باورها و ارزش‌ها، بهترين راهنما و مشاور زندگي شما هستند.(آنتوني رابينز)
خوش آمدید - امروز : چهارشنبه ۶ بهمن ۱۳۹۵
خانه » فرهنگ و هنر » سریال ماه پیکر 2 خلاصه و قسمت آخر فصل دوم سریال ماه پیکر + عکس
سریال ماه پیکر 2 خلاصه و قسمت آخر فصل دوم سریال ماه پیکر + عکس

سریال ماه پیکر 2 خلاصه و قسمت آخر فصل دوم سریال ماه پیکر + عکس

سریال ماه پیکر 2 خلاصه و قسمت آخر فصل دوم ماه پیکر سری دوم فیلم ماه پیکر ( کوسم سلطان ) خلاصه ماه پیکر 2 به همراه قسمت آخر کوسم سلطان 2 و عکس های فصل دوم سریال ماه پیکر 2 .

یکی از پرطرفدارترین سریال های شبکه جم سریال ماه پیکر بوده است که مربوط به تاریخ عثمانیست .

سریال کوسم سلطان 2

فصل دوم سریال ماه پیکر

ماه پیکر 2 یا بهتر است بگوییم فصل دوم سریال ماه پیکر که با نام کوسم سلطان یا کوشم سلطان نیز معروف است در حال پخش می باشد .

سریال ماه پیکر 2 ادامه داستان سری اول ماه پیکر می باشد که با دوران پادشاهی مراد پسر کوسم سلطان آغاز میگردد .

کوسم سلطان که در سری اول سریال ماه پیکر بیشتر قدرت را بدست داشت هنوز هم سالاری میکند و حکومت رو میچرخاند .

فصل دوم سریال ماه پیکر با آشوب ها و خونریزی ها در قصر آغاز میگردد .

برای خواندن خلاصه فصل اول سریال ماه پیکر و قسمت آخر ماه پیکر 1 به لینک زیر مراجعه بفرمایید :

سریال ماه پیکر 1

در این مطلب قصد داریم تا خلاصه فصل دوم ماه پیکر را برای شما عزیزان قرار دهیم .

قسمت آخر ماه پیکر 2 را به زودی در همین مطلب قرار خواهیم داد .

کوسم سلطان 2

کوسم سلطان و مراد

قسمت اول سریال ماه پیکر 2 قسمت 105 ماه پیکر :

فیلم درس شروع میششه از کشت کشتار و توضیع میده که ولیعهد سلطان کوشم ده سال است که این امپراطوری رو اداره میکند سلطان مراد چهارم سلطنت رو به دست گرفت و خواست که نظام رو بازسازی کند ولی خائنین با اعتراض جواب میدن تز دست اون خائنینی که دولت عثمانی نفوذ کرده بودن امپراطوری قاطی شده بود و دولت عثمانی رو به نابودی بود! نزدیک ترین افراد سلطان مراد چهارم یه قتل رسیده بودن اون روز یا به دشمنان آن چیزی که میخواست رو باید میداد و یا تخت پادشاهیش را!
همه رو دارن میکشن که مردا داد میزن کجاس اون پادشاهی که بهش اعتماد داشتیم بیاد و مارو نجات بده! از خدا نمیترسید نکنید!
کوشم با عصبانیت میاد به اتاق مراد:
کوشم=مراد پسرم این خائنین حار شدن الات درست ترین کار اینکه چیزی که میخوان رو بهشون بدیم!
مراد=هرچی سرمون میاد سببش اینه به قلندرها سر خم کردیم حالا نزدیک ترین افرادمو ازم گرفتن!موسی چربیر چه گناهی داشت!حسابدار اولم چه گناهی داشت!حسن الیف؟
کوشم=مراد اونی که مهمه تویی!چیزی که مهمه زنده موندن توئعه! توهم مثل من صبر میکنی آروم بودنتو حفظ میکنی که وقتی زمانش رسید به حسابش برسیم
همون لحظه مصطفی پاشا صلاحدار میاد داخل و نیگه پادشاهم وزیر اعظم توپال پاشا اومدن توپال پاشا میاد داخل و میگه سرباز ها میخوان بیان به دیوان پایینی میگن حرف داریم با پادشاهمون فریاد میزنن که برید به دیوان خدای نکرده…
مراد=بحاطر اینکه اونا خواستن با ارزش ترین وزیرم حافظ پاشا رو اعزل کردم اما جونش رو نمیدم
توپال=ای وای که قبول میکنه که رفته میگن پادشاهمون ازش محافظت میکنه
مراد=توپال پاشا هرکی هرچی میگه به من بگه من از هیچ کس نمیترسم به دیوان هم میره!
همون لحظه کوشم داد میزنه مراددد!
که مراد به خاطر داداش جلوی توپال پاشا و صلاحدار عصبی میشه و چپ چپ نگاه میکنه کوشمو که کوشم صداشو میاره پایین و میگه پسر با دولتم و دستور میده توپال و مصطفی پاشا صلاحدار برن بیرون هر دوتاشون میرن بیرون که کوشم میگه به من گوش کن میدونم چشم پوشی نمیکنی ولی به چه درد میخوره!پادشاهی با غرور و عصبانیت راه نمیاد ! اگر مجبوری یکی دوقدم برمیگردی عقب که چهره ی واقعیه دشمنتو ببینی! یادت نره پادشاهی که شکست رو نتونه هضم کنه اصلا پیروز نمیشه!
مرادمیاد جلوی درهای دیوان که حافظ پاشا رو میبینه:
مراد=حافظ پاشا تو اینجا چیکار میکنی من دستور دادم فرار کنی!
حافظ پاشا=ببخشید عالی جناب ولی برای اولین بار از دستورتون سرپیچی کردم اتفاقی که قراره بیوفته رو توی خواب دیدم .
ترسی از مرگ ندارم فرار کنم انگاری با دست خودم شما رو جلوی این هار ها انداختم
مراد=نه یه ذره هم رضایت ندارم! تو رو تسلیم قلدرها نمیکنم
حافظ پاشا=پادشاهم هزارتا حافظ فدای راهتون فقط درخواستم اینکه بزارین این ظالمین به ناحق شهید کنن لطف کنید جنازمو توی اسکودار دفن کنید!
واسه یتیم ها هم درخواست لطفتون رو دارم بچهام رو به شما میسپارم!
حافظ میره بیرون دیوان بدون شمیشر که سربازهای قلندری بهش حمله میکنن که تیکه تیکش میکنن!
مراد عصبی میشه و دروازه رو باز میکنه میره بیرون که هیچ کس تعظیم نمیکنه!
مراد=ای نترس ها از حق،و حجالت نکشیده ها از پیامبر ظالمینی که به مادشاه تعظین نمیکنن
یکی از قلندرها داد میزنه ما ظالم نیستیم هوسری پاشا وزیری به درد بخور بود چرا او را کشتید!؟ شنیده ام که به شاهزاده ها رحم نکردید میخوایم شاهزاده هارو ببینیم!
همون لحظه داد میزنن همه شاهزاده هارو نشونمون بده
مراد=شماها چی میگید من به شاهزاده ها کاری نکردم و نخواهم کرد اونا برادران منن جان منن!
قلندرها=دیگه اعتمادی نداریم به ناحق هوسری پاشا رو کشتی شاهزاده هارو هم میشکی! شاهزاده هارو نشونمون بده! شاهزاده هارو خفه کرده اگه شاهزاده هارو نشونمون ندی! تو واسمون لایق پادشاهی نیستی!
ابراهیم و قاسم و بایزید میان به حیاط دیوان پیش قلندرها که همه ی قلندرها باهم داد میزنن شاهزاده بایزید زنده باد شاهزاده بایزید زنده باد!
بایزید میره جلو د دستاشو به نشونه ساکت شدن میاره بالا همه ساکت میشن که میگه آقایون از ما چی میخایین ما که تو حال خودمون مشغولیم چرا آرامشمون رو میارین پایین! مگه میخواین سبب مرگتون بشین از خدای بزرگ نترسیدین؟! از پادشاه خجالت نکشیدید که اینجوری طغیان میکنید! تروخدا مارو تو حال خودمون ول کنید حمایت شما لازممون نیست!
قلندرها=به پادشاهی که هوسری پاشارو کشته اعتمادی نداریم! ضمانت میخوایم واسه اینکه لا شاهزاده ها کاری نداشته باشه
همون لحظه شیخ السلام داد میزنه ساکت من به عنوان شیخ السلامتون من ضمانت میکنم که تومال پاشا هم وزیر اعظم داد میزنه منم ضمانت میکنم به خونه هاتون برگردید
قلندرها=ضمان وزیر اعظم و آقای مفتی قبولمونه…
کوشم از تو برج داره همه چیزو میبینه که حاحی آقا میاد و میگه سلطانم شکر که عالی جناب به شما گوش دادن
کوشم=بزار متراکم بشن بزار آبا از آسیاب بیوفته البته که به حسابشون رسیدگی میکنیم
مراد با عصبانیت میاد به اتاقش توی تراس و داد میزنه:خدایا محبوبیتم مقابل تو واسم بسه منو به دیگران مدیون نکن منو تو بلندم کن منو تو بلندم کن که کسی نتونه زمینم بزنه!
خدایا به من قدرت بده که به حساب ظالمینی که به مظلومین ظلم میکنن برسم
برنسس فاریا سوار کشتیه داد میزنه همه بادبان هارو باز کنید که کشتی رونه میگه پدنسس فاریا افرادم خیلی خسته شدن با این سرعت بیشتر از این نمیتونیم بریم!
فاریا=آنده زمانی برای از دست دادن نداریم قبل اینکه اونا بهمون برسن ما باید به پلیس کنستانتین دست میدا کنیم…
فیلم نشون نیده که کنیزی میره پیش پادشاه مجارستان و میگه عالی جناب برادر زادتون کاردینا مارکوس کشته شده!
پاپا=کی؟کی کشته؟!کی جرعت داره کاردینا واتیکان رو بکشه!
کنیز=طبق گفته ها پرنسس فاریا کشته!و الان داره پناه میبره به عثمانی ها!
نونو زیر دست فاریا، ناراحته که فاریا میگه چته نونو!؟
نونو=مطمئن هستید پرانسس اگه پادشاه مارو به دشمناتون تسلیم کنه چی!؟
پرنسس=من هر چیزی رو به چشم گرفتم مادام مارگریت میریم به استانبول تو اصلا نگران نباش یه چیزی توی دستم دارم که سلطان مراد خواهد خاست بدونه!
لاله زار داره برای کوشم شیر میمره که آفتاب خاتون میگه لاله امشب قرار بود من برم خلوت اما پادشاه رفته من یه ماهه منتظر امشب بودم!
لاله زار=ناراحت نشو من برات یه روز دیگه درس میکنم!
لاله زار میاد به اتاق کوشم:
لاله یکی از خاتونارو با چشم سعی میکنه چیزی بهش بگه که خاتون بلند میگه خیره لاله زار واسه چی این اداها رو میدی؟!
لاله زار=یکم قبل از اون دختره آفتاب شنیدم فرشته خاتون رومیگم میدونید که امروز نوبت اون بوده! رفته اما.. گفتن عالی جناب رفتن
کوشم با عصبانیت میگه=پسرم توی قصر نیست و تو از یه ندیمه میفهمی!!! فکر کنم امشب ما خواب نداریم!
مراد میاد پیش یکی از شیخ السلام ها که شیخ السلام میگه=خدا ظالمین رو دوست نداره اینها براشون عذاب تلخی هست
مراد=آقا یحیا روز جزا رسید اون خائنین از شمشیر عدالتم چیزی که نصیبشون هست رو میگیرن!
آقا یحیا=جنگ سخت و اشتباه ناپذیری هس زیرا توی دریای خائنین شنا میکردیم از اونایی که رو آبن نمیترسم اونا غرق میشن میرن ولی خائنین اصلی زیر آب پنهان شده پرودگارم مارو از اونایی که دیگه حتی نفسم نمیکشن محافظت کنه…
آقا یحیا دعایی مینویسه و میزاره توی گردن مراد همون لحظه صلاحدار مصطفی پاشا میاد و میگه پادشاهم مهمون داریم!
فیلم نشون میده توپال پاشا وزیر اعظم مراد میاد به یه زیر زمین مخفی پیش خائنین و میگه سلطان مراد دوماهه توی سکوت بزرگیه
رئیس خائنین=چیکار میکنه لنگ!؟
توپال پاشا=بعد از آخرین آشوب خیلی ترسیده رفته تو لاکش تو وضعیتی هست که هرچی بخوایم میکنه
یکی از خائنین= ولی سینم پاشا اونجوری فکر نمیکنه!؟
سینان پاشا=سکوت سلطان مراد علامت خوبی میست سرورم معلومه که در حال آمادگیه!مسئول صلاح دار مصطفی هم نمیزاره پرنده پر بزنه! هیچ خبری نمیتونم بدست بیارم
توپال پاشا=بی خبر از من برگ هم تکون نمیخوره! وضعیت نگران کننده ای نیست سرورم
رئیس خائنین=خوب اگه اونجوریه افرادی که برای ما کار میکنن چرا مقامشونو بهشون ندادن! هنوز!
توپال=دیوان همایونی فردا جمع میشن واسه عزل سلطان مراد یه سپاه وظیفه دار کردم خواسته هامون رو خواهد داد وگرنه چیزی که سرش میاد رو میدونه..
سربازایی که توپال آماده کرده بود شبانه به مراد حمله کنن میرن به اتاق شیخ السلام یحیا که میبننن کسی نیست مراد از بیرون داد میزنه من میخواستید
یکی از قلندرها میگه جون به لب شدیم تو مجلس فردا میخوایم مقام ها ترفیع بشه
مراد=اگه نشه
قلندرها=پادشاهی که حقمون رو نده واسه ما لازم نیست!
مراد=بنده ای هم که صادق نباشه واسه من لازم نیست
مراد به همراه صلاح دار مصطفی پاشا حمله میکنن دونفری همه رو میشکن که به آخرین سرباز که میرسه میگن یا بگو خائن کیه یا میکشیمت که سربازه میگه توپال پاشا وزیر اعظمتون خائنه….

سریال ماه پیکر 2

فاریا

قسمت دوم سریال ماه پیکر 2 قسمت 106 ماه پیکر :

کوسم سلطان نامه در ظرفی که در دسته خدمتکارشون هست میزارن واز جاشون بلند میشن:مال توهم عزیزم.بیا!
سلطان مراد دست کوسم میبوسه وبه پیشونیش میکشه
مراد:تو این روز مبارک اومدم دعای خیرتونو بگیرم
کوسم با لبخند نگاهش میکنه ومیگه:دعاهام همیشه باهاته!ولی چرا روز مبارک گفتی؟دیشب بیخبر رفتی بیرون..چی شد؟ بگو!
مراد:والدم تصمیم های مهمی گرفتم.هم واسه من هم واسه دولت کل جهان تصمیم های مهم
کوسم سلطان دستشوروی صورت سلطان مراد ونوازش گونه میکشه:این چه وضعیته!بازم صورتت ابری شده!پسرم از عقلت از قلبت چی میگذره نمیخوایی بهم بگی!؟
سلطان مراد درمونده زمزمه میکنه:باید منتظر بمونید والده ام!شماهم با همه میفهمین…
کوسم سلطان دستشو از روی صورت مراد برمیداره وگنگ نگاهش میکنه
*در حیاط قصر سرباز ها ایستادن که عثمان به توپال پاشا میگه:نظرتون چیه سرورم سلطان مراد خواسته هامون میده؟
پاشا:عثمان جادوگر خودم شخصا حرف زدم جای نگرانی نیست.
عثمان:خب اینجوری باشه!پسر چاقوکش دیشب کشته شده!کی هم کرده معلوم نیست!
پاشا با اشاره سر مرخصش میکنه ومثل بقیه افراد قصر گوشه ای می ایسته!
تکیه اولیا بطرفشون میاد ودرحالی که نگاهی به دوروبرش میندازه روبروشون می ایسته.
محمد پاشا میگه:خیره تکیه اولیا تو واسه چی اومدی؟
تکیه اولیا:بخدا خیره سرورم دیدم مردم دارن میرن قصر گفتم ای وای حتما چیزی شده گفتم برو دنبالشون اولیا!چطوره خوب گفتم؟
وخنده ای سر میده..افراد دولت نگاهی به هم میندازن و تیکه اولیا با نگا چپ چپ اونا تک سرفه ای میکنه واز کنارشون میگذره!دوتا از سرباز ها وسیله ای که گرز طلایی بهش اویزون هست میارن
سلطان مراد به همراه محافظاش از راهرو میگذره و یکی از خدمتکارا کلاهشو سرش میگذاره وبطرف حیاط قصر حرکت میکنه…
با صدای سربازی که ورود سلطان مراد داد میزنه همه تعظیم میکنن..
-:علی حضرت سلطان مراد خان…
سلطان مراد نگاهی به تک تکشون میندازه وروی صندلی روبروی همشون میشینه…
سلطان مراد:شیخ الاسلام…بنده های سپاهیم یکم بعد با اجازه خدا دیوانم رو جمع میکنم!
با اقتدار از جاش بلند میشه ودستاشو پشت بدنش قلاب میکنه وبا صدای بلند داد میزنه:بنا به آگاهی های هرکس تو مدت زمان کم به من وبه دولتم دوتا آشوب بزرگ به وجود اومد!کین اینا واصناف رو به دادن مالیات به زور گرفتن به مردم ظلم کردن به قصرم حمله کردن به من وبه خاندانم بی ارزشی کردن نزدیک ترین افرادمو تکه تکه کردن قلدرهان!دیدم که بعضی از افرادم که اعتماد کردم جونمو و دولتمو سپردم به این خیانت شریک شدن وکیل مطلقم هم…
همه با ترس به هم خیره میشن
و سلطان مراد با صدای گرفته میغره:بیا اینجا توپال رییس قلدرها
توپال پاشا با شگفتی میگه:عالی جناب.
صلاحدار مراد کتف توپال میگیره واونو جلوی پای مراد میندازه
سلطان مراد با اخم نگاهش میکنه وهمه از ترس سکوت کرده بودن
توپال پاشا التماس گونه رو به سلطان مراد میگه:عالی جناب دارن تهمت میزنن دروغه بخدا دروغه!من نوکرتون از حرف پادشاه در نمیومدم من که داماد خاندان آل عثمانم چجوری خیانت میکنم اگر ناخواسته گناهی چیزی داشتم التماس میکنم عفو کنین!
سلطان مراد تشر میزنه:وضو بگیر کافر!
توپال:عالی جناب…عالی جناب…خواهش میکنم عفو بفرمایین درسته با دشمناتون ملاقات کردم ولی من بخاطر محافظت از شما وسلطنتتون…
قبل از اینکه بتونه حرفشو ادامه بده سلطان مراد میله بلندی که گرز مانند از روی پایه اش برمیداره وبا قدرت به سر توپال پاشا میکوبه…
توپال پاشا روی زمین میوفته و خون از سرش جریان پیدا میکنه…
همه از ترس سراشون پایین انداختن ویه قدم به عقب برمیدارن وصدا از هیچ کس در نمیاد!
سلطان مراد گرزشو که سر گردی داره به بالای سرش میگیره وداد میزنه:من سایه خدارو زمینم….سلطان مراد خان…تک صاحب کل دولت عثمانی منم اگه بینتون بازم کسی هست که شک داره شمشیرشو برداره بیاد جلوم…
همه برای سلطان مراد تعظیم میکنن ومراد گرز پایین میاره ونگاهی به تک تکشون میندازه خون توپال پاشا هنوز از سرگرز اروم اروم به روی زمین چکه میکنه
درقصرکوسم سلطان روی کاناپه کنار گوران،اتیکه و نوه اش سلیم نشسته ومیگه:سلیم نوه شیرم..
و روبه گوران ادامه میده:گوران خوب کردین که اومدین
گوران:منم به شما هاحسرت مونده بودم والدم
سلیم:دیشب عالی جنابمون اومد باهم بازی کردیم قول داد اسب سوار شیم.
کوسم سلطان متعجب نگاهی به گوران سلطان میندازه
گوران:منم متعجب شدم با شوهرم حرف داشتن
آتیکه:نصفه شبی چه زیارتی بود…عالی جناب شوهرتو قدرگناهش هم دوس نداره!هرجور مکر وحیله داره شوهرت…
کوسم سلطان اخطار گونه صدا میزنه:آتیکه!
گوران:اونا تهمت هایی هستن که به پاشامون حسودی میکنن آتیکه شوهرم هرکاری میکنه واسه دولت وخاندان میکنه ونگاهی به آتیکه وکوسم سلطان میندازه واتیکه با پوزخندی که گوشه لبشه سکوت میکنه
*در اشپزخونه آشپز روبه حاج آقا با طنز میگه :اووو ماشالا اشتهات سرجاشه..یکمم میلرزی!سنتم زیاد شده سرت چیزی میاد..
حاج اقا با خنده میگه:زر زیادی نزن ویدونه شربت بده چیکارکردی به این زهر قاطی کردی!
اشپز به دستیارش اشاره ای میکنه اون هم از شربت کمی در جام میریزه وبه دست حاج آقا میده..
که همون لحظه یکی از افراد قصر وارد اشپزخونه میشه ومیگه:حاج آقا تو اینجا چیکار میکنی بیرون قیامته
حاج اقا جام شربت میگیره ویه سره همشو بالا میکشه!
حاج اقا:چیشده مگه!؟
-:عالی جناب سر وزیر اعظم زد..
حاج اقا متعجب لیوان روی سکو میذاره و ای وایی گویان از اشپزخونه خارج میشه…
کوسم سلطان و اتیکه کنارهم نشستن که کوسم سلطان سرزنش گونه میگه:به حرفات دقت کن اتیکه میبینی گوران ناراحت میشه!
اتیکه:دروغ بگم والده ام!؟دوس ندارم توپال پاشا رو مثله ماره…
گوران سلطان در اتاق کوسم سلطان کلاه بر سر سلیم میگذاره ومیگه:توبرو به باغچه بعد دیوان،باباتم میاد!واونو از اتاق بیرون میفرسته…
همون موقع حاج اقا با عجله وارد اتاق میشه ومیگه:سلطانم فلاکت..وزیراعظم اعدام شده…
همه نگاها به طرف گوران سلطان کشیده میشه که یکه خورده وگیج تکون خفیفی میخوره از شنیدن این حرف…
فاریا درحالی که شمشیرشو تو بغلش گرفته به خواب رفته نونو خاتون هم روی تخت نشسته که ناگهان کشتی تکون شدیدی میخوره وهردو یکه خورده از جاهاشون بلند میشن و به سمت عرشه میدوند
آندره:برین سر توپها…عجله کنید…
فاریا:آندره…همین حالا پرچم سفیدو بکشین!عجله کنید..
ازهر طرف صدای فریاد پرچم سفیدو بکشین بلند میشه…
فاریا ونونو ترسیده به روبروشون نگاه میکنن که در کشتی روبرو کمانکش مصطفی پاشا دستور شلیک میده!اما با دیدن پرچم سفید جلوی شلیک میگیره!
فاریا به سربازا دستور میده:آروم باشین چیزی نمیشه اسلحه هاتونو بندازین!
سربازا اسلحه هاشون پایین اوردن که کمانکش فریاد میزنه:کی هستین وتو آب های عثمانی چیکار میکنید همین حالا توضیح بدین!
فاریا:من پرنسس مجار فاریا بدلن هستم شما کی هستین!؟ کمانکش:من کماندار مصطفی مشکل چیه پرنسس…واسه چی اینجایین!؟
فاریا:بخاطر سلطان مراد اومدم!باهاش مسیله مهمی دارم که باید حرف بزنم..میتونین منو پیشش ببرین!؟
کمانکش با سکوت نگاهش میکنه…
در اتاق سلطان مراد به همراه سران وافراد دولتی ایستاده که سلطان مراد صدا میزنه:محمد پاشا!مقام توپال پاشا ماله تو هس..خیرباشه
محمد پاشا جلوی سلطان مراد زانو میزنه وپایین لباسشو تو دست میگیره وچندبار میبوسه!وبا اشاره دست سلطان مراد از جا بلند میشه…
محمدپاشا:با مرهمتتون لطف کردین سرورم انشالا لایقشم!
سلطان مراد:انشالا!
محمد پاشا عقب گرد میکنه و سرجای خودش وایمیسته!سلطان مراد از جلوی همه میگذره ومیگه:پسرجاهل محمودپاشا
محمودپاشا یه قدم جلو میاد
مراد:دست راست توپال پاشا…با چشم پوشی از خیانتش توهم شریکش شدی!
فریاد میزنه:آقایون!
دوتا از سرباز ها وارد اتاق میشن که سلطان مراد اشاره میکنه:بلندش کنید!
محمود پاشا:عالی جناب واسه توضیح دادنم اجازه بدین!عالی جناب ببخشید عالی جناب ببخشید عالی جناب من گناهی نکردم توپال پاشا فریبم داد!
سربازا اون از اتاق بیرون میبرن که سلاحدار سلطان مراد میگه:فریبشو نمیخوردی خب!
تکیه اولیا:این چه حرفیه سلاح دار عاغا!چرا خبر نمیدی یا از دست میدادیم این صحنه رو.سلاحدار:دیدی خب اولیا کشش نده…
اولیا سری تکون میده که در داخل اتاق سلطان مراد باز یکی از افراد دولتی صدا میزنه:بایرم پاشا!جای پسرجاهل تورو گذاشتم از این به بعد تو وزیر قبه هستی!
بایرم پاشاهم پایین ردای سلطان میبوسه
بایرم پاشا:امروفرمان ماله پادشاهمونه!
با اشاره سر مراد اونم عقب گرد میکنه که سلطان مراد میگه:شیخ الاسلام واسه چی بی صدا موندی!؟
روزای آشوب جلو اومده بودین حتی ضامنم شدی واسه این همه کارا یه کلمه هم حرف نداری؟
شیخ الاسلام:تعجبم رو ببخشید سرورم انشالا تصمیم هاتون واسه خاندانمون و دولتتون خیر باشه!
مراد:شک دارید!؟
شیخ الاسلام:اگه وزید اعظمتون خاین شد پس باید به همه وهرچی شک کرد!
مخصوصا به سلامت شما پادشاه بزرگمون
سلطان مراد روی صندلی میشینه :اون وقت عاغا موفتی اون خاین های درون خودمونو تثبیت کنیم وبه حسابشون برسیم که دیگه از هیشکی شکی نداشته باشیم..
محمد پاشادر راهروهای قصر درحال حرکته که همه بهش ادای احترام میکنن ومیگن:مبارکه سرورم
همونموقع سینان پاشا از پشت بهش سلام میکنه:سلام علی جناب وزیر اعظم …وظیفه جدیدتون مبارک سرورم!
محمدپاشا:مرسی سینان پاشا!دستور عالی جنابه
محمدپاشا دستشو روی سینش میذاره و از کنار سینان پاشا میگذره…
سینان پاشا با اخمی که روی صورتشه به مردی که گوشه ای ایستاده بود نزدیک میشه وزمزمه میکنه:وضعیت خرابه سلطان مراد دست به کار شده به سپاهی ها مقام داده نمیشه!مجازات هاهم تو راهه برو بحرف بگو یه مدت این ورا دیده نشن منتظر دستورم باشین اون مرد سرشو تکون میده وبعد از گفتن چشم سرورم دور میشه!
گوران سلطان باعجله شروع میکنه به حرکت کردن و اتیکه درحالی که دنبالشه صداش میزنه:وایساگوران..گوران کجا!
اتیکه دست گوران چنگ میزنه که گوران با عصبانیت دستشو پس میزنه:ولم کن آتیکه!
آتیکه:ببین داداشم الان بهت گوش نمیده دردت تازه هس با این عصبانیت قلبتونو میشکنین چیزایی که راه برگشت ندارن نشه
گوران:خیلی وقته شده
گوران بی توجه بهش حرکت میکنه که اتیکه داد میزنه:گوران
اما اون به راهش ادامه میده…
اتیکه که میبینه حرفش فایده ای نداشت بطرف اتاق کوسم برمیگرده…
سلطان مراد وسلاح دار دارن تو قصر قدم میزنن که گوران سلطان با گریه فریاد میزنه سلطان مراد…
مراد وبقیه از حرکت می ایستن که گوران نزدیک میشه ومیگه:میدونستی مگه نه!؟دیشب وقتی اومدی تصمیمتو گرفته بودی میخواستی بکشی، منو بیوه وپسرم یتیم کنی ولی سکوت کردی!مثل اینکه چیزی نشده خندیدی مارو بغل کردی فریبمون دادی
سلطان مراد بطرفش برمیگرده وکف دستشو روی صورت گوران میذاره ونوازشش میکنه
مراد:شوهرت یه خاین بود گوران سلطان مثل همه خاین ها لایقشو پیدا کرد وبعد بدون حرف بطرف اتاقش حرکت کرد…گوران سلطان بیرون از اتاق سلطان مراد در حال گریه کردن بود که سلاح دار زمزمه میکنه:غم اخرتون باشه سرورم
ودر جهت مخالف شروع به حرکت میکنه که گوران سلطان میگه:بدون خجالت میگی غم اخرت باشع!
سلاح دار از حرکت وای می ایسته وبطرفش برمیگرده
گوران:سلاح دار آخرش چیزی که میخواستی شد؟
سلاح دار:سرورم
گوران:مقابلت شوهرمو همش مثل یه مانع دیدی!دشمن فرض کردی آخرشم با تهمت ودروغ هات رومخ عالی جناب رفتی!باعث مرگش شدی!به سلاح دار نزدیک شد وادامه داد:همش تقصیر توء همش بخاطرتوء…
اما قبل از اینکه حرفشو تموم کنه از حال میره وسلاح دار اونو به آغوش میکشه😍
در قصر کوسم سلطان بطرف اتاق سلطان مراد حرکت میکنه:حاج آقا تو پیش گوران سلطان برو ببین تو چه وضعیتیه!
حاج اقا:اطاعت والده ام…
کوسم سلطان وارد اتاق میشه
مراد:والده ام!؟
کوسم:مراد اینا چیه شنیدم!بدون مشورت بامن چجوری این تصمیم هارو گرفتی!؟
مراد:واسه زدن سر توپال خائن لازم نبود با شما مشورت کنم!
کوسم با صدای بلند فریاد میزنه:سر اون واسه کی مهمه!سببی داشت که تاحالا زنده بود مشتاق بودم بدونم جرعت ایجاد اشوبو از کجا اورده بود…پشتش کیا بودن کی خدمت میکرد ولی بخاطرت دیگه نمیتونم بفهمیم.
مراد:من امروز یه اتیشی درست کردم والده ام!پنهان یا اشکار همه دشمنانم میسوزن حالا اونا بترسن نه شما!
کوسم سلطان مصمم با قدمای بلند روبروی مراد وایمیسه واخطار گونه میگه:سی ساله تو این قصرم این دهه اخر رو شخصا اداره کردم این دولتو هم مرگو دیدم هم خیانتو!خداروشکر زندگی کردم فهمیدم تا حالا از کسی نترسیدم ونخواهم ترسید!
مراد:شماهم پیشم باشین والده ام بدون پرس وجو کردن تصمیم هام فقط پیشم باشین!
وهردو بدون حرف توچشمای هم خیره میشن
در مرکز شهر کمانکش مصطفی با اسب درحاله حرکته که جنازه های توپال پاشا و محمود پاشا میبینه که از طنابی اویزونن
اولیا بالای سکویی ایستاده و اتفاقاتی که در حیاط قصر افتاده بود برای مردم تعریف میکرد واوناهم دورشو گرفته بودن…
اولیا:بعدش نگا کردم دیدم که کنار تخت یه گرزه ..گرزی که من بگم 50هوکا شما بگین100
مردم همه با تعجب شروع میکنن به صحبت کردن که کمانکش که سوار بر اسبش درحاله حرکته سری برای اولیا خم میکنه واونم متقابلا با همین حرکت جوابشو میده .

ماه پیکر 2

فاریا و مراد

قسمت سوم سریال ماه پیکر 2 قسمت 107 ماه پیکر :

کوسم سلطان در تراس ایستاده و با لحن محکمی میگه:بخاطر والده بودنم و ولیعهد بودن خودت ازم ساکت شدن و به هرکاری که کردی چشم پوشی کردن نخواه مراد…مخصوصا زمانیکه موضوع وبحث مربوط به دلته اصلا راضی نمیشم
سلطان مراد که روی تخت نشسته نگاهی به کوسم سلطان میندازه ومیگه:سکوت خواهین کرد والده ام…شماهم مثله بقیه راضی میشین وبدون خبر من هیچ کاری نمیکنین چون نایب تخت سلطنتی هستین که تک صاحبش منم!
کوسم سلطان که بطرف در می رفته از حرکت می ایسته وبلافاصله بطرفش برمیگرده ونزدیکش میشینه…
کوسم با چشمایی که اشک توشون حلقه زده زمزمه میکنه=مراد!پسرم!وقتی بهت نگا میکنم مرحوم برادرت سلطان عثمان رو به یاد میارم. واین منو به غم عمیقی میبره!
قطره اشکی که از چشمش می افته پاک میکنه و از جا بلند میشه و از اتاق سلطان مراد خارج میشه!
آتیکه روی صندلی کنار گوران سلطان نشسته وداره صورت اونو که خوابیده نوازش میکنه
که در به صدا در میاد و شاهزاده قاسم وشاهزاده ابراهیم وارد اتاق میشن…
قاسم=آتیکه!گوران سلطان چطورن!؟
آتیکه=داروهای دکترها یکم آرومش کرد خوابه!
ابراهیم=توپال پاشا واسه چی اعدام شده!؟
قاسم=جرمش باید بزرگ باشه ابراهیم!والده ام همینجوری اعدامش نمیکنه
آتیکه از روی صندلی بلند میشه ومصمم میگه=والدمون نکرده قاسم!با خواسته داداشمون اون اعدام شده!فقط توپال پاشا نه سره خیلی از خاینین رفته وخواهد رفت!
سلاح دارمصطفی روبروی لاله زار کالفا ایستاده ومیپرسه=گوران سلطان چطورن؟!
لاله زار=نگران نباشید مصطفی خان دکترا معاینش کردن داروهای مسکن داده شده و الانم خوابیدن.ولی دردش اروم میشه؟نمیدونم!
با اشاره سر،لاله زار مرخص میکنه و به طرف اتاق سلطان مراد حرکت میکنه که اونجا کمانکش مصطفی رو میبینه که روبه محافظا میگه=آقایون عالی جناب خبر بدین مسیله مهمه
با دادن اجازه ورود کمانکش وارد اتاق سلطان میشه!
کمانکش=عالی جناب!وقتی تو ساحل بودم خبر اومد!گفتن یه کشتی فرانسوی بدون اجازه نزدیک میشه منم سوار کشتی شدم وبا لونت اینا جلوشون گرفتیم تو کشتی یه مسافر دارین!مهمون بدون دعوت میگه پرنسس اردل فاریا بدلن هستن!
سلطان مراد به لبه تراس تکیه میزنه و از اون بالا به منطقه دورش نگا میکنه و همینطور لاشخور هایی که دارن پرواز میکنن!
در کنار لنگر گاه کشتی پرنسس فاریا متوقف شده که یکی از سربازا بطرفش میاد ومیگه:واسه بردن شما دستور گرفتیم!
نونو خاتون=شما کی هستین!؟کجا میبرین!
سرباز=به قصر میریم عالی جناب خودشون قبول کردن!
فاریا لبخندی به نونو خاتون میزنه
سرباز=وسایل های پرنسس فاریا روهم بردارین!
فاریا=وایسین.هنوز با سلطان مراد ملاقات نکردم چه اجباری هست نمیدونم!
سرباز=شمارو تو قصر مهمون میکنیم پرنسس!
نونو خاتون محتاطانه زمرمه میکنه=پرنسس به نظرم به کشتی برگردین بهتره!
فاریا=برو منتظرم باش
نونو خاتون در کشتی میمونه و پرنسس فاریا بطرف سربازا قدم برمیداره!
فاریا=شما کی هستین!؟
سرباز=خفه شو وراه بیوفت..
و دست اونو چنگ میزنه که پرنسس فاریا اون به شدت پس میزنه و همه سربازا و محافظای کشتی پرنسس فاریا شمشیراشون میکشن وبه همدیگه حمله میکنن…
یکی از سربازا با شمشیر به طرف فاریا حمله ور میشه که فاریا با شمشیر اون زخمی میکنه…
با دیدن این صحنه بقیه سربازا به طرف فاریا هجوم میارن وباهاش میجنگن..
سربازا تمام محافظای کشتی زخمی میکنن و آندره میکشن!
الان دیگه پرنسس فاریا تنهاس ودوتا از سربازا با شمشیراشون دور تا دورش حرکت میکنن!
فاریا با لگد یکی از اونارو میزنه و شمشیرشو به شکم سرباز دومی میکشه..سرباز دوباره بلند میشه که فاریا که ترسیده بود شمشیر تو شکمش فرو میکنه..وسرباز با زانو رو زمین می افته اما قبل از اینکه شمشیر از شکمش بیرون بکشه یه شمشیر از پشت روی گردنش قرار میگیره!فاریا یکه خورده مکثی میکنه اما به سرعت به خودش مسلط میشه وشمشیر بیرون میکشه،برمیگرده و شمشیر روی سینه سلطان مراد میزاره!
شمشیر سلطان مراد زیر گلوشه و هردو به هم خیره شدن!
سلاح دار مصطفی=رییسم!
پرنسس فاریا با شنیدن این حرف زمزمه میکنه=سلطان مراد و بلافاصله شمشیرشو بر میداره وروی زمین زانو میزنه
سلطان مراد نگاهی بهش میندازع وشمشیرشو پایین میاره که سلاح دار زمزمه میکنه=رییس اینا بوستانجی نیستن!
سلاح دار به یکی از سربازایی که روی زمین افتاده نزدیک میشه و گردنبند صلیبشو از گردنش میکشه=لباس عوض کردن!
سلطان مراد به اون فاجعه روبروشون نگاه میکنه وحرصی میگه=لباس سربازامون پوشیدن!وبه اسمه من اومدن پرنسس فاریا بگیرن..چطور میشع این…کی هستن اینا!؟
سلاح دار درمونده سری تکون میده که پرنسس فاریا که هنوز هم روی زانوهاش زانو زده زمزمه میکنه=کتولیک هایی که امر گرفتن منو بکشن!
پرنسس فاریا با شاره دست مراد از روی زمین بلند میشه…
فاریا=من پرنسس مجار فاریا بدلن!حضرت سلطان مراد به پناه عدالت بزرگ شما اومدم
سلطان مراد نگاهی با سلاح دار ردوبدل میکنن!
کوسم سلطان که درحیاط قصرو روی تخت زیر سایبان نشسته دستی به دونه های تسبیح تو دستش میزنه وزمزمه میکنه=بایرم پاشا…محمد پاشا!مقام های جدیدتون مبارک!آدمای فهمیده وزرنگ مثل شما برای دولت راحت بدست نمیان
بایرم ومحمد پاشا=سلامت باشید والده سلطانم!
کوسم=پسرم پادشاه بی تردید بهترین تصمیماتو گرفته!اما به نتیجه ممکنش فکر کردن و تدبیر گرفتن وظیفه ماست!
محمدپاشا=درست میگید سلطانم.پادشاهمون افسارهارو میخوان بدست بیارن!
خلیل پاشا که کنار کوسم سلطان ایستاده میگه=پاشایم!چون که نایب سلطان هست همه مسیولیت ها در سلطانمون والده هست!چیزی که تو وضعیت ما فرقی نکرده تا ته نفسمون در خدمت سلطانمون هستیم!
محمد پاشا با لبخند زمزمه میکنه=ایشالا…
و متقابلا کوسم سلطان هم میگه=ایشالا!
کوسم سلطان=فردا در امارت خانه با سپاهی ها یه جلسه برگزار کنید.این مسیله فقط خودم حل میکنم وبا اشارع دست محمد وبایرم پاشا مرخص میکنه..
سلطان مراد در اتاقک پایین کشتی روی صندلی نشسته و پرنسس فاریا روبروشون ایستاده ومیگه=بابام!کیرال قافور یه سال پیش کشته شد!میدونین که بعد اون مادرم به تخت سلطنت رسید
مراد=اره من پیگیری کردم!اما والدتون کارهای اشتباهی کردن…
پرنسس فاریا=همشون دروغه دروغگو عموهام هستن!عموم با تهمت های دروغش مامانمو از تخت اورد پایین چون که با پاپا اوبالوس همکاری کرده پدرومو هم اون کشته!
سلطان مراد=مطمین هستین از این!؟
پرنسس فاریا=خودش با زبون خودش اعتراف کرد بیشعور!من ومادرمو هم میخواست بکشه!اما من فرار کردم مامانمو هم گرفتم وفرار کردم!
سلاح دار=پرنسس والدتون کجاس!؟
فاریا=یه جایی هست که هیچکی نمیدونه پیشش ادم هایی دارم که خیلی بهشون اعتماد دارم!من هدفم از اومدن به اینجا از شما کمک خواستن هست..که همراه دادی(کسی که از بچه ها مراقبت میکنه مثله همون دایه)اومدم
سلطان مراد نگاهی به نونو خاتون میندازه اونم تعظیم کوتاهی میکنه!
سلطان مراد=پس اینجور جنگ کردن با شمشیر از کجا یاد گرفتی!؟
فاریا=چون که اطرافمون پر از دشمن ها هست.انسان مجبور میشه یاد بگیره.پدرم خواسته بود که یاد بگیرم!
سلطان مراد از روی صندلی بلند میشه ومیگه=پرنسس شما استراحت کنید!
واز اتاقک کشتی خارج میشه.
پرنسس فاریا از پنجره نگاهی به بیرون میندازه و سربازا میبینه که دارن جنازه هارو میبرن..
فاریا=چی میگی نونو!؟تو ادمارو از چشمشون میشناسی بنظر تو حرفامون باور کرد!؟کمک میکنه!
نونو=دعا کنیم که باور کرده باشه پرنسس!تو چشماش یه پرده هست که نمیذاره ببینم…همونموقع سلاح دار دوباره وارد اتاقک میشه=پرنسس فاریا!؟مسیله بررسی میکنیم تا اونوقت مهمون ما میمونین و احتیاج هاتون ما براورده میکنیم! نگران نباشید دیگه زیر نظر پادشاه ما هستین !هیچکی نمیتونع به شما آسیبی برسونه!
فاریا لبخندی میزنه=به خودشون تشکر کردنمو برسونید!
سینان پاشا میاد پیش خائنین :
رئیس خائنین=مرگ توپال پاشا اصلا خوب نشد تو دیوان بهترین ادممونو از دست دادیم!
سینان پاشا=سپاهی ها خبرمیخوان.امرتون چیه!؟
رئیس خائنین=منتظر باشید!یه مسیله جدی هست…پرنسس آجاولی فاریا بدلن پسر عموی پاپا کاودین آوسوس کشته وبه استانبول اومده..از روی صندلی بلند میشه وادامه میده=تا که فهمیدیم زود رسیدگی کردیم اما موفق نشدیم!
سینان پاشا=چرا به من خبر ندادین!؟کجاست الان!؟
خائن =تو دیوان هست
خائن=تو دست پرنسس یه نامه مهمی هست سرورم مجبوریم که اونو بگیریم!
سینان پاشا=چه نامه ای!؟
خائن=نامه حضرت پاپا…در مقابل عثمانی برای اینکه باهم باشن برای پادشاهای اروپایی دعوت نامه ی مخفی هست…دراون نامه ممکنه اسمه ماهم بره! اگه اونجور باشه اخر هممون هست!
پرنسس فاریا شمشیرشو از خون سربازا پاک میکنه ولب میزنه=سلطان مراد…چه عجیب بود مگه نه!؟زیاد حرف نمیزنه..اونجوریم برگشت رفت..اولش ترسیدم جلوم اونجوری سرده سرد!من منظر یع مرد پیر وزشت بودم اما اصلا اونجوری نبود!جوان..قدرتمند..نیرومند…
نونو=ایشالا قلبشم خوشگل هست!چون اگر به ما کمک نکنه این یعنی مرگ برای ما…
در قصر بایزید و سلطان مراد باهم شطرنج بازی میکنن…
ابراهیم با خنده لب میزنه=خسته نباشی بایزید..
وروبه سلطان مراد میگه=کارت تمومه!
سلطان مراد لبخندی میزنه وشاه بایزید از صفحه شطرنج خارج میکنه و میگه=مات!
بایزید با حرص دستی به پیشونیش میکشه ومیگه=چطوری این خطارو کردم!اما نمیتونم قبول کنم این بار میبازین..
مراد=اما تا اندازع کافی ببازی موفق شدن خیلی با ارزش…
هردو لبخندی بهم میزنن
مراد=پاشو بریم سر سفره…
اتیکه=چه کار خوبی کردین اومدین سرورم!وقت زیادی بود که دورهم نبودیم!
همه دور سفره میشینن..
ابراهیم=کاش گوران هم اینجا پیشمون بود!
قاسم=فراموش کردی انگار برادر سر زوجی رو داداش پادشاهمون خودش گرفته چطور بشینه تو این سفره!؟
بایزید=با ادب حرف بزن قاسم..اون به حد تو نیست!این چه جراتی هست پیش سرورمون…
قاسم=بایزید اینا حرفای من نیست..من فقط…خواسته های گوران روبه زبون اوردم وگرنه این حرف به چه حد من هست!
سلطان مراد اخمای درهم میگه=بایزید غذاتونو بخورید!
گوران سلطان با صدای بلند گریه میکنه وکوسم سلطان سعی در اروم کردنش داره=دختر خوشگلم!یکمی بخواب و استراحت کن خودتو زدی به هم!
گوران=چه خوابی والده من وقتی بخوابم چشمام بسته میشه!وقتی بمیرم دردم تموم میشه..بازم به پاشا رحمتون نبود اما به من وپسرم چطور دلتون اومد!؟
کوسم=داداشت عالی جناب اینطور صلاح دونستند!
گوران=نمیتونم اونو بفهمم والده من!جلوتون بچه هست؟اگر شمانخوایید خورشید طلوع نمیکنه!این کارو عالی جناب به تنهایی نمیتونه انجام بده حق دادنم نداره!شما خواستین اینو!؟
سلطان مراد که پشت در به حرفاشون گوش میداده وارد اتاق میشه..
مراد=والده ام با این حادثه رابطه ای نداره گوران سلطان…تصمیمو من دادم من گرفتم جونشو!
گوران از جا بلند میشه ودرحالی که گریه میکنه نگاهش میکنه…
سلیم پسر گوران از خواب بلند میشه وبا دیدن گریه مادرش میگه=والده ام..چیشده!؟
کوسم از جا بلند میشه وبه سلیم نزدیک میشه=چیزی نشده نوه جونم…بیا امشب با من بخوابیم!
قبل از اینکه از اتاق خارج بشه با چشمای ریز شده زمزمه میکنه=شب بخیر پسرم!
مراد=به شما هم والده ام!
مراد به گوران نزدیک میشه و دستاشو میگیره=البته که یاس تموم میشه درد درمون میشه!داداشت وعالی جنابت که هستم به تو قول میدم بازم برای اینکه خوشحال بشی هرچی از دستم بر بیاد انجام میدم!
گوران دستاشو بیرون میکشه وبا بغض میگه=اجازه بدین به قصرم برگردم عالی جنابم!چون اینجا با شما نمیتونم بمونم!پدرفرزندمو کنار کسی که کشته چطور میتونم بمونم!؟
سلطان مراد با چشمای گرد شده تشر میزنه =هیجا نمیتونی بری اینجا میمونی کنار خانوادت!
و از اتاق خارج میشه…
بایزید و اتیکه سلطان به سلاحدار اطمینان میدن که همیشه کنار سلطان مراد میمونن وسلاحدار هم در جوابشون میگه که وجودشون به سلطان مراد قدرت میده!زمانی که بایزید از کنارشون میره اتیکه به سلاحدار نزدیک میشه ومیگه=تفنگدار؟
سللاحدار با تواضع سرشو پایین میندازه=سلطانم!؟
اتیکه=میبینم که مثله چشمات مواظب داداشم عالی جناب هستی اما باید مواظب خودتم باشی!بدون کسایی هستن که بخاطر تو ناراحت میشن!
سلاحدار لبخندی میزنه ومیگه=هرکی باشه اونو اصلا نمیخوام ناراحت کنم سلطانم!
اتیکه نگاهش میکنه وبعد از تعظیم به سرعت از کنارش میگذره…
سینان پاشا به بایزید نزدیک میشه
بایزید=این روزا خیلی کم یاب هستی!
سینان تعظیمی میکنه=توکارهای دولت مشغول هستم شاهزاده ام معلومه حادثه هایی که شده
بایزید=عالی جناب افسار دولت روبه دستش میگیره دیگه وقتش رسیده بود
سینان پاشا=ایشالا شاهزادهه ام!تو این روزا هرچیزی که نمیشد الان میشه…کی میدونه!بلکه والدتون که تو سرگون هست گل بهارخانومم به قصر بیاد…
بایزید=کاش سینان پاشا!کاش بتونه برگرده اما…کوسم سلطان اجازه نمیده!اصلاهم فکر نکنم بده
سینان=امیدتون از دست ندید شاهزاده ام البته یه روزی برمیگرده!درحالی که بی حق کوسم سلطان اسیر کرده بازم میاد…
بایزید سری تکون میده و از کنار سینان میگذره
در حمام همه برگزیده ها دارن استحمام میکنن وکوسم سلطان هم در وان دراز کشیدن و یکی از خدمه ها داره ماساژشون میده!
عایشه=والده ام این خاتون کیه!؟تو زبون همه عالم هست!
خدمه_پرنسس هستن سلطان من سلطانمون خودشون رفتن پیششون
عایشه=مثله چیه!؟چرا اومده!؟
کوسم=اینو از تو باید پرسید عایشه همیشه پیششی اما از هیچ چیز خبر نداری!
عایشه=ببخشید سلطانم اندازه سوزن اطلاعات نداشتم..اگه میدونستم میگفتم
کوسم=باید بدونی چون که همیشه پیشش هستی باید بدونی…اگه ندونی چه ارزشی داری!؟دراین صورت غیب میشی میری!
عایشه حرصی لبشو میگذره وچیزی نمیگه..
سلطان مراد در تراس ایستاده که عایشه از پشت بهش نزدیک میشه=سلطانم!؟
مراد بطرفش برمیگرده=عایشه ام..
عایشه دو طرف بدن مراد میگیره ومیگه=نفسم!عاشقتم…اون قدری که تو چشماته اون پخش کن..شک هایی که تو قلبته پاک کن!بدون که تو هرکاری کردی درسترینش بود…من با اسمه مادر فرزندانت همیشه پیشتم!هرکس میبینه و قبول میکنه این جهان فقط یه پادشاهی داره!اونم سلطان مراد هست…
بعد از دلبری هایی که میکنه لبای سلطان مراد میبوسه وبطرف اتاقشون میردن…
در حیاط قصر سلطان مراد وبایزید دارن باهم سوری میجنگن و شاهزاده ابراهیم وقاسم هم کنارشون ری قالیچه نشستن!
قاسم=با این همه که کار شده عالی جناب چطوری با این میگه ومیخنده حیرت انگیزه…ابراهیم سرشو از کتابش بیرون میاره ونگاهی به مرادوبایزید میندازه!
قاسم=مگه دیروز آسی ها تهدید نکردن!؟
ابراهیم نیشخندی میزنه=چون اسم تورو نزدن این خشمت برا اونه!؟
قاسم=یکیش پادشاه هست یکیشم ولی عهد هست شاهزاده من…هردو از خاندان ارزشمند آل عثمان هستند…به ما اصلا نوبت نمیرسه!
ابراهیم=تورو نمیدونم ولی من یه روز پادشاه میشم.از این رو باید اماده بشم!
قاسم با حرص زیر دست ابراهیم میزنه وکتابشو میبنده!
سینان پاشا به سلطان مراد وبایزید نزدیک میشه ومراد بعد از اینکه بایزید شکست میده شمشیر زیر کردنش میذارع ومیگه=بایزید سرتو راست نگه دار!
هردوشون میخندن که سینان پاشا تعظیم کوتاهی میکنه=درخواست کننده وندیک پیادرو ودرخواست کننده فرانسه هنری اومدن میخوان درمورد پرنسس فاریا صحبت کنن..
سلطان مراد شمشیرشو تو زمین فرو میکنه وبطرف قصر حرکت میکنه..
سلطان مراد روی صندلی مخصوصش نشسته ودوتا درخواست کننده ها روبروش ایستادن..
درخواست کننده=از حضرت پاپا اوربانوس یک نامه گرفتیم..خودشون از شما سلطان بزرگ پرنسس فاریا بدلن میخوان که به ما تسلیم کنید!
مراد=این مسیله با واتیکان وپاپا چه رابطه ای داره!؟اردر به من وابسته اس
سینان پاشا روبه اون درخواست کننده
درخواست کننده ها میگه=عالی جنابمون میخواند که مسیله توضیح بدین!
-=این یه مثله داخلی نیست..وضع خیلی جدی هست!فکر کنم پرنسس بزرگ به پادشاه حقیقت نگفتن!
مراد=حقیقت چیه!؟
-=پرنسس فاریا قاتل هست…پسرعموی پاپا کادیلن مارکوس رو کشته!
کوسم سلطان در امارت خانه با سپاهی ها جلسه ای برگزار کرده..
سپاهی ها=سلطانمون والده دوماه رد شد!اما سلطان مرادخان مقام هایی که دادین به ما ندادن…به عالی جنابمون درخواست هامون ودردهامون گفتیم ولی مارو نادیده گرفتن اخر اینکارا بد میشع!
کوسم=اقایون چون من نایب سلطنت هستم ودستورات وتصمیم هارو من میدم البته که مقام های خواسته شدتون داده میشه اما باید کمی صبور باشین ومنتظر بمونین!
سپاهی ها=سنگ صبورمون شکست دیگه چقدر باید صبر کنیم!؟
خلیل پاشا تشر میزنه=صداتو ببر بیله قافیل وفراموش نکن که در حضور کی هستی!
کوسم بلافاصله ازجا بلند میشه وداد میزنه=کافیه!با جروبحث به اندازه کافی وقت از دست دادیم دیگه باید سکونت رو جدی بگیریم!خواستتون میدیم اما اگر بازم بخوایین علیه خاندان ودولتم شورش دربیارین یه طوفانی راه میندازم که دنیا روسرتون خراب بشه!
با اشاره دست کوسم همه سپاهی ها که از ترس سکوت کرده بودن عقب گرد میکنن واز اتاق خارج میشن!

 

قسمت چهارم سریال ماه پیکر 2 قسمت 108 ماه پیکر :

سلطان مراد با عصبانیت وارد عرشه کشتی میشه وروبروی فاریا می ایسته ومیگه درسته که تو یه قاتلی!؟فاریا درمونده میگه پس بلاخره فهمیدید
مراد=چون که قاتل بودنتو از من مخفی کردی پس همه حرفایی که گفتیم دروغه!
فاریا سریع جبهه میگیره ومیگه=من دروغ نگفتم اره اونو کشتم چون اون بیشرف میخواست بهم تجاوز کنه منم از خودم دفاع کردم!از اون یه چیزی برداشته بودم یه نامه مخفی که از شما پنهون شده…فاریا وارد کشتی میشه و نامه از صندوق درمیاره وبه مراد میده اما چون به یه زبون دیگه نوشته شده بود سلطان مراد نتونست اونو بخونه وسلاح دارم پیشنهاد داد که نامه به کسی بدن که بتونه این نامه ترجمه کنه!سلطان مراد روبه فاریا میگه اگه از من چیزی پنهون کرده باشی یا دروغ بگی تورو به اونا نمیدم وخودم جونتو میگیرم!
سلاح دار ومراد نامه پیش هزارفن احمد میبرن تا اون براشون ترجمه کنه!اما هزارفن میگه که کمی زمان میخوادتا بتونه اون ترجمه کنه و سلاح دارم بهش میگه که اینا اسرار دولت هستن و نباید دسته کسی بیوفته و از اونجا خارج میشن!سلطان مراد به یه شخصی دستور تعقیب کوسم سلطان داده بوده…اون شخص پیش سلطان مراد میاد ومیگه که کوسم سلطان دیداری با سپاهیان داشته و اما چون نمیتونسته وارد اون مکان بشه پس دوتا از سپاهی هارو تعقیب کرده و شنیده که اونا میگفتن کوسم سلطان بهشون قول داده که مقام هاشون بده واگه اینکارو نکنه سپاهی ها مراد از تخت پایین میارن وکاری میکنن که بایزید به تخت سلطنت بشینه!مراد با عصبانیت از جا بلند میشه وداد میزنه=به همه گفتم که بدون اجازه من هیچ کاری نکنید!اما معلوم بود که همچین کاری میکنند!اون مرد برای اطمینان به سلطان مراد میگه که در نیت خوبه والیده هیچ شکی ندارم مثله همیشه میخوان شمارو حفظ کنن
سلطان مراد تشر میزنه با زیرپا گذاشتن دستوراتم به حرفام گوش میدن؟بایزید میخوان به تخت بیارن..جرعت نگا!سلاح دار برای اینکه بتون مراد اروم میکنه میگه=شاهزاده بازید به این خیانت کارا راه نمیدن ایشون همیشه به شما صادق هستند
مراد=سلاح دار من به خانوادم شکی ندارم امل الان فهمیدم که اگه میخوام یه شاه واقعی باشم نباید حکم هرکس اجرا بشه!خودتون اماده کنید امشب به شکار میریم.به بایزید هم بگید اونم میاد!
سلطان مراد وشاهزاده بایزید بین مردم میرن و روبه گروهی از مردم که نشسته بودن و غذا میخوردن گفتن جادی عثمان کدومتونه!؟
جادی عثمان داد میزنه کی میپرسه!؟و سلطان مراد کلاه شنلشو برداره که جادی با تعجب میگه سلطان مراد که همون لحظه…
همه افرادی که کنار جادی عثمان بودن شمشیراشون از غلاف بیرون میکشن وبه سلطان مراد نگاه میکنن…
فاریا رو به نونو خاتون میگه روزهاست که تو کشتی هستیم میرم بیرون از پشتم در ببندید وبعداز پوشیدن شنل وبرداشتن شمشیرش از کشتی خارج میشه…
سلطان مراد داد میزنه شنیدم اگر من خواسته هاتون ندم منو از تخت پایین میارید وبرادرم بایزید به جای من بروتخت مینشونید!
بایزید نگا گنگی بهشون مینداره که جادی عثمان میگه ما از پادشاهمون راضیم اما خواسته هامونم جای خودشو داره سلطان مراد چشم هاشو تاب میده ومیگه معلومه که گوشهاتون مشکل داره من اون درخواست خیلی وقته رد کردم…سلطان مراد شنلشو در میاره وبطرفشون حرکت میکنه که یکی از سپاهی ها با شمشیر به طرفش حمله میکنه اما محافظای سلطان به همراه سلاح دار از بالا با تبر وتیر اونارو میکشن…جادی عثمان حالا که تنها مونده با شمشیر بطرف مراد حمله میکنه اما سلطان مراد کاری میکنه که جادی عثمان زانوبزنه و شمشیرشو زیر گلوی جادی عثمان میذاره ورو به بایزید که ترسیده میگه=اون روز یادته داداشم!؟داداشه خدابیامرزمون با سلطان چیکار کرد یادته!؟دستشو بست و تو کوچه ها گردندوندش اون روز اونو وحشیانه کشتن…مکثی میکنه و با شمشیر گردنه جادی عثمان میزنه…شمشیر همونجا رها میکنه ونزدیک بایزید میشه=فقط بامن نمیتونن اینکارو میکنن.
دستاشو دوطرف کتف بایزید وحشت زده میزاره وادامه میده=بایزید داداشم ما خاندان آل عثمانیم وهیچکس نمیتونه همچین کاری باهامون بکنه من نمیزارم وبایزید بغل میکنه وهمه از اونجا خارج میشن..
هزار فن هرچقدر میگرده تو کتابا هیچ چیزی پیدا نمیکنه که به وسیله اون بتونه نوشته های نامه ترجمه کنه تکیه اولیا بهش میگه شاید یه کم عقلی مثله تو اون نوشته…تکیه اولیا از جا بلند میشه ومیره بالای طنابا ومسخره بازی در میاره اما حواسش نی و پاش به معجون میخوره واون روی اون نامه مخفی میریزه هردو وحشت زده از جا بلند میشن وتکیه اولیا داد میزنه سلطان مراد کله هردومونو میزنه!
پرنسس فاریا به کلیسا میره وبعد از روشن کردن شمع روبروی مجسمه حضرت مسیح زانو میزنه ومیگه=خدای بزرگ کمکم کن تا خانوادمو از شر اون شیطان نجات بدم و سلطان مراد بفهمه که من حقیقت میگم و ازما مراقبت کنه آمین!
سلطان مراد که متوجه وجود فاریا در شهر شده بود پشت سر فاریا وارد کلیسا میشه وبه حرفاش گوش میده وقتی که حرفای پرنسس فاریا تموم میشه برمیگرده که متوجه وجود سلطان مراد میشه! ومیپرسه=چطور منو پیداکردین!؟
مراد=من تورو پیدا نکردم تو اینکارو کردی با اون همه محافظ تونستی فرار کنی..تورو تو دست نگه داشتن سخته هردو بطرف هم حرکت میکنن
فاریا=هیچ شکی نداشته باشید من روزهاست که تو کشتی هستم خیلی دلم تنگ شده بودخواستم کمی بگردم که اومدم اینجا دعا کردم،اصلا فکر نمیکردم که اینجا باشما روبرو بشم…
ولبخندی به سلطان مراد میزنه وسلطان مرادم با لحن خاصی میگه=چون پرنسسمون دلش تنگ شده پس بگردیم! وهردو از کلیسا خارج میشن!و سوار اسب هاشون به جنگل میرن…
بعد از کمی اسب سواری وگشت زدن سلطان مراد از اسبش پایین میاد وپرنسس فاریاروهم بغل میکنه و از اسب پایین میاره😍❤️
مراد=توشمشیر زنی ماهری وتو اسب سواری هم زرنگ!
فاریا تک خنده ای میکنه=شماهم خوبین!
هردو به هم خیره میشن و سلاح دارهم با نیمچه لبخندی نگاهشون میکنه!
سلطان مراد به همراه عایشه وپسرشون احمد در اتاق نشستن که مراد احمدو بغل گرفته وبعد از اینکه باهاش درمورد علاقه اش به اسبا حرف میزنه رو به عایشه میگه=توچطوری عایشه!؟چیزی شده!
عایشه=بخاطرتو نگران شدم دیشب به قصر نیومدی خیلی ترسیدم اما شکر حالت خوبه!
مراد موهای احمد نوازش میکنه وبه عایشه بی توجهه که عایشه میگه=کجا بودی!؟
مراد نگا عمیقی بهش میندازه ومیگه=با کارهای دولت مشغول بودم..
عایشه همراه احمد از اتاق مراد خارج میشه وبعد از سپردن احمد به خدمتکارا بطرف اتاق سلاح دار حرکت میکنه و وارد اتاق میشه…سلاح دار از روی صندلی بلند میشه وروبروی عایشع می ایسته=سلطانم چیزی شده!؟
عایشه=سلاح دار حال عالی جناب دو جور هست شب از قصر میره وهیچکس نمیدونه اون کجاست جزتو!
سلاحدار=چیز خاصی نیست که نگرانش باشید..کارهای دولت..
عایشه=شب چه کار دولتی وجود داره!؟یا با این پرنسسی که جدید اومده،با اون بوده!؟فاریا
سلاحدار=شما نگران نباشید سلطانم جای شما تو چشم عالی جناب یه چیز دیگه اس!
عایشه=یعنی با اون بود
سلاحدار سکوت میکنه که عایشه از اتاق خارج میشه!
دروازه باز میشه و تعداد زیادی از سپاهی ها وارد شهر میشن..
کوسم سلطان رو به حاج اقا میگه که شنیدم بازار به دریای خون تبدیل شده حاج اقا=عالی جناب اون کسایی که دیروز باهاشون حرف زدید کشتن!گفتن که همه جلوی واده جمع بشن ویه نامه ای هست که باید اون بخونم!
کوسم=چه دستوراتیه!؟
حاج اقا=والا خبری ندارم!
محمد پاشا برای مراد خبر میاره که سپاهی ها در میدان آت جمع شدن ومیخوان که مقام هاشون داده بشه!
بایرم پاشا=معلومه که بطرف قصر میان امرتون چیه سرورم!؟
سلطان مراد از روی صندلی بلند میشه ومیگه=پاشاها این دستورمه فورا به پیرهای سپاهی وبه آقاهای جدید وعلما خبر بدین!همه در بابوساله جمع بشن میخوام بررسی کنم اهالی هم بیان اوناهم باید شاهد باشن..
سلطان مراد درحال نماز خوندن هستش وبا خودش تکرار میکنه من سلطان مراد از سلطان احمد هستم واز والده کوسم سلطان زاییده شدم دربچگی از دردهای این دنیا دیده وسیر شده وبه تخت رفته وبه سلطنت رسیده همون مراد من مراد بخاطر حرص وزور والیده اش محکوم شده شجاعت فهمیدگی و…رو نیست فتح کرده دراین راه اقتدار اونایی که دوسشون داره رو قربانی کرده به خودش وظیفه داده که مرادی که به سختی مقاومت کرد مرادی که سختی وظلم رو کنار زده من مراد اگر میخوام یه شاه خوب باشم اولا باید حقم باشه اندازه سوزن به دستوراتم مشترک بودن رو قبول نخواهم کرد…کوسم سلطان در اتاقی که برگزیده ها هستن در صدر مجلس روی صندلی نشسته و اتیکه وگوران سلطان به همراه بقیه برگزیده ها دورشو گرفتن.حاج اقا روبروی همشون نامه ای که سلطان مراد بهش داده برای همه میخونه=با نایب سلطنت بودنم دولت آلیه رو با فداکاری بزرگ تا 10ساله به دست نیاوردم موفقیت بزرگ به والیدم کوسم سلطان بعد از روزی که بر تخت رفتم وکارهاییی که بعد از اون کردم شخصا وبه اسم زیرنظرهام تشکر میکنم اما بخاطر حادثه های اخری مجبور به تغییر نظام شده ام بعداز این به نایب بودن والیده کوسم سلطان خاتمه میدم…
سلطان مراد لباس مخصوصشو پوشیده و بطرف حیاط قصر میره وروی صندلی میشینه همه افرادی که در حیاط هستن تعظیم کوتاهی میکنند وسلطان مراد در دلش میگه=من مراد کسی که قلب وروحش مثل دریای کیزیل به دو قسمت تقسیم شده مرادی که موسی رو از دست داده عهد کردم هرکس که به من وخاندانم اون همه ظلم وستم رو جایز ببینه همه زورگویان جیگرشونو دربیارم وخونشونو بنوشم وبا زمین یکسانشون کنم…

 

قسمت پنجم سریال ماه پیکر 2 قسمت 109 ماه پیکر :

کوشم بخاطر برکناریش از نایب السطنت عصبی میشه به اتاقش میره و همه چیزو میشکونه…
همه سربازها جمع میشن و مراد میاد میشینه رو تخت که شیخ السلام براش قرآن رو میاره که مراد دستش میگیره و میگه این قرآن کریمی است که از حجاز مصر فرستاده شده پروردگارم در سوره نسا می فرمایند که ای کسانی که ایمان آوردید از خدا اطاعت کنید از پیامبران و بزرگانی که هم نوع شما هستن اطاعت کنید و بازم می فرمایند اگه یه فقیرحبشه ای هم روی شما امر کنه تاوقتی که شمارو به کتاب خدا اعزام میکنه ازش اطاعت کنید ای عمت محمد شما از اونایی نیستین که باور کردین؟!پس چراازم اطاعت نمی کنید بندگان ینی چری چرا ازظلم و ستم دفاع میکنید چرا درمقابل شورش چشم پوشی میکنید
همون لحظه کمانکش داد میزنه شما نماینده ی خدا رو زمین هستین ما با پادشاهمون مخالفتی نداریم دوستش دوست ما دشمنش دشمن ما ما از پادشاهمون اطاعت میکنیم
مراد=سپاهیان من بخاطر مخالفت هایتان دولت و سلطنت دچار ضعف شد اموال اهالی رو دزدیدن اهالی رو داغون کردن تعدادتون به چهل هزار نفر رسید اما همه مقام هایی که خواستین همشون هرپانصد مقام شدنی نیست حقوق رو میخواید چیکار؟! ازرعایت هادزدی میکنید وقتی که رعایتی نباشه مخارج رو از کجابیاریم چطوری حقوق سه ماهتون رو بدیم
راهزن=مادر مقابل پادشاهمون اسم یاغی روقبول نمی کنیم کسانی که با بی ادبی روی پادشاهمون فشارآوردن مورد رضایت ما نیستن ماقادر به زندانی کردن اونا نیستیم
کوشم با عجله میاد و از توی برج نگاه میکنه…
مراد=پس باید راهزن هاتون رو جدا کنید و تحویل بدید
راهزن ها جدا میشن که مراد میگه ای عمت محمد درحضورت شهادت شما بندگان ینی چری سپاهی علمام بیان کردن به من که وفادار پادشاهشون هستن اما این کافی نیست جلو چشم همه ،باید هرکسی دست بزاره روی کتاب مقدس و جلوی همه قسم بخوره
رئیس هردسته میان و دست میزارن رو قرآن و قسم وفاداری میخورن…
مراد از تخت سلطنتی بلند میشه و داد میزنه من که پادشاه دنیا خلیفه ی روی زمین سلطان مراد خان دوره ی فتوحات رو از نو شروع میکنم ظلم و ستم رو به اتمام میرسونم نظام عالم رو تاسیس میکنم و به اداره کردن این دولت بزرگ با عدالت رو واسه پخش کردن پرچم اسلام در کل دنیا می جنگم درحضورخدای بزرگ درشهادت شما بندگان قسم میخورم ولله به لله قسم میخورم!!!
همون لحظه کل سربازها علما و غیره تظیم میکنن!
فاریا روی کشتی نشتن که به نونو خاتون میگه بابام هم چندین سال پیش سرکاتولیک های مجارستان فرار کرد چقدرعجیبه مگه نه مادام!؟من و بابام یه سرنوشت رو تجربه میکنیم!
نونو=باباتون گرال پادشاه خیلی جسوری بود برگشت و در راه باورهاشون جنگید طبق همین کاری که شما می کنید
فاریا=هیچ شکی نداشته باش که میجنگم مردم خودم رو از دست اون عموی ظالمم نجات میدم
نونو=پرنسس تنها راه این سلطان مراد هست نمیدونم دیشب چه اتفاقی اوفتاد اما
همون لحظه سلاحدار میاد و میگه اومدن ببینم نیازی دارید یانه که فاریا میگه نه نیازی نداریم تونستید راز اون نامه ای که بهتون دادم رو بفهمید
سلاحدار=شما اینو ازخودش بپرسید چون امشب برای دیدن شما میان…
حاجی میاد به مطبخ و به آتش کالفا میگه کوشم سلطان هرچی توی اتاق بود رو بهم ریخته
آتش=ای وای آینه سنگی رو هم شکست؟!
حاجی=پودرش کرده زود باش دخترا رو بردار برو تمیز کن!
آتش=خدای من این چندمین آینه هست چندمین آینه؟!هزارتا
سینان پاشا میاد پیش خیانت کارا:
رئیس خیانت کارا=سلطان مراد به همه گفته قسم وفاداری بخورن و نایب السطنه والده خودش رو به اتمام رسونده اگه هرچه زودتر وارد عمل نشیم ماربزرگ میشه و مارو نیش میزنه!
سینان=سلطان مراد میخواد یه پادشاه واقعی باشه اما تاوقتی که کوشم سلطان زنده هست این غیر ممکنه اگه طرف پسرش هم باشه قدرتش رو به کسی نمیده
راهب لورزنو=یعنی مادر و پسر باهم دشمن میجنگن !خوب پرنسس فاریا چی میشه به کنسول بزرگ چی حساب پس بدیم؟!
سینان=اگه پرنسس فاریا رو پس ندیم فقط یه راه چاره میمونه راهب لورنزو مرگ!
کوشم با عصبانیت میاد دم اتاق مراد که مراد داره با آقا یحیی حرف میزنه و به خدمتکار میگه به والدم بگو بعدا بیاد کوششم با عصبانیت درو باز میکنه میاد داخل (درس مثل قدیما که میرفت اتاق احمد بدونه اجازه😂)
آقایحیی از اتاق بیرون میره که کوشم میگخ سی ساله که من زیر این گنبدم یه روزخدا هم نشده که دشمن به دولت خاندانم حمله نکنن و تله نزارن همه کارهایی که حتی قل شیطان هم بهش قد نمیده کردن اما اولین باره اولین باره که دارن منو با فرزندم امتحان میکنن
مراد=اونقدر منو نمیبینید که اونقدرمنو باور ندارید که نایبی شمارو به اتمام میرسونم حتی فکرمیکنید این کار دشمنان شماست!
کوشم=البته که اینجوریه فکرت رو منحرف میکنن تحریک میکنن میخوان تو رو دشمن من کننن چطورمیتونی!؟چطورمیتونی با والده ی خودت اینکارو بکنی؟!
مراد=به شما هشدار دادم گفتم بی خبرازمن هیچکاری نکنید اماشما بایاغی ها مشورت کردید دوباره بهشون قول دادین که مقام بدین اراده منو نادیده گرفتین
کوشم=پس دلیلش اینه من به عنوان نایب السطنت رفتم مشورت کنم خواستم خاندان و دولت خودمو حفظ کنم
مراد=باسرخم کردن درمقابل یاغی ها!
کوشم=منو جلوی کسی سرخم نمیکنم و نخواهم کرد توی طبیعت من نیست اینو تو بهتراز هرکسی میدونی! نیت من این بود خواسته ی سیاسیشون رو بدم و تو اولین فرصت سرشون رو ببرم
مراد=نیازی نیست سرخیلی هاشون رو شخصا بریدم
کوشم=کاشکی مال من روهم میگرفتی باور کن کمتر عذاب میکشیدم جلوهم مقام نایب ریاستی منو به اتمام رسوندی انگار که من مجرم هستم حیف به والده خودت این رو روا دیدی؟
مراد نزدیک کوشم میشه میخواد دستاشو بگیره که کوشم میره عقب که مراد میگه والدم قضیه شخصی نیست موضوع مورد بحثمون آینده دولته
کوشم=آینده دولت!؟ من این سلطنت رو ازبابای مرحومت به دست گرفتم دقیقا پانزده سال اول همه ی این بارهارو تنهایی به پشت گرفتم میدونی واسه محافظت از تو وبرادرت هات چندبار مردم!؟ میدونی چندبارسوختم!؟اگه من نبودم نه خاندانی باقی میموند نه دولتی الان اومدی جلوم و ازآینده دولت صحبت میکنی برای من اون دولتی که تو میگویی من هستم من!
مراد=اون دوره تمام شد والده نایب السلطنه شما تمام شد چه قبول کنید که قبول نکنید این یه حقیقته شما به عنوان والده سلطان فقط حرم رو اداره خواهید کرد نه بیش تر از اینو دولت دیگه مال صاحب واقعیه خودشه!
مراد داد میزن آقاها که خدمتکارا درو باز میکنن کوشن داره میره بیرون که برمیگرده به مراد میگه میدونی بزرگترین رویای من چی بود بزرگ شدن تو بود قوی شدنت بود گرفتن بار دولت ازرو دوش من بود وقتش که رسید حاضرکه شدی میخواستم خودم کنار بکشم اما الان..
مراد=هردومون میدونیم اونموقع هیچوقت نمی اومد هرگزتسلیم نمیشدید یه بار از شربت اقتدار خوردید مزش روچشیدید
کوشم=اون شربت برای کسی که ندونه چطوری باید خورد سم پسرم خیلی هاخوردن راه خودشون رو گم کردن کی دربه درشد کی ظالم شد!ستایش خداکه من از اوناش نشدم انشالله توهم اونجوری نشی!

 

قسمت ششم سریال ماه پیکر 2 قسمت 110 ماه پیکر :

کوشم توی باغچش به حاجی میگه پسرم منو خورد کرد به من خیانت کرد کاری که دشمنان هیچ وقت نتونستن بکنن…
مراد میاد پیش هزارفن و اولیا برای نامه که هزارفن بخاطر اینکه رو نامه شراب ریخته نامه رو جلوی نور خورشید آویزون کرده تا خشک بشه که به مراد میگه سلطانم باید یکم دیگه روش کار کنم که نگاش به نامه میوفته که وقتی بهش نور میخوره نوشته های مخفی پیدا میشن که هزارفن میگه وای پادشاهم پیدا کردم … فاریا و نونو خاتون توی بازارن که عایشه با کالسکه میاد تا فاریا رو ببینه و از دور یواشکی نگاش میکنه سینان پاشا هم اونجاس که داره فاریا رو تعقیب میکنه
که کالسکه سلطنتی رو میبینه درشو باز میکنه و میبینه عایشه توشه…که عایشه میگه سینان پاشا به هیچ عنوان کسی نباید خبردار بشه که منو دیدی سینان میگه میتونید به من اعتماد کنید نگرانی شمارو درک میکنم پرنسس فاریا قابل اعتماد نیست قاتل برادرزادش هست.
هزارفن نوشته رو درمیاره و نامه رو میخونه:این نامه پاپ اروپا شخصا به پادشاهان نوشته شده دعوای بین خودشون رو تموم میکنه و درمقابل عثمانیا به تفاهم میرسن و دعوت میکنه همه زیر صلیب جمع بشن و سرباز عیسی بشن . تو استانبول یه گروه مخفیانه دارن این گروه کلی عضو داره حتی جوری که بعضیاشون مثل توپال پاشا توی رده وزیر بودن متاسفانه فقط اسم توپال پاشا هست سروروم پرنسس فاریا حق داشته.
عایشه میاد پیش کوشم و دارن شام میخورن که میگه نمیدونم چطوری میتونیم از این شر خلاص بشیم که کوشم میگه چه شری که عایشه میگه این پرنسسه فاریا در اصل یه قاتله قاتل برادرزادشه!
فاریا به حموم میره و لباس جدید میپوشه که مراد میاد به کشتی پیشش:
مراد=حق داشتی پرنسس همین قد بدونی کافیه!
فاریا=خوب پس حداقل میدونی که دیگه من دورغ گو نیستم من به وظیفه خودم عمل کردم الان نوبت شماعه که عمل کنید
مراد=یادم نمیاد قولی داده باشم
مراد داره میره که فاریا میدوه دنبالش دستشو میگیره میگه چطوری؟گفته بودی اگه حرفام درست بود کمکم میکنی اگه نبودجونمو میگیری
مراد=آره درمورد اینا صحبت کردیم اما من قولی نداده بودم اصلا بخاطر همین اومدم اینجا پرنسس قول من قوله نگران نباش عموت ایشوان مجازات میشه
فاریا=مطمئن باشید مجازات میشه شخصا اینکارو من میکنم اگه بهم یه ارتش بدی😂
مراد=ارتش!!!مراد همینجوری میخنده
فاریا=چرا حرفای منو جدی نگرفتید!چون یه زنم جرا میخندید من از اون پرنسس های شکستنی نیستم اگه ارتش داشته باشم کسی نمیتونه شکستم بده!
مراد=هیچ شکی ندارم اما
همون لحظه صداهای عجیب از بیرون میاد که مرادمخفی میشه فاریا هم خودشو میزنه به خواب
خائنین کل کشتی رو نفت میریزن وارد کشتی میشن که مراد حمله میکنه بهشون فاریا هم دست به کار میشه
که از دور تیر آتیشی به کشتی میزنن کل کشتبی آتیش میگیره مراد رو یمخوان بکشن که کمانکش نجاتش میده و مرادو کمانکش و فاریا و نونو خودشون رو میندازن توی آب …
یه نامه از خدمتکار برای صلاحدار میاد که توش عاتیکه باهاش قرار گذاشنه صلاحدار میاد پیش آتیکه که آتیکه دست صلاحدارو میگیره و میگه چند روزه خواب ندارم نمیدونم معنیه این احساسات چیه دست صلاحدارو میزاره روی قلبش و میگه ببین چطور میزنه انگار توی درونم جا نمیشه
سلاحدار=اون احساسات خطرناکه میتونه آدمو به پرتگاه عمیق ببره
همون لحظه یکی از سربازا میاد میگه آقا صلاحدار توی بندر به پادشاهمون حمله کردن سلاحدار سریع میره…
سلاحدار به بندر میاد و وقتی میشنوه کماندار سلطان مرادو نجات داده یکم حسادت میکنه همه به قصر میرن فاریا بیهوشه و طبیب ها بالت سرشن که کوشم میاد پیش مراد میگه اینا کی هستن مراد چطور قصد جونت رو میکنن!؟
مراد=قصد جون من رو نه قصد جون فاریا رو کردن!
کوشم=حالا که اینجوریه چطور پرنسس رومیاری اینجا!؟ اگه اونم توبازی باشه چی؟!
مراد=شاید اونجوری باشه شایدم نباشه اما من ترجیح میدم باورش کنم والده!
کوشم=باشه ولی بازم باید تدابیر لازم رو انجام بدیم توی قصر یوسکودار بمونه…

 

قسمت هفتم 7 و هشتم 8 سریال ماه پیکر 2 قسمت 111 و 112 ماه پیکر :

عاتیکه میاد پیش کوشم که کوشم بهش میگه برای شب بخاطر پرنسس مهمونی ترتیب دادم برو به عمارت و پرنسس رو بیار که عاتکیه میگه پرنسس مانند قهرمانی درکنار برادرم شمشیر کشید بلخره براردم کسی که لایقش بود رو پیده کرد که کوشم با عصبانیت به عاتیکه نگاه میکنه عاتیکه هم میگه عفو کنید و میره
همون موقعه گوهران میاد پیش کوشم و بهش میگه:
والدم میخوام به قصرم برم چندین ساله که من در آنجا زندگی میکنم و زندگی خوشی داشتیم حتی با پاشا هم خداحافظی نکردم حداقل اجازه بدید خونمو ببینم
کوشم دستشو میزاره رو صورت گوران و بهش میگه باشه برو
کوشم به اتاق سلاحدار میره و بهش میگه:مصطفی خیلی وقته پیش سرورم هستی و یکی از نزدیکانشی چرا دیشب سرورم را تنها گذاشتی اگر نمیتونی وظیفه ات را انجام دهی با تو چیکار کنم!؟
سلاحدار=سلطانم ببخشید دیگر تکرار نمیشود
کوشم=سلاحدارآقاباید حد وحدودت رو رعایت کنی یادت نره که دور آتش میچرخی!
سلطان مراد میره پیش پرنسس فاریا که پرنسس فریا خوابه فاریا از خواب بیدار میشه:
فاریا=ببخشید متوجه امدنتون نشدم دیشب اگر به خاطر من چیزیتون میشد هرگز خودم را نمیبخشیدم از شما ارتش خواسته بودم ولی جوابی ندادید
مراد=میخواهی از عمویت انتقام بگیری؟!
فاریا=آنجا کشور من است و من باید بالاسر ارتشم باشم
مراد=غیر ممکنه این قضیه تموم شد
کوشم داره میره به عمارت استر خاتون مسئول خزانه دار کوشم که دم کالسکه کماندار رو میبینه میگه چی شده؟!
کماندار میگه از این به بعد به عنوان کدخدا همراه شماهستم فرمان پادشاهمونه
کوشم=بگو میخوام فال گوش وایستم
مراد میره پیش عایشه:
عایشه=دیشب خیلی ناراحت شدم خدا رو شکر که پیشمی اون پرنسس ارزششو داشت؟!
مراد:الان که پیشتم عایشه تو وفرزندانم رو تنها نمیزارم گذشت تموم شد
گوران توی قصرشه و داره به وسایلاش نگاه میکنه که یه نامه رو پیدا میکنه بازش میکنه که سند خونس
همون موقعه سلاحدار میاد در عمارت گوران که گوران از قصر میاد بیرون میگه تو اینجا چیکار میکنی که سلاحدار میگه باید روی خونه تحقیق بشه سلطانم گوران با عجله میره که آتش کالفا به سلاحدار میگه آقا التماس میکنم راضیش کنید یه نامه پیدا کردمیخواد بره به یه عمارتی که سلاحدار سریع میره دنبالش
مراد میره به جلسه دیوان بایرم پاشاه میاد داخل
مراد:کجایی بایرم پاشاه چطور میتونی دیر بیای به دیوان
بایرم:ببخشید بنا به دستورتان سپاهانی رفتیم که قاطی شورش بودن همه فرار کرده بودن و فقط تونستیم بزرگ پاغی ها و چامور رادوان رو گرفتیم
مراد :بیاریدش چطور رادوان همه خیانت کارا به حقشون رسیدن حالا نوبت توست
رادوان:میتونید جانم را بگیرید ولی نمیتونید آتش شورش رو خاموش کنید اینهایی که میخواهن جانتان را بگیرن خیلی به شما نزدیک هستن
مراد:به چه جرعتی به من این حرف رو میزنی؟! این سگ رو ببرید …سر رادوان آقارو میزنن…
گوهران سلطان میره به خونه ای که سندشو پیدا کرده خاتون میاد بیرون :گوهران=تو کی هستی؟
خاتون =به خدا من هیچ گناهی ندارم مرحوم پاشا منو گرفت و این خونه رو گرفت…
که گوران میگه این رسوایی چند مدته ادامه داره که همون لحظه بچه ی 8ساله ی خاتون میاد بیرون…
ابراهیم و قاسم میرن هوا خوری:
ابراهیم=چه هوای خوبیه…قاسم=از این هوا استفاده کن برادر شاید اخرین روزهای عمرمون باشه
ابراهیم:یعنی چی؟ قاسم=سرورمان از وقتی که کوشم سلطان رو یک تهدید میدونه مارو هم مثل عمو مصطفی زندانی میکنه..
سلطان مراد میاد و میگه چی شده؟!
ابراهیم :شما میخواهید ما رو زندانی کنید؟!
مراد:کی همچین حرفی زده؟
ابراهیم:سرورم قاسم مقصر نیست ما داشتیم شوخی میکردیم..
مراد:برو اقامتگاهت…ابراهیم میره که مراد به قاسم میگه تو به ابراهیم چی گفتی ها!؟فک میکنی شمارو توقفس حبث میکنم
قاسم :خیر سرورم ما داشتیم شوخی میکردیم
مراد: فاسم برادر بی غم و آزاد من به عنوان برادرت میتونم بگم این کارت خوب بود ولی به عنوان سرورت انتظار همچین چیزی رو نداشته باش!! می تونی بری…
کوشم میره پیش گوهران:
کوشم=گوهرانم چه شده؟!
گوهران=والده ام پاشا به من خیانت کرده حتی یک زن و بچه داشته…
مراد میره پیش فاریا:
مراد=پرنسس باید چند هفته اینجا بمانی قضیه ی حل شدن اردل چند هفته زمان میبره!
فاریا=چطور بمانم میخوام بروم و مادرم را نجات بدم
مراد=تو اسیر من هستی و به من پناه اوردی بایدبمانی
فاریا=یعنی چی که اسیرم خوب حالا چی میشه مثل بقیه کنیزا منو تو حرم سراتون نگه میدارید!جاریتون میشم!؟
مراد=پرنسس فاریا این موضوع سیاسی هست و به هیچ عنوان چیز دیگه ای نیست!
بایزید داره تمرین تیراندازی میکنه که سینان پاشا براش نامه ای میاره و میگه والدتون حالش خوب نیست حالا که کوشم سلطان از نایب السطنت دراومده با پادشاهمون صحبت کنید شاید پادشاهمون قبول کنه که برای دیدنش برید
فاریا میادپیش کوشم سلطان:
کوشم:پسرم منصرف شده چی تو سرش زمزمه کردی
فاریا :سلطانم من از هیچی خبر ندارم آتیکه سلطان گفت که میمونم
کوشم:سریعا به قصر میری و بعد از چند مدت تو رو میفرستم کشورت…
صلاحدار و سلطان مراد میان به کلیسا و راهب لورنزو رو میگرن که مراد میگه نیت تو بهم ریختن دولت من بوده که راهب میگه این تهمته وه مراد میگه معلوم میشه…
راهب لورنزو رو همینجور شکنجه میدن که میگه صب کنید میگم ولی شرطی داره
بایزید و سلطان مراد بالای پشت بوم برجی هستن و دارن حرف میزنن که بایزید میگه از والدم نامه دریافت کردم وضعیتش خوب نیست اگه اجازه بدین برم ببینمش
مراد=رفتنت غیرممکنه بایزید نمیتونم اجازه بدم اما والدت میتونه بیاد اینجا …بایزید خوشحال میشه و محکم مرادو بغل میکن…همون لحظه سلاحدار میاد ومیگه سلطانم راهب میخواد باشما صحبت کنه..
عایشه مخفیانه میاد پیش سینان پاشا:
عایشه=پرنسس فاریا به مقصد یسکودار داره راهی میشه به نمایندهاشون خبر بدین قبل از رسیدن به کشتی اون خاتون روبگیرن
سینان=سلطانم این خیلی خطرناکه اگه سرورمون متوجه بشه توی دردسر بزرگی میوفتیم
سینان=کوشم سلطان از وضعیت خبر داره؟!
عایشه=قطعا خبر داره پاشا مگه میشه من بی خبر از والده سلطان کاری رو انجام بدم!
راهب لورنزو رو میاد پیش مراد:
راهب=جناب پاداشه عثمانی یه امپراطوریه بزرگه اماطرف مقابل شما هم میتونه یه امپراطوریه بزرگ باشه حتی توی رم هم میتونید حکمرانی کنید کل دنیا کل اروپا میتونه بدون خون ریزی بدون جنگ باید دستتو بی شک قدرتمندترین حکمران تاریخ میشید البته اگه مسیحیت رو قبول کنین
مراد=راهب لورنزو من اشتباه شنیدم خلیفه ی اسلام سلطان مراد رو به مسیحیت دعوت میکنی؟
همون لحظه مراد از لباس راهب میگیره و از پرتگاه پرتش میکنه پایین…
پرنسس فاریا داره میره که کوشمو از بالا نگاه میکنه که حاجی میگه سلطانم نمیدونم کار درستی کردیم یانه ولی سرورمون دعوا میکنن که کوشم میگه من والده سلطانم مسئول حرمسرام برای صلاح حرمسرا اینکارو کردم…

 

قسمت نهم 9 و دهم 10 سریال ماه پیکر 2 قسمت 113 و 114 ماه پیکر :

فاریا راهی میشه بره قصر اسکودار
آتیکه میره پیش کوشم:
آتیکه=والده ام شنیدم پرنسس فاریا رفتهاما سرورمان نمیخواست
کوشم:برو بیرون ودیگه هم هرگزبه حضورم بدون خبرنیا!
سلطان مراد سوار اسبه که براش نامه ای از طرف آتیکه میارن که مراد نامه رومیخونه و متوجه میشه فاریا داره میره سریع میره دنبالش
فاریا توی راه با کالسکه که به کالسکه حمله میکنن چند نفر…
به خونه ی دستر خاتون حمله کردن و دستر نجات یافت و رفت پیش کوشم:
کوشم=چه شده است دستر؟!
دستر=والده ام به خونه ام سپاهی ها حمله کردن
کوشم=چی میخواستن؟!
دستر=گفت به کوشم سلطان بگو سلطان مراد هم مثل سلطان عثمان میبندیم دور شهر میگردونیم تا کشته بشه و به جاش شاهزاده بایزید رو به تخت میبریم!
ادم های پاپا به فاریا حمله کردن
فاریا یکیشون رو میزنه و فرار میکنه د و فرار ولی دوباره میگیرنش که سینان به فاریا میگه پرنسس سریع با من بیاید سینان فاریا رو به یکی از خونه های شهر میبره که فاریا د پاشو میبنده زخمی شده
مراد به کالسکه میرسه ولی میبینه حمله شده و با عجله حرکت میکنه که میرسه به افراد پاپا و میکشتشون
از اونور فاریا درگیر پاشه که سینان از پشت طناب بر میداره فاریا رو بکشه که همون لحظه مراد میاد داخل درباز میکنه که سینان طنابو سریع قایم میکنه:
مراد=فاریا حالت خوبه؟!
فاریا=به کمک سینان پاشاه خوب هستم اون منو نجات داد
مراد=کارت عالیه بود چه خواسته ای داری؟
سینان پاشاه=سلامتی شما برایم مهم تر است
کوشم خلیل پاشاه رو صدا میکنه:
خلیل پاشاه=سلطانم منو احضار کردین؟
کوشم=خلیل پاشاه به خونه ی دستر حمله کردن من و پسرمو تحدید کردن اون سگ ها چطور تو پایتختن!
خلیل پاشاه=ما و پاشاهامون روشون فشار میاریم ولی مخفی میشن..
کوشم :=این غذر نیست خلیل پاشا تو هر سوراخی رفتن همشون رو سریع میگیری میاری خلیل پاشا وگرنه اولین نفر سر تو زده میشه!
همون لحظه بایزید میاد پیش کوشم:
کوشم=خیلی وقته رفتید کنجکاو شدم چه کار میکردید؟
‌بایزید=با برادر پادشاهم میگشتیم خبری اومد که از هم جدا شدیم
کوشم=چه خبری؟
بایزید=معلوماتی ندارم گفتن به قصر بروم با اجازتون
بایزید میره که کوشم میگه بهش دقت کنین بایزید، منتخب عاصی هاست!
خلیل پاشاه=نگران نباشید سلطانم به پادشاهمون صادقانه به خائن ها فرصت نمیده
کوشم=باشه ما بازم تدبیرمونو ادامه بدیم به هیچ کس بعید نیست
آفتاب داره با خودش میگه خدایا فقط یکبارصورت سلطان مرادو ببینم همون لحظه سلطان مراد از حرم خاتون ها رد میشه که دهن آفتاب باز میمونه…😂
مراد میره پیش کوشم:
مراد=همین امروز با هم صحبت کردیم قرار بود پرنسس نره تا پشتمو برگردوندم شما فرستادینش کسی که تحت حمایت منه تسلیم دشمن میکنید
کوشم=همچین چیزی ممکنه؟من فقط فرستادمش قصر اسکدر
مراد=راشو زده بودن میدونستن از چه راهی میره ذاتا که نمیخواستینش میخواستین از این راه از شرش خلاص بشید
کوشم=دمقابلت کی هست من والدتم! والده کوشم سلطان نه دیروز نه امروزچیزی برعلیه دولت نکردم و نمیکنم!
مراد=درسته نمیکنید چون فک میکنید چون همه کاراتون فکر میکنید به نفعه دولته !
کوشم=باچه خشمی بهم نگاه میکنی چقدرالکی ناراحتم میکنی! متاسفم برات نمیدونم چیکار کردم که تو رو به این اوضاع انداخته
مراد =والده ام!
کوشم=باشه باشه اگه راحت میشی بگم رو سرتمام فرزندانم قسم میخورم کسی که پرنسس رو به اونا معرفی کرد من نیستم!
مراد=باشه چرا فرستادیش اسکودار چرا تصمیم منو هیچ فرض کردی؟!
کوشم=به عنوان والده سلطان وظیفه ام رو انجام دادم،قواعد قصر این است
مراد=از این به بعد قواعد عوض میشود و فاریا میماند
و شما کسی که اینکارو کرده پیدا میکنی و میکشیش وگرنه وبالش گردن شماست!
کوشم=فاریا عقل از سرت ورداشته دشمناتو فراموش کردی امروز به خونه ی استر حمله کردن…
فاریا روبه قصر میارن که عایشه میبینه و عصبی میشه که خدمتکارش میگه اشتباه کردیم سلطانم حقیقت به زودی مشخص مبشه که حاجی آقا میفمه که عایشه نقشه کشیده برای فاریا!
عاتیکه و فاریا پیش هم هستن:
فاریا=به شما منت دارم اگر شما نمیگفتیم الان اینجانبودم
عاتیکه=تو هم مقاومت کردی؟!چجوری مبارزه کردی به من هم یاد میدی؟
فاریا=با کمال میال،البته اگر زنده بمانم
عاتیکه=نترس سرورم هر کسی که اینکارو کرده پیدا میکنه و به حسابش میرسه!
عایشه میره پیش سینان پاشاه:
عایشه=چه شده مگر قرار نبود فاریا دیگر برنگردد
سینان پاشاه=ما میخواستیم ولی یکی به سرورمان خبر داده است
عایشه=وای خدای من!
سینان پاشاه=نگران نباشید سلطانم کوشم سلطان کمکتان میکند خودش این نقشه رو کشید مگه نه؟وای سلطانم کار کوشم سلطان نیست شما چیکار کردید؟!
عایشه=ففط کاری رو کردم که ازذهن همه میگذشت اوت یه قاتله جاسوسه تومگه ایناروبهم نگفتی
عایشه=اگر افشا شدی هرگز اسم منو نمیاری
سینان پاشاه=حاشا سلطانم شما هم منو نباید لو بدید سال ها ازتون حفاظت کردم اگه مجبور شدید اسم یک نفر دیگه رو جای من بدید!
سلاحدار کماندار وبقیه پاشا هارو به اتاقش دعوت میکنه و میگه:به خونه ی استر حمله کردن و منو والده ام را تهدید کردن محمد پاشا چطور این وضعیت شد؟
محمد پاشاه=من همه جایی که بودن رو تحقیق کردم
مراد=نتوانسته ای وظیف ات رو انجام بدی به هر کسی شک کردی میکشیش!
حاجی آقا میره پیش کوشم:
حاجی آقا=والده سلطانم ،پرنسس تو قصر مروادیه هست سلطانم
کوشم=همه فکر میکنن من این کارو کردم حتی پسرم
باید زودتر کسی که این کارو کرده پیدا کنم
حاجی اقا=من به یکی شک دارم سلطانم…
حاجی آقا میره دنبال عایشه سلطان:
حاجی آقا=والده سلطان شما رو میخواهن!
عایشه=خیر باشه این وقت شبعایشه پسرشو بیدار میکنه میگه میخوایم بریم پیش والده..
مراد میره پیش فاریا:
مراد:بهتری؟درد نداری؟ فاریا:زیر سایه شما بهترم
اون سنگ ستاره ام که من را از بدی ها حفظ میکرد دیگه نیست هنگام فرار کنده
مراد=دیگر در امانی کسی نمیتونه بهت دست بزنه
فاریا=از بچگی عادت داشتم همش زخمی بودم و مادرم از این کارها خوشش نمیومد
الان نمیدونم کجاست چیکار میکنه؟
مراد=کافیه جاشو بگی سریع افرادم رو میغرستم تا مسئله تموم بشه براش جا آماده کنن
فاریا=من اگه بالاسرش بودم خیلی….
مراد=هیچ وقت این فکرو نکن من بهت لشکر نمیدم
فاریا=چون سربازای شما از خاتون فرمان نمیگیرن
فاریا=باشه میگم ولی اگه بتونن زود برسن
عایشه به همراه پسرش احمد میره پیش کوشم که حاجی میگه شاهزاده پیش ما میمونه!عایشه وارد اتاق میشه:
عایشه=سلطانم با من کاری داشتید؟
کوشم=یک سوال میپرسم راستشو میگی؟تو فاریا رو تسلیم دشمنان کردی؟
عایشه=خیر سلطانم این موضوع چه ربطی به من داره؟
کوشم=خیلی زود معلوم میشه کی این کارو کرده پس الان به من بگو تا کمکت کنم
عایشه=من فقط به خاطر سرورمان…
کوشم محکم عایشه رو سیلی میزنه!
عایشه=سلطانم لطفا به سرورمان نگویید بفهمد منو زنده نمیگزارد به من رحم نمیکنید به فرزندانم رحم کنید به احمدم رحم کنید
که کوشم داد میزنه توی کی هستی حتی به ذهنمم نیومد کار تو باشه به چه جراعتی!!!
احمد میاد داخل ومامانشو میبینه داره گریه میکنه به پای کوشم اوفتاده میگه مامان؟ کوشم به احمد نگاه میکنه ودلش میسوزه
حاجی آقا میره پیش کوشم:
حاجی اقا=والده سلطانم رد یکی از عاصی ها روگرفتیم
کوشم=کی بود؟ حاجی آقا:بزرگ عاصی ها
عاتیکه میره پیش گوهران:
عاتیکه=برادرم با ساز پرنسس میرقصه هر چی میگه گوش میده گوهران چیکار میکنی!
گوهران=بدش به من عاتیکه دخالت نکن
آتیکه= اینا شفا نیستن جز خوابوندن کار دیگه ای نمیکنن
گوهران=زجر میکشم عاتیکه چجوری بدون اینکه هیچ اتفاقی نیفتاده به زندگیم ادامه بدم
عاتیکه=میتونی وقت بچگیام حیرونت بودم با ظرافتت همه رو جادو می کردی جوری که همه بنده هامون پشتت پروانه می شدن بچه بودی دوست داشتم شکل تو باشم خیلی خوشگل بودی
گوهران=حالا که شدی فقط سرنوشتت بهتر از من میشه
عاتیکه=گوهران این چه حرفیه انگار همه چی تموم شدی انشاالله دوباره ازدواج میکنی
گوهران :از من گذشته انشاالله تو خوشبخت بشی..
عایشه تو اتاق سلطان مراد هست که یک گردنبند میبینه و میگه جقدر خشکله…
گومرو آقا سردسته ی عاصی ها وارد خونش میشه که کوشم و پسرشو میبینه توی خونه و تعجب میکنه که پسر گومرو آقا میره که گومرو آقا میگه خواهش میکنم به پسرم کاری نداشته باشید سلطانم اون بی گناه است عفو میخوام
کوشم=خبری از عفو نیست! تویه آشغال پستی که به خاندان عثمانی خیانت کردی بی شک به سزای اعمالت میرسی واما پسرت اگه میخوای زنده بمونه باید جای بقیه خائن هارو به من بگی!
گومرو آقا هیچ حدفی نمیزنه که کوشم دستور قتلشو میده همونجا تو خونش کمانکش میکشتش و کوشم میگه خرج مخارج اون پسر معصوم رو از خزانه شخصیه من بدید…
سینان پیش بایزیده که بایزید میگه بردارم تصمیمش رو گرفته باهمه دشمانش مقابله میکنه همین دیروز یه راهب رو از برج پرت کرد پایین!
سینان=راهبب!!اون غافل حرفی هم زد؟!
همون لحظه یکی از نگهبانا میاد میگه پادشاهمون شمارو خواستن
سلطان مراد داره کشتی میگیره که سینان پاشا میاد :
مراد=میون یه مشت خائن گیر کردیم پاشا معلوم نیست کی دوسته کی دشمن لاکن تواز اونانیستی مگه نه؟!
سینان=شکی به من نداشته باشید سرورم
مراد=البته که ندارم تو نقطه اعتمادمنی حتی مخفی ترین اوراق هم از دست تو رد میشه ذاتا برای همین صدات کردم!یه فرمان مینویسی سریع و مخفیانه میری بوسنی پیش اباذر پاشا درمورد پرنسس فاریا!
کوشم میاد پیش فاریا=
کوشم=بلا به درو چیزایی که به سرت اومد همه رو ناراحت کرد زیرا جونت امانت ماست
فاریا=امیدوارم هرکسی کرده زودتر پیدا بشه وبه سزای اعمالش میرسه
کوشم=خیلی دشمن پیدا کردی دشمنای قوی فاتل کاردینال بودنم جزای خودش رو داره!
فاریا=من راضیم سلطانم
کوشم=تصمیم گرفتم برای امنیتت یه مدت اینجا بمونی بعدش صحیح و سالم برمیگردی کشورت توهم تنها آرزوت اینه مگه نه؟
فاریا=بله تنها آرزوم اینه!

 

قسمت یازدهم 11 و دوازدهم 12 سریال ماه پیکر 2 قسمت 115 و 116 ماه پیکر :

خاتون میخواد سلیمو به باغ ببره:
گوهران=مواظب باش الیف هوا سرده شیرم سرما نخوره
الیف=اطاعت میشه سلطانم ولی عاتکیه سلطان اسرار داشتن بیاین
سلیم=توهم بیا مامان من تنهایی میترسم
گوهران=چه ترسی پسرم ؟
سلیم=من میخواهم به قصر بروم
گوهران=سلیمم،پاره ی تنم زینهار اینجا میمانیم اینجا هم خانه و آشیانه ی ما هست اینجا کسی به تواسیب نمیرسونه منم باهات به باغ میام …
کوشم میره که تو راه به یک خاتون بر میخوره که کادودستشه…کوشم:این چیه؟
خاتون=سرورمان برای پرنسس فرستادن
کوشم=تا حالا ندیده و نشنیده بودم که برای طه خاتون کادو بفرسته
خاتون=میوه ممنوعه شیرینه…سلطانم
مراد میره پیشه سلاحدار:
مراد=حال شاهزادم چطوره؟
سلاحدار=حالشون خوب نیست به زور به کلاس رفت
سلطان
مراد میره کلاس احمد:
احمد=بابا من از اینجا بدم میاد منو ببر
مراد=احمد باید درست را بخوانی
احمد=سلاحدار یاد گرفتنم این معلم همش میخواد یک چیزی رو هی تکرار کنم
مراد =بریم ناهار بخوریم؟
احمد=آخ جون مامانم بیاد؟دیشب خیلی گریه کرد
مراد=چرا؟والده سلطانم کتکش زد و گفت چگونه میتونی!
عایشه و عاتیکه و بقیه توی باغن:
عاتیکه=عایشه چرا احمد رو نیاوردی با سلیم بازی میکرد
عایشه=کلاس داشت سلطانم تموم بشه نارین میاردش
عاتیکه=گفتم بیاین هوا بخوریم و صحبت کنیم اما دهن هردوتونو با چاقو وا نمیشه
گوران=من به اسرار شما امدم
همون لحظه فاریا میاد:
که عایشه گردن بندی که تو اتاق مراد دیده بودو توی گردن فاریا میبینه و عصبی میشه!
عاتیه=خوش اومدی پرنسس با خواهرم گوران اشنا شو
فاریا=خوشبختم …عاتیکه=از کی درس ها رو شروع کنیم
فاریا=هر وقت مایل باشید
گوران=چه درسی؟
عاتیکه=فاریا در شمشیر مهارت داره گفتن به من هم یاد بده
گوران=این چیه والده ام از این کارا خوشش نمیاد
عایشه=یه خاتون چیکاربه شمشیرو و مبارزه داره،!البته اگر برای اعمال مخفیانه خصوصا تربیت نشده باشه
فاریا=این که اومدم اینجا یک راز نیست همه میدونن اعمال مخفیانه ندارم
همون لحظه سلاحدار میادش میگه ببخشید سلطانم سرورمان عایشه سلطان را میخواهن ببینند!
همون لحظه عایشه میره که گوران میگه سلیم پسرم کجاست و سلیم غیبش زده همه داد میزنن دنبال سلیم میگردن…
گوران=سلاحدار سلیم رو پیدا کن!
عایشه میاد پیش مراد:
مراد=میدونم خبرفاریا رو تو گزارش دادی!
عایشه=سرورم من اینکارو نکردم همش دروغه!
مراد=پسرتم دروغ میگه!؟کی بهت تهمت بزنه!،
عایشه به پای مراد میوفته و میگه مرا ببخشید خواهش میکنم من به خاطر شما این کارو کردم فاریا قاتله
مراد =همینجا جانت را میگیرم خائن اصلی کسیه که اراده ی منو زیرپاش بزاره
همون لحظه کوشم میاد به اتاق مراد:
کوشم=اینجا چه خبره؟
مراد=به شما گفتم قاتل رو پیدا کنید ولی شما مخفی کردین
کوشم=لاله زار ،سلطان عایشه رو تا اتاقش همراهی کن
مراد =اتاقش نه تموم شد به قصر قدیمی میره مراد به تهدید به عایشه میگه دعا کن بچهات هستن وگرنه همینجا جونت رو میگرفتم!
سلیم میره به اسطبل اسب پیش یکی از اسبا که اسبا مدام لگد میزنه…که همون لحظه سلاحدار میاد و سلیم رو نجات میده!که گورانم پشت سرش میرسه و سلیمو بغل میکنه …
سلاحدار وگوران با هم صحبت میکنن:
گوران= پاشا من رو هم مثل بقیه گول زد ناراحتم کرد شما هم همینطور من در حق شما نا حقی کردم در حالی که شما هیچ تقصیری نداشتید خواستم حرصشو سریکی دربیارم اون شما شدید
سلاحدار=درسته ناراحت شدم ولی واسه خودم نه واسه شما این هاحقتون نبود
همون لحظه عاتیکه میاد:
عاتیکه=گوران؟اینجا چه میکنی؟سلیم کجاست؟
گوران=سلیم پیدا شد فرستادمش به قصر به کمک سلاحدار پیدا شد و من داشتم تشکر میکردم
گوران میره که عاتیکه به سلاحدار میگه سلاحدار گوران چه صحبتی کرد ؟چیز بدی که نگفت تورو مقصر این اتفاقات میدونه؟
سلاحدار=خیر سلطانم فقط تشکر کردش
عاتیکه=عالیه شکست عشقی آدمو بد میسوزونه خدا نصیب دشمناشم نکنه!
عایشه رو دارن میبرن که توی حرم فاریا رو میبینه و حمله میکنه بهش:
عایشه=تو از کجا در اومدی؟به خاطر تو اخراج شدم به خاطر اینکه قاتل رو به خائن ها تحویل دادم اخراج شدم خودم با دستام خفت میکنم!
مراد توی تراس عصبانیه که کوشم نزدیک مراد میشه:
کوشم=پسرم با عایشه کاری نداشته باش ببخشش اون مادر فرزاندانته
مراد=هرگز نمیبخشم!
کوشم=فاریا که سالمه این موضوع رو تموم کن اگه عایشه نباشه نوه هایم بی مادر میشن یک موضوع مهم تر هم هست کسانی که به خونه ی استر حمله کردن پیدا کردم
مراد=کجان؟چطور فهمیدین؟
کوشم=فکر میکنی من چجوری این همه سال دولت را اداره کردم…
عایشه میره پیش سلاحدار:
سلاحدار=سلطانم
عایشه=سرورم من را به خاطر اون قاتل به قصر قدیمی بردن سلاحدار باید کمکم کنی!
سلاحدار=سلطانم همه کار میکنم لاکن سرورمان گوش نمیدهند اشتباهاتتون بزرگه
عایشه=سلاحدار کمکم کن الان بهت نیاز دارم الان نمیتونی بهم پشت کنی!
سلاحدار =باید بگید چیکار کردید تا کمکتان کنم چطور به اون خائن ها دست پیدا کردید؟!
عایشه=ثروت آقا که تو تبر زنی هست با الچی خان کمک خواستم دیگه نمیدونم بعدش به کی گفتن!
سینان میاد پیش خائنین و میگه به جنان اطلاعاتی دست پیدا کردم که انتقام راهب لورنزو رو میگیریم جای مادر مرنسس فاریا رو پیدا کردم…
سلاحدار میره پیشه مراد:
سلاحدار میخواد درباره عایشه حرف بزنه که مراد میگه اون بحث تموم شد تو خودتو آماده کن والدم جای سپاهی هارو پیدا کرد میریم سراغشون!
دوتا از سردسته های سپاهیا میان بیرون از کلبه که دستشویی کنن که از دور سلطان مراد رو میبینن ومخفی میشن و مراد با سلاحدار و بقیه به داخل کلبه میره و همه سپاهی هارو میکشه…
کوشم میاد پیش عایشه که عایشه میگه سلطانم اگه من به قصر قدیمی برم خودمو میکشم ترجیح میدم بدون مراد و فرزندانم زنده نمونم که کوشم دلش میسوزه و میگه باشه باشه سرورمون راضی شد اینجا بمونی!لاکن تو رو نبخشیده از این به بعد نمیخواد ببینتت…
سلاحدار میاد پیش استر خاتون رئیس خزانه ی کوشم که استر میگه چی شده سلاحدار که سلاحدار میگه طلاهایی که بوستانجی بهتون حمله کردن و ازتون بردن رو آوردم!
سلاحدار=خیلی به کوسم سلطانمون نزدیکی بهت اعتماد میکنه!
استر=درسته مگه مارو کی بهتر ازهمدیگه میتونه درک کنه؟!
استر نوشیدنی میریزه و نزدیک سلاحدار میشه و میگه تنهایی خیلی سخته مخصوصا برای یه زن باید سخت باشه البته برای تو که اوضاع روبه راهه نامت زبان زد شده انگار از هرگلی بهره بردی!
سلاحدار نوشیدنیو سر میکشه و لبشو میار نزدیک لب استر و میره سمت گوشش و بهس میگه فقط از گل های خوش بو و میزاره میره!
فاریا میاد پیش مراد و میگه اومدم بابت این گردنبند تشکر کنم و بخاطر اتفاقات متاسفم میدونم حضورم اینجا همه رو معذب کرده شایدم بهترین کار رفتنه
مراد=اینجا کسی که باید خجالت بکشه تو نیستی تقصیری نداری
فاریا=جونم دست امانته اما…
همون لحظه مراد فاریا رو بوس میکنه ومیگه نمیتونی جایی بری فاریا همینجا نزدیکم میمونی بدونم درامانی!
فاریا=چقدر نزدیکت؟!
مراد=تاجایی که اجازه بدم!
فاریا=چه خوبه که به هر حال اخلاقی مثل اجازه گرفتن ندارم!
فاریا از اتاق مراد میاد بیرون که کوشم میبینتش…کوشم وارد اتاق مراد میشه:
کوشم=نگرانت شدم شیرم خائن ها به جزاشون رسیدن دیگه؟!
مراد=به لطف شما والدم فقط یه چیزی هست که کنجکاوم میکنه نگفتین اونایی که به خونه ی استرخاتون حمله کردن چه تهدیدی کردن
کوشم=غافل ها میخواستم تورو از تخت بیارن پایین بعدشم مثل برادرت عثمان …دور ازجون زور هیچکی به اینکار نمیرسه بهت قول میدم تازمانی که من زنده ام تاج تخت مال توئه
مراد=تاج تخت ذاتا مال منه والده ام چه باشین چه نباشین!
فاریا و عاتیکه باهم تمرین شمشیر میکنن…
مراد توی اسب دوانیه قصر که سینان پاشا میادش و نامه ای به مراد میده و میگه از طرف پرنسس ایشفانه مراد نامه رو باز میکنه که توش نوشته:جناب سلطان مراد متاسفانه فهمیدیم که برادرزادم پرنسس فاریا از کشور فرار کرده و به شما پناه آورده اون فقط یه هدف داره بدست آوردن تاج تختم چطور میتونید ازکسی که حتی برای رسیدن به هدفش عموشو کشت حفاظت کنید! ماسال هاست طبق قراردادمون با دولت عثمانی فقط در امور خارجی مرتبطیم ولی چون فاریا بتلن مسئله ی داخلیه نیازی به توضیع دادن برای بقیه نیست برای همین با احترام عرض میکنم برادرزادم فاریا رو به کشور برگردونید
مراد برای ایشفانه نامه مینویسه:ای ایشفان بی ناموس وقتی صاحب تاج و تخت و کشوری که داری من هستم با جه جرعتی همچین حرفی میزنی عزلت میکنم دیگه پرنسس بودنت تموم شد شاید اگه از امرم پیروی نکنی طلب بخشش نکنی با دشمانم همکاری کنی شمشیر بیرون نیاد نه سنگ رو سنگ میمونه نه سر رو بدن وبدون تو رو نه پاپا میتونی نجات بده نه اون متحدهایی که پشتشون قایم شدی
ایشفان نامه رو میخونم و پرتش میکنه که همون لحظه مادر فاریا رو براش میارن که میگه ملکه کاترین همیشه برای برادرزادم زیاد بودی و دستشو میکشه به صورت کاترین که ملکه کاترین توف میکنه روش که ایشفان محکم کشیدش میزنه…
ایشفان نامه ای دیگه به مراد مینویسه:سلطان مراد اولا این رو براتون روشن کنم من پرنسس نیستم من شاه مجارستانم به کمک خداوند کشورم رو از دستای وحشیه شما نجات میدم کشورم معروف و قدرتمند خواهد شد ترجیح میدم بمیرم تا اینکه جلو یه بچه که تادیروز زیر دامن مامانش بود زانو بزنم!وطلب بخشش کنم!
مراد با عصبانیت میاد به دیوان و داد میزنه سرعا آمادگی های خودتون رو انجام بدید به سفر می ریم خودم شخصا کله ی اون خائن رو میگیرم!
فاریا توی باغچس پیشه خاتونا و دارن پارچه میبینن که پارچه فروشه فاریا رو میکشه کنار و گردنبند مامانش رو بهش میده که فاریا خنجر میزاره گردن پارچه فروش و میگه تو اینو از کجا آوردی!؟
پارچه فروش=مادرت در دست ایشفانه و جونش دردستای شماست!
همون لحظه نامه ای میده به فاریا و میگه میخوای مادرت نمیره باید اینو انجام بدی!
کوشم به خانه ی استر میره که کمانکشم باهاشه کمانکش دردم در میمونه که کوشم وارد خان میشه تمام وزرا اونجا هستن که میگن پادشاهمون تصمیم به سفر گرفته اون ایشفان معلون توهین زیای کرده!
کوشم=ایشفان خیلی وقته که لایقه مرگه اما نگرانیه من حضور شخصیه پادشاهمونه باید پسرم رو از سفر منصرف کنید!
پاشا=سلطانم اما چطور قانعش کنیم؟!
کوشم=پس شما برای چی اینجایین پاشاها قانعش کنید! زیرا این روزا من هرچی میگم برعکس عمل میکنه
کمانکش بیرون خونه استر داره قدم میزنه که اسب های سلطنتیه پاشاهارو میبینه و متوجه میشه
فاریا با نونو به اتاقش برمیگرده و گردنبند مادرش توی دستشه و گریه میکنه که نونو میگه خواسته هاشون رو انجام میدین که فاریا=نمیتونم سلطان مراد ازم حمایت کرد مخافظتم کرد بعداز این همه لطفش چطور اینکارو کنم
نونو=شمارو به چیزی مجبور نمیکنم اما تنها راه نجات مادرتون همینه!
که فاریا نگاهش به بسته ی مشکیه توی اتاقش میوفته
کوشم از خانه استر بیرون میاد و سوار کالسکه میشه که کمانکش رو توی کالسکه میبینه:
کوشم=این چه جرعتیه اینجا چیکار میکنی؟!
کمانکش=ببخشید نخواستم حرفایی که میخوامم بزنم رو کسی بشنوه میدونم اون تو با پاشا ها حرف میزدید
کوشم=باید برات گزارش بدم!؟چیکار میخوای بکنی من به پسرم شکایت میکنی
کمانکش=شماچیکار میکنین سلطانم؟!اونجوری ادامه میدین؟! وقتی شما پسرتون رو به عنوان پادشاه قبول ندارید بقیه چطور داشته باشن
کوشم=داری بهم کمک فکری میدی همین الان پیاده شو!
فاریا لباسهای مشکی میپوشه و صورتشم میپوشونه
کوشم به اتاق قاسم میاد که قاسم میگم والدم امروز از داداشم حرفی شنیدم که تعجب کردم شما چطور اجازه دادین!؟
کوشم=آها سفرو میگی اون مساله
قاسم=نه والدم اون نه گلبهار سلطان رو میگم به زودی قراره بیاد قصر
فاریا از بالا طناب مینزاده و خودشو میکشه بالا وارد اتاق مراد میشه و یه خوک میزاره رو تخت خواب مراد
مراد داره به اتاقش میره که کوشم داد میزنه مراد صب کند:
کوشم=درسته که گابهار سلطان به قصر برمیگرده؟
مراد=برنمیگرده والدم فقط چند وقت مهمون میشه آخه مریضه
کوشم=انگار یادت رفت تو گذشته چه کارایی کرد! اون خاتون خواست تورو از تاج تخت پایین بیاره
مراد=همچین دلیلی وجود نداشت والده ام شما این تصمیم رو گفتین ومنم با توجه به کم سن بودنم تصدیقش کردم چیکار میکنی منو هیچ میشماری میخوای بری سفر گلبهار میاد حتی نظرم رو هم نمیپرسی
کوشم=به من اصلا اعتماد نداری مگه نه؟
مراد=حرمتم به شما باقیه والدم لاکن دیگه سایتون رو از روم بکشید کنار
کوشم=اگه بکشم چی میشه همه چی گل گلستان میشه ببین اگه من نباشم توهم نیستی
مراد=دقیقا به همین خاطر باید بکشین کنار والدم بخاطر این بالا سربودنتون خودتون رو بالتر از همه چی حتی من میدونید اما اینطور نیست سالهات قدرتتون رو از من میگیرید
فاریا کله خوک رو که میزاره داره فرار میکنه که میبینه طنابی که ازازش بالا اومده اوفتاده همون لحظه کوشم و مراد وارد اتاق میشن فاریاپشت دیوار قایم میشه

 

قسمت سیزدهم 13 سریال ماه پیکر 2 قسمت 117 ماه پیکر :

مراد توی اتاقه که میگه سریعا به سلاحدار بگو بیاد اتاقم سلاحدار=عالی حضرت
مراد=تو که بالی خانمی نزدیک تر ازهمه به منی من چشم بسته به تواعتمادمیکنم
سلاحدار=ببخشید سرورم
مراد=این سر خوک تو اتاق من چیکار میکنه؟!کی این رو میزاره و چطور اجازه ی همیچن کاری رو میدی؟
سلاحدار=هر کسی که این کارو کرده سریعا میارمش
کوشم=خوب میشه اگه بیاری چون نیاری سر همه میره
مراد میره توی تراس که میبینه یه نفر داره فرار میکنه داد میزنه اونجاست !اونجاست بگیریدش
فاریا فرار میکنه ولی پاش به جایی گیر میکنه به فاریا تیر میزنن ولی فرار میکنه مراد از اینکه بلایی سر فاریا نیاد سریع میره پیشش
فاریا به قصر میاد با سرعت لباساشو عوض میکنه میشینه رو تخت که همون لحظه مراد میاد داخل
مراد=چیزی که نشد؟
فاریا=من با صدای اسلحه بیدار شدم چیزی شده؟
مراد=نترس فاریا!
فاریا=من نترسیدم ترسیدم که اتفاقی براتون نیفته
مراد=بگیر بخواب فاریا
مراد دستشو میزاره دو زخم فاریا که فاریا به زور خودشو کنترل میکنه تا لو نره
مراد میره ولی توی راه شک میکنه دوباره به اتاق پرنسس میره و لباس فاریا رو پاره میکنه و زخمو میبینه و داد میزنه تو اون یارو بودی تو خیانت کردی مراد فاریا رو محکم سیلی میزنه!
نونو=سرورم تقصیر او نیست به خاطر مادرش این کارو کرد تهدیدش کردن
مراد=وقتی همه برعکسش میگفتن من باورت کردم بهت اعتماد کردم اما تو خیانت کردی بندازینش زندان
مراد میره پیش کوشم:
کوشم=چه شد شیرم خاِئن رو پیدا کردین؟
مراد=فاریا،فاریا از پشت بهم خنجر زد
سلاحدار فاریا رو میبره زندان:
سلاحدار=تا وقتی که حکم صادر بشه اینجا میمونی
فاریا=تورو خدا منو ببر پیش مراد
سلاحدار=خفه شو دیگه صورت سلطان مراد هم نمیتونی ببینی
فاریا=جلوت یک پرنسس ایستاده من پرنسسم
سلاحدار=دوران پرنسس بودنت تموم شد
مراد تا صبح نمیخوابه و توی تراس فکر میکنه فاریا تا صبح توی زندانه صبح میشه فاریا رو میارن که سلاحدار ازش بازجویی کنه که سلطان مراد یواشکی از بالا به حرفاشون گوش میده:
فاریا= سلاحدامن فکر کردم میارنم پیش سلطان مراد من میخوام به حضور ایشان بروم
سلاحدار=زنهار سرورمان نمیخواهند شماروببینند هممونو گول زدی وجاسوس بودی
فاریا=من جاسوس نیستم و به سلطان مرادخیانت نکردم
سلاحدار=پس اتفاقات دیشب را چگونه میخوای توجیح کنی
فاریا=میگم به شرطی که سیر تا پیازشو بری به سلطان مراد بگی من رو تهدید کردن یه خاتون دست فروش گفت اگه این کارو نکنی مادرت رو میکشم
سلاحدار=شاید دروغ بوده!
فاریا=خیر یک گیر سربهم داد مادرم همیشه اون پیشش بود من فقط جای مادرم رو به سلطان مراد گفته بودم تعجب میکنم از کجا فهمیدن وقتی گیر رو دیدم مطمئن شدم مادرم پیششونه
همون لحظه مراد یاد سینان پاشامیوفته که جای مادر فاریا رو بهش گفته بود
سلاحدار=اگر جون سلطان مراد رو میخواستن انجام میدادی؟
فاریا=خیر من حاضرم بمیرم ولی سلطان مراد نمیره
سلاحدار=چطور تونستی سلطان مراد ازت محافظت کرد تو خیانت کردی
فاریا=من را اعدام میکنن میخوام برای اخرین بارسرورمان را ببینم
سلاحدار =به من بگو من بهشون انتقال میدم
فاریا=نمیشه باید خودم بگم
سلاحدار=آقایون ببریدش!
فاریا میره که سلاحدار به مراد میگه:
سرورم ممکنه راست بگه مادام نیز همینو گفت ولی من تحققق میکنم و دست فروشه رو پیدا میکنم
مراد=عالیه، سینان پاشاه رو بفرست اتاق سلطنتی!
سلاحدار:اطاعت میشه
کوشم ،عاتیکه ، گوران و عایشه پیش هم هستند؛
عایشه=والده ام دیدیی گفتم اون خاتون خائنه به حرفم گوش نکردید حتی متهم هم شدم
گوران=انشاالله سرورمان مانند دیگر خائن ها سرش را بگیرد
کوشم= این قضیه عفو نداره دیشب سخت از پسرم نجاتش دادن الان هم داره پرس و جو میشه بعدشم اعدام میشه
عاتیکه=خیلی تعجب اوره اصلا بهش نمیخورد قاتل باشد شاید بی گناهه
عایشه=چی چی بی گناه سلطانم !علنا به سرورمان خیانت کرده سرورمان همونجا جانش را میگیره
عاتیکه=مگه تو خیانت نکردی عایشه ولی الان بینمون نشستی!
کوشم=عاتیکه تو اون رو با مادر شاهزاده ها یکی میکنی شما نمیخواد دخالت کنید شیرم هر چی لازم باشه انجام میده
سینان میاد پیش خیانت کارا ومیگه فاریا کاری که گفتیم رو انجام داد
حاجی آقا میره پیش سلاحدار:حاجی آقا= چی شده؟!
سلاحدار=اسم دستفروشه پگا بوده!
حاجی اقا=پگا چند ساله تو قصر رفت وامد داره شاید پرنسس دروغ میگه!
سلاحدار=جاشو میدونی؟!
حاجی آقا=خیر نمیدونم ولی استر میدونه برم بپرسم!؟
سلاحدار=لزومی نداره خودم میرم
کمانکش میره پیش سینان:
کمانکش=سینان پاشاه سرورمان شما رو خواسته
سینان=وایسا برم دفترمو بیارم
کوشم میادپیش مراد و میگه چرا حکم اعدام رو نمیدی میخوای چیکار کنی که مراد میگه باید فک کنم قضیش مشکوکه که کوشم میگه خاتون به اینکه کارخودشه اعتراف کرده اونوقت توهنوز که مرادمیگه تصمیم پاداشهتون اینه که کوشم میگه وقتی داری حکم رو میدی اینم فراموش نکن که یه پادشاه هیچ وقت اسیر احساساتش نمیشه!

 

قسمت چهاردهم 14 سریال ماه پیکر 2 قسمت 118 ماه پیکر :

کوشم از اتاق مراد میاد بیرون که توی حرم حاجی رو میبینه:
کوشم=چه حکمیه که پسرم جلوی منم فکر میکنه
سببش خاتونه عقل از سرش برداشته اگر ببخشدش تعجب نمیکنم
حاجی آقا=سلطانم سلاحدار من رو صدا کرد راجب دست فروشه ازم سوال کرد منم گفتم بره منم به استر خاتون خبر دادم…
سینان پاشا میاد پیش مراد:
مراد=یادت می اید بهت نامه دادم درباره ی والده ی پرنسس
سینان پاشاه=خیلی وقت پیش به دستش رسیده لابد هنوز نیومده یا در راهه من مثل همیشه به امن ترین شکل فرستادم
مراد=پس چجوری والده کاترین به دست ایشفان پست فترت افتاده؟
سینان=نمیدانم سرورم شاید در راه دست یاقوت افتاده
مراد=یاقوت لو دادع….. پس بین ما خائن هست
سینان =همچین چیزی ممکن نیست سرورم من به شما وفادار هستم اگر فکر میکنید من کردم گردن من را بزنید
الانور خاتون میاد اتاق شاهزاد قاسم:
قاسم=اسمت چیست خاتون؟
الانور=الانور شاهزاده ام
قاسم=چه اسم زیبایی مانند چهره ات!
کوشم میاد پیش قاسم:
کوشم=جدیدا زیاد رفت وامد میکنی
قاسم =به خاطر گلبهار سلطان قرار بود بیاد
کوشم=فراموش کردم تو این دردسر گلبهار رو کم داشتیم
قاسم=والده ام سرورمان بهار میخوااهد به سفر برود اگر در نبودشان اتفاقی بیفتد همه اسم بایزید رو صدا میکنن
کوشم=برو اتاقت و زنهار دیگر از این مساعل صحبت نکن
بایزید و ابراهیم دارن قدم میزنن که گوران میاد پیششون و به بازید میگه شنبدم مادرت داره میاد که بایزید میگه مشکلی هست که گوران میگه ببین بایزید احساساتت رو درک میکنم هرچی باشه سال هاست که حسرت مادرتو داری ولی وقتی به خیانتی که سالها پیش انجام داده فکر میکنم، شک میکنم که بایزید عصبی میشه و میگه گوران تو نمیتونی تصمیم بگیری کی خائنه و کی نیست تا همین دیروز شوهرت خائن بود…
گلبهار سلطان توی راه می ایسته به اقامتگاه میره برای استراحت…
عاتیکه میاد به زندان پیش فاریا:
عاتیکه=من به تو اعتماد کرده بودم لاکن خیانت کردی مانند برادرم از تو حفاظت کردم کاری کردی که حتی کسانی که نمیخواستن اینجا باشی حق دار بشن
فاریا=من به سرورمان خیانت نکردم انسان بعضی اوقات به خاطر عزیزانش حتی مرگ رو هم انتخاب میکنه
عاتیکه=حتی سرورمان را هم دوست نداشتی من فکر کردم دوستش داری
فاریا =کاش دوستش نداشتم شاید کمتر زجر میکشیدم اما الان آتیشی که به جونم اوفتاده از مرگم بد تره!
سلاحدار میره پیش استر خاتون:
استر=بالیخانم
سلاحدار=ببخشید استر خاتون مزاحمتون شدم لاکن موضوع مهمیه!دنبال یه خاتون به اسم پگا هستم دستفروشی که به قصر میاد حاجی آقا گفت شما میدونیدجاسوسه
استر=اسحاق اقا برو پرس و جو کن این خاتون کیه کجا زندگی میکنه!
سلاحدار=خبری شد به من بگید
استر =حتما ولی تا اینجا اومدین بیاین ازتون پذیرایی کنم!از اون شب به بعد خوابم نمیبره میترسم عاصی ها به خانه ام حمله کنن
سلاحدار=کوشم سلطانمان تدبیری میدهند
استر=اره ولی من کسی رو مثل شما میخوام که قوی و قدرتمند باشه
سلاحدار=استر خیلی خوشگلی مطمئنم کسی شجاع پیدا میکنی!
استر=کسی بهتر از تو سلاحدار!
سلاحدار و استر هم دیگه رو میبوسن و شبو باهم میگذرونن…
عاتیکه برمیگرده قصر:
گوران=عاتیکه کجا بودی؟ عاتیکه=هیچ
گوران =صبح هم پیش سلاحدار دیدمت!
عاتیکه=در مورد فاریا صحبت میکردیم کنجکاو عاقبتش شدم
گوران=عاقبت پرنسس به تو چه ربطی داره؟ والده نگفت خودت رو قاطی این مسائل نکن یک بار گوش به حرف بده
عاتیکه=یک بار تو گوش نده از وقتی عزاداریت تموم شده شدی عین والده ام
خدمتکار گلبهار شبو بایکی از مسرای هتل میگذرونه که وقتی برمیگرده به اتاق گلبهار بهش میگه من تو رو اینجا واسه خوش گذرونی نیاوردم آوردم واسه جنگ و کله دختره رو میزنه تو آتیش و میکشه…
عاتیکه میره پیش سلاحدار که سلاحدار نیست و عاتیکه با مراد روبه رو میشه:
مراد=عاتیکه؟ اینجا چه میکنی!؟
عاتیکه=میخواستم با شما صحبت کنم راجب فاریا هستش رفتم پیشش به نیتم رفتم ازش حساب پس بگیرم چیزهایی گفت که من باورکردم مجبور شده بود این کارو بکنه عشق هم نداره؟من میدونستم ذاتا ولی این بار در چشمانش دیدم در چشمان شما هم میبینم نمیگم ببخشیدش چون خیانت بزرگی انجام داده
مراد =سریعا برگرد و به موضوعاتی که به تو ربطی نداره دخالت نکن
استر و سلاحدار پیش همن که مرده از پگاه خاتون خبر میاره
خدمتکار=خانوم جای پایگا خاتون رو پیدا کردیم
گلبهار به قصر میرسه در حیاط بایزید میبینتش:
گلبهار=بایزیدم شاهزاده ام باورم نمیشه این تویی چقدر بزرگ شدی
بایزید=بله والده ام منم! وقتی مریض شدید خیلی ناراحت نشدم نگران شدم
گلبهار=تو رو یبار باچشم دنیا دیدم بمیرمم غم نمیخورم!
سلاحدار و کامنکش میان پیش مراد:
مراد=چه شد دستفروشه رو پیدا کردین؟
سلاحدار=پیدا کردیم اما اون خائن ها سریع کشتنش
مراد=خبری هم از مادر فاریا نشد دست ایشفان ها افتاده از این به بعد میخواهم حکم هایم را فقط شما دو تا بدونید
فاریا دستش عفونت میکنه و حالش کم کم داره بد میشه!
بایزید و گلبهار به اقامتگاه جدید گلبهار میرن:
گلبهار موی بایزید رو که توی پارچه قایم کرده بود نسون بایزید میده و میگه هر روز با بوی تو بیدار میشدم تو رو را تصور میکردم اما تصورم فرق میکرد تو مثل شیر شدی
بایزید=گذشته ها تموم شدن الان دیگه با همیم
لاله زار میاد دنبال گلبهار:
لاله زار=سلطانم کوشم سلطان شما رو قبول کردن
گلبهار میره پیشه کوشم:
کوشم=خوش اومدی؟شنیدم مریضی ولی حالت خوبه
سلامتیت از همه چی مهم تره
گلبهار=ممنونم سلطانم شنیدم نائب السلطنت دیگه نیستید خوبه چند سال خدمت کردین دیگه اخر های عمرتون راحت باشین
کوشم= اگه حرفات رو باور داری یعنی هنوز منو تصلا نشناختی من هیچ وقت هیچ نیازی به مقام نداشتم من موقعی که یک خاتون بودم نیز حکومت رو اداره میکردم و فراموش نکن در کنارت والده سلطان نشسته!حاجی اقا همراهیش کن تا اتاق کمی استراحت کنه…

 

قسمت پانزدهم 15 سریال ماه پیکر 2 قسمت 119 ماه پیکر :

سلطان مراد میره پیش گوران و عایشه:
مراد=احمدم چطوری؟
احمد=خوبم لکن سلیم به دست من میزند
سلیم=اون هم میزنه
مراد=در تمرین این اتفاقات هست از یک دیگر شکایت نکنید مراد=گوران چطوری؟
گوران=دعا گوی سلامتیتون هستم
عایشه=سرورم اتفاقات بدی افتاد همه کم کم روی اون پرنسس رو میبینن قصد جون شما رو داشت
مراد سکوت میکنه و به سلیم احمد داره شمشیرزنی یاد میده که عایشه میاد نزدیکش میگه سرورم من بدون شما نمیتونم تحمل کنم دارم زجر میکشم من به خاطر شما همه کار میکنم
مراد=اقایان شاهزاده ها را به حرم ببرید هوا سرده!مراد میره که عایشه ناراحته که گوران میگه نگران نباش عایشه صبور باش دعا کن که اینجایی!
کوشم به خونه ی خیریش میاد:
خلیل پاشاه =سلطانم خوش اومدین مهمونتون منتظرتونه
کمانکش=خلیل پاشاه به یهحی خان سلام برسون!
کوشم=مسئله مخفیانه نیست میخوای بیا
کوشم توی راهش محمد همون بچه ی کوچیک که باباش خائن رو میبینه:
محمد=والده سلطانم کوشم:محمد چه حالت خوبه
محمد=زیر سایه شما پدرم کی میاد؟ کمانکش:تو به فکر درسات باش محمد
کوشم داره به طبقه بالا خونه خیره میره که سرش گیج میره کمانکش میگیرتش!
کمانکش=سلطانم حالتون خوبه سریع پزشک خبر کنید!
کوشم=لزومی نداره …. بریم
مراد تصادفی به گلبهار میخوره:
گلبهار= سرورم چه تصادفی؟ میخواستم ببینمتون و ازتون تشکر کنم
مرا=:خوش اومدی گلبهار به پزشکا گفتم شخصا بهت رسیدگی بشه
گلبهار=لطف کردید من رو به قصرتون پزیرفتین!
یکی از افراد خائن از دوستای بابای محمد همون پسر کوچلو که کوشم باباشو کشت میاد پیش محمد و بهش کوشم قاتل بابته و توباید کمکمون کنی تا بکشیمش …محمد کلی گریه میکنه…
کوشم میره پیشه یهحی آقا تا بتونه به سرورمان بگه نره به سفر ولی قبول نمیکنه
مراد داره به فاریا فکر میکنه که سلاحدار میاد :
سلاحدار=سرورم یک پزشک به زندان بردیم زخم فاریا عود کرده
مراد=همه چی رو انجام بدید!
سلاحدار توی اتاقش داره اسلحشو امتحان میکنه که عاتیکه میاد:
عاتیکه=من باید بهت شلیک کنم
سلاحدار=سلطانم ببخشید جانم فدای راهتان عاتیکه=دیروز نیومدی؟
سلاحدار=ببخشید سرم شلوغ بود شما گفتید موضوع مهمیه
عاتیکه=تو بد آتشی گیر افتادیم فاریا عاشق شده عشق ادمو کور میکنه تو تا به حال این حسو داشتی؟
سلاحدار=سلطانم وضعیت من معلومه صادقانه به سرورمان هستم و وظایف رو انجام میدم گرفتار شدن در این احساسات مشکله
عاتیکه=بازم حرف گنده زدی سلاحدار مثل یک باد میوزه احساساتتو میبره
فاریا خوابه که مراد میاد پیشش همون لحظه فاریا بیدار میشه که مراد میره فاریا داد میزنه سلطان مراد.مراد ولی مراد توجههی نمیکنه
گلبهار به حمام میره که چنتا از خاتون های جاسوسش میان اونجا ک گلبهار میگه خوش اومدین بچهای من تو اولین ملاقاتمون همیتون بجه بودین الان همتون بزرگ شدین!
یکی از خاتون ها=همش زیرسایه ی شماست جانمون فدای شما
فلیساخاتون=مارو توی حرم آوردی بهترین زندگیو دادید جانمون رو نجات دادید
گلبهار=وقت نشون دادن وفاداریتون اومده فلیسا جنگ بزرگ تازه داره شروع میشه انتقام ظلم هایی که به من و شاهزادم بایزید شد رو میگیرم میدونم وارد راه سختی میشیم سخت و خطرناک!
الانور میره برای بایزید دسر ببره که میگه دسر خواستین شاهزاده ام بایزید میگه اسمت الانور بود و الانور رو میکشه سمت خودش که الانور میگه شاهزاده ام نکنید ممکن نیست اینکار ممنوعه ولی بایزید گوش نمیده و الانورو میبوسه!
کوشم و مراد دارن شام میخورن که کوشم میگه پزشک فرستادی زندان انگار دلت نمیذاره شاید ندونی ولی تصمیمات رو ی سرنوشت ماهم اثر میزاره! مخصوصا سفرت
مراد=کی میخوای از بازجویی دست بکشید؟
کوشم=هر وقت فهمیدم فرمان هات واقعیه
مراد میخوادپاشه بره که کوشم میگه عصبانی نشو زود من به انواع والده ات وظیفه دارم بهت بگم اگر ناراخت میشی تبعیدم کن تا منو نبینی
مراد=این چه حرفیه شما تاج سرید فقط میخوام بهم اعتماد کنید
کوشم=این موضوع اعتمادی نیست براساس تجربه های که دارم بهت دارم میگم اگه دوست داری برو سفر و خطراط پشت سرتم ببین
مراد=چه خطری؟!والدم چیزی که شما بهش میگید تهدید و خطر برادر منه من شکی بهش ندارم و نخواهم داشت بایزید همین الان بدنشو برام سپر میکنه!
کوشم= من خودم شکی به بایزید ندارم توی دستام بزرگش کردم پسر خودم محسوب میشه توهم خوب میدونی هیچ وقت ازشماها جداش نکردم لاکن والدش گلبهار فرق میکنه
مراد=مس مساله اینه!
کوشم=هرگز گول روی خوبشو نکن اون با تبسمش مرگ همراه خودش میاره.

 

قسمت شانزدهم 16 سریال ماه پیکر 2 قسمت 120 ماه پیکر :

قاسم و الانور دارن لباساشون رو میپوشن که الانور میگه شاهزاده ام الان چی می شه؟ اگه کسی بفهمه .بایزید = کسی نمیفهمه الانور دهنت رو سفت نگه میداری حله! يالا ديگه برو.

ھزارفن دارہ با اولیا تمرین میکنن که چطوری جلوی سلطان مراد درباره بال هاش صحبت کنه . هزارفن=سرورم اینا تمثیلی از بال هایی هستن که من میخوام درست کنم اونم تمثیل منه نگاه کنید خوب فرض کنید اینجا زمین شیب دارہ وتھش ھم درہ دارہ و من میرم بالای زمین شیب دار و با یک باد مناسب و حفظ بال هام از اونجا پایین میام بعد خودم از دره به پایین ول میکنم باد بال هایم رو پر میکنه و بالا میره چطور شد؟ اولیا=من سلطان مراد خانم. زندگی من با پا گذاشتن رو زمینه تو که باشی که پرواز کنی؟ای غافل ولی یک چیزی بگم بی بال تمثیلت خیلی شبیھت شدہ موهات بی بال . عصبانی نشو وقتی تو هم اینا رو به اعلی حضرت بگی همین کارو میکنه حالا گیریم که پرواز کردی چجوری میخوای برگردی؟ جوابشو بدم اینجوری با کله همون لحظه حیسن اقا میاد : خیر باشه ان شاالله حسین آقا خوش اومدی .حسین پاشاہ=جمع و جور بشین سلاحدار اقا شمارو صدا کردہ…

مراد میاد پیشں بایزید:مراد=والدہ ات چطورہ؟ بایزید=زیر سایه شما خوبه پزشکان رسیدگی میکنن مراد=امشب میرم شکار بایزید=اجازہ بدھید منم شرکت کنم مراد=الان نه تو به والده ات برس بایزید در نبودم قصر رو به تو میسپارم حادثه ای پیش نیاد…

فرماندہ مجاری به اسم راکوجی میاد پیشں ایشفان پادشاہ مجارستان که ایشفان میگه مراد به ما اعلام جنگ کرده راکوجی = بهمون حمله میکنه چیکار کنیم؟! ایشفان =مراد داره با زندگی خودش بازی میکنه لشکرمون آمادست پاپا کمکمون میکنه ! مراد میره به اتاقش که سلاحدار و کمانکش همون لحظه میان: سلاحدار=سرورم آمادگی ها تمومه  کمانکش=سرورم جساړت نباشد ميخواهم در این سنگر کنارتان باشم شرف با هم جنگیدن در برابر کفار رو از من نگیرین مراد=تو اینجا میمونی کمانکش واز خانوادہ ام مراقبت میکنی سلاحدار= سرورم حکمتون برای فاریا چیه ؟ مراد= هر چه لازم هست رو انجام بدید .
مراد و بقیه آماده میشن که هزارفن به سلاحدار میگه منظورتون از پیروزی چیه من تاجايې که مې دونم به شکار میریم و سلاحدار میگه همه فکر میکنن براي شکار میریم ولی میریم لشکرکشی کنیم به مجارستان برای بریدن سر ایشفان .

همه ی خاتونا دارن اتاق کوشم و آماده میکنن واسه بیدار شدنش گل میزارن و … که همون لحظه حاجی میاد پیش ملکه میگه باید سریع سلطانمون رو بیدار کنیم ملکه میگه الان نمیشود به من بگو .حاجی اقا میگه و ملکه خاتون سریع میره پیش کوشم: ملکه خاتون = والده ام سلطانم بیدار شوید سرورمان از قصر خارج شدن کوشم = کجا رفته؟! بایزید میره پیش مادرش گلبهار توی باغ که سینان پآشاهم اونجاست: گلبهار = داداش سرورت کجا رفته شیر مردم؟! بایزید=گفت میرہ شکار\گلبھار=چه شکاری بودہ سراسیمه تو خبرداشتی سینان پاشاہ…..؟ سینان پاشاہ=تازہ شنیدم سرورمان از این عادت ھا دارن به شما شاھزادہ ام نگفتن کجا میرن شکار؟ بایزید= خیر چرا پرسیدی ؟ سینان=شاید لازم باشه باهاش ارتباط برقرار کنیم بایزید میره که گلبهار نزدیک سینان پاشا میشه: گلبهار=این اصلا خوب نشد پاشا اگه کوشم رو یه ذره میشناسم تا مراد برنگشته من رو میفرسته! سینان = نگران نباشید به قولی که بهتون دادم عمل میکنم از شاهزادتون جدا نمیشید! کوشم دارہ به اتاق مراد میرہ که توی راہ کمانکش رو میبینه: کوشم = این شکار از کجا دراومد؟ کمانکش = سرورمان خواستن کوشم = خدایا به عقلم کمک کن …. کجاست؟ کمانکش = اطراف بورسا سلطانم شاید بخواهید بدونید حکم پرنسس فاریا داده شد .

دوجلاد میاد و پرنسس فاریا رو دارن با خودشون میبرن که کمانکش هم اونجاست: فاریا=چه خبرہ کمانکش؟ کمانکش=وقت مجازاتت رسیدہ! فاریا=بلاخرہ کار خودشو کرد به مراد بگو اگر یک ذرہ جسارت داشت خودش میومد منو میکشت .

کوشم دارہ میرہ به اتاقش که حاجی میگه سلطانم به اهالی خبر میدهم توی غذا خوری خیریتون شرکت نمیکنید معلومه حال ندارید کوشم؛ نمیشه اهالی چشم انتظارم میشن! سینان میاد پیش یکی از خائنین: سینان=به سپاهی ها خبر بده امروز جمعه است بعد از نماز ، غذا پخش میشه کوشم سلطان هم میره!

کوشم میره به غذاخوری که اونجا خلیل پاشا و استر هستن: کوشم = به گفته کمانکش رفته اطراف بورسا باید تدبیرکنیم بدون اینکه بفهمه ازش محافظت کنیم خلیل پاشاہ=لوازمش امادست ولی سلطانم باید برای پایتخت تدبیر کنیم استر= زبونم لال برگشت گلبهار سلطان اصلا نشونه خوبی نیست! فاریا رو میارن به جنگل چشاشم بستن و دوجلا بالا سرشن که یه نفر از دور میادش نزدیک فاریا میشه که با شمشیر چشم فاریا رو باز میکنه که فاریا میبینه مراده که مراد میگه شنیدم به سلاحدار گفتی میخوای من بکشمت…

کوشم داره به مردم غذا میده که محمد کوچولو که بهش گفته بودن باید کوشمو بکشی میادش پیش و محمد کوشمو جاقو ميزنه کوشم ميوفته رو زمين … بیرون کمانکش خائن ها رو میکشه که تیر میخوره.

 

قسمت هفدهم 17 سریال ماه پیکر 2 قسمت 121 ماه پیکر :

مراد تو جنگل بالا سر فاریاست: فاریا=من نخواستم بهت خیانت کنم مجبور شدم ولی تو بدون اینکه حرفامو گوش کنی حکم صادر کردی بیخیال من شدی مراد = در اصل تو منصرف شدی دلیلش هر چه که باشه خیانت تو به من رو منصرف نمیکنه فاریا وارد راه کج شدی قطعا یک تاوانی خواهد داشت فاریا= راضیم ! ذاتا یک مردہ رونمیتونی بکشی من اون شب تو چشمان تو ذاتا شبی که نا امیدی رو دیدم مردم هر کاری هم کنی نمیتونی بیشتر از این مجازاتم کنی ,’ میخوای اینجا منو بکشی اولین بار اینجا همو دیدیم خیلی قشنگ بود. اینجا همو دیدیم اینجا هم تموم میشه مراد= اینقدر از مرگ میترسی؟ فاریا = از مرگ نمیترسم از از دست دادن میترسم مراد = از دست دادن!؟ فاریا=از دست دادن عزیزانم به خاطر اونها الان اینجام مراد=منم از تو حفاظت کردم اما تو… مراد میخواد فاریا رو بکشه که میگه جونت رو بخشیدم به اردل برمیگردی عموت میمیره و پیش والده ات میری و تو را رها میکنم انگار هیچ اتفاقی نیفتادہ و از هم خاطرہ نداریم .

بایزید میرہ اونجایی که کوشم رو زخمی کردن: بایزید = سلطانمون کجاست؟ استر = نمیدانم بایزید = ملیکه کجاست ؟ مليکه=سلطانمون ړو زخمی کردن رفتم کمک بيارم ديدم نيستن استر=حتما خائن ها بردن میکشنش و گوشه ای میزارن

حاجی اقا میره همه چی رو به گوران، عاتیکه میگه قاسم = چطور در روز روشن اینکارو کردن جیگر همه ایشان را در میاورم گوران=قاسم آرام باش حاجی آقا والدہ ام چطور بود؟ حاجی اقا=نمیدانم خون زیادی ازش رفته بود ابراهیم = نکنه عاتیکه= اصلا بهش فکر نکن ابراهیم نمیتوانن با والده ام کاری کنن سردسته خائن رو پیدا میکنن و پیش بایزید میبرن: یمشیچی=شاھزادہ ام ما برای رسیدن به سلطنت شما تلاش میکنیم اونوقت شما . بایزید کلی یمشیچی رو میزنه و میگه ای سگ خائن اي سگ! اون سارء حرومزادہ کجاست؟سلطانمون رو کجا بردہ حرف بزن؟ یمشچی = دعا کنید کشته باشه چون اون دشمن شماست مثل سلطان مراد .بایزید شمشیرشودر میارہ که خلیل پاشاہ نمیزارہ خلیل پاشاہ=شاھزادہ ام جسدش به درد ما نمیخورہ باید ازش حرف بکشیم بایزید = خلیل پاشاه ببرش به قصر تا حرف نزده تکه تکه اش کنید یمشچی = شاهزاده ام این حرف من رو گوش کنید اون برادری که دوستشں دارید جون شما رو میگیرہ .

عایشه میره پیش زندان برا دیدن پرنسس که میبینه نیستش: عایشه = پرنسس کجاست خدمتکار = نمیدانم عایشه = خدمتکارش هست خودش نیست عایشه به نونو میگه پرنسس کجاست؟ نونو = بردن بکشنش! عایشه = خدا از سر تقصیراتش بگذره .
مراد و بقیه چادر زدن توی جنگل فاریا هم اونجا باهاشونه: مراد = سلاحدار جمع بشین راهی میشیم! سلاحدار = پرنسس شما در خیمه لباس هایتان هم هست میتوانید عوض کنید عایشه به قصر برمیگرده:عایشه = آفتاب چی شده؟! این چه حالیه؟ آفتاب = به کوشم سلطان حمله کردن گفتن که فوت کرده

بھار میرہ پیش سینان: گلبھار=چه شدہ؟ بایزید ھم رفته کوشم زخمی شدہ زندست یا مردہ؟ مینان =نمیدونم سلطانم گلبهار=کار تو که نیست؟ سینان = خیر اگر بود به شما میگفتم خیلی وقته که کوشم رو تهدید کردن حتی به خونشون هم حمله کردن

ابراهیم و گوران و تاتیکه و قاسم ناراحتن: ابراھیم=سرورمون نیست والدہ سلطانمون رو گرفتن جونشو گرفتن حتما! قاسم = صداتو ببر ابراهیم گوران = فکر بد نکن ابراهیم والدہ ام چیزیش نشده همون لحظه گلبهار میادش: گلبهار =سلطانم به محضں خبردارشدن اومدہ حقیقت دارہ؟ عاتیکه=متاسفانه بله گلبهار= خیالتون راحت باشد انشاالله صحیح و سالم میان گوران = قطعا برمی گردہ شکی نداشته باشید قاسم = ابراهیم تو همینجا بمون سلطانها رو تنها نزار گوران = قاسم نمیتونی جایی بری نمیدونیم اون بیرون چه خبره شاید مثل والده ام به تو هم حمله کنن قاسم = وقتی والدہ ام به من نیاز دارہ نمی تونم اینجا بمونم گوران و قاسم با عصبانیت میره.

ابراهیم میخواد بره که گوران میگه ابراهیم نه عاتیکه= ابراهیم تو وایسا بشین… قاسم میره پیش بایزید بایزید و قاسم همه جارو و جستجو میکنن… خلیل پاشاه هم نمیتونه از خائن چیزی بفهمه يکې از افراد ميره پيش مراد و همه چې رو ميگه مړاد و سربازاش ميرن برای جستجو کوشم توی شهر: مراد=قاسم ، بایزید اینجا چیکار میکنید؟ بایزید=سرورم برای جستجو والدہ دیدیم خبری نیست اومدم و پاشاه ها نتونستن جلوی قاسم رو بگیرن

سینان میاد پیش گلبهار و میگه باید اون خائنی که بردنش برای حرف کشی رو بکشی اون خائن از طرف منه اگه حرفی بزنه هممون گیر میوفتیم که گلبهار میگه باشه خودم حلش میکنم

سلاحدار میرہ قصر:گوران=سلاحدار اومدی! عایشه = سرورمان کجاست نکنه اتفاقی افتادہ سلاحدار=نه سلطانم من رو فرستادن برای امنیت قصر ابراهیم = ما امنیت داریم انشاالله والده ام هم امنیت داشته باشه یکی از افراد ایشفان میاد اتیش روشن میکنه مرزم و سربازا داد میزنن اتش سوزی یکی میاد تا مراد و از پشت بکشه که فاریا مراد رو نجات میدہ و مردہ رو میکشه!

سلاحدار میرہ پیشں گوران . سلاحدار= شاهزاده بایزید و قاسم کجان گوران=نتونستیم جلوشونو بگیریم رفتن دنبال والدہ سلاحدار=سلطانم گوران = میدونم باید محکم وایسم ولی سخته سلاحدار اگه والده ام چیزیش بشه چیکار کنم سلاحدار= سلطانم اینو یک زمان یک طبیب بهم داده بود سنگ صبور بوده نمیدونم پایه و اساسی داره یا نه ولی خشم ادمو برطرف میکنه هر موقع گرفتاری داشتم آینو رو دستم میزاشتم دست شما بمونه سلطانم

خلیل پاشا ہ پیشں سلاحدار: خلیل پاشاه=انگار تو دهان یشمچین مهر زدن حرف نمیزنه سلاحدار نگران نباش من زبونش رو میفهمم ! گلبهار یه خاتون رو صدا میکنه: خاتون = سلطانم امری داشتید گلبهار = کسی که تو رو ندید؟ خاتون=خیر سلطانم اوضاع حرم خیلی بدہ ولی کسی ندید گلبهار=یک وظیفه سخت داری که تا مرگ هم میری خاتون = جانم فدای شما سلطانم گلبھار=یک ذرہ از این بخور

سلطان مراد رو صدا میکنه: مراد=والدہ کجاست؟ محمد= نمیدانم ولی از این کوچه رفتن! خاتون میره به زندان که سربازو گول میزنه و میکشه طرف خودش و با خنجر میزنه میکشتش مراد والده اش رو پیدا میکنه ولی میبینه حرف نمیزنه مراد: والده ام نه، نه.

 

قسمت هجدهم 18 سریال ماه پیکر 2 قسمت 122 ماه پیکر :

مراد = والدہ اوالدہ ام مراد قلب کوشم رو نگاہ میکنه و میبینه زندس . کوشم رو ميېړبڼ به قصر و طبيب ها رو خېر ميکنن .خاتون از افراد گلبھار میرہ خائن یمشچی رو میکشه سلاحدار دارہ میاد به زندان تا از یمشچی حرف بکشه که خاتونو میبینه خاتونم همونجا با خنجر خودشو میکشه. لاله زار میرہ به خاتون ھا خبر میدہ: لاله زار= خاتون ها مژده والده سلطانمون برگشت به قصر ولی زخمشون خیلی عمیقه گوران = والده ام قویه چه طوفان هایی رو پشت سر گذاشته با خواست خدا اینم دفع میکنه افراد گلبهار : سلطانم پانیز خاتون به وظیفه اش عمل کرد اما مرد . گلبهار= خدا از سر تقصیراتش بگذرد .بایزید میاد پیش گلبھار:بایزید= والدہ ام کوشم سلطان را پیدا کردیم ولی زخمه عمیقی دارہ معلوم نیست زندہ میمونه یا میمیرہ!

عایشه میرہ پیش مراد: عایشه = سرورم ناامیدی شما رو اسیر نکنه انشاالله فردا روزی قشنگی بیدار میشیم! عایشه به اتاقشں برمی گردہ:عایشه= شاھزادہ چطورہ نارین؟ نارین = خوبه خوب خوابید ولی شما خسته هستید؟ عایشه=دیشب پیش والده بودم سرورمون خیلی ناراحت شدن اصلا نخوابیدن نارین چی شدہ رک و راست بگو؟! نارین = سلطانم پرنسس فاریا با سرورمان اومد الان تو عمارت انجیل هست عایشه میرہ پیشه فاریا: عایشه=تو چرا دوبارہ اومدی؟ فاریا = ببخشید این دستور سرورمانه که اینجام عایشه=حتما یک کاری کردی که اومدی چون اومدنت غیر ممکنه معلوم نیست چه دروغایی گفتی که تو رو بخشیده فاریا = حالا که کنجکاوی حقیقت رو گفتم اونی که تو دلم بود رو گفتم و اون حرف منو باور کرد! عایشه = چرا؟! فاریا = اینو دیگه خودت میدونی عایشه = من بهت بگم که چی رو میدونم عایشه میخواد فاریا رو بزنه که فاریا نمیزاره عایشه = اون موقعی که نمیزاشتن پیشه سرورمان برن من دو تا فرزند براش اوردم تو یک خائنی و اینو هرگز فراموش نکن و سرورمان نیز فراموش نمیکنه! عاتیکه میرہ پیش سلاحدار:عاتیکه=اقا کماندار چطورہ ؟ سلاحدار = طبیب ها بالا سرشن عاتیکه= بهوش نیومده سلاحدار =هنوز نه سلطانم عاتیکه = شنیدم پرنسس به عمارت انجیر رفته سلاحدار =خواست سرورمانه جونش رو بخشید عاتیکه= به زودی میبخشدشش سرورمان شیفتش شده سلاحدار=دروغه؟ عاتیکه= تو هنوز برادرم را نمیشناسی وضعیت پرنسس با سرورمان چیز متفاوتی نیست خیر باشه!
کماندار بهوش میاد: کماندار=کوشم سلطان عاتیکه= به لطف تو نجات یافت زخمش عمیقه ولی طبیب ھا بالاسرشن تو چطوری؟ کماندار از ھوشں میرہ.. مراد بالا سر کوشمه: مراد=ای والده ای که پشت پرده چراغ و نورت دیده میشه نور تو ، گرمی تو، برامون تابستون اورد دل ما هم مثل زمستان گرمه بیا و مارو بگیر تا باغچه گلمون بکش و ببر، بیا، بیا، با لطف تو زمین های بیابونی سرسبز شه تو قبرستون ها گل لاله رویش پیدا کنه تلخی ها شیرین شاه انگور شه نونمون پخته شه ای خورشید جان! ای خورشید دل ای زیبا! که زیبایی های خورشید رو شرمنده کردی! بیا بیا وضعیت بدبختانه ما رو ببین این بدن گلی چجوری جونو گرفته  که ول نمیکنه من تو طوفان های تو بزرگ شدم یک چنار شدم ریشه در خاک کردم! منو ول نکن والدہ ام الان وقتش نیست منو ول نکن .کوشم :مراد من تورو ول نمیکنم تو زمین منی .

الانور و قاسم پیش همن: قاسم = والدہ ام چی میشه؟ الانور = ناراحت نباشید .الانور و قاسم همدیگه رو بغل میکنن که ابراهیم میاد: الانور میره که قاسم میگه چی میخواستی بگی ابراهیم بگو؟ ابراھیم = والدہ چشماشو باز کرد قاسم = بریم پیش والدہ ام ابراهیم = میریم، میریم این خاتون کی بود داشتید چیکار میکردید؟ قاسم این خاتون سرورمان است اگر بفهمن هم تو میمیری هم خاتون .

گلبھار پیش آقا ذینله:گلبھار=کوشم قصد مردن ندارہ اقا ڈینل باز دوبارہ کفن رو پاره کرد به زودی میفهمه که ما اینکارو کردیم . گوران توی اتاقه مرادہ : گوران =شما رو میبریم اقامتگاهتون اونجا راحت تر هستید منم پیشتون میمونم کوشم = اوضاع حرم رو به راهه عایشه= شکر والده اما یک مهمون تو عمارت خونه هست کوشم=کی؟ گوران=ھیچی والدہ ام کوشم=بگو عایشه=:اون فاریا ھزارپاہ نمیدونم چیکار کردہ که سرورمان بخشیدتش گوران=والدہ ام شما به اینا فکر نکنید همون لحظه مراد میاد: مراد= والدہ ام چطورید کوشم=نمردم ولی سایه ھای سیاہ بالا سرمونه مراد=من پیداشون میکنم کوشم = انشاالله مراد کماندار= سلطانم بلا به دور باشد کوشم = جونم را مدیون تو هستم الان که نفس میکشم به خاطر توئه کماندار=هاشا سلطانم این وظیفه من است پروردگار سایه شما را از سر ما کم نکنه .

لاله زار کالفا میاد پیش کماندار: لاله زار=بلا دور باشه اقا کماندار کماندار=ممنونم لاله زار کالفا سلاحدار میاد پیش مراد: مراد=والدہ ام خیلی عصبانیه سلاحدار باید خائن ھارو پیدا کنیم کماندار=سرورم مراد= تو چرا اینجایی باید استراحت کنی جون والدہ ام رو نجات دادی چی میخوای ! کماندار=هاشا سرورم من در راه شما همه کاری میکنم مراد = من راضی هستم امیدوارم خدا هم ازت راضی باشه .
بایزید و گلبهار میان پیش کوشم: بایزید= تو حرم همه ناراحت بودن خداوند شما رو به اشک چشم بچه هاتون بخشید کوشم = معلومه که زنده موندم بایزید دنبال خائن ها بودی بایزید : سلطانم شما چند بار از من محافظت کردید این در برابر اون چیزی نیست کوشم=ولی بیرون امدنتان ممنوع است همچنین قاسم گلبهار= سلطانم شما به اندازه دوستاتون دشمن هم دارید کوشم = زیاد دارم خدا رو شکر همشونم میبینم دشمنایی که قایم میشن خدا ما رو حفظ کنه گلبهار=امین !

سینان میرہ پیشه ایشفان: ایشفان = نا امیدم کردی هر وظایفی که گفتم را به درستی به جا نیاوردی سینان = من در زمان مناسب به کوشم حمله کردم ولی نمرد ایشفان =داری بی عرضگیتو میگی؟!!! مراد روز به روز بزرگ تر میشه همین روزاست که بهمون حمله کنه سینان=تو قصر پر حرفی بود دارہ یک کارایی میکنه ایشفان = حداقل اینو بفهم سینان.

 

قسمت نوزدهم 19 سریال ماه پیکر 2 قسمت 123 ماه پیکر :

استر پیش کوشمه:استر=به آستانه بدبختی رسیدیم! کوشم = چندین ساله با همیم هنوز متوجه نشدی استر ما کی راحت نفس کشیدیم .همون لحظه مراد میاد داخل: مراد=والدہ استر=سرورم با اجازتون! مراد=به حاجی آقا گفتید منو میخواید ببینید چیزی نشده که انشا الله کوشم = قضیه فاریا چیه پسرم بازم برگشته عمارت خونه ! مراد = شما با فکر کردن به این حرفا خودتون رو اذیت میکنین فاریا دیگه برای من ارزشی ندارہ وقتی قضیه ی اردل تموم شد از زندگیم میرہ بیرون! کوشم = اگه اینجوری باشه که خیلی خوبه! مراد=اینجوریه! کوشم = گلبهار کی میرہ؟!ھیچ شکی ندارم که توی این حادثه اخر دست داشته!! یکی رو پیدا کردن قبل از حرف زدن کشته شد بعلاوه از طرف صیغه تو حرمسرا!! به نظطرت اینا به تصادفه؟!! 

عاتیکه میاد پیش فاریا: عاتیکه=دیدی ادم به این راحتیا از قصر نمیرہ میچرخه دوبارہ اینجاست فاریا=شاید کوشم سلطان چطورن؟ عاتیکه=خوب شدنش وقت میبرہ ولی بھترہ شنیدم برای داداش سرورم از جونت گذشتی؟ فاریا : اگه به اتفاقات از همون اولفکر کنیم جون من به اون تعلق داره میتونم یه خواهشی ازتون بکنم ؟!”  

مراد میره پیشه گلبهار بهش میگه که این اتفاقات تقصیر شماست که گلبهار از حال میره فاریا همراه عاتیکه میرن که مراد رو ببینن: فاریا=میدونم نمیخواهید من را ببینید اما… مراد به حرفاش توجه نمیکنه ومیره بایزید میرہ پیشں گلبھار: بایزید= والدہ ام چرا سرورمان اومدہ بود اینجا؟! گلبهار= خدا ازش راضی باشد اومده بود حالم رو بپرسه بایزید=والدہ ام راستشں را بگو سرورمان چی گفت که حالتون بد شد گلبهار=کوشم سلطان زخمی شده بود من را مقصر این کار میدونه ولی سرورمان تقصیری ندارد والدہ اش بھش گفت مثل چند سال پیش که مرا متهم کرد!

عایشه میخواد برہ پیشں مراد: کوشم = این چه حالیه با این حال میخوای بری پیش سرورمان عایشه=ببخشید والدہ ام از وقتی که فاریا اومدہ خوشی برایم نماندہ کوشم= حواست رو جمع کن عایشه کافیه که تو میدان را خالی نکنی یکم از زن بودنت استفاده کن اینم من باید بهت بگم عایشه= نگران نباشید سلطانم
فاریا میرہ پیشں مراد: فاریا=ممنون که منو پذیرفتین میخواستم با شما صحبت کنم مراد=من هم میخواستم به خاطر دیشب باهات صحبت کنم معلومه که اون خائن رو کشتی پاداشتم میگیری اگه کاری نداری میتوتی بری! فاریا= دارم نمیدونید من چقدردارم عذاب میکشم مراد=ذاتا که برمیگردی کشورت پیش مادرت دیگه چی میخوای فاریا؟! فاریا=هر روزی که زندگی میکنم این یادم بیاد و لعنت شم واسه همین منو بخشیدی مراد=تصمیم من عوض نمیشه فاریا بعد از کشته شدن عموت به کشورت برمیگردی تا او نموقع نه میخوام ببینمت و نه صدات رو بشنوم فاریا=مراد یعنی اینقدر از من متنفری؟! مراد=برگرد به اقامتگاهت!

عایشه میره پیش مراد و با هم میرن حموم و شب با هم خوش میگذرونن! علانور میرہ پیشں قاسم : قاسم=دلم برات خیلی تنگ شده بود چرا ناراحتی؟ بگو علانور علانور= شاهزاده ام… من باردارم هر کاری کردم که نشه ولی نمیدونم چجوری شد قاسم = نباید کسی بفهمه اگه بفهمن سر هردومونو میزنن

کوشم میرہ پیشں مراد: مراد = والدہ ام سر پا دیدن شماچقدر خوبه کوشم = این تویی که منو سرپا نگه داشتی شاهزاده ها و سلطان ها میخوان منو نابود کنن که فرزندانم بی صاحب بمونن گفتم جایی که خشم و عصبانیت ما رو میبرد افته اما به حرفم گوش نکردی! تصمیمی که گړفتی رو شنيدم مراد = والدہ من تصمیم قطعی گرفتم بیھودہ خودتون رو خسته نکنید اگه میخواین بازجویی کنید کوشم = برعکس تصمیمی که گرفتی کم و کسر داره مراد=چی کمه؟ کوشم = دست گزاشتی رو اموال تبعید کنندگان!

سلیم با سلاحدار دارہ بازی میکنه که گوران میاد: گوران = سلیم وقت درست شده ممنونم سلاحدار که به سلیم رسیدگی میکنی سلاحدار = جسارتم رو ببخشید اما نمیتونم چشم ازتون بردارم گوران=معلومه اين حرفاړو به همه ميزنی سلاحدار=شما فرق میکنید گوران = نه تو این حرفو زدی و نه من گوش کردم!

سلاحدار میره پیشه هزارفن: ھزارفن:سرورمان شیفته فاریا شدہ نمیزارہ برہ تو چرا ناراحتی؟ نکنه تو هم شیفته کسی شدی نکنه سلطانه ؟

 

قسمت بیستم 20 سریال ماه پیکر 2 قسمت 124 ماه پیکر :

لاله زار عاتیکه رو میبینه: لاله زار=سلطانم منم دنبال شما بودم عاتیکه=چی شدہ این وقت شب ؟ لاله زار=والدہ سلطانمون خواستن فردا استر خاتون رو ببینین برین وقف! عاتیکه= گوهران به کارهای وقف رسیدگی کنه .لاله زار=اینجوری بگم سلطانم عاتیکه= باشه فردا صبح میرم.

سلاحدار پیش استرہ: استر=وقتی تو پیشمی انگار روحت یه دنیای دیگست به چه کسی فکر میکنی؟ سلاحدار = هیچکس ! استر = به کسی جز من نباید فکر کنی ممنوعه! شا سلاحدار=ممنوعه خاتون ممنوعه . عاتیکه میاد خونه استر: عاتیکه= سلاحدار اینجا چیکار میکنی؟ استر= اومده بود مشکلی بود با هم حل کنیم. عاتیکه= چه شده سلاحدار؟ استر خاتون به کسی فکر میکنه سلاحدار : اینجا جای این حرفا نیست سلطانم .

مراد اباظر پاشا و فاریا رو صدا میکنه: مراد = فاریا اباظر پاشا مادرت رو نجات دادہ و ایشفان رو کشته! فاریا تشکر میکنه و کلی خوشحال میشه و همون لحظه مادر فاریا میاد داخل و فاریا رو بغل میکنه و سر ایشفان رو توی صندوق به فاریا نشون میدن ! که مراد میگه اما مادرت دیگه ملکه نمیشه و تخت به اردل دادہ شدہ که فاریا عصبی و ناراحت میشه!

گوهران میرہ پیشں عاتیکه:گوهران = چرا نرفتي والده بفهمه کجا بودی؟ عاتیکه=به بازار رفتم گوهران = دروغ نگو عاشق کسی شدی؟ عاتیکه=ارہ گوران=چه کسی؟ عاتیکه= این موضوع به تو ربطی ندارہ .

فاریا و مادرشمیرن از اتاق بیرون و سلاحدار پیش مرادہ: سلاحدار=سرورم وقتی تخت رو به اردل دادید پرنسس ناراحت شد! همون لحظه یکی از آقا میاد و میگه سرورم شاهزاده بایزید میخوان شما رو ببینند .بایزید وارد اتاق میشه سلاحدار میره: بایزید=سرورم کوشم سلطان دستور دادن والدہ ام برہ مراد = والدہ ام نگفته تصمیم منه!

گلبهار میاد پیش سینان: گلبهار=سینان پاشاه تو چیکار میکنی؟ با اون کشیشی که نجاتش دادی چه ارتباطی داری؟ سینان =شوالیه های قدس هستن سلطانم وابسته به فرقه یسو عیان هستن! اونا میخوان سلطان مراد و کوشم از بین ببرن گلبهار = پس سال ها به دولت خیانت کردی من از کجا بدونم شاید به پسرم هم خیانت کردی؟ سینان=هاشا سلطانم من برای شاهزاده بایزید همه کار میکنم به تخت سلطنت بشیند همچنین شما! گلبهار=یه کاری بکن من از قصر نرم بعدا در مورد این فکر میکنیم .
عاتیکه میرہ پیش سلاحدار: عاتیکه= نمیدونم صبح چیکار میکردی ولی رفت و امدنت توی خونه ی یک زن بیوہ! سلاحدار= سلطانم من نمیتونم با مجرد حرف بزنم عاتیکه = ازدواج کنیم میدونم کسی قبول نمیکنه سلاحدار= سلطانم! عاتیکه= به حرفام فکر کن! فاریا پیش مامانشه:فاریا= چرا سلطان مراد اردل رو روی تخت گزاشت؟ احتمالا به خاطر عصبانیتش از من این کارو کرد! مادر فاریا ” کاترینا ” = هیچ چیزی ارزشمند تر از تونیست فاریا=همینطوره ولی حق تو بود کاترینا = تخت برای ما دیگه رویاست فردا هم میریم فاریا=میریم ولی سلطان مراد باید دلیل اینکارشو بگه!

ابراهیم میره پیش قاسم: ابراهیم = قاسم اینکارو نکن اگه والده ببینه قاسم =امشبو ول کن ابراھیم=چی شدہ؟ قاسم = علانور باردارہ! ابراهیم = میدونستم این میشه قاسم =برادر کمکم کن .

فاریا میرہ پیشں مراد فاریا = این بود مجازات من من به خاطر شما جون کندم این بود کار شما اگه تخت رو از من گرفتید جونم رو ھم بگیرید فاریا چاقو رو ورمیدارہ . مراد فاریا رو میبوسه و باهم شبو میگذرونن .

حاجی اقا به کوشم میگه که فاریا راھی شدہ کوشم میرہ اتاق قاسم و علانور و قاسم رو میبینه! فاریا دارہ میرہ که سر راہ مراد جلوشو میگیرہ !

 

قسمت بیستم و بیست و یکم 20 و 21 سریال ماه پیکر 2 فسمت 125 و 126 ماه پیکر :

سلطان مراد میادو جلوی پرنسس فاریا رو میگیرہ و میگه بریم ولی پرنسس فاریا قبول نمیکنه سلطان مراد میگه دیگه زن من هستی مجبوری بیای!

قاسم =والده من نتوانستم جلوی خودم رو بگیرم کوشم = اون یکی از خاتون های حرم برادرت هست حتی نمیتونی توی چشاش نگاه کنی . قاسم =برادرم که با اون رابطه نداشته! کوشم قاسم رو میزنه میگه از جونت سیر شدی میخوای بمیری قاسم=والدہ ام به سرورمان که نمیگید!

قاسم میرہ پیشه ابراھیم:قاسم=تو به والدہ گفتی کارہ توعه ابراهیم = چی میگی قاسم .بایزید میاد و میگه چی شده: قاسم = هیچی نشدہ قاسم با عصبانیت میره . بایزید = ابراهیم بگو چی شده ؟ ابرهیم = هیچی برادر اخلاق همیشگی قاسمه بایزید=دروغ نگو! ابرهیم = قاسم با یکی رابطه داشته بهش گفتم که نکن بايزید به کسی نگو بین خودمون بمونه .

مراد میرہ پیشں کوشم:مراد=والدہ باید ی چیزی بھتون بگم پرنسس فاریا برگزیدہ منه کوشم = نمیشه تو حرمسرا بیاریش اون از ی خاندان دیگست! مراد=کی گفته میاد حرمسرا، کوشم = پس چی میشه مراد=فردا صبح میفهمید .

قاسم میرہ پیش لاله زار: قاسم=منو میبری پیش علانور قاسم میرہ پیشں علانور که باھم حرف میزنن و لاله زار میفهمه که علانور حاملست .

مراد فاریارو صدا میکنه:فاریا=یه موضوعی فکرم رو درگیر کردہ اگه من اون شب نمیومدم پیشتون شما باز جلومو میگرفتین ؟ مراد=دونستن این برات چه فرقی میکنه الان که پیش هم هستیم لاله زار میره پیش کوشم و بهش میگه که علانور حاملست کوشم عصبانی میشه .

سلاحدار برای گوهران نامه مینویسه: سلطانم امروز تو باغ سلطنتی پشت به من کردین اگه در مقابل شما حدود خودمو رد کردم نتوانستم احساساتمو نگه دارم اگه شما رو ناراحت کردم ببخشید فردا تو باغ حصار منتظرتونم .

عاتیکه میره پیشه سلاحدار: عاتیکه= موضوعی که دیروز باهات صحبت کردمو یادته تو این اتاق بهت گفتم با من ازدواج کن سلاحدار= سلطانم منم میخواستم در این مورد با شما صحبت کنم ببخشید ولی غیر ممکنه ! عاتیکه= سلاحدار میدونم که منو میخوای ! سلاحدار= سلطانم من باید ممانعت کنم چون درستش هم اینه! عاتیکه=درکت نمیکنم سلاحدار چرا الان اینو گفتی ؟ دوست داشتن همدیگه مون کجاش اشتباهه؟ میدونم که از داداش سرورم خجالت میکشی با داداش سرورم صحبت میکنی که خواستگار منی سلاحدار=باور کنید نمیخوام شما ناراحت بشین ولی در اصل این کار شدنی نیست .
کوشم میرہ پیشه قاسم : کوشم =غیر ممکنه که تو پسرم باشی من تو رو به دنیا نیاوردم تو چیکار کردی خاتون رو هم باردار کردی قاسم = با علانور چیکار میکنین؟ کوشم =هنوز هم میگی علانور باید اونو فراموش کنی اگه برادرت بفهمه میکشتت من برادرکشی رو دیدم میدونی چرا عثمان مهمت رو کشت چون فکر کرد خیانت کردہ! اگه تو رو هم بفهمه میکشه باید اون خاتون رو از بین ببریم!

بایزید میره پیشه گلبهار: گلبهار=کوشم گفت که ازت خدافظی کنم تو راه برگشت قطعا منو میکشه چون فکر میکنه من میخواستم بکشمش! بایزید = خیر من نمیزارم گلبهار = تو چیکار میخوای بکنی؟ بایزید=بعد اون کاراش میخواد چیکار کنه گلبهار = چی شده بهم بگو؟ بایزید=قاسم یکی رو باردار کرده کوشم هم نمیخواد برادرم بفهمه .

کوشم دستور میده که علانور رو ببرن و بچه اش رو سقط کنن … گلبهار میره پیش سینان و میگه باید خاتون رو پیدا کنیم و بدزدیمش …

سلطان مراد دستور میدہ که فاریا برہ به قصر دړس خونه و اونجا زندگی کنه .

فاریا عایشه رو میبینه عایشه=دیدی سرورم تو را قبول نکرد حرمسراش نمیمونی فاریا = چون من آزادم و اینجا جای برده هاست
عایشه= تو پیش من پوچی!

 

قسمت بیست و سوم و بیست و چهارم 23 و 24 سریال ماه پیکر 2 قسمت 127 و 128 ماه پیکر :

فاریا به قصر جدیدش میاد و خوشحاله که همون لحظه مراد میادش که فاریا میگه اینجا عالیه راستشو بخوای نمیدونستم چطور باید توی حرم زندگی کنم . مراد یکم پیش فاریا میمونه و میگه من شب دوبارہ میام خیلی کار دارم و میرہ…

اباظه= سلطانم خوشحال شدم از دیدنتون قضیه سوءقصد رو شنیدم خیلی ناراحت شدم حالتون خوبه ؟ کوشم = جونی که خدا داده رو فقط خدا میتونه بگیره اباظه = سلطانم یه هدیه براتون آوردم لایق شما نیست اما اگه قبول کنید باعث افتخاره یکی از خاتونا هدیه رومیاره که کوشم بازش میکنه و یه الماس بزرگه که کوشم میگه خوبه گورا نشسته که خدمتکارش میگه سلطانم وقتش رسیدہ میخواین برین؟ گوران : اگه برم سلاحدار فکر میکنه احساسات ما دو طرفه هست .الیفه = خوب هیچ احساسی ندارین؟!

استر دارہ میرہ که سلاحدار رو میبینه که سلاحدار باهاش خشک رفتار میکنه که استر میگه چی شدہ سلاحدار چون تو قصریم خجالت میکشی؟! کی میخواد چی بگه هر دوی ما مجرد هستیم سلاحدار = من عجله دارم تو فرصت مناسب صحبت میکنیم .

کوشم و اباظه محمت توی باغ باهم قدم میزنن که کوشم میگه من بابت اتفاقات تازہ خیلی عصبی ھستم محمت پاشا ما از ادارہ دولت دست برداشتیم این اتفاقات حد حساب رو رد کردن اباظه= سلطانم در اصل اگه من توی پایتخت باشم بهتره و به شما خدمت کنم یعنی اگه وزیر قبه بودم خواستتون رو سریع عملی میکردم کوشم =شکی ندارم اما وظیفه تو این نیست وظیفه ی تو محافظت مرز در مقابل کفارهاست…

گوران به ملاقات با سلاحدار میرہ که سلاحدار خوشحال میشه : گوران = سلاحدار این چیزایی نیست که متناسب با من باشه اما اومدم هرچير مېخوای بگې بگو من بايد برگړدم !سلاحدار= همین که اومدین برای من کافيه سلطانم تو چشمان عمیق مثل دریایی شما نمیدونم کی گم شدم، کی تبدیل به تخم شدین افتادین تو قلبم کی ریشه کردین و ساقه زدین نمیدونم! گوران = اینا موضوعات خطرناکی هستن سلاحدار اون تخمی که به قلبت افتاده یه روز دور هردوتامون رو میگیره خفمون میکنه، ممکنه یه پیچی بخوره گفتم که توی این قصر خوشبختی یه رویاست! سلاحدار= حتی رویاتون خوبه سلطانم میدونه شاید یه روز اون رویا تبدیل به حقیقت ما بشه…

الانور رو دارن میبرن که توی راه افراد گلبهار حمله میکنن و میگیرنش… لاله زار و حاجی آقا میان به آشپزخانه پیش سرآشپز آقا همه رو بیرون میکنن و نزدیک آقا میشن و میگن کوشم سلطان دستور مخفی داره…! حاجی و لاله زار موضوع رو میگن سرآشپز آقا= عمرا نمیشه اگه سرورمون بشنوه من چیکار کنم! خدایی آویزونم میکنه حاجی=دراصل اگه کاری که میگیمو انجام ندی بلا سرت میاد به نظرت کوسم سلطان تو رو زندہ میزارہ ؟! دستور قطعی دادہ باید اینکارو بکنی سرآشپز=اگه پرنسس چیزیش بشه چی؟! حاجی=این ھیچ ضرری ندارہ فقط یه داروعه که جلوی بارداری رو میگیرہ! لاله زار کالفا = توی یه زمان مناسب توی غذاش بریز دو سه قطره کافیه .
مرادو کمانکش و سلاحدار میان پیش هزارفن و اولیا: مراد = اباظه محمت پاشا رو دوست دارم با بریدن سر ایشفان یکبار دیگه وفاداریش به من رو ثابت کرد کمانکش = شما درستش رو میدونید اما اونم یه زمانی یه پاشا یاغی بوده مراد=اون کمانکش بخاطر برادرم عثمان شورش کرد که مراد نگاش به هزارفن و اولیا و سلاحدار میوفته که اولیا آروم داره به هزارفن و سلاحدار میگه اگه سرورمون گفت زود سرش رو بزنید بهش میگیم که دیوونه هست! هزارفن=دیونه . نه من دیونه نیستم اولیا = البته البته دیونه هست میگیم حقشه شاید اینجوری سرورمون ببخشه مراد = خیره سلاحدار پنهونی از ما چه موضوعی بینتونه؟! سلاحدار=سرورم بندتون هزار فن چلبی داشت از اختراع جدیدش صحبت میکرد ! اگه اجازہ بدین میخواد توضیح بدہ هزارفن=بله بله مراد = باز چه اختراعی کردي هزارفن هزارفن= چیز، چیز ، پر درست کردن من میخوام بال درست کنم و پرواز کنم سرورم البته اگه خدا و شما اجازه بدین مراد با عصبانیت نگاشون میکنه که میترسن یه دفعه میزنه زیر خندہ و میگه بیا تعریف کن ببینم چطوری؟!

کوشم داره استراحت میکنه که ملیکه میاد داخل و میگه سلطانم الانوړ خاتون گم شده چند نفر جلو راهشو گرفتن و دزديدنش . ذینال خدمتکار گلبهار میاد پیش گلبهار میگه سلطانم الانور خاتون رو گرفتیم منتظر دستور شما هستیم که گلبهار میگه منتظر باشید کوشم سلطان به بقیش فکر میکنه! کوشم با عصبانیت میاد به اتاق قاسم و میگه بدون اینکه ازم خجالت بکشی جلو راہ الانور رو گرفتی و دزدیدیش بگو کجا مخفیش کردی؟! قاسم = الانور رو دزدیدن ! والده خدا شاهده کار من نبوده همین الان از شما شنیدم کوشم = خوب پس به جز تو کی از این موضوع خبر داره به کیا گفتی؟! قاسم = ابراهیم به ابراهیم گفتم .

فاریا میز شام ترتیب میده و آماده میشه تا مراد بیادش… هزارفن شروع میکنه به توضیح دادن واسه اختراعش که اولیا میگه سرورم قبل از اینکه توضیح بدہ من اصلا طرفش نیستم ذاتا نیست چندین بار بهش گفتم اما به حرف من گوش نمیده که مراد در اصل غیر ممکن نیست که اولیا میگه خدا عمری طولانی قسمتتون کنه سرورم من دقیقا میخواستم بگم واقعا هضم و هوش همیشه تقدیر کردم بیخودی هزار فن رو نگرفت مراد=حالا که انقدر مطمئنی امتحان کن ببینم میتونی مثل پرندہ پرواز کنی یا نه! مراد میگه بریم سلاحدار که سلاحدار میگه سرورم قبل از دیدن پرنسس بریم آقا یحیی رو ببینیم چون خبر فرستاده حرف داره ممکنه مهم باشه .

حاجی ، ملیکه، لاله زار و ابراهیم همه به اتاق قاسم میان که کوشم میگه قطعا یکی از بین شما چیزی گفته وگرنه کسی موضوع رو جز شماها نمیدونه چرا باید الانور خاتون دزدیده بشه!
قاسم = حالا چی میشه والدم چی میشه؟! کوشم = اروم باش من یه راهی پیدا میکنم حتی شده خودم میسوزم ولی تو رو توی آتش نمیندازم حاجی آقا به خلیل پاشا بگو قبل طلوع خورشید خاتونو پیدا کنه بیاره پیشم .

فاریا عصبیه که چرا مراد نیومده داد میزنه نیومد مادام همیشه اینجوری خواهد بود من روزها شبها منتظر اون بمونم فاریا با عصبانیت سینیه غذا رو پرت میکنه و همه چیز و میشکونه ! عایشه به خدمتکارش میگه باید یکی رو پیدا کنی که توی قصر فاریا رو زیر نظر داشته باشه باید از تموم کاراش باخبر بشم!

مراد میاد پیش شیخ السلام آقا یحیی: یحیی =سرورم الیاس پاشا امیر آناتولی میدونین طلبه قدیمیه منه ازم کمک خواست که بیاد به حضورتون چون بوی بدی به مشامم رسید منم خواستم با شما صحبت کنم مراد=این بوی بد چی بودہ حالا؟! یحیی = یه روایتی بود که این پاشا یه زمانی به فارس ها همدستی کرده سلاحدار=درسته قربان ولی ثابت نشدہ گناهش گردنشه یحیی = هم زمان در یک روز در پایتخت همراه با نمایندگان فارس بودنش یه تصادفه یه چیز عجیبی این وسط هست مراد=بگین فردا بیا آقا مفتی ببینم دردش چیه!

کوسم نصف شب به باغ میرہ پیشں خلیل پاشا و میگه چی شد خبری شد خلیل پاشا که خليل میگه گفتم همه جارو دنبالش بگردند ولی متاسفانه اثری ازش نیست کوشم=یعنی چی نیست این خاتون اب شدہ رفته تو زمین ! همون لحظه کمانکش میادش که میگه ایشالا خیره که کوشم میگه چیزی نیست خلیل میرہ که کوشمم دارہ میرہ یه لحظه فکر میکنه و برمی گردہ همه جریانو به کمانکش میگه… که کمانکش میگه شاهزادمون چطور میتونه این کارو کنه سلطانم شما به کسی شک دارین !؟ کسی که از این خاتون در مقابل شما استفاده کنه! کوشم = نه ، آها گلبهار چطور به ذهنم نرسید قطعا گلبهار اونو دزدیده!

مراد به قصر میاد پیش فاریا که میبینه فاریا همه چیزو شکونده به اتاق فاریا میره که فاریا خوابه میشینه روی تخت کنارش که فاریا برمیگرده و خنجر میگیره طرف مراد که مراد میگه تو اخلاق خنجر کشیدن به من رو داری! فاریا=کل شب رو منتظرت بودم همیشه اینجوری میشه؟ تو میگی میام بعدش نمیای اینجوریه مراد=فاریا تو صورتم نگاہ کن فاریا ھیچوقت یادت نرہ که با کی حرف میزنی فاریا= چون هر دفعه یاداور میشی فراموش کردنم غیرممکنه مراد دارہ میرہ که پشیمون میشه و برمیگردہ پیش فاریا تا صبح میخوابه. صبح میشه دارن صبحانه میخورن که مراد میگه تو هر دفعه عصبی میشی میخوای همه چیزو خراب کنی فاریا=من اینجوری ھستم حتی شدہ اینجارو میسوزونم مراد=درسته ھرکسی که فطرتی دارہ مالی توھم اینجوریه اما یادت نرہ منم یه فطرتی دارم همون لحظه عاتیکه میاد و مراد میره…

کمانکش توی باغ خنجر میکشه به گلوی ذینال آقا خدمتکار سیاه پوست گلبهار و بهش میگه علانور خاتون کجاست کجا قایمش کردید؟ ذینال = هیچ خبری ندارم نمیدونم کمانکش=من میدونم چطوری به حرفت بیارم! همه ی اقاها دور هم جمع شدن که سلطان مراد میاد و دونه دونه سعی میکنن تیرکمونو ببندن ولی هیچ کدوم نمیتونن مراد از جاش بلند میشه و راحت تیرکمون رو میبنده که همه تعجب میکنن که همون لحظه داد میزنه هر کسی موفق بشه این رو ببنده میتونه بیاد به حضورم!
اقا ذینال کمانکش و کوشم رو همراهی میکنه تا جای خاتون رو نشونشون بده که کوشم و کمانکش وارد میشن و گلبهارومیبینن : کوشم = گلبهار؟! چی شده خاتون کجاست!؟ گلبهار=این جا نیست اما نگران نباشید جای مطممئنیه سالم بهتون تحویل میدم البته اگه پیشنهادم رو قبول کنید کوشم =چه پیشنهادی؟! گلبهار=باید کاری کنید توی قصر بمونم وگرنه سلطانم سلطان مراد متوجه ی همه چی میشه کوشم = تو تشنه ی مرگت شدی؟ با چه جسارتی میتونی همچین پیشنهادی به من بدی! گلبهار=شما منو مجبور کردید من فقط میخوام پیش فرزندم بمونم نیت بدی ندارم کوشم = اومدی جلوم باهام معامله میکنی تو کی هستی که منو با پسرم تهدید میکنی! گلبهار=شما چندین ساله این کارو بامن میکنید اما ببینید من به اندازه ی شما بی وجدان نیستم واسه نجات فرزندتون یه فرصتی به شما میدم کوشم=اون خاتون رو بايد بیاړې اينجا وگرنه نمیتوني زنده از اينچا بيرون بری! گلبهار = پس شماها با فرزندتون خدافظی کنید چون اگه برنگردم قصر خاتون رو تحویل میدن کوشم =خوب بعدش چی فک میکنی میتونی خلاص بشی!؟ تورو با دستای خودم خفه میکنم با دستای خودم گلبهار = سلطانم ذاتا منو با دستاتون خفه کردید روزی که منو از فرزندم جدا کردین جوری مردم که چندین ساله تو قبرم قبری که شما کندین تا فردا صبح وقت دارین یا باسرورم صحبت میکنین و اینجا موندن منو تضمین میکنید و یا خودم شخصا خاتون رو تحویل میدم کمانکش= سلطانم به نظر من خوبه که سرورمون رو در جریان این اتفاقات بزاریم کوشم = قطعا نمیشه نمیتونم زندگی قاسم رو تو خطر بندازم کمانکش=خوب میخواید چیکار کنید پیشنهاد گلبهار سلطان رو قبول میکنید؟!

الیاس پاشا میاد پیش مراد: الیاس =سرورم همانطور که میدونید بین شورش این یاغیان برکنار شدم اما وضعیت عوضں شد اگه لطف کنید وظیفه قبلیم امیری انادولی رو دوبارہ به من ببخشین به بندتون الیاس جون میدید! مراد=ذاتا من یه امیر آنادولو دارم احمد پاشا کوچیک از اون شکایتی داری؟! الیاس =هاشا اما تو اون مقام چندین سال خدمت کردم انادولو رو مثل کف دستم میشناسم عقیدہ دارم که تجربیاتم برای دولت عالیه فایده ی بیشتری دارہ مراد =الیاس پاشا این همه راه رو برای درخواست مقام اومدی؟! الیاس = هدف من خدمت کردن به شماست مراد= حالا که هدفت خدمت کردنه، خدمت خواهی کرد اما جوری که من میخوام .

عایشه میاد پیش پرنسس فاریا: عایشه = سرورمون پس اینجارو برات انتخاب کرد فاریا سرورمون نهایتا یکی دو روز میاد پیشت بعدش چی میشه ؟ من بگم هوسش میگذره ازت خسته میشه هرچی میگذره کمتر میاد جوری که یه روز تو رو فراموش میکنه میدونی کسی که از چشم بیوفته از دل همه میوفته فاریا= اینطوری خودتو ترغیب میکنی میخوای منتظر روزی بمونی که سرورمون به من پشت کنه باشه منتظر بمون وقت زیادی داریم میبینیم عایشه = خیلی از زنان های امثال تو اومدن و رفتن شیر منم باد تو اگه امروز نباشه فردا میخوابه فاریا=خوب واسه همین اومدی اینجا؟! عایشه = اونقدر کوری که نمیتونی واقعیت رو ببینی اصل قضیه رو من بهت بگم سرورمون تو رو اينجا حبس کرده اشفتش شدی ذاتا نهايت چیزی هم که ميتونی بشی همينه فاریا = از اینجا برو بیرون برو بیروننن همین الان !!!
نارین خدمتکار عایشه میادیواشکی پیش یکی از خدمتکارهای فاریا و بهش پول میده میگه باید هر خبری میشه بیای بگی به عایشه سلطانمون. یه برگه ي بزرگ میزنن به دیوار و تیرکمان رو میزارن روی میز جفت برگه و مینویسن هرکس موفق به بستنش بشه قبول میکنم بیاد به حضورم که این اعلامیه رو یکی از اقاها به اسم حسین میبینه ورش میداره که اولیا میاد مسخرش میکنه که نمیتونی ببندیش که راحت میبندتش که اولیا میگه وای خدای من بی خودی بهت نگفتن حسین دیوونه که همون لحظه مراد میادش و میبینتش که میگه از این به بعد محافظ دست راستم هستی حسین اقا و به عنوان نشانه قدرتت این کمان مال توئه!

الیاس پاشا به همراه سینان به مکان خیانت کارا میاد: رئیس خائنین : الیاس پاشا خیلی ممنون دعوت منو پذیرفتی اومدی به استانبول سلطان مراد مقامی که میخواستی رو بهت داد!؟ الیاس = اگه اون ندہ من میگیرم هرچی هم که باشه یه طرفم شاہ فارس و طرف دیگم پادشاه فرنگی هستن و پاپ .رئیس خائنین = سلطان مراد دوره ی فتوحات رو از نو میخواد شروع کنه از چهار طرف باید حمله کنیم که نتونه چشمانش رو باز کنه الیاس پاشا فورا برو اناتولی چنان اتش شورشی برپا کن که نفس کسی برای خاموش کردنش قد نده!

عاتیکه میاد پیش سلاحدار: سلاحدار=سلطانم اگه برای دیدن سرورمون اومدین خبر بدم! عاتیکه = با وزیر اعظم صحبت کردی گفتی که خواستگار منی؟! سلاحدار = نگفتم سلطانم چون من نمیتونم خواستگار شما باشم هیچ کسی از این برداشت خوبی نمیکنه ازتون خواهش میکنم این قضیه رو دیگه ببندید قبل اینکه دل کسی بشکنه و ناراحت بشه ببندید عاتیکه= چرا اینو میگی سلاحدار؟ چی عوض شدہ که اینو میگی؟ تاھمین دیروز اینجوری تو چشمام نگاہ نمیکردی سلاحدار= سلطانم توی این موضوع همیشه من به شما هشدار دادم از همون اولش گفتم که غیرممکنه اما جوری برداشت کردید که خودتون میخواید عاتیکه= من کاملا خوب میدونم که چی دیدم و چی شنیدم یه چیزی شد و تو به من پشت کردی ! اگه میگی زمانش نیست درک میکنم اگه میگی میترسم اینو هم درک میکنم اما به من نگو که در مقابلم بی حسی سلاحدار خواهش میکنم . به من دروغ نگو با داداش سروروم صحبت میکنم اصولی میگم که میخوای با من ازدواج کنی بزار هرچی که میخواد بشه اگه قراره بمیریم باهم میمیریم سلاحدار سلاحدار=سلطانم من نمیخوام با شما ازدواج کنم عاتیکه= توچی گفتی؟! سلاحدار= من نمیتونم با شما ازدواج کنم چون به یکی دیگه دل دادم عاتیکه با ناراحتی از اتاق میاد بیرون میره به اتاقش که گوران اونجاس و توی بغل گوران گریه میکنه و میگه چطور میتونه با من این کارو بکنه من راضی بودم برای اون هرکاری بکنم حتی راضی بودم بمیرم ! گوران = کیه با تو چیکار کرده؟ عاتیکه=وقتی که من در مورد ازدواج با اون فک میکردم نگو که اون یکی دیگه رو دوست داشته گوران=عاتیکه به من بگو اون کیه!؟ عآتیکه= سلاحدار این همه مدت گولم زده یکی دیگه تو دلش بوده!

گلبهار توی حمامه که چند نفر ذغال میریزن توی شومینه حمام تا حمام بخار کنه گلبهار احساس گرما میکنه که به خدمتکار میگه برو بیرون ببین چی شده چرا انقدر گرمه خدمتکار بیرون میخواد بره که درو قفل کردن و باهم جیغ میزنن .

فاریا بخاطر حرفای عایشه ناراحته که به نونو میگه من مثل زن های دیگش نیستم من برده نیستم اگه میخواد پیشش بمونم باید منو عقد کنه که مراد میاد داخل و حرف هاشو میشنوه که فاریا با تعحب نگاش میکنه .

امتیاز 3.85 ( 41 رای )
اشتراک گذاری مطلب

تاکنون 8 نظر ثبت شده است.

  1. سلام خسته نباشید
    هرچندوقت یکبارادامه اش رو میذارید

    • با سلام و احترام
      والا زمان دقیقی نداره .
      مثلا امشب سه قسمت گذاشتیم .

  2. بهترین سایتی که دیدم…مرسی خیلی عالیه و کامل خیلی هم جلو تر از فیلم جلو میره…ممنون بابت زحمتاتون

  3. قسمت بعدی را نمیگذارید؟؟

  4. سلام واقعا خسته نباشید تشکر میکنم بابت زحماتتون ولی از نظر انشایی جا داره بهتر شه ضمن اینکه این چیزی از ارزش کار شما کم نمیکنه

  5. سلام خوبه فقط غلط املایی خیلی داره از نظر انشایی هم متنتون خیلی ایراد داره نمی تونم بفهمم چی نوشتید

    • با سلام و احترام
      والا کسانی که متن رو مینویسند چون با عجله مینویسند این مشکلات پیش میاد .
      شما به بزرگواری خودتون ببخشید .

به این مطلب امتیاز بدهید :

 

 

به اولی ها امتیاز بدهید :

 

تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب برای سایت اولی ها محفوظ است - سئو توسط سایت استوری SiteStory.net
Facebook | Instagram | Pinterest | Google+ | Twitter