات یافت و رفت پیش کوشم:
کوشم=چه شده است دستر؟!
دستر=والده ام به خونه ام سپاهی ها حمله کردن
کوشم=چی میخواستن؟!
دستر=گفت به کوشم سلطان بگو سلطان مراد هم مثل سلطان عثمان میبندیم دور شهر میگردونیم تا کشته بشه و به جاش شاهزاده بایزید رو به تخت میبریم!
ادم های پاپا به فاریا حمله کردن
فاریا یکیشون رو میزنه و فرار میکنه د و فرار ولی دوباره میگیرنش که سینان به فاریا میگه پرنسس سریع با من بیاید سینان فاریا رو به یکی از خونه های شهر میبره که فاریا د پاشو میبنده زخمی شده
مراد به کالسکه میرسه ولی میبینه حمله شده و با عجله حرکت میکنه که میرسه به افراد پاپا و میکشتشون
از اونور فاریا درگیر پاشه که سینان از پشت طناب بر میداره فاریا رو بکشه که همون لحظه مراد میاد داخل درباز میکنه که سینان طنابو سریع قایم میکنه:
مراد=فاریا حالت خوبه؟!
فاریا=به کمک سینان پاشاه خوب هستم اون منو نجات داد
مراد=کارت عالیه بود چه خواسته ای داری؟
سینان پاشاه=سلامتی شما برایم مهم تر است
کوشم خلیل پاشاه رو صدا میکنه:
خلیل پاشاه=سلطانم منو احضار کردین؟
کوشم=خلیل پاشاه به خونه ی دستر حمله کردن من و پسرمو تحدید کردن اون سگ ها چطور تو پایتختن!
خلیل پاشاه=ما و پاشاهامون روشون فشار میاریم ولی مخفی میشن..
کوشم :=این غذر نیست خلیل پاشا تو هر سوراخی رفتن همشون رو سریع میگیری میاری خلیل پاشا وگرنه اولین نفر سر تو زده میشه!
همون لحظه بایزید میاد پیش کوشم:
کوشم=خیلی وقته رفتید کنجکاو شدم چه کار میکردید؟
‌بایزید=با برادر پادشاهم میگشتیم خبری اومد که از هم جدا شدیم
کوشم=چه خبری؟
بایزید=معلوماتی ندارم گفتن به قصر بروم با اجازتون
بایزید میره که کوشم میگه بهش دقت کنین بایزید، منتخب عاصی هاست!
خلیل پاشاه=نگران نباشید سلطانم به پادشاهمون صادقانه به خائن ها فرصت نمیده
کوشم=باشه ما بازم تدبیرمونو ادامه بدیم به هیچ کس بعید نیست
آفتاب داره با خودش میگه خدایا فقط یکبارصورت سلطان مرادو ببینم همون لحظه سلطان مراد از حرم خاتون ها رد میشه که دهن آفتاب باز میمونه…😂
مراد میره پیش کوشم:
مراد=همین امروز با هم صحبت کردیم قرار بود پرنسس نره تا پشتمو برگردوندم شما فرستادینش کسی که تحت حمایت منه تسلیم دشمن میکنید
کوشم=همچین چیزی ممکنه؟من فقط فرستادمش قصر اسکدر
مراد=راشو زده بودن میدونستن از چه راهی میره ذاتا که نمیخواستینش میخواستین از این راه از شرش خلاص بشید
کوشم=دمقابلت کی هست من والدتم! والده کوشم سلطان نه دیروز نه امروزچیزی برعلیه دولت نکردم و نمیکنم!
مراد=درسته نمیکنید چون فک میکنید چون همه کاراتون فکر میکنید به نفعه دولته !
کوشم=باچه خشمی بهم نگاه میکنی چقدرالکی ناراحتم میکنی! متاسفم برات نمیدونم چیکار کردم که تو رو به این اوضاع انداخته
مراد =والده ام!
کوشم=باشه باشه اگه راحت میشی بگم رو سرتمام فرزندانم قسم میخورم کسی که پرنسس رو به اونا معرفی کرد من نیستم!
مراد=باشه چرا فرستادیش اسکودار چرا تصمیم منو هیچ فرض کردی؟!
کوشم=به عنوان والده سلطان وظیفه ام رو انجام دادم،قواعد قصر این است
مراد=از این به بعد قواعد عوض میشود و فاریا میماند
و شما کسی که اینکارو کرده پیدا میکنی و میکشیش وگرنه وبالش گردن شماست!
کوشم=فاریا عقل از سرت ورداشته دشمناتو فراموش کردی امروز به خونه ی استر حمله کردن…
فاریا روبه قصر میارن که عایشه میبینه و عصبی میشه که خدمتکارش میگه اشتباه کردیم سلطانم حقیقت به زودی مشخص مبشه که حاجی آقا میفمه که عایشه نقشه کشیده برای فاریا!
عاتیکه و فاریا پیش هم هستن:
فاریا=به شما منت دارم اگر شما نمیگفتیم الان اینجانبودم
عاتیکه=تو هم مقاومت کردی؟!چجوری مبارزه کردی به من هم یاد میدی؟
فاریا=با کمال میال،البته اگر زنده بمانم
عاتیکه=نترس سرورم هر کسی که اینکارو کرده پیدا میکنه و به حسابش میرسه!
عایشه میره پیش سینان پاشاه:
عایشه=چه شده مگر قرار نبود فاریا دیگر برنگردد
سینان پاشاه=ما میخواستیم ولی یکی به سرورمان خبر داده است
عایشه=وای خدای من!
سینان پاشاه=نگران نباشید سلطانم کوشم سلطان کمکتان میکند خودش این نقشه رو کشید مگه نه؟وای سلطانم کار کوشم سلطان نیست شما چیکار کردید؟!
عایشه=ففط کاری رو کردم که ازذهن همه میگذشت اوت یه قاتله جاسوسه تومگه ایناروبهم نگفتی
عایشه=اگر افشا شدی هرگز اسم منو نمیاری
سینان پاشاه=حاشا سلطانم شما هم منو نباید لو بدید سال ها ازتون حفاظت کردم اگه مجبور شدید اسم یک نفر دیگه رو جای من بدید!
سلاحدار کماندار وبقیه پاشا هارو به اتاقش دعوت میکنه و میگه:به خونه ی استر حمله کردن و منو والده ام را تهدید کردن محمد پاشا چطور این وضعیت شد؟
محمد پاشاه=من همه جایی که بودن رو تحقیق کردم
مراد=نتوانسته ای وظیف ات رو انجام بدی به هر کسی شک کردی میکشیش!
حاجی آقا میره پیش کوشم:
حاجی آقا=والده سلطانم ،پرنسس تو قصر مروادیه هست سلطانم
کوشم=همه فکر میکنن من این کارو کردم حتی پسرم
باید زودتر کسی که این کارو کرده پیدا کنم
حاجی اقا=من به یکی شک دارم سلطانم…
حاجی آقا میره دنبال عایشه سلطان:
حاجی آقا=والده سلطان شما رو میخواهن!
عایشه=خیر باشه این وقت شبعایشه پسرشو بیدار میکنه میگه میخوایم بریم پیش والده..
مراد میره پیش فاریا:
مراد:بهتری؟درد نداری؟ فاریا:زیر سایه شما بهترم
اون سنگ ستاره ام که من را از بدی ها حفظ میکرد دیگه نیست هنگام فرار کنده
مراد=دیگر در امانی کسی نمیتونه بهت دست بزنه
فاریا=از بچگی عادت داشتم همش زخمی بودم و مادرم از این کارها خوشش نمیومد
الان نمیدونم کجاست چیکار میکنه؟
مراد=کافیه جاشو بگی سریع افرادم رو میغرستم تا مسئله تموم بشه براش جا آماده کنن
فاریا=من اگه بالاسرش بودم خیلی….
مراد=هیچ وقت این فکرو نکن من بهت لشکر نمیدم
فاریا=چون سربازای شما از خاتون فرمان نمیگیرن
فاریا=باشه میگم ولی اگه بتونن زود برسن
عایشه به همراه پسرش احمد میره پیش کوشم که حاجی میگه شاهزاده پیش ما میمونه!عایشه وارد اتاق میشه:
عایشه=سلطانم با من کاری داشتید؟
کوشم=یک سوال میپرسم راستشو میگی؟تو فاریا رو تسلیم دشمنان کردی؟
عایشه=خیر سلطانم این موضوع چه ربطی به من داره؟
کوشم=خیلی زود معلوم میشه کی این کارو کرده پس الان به من بگو تا کمکت کنم
عایشه=من فقط به خاطر سرورمان…
کوشم محکم عایشه رو سیلی میزنه!
عایشه=سلطانم لطفا به سرورمان نگویید بفهمد منو زنده نمیگزارد به من رحم نمیکنید به فرزندانم رحم کنید به احمدم رحم کنید
که کوشم داد میزنه توی کی هستی حتی به ذهنمم نیومد کار تو باشه به چه جراعتی!!!
احمد میاد داخل ومامانشو میبینه داره گریه میکنه به پای کوشم اوفتاده میگه مامان؟ کوشم به احمد نگاه میکنه ودلش میسوزه
حاجی آقا میره پیش کوشم:
حاجی اقا=والده سلطانم رد یکی از عاصی ها روگرفتیم
کوشم=کی بود؟ حاجی آقا:بزرگ عاصی ها
عاتیکه میره پیش گوهران:
عاتیکه=برادرم با ساز پرنسس میرقصه هر چی میگه گوش میده گوهران چیکار میکنی!
گوهران=بدش به من عاتیکه دخالت نکن
آتیکه= اینا شفا نیستن جز خوابوندن کار دیگه ای نمیکنن
گوهران=زجر میکشم عاتیکه چجوری بدون اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده به زندگیم ادامه بدم
عاتیکه=میتونی وقت بچگیام حیرونت بودم با ظرافتت همه رو جادو می کردی جوری که همه بنده هامون پشتت پروانه می شدن بچه بودی دوست داشتم شکل تو باشم خیلی خوشگل بودی
گوهران=حالا که شدی فقط سرنوشتت بهتر از من میشه
عاتیکه=گوهران این چه حرفیه انگار همه چی تموم شدی انشاالله دوباره ازدواج میکنی
گوهران :از من گذشته انشاالله تو خوشبخت بشی..
عایشه تو اتاق سلطان مراد هست که یک گردنبند میبینه و میگه جقدر خشکله…
گومرو آقا سردسته ی عاصی ها وارد خونش میشه که کوشم و پسرشو میبینه توی خونه و تعجب میکنه که پسر گومرو آقا میره که گومرو آقا میگه خواهش میکنم به پسرم کاری نداشته باشید سلطانم اون بی گناه است عفو میخوام
کوشم=خبری از عفو نیست! تویه آشغال پستی که به خاندان عثمانی خیانت کردی بی شک به سزای اعمالت میرسی واما پسرت اگه میخوای زنده بمونه باید جای بقیه خائن هارو به من بگی!
گومرو آقا هیچ حدفی نمیزنه که کوشم دستور قتلشو میده همونجا تو خونش کمانکش میکشتش و کوشم میگه خرج مخارج اون پسر معصوم رو از خزانه شخصیه من بدید…
سینان پیش بایزیده که بایزید میگه بردارم تصمیمش رو گرفته باهمه دشمانش مقابله میکنه همین دیروز یه راهب رو از برج پرت کرد پایین!
سینان=راهبب!!اون غافل حرفی هم زد؟!
همون لحظه یکی از نگهبانا میاد میگه پادشاهمون شمارو خواستن
سلطان مراد داره کشتی میگیره که سینان پاشا میاد :
مراد=میون یه مشت خائن گیر کردیم پاشا معلوم نیست کی دوسته کی دشمن لاکن تواز اونانیستی مگه نه؟!
سینان=شکی به من نداشته باشید سرورم
مراد=البته که ندارم تو نقطه اعتمادمنی حتی مخفی ترین اوراق هم از دست تو رد میشه ذاتا برای همین صدات کردم!یه فرمان مینویسی سریع و مخفیانه میری بوسنی پیش اباذر پاشا درمورد پرنسس فاریا!
کوشم میاد پیش فاریا=
کوشم=بلا به درو چیزایی که به سرت اومد همه رو ناراحت کرد زیرا جونت امانت ماست
فاریا=امیدوارم هرکسی کرده زودتر پیدا بشه وبه سزای اعمالش میرسه
کوشم=خیلی دشمن پیدا کردی دشمنای قوی فاتل کاردینال بودنم جزای خودش رو داره!
فاریا=من راضیم سلطانم
کوشم=تصمیم گرفتم برای امنیتت یه مدت اینجا بمونی بعدش صحیح و سالم برمیگردی کشورت توهم تنها آرزوت اینه مگه نه؟
فاریا=بله تنها آرزوم اینه!

 

قسمت یازدهم 11 و دوازدهم 12 سریال ماه پیکر 2 قسمت 115 و 116 ماه پیکر :

خاتون میخواد سلیمو به باغ ببره:
گوهران=مواظب باش الیف هوا سرده شیرم سرما نخوره
الیف=اطاعت میشه سلطانم ولی عاتکیه سلطان اسرار داشتن بیاین
سلیم=توهم بیا مامان من تنهایی میترسم
گوهران=چه ترسی پسرم ؟
سلیم=من میخواهم به قصر بروم
گوهران=سلیمم،پاره ی تنم زینهار اینجا میمانیم اینجا هم خانه و آشیانه ی ما هست اینجا کسی به تواسیب نمیرسونه منم باهات به باغ میام …
کوشم میره که تو راه به یک خاتون بر میخوره که کادودستشه…کوشم:این چیه؟
خاتون=سرورمان برای پرنسس فرستادن
کوشم=تا حالا ندیده و نشنیده بودم که برای طه خاتون کادو بفرسته
خاتون=میوه ممنوعه شیرینه…سلطانم
مراد میره پیشه سلاحدار:
مراد=حال شاهزادم چطوره؟
سلاحدار=حالشون خوب نیست به زور به کلاس رفت
سلطان
مراد میره کلاس احمد:
احمد=بابا من از اینجا بدم میاد منو ببر
مراد=احمد باید درست را بخوانی
احمد=سلاحدار یاد گرفتنم این معلم همش میخواد یک چیزی رو هی تکرار کنم
مراد =بریم ناهار بخوریم؟
احمد=آخ جون مامانم بیاد؟دیشب خیلی گریه کرد
مراد=چرا؟والده سلطانم کتکش زد و گفت چگونه میتونی!
عایشه و عاتیکه و بقیه توی باغن:
عاتیکه=عایشه چرا احمد رو نیاوردی با سلیم بازی میکرد
عایشه=کلاس داشت سلطانم تموم بشه نارین میاردش
عاتیکه=گفتم بیاین هوا بخوریم و صحبت کنیم اما دهن هردوتونو با چاقو وا نمیشه
گوران=من به اسرار شما امدم
همون لحظه فاریا میاد:
که عایشه گردن بندی که تو اتاق مراد دیده بودو توی گردن فاریا میبینه و عصبی میشه!
عاتیه=خوش اومدی پرنسس با خواهرم گوران اشنا شو
فاریا=خوشبختم …عاتیکه=از کی درس ها رو شروع کنیم
فاریا=هر وقت مایل باشید
گوران=چه درسی؟
عاتیکه=فاریا در شمشیر مهارت داره گفتن به من هم یاد بده
گوران=این چیه والده ام از این کارا خوشش نمیاد
عایشه=یه خاتون چیکاربه شمشیرو و مبارزه داره،!البته اگر برای اعمال مخفیانه خصوصا تربیت نشده باشه
فاریا=این که اومدم اینجا یک راز نیست همه میدونن اعمال مخفیانه ندارم
همون لحظه سلاحدار میادش میگه ببخشید سلطانم سرورمان عایشه سلطان را میخواهن ببینند!
همون لحظه عایشه میره که گوران میگه سلیم پسرم کجاست و سلیم غیبش زده همه داد میزنن دنبال سلیم میگردن…
گوران=سلاحدار سلیم رو پیدا کن!
عایشه میاد پیش مراد:
مراد=میدونم خبرفاریا رو تو گزارش دادی!
عایشه=سرورم من اینکارو نکردم همش دروغه!
مراد=پسرتم دروغ میگه!؟کی بهت تهمت بزنه!،
عایشه به پای مراد میوفته و میگه مرا ببخشید خواهش میکنم من به خاطر شما این کارو کردم فاریا قاتله
مراد =همینجا جانت را میگیرم خائن اصلی کسیه که اراده ی منو زیرپاش بزاره
همون لحظه کوشم میاد به اتاق مراد:
کوشم=اینجا چه خبره؟
مراد=به شما گفتم قاتل رو پیدا کنید ولی شما مخفی کردین
کوشم=لاله زار ،سلطان عایشه رو تا اتاقش همراهی کن
مراد =اتاقش نه تموم شد به قصر قدیمی میره مراد به تهدید به عایشه میگه دعا کن بچهات هستن وگرنه همینجا جونت رو میگرفتم!
سلیم میره به اسطبل اسب پیش یکی از اسبا که اسبا مدام لگد میزنه…که همون لحظه سلاحدار میاد و سلیم رو نجات میده!که گورانم پشت سرش میرسه و سلیمو بغل میکنه …
سلاحدار وگوران با هم صحبت میکنن:
گوران= پاشا من رو هم مثل بقیه گول زد ناراحتم کرد شما هم همینطور من در حق شما نا حقی کردم در حالی که شما هیچ تقصیری نداشتید خواستم حرصشو سریکی دربیارم اون شما شدید
سلاحدار=درسته ناراحت شدم ولی واسه خودم نه واسه شما این هاحقتون نبود
همون لحظه عاتیکه میاد:
عاتیکه=گوران؟اینجا چه میکنی؟سلیم کجاست؟
گوران=سلیم پیدا شد فرستادمش به قصر به کمک سلاحدار پیدا شد و من داشتم تشکر میکردم
گوران میره که عاتیکه به سلاحدار میگه سلاحدار گوران چه صحبتی کرد ؟چیز بدی که نگفت تورو مقصر این اتفاقات میدونه؟
سلاحدار=خیر سلطانم فقط تشکر کردش
عاتیکه=عالیه شکست عشقی آدمو بد میسوزونه خدا نصیب دشمناشم نکنه!
عایشه رو دارن میبرن که توی حرم فاریا رو میبینه و حمله میکنه بهش:
عایشه=تو از کجا در اومدی؟به خاطر تو اخراج شدم به خاطر اینکه قاتل رو به خائن ها تحویل دادم اخراج شدم خودم با دستام خفت میکنم!
مراد توی تراس عصبانیه که کوشم نزدیک مراد میشه:
کوشم=پسرم با عایشه کاری نداشته باش ببخشش اون مادر فرزاندانته
مراد=هرگز نمیبخشم!
کوشم=فاریا که سالمه این موضوع رو تموم کن اگه عایشه نباشه نوه هایم بی مادر میشن یک موضوع مهم تر هم هست کسانی که به خونه ی استر حمله کردن پیدا کردم
مراد=کجان؟چطور فهمیدین؟
کوشم=فکر میکنی من چجوری این همه سال دولت را اداره کردم…
عایشه میره پیش سلاحدار:
سلاحدار=سلطانم
عایشه=سرورم من را به خاطر اون قاتل به قصر قدیمی بردن سلاحدار باید کمکم کنی!
سلاحدار=سلطانم همه کار میکنم لاکن سرورمان گوش نمیدهند اشتباهاتتون بزرگه
عایشه=سلاحدار کمکم کن الان بهت نیاز دارم الان نمیتونی بهم پشت کنی!
سلاحدار =باید بگید چیکار کردید تا کمکتان کنم چطور به اون خائن ها دست پیدا کردید؟!
عایشه=ثروت آقا که تو تبر زنی هست با الچی خان کمک خواستم دیگه نمیدونم بعدش به کی گفتن!
سینان میاد پیش خائنین و میگه به جنان اطلاعاتی دست پیدا کردم که انتقام راهب لورنزو رو میگیریم جای مادر مرنسس فاریا رو پیدا کردم…
سلاحدار میره پیشه مراد:
سلاحدار میخواد درباره عایشه حرف بزنه که مراد میگه اون بحث تموم شد تو خودتو آماده کن والدم جای سپاهی هارو پیدا کرد میریم سراغشون!
دوتا از سردسته های سپاهیا میان بیرون از کلبه که دستشویی کنن که از دور سلطان مراد رو میبینن ومخفی میشن و مراد با سلاحدار و بقیه به داخل کلبه میره و همه سپاهی هارو میکشه…
کوشم میاد پیش عایشه که عایشه میگه سلطانم اگه من به قصر قدیمی برم خودمو میکشم ترجیح میدم بدون مراد و فرزندانم زنده نمونم که کوشم دلش میسوزه و میگه باشه باشه سرورمون راضی شد اینجا بمونی!لاکن تو رو نبخشیده از این به بعد نمیخواد ببینتت…
سلاحدار میاد پیش استر خاتون رئیس خزانه ی کوشم که استر میگه چی شده سلاحدار که سلاحدار میگه طلاهایی که بوستانجی بهتون حمله کردن و ازتون بردن رو آوردم!
سلاحدار=خیلی به کوسم سلطانمون نزدیکی بهت اعتماد میکنه!
استر=درسته مگه مارو کی بهتر ازهمدیگه میتونه درک کنه؟!
استر نوشیدنی میریزه و نزدیک سلاحدار میشه و میگه تنهایی خیلی سخته مخصوصا برای یه زن باید سخت باشه البته برای تو که اوضاع روبه راهه نامت زبان زد شده انگار از هرگلی بهره بردی!
سلاحدار نوشیدنیو سر میکشه و لبشو میار نزدیک لب استر و میره سمت گوشش و بهس میگه فقط از گل های خوش بو و میزاره میره!
فاریا میاد پیش مراد و میگه اومدم بابت این گردنبند تشکر کنم و بخاطر اتفاقات متاسفم میدونم حضورم اینجا همه رو معذب کرده شایدم بهترین کار رفتنه
مراد=اینجا کسی که باید خجالت بکشه تو نیستی تقصیری نداری
فاریا=جونم دست امانته اما…
همون لحظه مراد فاریا رو بوس میکنه ومیگه نمیتونی جایی بری فاریا همینجا نزدیکم میمونی بدونم درامانی!
فاریا=چقدر نزدیکت؟!
مراد=تاجایی که اجازه بدم!
فاریا=چه خوبه که به هر حال اخلاقی مثل اجازه گرفتن ندارم!
فاریا از اتاق مراد میاد بیرون که کوشم میبینتش…کوشم وارد اتاق مراد میشه:
کوشم=نگرانت شدم شیرم خائن ها به جزاشون رسیدن دیگه؟!
مراد=به لطف شما والدم فقط یه چیزی هست که کنجکاوم میکنه نگفتین اونایی که به خونه ی استرخاتون حمله کردن چه تهدیدی کردن
کوشم=غافل ها میخواستم تورو از تخت بیارن پایین بعدشم مثل برادرت عثمان …دور ازجون زور هیچکی به اینکار نمیرسه بهت قول میدم تازمانی که من زنده ام تاج تخت مال توئه
مراد=تاج تخت ذاتا مال منه والده ام چه باشین چه نباشین!
فاریا و عاتیکه باهم تمرین شمشیر میکنن…
مراد توی اسب دوانیه قصر که سینان پاشا میادش و نامه ای به مراد میده و میگه از طرف پرنسس ایشفانه مراد نامه رو باز میکنه که توش نوشته:جناب سلطان مراد متاسفانه فهمیدیم که برادرزادم پرنسس فاریا از کشور فرار کرده و به شما پناه آورده اون فقط یه هدف داره بدست آوردن تاج تختم چطور میتونید ازکسی که حتی برای رسیدن به هدفش عموشو کشت حفاظت کنید! ماسال هاست طبق قراردادمون با دولت عثمانی فقط در امور خارجی مرتبطیم ولی چون فاریا بتلن مسئله ی داخلیه نیازی به توضیع دادن برای بقیه نیست برای همین با احترام عرض میکنم برادرزادم فاریا رو به کشور برگردونید
مراد برای ایشفانه نامه مینویسه:ای ایشفان بی ناموس وقتی صاحب تاج و تخت و کشوری که داری من هستم با جه جرعتی همچین حرفی میزنی عزلت میکنم دیگه پرنسس بودنت تموم شد شاید اگه از امرم پیروی نکنی طلب بخشش نکنی با دشمانم همکاری کنی شمشیر بیرون نیاد نه سنگ رو سنگ میمونه نه سر رو بدن وبدون تو رو نه پاپا میتونی نجات بده نه اون متحدهایی که پشتشون قایم شدی
ایشفان نامه رو میخونم و پرتش میکنه که همون لحظه مادر فاریا رو براش میارن که میگه ملکه کاترین همیشه برای برادرزادم زیاد بودی و دستشو میکشه به صورت کاترین که ملکه کاترین توف میکنه روش که ایشفان محکم کشیدش میزنه…
ایشفان نامه ای دیگه به مراد مینویسه:سلطان مراد اولا این رو براتون روشن کنم من پرنسس نیستم من شاه مجارستانم به کمک خداوند کشورم رو از دستای وحشیه شما نجات میدم کشورم معروف و قدرتمند خواهد شد ترجیح میدم بمیرم تا اینکه جلو یه بچه که تادیروز زیر دامن مامانش بود زانو بزنم!وطلب بخشش کنم!
مراد با عصبانیت میاد به دیوان و داد میزنه سرعا آمادگی های خودتون رو انجام بدید به سفر می ریم خودم شخصا کله ی اون خائن رو میگیرم!
فاریا توی باغچس پیشه خاتونا و دارن پارچه میبینن که پارچه فروشه فاریا رو میکشه کنار و گردنبند مامانش رو بهش میده که فاریا خنجر میزاره گردن پارچه فروش و میگه تو اینو از کجا آوردی!؟
پارچه فروش=مادرت در دست ایشفانه و جونش دردستای شماست!
همون لحظه نامه ای میده به فاریا و میگه میخوای مادرت نمیره باید اینو انجام بدی!
کوشم به خانه ی استر میره که کمانکشم باهاشه کمانکش دردم در میمونه که کوشم وارد خان میشه تمام وزرا اونجا هستن که میگن پادشاهمون تصمیم به سفر گرفته اون ایشفان معلون توهین زیای کرده!
کوشم=ایشفان خیلی وقته که لایقه مرگه اما نگرانیه من حضور شخصیه پادشاهمونه باید پسرم رو از سفر منصرف کنید!
پاشا=سلطانم اما چطور قانعش کنیم؟!
کوشم=پس شما برای چی اینجایین پاشاها قانعش کنید! زیرا این روزا من هرچی میگم برعکس عمل میکنه
کمانکش بیرون خونه استر داره قدم میزنه که اسب های سلطنتیه پاشاهارو میبینه و متوجه میشه
فاریا با نونو به اتاقش برمیگرده و گردنبند مادرش توی دستشه و گریه میکنه که نونو میگه خواسته هاشون رو انجام میدین که فاریا=نمیتونم سلطان مراد ازم حمایت کرد مخافظتم کرد بعداز این همه لطفش چطور اینکارو کنم
نونو=شمارو به چیزی مجبور نمیکنم اما تنها راه نجات مادرتون همینه!
که فاریا نگاهش به بسته ی مشکیه توی اتاقش میوفته
کوشم از خانه استر بیرون میاد و سوار کالسکه میشه که کمانکش رو توی کالسکه میبینه:
کوشم=این چه جرعتیه اینجا چیکار میکنی؟!
کمانکش=ببخشید نخواستم حرفایی که میخوامم بزنم رو کسی بشنوه میدونم اون تو با پاشا ها حرف میزدید
کوشم=باید برات گزارش بدم!؟چیکار میخوای بکنی من به پسرم شکایت میکنی
کمانکش=شماچیکار میکنین سلطانم؟!اونجوری ادامه میدین؟! وقتی شما پسرتون رو به عنوان پادشاه قبول ندارید بقیه چطور داشته باشن
کوشم=داری بهم کمک فکری میدی همین الان پیاده شو!
فاریا لباسهای مشکی میپوشه و صورتشم میپوشونه
کوشم به اتاق قاسم میاد که قاسم میگم والدم امروز از داداشم حرفی شنیدم که تعجب کردم شما چطور اجازه دادین!؟
کوشم=آها سفرو میگی اون مساله
قاسم=نه والدم اون نه گلبهار سلطان رو میگم به زودی قراره بیاد قصر
فاریا از بالا طناب مینزاده و خودشو میکشه بالا وارد اتاق مراد میشه و یه خوک میزاره رو تخت خواب مراد
مراد داره به اتاقش میره که کوشم داد میزنه مراد صب کند:
کوشم=درسته که گابهار سلطان به قصر برمیگرده؟
مراد=برنمیگرده والدم فقط چند وقت مهمون میشه آخه مریضه
کوشم=انگار یادت رفت تو گذشته چه کارایی کرد! اون خاتون خواست تورو از تاج تخت پایین بیاره
مراد=همچین دلیلی وجود نداشت والده ام شما این تصمیم رو گفتین ومنم با توجه به کم سن بودنم تصدیقش کردم چیکار میکنی منو هیچ میشماری میخوای بری سفر گلبهار میاد حتی نظرم رو هم نمیپرسی
کوشم=به من اصلا اعتماد نداری مگه نه؟
مراد=حرمتم به شما باقیه والدم لاکن دیگه سایتون رو از روم بکشید کنار
کوشم=اگه بکشم چی میشه همه چی گل گلستان میشه ببین اگه من نباشم توهم نیستی
مراد=دقیقا به همین خاطر باید بکشین کنار والدم بخاطر این بالا سربودنتون خودتون رو بالتر از همه چی حتی من میدونید اما اینطور نیست سالهات قدرتتون رو از من میگیرید
فاریا کله خوک رو که میزاره داره فرار میکنه که میبینه طنابی که ازازش بالا اومده اوفتاده همون لحظه کوشم و مراد وارد اتاق میشن فاریاپشت دیوار قایم میشه

 

قسمت سیزدهم 13 سریال ماه پیکر 2 قسمت 117 ماه پیکر :

مراد توی اتاقه که میگه سریعا به سلاحدار بگو بیاد اتاقم سلاحدار=عالی حضرت
مراد=تو که بالی خانمی نزدیک تر ازهمه به منی من چشم بسته به تواعتمادمیکنم
سلاحدار=ببخشید سرورم
مراد=این سر خوک تو اتاق من چیکار میکنه؟!کی این رو میزاره و چطور اجازه ی همیچن کاری رو میدی؟
سلاحدار=هر کسی که این کارو کرده سریعا میارمش
کوشم=خوب میشه اگه بیاری چون نیاری سر همه میره
مراد میره توی تراس که میبینه یه نفر داره فرار میکنه داد میزنه اونجاست !اونجاست بگیریدش
فاریا فرار میکنه ولی پاش به جایی گیر میکنه به فاریا تیر میزنن ولی فرار میکنه مراد از اینکه بلایی سر فاریا نیاد سریع میره پیشش
فاریا به قصر میاد با سرعت لباساشو عوض میکنه میشینه رو تخت که همون لحظه مراد میاد داخل
مراد=چیزی که نشد؟
فاریا=من با صدای اسلحه بیدار شدم چیزی شده؟
مراد=نترس فاریا!
فاریا=من نترسیدم ترسیدم که اتفاقی براتون نیفته
مراد=بگیر بخواب فاریا
مراد دستشو میزاره دو زخم فاریا که فاریا به زور خودشو کنترل میکنه تا لو نره
مراد میره ولی توی راه شک میکنه دوباره به اتاق پرنسس میره و لباس فاریا رو پاره میکنه و زخمو میبینه و داد میزنه تو اون یارو بودی تو خیانت کردی مراد فاریا رو محکم سیلی میزنه!
نونو=سرورم تقصیر او نیست به خاطر مادرش این کارو کرد تهدیدش کردن
مراد=وقتی همه برعکسش میگفتن من باورت کردم بهت اعتماد کردم اما تو خیانت کردی بندازینش زندان
مراد میره پیش کوشم:
کوشم=چه شد شیرم خاِئن رو پیدا کردین؟
مراد=فاریا،فاریا از پشت بهم خنجر زد
سلاحدار فاریا رو میبره زندان:
سلاحدار=تا وقتی که حکم صادر بشه اینجا میمونی
فاریا=تورو خدا منو ببر پیش مراد
سلاحدار=خفه شو دیگه صورت سلطان مراد هم نمیتونی ببینی
فاریا=جلوت یک پرنسس ایستاده من پرنسسم
سلاحدار=دوران پرنسس بودنت تموم شد
مراد تا صبح نمیخوابه و توی تراس فکر میکنه فاریا تا صبح توی زندانه صبح میشه فاریا رو میارن که سلاحدار ازش بازجویی کنه که سلطان مراد یواشکی از بالا به حرفاشون گوش میده:
فاریا= سلاحدامن فکر کردم میارنم پیش سلطان مراد من میخوام به حضور ایشان بروم
سلاحدار=زنهار سرورمان نمیخواهند شماروببینند هممونو گول زدی وجاسوس بودی
فاریا=من جاسوس نیستم و به سلطان مرادخیانت نکردم
سلاحدار=پس اتفاقات دیشب را چگونه میخوای توجیح کنی
فاریا=میگم به شرطی که سیر تا پیازشو بری به سلطان مراد بگی من رو تهدید کردن یه خاتون دست فروش گفت اگه این کارو نکنی مادرت رو میکشم
سلاحدار=شاید دروغ بوده!
فاریا=خیر یک گیر سربهم داد مادرم همیشه اون پیشش بود من فقط جای مادرم رو به سلطان مراد گفته بودم تعجب میکنم از کجا فهمیدن وقتی گیر رو دیدم مطمئن شدم مادرم پیششونه
همون لحظه مراد یاد سینان پاشامیوفته که جای مادر فاریا رو بهش گفته بود
سلاحدار=اگر جون سلطان مراد رو میخواستن انجام میدادی؟
فاریا=خیر من حاضرم بمیرم ولی سلطان مراد نمیره
سلاحدار=چطور تونستی سلطان مراد ازت محافظت کرد تو خیانت کردی
فاریا=من را اعدام میکنن میخوام برای اخرین بارسرورمان را ببینم
سلاحدار =به من بگو من بهشون انتقال میدم
فاریا=نمیشه باید خودم بگم
سلاحدار=آقایون ببریدش!
فاریا میره که سلاحدار به مراد میگه:
سرورم ممکنه راست بگه مادام نیز همینو گفت ولی من تحققق میکنم و دست فروشه رو پیدا میکنم
مراد=عالیه، سینان پاشاه رو بفرست اتاق سلطنتی!
سلاحدار:اطاعت میشه
کوشم ،عاتیکه ، گوران و عایشه پیش هم هستند؛
عایشه=والده ام دیدیی گفتم اون خاتون خائنه به حرفم گوش نکردید حتی متهم هم شدم
گوران=انشاالله سرورمان مانند دیگر خائن ها سرش را بگیرد
کوشم= این قضیه عفو نداره دیشب سخت از پسرم نجاتش دادن الان هم داره پرس و جو میشه بعدشم اعدام میشه
عاتیکه=خیلی تعجب اوره اصلا بهش نمیخورد قاتل باشد شاید بی گناهه
عایشه=چی چی بی گناه سلطانم !علنا به سرورمان خیانت کرده سرورمان همونجا جانش را میگیره
عاتیکه=مگه تو خیانت نکردی عایشه ولی الان بینمون نشستی!
کوشم=عاتیکه تو اون رو با مادر شاهزاده ها یکی میکنی شما نمیخواد دخالت کنید شیرم هر چی لازم باشه انجام میده
سینان میاد پیش خیانت کارا ومیگه فاریا کاری که گفتیم رو انجام داد
حاجی آقا میره پیش سلاحدار:حاجی آقا= چی شده؟!
سلاحدار=اسم دستفروشه پگا بوده!
حاجی اقا=پگا چند ساله تو قصر رفت وامد داره شاید پرنسس دروغ میگه!
سلاحدار=جاشو میدونی؟!
حاجی آقا=خیر نمیدونم ولی استر میدونه برم بپرسم!؟
سلاحدار=لزومی نداره خودم میرم
کمانکش میره پیش سینان:
کمانکش=سینان پاشاه سرورمان شما رو خواسته
سینان=وایسا برم دفترمو بیارم
کوشم میادپیش مراد و میگه چرا حکم اعدام رو نمیدی میخوای چیکار کنی که مراد میگه باید فک کنم قضیش مشکوکه که کوشم میگه خاتون به اینکه کارخودشه اعتراف کرده اونوقت توهنوز که مرادمیگه تصمیم پاداشهتون اینه که کوشم میگه وقتی داری حکم رو میدی اینم فراموش نکن که یه پادشاه هیچ وقت اسیر احساساتش نمیشه!

 

قسمت چهاردهم 14 سریال ماه پیکر 2 قسمت 118 ماه پیکر :

کوشم از اتاق مراد میاد بیرون که توی حرم حاجی رو میبینه:
کوشم=چه حکمیه که پسرم جلوی منم فکر میکنه
سببش خاتونه عقل از سرش برداشته اگر ببخشدش تعجب نمیکنم
حاجی آقا=سلطانم سلاحدار من رو صدا کرد راجب دست فروشه ازم سوال کرد منم گفتم بره منم به استر خاتون خبر دادم…
سینان پاشا میاد پیش مراد:
مراد=یادت می اید بهت نامه دادم درباره ی والده ی پرنسس
سینان پاشاه=خیلی وقت پیش به دستش رسیده لابد هنوز نیومده یا در راهه من مثل همیشه به امن ترین شکل فرستادم
مراد=پس چجوری والده کاترین به دست ایشفان پست فترت افتاده؟
سینان=نمیدانم سرورم شاید در راه دست یاقوت افتاده
مراد=یاقوت لو دادع….. پس بین ما خائن هست
سینان =همچین چیزی ممکن نیست سرورم من به شما وفادار هستم اگر فکر میکنید من کردم گردن من را بزنید
الانور خاتون میاد اتاق شاهزاد قاسم:
قاسم=اسمت چیست خاتون؟
الانور=الانور شاهزاده ام
قاسم=چه اسم زیبایی مانند چهره ات!
کوشم میاد پیش قاسم:
کوشم=جدیدا زیاد رفت وامد میکنی
قاسم =به خاطر گلبهار سلطان قرار بود بیاد
کوشم=فراموش کردم تو این دردسر گلبهار رو کم داشتیم
قاسم=والده ام سرورمان بهار میخوااهد به سفر برود اگر در نبودشان اتفاقی بیفتد همه اسم بایزید رو صدا میکنن
کوشم=برو اتاقت و زنهار دیگر از این مساعل صحبت نکن
بایزید و ابراهیم دارن قدم میزنن که گوران میاد پیششون و به بازید میگه شنبدم مادرت داره میاد که بایزید میگه مشکلی هست که گوران میگه ببین بایزید احساساتت رو درک میکنم هرچی باشه سال هاست که حسرت مادرتو داری ولی وقتی به خیانتی که سالها پیش انجام داده فکر میکنم، شک میکنم که بایزید عصبی میشه و میگه گوران تو نمیتونی تصمیم بگیری کی خائنه و کی نیست تا همین دیروز شوهرت خائن بود…
گلبهار سلطان توی راه می ایسته به اقامتگاه میره برای استراحت…
عاتیکه میاد به زندان پیش فاریا:
عاتیکه=من به تو اعتماد کرده بودم لاکن خیانت کردی مانند برادرم از تو حفاظت کردم کاری کردی که حتی کسانی که نمیخواستن اینجا باشی حق دار بشن
فاریا=من به سرورمان خیانت نکردم انسان بعضی اوقات به خاطر عزیزانش حتی مرگ رو هم انتخاب میکنه
عاتیکه=حتی سرورمان را هم دوست نداشتی من فکر کردم دوستش داری
فاریا =کاش دوستش نداشتم شاید کمتر زجر میکشیدم اما الان آتیشی که به جونم اوفتاده از مرگم بد تره!
سلاحدار میره پیش استر خاتون:
استر=بالیخانم
سلاحدار=ببخشید استر خاتون مزاحمتون شدم لاکن موضوع مهمیه!دنبال یه خاتون به اسم پگا هستم دستفروشی که به قصر میاد حاجی آقا گفت شما میدونیدجاسوسه
استر=اسحاق اقا برو پرس و جو کن این خاتون کیه کجا زندگی میکنه!
سلاحدار=خبری شد به من بگید
استر =حتما ولی تا اینجا اومدین بیاین ازتون پذیرایی کنم!از اون شب به بعد خوابم نمیبره میترسم عاصی ها به خانه ام حمله کنن
سلاحدار=کوشم سلطانمان تدبیری میدهند
استر=اره ولی من کسی رو مثل شما میخوام که قوی و قدرتمند باشه
سلاحدار=استر خیلی خوشگلی مطمئنم کسی شجاع پیدا میکنی!
استر=کسی بهتر از تو سلاحدار!
سلاحدار و استر هم دیگه رو میبوسن و شبو باهم میگذرونن…
عاتیکه برمیگرده قصر:
گوران=عاتیکه کجا بودی؟ عاتیکه=هیچ
گوران =صبح هم پیش سلاحدار دیدمت!
عاتیکه=در مورد فاریا صحبت میکردیم کنجکاو عاقبتش شدم
گوران=عاقبت پرنسس به تو چه ربطی داره؟ والده نگفت خودت رو قاطی این مسائل نکن یک بار گوش به حرف بده
عاتیکه=یک بار تو گوش نده از وقتی عزاداریت تموم شده شدی عین والده ام
خدمتکار گلبهار شبو بایکی از مسرای هتل میگذرونه که وقتی برمیگرده به اتاق گلبهار بهش میگه من تو رو اینجا واسه خوش گذرونی نیاوردم آوردم واسه جنگ و کله دختره رو میزنه تو آتیش و میکشه…
عاتیکه میره پیش سلاحدار که سلاحدار نیست و عاتیکه با مراد روبه رو میشه:
مراد=عاتیکه؟ اینجا چه میکنی!؟
عاتیکه=میخواستم با شما صحبت کنم راجب فاریا هستش رفتم پیشش به نیتم رفتم ازش حساب پس بگیرم چیزهایی گفت که من باورکردم مجبور شده بود این کارو بکنه عشق هم نداره؟من میدونستم ذاتا ولی این بار در چشمانش دیدم در چشمان شما هم میبینم نمیگم ببخشیدش چون خیانت بزرگی انجام داده
مراد =سریعا برگرد و به موضوعاتی که به تو ربطی نداره دخالت نکن
استر و سلاحدار پیش همن که مرده از پگاه خاتون خبر میاره
خدمتکار=خانوم جای پایگا خاتون رو پیدا کردیم
گلبهار به قصر میرسه در حیاط بایزید میبینتش:
گلبهار=بایزیدم شاهزاده ام باورم نمیشه این تویی چقدر بزرگ شدی
بایزید=بله والده ام منم! وقتی مریض شدید خیلی ناراحت نشدم نگران شدم
گلبهار=تو رو یبار باچشم دنیا دیدم بمیرمم غم نمیخورم!
سلاحدار و کامنکش میان پیش مراد:
مراد=چه شد دستفروشه رو پیدا کردین؟
سلاحدار=پیدا کردیم اما اون خائن ها سریع کشتنش
مراد=خبری هم از مادر فاریا نشد دست ایشفان ها افتاده از این به بعد میخواهم حکم هایم را فقط شما دو تا بدونید
فاریا دستش عفونت میکنه و حالش کم کم داره بد میشه!
بایزید و گلبهار به اقامتگاه جدید گلبهار میرن:
گلبهار موی بایزید رو که توی پارچه قایم کرده بود نسون بایزید میده و میگه هر روز با بوی تو بیدار میشدم تو رو را تصور میکردم اما تصورم فرق میکرد تو مثل شیر شدی
بایزید=گذشته ها تموم شدن الان دیگه با همیم
لاله زار میاد دنبال گلبهار:
لاله زار=سلطانم کوشم سلطان شما رو قبول کردن
گلبهار میره پیشه کوشم:
کوشم=خوش اومدی؟شنیدم مریضی ولی حالت خوبه
سلامتیت از همه چی مهم تره
گلبهار=ممنونم سلطانم شنیدم نائب السلطنت دیگه نیستید خوبه چند سال خدمت کردین دیگه اخر های عمرتون راحت باشین
کوشم= اگه حرفات رو باور داری یعنی هنوز منو تصلا نشناختی من هیچ وقت هیچ نیازی به مقام نداشتم من موقعی که یک خاتون بودم نیز حکومت رو اداره میکردم و فراموش نکن در کنارت والده سلطان نشسته!حاجی اقا همراهیش کن تا اتاق کمی استراحت کنه…

 

قسمت پانزدهم 15 سریال ماه پیکر 2 قسمت 119 ماه پیکر :

سلطان مراد میره پیش گوران و عایشه:
مراد=احمدم چطوری؟
احمد=خوبم لکن سلیم به دست من میزند
سلیم=اون هم میزنه
مراد=در تمرین این اتفاقات هست از یک دیگر شکایت نکنید مراد=گوران چطوری؟
گوران=دعا گوی سلامتیتون هستم
عایشه=سرورم اتفاقات بدی افتاد همه کم کم روی اون پرنسس رو میبینن قصد جون شما رو داشت
مراد سکوت میکنه و به سلیم احمد داره شمشیرزنی یاد میده که عایشه میاد نزدیکش میگه سرورم من بدون شما نمیتونم تحمل کنم دارم زجر میکشم من به خاطر شما همه کار میکنم
مراد=اقایان شاهزاده ها را به حرم ببرید هوا سرده!مراد میره که عایشه ناراحته که گوران میگه نگران نباش عایشه صبور باش دعا کن که اینجایی!
کوشم به خونه ی خیریش میاد:
خلیل پاشاه =سلطانم خوش اومدین مهمونتون منتظرتونه
کمانکش=خلیل پاشاه به یهحی خان سلام برسون!
کوشم=مسئله مخفیانه نیست میخوای بیا
کوشم توی راهش محمد همون بچه ی کوچیک که باباش خائن رو میبینه:
محمد=والده سلطانم کوشم:محمد چه حالت خوبه
محمد=زیر سایه شما پدرم کی میاد؟ کمانکش:تو به فکر درسات باش محمد
کوشم داره به طبقه بالا خونه خیره میره که سرش گیج میره کمانکش میگیرتش!
کمانکش=سلطانم حالتون خوبه سریع پزشک خبر کنید!
کوشم=لزومی نداره …. بریم
مراد تصادفی به گلبهار میخوره:
گلبهار= سرورم چه تصادفی؟ میخواستم ببینمتون و ازتون تشکر کنم
مرا=:خوش اومدی گلبهار به پزشکا گفتم شخصا بهت رسیدگی بشه
گلبهار=لطف کردید من رو به قصرتون پزیرفتین!
یکی از افراد خائن از دوستای بابای محمد همون پسر کوچلو که کوشم باباشو کشت میاد پیش محمد و بهش کوشم قاتل بابته و توباید کمکمون کنی تا بکشیمش …محمد کلی گریه میکنه…
کوشم میره پیشه یهحی آقا تا بتونه به سرورمان بگه نره به سفر ولی قبول نمیکنه
مراد داره به فاریا فکر میکنه که سلاحدار میاد :
سلاحدار=سرورم یک پزشک به زندان بردیم زخم فاریا عود کرده
مراد=همه چی رو انجام بدید!
سلاحدار توی اتاقش داره اسلحشو امتحان میکنه که عاتیکه میاد:
عاتیکه=من باید بهت شلیک کنم
سلاحدار=سلطانم ببخشید جانم فدای راهتان عاتیکه=دیروز نیومدی؟
سلاحدار=ببخشید سرم شلوغ بود شما گفتید موضوع مهمیه
عاتیکه=تو بد آتشی گیر افتادیم فاریا عاشق شده عشق ادمو کور میکنه تو تا به حال این حسو داشتی؟
سلاحدار=سلطانم وضعیت من معلومه صادقانه به سرورمان هستم و وظایف رو انجام میدم گرفتار شدن در این احساسات مشکله
عاتیکه=بازم حرف گنده زدی سلاحدار مثل یک باد میوزه احساساتتو میبره
فاریا خوابه که مراد میاد پیشش همون لحظه فاریا بیدار میشه که مراد میره فاریا داد میزنه سلطان مراد.مراد ولی مراد توجههی نمیکنه
گلبهار به حمام میره که چنتا از خاتون های جاسوسش میان اونجا ک گلبهار میگه خوش اومدین بچهای من تو اولین ملاقاتمون همیتون بجه بودین الان همتون بزرگ شدین!
یکی از خاتون ها=همش زیرسایه ی شماست جانمون فدای شما
فلیساخاتون=مارو توی حرم آوردی بهترین زندگیو دادید جانمون رو نجات دادید
گلبهار=وقت نشون دادن وفاداریتون اومده فلیسا جنگ بزرگ تازه داره شروع میشه انتقام ظلم هایی که به من و شاهزادم بایزید شد رو میگیرم میدونم وارد راه سختی میشیم سخت و خطرناک!
الانور میره برای بایزید دسر ببره که میگه دسر خواستین شاهزاده ام بایزید میگه اسمت الانور بود و الانور رو میکشه سمت خودش که الانور میگه شاهزاده ام نکنید ممکن نیست اینکار ممنوعه ولی بایزید گوش نمیده و الانورو میبوسه!
کوشم و مراد دارن شام میخورن که کوشم میگه پزشک فرستادی زندان انگار دلت نمیذاره شاید ندونی ولی تصمیمات رو ی سرنوشت ماهم اثر میزاره! مخصوصا سفرت
مراد=کی میخوای از بازجویی دست بکشید؟
کوشم=هر وقت فهمیدم فرمان هات واقعیه
مراد میخوادپاشه بره که کوشم میگه عصبانی نشو زود من به انواع والده ات وظیفه دارم بهت بگم اگر ناراخت میشی تبعیدم کن تا منو نبینی
مراد=این چه حرفیه شما تاج سرید فقط میخوام بهم اعتماد کنید
کوشم=این موضوع اعتمادی نیست براساس تجربه های که دارم بهت دارم میگم اگه دوست داری برو سفر و خطراط پشت سرتم ببین
مراد=چه خطری؟!والدم چیزی که شما بهش میگید تهدید و خطر برادر منه من شکی بهش ندارم و نخواهم داشت بایزید همین الان بدنشو برام سپر میکنه!
کوشم= من خودم شکی به بایزید ندارم توی دستام بزرگش کردم پسر خودم محسوب میشه توهم خوب میدونی هیچ وقت ازشماها جداش نکردم لاکن والدش گلبهار فرق میکنه
مراد=مس مساله اینه!
کوشم=هرگز گول روی خوبشو نکن اون با تبسمش مرگ همراه خودش میاره.

 

قسمت شانزدهم 16 سریال ماه پیکر 2 قسمت 120 ماه پیکر :

قاسم و الانور دارن لباساشون رو میپوشن که الانور میگه شاهزاده ام الان چی می شه؟ اگه کسی بفهمه .بایزید = کسی نمیفهمه الانور دهنت رو سفت نگه میداری حله! يالا ديگه برو.

ھزارفن دارہ با اولیا تمرین میکنن که چطوری جلوی سلطان مراد درباره بال هاش صحبت کنه . هزارفن=سرورم اینا تمثیلی از بال هایی هستن که من میخوام درست کنم اونم تمثیل منه نگاه کنید خوب فرض کنید اینجا زمین شیب دارہ وتھش ھم درہ دارہ و من میرم بالای زمین شیب دار و با یک باد مناسب و حفظ بال هام از اونجا پایین میام بعد خودم از دره به پایین ول میکنم باد بال هایم رو پر میکنه و بالا میره چطور شد؟ اولیا=من سلطان مراد خانم. زندگی من با پا گذاشتن رو زمینه تو که باشی که پرواز کنی؟ای غافل ولی یک چیزی بگم بی بال تمثیلت خیلی شبیھت شدہ موهات بی بال . عصبانی نشو وقتی تو هم اینا رو به اعلی حضرت بگی همین کارو میکنه حالا گیریم که پرواز کردی چجوری میخوای برگردی؟ جوابشو بدم اینجوری با کله همون لحظه حیسن اقا میاد : خیر باشه ان شاالله حسین آقا خوش اومدی .حسین پاشاہ=جمع و جور بشین سلاحدار اقا شمارو صدا کردہ…

مراد میاد پیشں بایزید:مراد=والدہ ات چطورہ؟ بایزید=زیر سایه شما خوبه پزشکان رسیدگی میکنن مراد=امشب میرم شکار بایزید=اجازہ بدھید منم شرکت کنم مراد=الان نه تو به والده ات برس بایزید در نبودم قصر رو به تو میسپارم حادثه ای پیش نیاد…

فرماندہ مجاری به اسم راکوجی میاد پیشں ایشفان پادشاہ مجارستان که ایشفان میگه مراد به ما اعلام جنگ کرده راکوجی = بهمون حمله میکنه چیکار کنیم؟! ایشفان =مراد داره با زندگی خودش بازی میکنه لشکرمون آمادست پاپا کمکمون میکنه ! مراد میره به اتاقش که سلاحدار و کمانکش همون لحظه میان: سلاحدار=سرورم آمادگی ها تمومه  کمانکش=سرورم جساړت نباشد ميخواهم در این سنگر کنارتان باشم شرف با هم جنگیدن در برابر کفار رو از من نگیرین مراد=تو اینجا میمونی کمانکش واز خانوادہ ام مراقبت میکنی سلاحدار= سرورم حکمتون برای فاریا چیه ؟ مراد= هر چه لازم هست رو انجام بدید .
مراد و بقیه آماده میشن که هزارفن به سلاحدار میگه منظورتون از پیروزی چیه من تاجايې که مې دونم به شکار میریم و سلاحدار میگه همه فکر میکنن براي شکار میریم ولی میریم لشکرکشی کنیم به مجارستان برای بریدن سر ایشفان .

همه ی خاتونا دارن اتاق کوشم و آماده میکنن واسه بیدار شدنش گل میزارن و … که همون لحظه حاجی میاد پیش ملکه میگه باید سریع سلطانمون رو بیدار کنیم ملکه میگه الان نمیشود به من بگو .حاجی اقا میگه و ملکه خاتون سریع میره پیش کوشم: ملکه خاتون = والده ام سلطانم بیدار شوید سرورمان از قصر خارج شدن کوشم = کجا رفته؟! بایزید میره پیش مادرش گلبهار توی باغ که سینان پآشاهم اونجاست: گلبهار = داداش سرورت کجا رفته شیر مردم؟! بایزید=گفت میرہ شکار\گلبھار=چه شکاری بودہ سراسیمه تو خبرداشتی سینان پاشاہ…..؟ سینان پاشاہ=تازہ شنیدم سرورمان از این عادت ھا دارن به شما شاھزادہ ام نگفتن کجا میرن شکار؟ بایزید= خیر چرا پرسیدی ؟ سینان=شاید لازم باشه باهاش ارتباط برقرار کنیم بایزید میره که گلبهار نزدیک سینان پاشا میشه: گلبهار=این اصلا خوب نشد پاشا اگه کوشم رو یه ذره میشناسم تا مراد برنگشته من رو میفرسته! سینان = نگران نباشید به قولی که بهتون دادم عمل میکنم از شاهزادتون جدا نمیشید! کوشم دارہ به اتاق مراد میرہ که توی راہ کمانکش رو میبینه: کوشم = این شکار از کجا دراومد؟ کمانکش = سرورمان خواستن کوشم = خدایا به عقلم کمک کن …. کجاست؟ کمانکش = اطراف بورسا سلطانم شاید بخواهید بدونید حکم پرنسس فاریا داده شد .

دوجلاد میاد و پرنسس فاریا رو دارن با خودشون میبرن که کمانکش هم اونجاست: فاریا=چه خبرہ کمانکش؟ کمانکش=وقت مجازاتت رسیدہ! فاریا=بلاخرہ کار خودشو کرد به مراد بگو اگر یک ذرہ جسارت داشت خودش میومد منو میکشت .

کوشم دارہ میرہ به اتاقش که حاجی میگه سلطانم به اهالی خبر میدهم توی غذا خوری خیریتون شرکت نمیکنید معلومه حال ندارید کوشم؛ نمیشه اهالی چشم انتظارم میشن! سینان میاد پیش یکی از خائنین: سینان=به سپاهی ها خبر بده امروز جمعه است بعد از نماز ، غذا پخش میشه کوشم سلطان هم میره!

کوشم میره به غذاخوری که اونجا خلیل پاشا و استر هستن: کوشم = به گفته کمانکش رفته اطراف بورسا باید تدبیرکنیم بدون اینکه بفهمه ازش محافظت کنیم خلیل پاشاہ=لوازمش امادست ولی سلطانم باید برای پایتخت تدبیر کنیم استر= زبونم لال برگشت گلبهار سلطان اصلا نشونه خوبی نیست! فاریا رو میارن به جنگل چشاشم بستن و دوجلا بالا سرشن که یه نفر از دور میادش نزدیک فاریا میشه که با شمشیر چشم فاریا رو باز میکنه که فاریا میبینه مراده که مراد میگه شنیدم به سلاحدار گفتی میخوای من بکشمت…

کوشم داره به مردم غذا میده که محمد کوچولو که بهش گفته بودن باید کوشمو بکشی میادش پیش و محمد کوشمو جاقو ميزنه کوشم ميوفته رو زمين … بیرون کمانکش خائن ها رو میکشه که تیر میخوره.

 

قسمت هفدهم 17 سریال ماه پیکر 2 قسمت 121 ماه پیکر :

مراد تو جنگل بالا سر فاریاست: فاریا=من نخواستم بهت خیانت کنم مجبور شدم ولی تو بدون اینکه حرفامو گوش کنی حکم صادر کردی بیخیال من شدی مراد = در اصل تو منصرف شدی دلیلش هر چه که باشه خیانت تو به من رو منصرف نمیکنه فاریا وارد راه کج شدی قطعا یک تاوانی خواهد داشت فاریا= راضیم ! ذاتا یک مردہ رونمیتونی بکشی من اون شب تو چشمان تو ذاتا شبی که نا امیدی رو دیدم مردم هر کاری هم کنی نمیتونی بیشتر از این مجازاتم کنی ,’ میخوای اینجا منو بکشی اولین بار اینجا همو دیدیم خیلی قشنگ بود. اینجا همو دیدیم اینجا هم تموم میشه مراد= اینقدر از مرگ میترسی؟ فاریا = از مرگ نمیترسم از از دست دادن میترسم مراد = از دست دادن!؟ فاریا=از دست دادن عزیزانم به خاطر اونها الان اینجام مراد=منم از تو حفاظت کردم اما تو… مراد میخواد فاریا رو بکشه که میگه جونت رو بخشیدم به اردل برمیگردی عموت میمیره و پیش والده ات میری و تو را رها میکنم انگار هیچ اتفاقی نیفتادہ و از هم خاطرہ نداریم .

بایزید میرہ اونجایی که کوشم رو زخمی کردن: بایزید = سلطانمون کجاست؟ استر = نمیدانم بایزید = ملیکه کجاست ؟ مليکه=سلطانمون ړو زخمی کردن رفتم کمک بيارم ديدم نيستن استر=حتما خائن ها بردن میکشنش و گوشه ای میزارن

حاجی اقا میره همه چی رو به گوران، عاتیکه میگه قاسم = چطور در روز روشن اینکارو کردن جیگر همه ایشان را در میاورم گوران=قاسم آرام باش حاجی آقا والدہ ام چطور بود؟ حاجی اقا=نمیدانم خون زیادی ازش رفته بود ابراهیم = نکنه عاتیکه= اصلا بهش فکر نکن ابراهیم نمیتوانن با والده ام کاری کنن سردسته خائن رو پیدا میکنن و پیش بایزید میبرن: یمشیچی=شاھزادہ ام ما برای رسیدن به سلطنت شما تلاش میکنیم اونوقت شما . بایزید کلی یمشیچی رو میزنه و میگه ای سگ خائن اي سگ! اون سارء حرومزادہ کجاست؟سلطانمون رو کجا بردہ حرف بزن؟ یمشچی = دعا کنید کشته باشه چون اون دشمن شماست مثل سلطان مراد .بایزید شمشیرشودر میارہ که خلیل پاشاہ نمیزارہ خلیل پاشاہ=شاھزادہ ام جسدش به درد ما نمیخورہ باید ازش حرف بکشیم بایزید = خلیل پاشاه ببرش به قصر تا حرف نزده تکه تکه اش کنید یمشچی = شاهزاده ام این حرف من رو گوش کنید اون برادری که دوستشں دارید جون شما رو میگیرہ .

عایشه میره پیش زندان برا دیدن پرنسس که میبینه نیستش: عایشه = پرنسس کجاست خدمتکار = نمیدانم عایشه = خدمتکارش هست خودش نیست عایشه به نونو میگه پرنسس کجاست؟ نونو = بردن بکشنش! عایشه = خدا از سر تقصیراتش بگذره .
مراد و بقیه چادر زدن توی جنگل فاریا هم اونجا باهاشونه: مراد = سلاحدار جمع بشین راهی میشیم! سلاحدار = پرنسس شما در خیمه لباس هایتان هم هست میتوانید عوض کنید عایشه به قصر برمیگرده:عایشه = آفتاب چی شده؟! این چه حالیه؟ آفتاب = به کوشم سلطان حمله کردن گفتن که فوت کرده

بھار میرہ پیش سینان: گلبھار=چه شدہ؟ بایزید ھم رفته کوشم زخمی شدہ زندست یا مردہ؟ مینان =نمیدونم سلطانم گلبهار=کار تو که نیست؟ سینان = خیر اگر بود به شما میگفتم خیلی وقته که کوشم رو تهدید کردن حتی به خونشون هم حمله کردن

ابراهیم و گوران و تاتیکه و قاسم ناراحتن: ابراھیم=سرورمون نیست والدہ سلطانمون رو گرفتن جونشو گرفتن حتما! قاسم = صداتو ببر ابراهیم گوران = فکر بد نکن ابراهیم والدہ ام چیزیش نشده همون لحظه گلبهار میادش: گلبهار =سلطانم به محضں خبردارشدن اومدہ حقیقت دارہ؟ عاتیکه=متاسفانه بله گلبهار= خیالتون راحت باشد انشاالله صحیح و سالم میان گوران = قطعا برمی گردہ شکی نداشته باشید قاسم = ابراهیم تو همینجا بمون سلطانها رو تنها نزار گوران = قاسم نمیتونی جایی بری نمیدونیم اون بیرون چه خبره شاید مثل والده ام به تو هم حمله کنن قاسم = وقتی والدہ ام به من نیاز دارہ نمی تونم اینجا بمونم گوران و قاسم با عصبانیت میره.

ابراهیم میخواد بره که گوران میگه ابراهیم نه عاتیکه= ابراهیم تو وایسا بشین… قاسم میره پیش بایزید بایزید و قاسم همه جارو و جستجو میکنن… خلیل پاشاه هم نمیتونه از خائن چیزی بفهمه يکې از افراد ميره پيش مراد و همه چې رو ميگه مړاد و سربازاش ميرن برای جستجو کوشم توی شهر: مراد=قاسم ، بایزید اینجا چیکار میکنید؟ بایزید=سرورم برای جستجو والدہ دیدیم خبری نیست اومدم و پاشاه ها نتونستن جلوی قاسم رو بگیرن

سینان میاد پیش گلبهار و میگه باید اون خائنی که بردنش برای حرف کشی رو بکشی اون خائن از طرف منه اگه حرفی بزنه هممون گیر میوفتیم که گلبهار میگه باشه خودم حلش میکنم

سلاحدار میرہ قصر:گوران=سلاحدار اومدی! عایشه = سرورمان کجاست نکنه اتفاقی افتادہ سلاحدار=نه سلطانم من رو فرستادن برای امنیت قصر ابراهیم = ما امنیت داریم انشاالله والده ام هم امنیت داشته باشه یکی از افراد ایشفان میاد اتیش روشن میکنه مرزم و سربازا داد میزنن اتش سوزی یکی میاد تا مراد و از پشت بکشه که فاریا مراد رو نجات میدہ و مردہ رو میکشه!

سلاحدار میرہ پیشں گوران . سلاحدار= شاهزاده بایزید و قاسم کجان گوران=نتونستیم جلوشونو بگیریم رفتن دنبال والدہ سلاحدار=سلطانم گوران = میدونم باید محکم وایسم ولی سخته سلاحدار اگه والده ام چیزیش بشه چیکار کنم سلاحدار= سلطانم اینو یک زمان یک طبیب بهم داده بود سنگ صبور بوده نمیدونم پایه و اساسی داره یا نه ولی خشم ادمو برطرف میکنه هر موقع گرفتاری داشتم آینو رو دستم میزاشتم دست شما بمونه سلطانم

خلیل پاشا ہ پیشں سلاحدار: خلیل پاشاه=انگار تو دهان یشمچین مهر زدن حرف نمیزنه سلاحدار نگران نباش من زبونش رو میفهمم ! گلبهار یه خاتون رو صدا میکنه: خاتون = سلطانم امری داشتید گلبهار = کسی که تو رو ندید؟ خاتون=خیر سلطانم اوضاع حرم خیلی بدہ ولی کسی ندید گلبهار=یک وظیفه سخت داری که تا مرگ هم میری خاتون = جانم فدای شما سلطانم گلبھار=یک ذرہ از این بخور

سلطان مراد رو صدا میکنه: مراد=والدہ کجاست؟ محمد= نمیدانم ولی از این کوچه رفتن! خاتون میره به زندان که سربازو گول میزنه و میکشه طرف خودش و با خنجر میزنه میکشتش مراد والده اش رو پیدا میکنه ولی میبینه حرف نمیزنه مراد: والده ام نه، نه.

 

قسمت هجدهم 18 سریال ماه پیکر 2 قسمت 122 ماه پیکر :

مراد = والدہ اوالدہ ام مراد قلب کوشم رو نگاہ میکنه و میبینه زندس . کوشم رو ميېړبڼ به قصر و طبيب ها رو خېر ميکنن .خاتون از افراد گلبھار میرہ خائن یمشچی رو میکشه سلاحدار دارہ میاد به زندان تا از یمشچی حرف بکشه که خاتونو میبینه خاتونم همونجا با خنجر خودشو میکشه. لاله زار میرہ به خاتون ھا خبر میدہ: لاله زار= خاتون ها مژده والده سلطانمون برگشت به قصر ولی زخمشون خیلی عمیقه گوران = والده ام قویه چه طوفان هایی رو پشت سر گذاشته با خواست خدا اینم دفع میکنه افراد گلبهار : سلطانم پانیز خاتون به وظیفه اش عمل کرد اما مرد . گلبهار= خدا از سر تقصیراتش بگذرد .بایزید میاد پیش گلبھار:بایزید= والدہ ام کوشم سلطان را پیدا کردیم ولی زخمه عمیقی دارہ معلوم نیست زندہ میمونه یا میمیرہ!

عایشه میرہ پیش مراد: عایشه = سرورم ناامیدی شما رو اسیر نکنه انشاالله فردا روزی قشنگی بیدار میشیم! عایشه به اتاقشں برمی گردہ:عایشه= شاھزادہ چطورہ نارین؟ نارین = خوبه خوب خوابید ولی شما خسته هستید؟ عایشه=دیشب پیش والده بودم سرورمون خیلی ناراحت شدن اصلا نخوابیدن نارین چی شدہ رک و راست بگو؟! نارین = سلطانم پرنسس فاریا با سرورمان اومد الان تو عمارت انجیل هست عایشه میرہ پیشه فاریا: عایشه=تو چرا دوبارہ اومدی؟ فاریا = ببخشید این دستور سرورمانه که اینجام عایشه=حتما یک کاری کردی که اومدی چون اومدنت غیر ممکنه معلوم نیست چه دروغایی گفتی که تو رو بخشیده فاریا = حالا که کنجکاوی حقیقت رو گفتم اونی که تو دلم بود رو گفتم و اون حرف منو باور کرد! عایشه = چرا؟! فاریا = اینو دیگه خودت میدونی عایشه = من بهت بگم که چی رو میدونم عایشه میخواد فاریا رو بزنه که فاریا نمیزاره عایشه = اون موقعی که نمیزاشتن پیشه سرورمان برن من دو تا فرزند براش اوردم تو یک خائنی و اینو هرگز فراموش نکن و سرورمان نیز فراموش نمیکنه! عاتیکه میرہ پیش سلاحدار:عاتیکه=اقا کماندار چطورہ ؟ سلاحدار = طبیب ها بالا سرشن عاتیکه= بهوش نیومده سلاحدار =هنوز نه سلطانم عاتیکه = شنیدم پرنسس به عمارت انجیر رفته سلاحدار =خواست سرورمانه جونش رو بخشید عاتیکه= به زودی میبخشدشش سرورمان شیفتش شده سلاحدار=دروغه؟ عاتیکه= تو هنوز برادرم را نمیشناسی وضعیت پرنسس با سرورمان چیز متفاوتی نیست خیر باشه!
کماندار بهوش میاد: کماندار=کوشم سلطان عاتیکه= به لطف تو نجات یافت زخمش عمیقه ولی طبیب ھا بالاسرشن تو چطوری؟ کماندار از ھوشں میرہ.. مراد بالا سر کوشمه: مراد=ای والده ای که پشت پرده چراغ و نورت دیده میشه نور تو ، گرمی تو، برامون تابستون اورد دل ما هم مثل زمستان گرمه بیا و مارو بگیر تا باغچه گلمون بکش و ببر، بیا، بیا، با لطف تو زمین های بیابونی سرسبز شه تو قبرستون ها گل لاله رویش پیدا کنه تلخی ها شیرین شاه انگور شه نونمون پخته شه ای خورشید جان! ای خورشید دل ای زیبا! که زیبایی های خورشید رو شرمنده کردی! بیا بیا وضعیت بدبختانه ما رو ببین این بدن گلی چجوری جونو گرفته  که ول نمیکنه من تو طوفان های تو بزرگ شدم یک چنار شدم ریشه در خاک کردم! منو ول نکن والدہ ام الان وقتش نیست منو ول نکن .کوشم :مراد من تورو ول نمیکنم تو زمین منی .

الانور و قاسم پیش همن: قاسم = والدہ ام چی میشه؟ الانور = ناراحت نباشید .الانور و قاسم همدیگه رو بغل میکنن که ابراهیم میاد: الانور میره که قاسم میگه چی میخواستی بگی ابراهیم بگو؟ ابراھیم = والدہ چشماشو باز کرد قاسم = بریم پیش والدہ ام ابراهیم = میریم، میریم این خاتون کی بود داشتید چیکار میکردید؟ قاسم این خاتون سرورمان است اگر بفهمن هم تو میمیری هم خاتون .

گلبھار پیش آقا ذینله:گلبھار=کوشم قصد مردن ندارہ اقا ڈینل باز دوبارہ کفن رو پاره کرد به زودی میفهمه که ما اینکارو کردیم . گوران توی اتاقه مرادہ : گوران =شما رو میبریم اقامتگاهتون اونجا راحت تر هستید منم پیشتون میمونم کوشم = اوضاع حرم رو به راهه عایشه= شکر والده اما یک مهمون تو عمارت خونه هست کوشم=کی؟ گوران=ھیچی والدہ ام کوشم=بگو عایشه=:اون فاریا ھزارپاہ نمیدونم چیکار کردہ که سرورمان بخشیدتش گوران=والدہ ام شما به اینا فکر نکنید همون لحظه مراد میاد: مراد= والدہ ام چطورید کوشم=نمردم ولی سایه ھای سیاہ بالا سرمونه مراد=من پیداشون میکنم کوشم = انشاالله مراد کماندار= سلطانم بلا به دور باشد کوشم = جونم را مدیون تو هستم الان که نفس میکشم به خاطر توئه کماندار=هاشا سلطانم این وظیفه من است پروردگار سایه شما را از سر ما کم نکنه .

لاله زار کالفا میاد پیش کماندار: لاله زار=بلا دور باشه اقا کماندار کماندار=ممنونم لاله زار کالفا سلاحدار میاد پیش مراد: مراد=والدہ ام خیلی عصبانیه سلاحدار باید خائن ھارو پیدا کنیم کماندار=سرورم مراد= تو چرا اینجایی باید استراحت کنی جون والدہ ام رو نجات دادی چی میخوای ! کماندار=هاشا سرورم من در راه شما همه کاری میکنم مراد = من راضی هستم امیدوارم خدا هم ازت راضی باشه .
بایزید و گلبهار میان پیش کوشم: بایزید= تو حرم همه ناراحت بودن خداوند شما رو به اشک چشم بچه هاتون بخشید کوشم = معلومه که زنده موندم بایزید دنبال خائن ها بودی بایزید : سلطانم شما چند بار از من محافظت کردید این در برابر اون چیزی نیست کوشم=ولی بیرون امدنتان ممنوع است همچنین قاسم گلبهار= سلطانم شما به اندازه دوستاتون دشمن هم دارید کوشم = زیاد دارم خدا رو شکر همشونم میبینم دشمنایی که قایم میشن خدا ما رو حفظ کنه گلبهار=امین !

سینان میرہ پیشه ایشفان: ایشفان = نا امیدم کردی هر وظایفی که گفتم را به درستی به جا نیاوردی سینان = من در زمان مناسب به کوشم حمله کردم ولی نمرد ایشفان =داری بی عرضگیتو میگی؟!!! مراد روز به روز بزرگ تر میشه همین روزاست که بهمون حمله کنه سینان=تو قصر پر حرفی بود دارہ یک کارایی میکنه ایشفان = حداقل اینو بفهم سینان.

 

قسمت نوزدهم 19 سریال ماه پیکر 2 قسمت 123 ماه پیکر :

استر پیش کوشمه:استر=به آستانه بدبختی رسیدیم! کوشم = چندین ساله با همیم هنوز متوجه نشدی استر ما کی راحت نفس کشیدیم .همون لحظه مراد میاد داخل: مراد=والدہ استر=سرورم با اجازتون! مراد=به حاجی آقا گفتید منو میخواید ببینید چیزی نشده که انشا الله کوشم = قضیه فاریا چیه پسرم بازم برگشته عمارت خونه ! مراد = شما با فکر کردن به این حرفا خودتون رو اذیت میکنین فاریا دیگه برای من ارزشی ندارہ وقتی قضیه ی اردل تموم شد از زندگیم میرہ بیرون! کوشم = اگه اینجوری باشه که خیلی خوبه! مراد=اینجوریه! کوشم = گلبهار کی میرہ؟!ھیچ شکی ندارم که توی این حادثه اخر دست داشته!! یکی رو پیدا کردن قبل از حرف زدن کشته شد بعلاوه از طرف صیغه تو حرمسرا!! به نظطرت اینا به تصادفه؟!! 

عاتیکه میاد پیش فاریا: عاتیکه=دیدی ادم به این راحتیا از قصر نمیرہ میچرخه دوبارہ اینجاست فاریا=شاید کوشم سلطان چطورن؟ عاتیکه=خوب شدنش وقت میبرہ ولی بھترہ شنیدم برای داداش سرورم از جونت گذشتی؟ فاریا : اگه به اتفاقات از همون اولفکر کنیم جون من به اون تعلق داره میتونم یه خواهشی ازتون بکنم ؟!”  

مراد میره پیشه گلبهار بهش میگه که این اتفاقات تقصیر شماست که گلبهار از حال میره فاریا همراه عاتیکه میرن که مراد رو ببینن: فاریا=میدونم نمیخواهید من را ببینید اما… مراد به حرفاش توجه نمیکنه ومیره بایزید میرہ پیشں گلبھار: بایزید= والدہ ام چرا سرورمان اومدہ بود اینجا؟! گلبهار= خدا ازش راضی باشد اومده بود حالم رو بپرسه بایزید=والدہ ام راستشں را بگو سرورمان چی گفت که حالتون بد شد گلبهار=کوشم سلطان زخمی شده بود من را مقصر این کار میدونه ولی سرورمان تقصیری ندارد والدہ اش بھش گفت مثل چند سال پیش که مرا متهم کرد!

عایشه میخواد برہ پیشں مراد: کوشم = این چه حالیه با این حال میخوای بری پیش سرورمان عایشه=ببخشید والدہ ام از وقتی که فاریا اومدہ خوشی برایم نماندہ کوشم= حواست رو جمع کن عایشه کافیه که تو میدان را خالی نکنی یکم از زن بودنت استفاده کن اینم من باید بهت بگم عایشه= نگران نباشید سلطانم
فاریا میرہ پیشں مراد: فاریا=ممنون که منو پذیرفتین میخواستم با شما صحبت کنم مراد=من هم میخواستم به خاطر دیشب باهات صحبت کنم معلومه که اون خائن رو کشتی پاداشتم میگیری اگه کاری نداری میتوتی بری! فاریا= دارم نمیدونید من چقدردارم عذاب میکشم مراد=ذاتا که برمیگردی کشورت پیش مادرت دیگه چی میخوای فاریا؟! فاریا=هر روزی که زندگی میکنم این یادم بیاد و لعنت شم واسه همین منو بخشیدی مراد=تصمیم من عوض نمیشه فاریا بعد از کشته شدن عموت به کشورت برمیگردی تا او نموقع نه میخوام ببینمت و نه صدات رو بشنوم فاریا=مراد یعنی اینقدر از من متنفری؟! مراد=برگرد به اقامتگاهت!

عایشه میره پیش مراد و با هم میرن حموم و شب با هم خوش میگذرونن! علانور میرہ پیشں قاسم : قاسم=دلم برات خیلی تنگ شده بود چرا ناراحتی؟ بگو علانور علانور= شاهزاده ام… من باردارم هر کاری کردم که نشه ولی نمیدونم چجوری شد قاسم = نباید کسی بفهمه اگه بفهمن سر هردومونو میزنن

کوشم میرہ پیشں مراد: مراد = والدہ ام سر پا دیدن شماچقدر خوبه کوشم = این تویی که منو سرپا نگه داشتی شاهزاده ها و سلطان ها میخوان منو نابود کنن که فرزندانم بی صاحب بمونن گفتم جایی که خشم و عصبانیت ما رو میبرد افته اما به حرفم گوش نکردی! تصمیمی که گړفتی رو شنيدم مراد = والدہ من تصمیم قطعی گرفتم بیھودہ خودتون رو خسته نکنید اگه میخواین بازجویی کنید کوشم = برعکس تصمیمی که گرفتی کم و کسر داره مراد=چی کمه؟ کوشم = دست گزاشتی رو اموال تبعید کنندگان!

سلیم با سلاحدار دارہ بازی میکنه که گوران میاد: گوران = سلیم وقت درست شده ممنونم سلاحدار که به سلیم رسیدگی میکنی سلاحدار = جسارتم رو ببخشید اما نمیتونم چشم ازتون بردارم گوران=معلومه اين حرفاړو به همه ميزنی سلاحدار=شما فرق میکنید گوران = نه تو این حرفو زدی و نه من گوش کردم!

سلاحدار میره پیشه هزارفن: ھزارفن:سرورمان شیفته فاریا شدہ نمیزارہ برہ تو چرا ناراحتی؟ نکنه تو هم شیفته کسی شدی نکنه سلطانه ؟

 

قسمت بیستم 20 سریال ماه پیکر 2 قسمت 124 ماه پیکر :

لاله زار عاتیکه رو میبینه: لاله زار=سلطانم منم دنبال شما بودم عاتیکه=چی شدہ این وقت شب ؟ لاله زار=والدہ سلطانمون خواستن فردا استر خاتون رو ببینین برین وقف! عاتیکه= گوهران به کارهای وقف رسیدگی کنه .لاله زار=اینجوری بگم سلطانم عاتیکه= باشه فردا صبح میرم.

سلاحدار پیش استرہ: استر=وقتی تو پیشمی انگار روحت یه دنیای دیگست به چه کسی فکر میکنی؟ سلاحدار = هیچکس ! استر = به کسی جز من نباید فکر کنی ممنوعه! شا سلاحدار=ممنوعه خاتون ممنوعه . عاتیکه میاد خونه استر: عاتیکه= سلاحدار اینجا چیکار میکنی؟ استر= اومده بود مشکلی بود با هم حل کنیم. عاتیکه= چه شده سلاحدار؟ استر خاتون به کسی فکر میکنه سلاحدار : اینجا جای این حرفا نیست سلطانم .

مراد اباظر پاشا و فاریا رو صدا میکنه: مراد = فاریا اباظر پاشا مادرت رو نجات دادہ و ایشفان رو کشته! فاریا تشکر میکنه و کلی خوشحال میشه و همون لحظه مادر فاریا میاد داخل و فاریا رو بغل میکنه و سر ایشفان رو توی صندوق به فاریا نشون میدن ! که مراد میگه اما مادرت دیگه ملکه نمیشه و تخت به اردل دادہ شدہ که فاریا عصبی و ناراحت میشه!

گوهران میرہ پیشں عاتیکه:گوهران = چرا نرفتي والده بفهمه کجا بودی؟ عاتیکه=به بازار رفتم گوهران = دروغ نگو عاشق کسی شدی؟ عاتیکه=ارہ گوران=چه کسی؟ عاتیکه= این موضوع به تو ربطی ندارہ .

فاریا و مادرشمیرن از اتاق بیرون و سلاحدار پیش مرادہ: سلاحدار=سرورم وقتی تخت رو به اردل دادید پرنسس ناراحت شد! همون لحظه یکی از آقا میاد و میگه سرورم شاهزاده بایزید میخوان شما رو ببینند .بایزید وارد اتاق میشه سلاحدار میره: بایزید=سرورم کوشم سلطان دستور دادن والدہ ام برہ مراد = والدہ ام نگفته تصمیم منه!

گلبهار میاد پیش سینان: گلبهار=سینان پاشاه تو چیکار میکنی؟ با اون کشیشی که نجاتش دادی چه ارتباطی داری؟ سینان =شوالیه های قدس هستن سلطانم وابسته به فرقه یسو عیان هستن! اونا میخوان سلطان مراد و کوشم از بین ببرن گلبهار = پس سال ها به دولت خیانت کردی من از کجا بدونم شاید به پسرم هم خیانت کردی؟ سینان=هاشا سلطانم من برای شاهزاده بایزید همه کار میکنم به تخت سلطنت بشیند همچنین شما! گلبهار=یه کاری بکن من از قصر نرم بعدا در مورد این فکر میکنیم .
عاتیکه میرہ پیش سلاحدار: عاتیکه= نمیدونم صبح چیکار میکردی ولی رفت و امدنت توی خونه ی یک زن بیوہ! سلاحدار= سلطانم من نمیتونم با مجرد حرف بزنم عاتیکه = ازدواج کنیم میدونم کسی قبول نمیکنه سلاحدار= سلطانم! عاتیکه= به حرفام فکر کن! فاریا پیش مامانشه:فاریا= چرا سلطان مراد اردل رو روی تخت گزاشت؟ احتمالا به خاطر عصبانیتش از من این کارو کرد! مادر فاریا ” کاترینا ” = هیچ چیزی ارزشمند تر از تونیست فاریا=همینطوره ولی حق تو بود کاترینا = تخت برای ما دیگه رویاست فردا هم میریم فاریا=میریم ولی سلطان مراد باید دلیل اینکارشو بگه!

ابراهیم میره پیش قاسم: ابراهیم = قاسم اینکارو نکن اگه والده ببینه قاسم =امشبو ول کن ابراھیم=چی شدہ؟ قاسم = علانور باردارہ! ابراهیم = میدونستم این میشه قاسم =برادر کمکم کن .

فاریا میرہ پیشں مراد فاریا = این بود مجازات من من به خاطر شما جون کندم این بود کار شما اگه تخت رو از من گرفتید جونم رو ھم بگیرید فاریا چاقو رو ورمیدارہ . مراد فاریا رو میبوسه و باهم شبو میگذرونن .

حاجی اقا به کوشم میگه که فاریا راھی شدہ کوشم میرہ اتاق قاسم و علانور و قاسم رو میبینه! فاریا دارہ میرہ که سر راہ مراد جلوشو میگیرہ !

 

قسمت بیستم و بیست و یکم 20 و 21 سریال ماه پیکر 2 فسمت 125 و 126 ماه پیکر :

سلطان مراد میادو جلوی پرنسس فاریا رو میگیرہ و میگه بریم ولی پرنسس فاریا قبول نمیکنه سلطان مراد میگه دیگه زن من هستی مجبوری بیای!

قاسم =والده من نتوانستم جلوی خودم رو بگیرم کوشم = اون یکی از خاتون های حرم برادرت هست حتی نمیتونی توی چشاش نگاه کنی . قاسم =برادرم که با اون رابطه نداشته! کوشم قاسم رو میزنه میگه از جونت سیر شدی میخوای بمیری قاسم=والدہ ام به سرورمان که نمیگید!

قاسم میرہ پیشه ابراھیم:قاسم=تو به والدہ گفتی کارہ توعه ابراهیم = چی میگی قاسم .بایزید میاد و میگه چی شده: قاسم = هیچی نشدہ قاسم با عصبانیت میره . بایزید = ابراهیم بگو چی شده ؟ ابرهیم = هیچی برادر اخلاق همیشگی قاسمه بایزید=دروغ نگو! ابرهیم = قاسم با یکی رابطه داشته بهش گفتم که نکن بايزید به کسی نگو بین خودمون بمونه .

مراد میرہ پیشں کوشم:مراد=والدہ باید ی چیزی بھتون بگم پرنسس فاریا برگزیدہ منه کوشم = نمیشه تو حرمسرا بیاریش اون از ی خاندان دیگست! مراد=کی گفته میاد حرمسرا، کوشم = پس چی میشه مراد=فردا صبح میفهمید .

قاسم میرہ پیش لاله زار: قاسم=منو میبری پیش علانور قاسم میرہ پیشں علانور که باھم حرف میزنن و لاله زار میفهمه که علانور حاملست .

مراد فاریارو صدا میکنه:فاریا=یه موضوعی فکرم رو درگیر کردہ اگه من اون شب نمیومدم پیشتون شما باز جلومو میگرفتین ؟ مراد=دونستن این برات چه فرقی میکنه الان که پیش هم هستیم لاله زار میره پیش کوشم و بهش میگه که علانور حاملست کوشم عصبانی میشه .

سلاحدار برای گوهران نامه مینویسه: سلطانم امروز تو باغ سلطنتی پشت به من کردین اگه در مقابل شما حدود خودمو رد کردم نتوانستم احساساتمو نگه دارم اگه شما رو ناراحت کردم ببخشید فردا تو باغ حصار منتظرتونم .

عاتیکه میره پیشه سلاحدار: عاتیکه= موضوعی که دیروز باهات صحبت کردمو یادته تو این اتاق بهت گفتم با من ازدواج کن سلاحدار= سلطانم منم میخواستم در این مورد با شما صحبت کنم ببخشید ولی غیر ممکنه ! عاتیکه= سلاحدار میدونم که منو میخوای ! سلاحدار= سلطانم من باید ممانعت کنم چون درستش هم اینه! عاتیکه=درکت نمیکنم سلاحدار چرا الان اینو گفتی ؟ دوست داشتن همدیگه مون کجاش اشتباهه؟ میدونم که از داداش سرورم خجالت میکشی با داداش سرورم صحبت میکنی که خواستگار منی سلاحدار=باور کنید نمیخوام شما ناراحت بشین ولی در اصل این کار شدنی نیست .
کوشم میرہ پیشه قاسم : کوشم =غیر ممکنه که تو پسرم باشی من تو رو به دنیا نیاوردم تو چیکار کردی خاتون رو هم باردار کردی قاسم = با علانور چیکار میکنین؟ کوشم =هنوز هم میگی علانور باید اونو فراموش کنی اگه برادرت بفهمه میکشتت من برادرکشی رو دیدم میدونی چرا عثمان مهمت رو کشت چون فکر کرد خیانت کردہ! اگه تو رو هم بفهمه میکشه باید اون خاتون رو از بین ببریم!

بایزید میره پیشه گلبهار: گلبهار=کوشم گفت که ازت خدافظی کنم تو راه برگشت قطعا منو میکشه چون فکر میکنه من میخواستم بکشمش! بایزید = خیر من نمیزارم گلبهار = تو چیکار میخوای بکنی؟ بایزید=بعد اون کاراش میخواد چیکار کنه گلبهار = چی شده بهم بگو؟ بایزید=قاسم یکی رو باردار کرده کوشم هم نمیخواد برادرم بفهمه .

کوشم دستور میده که علانور رو ببرن و بچه اش رو سقط کنن … گلبهار میره پیش سینان و میگه باید خاتون رو پیدا کنیم و بدزدیمش …

سلطان مراد دستور میدہ که فاریا برہ به قصر دړس خونه و اونجا زندگی کنه .

فاریا عایشه رو میبینه عایشه=دیدی سرورم تو را قبول نکرد حرمسراش نمیمونی فاریا = چون من آزادم و اینجا جای برده هاست
عایشه= تو پیش من پوچی!

 

قسمت بیست و سوم و بیست و چهارم 23 و 24 سریال ماه پیکر 2 قسمت 127 و 128 ماه پیکر :

فاریا به قصر جدیدش میاد و خوشحاله که همون لحظه مراد میادش که فاریا میگه اینجا عالیه راستشو بخوای نمیدونستم چطور باید توی حرم زندگی کنم . مراد یکم پیش فاریا میمونه و میگه من شب دوبارہ میام خیلی کار دارم و میرہ…

اباظه= سلطانم خوشحال شدم از دیدنتون قضیه سوءقصد رو شنیدم خیلی ناراحت شدم حالتون خوبه ؟ کوشم = جونی که خدا داده رو فقط خدا میتونه بگیره اباظه = سلطانم یه هدیه براتون آوردم لایق شما نیست اما اگه قبول کنید باعث افتخاره یکی از خاتونا هدیه رومیاره که کوشم بازش میکنه و یه الماس بزرگه که کوشم میگه خوبه گورا نشسته که خدمتکارش میگه سلطانم وقتش رسیدہ میخواین برین؟ گوران : اگه برم سلاحدار فکر میکنه احساسات ما دو طرفه هست .الیفه = خوب هیچ احساسی ندارین؟!

استر دارہ میرہ که سلاحدار رو میبینه که سلاحدار باهاش خشک رفتار میکنه که استر میگه چی شدہ سلاحدار چون تو قصریم خجالت میکشی؟! کی میخواد چی بگه هر دوی ما مجرد هستیم سلاحدار = من عجله دارم تو فرصت مناسب صحبت میکنیم .

کوشم و اباظه محمت توی باغ باهم قدم میزنن که کوشم میگه من بابت اتفاقات تازہ خیلی عصبی ھستم محمت پاشا ما از ادارہ دولت دست برداشتیم این اتفاقات حد حساب رو رد کردن اباظه= سلطانم در اصل اگه من توی پایتخت باشم بهتره و به شما خدمت کنم یعنی اگه وزیر قبه بودم خواستتون رو سریع عملی میکردم کوشم =شکی ندارم اما وظیفه تو این نیست وظیفه ی تو محافظت مرز در مقابل کفارهاست…

گوران به ملاقات با سلاحدار میرہ که سلاحدار خوشحال میشه : گوران = سلاحدار این چیزایی نیست که متناسب با من باشه اما اومدم هرچير مېخوای بگې بگو من بايد برگړدم !سلاحدار= همین که اومدین برای من کافيه سلطانم تو چشمان عمیق مثل دریایی شما نمیدونم کی گم شدم، کی تبدیل به تخم شدین افتادین تو قلبم کی ریشه کردین و ساقه زدین نمیدونم! گوران = اینا موضوعات خطرناکی هستن سلاحدار اون تخمی که به قلبت افتاده یه روز دور هردوتامون رو میگیره خفمون میکنه، ممکنه یه پیچی بخوره گفتم که توی این قصر خوشبختی یه رویاست! سلاحدار= حتی رویاتون خوبه سلطانم میدونه شاید یه روز اون رویا تبدیل به حقیقت ما بشه…

الانور رو دارن میبرن که توی راه افراد گلبهار حمله میکنن و میگیرنش… لاله زار و حاجی آقا میان به آشپزخانه پیش سرآشپز آقا همه رو بیرون میکنن و نزدیک آقا میشن و میگن کوشم سلطان دستور مخفی داره…! حاجی و لاله زار موضوع رو میگن سرآشپز آقا= عمرا نمیشه اگه سرورمون بشنوه من چیکار کنم! خدایی آویزونم میکنه حاجی=دراصل اگه کاری که میگیمو انجام ندی بلا سرت میاد به نظرت کوسم سلطان تو رو زندہ میزارہ ؟! دستور قطعی دادہ باید اینکارو بکنی سرآشپز=اگه پرنسس چیزیش بشه چی؟! حاجی=این ھیچ ضرری ندارہ فقط یه داروعه که جلوی بارداری رو میگیرہ! لاله زار کالفا = توی یه زمان مناسب توی غذاش بریز دو سه قطره کافیه .
مرادو کمانکش و سلاحدار میان پیش هزارفن و اولیا: مراد = اباظه محمت پاشا رو دوست دارم با بریدن سر ایشفان یکبار دیگه وفاداریش به من رو ثابت کرد کمانکش = شما درستش رو میدونید اما اونم یه زمانی یه پاشا یاغی بوده مراد=اون کمانکش بخاطر برادرم عثمان شورش کرد که مراد نگاش به هزارفن و اولیا و سلاحدار میوفته که اولیا آروم داره به هزارفن و سلاحدار میگه اگه سرورمون گفت زود سرش رو بزنید بهش میگیم که دیوونه هست! هزارفن=دیونه . نه من دیونه نیستم اولیا = البته البته دیونه هست میگیم حقشه شاید اینجوری سرورمون ببخشه مراد = خیره سلاحدار پنهونی از ما چه موضوعی بینتونه؟! سلاحدار=سرورم بندتون هزار فن چلبی داشت از اختراع جدیدش صحبت میکرد ! اگه اجازہ بدین میخواد توضیح بدہ هزارفن=بله بله مراد = باز چه اختراعی کردي هزارفن هزارفن= چیز، چیز ، پر درست کردن من میخوام بال درست کنم و پرواز کنم سرورم البته اگه خدا و شما اجازه بدین مراد با عصبانیت نگاشون میکنه که میترسن یه دفعه میزنه زیر خندہ و میگه بیا تعریف کن ببینم چطوری؟!

کوشم داره استراحت میکنه که ملیکه میاد داخل و میگه سلطانم الانوړ خاتون گم شده چند نفر جلو راهشو گرفتن و دزديدنش . ذینال خدمتکار گلبهار میاد پیش گلبهار میگه سلطانم الانور خاتون رو گرفتیم منتظر دستور شما هستیم که گلبهار میگه منتظر باشید کوشم سلطان به بقیش فکر میکنه! کوشم با عصبانیت میاد به اتاق قاسم و میگه بدون اینکه ازم خجالت بکشی جلو راہ الانور رو گرفتی و دزدیدیش بگو کجا مخفیش کردی؟! قاسم = الانور رو دزدیدن ! والده خدا شاهده کار من نبوده همین الان از شما شنیدم کوشم = خوب پس به جز تو کی از این موضوع خبر داره به کیا گفتی؟! قاسم = ابراهیم به ابراهیم گفتم .

فاریا میز شام ترتیب میده و آماده میشه تا مراد بیادش… هزارفن شروع میکنه به توضیح دادن واسه اختراعش که اولیا میگه سرورم قبل از اینکه توضیح بدہ من اصلا طرفش نیستم ذاتا نیست چندین بار بهش گفتم اما به حرف من گوش نمیده که مراد در اصل غیر ممکن نیست که اولیا میگه خدا عمری طولانی قسمتتون کنه سرورم من دقیقا میخواستم بگم واقعا هضم و هوش همیشه تقدیر کردم بیخودی هزار فن رو نگرفت مراد=حالا که انقدر مطمئنی امتحان کن ببینم میتونی مثل پرندہ پرواز کنی یا نه! مراد میگه بریم سلاحدار که سلاحدار میگه سرورم قبل از دیدن پرنسس بریم آقا یحیی رو ببینیم چون خبر فرستاده حرف داره ممکنه مهم باشه .

حاجی ، ملیکه، لاله زار و ابراهیم همه به اتاق قاسم میان که کوشم میگه قطعا یکی از بین شما چیزی گفته وگرنه کسی موضوع رو جز شماها نمیدونه چرا باید الانور خاتون دزدیده بشه!
قاسم = حالا چی میشه والدم چی میشه؟! کوشم = اروم باش من یه راهی پیدا میکنم حتی شده خودم میسوزم ولی تو رو توی آتش نمیندازم حاجی آقا به خلیل پاشا بگو قبل طلوع خورشید خاتونو پیدا کنه بیاره پیشم .

فاریا عصبیه که چرا مراد نیومده داد میزنه نیومد مادام همیشه اینجوری خواهد بود من روزها شبها منتظر اون بمونم فاریا با عصبانیت سینیه غذا رو پرت میکنه و همه چیز و میشکونه ! عایشه به خدمتکارش میگه باید یکی رو پیدا کنی که توی قصر فاریا رو زیر نظر داشته باشه باید از تموم کاراش باخبر بشم!

مراد میاد پیش شیخ السلام آقا یحیی: یحیی =سرورم الیاس پاشا امیر آناتولی میدونین طلبه قدیمیه منه ازم کمک خواست که بیاد به حضورتون چون بوی بدی به مشامم رسید منم خواستم با شما صحبت کنم مراد=این بوی بد چی بودہ حالا؟! یحیی = یه روایتی بود که این پاشا یه زمانی به فارس ها همدستی کرده سلاحدار=درسته قربان ولی ثابت نشدہ گناهش گردنشه یحیی = هم زمان در یک روز در پایتخت همراه با نمایندگان فارس بودنش یه تصادفه یه چیز عجیبی این وسط هست مراد=بگین فردا بیا آقا مفتی ببینم دردش چیه!

کوسم نصف شب به باغ میرہ پیشں خلیل پاشا و میگه چی شد خبری شد خلیل پاشا که خليل میگه گفتم همه جارو دنبالش بگردند ولی متاسفانه اثری ازش نیست کوشم=یعنی چی نیست این خاتون اب شدہ رفته تو زمین ! همون لحظه کمانکش میادش که میگه ایشالا خیره که کوشم میگه چیزی نیست خلیل میرہ که کوشمم دارہ میرہ یه لحظه فکر میکنه و برمی گردہ همه جریانو به کمانکش میگه… که کمانکش میگه شاهزادمون چطور میتونه این کارو کنه سلطانم شما به کسی شک دارین !؟ کسی که از این خاتون در مقابل شما استفاده کنه! کوشم = نه ، آها گلبهار چطور به ذهنم نرسید قطعا گلبهار اونو دزدیده!

مراد به قصر میاد پیش فاریا که میبینه فاریا همه چیزو شکونده به اتاق فاریا میره که فاریا خوابه میشینه روی تخت کنارش که فاریا برمیگرده و خنجر میگیره طرف مراد که مراد میگه تو اخلاق خنجر کشیدن به من رو داری! فاریا=کل شب رو منتظرت بودم همیشه اینجوری میشه؟ تو میگی میام بعدش نمیای اینجوریه مراد=فاریا تو صورتم نگاہ کن فاریا ھیچوقت یادت نرہ که با کی حرف میزنی فاریا= چون هر دفعه یاداور میشی فراموش کردنم غیرممکنه مراد دارہ میرہ که پشیمون میشه و برمیگردہ پیش فاریا تا صبح میخوابه. صبح میشه دارن صبحانه میخورن که مراد میگه تو هر دفعه عصبی میشی میخوای همه چیزو خراب کنی فاریا=من اینجوری ھستم حتی شدہ اینجارو میسوزونم مراد=درسته ھرکسی که فطرتی دارہ مالی توھم اینجوریه اما یادت نرہ منم یه فطرتی دارم همون لحظه عاتیکه میاد و مراد میره…

کمانکش توی باغ خنجر میکشه به گلوی ذینال آقا خدمتکار سیاه پوست گلبهار و بهش میگه علانور خاتون کجاست کجا قایمش کردید؟ ذینال = هیچ خبری ندارم نمیدونم کمانکش=من میدونم چطوری به حرفت بیارم! همه ی اقاها دور هم جمع شدن که سلطان مراد میاد و دونه دونه سعی میکنن تیرکمونو ببندن ولی هیچ کدوم نمیتونن مراد از جاش بلند میشه و راحت تیرکمون رو میبنده که همه تعجب میکنن که همون لحظه داد میزنه هر کسی موفق بشه این رو ببنده میتونه بیاد به حضورم!
اقا ذینال کمانکش و کوشم رو همراهی میکنه تا جای خاتون رو نشونشون بده که کوشم و کمانکش وارد میشن و گلبهارومیبینن : کوشم = گلبهار؟! چی شده خاتون کجاست!؟ گلبهار=این جا نیست اما نگران نباشید جای مطممئنیه سالم بهتون تحویل میدم البته اگه پیشنهادم رو قبول کنید کوشم =چه پیشنهادی؟! گلبهار=باید کاری کنید توی قصر بمونم وگرنه سلطانم سلطان مراد متوجه ی همه چی میشه کوشم = تو تشنه ی مرگت شدی؟ با چه جسارتی میتونی همچین پیشنهادی به من بدی! گلبهار=شما منو مجبور کردید من فقط میخوام پیش فرزندم بمونم نیت بدی ندارم کوشم = اومدی جلوم باهام معامله میکنی تو کی هستی که منو با پسرم تهدید میکنی! گلبهار=شما چندین ساله این کارو بامن میکنید اما ببینید من به اندازه ی شما بی وجدان نیستم واسه نجات فرزندتون یه فرصتی به شما میدم کوشم=اون خاتون رو بايد بیاړې اينجا وگرنه نمیتوني زنده از اينچا بيرون بری! گلبهار = پس شماها با فرزندتون خدافظی کنید چون اگه برنگردم قصر خاتون رو تحویل میدن کوشم =خوب بعدش چی فک میکنی میتونی خلاص بشی!؟ تورو با دستای خودم خفه میکنم با دستای خودم گلبهار = سلطانم ذاتا منو با دستاتون خفه کردید روزی که منو از فرزندم جدا کردین جوری مردم که چندین ساله تو قبرم قبری که شما کندین تا فردا صبح وقت دارین یا باسرورم صحبت میکنین و اینجا موندن منو تضمین میکنید و یا خودم شخصا خاتون رو تحویل میدم کمانکش= سلطانم به نظر من خوبه که سرورمون رو در جریان این اتفاقات بزاریم کوشم = قطعا نمیشه نمیتونم زندگی قاسم رو تو خطر بندازم کمانکش=خوب میخواید چیکار کنید پیشنهاد گلبهار سلطان رو قبول میکنید؟!

الیاس پاشا میاد پیش مراد: الیاس =سرورم همانطور که میدونید بین شورش این یاغیان برکنار شدم اما وضعیت عوضں شد اگه لطف کنید وظیفه قبلیم امیری انادولی رو دوبارہ به من ببخشین به بندتون الیاس جون میدید! مراد=ذاتا من یه امیر آنادولو دارم احمد پاشا کوچیک از اون شکایتی داری؟! الیاس =هاشا اما تو اون مقام چندین سال خدمت کردم انادولو رو مثل کف دستم میشناسم عقیدہ دارم که تجربیاتم برای دولت عالیه فایده ی بیشتری دارہ مراد =الیاس پاشا این همه راه رو برای درخواست مقام اومدی؟! الیاس = هدف من خدمت کردن به شماست مراد= حالا که هدفت خدمت کردنه، خدمت خواهی کرد اما جوری که من میخوام .

عایشه میاد پیش پرنسس فاریا: عایشه = سرورمون پس اینجارو برات انتخاب کرد فاریا سرورمون نهایتا یکی دو روز میاد پیشت بعدش چی میشه ؟ من بگم هوسش میگذره ازت خسته میشه هرچی میگذره کمتر میاد جوری که یه روز تو رو فراموش میکنه میدونی کسی که از چشم بیوفته از دل همه میوفته فاریا= اینطوری خودتو ترغیب میکنی میخوای منتظر روزی بمونی که سرورمون به من پشت کنه باشه منتظر بمون وقت زیادی داریم میبینیم عایشه = خیلی از زنان های امثال تو اومدن و رفتن شیر منم باد تو اگه امروز نباشه فردا میخوابه فاریا=خوب واسه همین اومدی اینجا؟! عایشه = اونقدر کوری که نمیتونی واقعیت رو ببینی اصل قضیه رو من بهت بگم سرورمون تو رو اينجا حبس کرده اشفتش شدی ذاتا نهايت چیزی هم که ميتونی بشی همينه فاریا = از اینجا برو بیرون برو بیروننن همین الان !!!
نارین خدمتکار عایشه میادیواشکی پیش یکی از خدمتکارهای فاریا و بهش پول میده میگه باید هر خبری میشه بیای بگی به عایشه سلطانمون. یه برگه ي بزرگ میزنن به دیوار و تیرکمان رو میزارن روی میز جفت برگه و مینویسن هرکس موفق به بستنش بشه قبول میکنم بیاد به حضورم که این اعلامیه رو یکی از اقاها به اسم حسین میبینه ورش میداره که اولیا میاد مسخرش میکنه که نمیتونی ببندیش که راحت میبندتش که اولیا میگه وای خدای من بی خودی بهت نگفتن حسین دیوونه که همون لحظه مراد میادش و میبینتش که میگه از این به بعد محافظ دست راستم هستی حسین اقا و به عنوان نشانه قدرتت این کمان مال توئه!

الیاس پاشا به همراه سینان به مکان خیانت کارا میاد: رئیس خائنین : الیاس پاشا خیلی ممنون دعوت منو پذیرفتی اومدی به استانبول سلطان مراد مقامی که میخواستی رو بهت داد!؟ الیاس = اگه اون ندہ من میگیرم هرچی هم که باشه یه طرفم شاہ فارس و طرف دیگم پادشاه فرنگی هستن و پاپ .رئیس خائنین = سلطان مراد دوره ی فتوحات رو از نو میخواد شروع کنه از چهار طرف باید حمله کنیم که نتونه چشمانش رو باز کنه الیاس پاشا فورا برو اناتولی چنان اتش شورشی برپا کن که نفس کسی برای خاموش کردنش قد نده!

عاتیکه میاد پیش سلاحدار: سلاحدار=سلطانم اگه برای دیدن سرورمون اومدین خبر بدم! عاتیکه = با وزیر اعظم صحبت کردی گفتی که خواستگار منی؟! سلاحدار = نگفتم سلطانم چون من نمیتونم خواستگار شما باشم هیچ کسی از این برداشت خوبی نمیکنه ازتون خواهش میکنم این قضیه رو دیگه ببندید قبل اینکه دل کسی بشکنه و ناراحت بشه ببندید عاتیکه= چرا اینو میگی سلاحدار؟ چی عوض شدہ که اینو میگی؟ تاھمین دیروز اینجوری تو چشمام نگاہ نمیکردی سلاحدار= سلطانم توی این موضوع همیشه من به شما هشدار دادم از همون اولش گفتم که غیرممکنه اما جوری برداشت کردید که خودتون میخواید عاتیکه= من کاملا خوب میدونم که چی دیدم و چی شنیدم یه چیزی شد و تو به من پشت کردی ! اگه میگی زمانش نیست درک میکنم اگه میگی میترسم اینو هم درک میکنم اما به من نگو که در مقابلم بی حسی سلاحدار خواهش میکنم . به من دروغ نگو با داداش سروروم صحبت میکنم اصولی میگم که میخوای با من ازدواج کنی بزار هرچی که میخواد بشه اگه قراره بمیریم باهم میمیریم سلاحدار سلاحدار=سلطانم من نمیخوام با شما ازدواج کنم عاتیکه= توچی گفتی؟! سلاحدار= من نمیتونم با شما ازدواج کنم چون به یکی دیگه دل دادم عاتیکه با ناراحتی از اتاق میاد بیرون میره به اتاقش که گوران اونجاس و توی بغل گوران گریه میکنه و میگه چطور میتونه با من این کارو بکنه من راضی بودم برای اون هرکاری بکنم حتی راضی بودم بمیرم ! گوران = کیه با تو چیکار کرده؟ عاتیکه=وقتی که من در مورد ازدواج با اون فک میکردم نگو که اون یکی دیگه رو دوست داشته گوران=عاتیکه به من بگو اون کیه!؟ عآتیکه= سلاحدار این همه مدت گولم زده یکی دیگه تو دلش بوده!

گلبهار توی حمامه که چند نفر ذغال میریزن توی شومینه حمام تا حمام بخار کنه گلبهار احساس گرما میکنه که به خدمتکار میگه برو بیرون ببین چی شده چرا انقدر گرمه خدمتکار بیرون میخواد بره که درو قفل کردن و باهم جیغ میزنن .

فاریا بخاطر حرفای عایشه ناراحته که به نونو میگه من مثل زن های دیگش نیستم من برده نیستم اگه میخواد پیشش بمونم باید منو عقد کنه که مراد میاد داخل و حرف هاشو میشنوه که فاریا با تعحب نگاش میکنه .

 

قسمت بیست و پنجم و بیست و ششم 25 و 26 سریال ماه پیکر 2 قسمت 129 و 130 ماه پیکر :

مراد حرف فاریا رو میشنوه نزدیک فاریا میشه و میگه میخوای باهات عقد کنم آره؟ و هیچ وقت زن دیگه ای به جز تو نباشه فاریا=من من نمیخواستم اینجوری بفهمی اما نمیخوام از تو پنهان کنم که چه فکری میکنم مراد = البته که نکن بگو فاریا=مراد من چون میخوام پیش تو باشم الان اینجام مراد = فاریا چیه که تورو به این روز دراورده؟ فاریا=میگن منو اینجا حبس میکنی مراد گفت اشفته ی سلطان مراد شدی مراد = کی گفت کی بهت اینو گفت؟ عایشه رو میگی نکنه اینجا اومد؟! فاریا=مهم نیست کی گفته ذاتا توی حرم همه راجب همین حرف میزنن شایدم درسته وضعیتم همینه مراد=توچیکار به حرف بقیه داری مهم اینه که من اینجام پیشتم! . فاریا=در یه قضیه باهات توافق کنیم سلطان مراد حالا که من اینجام حالا که منو اوردی اینجا پس به جز من هیچ زن دیگه ای نخواهد بود فقط من باید قول بدی!

کوشم پشت در حمامه که به ملکه میگه در حمام رو باز کن در حمام رو باز میکنه ملکه وارد میشه و یه کاسه اب سرد روی صورت گلبهار میریزه که گلبهار بهوش میاد: کوشم= حرف بزن الانور کجاس کجا نگهش داشتی؟ گلبهار=زینهار بمیرم حرف نمیزنم کوشم =ذاتا میمیری همه رو گول زدی که مریضی دروغت حقیقت میشه ؟؟ گلبهار=الکی خودتو خسته نکن کوشم سلطان هرگز حرف نمیزنم جای اینکه یبار دیگه از فرزندم جدا شم جونمو ازم بگیر راضیم کوشم = گیریم که قبول کردم چی فک کردی با وجود من میتونی اینجا با آرامش زندگی کنی؟! گلبهار : اون آرامشو خیلی وقت پیش از دست دادم اما هرگز به آماسیا برنمیگردم اگه قراره بمیرم اینجا کنار شاهزادم میمیرم کوشم=ابله نه تنهاخودتو بلکه شاهزادتو به اتيش مې اندازی درهارو ببند مليکه خاتون درها بسته میشه که حاجی میگه سلطانم اگه بمیره خاتون رو افشا میکنن زندگی شاهزادمون به خطر میوفته . 

ابراهیم میاد پیش قاسم: ابراهیم = خبری نشد تونستین الانور رو پیدا کنین؟ قاسم = نه ابراهیم نه! ابراهیم = اخه کیه چرا باید همچین کاری کنه قاسم =مگه تو خبر نداری کار گلبهار سلطانه . یکی از خاتونای های گلبهار به حمام میاد و گلبهار رو پیدا میکنه کمکش میکنه بیرون بیاد…

ابراهیم با عصبانیت میاد پیش بایزید: ابراهیم = تو چشمام نگاه کردی و دروغ گفتی من راز قاسم رو بهت گفتم اعتماد کردم الانور رو والدت دزدیده چطور میتونی همچین کاری کنی قاسم برادر تو هم هست میخوای اون بمیره! بایزید= این چه حرفیه ابراهیم حتی نمیخوام یه تارموی قاسم کم بشه قسم میخورم مشکلی پیش نمیاد ابراهیم = من بهت اعتماد داشتم برادرم بودی ولی دیگه بهت اعتماد ندارم .

ابراهیم میاد پیش کوشم: ابراهیم =همش تقصیر منه همش بخاطر من شد کوشم=راجب چی حرف میزنی تو؟! ابراهیم = بایزید میدونست من گفتم بهش که شاید کمک کنه چارہ ای پیدا کنه اما اون رفت به والدش گفت! کوشم=پس بایزیدم تو کارہ .

گوران با عصبانیت میاد پیش سلاحدار : گوران : تو فکر میکنی چیکار کردی ؟ عاتیکه تو وضعیت پریشونی اومد خیلی وقته گولش زدی به عشقت باورش دادی بعدشم گفتی تو قلبت کسه دیگه ای هست! سلاحدار= سعی کردم وضعیت رو به عاتیکه سلطان توضیح بدم به ایشون هیچ میلی نداشتم نمیتونم داشته باشم برای اینکه دلش نشکنه هر کار تونستم کردم آخرش مجبور شدم حقیقت رو بگم سلطانم .گوران = حقیقت سلاحدار حقیقت اینکه تو یه دروغ گویی اول به خواهرم امید میدی بعدش با من تو کی هستی سلاحدار این جرئت رو از کجا پیدا میکنی ؟ سلاحدار=روی همه اعتقادتون قسم ميخورم که من هېچ کاری نکردم گوران = از اپن به بعد تو دلت هیچکی نباشه از من و خواهرم دور بمون وگرنه عاقبتش بد میشه .

سرآشپز آقا غذای فاریا رو میزارہ رو میز و روش داروی ضد بارداری رومیریزہ..

سلاحدار پیش مرادہ که کوشم میاد داخل و میگه حرفای خصوصی دارم سلاحدار میرہ که کوشم و مراد میشینن:مراد=موضوع چیه والدم ؟! کوشم : گلبهار . همانطور که میدونی گلبهار باید امروز بره اما دلم نمیزاره شایدم باید تو قصر بمونه مراد=تا الان خواسٹین بفرستمش منم موافق بودم برہ لاکن کنجکاو شدم چی شد نظرتون عوض شد؟! کوشم = مراد دروغ چرا گلبهار رو اصلا دوست ندارم ولی بایزید خیلی برام ارزشمنده بایزید اومد پیشم گفت مادرم مریضه منم گفتم بخاطر اونم که شدہ نرہ!

گلبھار پیش بایزیدہ: بایزید= نمیخوام بلایی سر قاسم بیاد هرچی باشه اونا برادرهای من هستن گلبهار=منم والدتم بایزید البته که اونا برادراتن ولی شما ذاتا جدایین بایزید=بخاطر این موضوع بینمون با ابراهیم بهم خورد دیگه ضایعات بیشتری توی این حادثه نمیخوام گلبهار=اونا رقیبای توئن فکر میکنی اگه سلطان مراد خدایی نکرده وفات کنه چی میشه به عنوان بزرگترین شاهزاده تو باید به تخت بشینی ولی به نظرت اینجوری میشه مگه کوشم میزاره همون روز میکشدت! ابراهیم = کوشم سلطان زینهار منو نمیکشه اگه میخواست این کارو تا امروز میکرد! گلبهار = شیرم عصر عوض شده زمونه تغییر کرد دیگه بچه نیستی شایدم کوشم نکشتت – ولی کاری بدتر از مرگ میکنه با من بیا تا بهت بگم .

گلبهار با بایزید به یه اتاق که دری آهنی داره میان و دو نگهبان دم درن:گلبهار=این اتاق جایی که عموت سلطان مصطفی حبس شده بایزید = والدم همه میدونن عموم مصطفی اینجا بوده اما هیچکس اینجا نمیاد چرا منو اوردید؟! گلبهار :برای اینکه بهت حقیقت رو نشون بدم اون حقیقتی که همه میدون ولی انکار میکنن یه جهان پادشاه که زمانی صاحب کل عثمانی بود 10 ساله که تو حبسه اون کوشم سلطانی که دوسش داری و میگی نمیکشتت اونو حبس کرده برادر پادشاهتم صداش درنیومد سلطنت همینه مث یه کوه سقوط میکنه روت بایزید هیج وقت عموتو فراموش نکن عبرت بگیر که مثل اون نشی!

جاسوس عایشه میاد پیشش و میگه پرنسس فاریا و سلطان مراد داشتن حرف میزدن که صداشون رو شنیدم پرنسس از پادشاهامون خواست که باهاش عقد کنه و با کسی جز اون نباشه و بعدم دیگه صدایی ازشون نیومد که عایشه عصبی میشه داد میزنه برو بیرون…

گلبهار میاد پیش سلطان مراد که کوشمم اونجا نشسته: مراد = باتوجه به خواهش والده ام تصمیم گرفتم توی قصر بمونی گلبهار خدا ازتون راضی باشه پادشاهم به عنوان مادر مشکلم رو فهمیدید  مراد= این کارو برای تو نکردم برای برادرم بایزید کردم قدرش رو بدون و از راحت منحرف نشو! کوشم =لابد از ماضی درساشو گرفته وگرنه خودش میدونه چیزی که با دست بدم با شمشیر پس میگیرم! گلبهار میاد از اتاق بیرون که کوشمم پشت سرش میاد و کوشم میگه حالا خواستت برآورده شد بگو الانور کجاس؟! تا کمانکش رو بفرستم بیاره گلبھار= نمیتونه باید ڈینال آقا برہ بیارہ چون خاتون روتوی حرم قایم کردم! کوشم=ملکه سريع برو به خاتون رسیدگی کن! کوشم میاد پیش قاسم و میگه دیگه نگران نباش الانور رو پیدا کردیم هیچ سوال نپرس و به اتاقت برو.
مراد میاد پیش عایشه:مراد =کجا بودی عایشه دیروز کی رو زیارت کردی؟! عايشه=پيش گوران سلطاڼ بودم پادشاهم نميدونم اون خاتون چی گفته من فقط خواستم بهش هشدار بدم مراد= اونو من انتخاب کردم هرجا زندگی کنه باز خواسته منه — عایشه=در اصل اون به من بی حرمتی میکنه حرفایی زد که من از کورہ در رفتم ھمه زبان ھا رو ممنوع کردہ!

ملکه و دو اقا دارن الانور خاتون رو میبرن که الانور میدوه فرار میکنه و طبقه ی بالای حرم هستش که داد میزنه میخواین منو بکشین و خودشو میندازه پایین و میمیره که کل خاتونا جیغ میزنن که مراد و عایشه صداها رو میشنون قاسم میاد توی حرم و الانور رو میبینه داد میزنه چیکارش کردید اون بی گناه بود که همون لحظه مراد میادش و با عصبانیت بهش نگاه میکنه !

گلبهار و بایزید توی اتاقن که ذینال آقا میاد و میگه سلطانم الانور خاتون خودکشی کرده!

فاریا وعاتیکه به خیریه خونه ی کوشم میان که فاریا میگه پس کوشم سلطان دل مردمو اینجوری بدست اوردہ عاتیکه تو که اینجا منو برای صحبت راجب اینا دعوت نکردی؟راجب سلاحدارہ؟! عاتیکه= آره توی دلش کسه دیگه ای بود حق باتو بود تقسیم کردن عشقت با کس دیگه که هیچ حتی فکرشم وحشتناکه به نظرم سلاحدار دروغ میگه عاشقم نیست نظر تو چیه ؟ فاریا = اگه کسی هست باید بدونی کیه؟! عاتیکه = آره ذاتا بخاطر همین اومدیم اینجا بیا دنبالم .

ملیکه و حاجی به اتاق مراد میان که سلاحدارم اونجاس: مراد=موضوع رو هرطور که هست تعریف کنید این خاتون کیه و چرا خودکشی کرد؟! ملکه= اسمش الانور سرورم دزدی کرده طبق قوانین داشتیم اخراجش میکردیم از دستمون فرار کرد خودشو کشت مراد=اگه اینطورہ این قضیه چه ارتباطی با شاھزادہ قاسم دارہ چرا پیشش بود!؟ حاجی = تصادفا شاهد حادثه شدن سرورم…

حاجی و ملیکه میرن که مراد میگه راجب مسئله تحقیق کن سلاحدار میخوام بدونم چقدر از حرفاشون درسته!

گلبهار و خاتونهای زیردستش مخفیانه قرار میزارن: گلبھار=الان دیگه سلطان مراد شک کردہ مطمئنا میرہ دنبال قضیه ولی کوشم سلطان حتما قضیه رو راست ریستش میکنه لاکن نباید فرصتی که به پامون اومده رو از دست بدیم دخترا

عاتیکه و فاریا به طبقه ی بالای خیریه میان که استرخاتون اونجاس: عاتیکه= شکایت های قضاییت چی شد استر کنجکاو شدم؟ استر = کدوم شکایت سلطانم؟! عاتیکه=همون شکایتی که بخاطرش از سلاحدار کمک گرفتی رو میگم استر = اها سلطانم شما اونو… من خیلی وقته حلش کردم ذاتا مسئله مهمی نبود عاتیکه : چرا وقتی والدم هستند از سلاحدار کمک خواستی زیرا یه حرف والدم کافیه استر=تو موضوعات خوردہ ریز مزاحم سلطانم نمیشم زشته سلطانم من با اجازتون برم کارھای وقف تمومی ندارہ! استر میرہ که عاتیکه میگی فاریا؟! فاریا=من نتونستم متوجه بشم زیاد سوتی نمیدہ عاتیکه=معلومه که نمیده خیلی زرنگه ذاتا باید از همچین کسایی بترسی!

دونه دونه از خاتونا پرس جو میکنن که یکی از خاتون هاي گلبهار وارد اتاق میشه و سلاحدار میگه حرف بزن خاتون که خاتون نقش بازی میکنه ترسیده که سلاحدار بهش شک میکنه و ازش میپرسه اسمش چیه خاتون = حنیفه آقا الانور رو خیلی دوست داشتم تنها دوستم بود سلاحدار=لازم نیست بترسی حنیفه خاتون هرچی میدونی سریع توضیع بده .حنیفه=یه شب وقتی الانور داشت گریه میکرد دیدمش ازش پرس و جو کردم چیز دیگه نمیدونم آقام خواهش میکنم بزار برم سلاحدار=اسمت مخفی میمونه کسی نمیفهمه بهم بگو از کی حامله بود؟! حنیفه= شاهزاده قاسم .

الیاس پاشا میاد پیش عاتیکه و میگه باید برام 1O هزار سکه پیدا کنی که استر میگه سعیمو میکنم ولی چطور پسش میدی که الیاس میگه همیشه اینجوری تموم نمیشه خاتون یه روز میبینی زمونه عوض میشه منم به مقام صدارتی که حقمه رسیدم اون وقت حقتو میدم…!

کوشم میاد پیش سلاحدار: کوشم= حاجی اقارو فرستادی گفتی مهمه مسئله چیه ؟! سلاحدار = به دستور سرورمون راجب مرگ الانور خاتون تحقیق کردم از همه چی خبر دارم میدونم خاتون حامله بودہ و از کی بودہ شاھزادہ قاسم کوشم = این چه جرئتیه این بی ادبی در حد کیه؟! سلاحدار = حکیم ها تایید کردن که خاتون حاملس منم خواستم قبل از اینکه به سرورمون بگم باهاتون حرف بزنم با اجازتون کوشم=سلاحدار اگه دهنتو باز کنی و یه کلمه بگی نمیتونی فکرشم بکنی چی سرت میاد سلاحدار=ذاتا حادثه رو همه فهمیدن سلطانم و دیر یا زود به گوش سرورمون میرسه اونوقت وضعیت بدتر میشه من میخوام از شما بفهمه زیرا فقط شما میتوانید در مقابلش بایستید .

بایزید پیش مراده و ازش بابت اینکه گذاشت والدش بمونه تشکر میکنه و از اتاق میاد بیرون که کوشم رومیبینه و میخواد برہ که کوشم دستشو میگیرہ و میگه: میدونم چیکار کردی با والدت دست به یکی شدی و چاه پسرمو کندی فکر میکنی من اینو یادم میره حالا گیرم فراموش کردم تو میتونی بکنی!؟ اینکه برادرتو بادستای خودت به سمت مرگ فرستادی از ذهنت میره بیرون؟ وجدانت راحت میشه؟! تو چاه تاريک و بی انتهايې کندی که هممون رو به خودش ميکشه اول ازهمه خودتو من همیشه کنار تو ایستادم مثل فرزند خودم دوست داشتم ولی این اخرین باریه که کنارت میایستم از این به بعد دیگه من نیستم…

کوشم به اتاق مراد میاد: کوشم = بدون اینکه چیزی بپرسی بهم گوش بده پسرم الانور جاریه دزد نبود جرمش یه چیز دیگه بود حامله بود مسببشم قاسمه مراد = شما ترجیح دادین ازم مخفی کنین ؟!!! کوشم = چیکار میتونستم بکنم سعی کردم بدون اینکه تو بفهمی قضیه رو حلش کنم زیرا بحث اعتبار خاندانمون بود و البته سعی کردم دو برادر رو مقابل هم قرار ندم جفتتون فرزند منید مراد = مسئله رو فهمیدم به اتاقتون برگردید! کوشم = مراد خواهش میکنم اون برادرته بخشی از جونته ازش بگذر ببخش بخشیدن از بزرگانه خواهش میکنم خواهش میکنم نکشش همون لحظه کوشم از حال میرہ که مراد داد میزنه آقاها آقاها که کمانکش و سلاحدار با عجله وارد اتاق میشن که کوشم با بی حالی میگه بھم قول بدہ جون برادرت رونمیگیری وگرنه ھیچ وقت حقم رو حلالت نمیکنم.

هزارفن توی می خونس که اولیا هم میاد اونجا که الیاس پاشا رو میبینن و تعقیبش میکنن که الیاس پاشا یه ارابه طلا از چند نفر تحویل میگیره…

پزشکا میان به اتاق کوشم بالا سرش که اونجا گوران و عاتیکه و مراد هستن که مراد میگه وضعیت چطوره که پزشک میگه باید تحقیق کنیم هنوز متوجه نشدیم پزشک میره که همون لحظه قاسم و ابراهیم وارد اتاق میشن که کوشم نگران میشه و دست مرادو محکم میگیره که مراد کوشم و نگاه میکنه و دست کوشمو میبوسه و از اتاق میره بیرون! سلاحدار میاد پیش کمانکش و میگه تو خبر از همه چی داشتی و پنهون کردی! کمانکش = چیکار میکردم با دست خودم شاهزادمون رو مینداختم توی آتیش!؟
سلاحدار=با کار کردن پشت سر پادشاهمون خودتو انداختی تو اتیش فکر میکنی کار درستی میکنی اخر چی شد پادشاهامون فهمید هیچ رازی مخفی نمیمونه اگه یک دفعه دیگه چیزی مخفی کنی دیگه سکوت نمیکنم!

مراد به اتاقش میاد و به تراس میره و یاد حرفی که به قاسم زده میوفته: قاسم برادر بی غم و کدر من به عنوان برادرت میتونم از کارت بگذرم ولی به عنوان پادشاهت هیچ انتظاری نداشته باش! یه نامه برای سلاحدار میاد از طرف استر که باید حرف بزنیم مهمه… الیاس پاشا و سینان پاشا به محل خائنین میان: کرنلیوس رئیس خائئین = الیاس پاشا صندوق هایی که برات فرستادیم رو گرفتی؟! الیاس = گرفتم داره بار میشه رو کشتی لاکن معلومه کفایت نمیکنه برای همین از استر خاتون هم کمک خواستم سینان = چیکار کردید پاشام همه ی توجه ها رو روی خودتون کشیدید الیاس =ذاتا در اینده قیامت به پا میشه بزاریم عصر کوشم و فرزندانش با پولهای خودشون تموم بشه کرنلیوس =الیاس پاشا تو اگه این دور و اطراف نپلکی خوب میشه برو بالیکسیر و عصیان رو ترتیب بدہ! الیاس = طوفان که راه میندازم ولی بعدش چی میشه ؟! بعد از سلطان مراد سینان=شاهزاده بایزید به تخت میشینه کرلنلیوس = و الیاس پاداش زحماتتو میگیری و وزیر اعظم میشی!

مراد با ناراحتی میاد پیش فاریا:فاریا=مراد چت شده مراد=تمام عمرم توی این قصر گذشت اینجا بزرگ شدم سلطنت یه لطفه که به خانوادم بخش شده لاکن خیلی سنگینه از زجرهایی که توضیح دادنشون سخته گذشتم جلوی چشام برادر برادرمو کشت اون لحظه فصل روحم عوض شد ترس از مرگ به تمام روحم هجوم آورد اون روز به بعد من هر شب یه چشم باز خوابیدم هرشب منتظر جلادها بودم من هیچ کدوم از چیزای زندگیمو فراموش نمیکنم فاریا میخوام به یاد بیارم که از راه وجدانم جدا نشم با اون دردها نسوزم .

قاسم میاد که کوشم بهش میگه برادرت همه چیزو میدونه که قاسم میگه آخه چطور فهمید منو میکشه دیگه زندم نمیزاره کوشم =قاسم شاهزادم همچین چیزی نمیشه برادرت نمیکنه این کاروا قاسم تمام شبو با ترس بدون اینکه بخوابه میگذرونه… کوشم کابوس میبینه و از خواب میپره و گریه میکنه.

 

قسمت بیست و هفتم و بیست و هشتم 27 و 28 سریال ماه پیکر 2 قسمت 131 و 132 ماه پیکر :

طبیب میاد به اتاق کوشم که میگه چند وقته تحقیق میکنیم سلطانم دیر خوب شدن زخماتون بی حالیتون و در پیش هم سرگیجه همه اینا به یه بیماری اشاره میکنه تو غرب بهش دیابت میگن کوشم میخنده و میگه پس دیابته حاجی =این بیماری چیه مگه؟إسلطانم شما میدونید؟! کوشم = مگه میشه ندونم حاجی مادرم این بیماری رو داشت نمیکشه اما دردسرش بزرگه به هیچ کس هیچی نمیگید!

مراد توقصر فاریاس که اولیا میاد و جریان دیشب رو که الیاس پول گرفته توضیح میده…

سینان میاد پیش گلبهار: سینان = اوضاع خوب پیش نمیره سلطانم اینجور که معلومه از چشمه راهب کرنلیوس افتادم گفتش وقتی شاهزاده بایزید به تخت نشست الیاس پاشا وزیر اعظم میشه گلبهار=در حد اونه که تصمیم بگیره کی وزیر اعظم بشه؟!من فقط تصمیم میگیرم کی بشه مشخصه میخواد شریک اقتدارمون شه سینان = هیچ شکی نداشته باشید سلطانم ذاتا از بی عرضگیه خودش منو مسئول میدونه گلبهار = اگه اون چیزیش بشه جاش کی میشینه؟! سینان=من میشینم سلطانم من گلبھار=پس چرا تا الان زندس ؟

سرآشپز داره توی غذای فاریا دارو میریزه که مادام میگیرتش و میگه اون چیه که سرآشپز هل میکنه میگه این این شربته مادام میگیرتش و بوش میکنه میگه کیو گول میزنی نکنه میخوای پرنسس رو مسموم کنی سراشپز = نه نه بخدا سم نیست والله مادام = حالا که توضیح نمیدی میببرمش پیش پادشاہ! سرآشپز = مادام وایستا وایستا باشه بهت میگم همه چی رو تعریف میکنم قول میدم… مادام و سرآشپز میان پیش فاریا که مادام به سرآشپزی میگه چیزایی که به من گفتی به پرنسس فاریا هم بگو – فاریا=چه خبرہ مادام ؟ مادام= توی غذاتون دارو میریزہ ! سرآشپز= برای برای مانع شدن به حاملگیتون بیخشید من مجبور شدم این کارو کنم عالیجناب نشنوہ خواھش میکنم وگرنه کلم میبرہ فاریا=کی بهت این دستورو داد؟ عایشه سلطان یا کوشم سلطان؟ کوسم سلطان بوده !

استر سلاحدارو توی حیاط قصر میبینه: استر=برات خبر فرستادم چرا نیومدی گفتم مهمه ؟ سلاحدار = کار داشتم نمیتونم هروقت دلم خواست از قصر خارج شم مسئله چیه ؟ استر=یه حال عجیبی توت هست سلاحدار نمیخوای خبر نمیدی از من دور میشی . سلاحدار =باید بهت توضیح بدم استر= هرگز منو با بقیه خاتونا اشتباه نگیر سلاحدار الان که هوست رفته اهمالم نکن هرگز همون لحظه فاریا میادش : سلاحدار = پرنسس فاریا مسئله چیه ؟! فاریا=مگه رفتنم توی قصر ممنوعه؟ سلاحدار=منظورم این نبود سلطانم فاریا=ولی بذار خیالت رو راحت کنم اومدم زیارت عاتیکه سلطان فاریا میرہ که سلاحدار میگه تو میخوای چیو تعریف کنی چیه این مسئله مهمه دولتی؟ استر=باید کار مهم تری داشته باشی!

ديوان تشکیل میشه که مراد میگه الیاس پاشا دیشب درحالی که از یه عدہ صندوق طلا میگرفته دیده شده ممکنه به آمادگی های عصیان مشغول شده باشه شیخ السلام یحیی =سرورم قدرت الیاس پاشا رو توی آنادولی نباید دست کم گرفت اگه بی دلیل از روی شک اعدام بشه عصیان راه میوفته مراد=توصیت چیه مفتح خان اقا یحیی!؟ یحیی=چون از مقامش حذف شدہ این موضوع انقدر بزرگ شد اگه خودشو بفرستید به یه ولایت تو دور دست ها این ناآرامیش از بین میره

استر به باغ میاد پیش کوشم که اباظه مهمت پاشاهم اونجاس: استر= پاشامون مبلغ سنگینی رو به وقف بخشیدن! کوشم = خدا از ما نگیرتت اباذر محمد پاشا بخاطر تو شکم فقرا سیر شد و صورتشان خندید .
اباذر= خوشحال شدم سلطانم انشاالله در آینده بتوانم به شما خدمت بزرگی بکنم کوشم = جای پاشایی لایقی مثل تو بی شک در دیوانه ، کاری میکنم وزیر قبه شی من وقتی دولت رو ادارہ کنم تو کمکم میکنی البته به وقتش! استر= سلطانم دیشب الیاس پاشا اومد ده هزار سکه طلا خواست شاید لازم باشه بدونید بهش گفتم چطور پس میدی مقام هم نداری گفت روزی زمونه عوض میشه و من مقام صدارت رو میگیرم . اباذر : سلطانم الیاس پاشا رو از قدیم میشناسم مشخصه اتفاقات رو نمیتونه هضم کنه دستور بدین حسابشو برسم کوشم = من خودم بهش رسیدگی میکنم .

الیاس پاشا میاد پیش مراد : مراد = الیاس پاشا کی برمیگردی به بالیکسیر ؟ الیاس پاشا = اگه اجازه بدین میخوام یه مدت دیگه در پایتخت بمونم مراد= اجازه نیست الیاس پاشا سریعا باید بری لاکن به بالیکسیر نه به شام زیرا تو رو حاکم شام تعیین میکنم مبارکت باشه .الیاس پاشا از دیوان بیرون میاد که سینان میگه خیره پادشاه چیکارت داشت که الیاس میگه منو به شام میفرسته معلومه تا به اونجا برسم سرمو میبرن قبل از اینکه بفهمن چی شده تیر از کمون دراومد سینان قبل اینکه اونا بفهمن چی شده عصیان شروع میشه بعدشم که طوفانه ! سینان = بازم نباید تدبیر رو از دست داد جاتون یه نفر دیگه رو بفرستین که فک کنن رفتین !

فاریا توی حرمه که عایشه رو میبینه: عایشه= چرا باز اومدی تو؟! نمیتونی با این وضعیت بی تفاوتیت منو گول بزنی بعدا حقیقت ها زورت میشه میدی منو به سرورمون شکایت میکنی فاریا = چیزی که تو بهش میگی حقیقت چیه ؟! عایشه = گفتی با سلطان مراد ازدواج میکنم زنی به جز من نباید باشه فاریا=درسته اینو گفتم تو هم دیگه از این به بعد بچهاتو بغل میکنی میخوابی .عایشه با عصبانیت میخواد فاریا رو بزنه که فاریا جلوشو میگیره و عایشه رو میچسبونه به دیوار گردنشو میگیره همون لحظه کوشم میاد میبینتشون داد میزنه اونجا چه خبرہ عایشه=والدم اگه حرفایی که میزد رو میشنیدید تازہ روم دست درازی کرد !کوشم = تو برو اتاقم و منتظر من باش عایشه میره که کوشم میگه تو کی باشی که روی مادر شاهزاده دست بلند میکنی این هیچ توجیهی نداره نه تنها به من بلکه باید به پسر پادشاهم حساب پس بدی فاریا = ببخشید اما اونه که راہ منو بست و سعی کردہ منو بزنه کوشم = کافیه دیگه وقت گوش دادن به تو رو ندارم! فاریا = باید بدین سلطانم وگرنه سلطان مراد کارهایی که کردین رو میفهمه کوشم لبخند کوچیکی میزنه و میگه چیو بفهمه؟! فاریا=میدونم برای اینکه حامله نشم تو غذام دارو میریزید مگه من چیکارتون کردم سلطانم؟ چرا منو نمیخواید؟! کوشم=بعد خيانتي که کردې هنوز سوال ميپرسی!؟ فاریا=من دشمن شما نیستم من هیچ وقت به شما بی احترامی نکردم و نمیکنم من فقط عاشق پسر شما هستم برای همین اینجام و هدف دیگه ای ندارم کوشم = تو برای پسر من فقط یه وسیله ی عشق و حالی با بقیه ی جاریای تو حرم هیچ فرقی نداری نمیتونی هم داشته باشی .

عاتیکه میاد پیش سلاحدار و دارن صحبت میکنن که گوران میاد اونجا و به عاتیکه میگه تو اینجا چیکار میکنی سریع به اتاقت بروسریع ! عاتیکه میره:گوران = گفتم از خواهرم دور بمون لاکن میبینم هنوز مخفیانه باهاش قرار میزاری سلاحدار =زینهار همچین چيزی نیست خود عاتیکه سلطان اومدن باهام حرف بزنن بهشون وضعیت رو یبار ديگه توضيح دادم ولې نميخوان قبول کنن گوران = باید به اینجاش قبل از اینکه بهش امید میدادی فکر میکردی . جوري به عشقت باورش دادی که هر چی بگي اثر نميکنه سلاحدار=سلطانم من کاری نکردم که لایق این حرفا باشم فکر کردم احساسات عاتیکه سلطان میرہ صبر کردم تنھا اشتباہ منم ھمینه سلطانم قسم میخورم که توی دل من کسی غیر از شما نیست گوران = کسی نیست که گذشتتو ندونه سلاحدار نمیتونی گولم بزنی سلاحدار = به هرحال کسی قبل از شما نیست داستان من باشما شروع شد قبل از اونو پاک کردم حالمو فقط از شما باید پرسید اصلا سرورمون به این دلیل جونمو بگیرن راضیم من چاره ای غیر از شما ندارم … سلاحدار نزدیک گوران میشه و آروم بوسش میکنه که گوران سریع میره…

کوشم با عصبانیت به اتاقش میاد که عایشه اونجاس: کوشم = اینکه مثل جاریه های عجم بیای راه خاتون رو ببندی یعنی چی؟ روش دست هم بلند کردی! عایشه = گفت با اعلی حضرت ازدواج میکنه سلطانم گفت نمیتونه با کسی غیر من باشه کوشم = تو هم باور کردی؟! عایشه = یکی از خاتونا تو قصر خبر داد خودشم انکار نمیکنه ذاتا به سرورمون گفته علی رغمش شبو باهم بودن اگه قبول کنه چی فردا حامله بشه چی؟! کوشم = همچین اتفاقی نمیوفته حامله نمیشه!!!

فاریا به قصر میاد و همه رو بیرون میکنه که نونو میگه چی شده که فاریا میگه مادام باید خیلی مراقب باشیم اینجا برامون جاسوس گذاشتن!

کوشم توی تراس پیشں مرادہ: کوشم =الیاس پاشا از استر یه قرض سنگین خواسته! این اصلا نشونه خوبی نیست مراد =اطلاع دارم برای بیرون کردنش از پایتخت اونو حاکم شام کردم کوشم = چطور کسی که زیر دستته رو میفرستی! چطور وقتی کلی اتهام روشه که با عجم ها دست به یکی شده میفرستیش! مراد=موضوع هم همینه والدم معلومه الیاس پاشا چه قدرتی تو آنادولی دارہ تو شام چی پیوندش با اونا از بین میرہ کوشم = اگه حرفای استر رو میشنیدی هزگز نمیفرستادی اون پست فطرت رو مراد=چی گفته؟! کوشم = گفته به زودی مقام عوض میشه و من به مقام صدارت میرسم ! مراد = نگران نباشید والدم تو جایی که میره به حسابش میرسن کوشم = پسر مراقب برادرات… مراد = کافیه هنوز راجب این رابطه تصمیمی نگرفتم والدم . کوشم = یعنی چی تصمیم نگرفتی من حرفامو بهت زدم گفتم اگه جون برادرتو نبخشی حق مادریمو حلال نمیکنم دیگه چی میخوای؟! مراد=پس میخواین با کاری که کردہ ھمینجوری بخورہ و بخوابه؟! کوشم = پسرم برادرت مجازاتش رو کشید خاتون بخاطر اون از جونش گذشت درد و غم و عذاب وجدانی که کشیده کافیه دیگه همچین کاری نمیکنه زینهار نمیکنه بخاطر اعتبار خاندان بهتره که روش پوشیده بشه .

شب میشه نونو داره تمیزکاری میکنه که از پشت دستمال در دهنش میزاران و بیهوشش میکنند و فاریا خوابه که وارد اتاقش میشن و اونم بیهوش میکنن…

قاسم خوابیده که مراد میاد بالاسرش بیدارش میکنه و میگه پاشو بریم قاسم = کجا میریم داداش ؟ کوشم و دو طبیب وارد اتاق فاریا میشن و کوشم به طبیب میگه رحمشو باید از بین ببری نباید صاحب بچه بشه این خاتون… قاسم به دنبال مراد راه میوفته که میگه سرورم منو کجا میبرید؟! چیکار میخواید بکنید منو میکشید داداش خواهش میکنم مراد فقط سکوت ميکنه تمام راهو که بالاخرہ میرسن به اتاق مصطفی عموی مراد قاسم=منو اوردی اینجا که والدمون مانع نشه همون لحظه قاسم نگاش به اتاق میوفته و وحشت زده میشه منو چرا آوردی اتاق عموم .
مراد = آخرت اینجاست قاسم = داداش نکن نکن داداش دلتون به رحم بیاد به والدم میخواین چی بگین؟! مراد=بهت هشدار دادم گفتم به عنوان برادرت میتونم از کارایی که کردی بگذرم لاکن به عنوان پادشاهت بدون مجازات نمیزارمت…اقاها درو باز کنید قاسم=داداش نکن اینکارو نکن مراد=برو تو . قاسم به داخل اتاق میره و درای اتاق بسته میشه که داد میزنه داداش داداش نکن داداش باز کنید داداش اینجا ولم نکنننن!

طبیب میاد پیش کوشم که کوشم میگه پس چی شد؟ منتظر چی هستی ؟ که طبیب میگه سلطانم خاتون حاملس.

 

قسمت بیست و نهم و سی ام 29 و 30 سریال ماه پیکر 2 قسمت 133 و 134 ماه پیکر :

مادام بهوش میاد و بدو بدو به اتاق فاریا میاد و فاریا هم کم کم بهوش میاد و میگه چي شده مادام؟! مادام = نمیدونم نفهمیدم یکی حمله کرد منم بیهوش شدم فاریا=سریع همه رو صدا کن تا بیان!

حاجی و کوشم دارن به اتاق کوشم میرن حاجی میگه سلطانم نگران نباشید حق فاریا رو دادید که کوشم میگه انشاالله که تصمیم درستی گرفتم! مراد توی اتاقشه و همش توی فکر قاسمه. کوشم توی حرمه با حاجی که یه دفعه نگران میشه و حالش بد میشه و حس بدی بهش دست میده بدو بدو به اتاق قاسم میاد و میبینه قاسم نیستش که از خدمتکارا میپرسه که میگن با سرورمون رفتن و تا الان نیومدن .

تمام آقاها و خدمتکارا میان پیش فاریا: فاریا = وضعیت مشخصه نصفه شب یکی به ما اومد حمله کرد نمیدونم کی بود حالا هرکی هرچی میدونه بگه خدمتکار = فاریا خاتون والا ما خواب بودیم چیزی نشنیدیم فاریا = باشه میگیم شماخاتونا خواب بودید شما نگهبان ها چی شما هم خواب بودید؟! سلطان مراد بیاد باید جواب بدید! نگهبان = والده سلطانمان آمدن فاریا=کوشم سلطان این موقعه شب چیکار داشته اینجا بگو حرف بزن تعریف کن نگهبان =قسم میخورم نمیدونم سلطانم زیاد اینجا نموندیم فاریا = برید بیرون سریععع!! همون لحظه فاریا دل درد میگیره که نونو نگاش میکنه میبینه خونریزی کرده…

کوشم با ناراحتی و عصبانیت به اتاق مراد میاد: کوشم = با قاسم چیکار کردی؟! به داداشت رحم نکردی نه بخاطر مادریم بگو مراد=جونشو بخشیدم فقط مجازاتشو میکشه کوشم =چه مجازاتی دادی به برادرت؟! مراد=توی اتاق عموم مصطفی حبسش کردم کوشم=چی؟؟؟؟ برادر تو حبس کردی پیش اون افسردہ چی میخوایی از داداشت عقلشو از دست بدہ ؟ مراد: باید جونشو میگرفتم ولی من بخشیدمش هرگز فک نکنید اونو مجازاتش نمیکنم شاید امروز مجازاتش نمیکردم فردا به تاج و تختم چشم میندازه اون موقعه… کوشم=مراد من بھت قول میدم تاوقتی زندہ ام کسی به تاج و تختت چشم نمیندازہ اما تو دست منو بریدی بجای اینکه برادرتو ببخشی موضوع رو ببندی با دستای خودت بزرگش کردی بخاطر اون هم ترس درون تو شک میشه چیزی که بخاطرش بترسی و از دست بدی مثل زهر میکشتت مراد =خواسته ی دیگه ای دارین والده؟! کوشم = نکن پسرم برادر مرحومت بخاطر این به مهمتم رحم نکرد. فقط بخاطر شک رحم نکرد تاوقتی راہ نزدیکه برگرد برادر تو از اون چاہ تاریک دربیار مراد =هر موقعه بخوام همون موقعه در میاد تا اون روز هم کسی باهاش حرف نمیزنه حتی شما کوشم = من دردمو به کی بگم به در و دیوار بگم ؟! به من گوش بده اگه در ظلم رو یبار باز کنی دیگه نمیتونی ببندیش!

طبیب میاد فاریا رو معاینه میکنه و میگه نترسید خاتون شما حامله هستید مژده بدید فاریا کلی خوشحال میشه…لاله زار به مطبخ میاد و میگه پس سراشپز بهنام کجاس که حاجی میگه والده سلطان اخراجش کرد و ملکه خاتون رو هم اخراج کرد تو مزرعه فلوریدا میمونه لاله زار=پس چرا منو صدا زدی نکنه منم اخراج کرد؟ حاجی = نمیدونم گفتش سریع باید بری پیشش!

فاریا به قصر میاد و به اتاق مراد میره:مراد=بدون خبر اومدی موضوع مهمیه؟! فاریا=من فکر کردم وقتی منو ببینی خوشحال میشی اما تو فکرت چیز دیگه ای هست چی شده بهت؟ مراد=سرفرصت مناسب حرف میزنیم اگه کاری نداری من کار دارم فاریا= اولین باری که اومدم اینجا تنها آرزوم برگستن به کشورم بود اگه یه گل رو از یه خاک بکنی و به یه خاک دیگه بکاری گردن اون گل خم میشه زرد میشه خشک میشه برای هرگلی که بتونه زنده بمونه آب نیاز هست حالا هم آب نجات من تو شدی دیگه من یه خاکی دارم مراد خیلی خوشحال میشه و فاریا محکم میبوسه .
لاله زار میاد به اتاق کوشم که کوشم بهش میگه از این به بعد مقام ملیکه رو به تو میدم خزانه دار قصر شدي بايد همراه من باشې چشم و گوشم بشې در مقابل دشمن از من محافظت میکنی مخصوصا گلبهار اولین ماموریتت باید بدونی کدوم خاتون با سلاحدار حرف زدہ کی گفته که خاتون از پسرم حامله شدہ لاله زار=واقعا ممنون سلطانم تا میتونم تحقیق میکنم

گلبهار به همراه خاتونهاش جمع میشن: گلبهار= سلطان مراد برادرش رو حبس کرده شک و تردید برادرهارو جدا میکنه تو این کار شما هم دست داشتید دخترا… عاتیکه با عجله به اتاق ابراهیم میاد و میگه مجازاتی که واسه داداشم داده شده رو شنیدی؟ ابراهیم = چه مجازاتی عاتیکه ؟!قاسم کجاست؟ عاتیکه= پیش عمو مصطفی حبسش کردہ تو چیزی میدونی بگو؟

گوران میاد به باغ پیش کوشم گوران میخوام با برادرم حرف بزنم کوشم=فکر میکنی حرف نزدم برادرت حرف گوش نمیدہ اون سلاحدار اگه کشش نمیداد اینطوری نمیشد گوران = سلاحدار چی کار کرده؟ کوشم = به جای اینکه حادثه رو مخفی کنه به همه گفت! گوران میرہ که کمانکش میاد که کوشم میگه کمانکش ازت خاهشی دارم میخوام پسرمو ببینم خواهش میکنم حلش کن که کمانکش میگه نمیشه سلطانم پادشاهمون دستور قطعی داده که کوشم میگه خوب حداقل فقط صداشو بشنوم اینو که میتونی انجام بدی برام؟

گلبهار میاد پیش بایزید و میگه میخواستی منو ببینی؟ چی شده؟! بایزید=والدم شما خوب میدونید چی شدہ! قاسم رو تو اِتاق حبس کردن همونجایی که گفتید منو میبرن گلبهار = توهم گفتی هیچوقت نمیکنه ببین حالا حتی به قاسمم رحم نکرد، اگه تو بودی دیگه نمیخوام حتی بهش فک کنم بایزید=به اینجا رسیدن کار منم مسئولم میخوام با برادرم حرف بزنم تا قاسم رو بیارہ گلبهار=اصلا به هیچ وجه بیخودی جلب توجه نکن حرف ھمه رو تحمل میکنه ولی مال تو میرہ تو چشمش بعدش اعتراض به تصمیمات سرورمون کار هر کسی نیست ولشون کن بزار هر بلایی میخواد سرشون بیاد .

لاله زار میاد پیش سلاحدار لاله زار = قربان والده سلطان لطف کردن و منو خزانه دار معرفی کردن و اینکه یه چیز دیگه ای هست باید بتون بگم در مورد خاتونی که شاهزاده قاسم رو لو داد هرکس که هست باید بفهمم سلاحدار=لاله زار میخوای بفهمی که چی بشه؟! لاله زار= کار من اینه مسئولیت حرم با منه چون ممکنه اون خاتون همه جا حرف بزنه اونموقعه چیکار کنیم ! همه ی مردم اشتباه شاهزاده رو میفهمن برای اعتبار خاندان باید ساکتش کنیم میخوام بفرستمش برہ کار دیگه ای باهاش نمیکنم سلاحدار=باشه بفرستین بره اما اگه سر اون خاتون بلایی بیاد مقصرش تویی

کوشم میاد پشت در زندان قاسم و عموش مصطفی: کوشم = قاسم پسرم، قاسم میکوبه به درو میگه والدم بالاخره اومدید ترو خدا منو بیارید بیرون کوشم=صبور باشي حتما در ميای تا اون موقعه تحمل کن پسړم قاسم = نمیتونم تحمل کنم ترو خدا به برادرم بگید قسم میخورم دیگه اشتباه نکنم کوشم گریه میکنه ولی سعی میکنه جلو خودشو بگیره و میگه باید تحمل کنی قاسم تو یه شاهزاده ای شاهزاده ی دولت جهانی هستی تو هر شرایطی باید تحمل کنی نباید پا پس بکشی .
قاسم =اینجا وضعیت خوب نیست والدم تحمل ندارم ترو خدا بیارم بیرون التماس میکنم والده یه روز دیگه نمیخوام بمونم والدم رفتید؟! کوشم همینجور داره گریه میکنه که سریع اشکاشو پاک میکنه و میگه اینجام پسرم اینجام نگران نباش یه راهی پیدا میکنم قاسم =والدم منو تو اتاق خودم حبس کنه باهاش حرف بزنید دیگه طاقت ندارم کوشم میاد بیرون از اونجا که کمانکشو میبینه و میگه کاشکی میزاشتی میمردم اینارو نمیدیدم و نمیشنیدم این همچین زخمیه که فکر میکردم خیلی وقته خوب شد اشتباه کردم به یه ذره برخورد دوباره خونریزی کرد اگه زورت میرسه این زخم روی هم بهش داغ بزن کماندار کمانکش =سلطانم زخمی بزرگتر از نبودنتون نیست اون موقعه تموم میشه اونطوری میریزه که هممون توش خفه میشیم

سلاحدار دم اتاق مراده که گوران میاد اونجا:گوران = اومدم پادشاهمون رو ببینم سلاحدار= مساعد نیستن سلطانم اگه من کاری میتونم بگید بکنم گوران = سلاحدار تو کارتو کردی دیگه بجای اینکه از برادرم محافظت کنی لوش دادی سلاحدار= سلطانم من فقط از دستورات پیروی کردم به راز نبود به زودی میفهمیدید باور کنید من از شاهزادمون محافظت کردم همون لحظه عاتیکه و ابراهیم میان: گوران = شما اینجا چیکار دارید؟! ابراهیم = من به عاتیکه گفتم نیاد برادرم به ما گوش نمیده همون لحظه بایزیدم میاد و میگه ابراهیم قاسم برادر ماست باید نجاتش بدیم وقت یکی شدنه ازش میخوایم دوبارہ فک کنه و از تصمیمش دست بکشه همون لحظه مراد از اتاقش میاد بیرون که گوران میگه سرورم درمورد تصمیمی که دادین اومدیم حرف بزنیم مراد = لزومی نداره هر کسی که جرئت کنه پشت سر من کاری کنه مجازات میشه

لاله زار میاد پیش کوشم و میگه سلطانم خاتونی که شاهزاده رو لو داد پیدا کردم هنیفه خاتون فورا از اینجا میفرستمش بره کوشم خیر نفرستش من اونو یه جای دیگه میفرستمش .

فاریا تو حرمه که عایشه میبینتش: عایشه=فاریا خاتون خیرہ خیلی داری میای و میری الان برای اومدن توی حرم داری بازی درمیاری؟ فاريا=منو با خودت يکی نکن بازی دراوردن کاړ توئه به تو حساب پس نميدم برو کناړ عایشه= تومنو زیاد میبینی در مقابلت. همون لحظه لاله زار میاد و میگه فاریا خاتون والده سلطانمون در اتاقش منتظر شما هستن زیرا خبر رو شنیده عایشه = خیره لاله زار چه خبری رو؟! لاله زار=سلطانم خبر خیریه همه بشنون و بدونن نشونیه پادشاهمون فاریا خاتون حاملس به اشپزخانه خبر بدید شیرینی و شربت پخش کنن .

فاریا به اتاق کوشم میاد: فاریا = بخاطر شاهزاده قاسم خیلی ناراحت شدم امیدوارم به زودی ببینیدش کوشم=اولا حامله بودنت قدمش مبارک باشه به سلامتی برای خاندانمون يه بچه به دنيا مياړی فاریا= سلطانم میدونم که اینو نمیخواید راه های مانع شدن رو گشتید شایدم دیشب بخاطر این اومدین پیشم وقتی فهمیدید حامله شدم از هرکاری که میخواستید بکنید منصرف شدید مگه نه؟! کوشم = خاتون باهوشی هستی شجاع هم هستی فقط شجاعت و هوش زیاد به صاحبش ضرر میزنه شنیدم که تو فکر ازدواج با پسرم هستی منصرف شو فکر کردن بهشم ممنوعه تو دفتر حرم هم نوشته نشده اسمت به بچه تو شکمت هم امیدوار نباش اون بچه متعلق به خاندانه به محض اینکه به دنیا بیاری ازت میگیرنش بدون اینکه صورتشو ببینی صداشو بشنوی از دستش میدی!
فاریا=اینجا دنیای شماست سلطانم هرکاری که بخواید میتونید بکنید اما نکنید چونکه قلب من براي سلطاڼ مړاد ميزنه هرکسی که برای اون با ارزشه برای من باارزشه اول از همه هم شما کوشم = ایشاللّه زندہ میمونیم میبینیم… کوشم دستشو میارہ جلو و فاریا بوسش میکنه عایشه با عصبانیت میاد به اتاقش داد میزنه نمیزارم اون بچه به دنیا بیادهرچی میخواد بشه!

اولیا میاد پیش مراد به دیوان: اولیا = پادشاهم ببخشید مزاحم شدم ولی مسئله مهمه باید چیزی بهتون بگم عموی قبلیم الیاس پاشا بخاطر اینکه بهش اعتماد نداشتم تحقیق کردم موقعه تحقیق خواستگار عجم رو توی دیدم چه حکمتی هست که به کشورشون برنگشته؟! مراد = یعنی چی سلاحدار؟ سلاحدار = سرورم خودم تحقیق میکنم اولیا = سرورم اجازه بدید ما به تحقیق ادامه بدیم من و هزارفن کسی به ما شک نمیکنه!

گلبهار میاد پیش سینان و میگه از این کرنلوس کی میخوایم راحت بشیم که سینان میگه سلطانم اول الیاس پاشا جنگ رو شروع کنه ماهم اونموقع به حساب کرنلوس میرسیم و بعدشم شاھزادہ بایزید پادشاہ میشه! الیاس پاشا میاد بالا سر ارتش بزرگش و میگه کارهای لازم رو بکنید این زمستون سخت میگذره .

عایشه میاد پیش کوشم: کوشم = گفته شدہ فاریا خاتون حاملس نوہ منو دارہ حمل میکنه چه بخوایم چه نخوایم حقیقت اینه عایشه = چی میخواید بشه میخواید بزارید بیاد تو حرم کوشم = اگه به من گوش بده البته به حرم میاد از این به بعد بینتون کدورت نمیخوام باشه وظیفه شما خوشحال کردن پسرم و بزرگ کردنه نوه هامه میدونی که غیر این باشه نمیبخشم !

فاریا تو قصرشه که به مادام میگه کوشم سلطان رو دیدم همانطور که حدس زدم میخواست کاری کنه حامله نشم نمیدونم در اینده چه اتفاقی قرار بیوفته مادام اما کسی که جنگ رو شروع میکنه من نیستم!

اولیا و هزارفن خواستگار عجم رو تعقیب میکنن که وارد یه مکان میشه و اولیا و هزارفن منتظر میمونن تا بیان بیرون خواستگار عجم وارد میشه که اونجا سینان و کرنلیوس هستن: خواستگار عجم = از الیاس پاشا خبر اومد داره سرباز جمع میکنه ماهم کمک های لازم رو میکنیم معلوم نیست نتیجه ی این کار چی میشه اما ما تو هر شرایطی قلعه ی وان رو خالی میکنیم کرنلیوس =خوبه به زودی حد و حدود عثمانیا عوض میشه همه حقشون رو میگیرن اماسیاهم تحت حکم شما میشه سینان=درمورد اینکار ھنوز تصمیمی گرفته نشدہ طبق کارھای انجام شدہ کرنلیوس =به دوستان عجممون هرچی که بخوان داده میشه سینان ! کرنلیوس از اونجا میاد بیرون که اولیا به هزارفن میگه این همون راهب کرنلیوس نیست من اینو تعقیب میکنم توهم خواستگارو هزارفن وارد خانه میشه که مردی بهش میگه اینجا بسته شده هزارفن میگه مغازہ تو مشکوکه معلوم نیست کی میرہ کی میاد هزارفن وارد مغازہ میشه که مرده از پشت میزنه تو سرش و بیهوش میشه و سینان و خواستگار عجم از اونجا میرن اولیا برمیگردہ به مغازه که میبینه هزارفن بیهوشه بیدارش میکنه که اولیا میگه دیدی کیا بودن که هزارفن میگه نه ندیدم پس تو چرا اینجایی که اولیا میگه راهب و گم کردم…

گلبهار توی حرمه که عایشه رو میبینه: گلبهار = شنیدم غذا میدن اما نصیب ما نشد عایشه =شما هم مژده رو گرفتين سلطانم گلبهار=همینطوره پرنسس حامله بوده به زودی سلطان هم میشه وارد حرمم میشه خاتون باهوشیه معلومه اعلی حضرت رو گرفته تو مشتش شاهزاده رو هم بده دستش دیگه تموم عایشه = من چطور میتونم مانعش بشم؟! گلبهار=این کاری نیست که تو بتونی بکنی کوشم سلطان باید مانعش میشد همچین حادثه ای تا به حال نظیر نداشته پادشاہ وقتی حرم خودش موندہ برای یه خاتون قصر باز کردہ . اهالی بدونن اصلا ازش استقبال نمیکنن به وقتش یکی از پادشاهان مرحوممون همین کارو کرده بود مردم رفتن و خونه ی خاتون رو سنگ بارون کردن خاتون به زور جونش رو نجات داد!

اولیا و هزارفن میان پیش سلاحدار: اولیا = ما پیام رسون عجم رو تعقیب کردیم ولی از دست دادیمشون هزافن= تو از دست دادیشون اون راهب و تعقیب کردی منم تنها گذاشتی! سلاحدار=این راهب از کجا اومد؟! اولیا=ما وقتی این عجم رو تعقیب کردیم وارد یه مغازہ توی بازار شد اونجا با راهب کرنلیوس ملاقات کردن با راهب ارشد کلیسای گالاتا سلاحدار = راهب کرنلیوس ؟! اونجا چیکار میکرد سلطان مراد طردش کرد که ؟ هزارفن =لابد از یه راهی برگشته شایدم اصلا نرفته!

سینان به محل مخفیشون میاد پیش راهب کرنلیوس: کرنلیوس =سینان تو اینجا چیکار میکنی چرا اومدی!؟ سینان = اومدم ببینم همه چی رو به راهه یا نه زیرا توی بازار تعقیمون کردن به مغازه حمله کردن من و نامه رسون عجم به زور نجات پیدا کردیم کرنلیوس : ممکنه منم تعقیب کرده باشند سینان = فک نکنم یه جورایی باید گمتون کرده باشن چون خیلی وقت پیش باید میومدن اینجا کرنلیوس=تو این مسئله رو تمیز کن سینان منو نجات بدہ سینان = نگران نباشید! تمیز میکنم نجاتتون میدم! صبح میشه گلبهار از خواب بیدار میشه و هنیفه خاتون رو که گردنش زده شدہ مردہ جفتش میبینه و شکه میشه…….

لاله زار میاد پیش کوشم و میگه سلطانم کادوتون رو به گلبهار سلطان دادم کوشم=تعالیه ببینیم کادوشو میپسندہ یا نه .

عایشه یه بار میره پیش چنتا از مردم و میگه به حرفام با دقت گوش بدید اگه حرفامو دقیقا بجا بیارید احیاتون میکنم یه آشفته توی قصر ترسانه هست مخ پادشاھمون رو زدہ حتی خاتون یه پرنسس ازادہ اینو تو کل شھر پخشں میکنید .

عاتیکه میاد پیش فاریا: عاتیکه = دیگه توهم وارد خانوادمون میشی گرچه نمیدونم این چیز خوبیه یا نه اساسا چون اینجایی باید خوشحال باشی اینکه از قصر دور باشی بهتره فاریا = برای شاھزادہ قاسم خیلی ناراحت شدم میدونم سلطان مرادم ناراحته اونو زیاد اونجا نگه نمیدارہ عاتیکه= ایشاالله منم امیدوارم ابراهیم خیلی ناراحت شد برادر دوقولومه فاریا=من که هنوز همه رو نمیشناسم عاتیکه=اره دوتا خواهر دور از پایتخت داریم عایشه و فاطمه اونا خیلی وقته ازدواج کردن و رفتن.

 

قسمت سی و یکم 31 سریال ماه پیکر 2 قسمت 135 ماه پیکر :

عایشه توی بازاره که اون چند تا مردم دارن تو کل شهر پخش میکنن که عایشه به نارین میگه این زمزمه ها رفته رفته بیشتر میشه نارین کل پایتخت میفهمن اون وقت قصر ترسانه رو سر اون فاریا خاتون خراب میکنن! مراد توی دیوانه که حسین آقا میاد و میگه سرورم اون خائنی که خائن های فرقه رو یاری میکرد اوردم ( همونی که باعث شد راهب کرنلیوس تبعید نشه) – مراد=اون راھب کرنلیوس رو تو ول کردی توضیح بدہ؟! آقا= سرورم ببخشید ولی به من اوراق رسمی فرستاده شد وگرنه در چه حدم که ولش کنم بره! حسین = رئیس کتاب اسماعیل خان فرستادہ سرورم که مراد نامه رو میخونه و به ھمراہ سلاحدار اولیا و کمانکش میرہ به اتاق کتابدار ها و میگه این نامه رو ببین مهره توئه؟! اسماعيل=بله مهر منه مراد محکم میزنتش و داد میزنه ای خائن اهای رذل پس خائن تویی اسماعیل = پادشاهم من همچین کاری نکردم بهتون خیانت نکردم حسین آقا کتاب ھای اونجا داره میگردہ که یه کتاب پیدا میکنه و میگه پادشاهم تعلیمات عرفیه پس از فرقه ی یسوعیان بوده مراد= اینو ببرید به حرف بیاریدش! سلاحدار = سرورم توی این کتاب یه مکان نوشته شده!

کوشم توی حرم دارہ راہ میرہ که گلبھار رومی بینه: گلبهار=سلطانم هدیتون رو گرفتم لاکن خاتون رو نمیشناسم حیف شد بدبخت مثل همیشه بازم یه بی گناه قربونی شد کوشم =وقتی بهت گفتم برو باید میرفتی گلبهار حرفم و گوش ندادی حالا اگه بخوای بری هم نمیزارم جلو چشمام و زیر دستم میشی جوری که موش با گربه بازی میکنه من باهات بازی میکنم! هرشب که میخوابی برای صبح بیدار شدن دعا میکنی بعدش یه روز یه روزی که اصلا انتظار نداری جونتو میگیرم!

مراد و بقیه میان به مخفی گاه که کرنلویس رو مرده پیدا میکنن که بالای سرش با خونش نوشته شده سالتو سالوت! مراد =چی نوشته این غافل؟ لاتین کی بلده؟! اولیا = نوشته مرگ نجات است پادشاهم! مراد = فهمیدن افشا شده از این به بعد برای هیچکس بخششی نیست هر کسی که با اون حساب و کتابی داشته باشه توی پنجه ی قهرم خواهد لرزید!

سینان میاد پیش گلبهار: سینان = کرنلیوس دیگه نمیتونه برامون دردسر درست کنه سلطانم کشتمش! گلبهار=بالاخره سینان پاشا حالا که راهب مرد جات محکم تره زیرا کوشم واینمیسته هی تهدیدم میکنه دیر یا زود بهم حمله خواهد کرد سینان =من شمارو به قیمت جونم حفظ میکنم سلطانم همراه عصیان کوشم سلطان و سلطان مرادم میسوزن ما به قدرتی که میخوایم میرسیم و شما والده سلطان میشید! گلبهار = توهم وزیر اعظم مستحکم میشی و جهان رو اداره میکنیم .

خلیل پاشا میاد پیش کوشم و میگه سلطانم متاسفانه چیزی که ازش میترسیدیم به سرمون اومد الیاس پاشا به شام نرفته رفته بالیکسیر و اونجا داره سرباز جمع میکنه کوشم دم در منتظر مراده که مراد میرسه که کوشم میگه باید باهات حرف بزنم مسئله مهمیه کوشم و مراد به اتاق ميرڼ که کوشم جړيانو به مراد ميگه که کوشم ميگه من بهت گفتم مراد وقتی اینجا بود باید جونشو میگرفتی مراد: اين سم همه طرفمون رو گرفته يه جارو ببرم یه جا دیگه میان امروز توی قصر یه خائن یسوعی گرفتیم اون راهبی که سر دستشون بود رو پیدا کردم پیام رسون های عجمم دستشون تو کار بوده کوشم : عجم ها الکی الکی هدیه نمیارن معلوم بود اینطور میشه . مراد : شما نگران نباش والدم هیچ کدوم به نتیجه نمیرسن کله ی الیاس پاشا رو شخصا میگیرم .کوشم = نمیخوام پايتخت رو ترک کنی مراد یبار رفتی داشتم جونمو از دست میدادم مراد = خدا نکنه والدم آقاها به آهی زاده خان شیخ السلام خبر بدید بیاد به اتاقم کوشم=چرا اھی زادہ رو صدا میکنی چه ربطی به این دارہ؟! مراد=منم میخوام همینو بفهمم والدم! زیرا کسی که با اصرار میخواست الیاس رو بفرستم اهی زاده خان بود!

مراد به ھمراہ شیخ السلام قبلی یحیی توی دیوانه که اھی زادہ شیخ السلام جدید میاد:مراد=الیاس پاشا وقتی تو مشتم بود گفتی بفرستمش برہ اعدام کردنش درست نیست تقریبا ضامنش شدہ بودی منم به توصیت گوش دادم فرستادمش رفت ولی به شام نرفته و پرچم عصیان رو بالا برده! آھی زادہ=تعجبم معذور بدونید از کجا میدونستم خیانت میکنه!؟ مراد= تو که نمیدونستی چرا انقدر مطمئن حرف میزدی ھمراہ اون حرکت میکنی؟ آهی زاده = حاشا پادشاهم من شیخ السلام این دولت بزرگم مراد = متهم نمیکنم اگه میکردم لزوماتشم انجام میدادم از این به بعد قبل از اینکه بهم حرفی بزنی فکر کن آهی = نمیدونم چی بگم من و خانوادم سالهاست باوفاداری به دولت خدمت کردیم در گذشتمون هیچ لکه ای نیست مراد= هست اهی خان هست من یه لکه یادم میاد تو روزهای عصیان در مقابل عاصی ها برای من کفیل نشدی که مراد یاد اون لحظه که عاصی ها حمله میکنن و یکی میگه به قاتلی که رستم پاشا رو کشت اعتماد نداریم واسه کشته نشدن شاهزاده ها ضامن میخوایم که آهی خان داد میزنه من ضامن میشم میوفته مراد=تو خودتو از من برتر میدونستی مگه نه!؟ شیخ السلام آهی = حاشا حاشا حتی به ذهنم نرسید من فقط برای محافظت از شما! مراد=توکی باشی تو کی باشی که ضامن یه پادشاہ میشی شیخ السلام فکر کردی اون رذالت رو یادم رفته این شد دو بار آهی خان زاده خدا شاهده سومی دیگه رحم نمیکنم! میتونی بری!

سلاحدار میاد پیشں استر:استر=ازت ناامید شدہ بودم بالاخرہ اومدی سلاحدار= اومدم استر زیرا حرفایی برات دارم!  استر=البته که حرف میزنیم استر نزدیک سلاحدار میشه که سلاحدار دست شو میارہ جلو به منظور وایسا! سلاحدار میگه اینجا آخر خطه استر دیگه نمیام منتظر نباش خبرم نفرست استر=احمق نیستم متوجھم تو روزای آخر قشنگ ازم دور شدہ بودی چرا این کارو میکنی سلاحدار؟ برای کی ؟ سلاحدار=استر اینجوری بھترہ نمیخوام تورو بیشتر ناراحت کنم و دلتو بشکنم .سلاحدار دارہ میرہ که استر میگه دلم به حد کافی شکست به من یه توضیح بدهکاری چرا ازم جدا میشی بگو؟ سلاحدار=حرفام ھمین قدرہ این موضوع تموم شد استر استر=سلاحدار من مثل خاتون های دیگه نیستم بهت گفته بودم نمیتونی هوست رو برداری و بری .

عاتیکه به اتاق ابراھیم میاد که میبینه ھیچی نمیخورہ و مریض شدہ که به اتاق کوشم میرہ و میگه والدم باید حرف بزنیم والدم ابراهیم اصلا حالش خوب نیست کوشم و عاتیکه میان بالا سر ابراهیم: کوشم = ابراهیمم ارزش اینکه خودتو انقدر اذیت کنی و عذاب وجدان بگیری دارہ قاسم به زودی میاد بیرون ابراهیم = نمیاد والدم نمیاد منم به زودی میندازن اون تو قاسم همش میگفت اینو برادرم چون برای اقتدارش سایه ای نمیخواست به نائب السلطنتیه شما پایان داد ، نوبت ماهم قرار بود بشه حق داشته من گفته بودم نمیکنه اما میکنه هممون رو نابود میکنه کوشم = عقلت رو از دست دادی برادرت همچین کاری نمیکنه بهت قول میدم تاوقتی زندہ ام هیچکس کاری باهات ندارہ .

صبح میشه مراد و فاریا دارن غذا میخورن که فاریا کلی غذا میخوره که مراد بهش میخنده که فاریا میگه خیلی گشنم شده چیکار کنم؟! مراد میخنده و میگه نوش جونت باید به خورد خوراکت توجه ی ویژه ای داشته باشی نه فقط برای تو برای فرزندمون همچنین همون لحظه یه آقا میاد داخل و جعبه ای رو به فاریا میده که فاریا میگه این چیه که مراد میگه کادو واسه توئه فاریا باز میکنه که یه چاقوی زیبا میبینه و خوشحال میشه که مراد میگه این یه خنجره که فقط منصوبات میتونن داشته باشن! استر توی حرم میاد که عاتیکه میبینتش و میگه استر از رابطتت با سلاحدار خبر دارم بیخیال شو به توصیه میگم دیگر طرفش نری وگرنه والدم میفهمه چیکار کردی! استر=سلطانم نمیدونم از کی شنیدید لاکن ھمچین چیزی نیست عاتیکه=من هشدارمو دادم بقیشو خودت میدونی !

 

قسمت سی و دوم 32 سریال ماه پیکر 2 قسمت 136 ماه پیکر :

استر میاد به باغ پیش کوشم: کوشم = استر چرا اومدی تو؟! استر=بعضی اوراق هستن نیاز به مهر شدن دارن…

اولیا و هزارفن بالای تپه میرن و هزارفن بالهایی که ساخته رو وصل میکنه به خودش و داد میزنه خدايا تو که منو ميشناسې ياربی من تا حالا صدتا گل مزه کردم ولې توی هيچ کدوم نشکستم (منظورش دختراست) الانم به عنایت تو پناه آوردم و تصمیم گرفتم پرواز کنم هزارفن رو شرمنده نکن هزار فن خودشو رها میکنه و پرواز میکنه که اولیا با تعجب نگاه میکنه…

کوشم توی باغ داره اوراق رو نگاه میکنه که کوشم میگه استر چرا به خودت میپیچی چی زیر زبونته! استر= سلطانم نمیخوام اذیتتون کنم لاکن اگه نگم هم نمیشه سلاحدار آقا یه مدت با من صمیمی تر بود به خونم رفت آمد داشت میخواست از دهنم حرف بکشه انگار یعنی نیتش رو فهمیدم یه مدت زیر نظرش داشتم از دور که بفهمم کار مخفیانه ای داره یا نه کوشم=دارہ حالا ؟ استر=نمیدونم چطور سلاحدار آقا یه رابطه ی پنهونی با عاتیکه سلطان دارہ !

عاتیکه توی اتاقشه که کوشم با عصبانیت میاد اونجا:کوشم =همه برن بیرون تنهامون بزارین عاتیکه=والدم چی شده؟ کوشم = اینو تو باید بگی عاتیکه رابطه پنهونی داشتی درسته! عاتیکه = خیر زینهار همچین چیزی نیست کی بهتون گفته کوشم = دیگه ازت نمیپرسم حقیقت رو بگو چیزی بین تو و سلاحدار هست؟ عاتیکه= نیست والدم قسم میخورم کی این دورغ رو میبافه!؟ بیاد معلوم میشه حقیقته یا خیر .

سینان میاد پیش شیخ السلام آهی زاده و میگه شیخ السلام گلبهار سلطان میخوان شمارو توی یه زمان مناسب دیدار کنن شیخ السلام = به گلبهار سلطان حرمت منو برسونید اما ملاقات زیاد درست نیست! سینان = اگه نظرتون عوض شد کافیه خبرم کنید!

گوران به اتاق عاتیکه میاد: گوران = والده ام منو صدا کردین خیر باشه!؟ کوشم =همه فرزندانم دارن دونه دونه نا امیدم میکنن به گوشم خبرهایی راجب سلاحدار رسیده انگار بین اون و عاتیکه رابطه پنهانی بوده تو خبر داری؟! گوران = اینو از کجا درآوردید والدم کی اینو میبافه همچین چیزی نیست! من میدونستم عاتیکه چیزیو ازم پنهان نمیکنه اصلا ممکن نیست کوشم = عالیه چون همچین چیزی جای بحثم نداره به سلاحدار دخترمو که هیچ گناهمم نمیدم . کوشم میره که گوران میگه: عاتیکه والدم از کجا فهمیده که عاتیکه میگه یه حدسی دارم مطمئنم کار استره .

گوران میاد پیش سلاحدار و میگه مصیبت سلاحدار والدم رابطه ی تو و عاتیکه رو فهمیده که سلاحدار میگه کی گفته که گوران میگه عاتیکه فک میکنه کار استره سلاحدار والدم دیگه شک کرده قضیه رو ول نمیکنه چیکار کنیم حالا؟! سلاحدار=سلطانم نگران نباشید زیرا ھمچین چیزی وجود ندارہ گوران=اگه والدہ ام بین مارو بفهمه چی حتی شایعشم تحمل ندارہ حقیقتو بفهمه قیامت به پا میکنه سلاحدار=دیر یا زود همه میفهمن من برای هر سختی اماده ام کافیه شما پیشم باشید! گوران = چطور میشه سلاحدار یه طرف عشق عاتیکه به تو یه طرف خشم والدم برادر پادشاهمم که اصلا نمیگم بهترین کار اینکه دیگه همو نبینیم نمیشه سلاحدار .

عایشه و بچهاش پیش مرادن که سلاحدار و حسین اقا میان داخل سلاحدار نامه ای به مراد میده مراد نامه رو میخونه و میگه خبرهای والدم راست بود الیاس پاشا پرچم عصیان رو برافراشته احمد پاشا هم برای مقابله باهاش دنبالش رفته سلاحدار = سرورم دستورتون چیه ؟! مراد= حسین آقا تو از جلو راه بیوفت به احمد پاشا خبر بده با تمام نیروهاش به اون سگ حمله کنه توهم به عنوان نیروی کمکی کنارش باش .
حسین آقا میگه اطاعت میشه سرورم و میره که مراد به سلاحدار میگه آمادگیتو انجام بدہ سلاحدار ماھم دنبالشون میریم ……. سینان پاشا به محل مخیفگاہ میرہ و همه جمع میشن و لباس راهب تنش میکنه و سر دسته و رئیس خائن ها میشه … – مرادم نماز میخونه از کوشم خدافظی میکنه مراد و افرادش آمادہ جنگ میشن و حرکت میکنن و از پایتخت خارج میشن.
گلبهار میاد پیش سینان: سینان = سلطانم وظیفه رو گرفتم از این به بعد سردسته ی شوالیه های قدس در استانبول منم گلبهار=قدرت عقلی آدمو میگیره سینان انشاالله برای اینکه به همیچن وظیفه ای رسیدی راهتو گم نکنی سینان = من گمراه نمیشم سلطانم منو زینهار با کرنلیوس مقایسه نکنید هدفم اینکه دولت عالیه رو با شاهزاده بایزید به روزهای قدیم خودش برسونم شوالیه های قدس یهودیا و عجم ها برام مهم نیستن اونا از من استفادہ میکنن منم از اونا گلبهار = انشاالله وظیفه جدید درهای اقتدار رو برای ما باز کنه لاکن نگران پسرمم سلطان مراد حالا که بایزید رو بردہ با خودش به جنگ یعنی بھش اعتماد ندارہ! سینان = نگران نباشید طبق قوانین به جنگ رفتن شاهزاده ضروریه لاکن تدبیر کردم و مورد اعتماد ترین افرادمو برای محافظت از شاهزاده فرستادم اونجا گلبهار = عالیه حالا که سلطان مراد نیست باید بجنبیم باید سریع متحدهای قدرتمندی بدست بیاریم سینان = منم میخواستم در این خصوص باهاتون حرف بزنم شیخ السلام اھی زادہ قبول کردن باھاتون حرف بزنن .

گلسن خاتون جاسوس عایشه میاد پیش عایشه که عایشه میگه خبریی جدید داری که گلسن میگه روز موعود رسید سلطانم فاریا خاتون امروز بعداز ظهر قراره بره بازار! عایشه = آشفته خاتون بالاخره عرض اندام میکنه به آقایون خبر بدید آماده باشن .

گلبهار میاد به دیدن شیخ السلام آهی زاده: آهی زاده خوش اومدین صفا آوردین گلبهار = ممنون حضرت شیخ آلسلام حرفم رو نمیپیچونم آهی خان شما هم خوب میدونید که دوره ی سلطان مراد و والدش کوشم سلطان دیگه باید تموم بشه سینان = اوضاع اصلا خوب نیست تصمیم هایی که سلطان مراد میگیرہ هممون رو به فلاکت میکشونه میدونیم شما هم از این وضعیت راضی نیستید اهی زاده = معنی این چیه نمیفهمم از من چی میخواید؟! گلبهار=اگه من و پسرمو یاری کنید بیشتر از ارزشی که لیاقتشو دارید خواهی دید – تنها راه تاسیس نظام عالم اینکه پسرم به تخت بشینه اھی زادہ = امان سلطان شما چی میگید این حرفا مارو به مرگ ميکشونه! گلبهار=برعکس اگه کاری نکنیم به فنا میریم سلطان مراد به هیچکس رحم نمیکنه تا دیر نشده بیاید سرنوشت خودمون رو خودمون تعیین کنیم وگرنه حتی یه قبرم نخواهیم داشت!
مراد و افرادش به سپاہ حسین آقا میرسن:مراد= وضعیت چطورہ حسین آقا!؟ حسین = سرورم خوش اومدین به دستورتون با احمد پاشا ارتباط برقرار کردیم لشکر الیاس پاشا از هم پاشید غافل وقتی شکست میخورہ نیروھای باقی موندشو جمع کرد رفت تو قلعشں پنھون شدہ قلعه تحکیم شدہ ، توپ ها قدرتمنده الیاس پاشا هم اعتمادش به اینه از قلعه بیرون نمیاد مراد = اگه اون نمیاد ما میریم داخل!

لاله زار به اتاق کوشم میاد و به حاجی میگه سلطانمون بیدار شده که حاجی آروم میگه آره ولی نمیدونم چطور بهش بگم وضعیت شاهزاده قاسم اصلا خوب نیست آقاها خبر دادن که کوشم میشنوه و میگه قاسم چش شده؟! کوشم بدو بدو میره پیش قاسم دم در داد میزنه دروباز کنید که اقاها باز نمیکنن که کمانکش میاد و میگه آقاها باز کنید که آقاها میترسن و درو باز میکنن کوشم میرہ داخل و قاسمو میارہ بیرون و میگه بیا بریم اسارت تموم شد دیگه هیچوقت نمیری توی این حلفدونی نگهبان = سلطان دستور قطعیه سرورمون هست نمیتونیم اجازہ بدیم شاھزادمون برن بیرون قاسم از کوشم فاصله میگیره و میگه نمیشه والدم برادرم منو میکشه داداشم یه تصمیم گرفته و در مقابلش هیچکس نمیتونه بایسته حتی شما . قاسم به داخل زندان برمیگرده .

فاریا توی بازاره که یکی از اقاها داد میزنه این همان اشفته تو قصر ترسانس همه بشنون چه رویی ھم دارہ میاد تو بازار بین مردم اینجا جایی برای موندن نداری اشفته بی ادب همه ی مردم فاریا رو چیز میگن و حمله میکنن که فاریا با مادام میدوہ طرف کالسکه و سربازا جلو مردمو گرفتن که یکی با لگد محکم میزنه تو شکم فاریا و فاریا پرت میشه.

 

قسمت سی و سوم 33 سریال ماه پیکر 2 قسمت 137 ماه پیکر :

مراد خواب میبینه که یه اسب اومده بالا سرش و یه مرد سوارشه ولی هر چقدر میخواد مرده رو بکشه نمیتونه و مرده مثل روحه…

فاریا توی قصر رو تخت خوابه که بیهوشه طبیب میاد و بهوش میاد که کوشم بهش میگه بچت مرده و کلی جیغ میزنه و گریه میکنه فاریا یکم آروم میشه که کوشم میگه به محض شنیدن خبر پی گیر شدم خدا بھت صبر بدہ سرنوشت نوه ی به دنیا نیومدمون اینجوری بودہ! فاریا=سرنوشت! تو روز روشن جلومو گرفتن لگدم کردن بچمو به قتل رسوندن و شما به این میگین سرنوشت سلطانم کوشم = اگه خیالت رو راحت میکنه بهت بگم هرکسی که اینکارو کرده کاملا مجازات میشه فاریا=مشخصه کی کردہ عایشه سلطان کار اون بود کوشم = از کجا میدونی کار اونه اگه چیزی میدونی بگو!؟ فاریا=گفتن و نگفتن چه فرقی داره سلطانم اگه جلو چشم شما هم اینکارو میکردن شما از عایشه سلطان حمایت میکردید و بازم مثل همیشه مقصر میشم کوشم = اینو با کارهایی که قبلا کرده مقایسه نکن توی شکمت اعضای خاندان رو داشتی یکی از خون من رو اگه عایشه این کارو کرده باشه هیچکس نمیتونه نجاتش بده کوشم به اتاق عایشه میاد و از عایشه میپرسه کار توئه که عایشه انکار میکنه…

کمانکش توی تراسه که کوشم میاد اونجا و میگه غرق چی شدی شبها خوابم میپره یکی از فرزندانم رفته جنگ معلوم نیست برمی گردہ یا نه یکیش پیش عموی گوشه گیرشه اونجا حبس شده بهش میگم بیا بیرون از ترسش نمیتونه بیاد بیرون الانم اینایی که سرفاریا اومده کمانکش = شما ناراحت نباشید سلطانم قطعا نظام عالم تاسیس میشه .

فاریا خوابه که عاتیکه از طبیب میپرسه که وضیعتش چطوره که طبیب میگه – متاسفانه دیگه نمیتونه بچه دار بشه که فاریا میشنوه و کلی گریه میکنه…

همه آقاها و پاشاها جمع میشن که کوشم میادش و میگه آقاها و پاشاها و شیخ السلام حمله ی بی رحمانه به برگزيده ی پسرم رو همتون میدونيد متاسفانه بچه خاتون سقط شد حمله به فرزند خاندان به هیج عنوان قبول نیست اهالی چطور میتونن همچین کاری کنن؟ و شما چطور اجازه همچین کاری رو میدید؟! شیخ السلام = سلطانم من بابت این اتفاق متاسفم هرچقدر م این قضیه از اولم اشتباه باشه هم همچین زورگویی قابل قبول نیست کوشم = این وضعیت اشتباه چی هست؟! شیخ السلام =از رابطهی پادشاہ و پرنسسں صحبت میکنم سلطانم معلومه خیلی مشروع نشد این همه جا پخش شده کوشم= بعد اینکه پادشاه اینجوری مناسب دیدن در حد کیه که حرف بزنه؟! شیخ السلام=ببخشید اما مرحوم ابوسوط نسل نامشروع با دستان مبارک پادشاہ ھم مشروع نمیشه معلومه کسانی از این فرصت استفاده کردن و اتش فتنه رو روشن کردن نادان ها هم رفتن دنبالش . شیخ السلام قبلی یحیی میگه آقا مفتی افندی آهی زاده – خان دقت کنید دارید از کی دفاع میکنید اهی زاده شیخ السلام = من از کسی دفاع نمیکنم بی شک این حمله رسما جرمه باعث و بانی هاش هم باید مجازات بشن اما صدها غافل تو این قضیه شرکت کردن کوشم = این غافل ها تاوان کارشون رو پس میدن هر کسی تو اینکار دست داشته باشه به خصوص کسانی که اتش فتنه رو روشن کردن تاوانش رو با دادن جونشون خواهند داد . شیخ السلام = سلطانم ببخشید اما باعث بانی هارا باید از نادان ها جدا کرد . کوشم = پس باعث بانی رو پیدا کنید بیارید در غیر این صورت سنگ رو سنگ سر روی بدن نمیزارم. سینان پاشا امرم رو تو کل پایتخت گوش زد کن اگه خود اهالی اینارو نیارن دستم که سیرشون میکنه تبدیل به مشت میشه سرشون رو له میکنم!

کوشم دارہ میرہ که کمانکش میگه سلطانم برای سرورمون پیک فرستادم باید همه چیزو بدونه که کوشم میگه خوبه، شنیدی مفتی افندی چی گفت کمانکش = سلطانم اینجوری مورد انتقاد قرار دادن پادشاهمون توسط شیخ الاسلام چیز خوبی نیست کوشم = اگه میدون رو خالی بزاری اینجوری میشه باید مثل خودشون جواب بدیم ساکت بشن تو باید تحقیق کنی کمانکش : اگه سراین قضیه به حرمسرا برسه چی سلطانم ؟ کوشم= حتی عایشه هر احتمالی رو بررسی کن! فاریا ناراحت رو تخت نشسته که یاد حمله میوفته و تهدید های عایشه و از جاش با عصبانیت پا میشه و به حمام میره و خاتون ها رو پرت میکنه بیرون و دروقفل میکنه میرہ عایشه رواز موھاشں میگیرہ وتوی آب خفش میکنه .

عاتیکه و گوران میان به اتاق فاریا که خدمتکار میگه فاریا خاتون با عصبانیت رفتن که عاتیکه و گوران بدو بدو به حرم میرن که نارین میاد میگه سلطانم به دادمون برسین الان پرنسس فاریا عایشه سلطان رو میکشه . گوران و عاتیکه میان به حمام و فاریا رو جدا میکنن از عایشه و عایشه بخاطر خفگی بیهوش میشه…

همه ي اقاها و پاشاهای جنگی توې چادر با سلطان مراد جمع شدن که دارن درباره ی جنگ حرف میزنن که بایزید میگه سرورم اگه حمله کنیم همین وضعیت رو پیش رو داریم مسیر امرار معاش و رفت آمد قطع شده تا تموم شدن آذوقشون  محاصرہ ادامه بديم دیر یاد زود تسلیم میشن چاره ای ندارن انشاالله بدون ریختن خون سربازامون قلعه رو میگیرن مراد=توصیه شاهزاده بایزید جای خودشو داره حالا که همه موافقن به محاصره ادامه میدیم همه میرن که هزارفن و اولیا میگن سرورم دیشب داشتیم در مورد وارد شدن از راهروی مخفی حرف میزدیم و گفتید از اونجا میریم پس چرا الان عوض شد نظرتون مراد = چیزی عوض نشده با خواست خدا امشب وارد قلعه میشیم الیاس پاشا به اخرش رسید هزارفن = اما سرورم گفتین… سلاحدار= همه جا پر از خائنه هزار فن چلبی ممکنه هنوز افراد الیاس بینمون باشن بزارین همه فکر کنن نقشمون اینه اولیا=وقتی که نصف شب حمله کردیم از خوابشون بیدار میشن زبونشون رو قورت میدن مراد =حمله ای درکار نیست مامیریم داخل!

مراد میره که اولیا میگه حسین آقا منظور از سرورمون ما کیا هستن؟ منظورش اعضای اون جمعیت شلوغ ؟ هزارفن=حتما اون جنگاور های دلاور سرورمون رو میگن حسین اقا= سرورمون، اقا سلاحدار من و شما دو تا! اولیا=پس امشب قرارہ شربت شھادت رو بخوریم من برم وصیعت نامه بنویسم یکی از افراد الیاس پاشا که حرفای بحث راجب جنگ رو میشنوه یواشکی میاد پیش یه سرباز و میگه برو به الیاس پاشا خبر بده نگران نباشه سلطان مراد منتظر میمونه !

کوشم میاد پیش ابراهیم و اصرار میکنه ابراهیم غذا بخوره که ابراهیم میگه نمیخوام والدم دیگه این قصر برای من زندونه اگه صبح شد من چشمامو باز کردم شکر میکنم کوشم = با این احساسات خودتو مسموم نکن درمقابل داداشتم تند حرف نشو ذاتا شرایط داداشت دشوارہ!
همون لحظه عاتیکه میاد و میگه والدم سریع بیاید فاریا میخواست عایشه سلطان رو بکشه… کوشم به اتاق فاریا میاد و میگه همه برن بیرون که فاریا میگه متوجه ی اشتباهم هستم مجازاتشم قبول میکنم ذاتا شما چیزی هم که میخواستین این نبود؟ دیگه بچه ای ندارم و هیچ موقعه نخواهم داشت! کوشم میشینه پیش فاریا و میگه کی اینو گفته ؟  طبیب ها؟ تو چرا به حرف اونا گوش میکنی؟ فقط خدا میدونه که در آینده چی میشه فاریا= اون امیدم بود سلطانم باهاش رویا پردازی کردم میخواستم مادر شم اونو ازم گرفتن کوشم دست فاریارو میگرہ و میگه عذاب و داغ بزرگی داری عذاب میکشی فکر میکنی هیچ موقع درست نمیشه من از چه دریاهای سختی گذشتم همشون میگذره داغ مال تو ھم میگذرہ زمان کل خاکسترھا رو از بین میبرہ فقط تو محکم وایستا عذاب کشیدنت روتوی دلت نگه دار مثل یه ذره نگهش دار فاریا = این عذاب منو درمقابل چی حفظم میکنه کوشم = از یه عذاب بزرگتر زود باش یکم استرخت کند.

گلبهار میاد پیش عایشه و سعی میکنه ازش حرف بکشه که کار فاریا بوده یا نه اما عایشه چیزی نمیگه که گلبهار میگه هر وقت احساس کردی بهم نیاز داری من هستم.

 

قسمت سی و چهارم 34 سریال ماه پیکر 2 قسمت 138 ماه پیکر :

سلطان مراد و حسین آقا و سلاحدار و هزارفن و اولیا از طریق تونل وارد قلعه الیاس میشن .

نارین خدمتکار عایشه میاد پیش عایشه و میگه سلطانم خبر بدی آوردم آقا کمانکش از همه بازجویی میکنه خواست ازم حرف بکشم منم سعی کردم نگم اگه اون آقاها و بغچه چی رو پیدا کنن میسوزم سلطانم . چیکار کنیم ؟ عایشه = یه چیزی مد نظرمه اما نمیدونم خوبه یا نه!

سلطان مراد و بقیه میان داخل که کلی سرباز حمله میکنن که دونه دونه میکشنشون سلاحدار زخمی میشه و مراد تنها وارد اتاق بعدی میشه که حدود 6O نفر دورشو میگیرن و همه رو میکشه و از پشت زخمی میشه میوفته رو زمین…

اولیا میاد سلاحدارو از زمین بلند میکنه که سلاحدار میگه من خوبم سرورمون رفت تو اون اتاق برید سریع کمک کنید که حسین و هزارفن وارد اتاق میشن و میبینن همه کشته شدن و مراد نشسته یه گوشه نفس نفس میزنه کمک میکنن به مراد و مراد از جاش بلند میشه سه تایی به اتاق الیاس میان که الیاس شمشیری دسشته که شمشیرو میندازه و خم میشه برای مراد و طلب عفو میکنه که مراد بهش میگه حداقل مردونه جلوم میجنگیدی و مراد محکم کشیدش میزنه .

عایشه میاد پیش گلبهار عایشه = گفته بودید اگه به چیزی نیاز دارم بیام پیشتون گلبهار=تو فاریا اينکارو کردی ارہ ! عایشه=ارہ راہ دیگه ای برام نزاشت گلبهار=باشه مشکلی نیست چیکار باید بکنم برات عایشه= چنتا آقا هستن و یه زن یعنی کسانی هستن که میدونن من دستور دادم اگه حرف بزنن بدبخت میشم گلبهار=موضوع رو فهمیدم بهم بگو کی هستن خودم حلش میکنم نگران نباش .

سلطان مراد سوار اسب میشه و دست الیاسو با طناب میبنده طنابو به اسب اویزون میکنه و الیاس رو روی گلا میکشونه تا به مقرگاهشون میرسه که همه سربازا دارن نگاه میکنن که داد میزنه آقایونم ینچری هایم بندگانم با خواست خدا قلعه برگه شکست خورد . حسین کمانو به سلطان مراد میده و مراد درست توی قلب الیاس پاشا میزنه و الیاس پاشا میمیره که همه ی سربازا داد میزنن سلطان مراد زنده باد که مراد داد میزنه میگه هرکسی که به من و به خاندانم خیانت کنه مثل این تیر میرم تو قلبش .

فاریا به حیاط قصر میاد که چند نفر لباس سفید پوشیدن و جلاد ها بالا سرشونن فاریا به اتاق روبه رو میره پیش کوشم: کوشم = جاهل هایی که روت هجوم آوردن دستگیر شدن همانطور که خودت میبینی فاریا=همشون این چند نفر هستن؟! خوب کسی که به اونا این دستور رو داد چی؟ اون کسی که کل حرفای حرم رو توی شهر پخش کرده کجاست؟ کوشم : اگر همچین خائنی بود اول از همه سر اون بریده میشد فاریا=چرا عدالت برقرار نمیشه سلطانم ؟ عایشه سلطان ارزش اینو دارہ چرا ازش محافظت میکنید؟!کوشم = پیله کردی کار عایشس کافیه دیگه فراموش کن اینو! عدالت با شک و تهمت نیست با مدرک برقرار میشه همون لحظه کمانکش دستور میده سر اون چند نفرو میزنن که فاریا چشاشو میبنده…

گوران و عاتیکه میان پیش ابراهیم که ابراهیم محل نمیزاره و باهاشون به گردش نمیره که گوران میگه پاشو عاتکیه ابراهیم نمیاد خودمون دو تا به دیدن قاسم میریم که ابراهیم خوشحال میشه و میگه منم میام سه تایی میان پشت در اتاقی که قاسم حبس شده و با قاسم حرف میزنن…

سلاحدار توی چادره بیهوشه که حکیم ها بالا سرشن که اولیا و مراد هم اونجا هستن که اولیا میگه سرورم شما برای رضای خدا یکم استراحت کنین حال آقا سلاحدارم خوب میشه انشاالله همون لحظه از قصر پیک میرسه و مراد نامه رو باز میکنه جریان فاریا رومیفهمه و به اولیا میگه من سریع میرم شما هم با ارتش بیاید .
مراد سریع به قصر فاریا میرسه وارد میشه و فاریا رو محکم بغل میکنه و فاریا تو بغلش گریه میکنه و میگه نتونستم محافظت کنم ازش خیلی زیاد بودن از هر طرف حمله میکردن که مراد میگه فاریا نگران نباش بچه ی دیگر برام میاری که فاریا میگه دیگه نمیتونم بچه دار بشم و گریه میکنه که مراد بغلش میکنه و میگه فاریام من هر روز خدارو شکر میکنم که تو رو به من بخشید تو اینجایی زنده ای پیشمی همین برام کافیه .

سینان میاد پیش گلبهار: سینان = سلطانم دست الیاس پاشا به اندازه ی دهنش قوی نبودہ سلطان مراد با دستای خودش اعدامش کردہ دار و ندارمون به اون بستگی داشت گلبھار=دار و ندارمون به شاهزادہ بایزید بستگی دارہ پاشا فقط یه ماشه بود واسه نسوختن دستمون گرفته بودیمش اگه به دردمون میخورد که عالی میشد سینان = درست میگید سلطانم امآ سلطان مراد به این آسونی ها تخت رو ول نمیکنه با این پیروزی جایگاه خودشو محکم تر کرد تو چشم اهالی و سربازان بزرگ میشه گلبهار =هم سرباز هم اهالی اون پولی رو میبینن که میره تو جیب یهو میبینی خونی که از چشمه می ریخت قطع میشه اول کسایی میان داد میزنن زنده باد یهو داد میزنن بکشین سینان=درسته سلطانم قطع جریان اب کار سختیه شایدم وقت یه سوقصد جدی رسیدہ گلبهار= راهای تو کافیه سینان پاشا از این به بعد از راه های من جلو میریم ! راہ من راہ صبرہ چندین سال منتظر موندم اینم روش.

 

قسمت سی و پنجم 35 سریال ماه پیکر 2 قسمت 139 ماه پیکر :

مراد به قصر میاد که کوشم و بقیه ازش استقبال میکنن که ابراهیم حرفی نمیزنه که مراد هم میگه چیزی شده که ابراهیم میگه ببخشید ولی به اتاقم میرم ابراهیم به اتاقش میره مراد میرسه به عایشه که چپ چپ نگاش میکنه و یاد حرفا فاریا میوفته که بهش گفت کار عایشست! مراد روی تختش میشینه که کوشم میگه چطور میتونی ارتشو ول کنی خودت تنها بری خدایی نکرده چیزیت میشد چی که مراد میگه من الان جلوتونم میبینید که چیزیم نشد اما سلاحدار زخمی شد همون لحظه گوران و عاتیکه ناراحت میشن ولی به روی خودشون نمیارن مراد دستور میده همه برن بیرون و به کوشم و کمانکش میگه شما بمونید و به عایشه میگه تو بیرون منتظر باش کارت دارم: کمانکش=خیلی وقت بود حرفش دهن به دهن میچرخید وقتی هم که دیدنش به صورت ناگهانی حمله کردن مراد =کی و از کجا فاریا رو میشناسه کماندار معلومه کسی بهش گفته هدف تعیین شده بوده کماندار= منم همین احتمالو دادم سرورم از ده ها نفر بازجویی کردم همشون جرم خودشون رو اعتراف کردن ولی هیچ کدوم نگفتن از کسی دستور گرفتن کوشم = خیلی وقته پرنسس توی پایتخته احتمالا یجور فهمیدن همچین موضوعات پنهان نمیمونه منم بهت گفته بودم این چیزی نیست که استقبال خوبی بشه ازش گفتم عرف و رسومات ما معلومه مراد=میگین به این اتفاقات حق بدم اونا جون فرزند منو گرفتن کوشم = نه منظورم این نبود همشون دستگیر شدن خودم شخصا مجازاتشون کردم جونشون رو از دست دادن .

سینان میاد پیش اهی زاده شیخ السلام: – سینان = پادشاهمون به پایتخت برگشته با سر الیاس پاشای خائن اهی=همه کسانی که بر سردولت عاليه سرشون روبلند ميکنن بايد به مجازات خودشون برسن سینان = انشاالله سلطان مراد با الیاس پاشا شکی که بهتون داره رو دفن کنه شما رو هم متهم کردن اھی=فکر نمیکنم اشتباہ کردہ باشم بخاطر ھمین ھم نمی ترسم سینان=اگه قیدتون رو بزنن قطعا بهانه ای پیدا میکنن ممکنه فردا پس فردا دوبارہ آقا یحیی رو بزارن جاتون توی مقام شیخ السلام ۔ آهی=تا وقتی که من زنده ام غیرممکنه همچین چیزی اتفاق بیوفته سینان =ذاتا همین منو میترسونه رفته رفته خشم سلطان مراد داره بیشتر میشه قبل از اینکه بگه شاهزاده ، پاشا، شیخ السلام اول کی رو اعدام میکنه ؟! ○ !اهی = جوری حرف نزن که اطلاع نداری سینان پاشا به قتل رسیدن شیخ السلام کجا دیدہ شدہ این غیر ممکنه سینان = تا وقتی سلطان مراد روی تخته و پشتش کوشم سلطان هست ممکنه هر لحظه هر چیزی سرمون بیاد بخاطر همین توصیه میکنم یبار دیگه به پیشنهاد من و گلبهار سلطان فکر کنید .
آهی=برای تاسیس نظام عالیه هر کاری خواهم کرد اما شاهزادمون هم به اندازه ی شما هوس قدرت داره میخوام شخصا باهاش صحبت کنم .

عایشه میاد پیش مراد: مراد = کارهایی که توی گذشته کردی رو فراموش نکردم عایشه یه دفعه بخشیدمت باردومی در کار نخواهد بود به خصوص اگه توی این حمله دست داشته باشی هرچیزی که میخوای بگی رو الان بگو! اگه خودم متوجه بشم تاوانش خیلی سنگین میشه عایشه=من کاری نکردم سرورم اون خاتون بهم تهمت میزنه تازه سعی کرد منو بکشه همه شاهدان توی حموم نزدیک بود منو خفه کنه به زور از دستش گرفتنم این کارش تاوانی ندارہ! مراد=من تو حرمسرا آرامش میخوام عایشه اگه تو دنبال دردسر میگردی بگو بدونم چون در اونصورت خودم برات دردسر میشم میتونی بری!
مراد به جایی که به فاریا حمله کردن میاد و از دو تا مرد میپرسه چه خبر میگن بعد این اتفاقات اهالی نمیان بازار مرد اول = اینجا قیامت زیاد به پا میشه در مورد کدومش حرف میزنی اقام !؟ مراد = به یه خاتون حمله ور شده بودن مرد دوم = فهمیدم فهمیدم اون خاتون گستاخ رو میگی؟ مرد اول =ندونسته حرف نزن گناه دارہ یه روایت شدہ راهشو گرفت و رفت گویا خاتون حبس سلطان مراد بوده اهالی به جوش اومدن و خواستن خاتون رو بکشن مرد دوم = کم کاری هم کردن اگه اون گستاخ رو میدادن دست من باهاش چیکار میکردم دراصل قباهت از خاتون نیست بخاطر سلطان مرادہ وقتی که یه حرمسرا بزرگ هست به اون چشم دوخته مراد عصبی میشه و یقه ی مرد رو میگره داد میزنه توکی هستی ها کی هستی؟ و همینجور مرد رو میزنه مرده میوفته رو زمین که به کمانکش میگه هرکسی که توی این حادثه بوده رو برام پیدا میکنی کمانکش! کمانکش = سرورم اون روز اینجا صدها نفر بودن مراد = کاری که بهت میگمو بکن ! هر کسی که اون روز اینجا به برگزیدم حمله کرده و جون بچمو گرفته باید همشونو پیدا کنی سلاحدار به قصر میرسه که خدمتکار گوران برای گوران از حال سلاحدار خبر میفرسته عاتیکه هم با عجله پیش سلاحدار میره که سلاحدار بیهوشه که بهش میگه وقتی شنیدم زخمی شدی تمام ناراحتیایی که ازت داشتم رو انداختم دور عشقم رو گرفتم کف دستم بھش پناہ بردم جوړې به دلم نشستې که نميتونم بيرونت کنم .

سینان و گلبهار توی باغ باهم قدم میزنن که سینان میگه با اھی زادہ صبحت کردم سلطانم ھرچقدر نخواد قبول کنه اون از چشم سلطان مراد افتادہ دیر یا زود با ما متحد میشه اما میخواد مطمئن بشه شاھزادہ تخت رو میخواد یا نمیخواد بخاطر همین میخوان شاھزادہ بایزید رو ملاقات کنن گلبهار = به هیچ عنوان نمیشه هنوز وقتش نیست عشق بایزید به داداشش رو همه میدونن اگه بفهمه مخالفت میکنه همون لحظه بایزید میاد که گلبهار بغلش میکنه که سینان میگه خوش اومدید شاهزاده ام با پیروزیه بزرگی برگشتید که بایزید میگه این پیروزی فقط برای سرورمون هست تقریبا قلعه رو خودش تنها فتح کرد!

 

قسمت سی و ششم 36 سریال ماه پیکر 2 قسمت 140 ماه پیکر :

بایزید و گلبهار به اتاق گلبهار میان: بایزید = مخفیانه با سینان پاشا در مورد چی صحبت میکردید گلبهار = چی میخواد باشه داشت مردونگیه تو رو توی میدون جنگ بهم میگفت نکنه به پاشا اعتماد نداری ؟ چندین ساله ازت حمایت میکنه پشتته از بندگان وفادارمونه بایزید = البته که به پاشا اعتماد دارم اما نمیخوام مخفیانه ملاقات کنید گلبهار = چاره ی دیگه ای هم داریم اگه کوشم سلطان بشنوه همه رویاهامون خراب میشه بایزید=درمورد چه رویایی صحبت میکنید والدم!؟ گلبهار=بایزید پسرم وقتش رسیده در مورد حقیقت باهات صحبت کنم اگه قبول هم نکنی ما تو یه جنگیم  بایزید = چه جنگی والدم باکی میجنگیم ؟! با داداش سرورم؟ گلبهار=هم درمقابل اون هم در مقابل کوشم سلطان من برای محافظت از تو و به تخت رسیدنت که حقته هرکاری میکنم .بایزید عصبی میشه و میگه با توی آتیش انداختن من ازم محافظت میکنید والدم کوشم سلطان دنبال کوچک ترین اشتباه شماست فکر کردید اگه از کارهای مخفیتون خبردار بشه چی میشه! من توی این جنگ نیستم به هیچ عنوان به داداشم خیانت نمیکنم شما هم هرکاری میکنید زود منصرف بشید .

آقا یحیی شیخ السلام قبلی پیش مراده که مراد میگه وقتی توی جنگ بودم خوابی دیدم توی خیمه خواب بودم که اسبی وارد خیمه میشه تا جفت تختم میاد شمشیرمو کشیدم بهش حمله کردم اما درست وقتی خواستم موفق بشم توی یه لحظه غیبش زد یحیی =سرورم اون اسب سوار کی بود مراد = نتونستم صورتش رو ببینم بسته بود! سیاه رنگ بود و مهمتر از همش رو اسب من بود یحیی =سرورم علما خیمه رو به دولت تشبیه کردن خواب دیدنتون رو هم باید علامت شما و خاندان عالیه عثمانی باشد اون سوارہ ھم که با لباسھای سیاہ اومدہ پیامرسان خیانت جلو درتونه مراد=خوب سوار اسب من بود این خائن نشونه ی چیه ؟ یحیی = خیانت از نزدیک ترین کسان شماست حتی ممکنه از خود خاندان باشه سرورم .

استر پیشه کوشمه که از اتاقش میاد بیرون که عاتیکه رو میبینه: عاتیکه= استر خاتون خیر باشه خیلی وقته نمیای اینجا استر=کوشم سلطان رو ملاقات کردم عاتیکه=درست روزی که سلاحدار زخمی برگشت! چه تصادف پرمعنایی تو اولین فرصت رفتی اسممو دادی والدم بهش گفتی با سلاحدار رابطه ی مخفیانه ای دارم اصلا اصلا صبرم را لبریز نکن حتما نمیخوای که منو دشمنت کنی؟ استر=این چه حرفیه سلطانم در حد منه سو تفاھم شدہ نمیدونم کی توی دل سلاحدارہ اما قسم میخورم اون من نیستم .

مراد میاد بالا سر سلاحدار که سلاحدار بهوش اومده که مراد میگه این چندمین باره سلاحدار چند بار دیگه میخوای جونت رو برام سپر کنی! سلاحدار=من جونمو در راہ شما گذاشتم سرورم خدای بزرگم قسمت کنه در راہ شما بمیرم مراد=با خواست خدا توی کلی جنگ پیروز میشم سلاحدار باید سمت بغداد هم بریم تو استراحت کن  .

مراد از کمانکش میپرسه که وضعیت قاسم چطوره که کمانکش میگه وضعیتش اصلا خوب نیست از خورد و خوراک افتادہ والدہ سلطانمون ناراحت شدن خواستن از اونجا بیرون بیارنش اما شاهزادمون نخواست بیرون بیاد گفتن بدون اجازه داداشم سرورم بیرون نمیام .
عاتیکه میاد پیش فاریا و میگه تازه استرو دیدم اما چیزی گفت که فکرم مشغول شد گفتش کسی که توی دل سلاحداره خودش نیست قسم خورد خوب اکه استر نیست این خاتون کیه؟ فاریا=عاتیکه مگه میخواد کی باشه حتما واسه محافظت از خودش اینو گفته .مراد میاد به زندانه قاسم که دستور میده درهارو باز کنن قاسم بیرون میاد که مراد با تعجب نگاش میکنه و قاسم ترسیده که مراد یاد چندین سال پیش (وقتی بچه بود توی اتاق نشسته بود شب بود که عثمان میاد به اتاقش و میبینه مراد بالا سر بقیه داد اشاعه با شمیمر مصنوعیه که عثمان بهش میگه تو هنوز نخوابیدی اونی که دستته چیه ازم میترسی؟ مراد=من از هیچی نمیترسم عثمان=من میترسم مراد از اینکه پادشاہ ظالمی بشم میترسم مراد=مگه نشدی ؟ همون لحظه مراد به خودش میاد و به قاسم میگه قاسم تو از من میترسی؟ قاسم = نه .کوشم و گوران توی قسمتن که درو میزنن و قاسم میاد داخل که کوشم بغلش میکنه و میگه تو چطوری بیرون اومدی بیا بشین مفصل بو کنمت خدا دعاهامو شنید که قاسم هیچ عملی نشون نمیده و میگه با اجازتون میخوام برگردم اقامتگاھم و میرہ…

فاریا و مراد توی بغل هم نشستن: فاریا = با گوش دادان به وجدانت بهترین کارو کردی مراد همراه برادرت خودت رو هم از زندان آزاد کردی مراد= انشاالله تو چطوری بهتری؟ فاریا=وقتی که بغل توئم برای یه لحظه همه چیز و فراموش میکنم بعدش باز یادم میاد یه غم عمیق دلم رو میگیره هر بار که چشمامو میبندم باز همون خواب رو میبینم . مراد =همه کسانی که باهات این کارو کردن مجازات میشن فاریا=چیزی که دلم رو عذاب میدہ اون حمله نیست مراد حقایق مثل مشت توی گلومه نمیتونم قورت بدم نمیتونم نفس بکشم مراد : چه حقیقتی ؟ فاریا=همه حرفایی که اون روز زد درست بود حبس کردنت تو اگه یه قصر هم بدی اگه دنیارو هم جلوم پهن کنی حقیقت ما اینه مراد = فاریا اون حرفا هیچ اعتباری ندارہ فاریا=من به عنوان یه پرنسس آزاد به دنیا اومدم اونجوری بزرگ شدم اما این وضعیت خیلی بهم برمیخوره من برای ما واسه ی تو واسه هر کسی میجنگم اما قدرت مقابله با اینو ندارم .

قاسم به اتاقش میاد و خودشو توی ایینه میبینه و دستاشو مشت میکنه از عصبانیت مراد خوابه که فاریا نشسته و داره فکر میکنه که یه دفعه از جاش بلند میشه به اتاق عایشه میاد و خنجر میزاره به گلوی عایشه.

 

قسمت سی و هفتم 37 سریال ماه پیکر 2 قسمت 141 ماه پیکر :

فاریا خنجر میزاره به گردن عایشه که عایشه از جاش میپره که فاریا میگه ساکت شو اگه تو الان مانع نمیشدی من الان بچه داشتم که عایشه التماس میکنه که فاریا میگه نمیدونم چطور ردی از خودت نذاشتی اما پیدا میکنم تقاصشو پس میدی فاریا از اتاق میاد بیرون که گوران رو میبینه که وارد اتاق سلاحدار میشه…

گوران میاد پیش سلاحدار که سلاحدار خوابه و بهش میگه عشقم به تو زیاده ولی نمیتونیم ادامه بدیم و یه دستمال به عنوان خدافظی میزاره تو دست سلاحدار و بیرون میره که سلاحدار دستمالو فشار میده .

صبح میشه عایشه میاد پیش سلاحدار و میگه فاریا دیگه حد و حدود خودشو نمیدونه به من حمله کرد دیشب میگه منو میکشه …

فاریا از اتاق مراد میاد بیرون که سلاحدار رو میبینه که سلاحدار میگه فاریا خاتون بابت اتفاقا متاسفم زخمت عمیقه هنوز تازس به همه شک میکنی ولی قبول نمیکنم بری اتاق سلطانمون و با خنجر تهدیدش کنی فاریا=هه زود اومد و شکایت کرد!؟ سلاحدار= فاریا خاتون برو دعا کن که اومد به من گفت اگه به سلطانمون میگفت چی؟ دیگه چنین کاری نمیکنی اگه بکنی اینبار خودم به پادشاهمون میگم فاریا= سلاحدار حواست باشه موضوعات خیلی زیادی هستن که اگه پادشاهمون بفهمه نمیبخشه منم خیلی چیزا میدونم مثلا … من باید بگم ؟

بایزید میاد در اتاق قاسم که ابراهیم از اتاق قاسم میاد بیرون که بایزید میگه قاسم ازاد شدہ؟ منم اومدم دیدن اون بایزید میخواد وارداتاق بشه که ابراھیم جلوشو میگیرہ و میگه تو با چه رویی اومدی همه چی بخاطر تو اینجوری شد اومدی وجدانت رو اروم کنی! بایزید=حق داری از من ناراحت شی اشتباھم بزرگه قبول حداقل اجازہ بدہ تلافی کنم ابراهیم = گوش نمیدم بهت دیگه دروغاتو باور نمیکنم از اینجا برو برو از ما دور باش .

فاریا پیش عاتیکس که میگه: عاتیکه من از تمام احساسات تو نسبت به سلاحدار خبر دارم به نظر من باید سلاحدارو فراموش کنی! اون مناسب تو نیست … همون لحظه مراد میاد داخل و فاریا باهاش میره…

گلبهار میاد پیش شیخ السلام مفتی یحیی و میگا با شاهزادم حرف زدم به ما اعتماد دارہ بخاطر تخت پادشاهی همه چیزو قبول میکنه مفتی=چه فایدہ سلطانم تمام شورش ھا فایدہ نداشته تخت سلطان مراد هر روز مستحکم تر میشه سینان = برای نابودیه اون باید اول اعتبار و شخصیتشو نابود کنیم اگه اعتماد مردمو از دست بده دیگه تمومه گلبهار=ایشاالله که اتحاد ما وسیله ی خیر باشه! مفتی = چطور میتونیم اعتماد مردم رو نسبت به سلطان مراد تغییر بدیم ؟ سینان = سلطان مراد داره کسایی که به فاریا خاتون حمله کردن دستگیر میکنه خیلی خشمگین شدہ میگن جزای بزرگی میدہ میگن تر ھم با آتیش خشک میسوزہ سلطان مراد وقتی میفهمه بی عدالتی کرده که داره توی خون مظلوم ها خفه میشه گلبهار = پچ پچ های مردم به کمک شما به فریاد تبدیل میشه..
فاریا و سلطان مراد به برج هزارفن میان که مراد میگه میدونی اینجا کجاس جایی هست که وقتی دو عاشق بیان باهم ازدواج میکنن و مراد دست فاریا رو میگیرہ به داخل برج میبرہ و عقد فاریا و مراد خونده میشه توی برج و باهم ازدواج میکنن. کل افرادی که به فاریا توی بازار حمله کردن رو جمع میکنن و توی همون بازار سرشون زده میشه…

همه ی خاتون ها و سلطان ها و کوشم توی حرم جمع میشن که یه نامه از طرف مراد حاجی اقا میخونه که توش نوشته همه بدونن مراد خان پسر مرحوم سلطان احمد خان با دختر مرحوم گابور پرنسس فاریا با مهر معین عقد نکاح کردن … عایشه کلی ناراحت میشه… همه ی مردم شروع میکنن به داد زدن و اعتراض بخاطر قتل خانوادهاشون… کوشم میاد پیش مراد و میگه من باید از این اتفاقات آخر همه خبردار بشم خاتون رو عقد که کردی بس نبود بخاطرش صدها نفر رو اعدام کردی چیکار داری میکنی تو؟ مراد =هرکاری که لازمه رو انجام میدم کوشم = به بهای اینکه مردم رو با خودت دشمن کنی یادت نره اون پادشاهی که مردم به عدالتش شک کنن سلطنتش میلنگه مراد=اون ادمایی که به عدالت من شک میکنن باید بترسن کوشم = مراد من دشمن تو نیستم من دارم برای ارامش هممون تلاش میکنم اگه با خشم تصمیم بگیری اون خشم آخرش همه ی مارو میگیره مراد=رئیس این خاندان منم اگه اونا از من اطاعت نکنن اونوقته که ارامش همه بهم میخوره فاریا لباس عروس میپوشه و به خلوت مراد میره و شبو باهم میگذرونن .

1 ستاره2 ستاره3 ستاره4 ستاره5 ستاره (206امتیاز مطلب : 4٫10 )
Loading...
اشتراک گذاری مطلب

تاکنون 41 نظر ثبت شده است.

  1. باسلام.مرسی که خلاصه فصل ها را مینویشید.تشکر

  2. كارتون عاليه

  3. عالی بود ممنون

  4. سلام خیلی عالیه فقط خیلی اشتباه مینویسید مثلا بجای استر مینویسی دستر بجای گوهر مینویسی گوران

    • با سلام و احترام
      خب سریع نوشتن مشکلات زیادی داره .
      شما به بزرگواری خودتون ببخشید .

  5. سایتی رو نمی شناسید که مثل این سایت باشه فقط برای سریال حریم سلطان باشه

  6. سلام.ببخشیدمیشه بگید بجز …جم تی وی دیگه چه شبکیه میدش

  7. خواهش میکنم زودترادامه اش روبذارید مردیم ازکنجکاوی 🙁

  8. مرسی از اینکه به نظرم اهمیت دادین

  9. سایتتون خیلی خوبه ولی این کار زشتیه که نظر های خوب و بزارین و نظر های بد و رد کنیدلطفا برای مردم احترام قائل شین

    • با سلام و احترام
      ممنون از تعریفتون .
      ببینید وقتی ما برای نظر شما پاسخی نداریم انتشارش بدیم باز هم برای شما این مسئله ایجاد میشه که چرا پاسخ ندادیم .
      ما شرمنده ایم که الان مدتیست این مطلب آپدیت نشده که متاسفانه دوستی که خلاصه نویسی میکرده الان میگه مشکلاتی ایجاد شده که هنوز خلاصه های جدید رو نتونسته ارائه بده .
      حق با شماست که میپرسید و سر ما پایین و عرق شرم روی پیشونیمونه و اما جوابی نداریم جز اینکه ازتون بخوایم کمی صبر کنید و به ما اجازه بدید تا ببینیم چکار میتونیم بکنیم .
      متاسفانه دزدی سایت های معتبر از سایت ما ، هم ما و هم نویسنده ها رو دلسرد میکنه چون اونا به راحتی مطالب ما رو میدزدند و در گوگل رتبه بهتری پیدا میکنند و ما هم که زحمت میکشیم باید عقب بیفتیم .
      در همین مطلب هم به همین شکل هست .
      چشم سعی میکنیم زودتر مشکل رو رفع کنیم و باز هم شرمنده ایم .

  10. چرا دیگه ادامه ی فیلم و نمیزارین الان دقیقا یک هفتست

  11. سلام خسته نباشيد ببخشيد
    token is not valid
    اين نوشته براى من مياد بعداز اخرين قسمتى كه كذاشتيد مشكل چيه؟!؟

    • با سلام و احترام
      مشکل خاصی نیست .
      شما چون به صورت مداوم و مستقیم وارد این مطلب میشید و کدهای این مطلب قبلا کش شده با این نوشته رو به رو میشید .
      این نوشته بنر تبلیغاتی است که ما در سایت قرار دادیم .
      شما صفحه رو رفرش کنید دیگه باید بنر رو ببینید و این نوشته نشون داده نمیشه .

  12. سلام.خسته نباشید.ممنون از سایته خوبتون که خلاصه هارو انقدر خوب میزارید.فقط با توجه به اینکه ما داریم این سریال رو از پیج شما دنبال میکنیم ممنون میشیم یکم زود به زود بزارید خلاصه هارو.با تشکر

    • با سلام و احترام
      متاسفانه اینطور که گفته شده انگار شبکه های ترکیه ای هم خودشون در پخش ادامه فیلم گیر کردند .
      چشم به محض رسیدن منتشر میکنیم .

  13. با عرض سلام و خسته نباشي
    ميشه لطف كنيد سريع قسمتاي بعدشم بذاريد و اينكه چه اتفاقي واسه پرنسس فاريا ميوفته
    خيلي دوست دارم بدونم چي ميشه

    • با سلام و احترام
      تمام سعی ما جلب رضایت شماست و مطمئن باشید تمام تلاشمون رو میکنیم که شما رو راضی کنیم .

  14. هرروز چک میکنم ببینم قسمت جدید میذارین یانه واقعا ممنون خیلی باجزییات وکامله

  15. سلام و ممنون از زحماتتون ببخشید توی سایتتون خلاصه سریال گوزل رو دارید ؟؟؟

    • با سلام و احترام
      خیر . چون از اول فیلم گوزل خلاصه ها رو قرار ندادیم از این به بعدش هم نمیتونیم بذاریم .
      شرمنده

  16. ممنون که به نظرم اهمیت دادین . ❤❤

  17. بسیار عالی متشکرم

  18. سلام و ممنون از سایت خوبتون
    یه خواهش داشتم لطفا یکم زودتر قسمت های بعدیش رو بگذارید من عاشق این سریالم نمیتونم تحمل کنم نفهمم چی میشه خواهشا یکم زودتر بزارید ممنون از زحماتتون دوستتون دارم ❤❤❤

    • با سلام و احترام
      چشم سعیمونو میکنیم که زود به زود بذاریم .
      الان دو قسمت دیگه اضافه شد .

  19. سلام سایتتون عالیه
    ولی اگه زود به زود بزارید عالی تر میشه
    با تشکر

    • با سلام و احترام
      والا ما خیلی جلوتر از سایر سایت ها هستیم اما خب بازم چشم سعیمونو میکنیم زودتر بذاریم .

  20. سلام ، وقت بخیر کار بزرگ و قشنگی میکنین و قابل تشکر و قدردانیه

  21. سلام خسته نباشید
    هرچندوقت یکبارادامه اش رو میذارید

    • با سلام و احترام
      والا زمان دقیقی نداره .
      مثلا امشب سه قسمت گذاشتیم .

  22. بهترین سایتی که دیدم…مرسی خیلی عالیه و کامل خیلی هم جلو تر از فیلم جلو میره…ممنون بابت زحمتاتون

  23. قسمت بعدی را نمیگذارید؟؟

  24. سلام واقعا خسته نباشید تشکر میکنم بابت زحماتتون ولی از نظر انشایی جا داره بهتر شه ضمن اینکه این چیزی از ارزش کار شما کم نمیکنه

  25. سلام خوبه فقط غلط املایی خیلی داره از نظر انشایی هم متنتون خیلی ایراد داره نمی تونم بفهمم چی نوشتید

    • با سلام و احترام
      والا کسانی که متن رو مینویسند چون با عجله مینویسند این مشکلات پیش میاد .
      شما به بزرگواری خودتون ببخشید .

X بستن
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب برای سایت اولی ها محفوظ است
Facebook | Instagram | Pinterest | Google+ | Twitter