اتحادتان را در تمام زندگی حفظ کنید تا همیشه پایدار و سرافراز باشید.(کوروش کبیر)
خوش آمدید - امروز : جمعه ۱۹ آذر ۱۳۹۵
خانه » فرهنگ و هنر » سریال » سریال دست سرنوشت قسمت آخر و خلاصه فیلم دست سرنوشت + عکس
سریال دست سرنوشت قسمت آخر و خلاصه فیلم دست سرنوشت + عکس

سریال دست سرنوشت قسمت آخر و خلاصه فیلم دست سرنوشت + عکس

سریال دست سرنوشت قسمت آخر و خلاصه فیلم دست سرنوشت عکس ها و خلاصه فیلم ترکیه ای دست سرنوشت Kaderimin Yazıldığı Gün به صورت قسمت قسمت تا قسمت آخر .

سریال دست سرنوشت یک فیلم ترکیه ای است که این روزها در حال پخش از شبکه جم می باشد .

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت که تولید خود را در سال 2014 آغاز کرد با بازی بازیگران ترکیه ای فیلم درام و عاشقانه خلق کرده است .

Kaderimin Yazıldığı Gün نام ترکیه ای سریال دست سرنوشت می باشد .

در این مطلب قصد داریم تا خلاصه قسمت های سریال دست سرنوشت تا قسمت آخر را برای شما عزیزان قرار دهیم .

بی شک قرار دادن قسمت آخر سریال دست سرنوشت در ای ن مطلب تا پایان فیلم امکانپذیر نیست و دلیل اینکه قسمت آخر دست سرنوشت را قرار نمیدهیم از بین نرفتن هیجان فیلم و اینکه شما عزیزان را دل آزرده نکنیم می باشد .

سعی بر آن است که عکس های سریال دست سرنوشت را در میان خلاصه ها نیز برای شما عزیزان قرار دهیم .

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت

معرفی سریال دست سرنوشت Kaderimin Yazıldığı Gün :

محصول : ترکیه

ژانر : عاشقانه | درام

امتیاز : 4.8 از10

سال ساخت : 2014-2015

زبان اصلی : ترکی

کانال پخش زبان اصلی:  اتمام پخش از کانال Star ترکیه

تعداد قسمت زبان اصلی :50 قسمت 120 دقیقه ای

کانال پخش دوبله: شبکه های جم

تعداد قسمت دوبله: تقریبا 200 قسمت40دقیقه ای

کارگردان: Ulaş İnaç

تهیه کننده:  O3Production Türkiye / Ulaş İnaç

نویسنده:  Muharrem Buhara

بازیگران:  Özcan Deniz  | Hatice Şendil | Begüm Kütük Yaşaroğlu | Gürbey İleri |Metin Çekmez

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت

خلاصه کلی سریال دست سرنوشت :

مجموعه ی “دست سرنوشت” حکایت خانواده ی ثروتمند و متمول یوروکهان ها است که در استانبول زندگی می کنند. قهرمان، دومین پسر این خانواده است. او یک برادر و یک خواهر بزرگتر از خود دارد. از آنجایی که برادر او دو فرزند دختر دارد، مادر قهرمان نگران ادامه ی نسل خاندان یوروکهان است و همسر او یعنی دافنه را تحت فشار قرار می دهد. دافنه سال ها پیش بر اثر سانحه تصادف شانس مادر شدن را از دست داده است. او زندگی خوشبختی با قهرمان دارد و عاشق همسر خود است. اما این مشکل در زندگی او را بسیار آزار می دهد. البته که او نیز مانند هر زن دیگری دوست دارد حس مادر شدن را تجربه کند و به خاندان یوروکهان یک نوه ی پسر که نام این خاندان را زنده نگه دارد، بدهد. در طرف دیگر داستان، دختری روستایی به نام الیف وجود دارد که در شهر هاتای زادگاه پدری قهرمان، زندگی می کند و در مزرعه ی یوروکهان ها کارگر است. او از فشارهای پدرش برای ازدواج با شخصی به نام مقصود در عذاب می باشد. پدرش او را به مقصود فروخته بود. تا اینکه مادرش به صورت تصادفی همسر خود یعنی پدر الیف را می کشد. به این ترتیب او به همراه مادر و خواهر خود، نازلی، از شهرشان فرار می کنند. در راه مادر او را به جرم کشتن پدرش دستگیر می کنند و به این ترتیب الیف و نازلی به استامبول می آیند. دست سرنوشت و تقدیر، آنها و خانواده ی یوروکهان را به هم می رساند. در ادامه داستان دافنه در فکر راهی برای مادر شدن است و بعد از کلنجارهای بسیاری که با خود داشت، تصمیم می گیرد که برای تولد فرزند خود رحمی اجاره ای پیدا کند. دافنه این پیشنهاد را با مادر همسرش در میان می گذارد. مادر قهرمان از این تصمیم استقبال کرده و الیف را برای این مسئولیت در نظر می گیرد. به این ترتیب داستان آغاز می شود.

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت

خلاصه قسمت به قسمت سریال دست سرنوشت :

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

قسمت اول سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

قسمت اول سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

قسمت دوم سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

قسمت دوم سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

قسمت سوم سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

قسمت سوم سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

قسمت چهارم سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

قسمت چهارم سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

قسمت پنجم سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

قسمت ششم سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

قسمت ششم سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

قسمت هفتم و هشتم سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

قسمت هشتم سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

قسمت نهم سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

قسمت نهم سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

قسمت دهم سریال دست سرنوشت

سریال دست سرنوشت و داستان قسمت آخر فیلم دست سرنوشت

قسمت یازدهم سریال دست سرنوشت

قسمت سیزدهم سریال دست سرنوشت

قسمت سیزدهم سریال دست سرنوشت

قسمت چهاردهم سریال دست سرنوشت

قسمت چهاردهم سریال دست سرنوشت

قسمت پانزدهم سریال دست سرنوشت

قسمت پانزدهم سریال دست سرنوشت

قسمت شانزدهم سریال دست سرنوشت

قسمت شانزدهم سریال دست سرنوشت

قسمت هفدهم دست سرنوشت

قسمت هفدهم دست سرنوشت

قسمت هجدهم سریال دست سرنوشت

قسمت هجدهم سریال دست سرنوشت

قسمت نوزدهم سریال دست سرنوشت

قسمت نوزدهم سریال دست سرنوشت

قسمت نوزدهم سریال دست سرنوشت

قسمت نوزدهم سریال دست سرنوشت

قسمت بیستم سریال دست سرنوشت

قسمت بیستم سریال دست سرنوشت

قسمت بیست و یکم سریال دست سرنوشت

قسمت بیست و یکم سریال دست سرنوشت

قسمت بیست و دوم سریال دست سرنوشت

قسمت بیست و دوم سریال دست سرنوشت

قسمت بیست و دوم سریال دست سرنوشت

قسمت بیست و دوم سریال دست سرنوشت

قسمت 22 و 23 سریال دست سرنوشت

قسمت 22 و 23 سریال دست سرنوشت

قسمت 22 و 23 سریال دست سرنوشت

قسمت 22 و 23 سریال دست سرنوشت

قست 24 سریال دست سرنوشت

قست 24 سریال دست سرنوشت

خلاصه قسمت 25 سریال دست سرنوشت :

ضیا خان از عفت خانم سراغ الیف رو میگیره، عفت میگه امروز الیف حالش بد شد بردیمش بیمارستان، دکترا هم گفتن چون خواهرش بیماری قلبی داره باید بستری شه و چکاب شه ولی چون نمیخوایم خواهرش ناراحت شه تو هم چیزی نگو، ضیاخان هم میگه هرطور تو صلاح میدونی…

عفت هم با نازلی حرف میزنه و میگه الیف و دافنه رفتن خونه ی بابای دافنه چون پرستار باباش رفته مرخصی ولی زود برمیگردن الیف هم تو بیمارستانه و دعا میکنه که بچه زنده بمونه

زندان: سلطان (مادرالیف) و بقیه ی زندانی ها تو بندشون هستند که یکی از مامورا میاد و براشون نامه میباره، سلطان منتظر نامه نیست اما میبینه که از طرف نازلی براش نامه اومده و کلی خوشحال میشه، سلطان تو زندان با یه دختری صمیمی شده، اون دختر به خاطر اینکه ناپدریشو که قصد تجاوز بهش رو داشته زندانی شده، سلطان و اون دخلتر همدم همدیگه شدن تو زندان.

قهرمان میره پیش الیف و بهش میگه مقصود برای تو مهمه؟ الیف میگه نه اصلا، قهرمان: مقصود دافنه رو دزدیده و ازم خواسته تو رو بهش بدم، الیف فکر میکنه قهرمان میخواد اونو بهش بده و میگه من بمیرمم پیش اون نمیرم، اون عامل بدبختی ماست، اگه منو بدین بچه چی میشه، قهرمان: من تورو بهش نمیدم، الیف هم خیالش راحت میشه و میگه کاش بابام هم همین حرف رو میزد.

مقصود پسرداییشو فرستادہ که برہ سر قرار باقھرمان والیف رو بیارہ اما قهرمان نمیره سر قرار، مقصود هم عصبانی میشه و به دافنه میگه چرا شوهرت الیف رو نمیاره و میخواد دافنه رو بزنه، دافنه هم خیلی ترسیده و گریه میکنه و میگه چون الیف بیمارستانه، مقصود اینو که میشنوه بدتر عصبانی میشه و میگه با الیف چکار کردید؟ همین موقع قهرمان میرسه (قهرمان رد گوشی دافنه و ماشین مقصودرو گرفته بود و فهمیده بود که کجا هستن) قهرمان در میزنه و مقصود با اسلحه میاد جلو در ام قهرمان اونو میزنه و پلیسا هم میرسن و مقصود دستگیر میشه و قهرمان هم دافنه رو با خودش میبره… کرم میاد خونه و با مامانش راجع به آیحان آقا حرف میزنن که میخواسته یه چیزی بش بگه اما بعد از تماسی که باهاش گرفته شده رفته، کرم میخواد عکس آیحان رو به مریم نشون بده اما گوشیش بخاطر شارژ کم خاموش میشه و مریم عکس رو نمیبینه… قهرمان به ضیاخان خبر میده که حال الیف خوبه ضیا خان هم خوشحال میشه.

 

قسمت 26 سریال دست سرنوشت :

در قسمت قبل شوکران سر میز شام خیلی راجع به الیف و دافنه و قهرمان سوال میپرسید و چون ضیاخان و عفت خانم خودشون کلی نگران بودن به شوکران گیردادن و کلی عصبانی شدن از سوالای شوکران.

نیر میره به اتاق شوکران و میگه مامان چرا ساکت موندی، چرا بابا هیچکاری نکرد؟ اما شوکران طوری رفتار میکنه که انگار هیچ اتفاقی نیوفتادہ.

قهرمان و دافنه تو ماشینان و باهم حرف میزنن قهرمان اصرار داره که دافنه رو ببرہ بیمارستان اما دافنه میگه 43 فقط بریم خونه بعکد هم راجع به الیف و بچه حرف میزنن، قهرمان میگه دکتر گفته خطر سقط توی سه ماہ بارداری زیادہ ولی شایدم مادر خود شں خواسته بچه رو بندازه اما الیف همچین کاری نمیکنه، دافنه میگه شایدم این کارو کرده باشه ما که نمیشناسیمش حتی یبارم گفت بچه رو نمیخوام اما قهرمان قبول نمیکنه… مقصود از کلانتری زنگ میزنه به پسرداییش و میگه الیف بیمارستانه ببین چش شده و بم خبر بده. دافنه و قهرمان میرسن خونه، دافنه میره تو اتاقشون اما قهرمان بیرون میمونه و زنگ میزنه به هتلی که قدیر توش میموند و میخواد باهاش حرف بزنه اما میفهمه قدیر از اونجا رفته، دافنه هم مبر۵ دوشی میگیرہ و خیلی ناراحته بخاطر کاری که با الیف کرده، صبح: قهرمان داره به دافنه وقتی خوابه نگاه میکنه، دافنه هم بیدار میشه و بغلش میکنه، قهرمان بلند میشه و میره سمت میز و میخواد یه چیزی بردارہ که کیف دافنه رو میندازہ زمین و وسایلشں میوفته زمین دافنه هم میترسه که قهرمان سم رو ببینه، اما قهرمان وسایل دافنه رو میندازه تو کیف و اصلا حواسش به سم نیست و میرہ بیرون، دافنه ھم سریع سمرو برمیادارہ  درد الیف باز شروع میشه و بخاطر همین میبرنش مراقبت های ویژه… قهرمان میره پیش باباش و میگه قدیر زند ست، ضیاخان هم خودشو میزنه به اون راه که یعنی خبر نداشته … خلیل به عفت خانم و قهرمان خبر میده که الیف حالش بد شده، قهرمان میاد بیمارستان و دکتر بهش میگه ما نمیدونیم دلیل این حال بد الیف چیه ولی ممکنه بیمار و بچه رو از دست بدیم.

 

قسمت بیست و هفتم سریال دست سرنوشت :

نازلی بی تاب خواهرشه، کرم هم متوجه میشه و زنگ میزنه به دافنه (دافنه و عفت خانم تو ماشینان و دارن میرن بیمارستان) کرم به دافنه میگه میشه منو نازلی بریم خونه ی شما، دافنه میگه امروز نه چون فیزیوتراپی داره، دافنه بعد از حرف زدن با کرم زنگ میزنه به امینه و میگه در رو برای هیچکس باز نکن .

پسردایی مقصود(قیصر) دوروبر بیمارستانه که میبینه دافنه و عفت میان و تعجب میکنه که چرا همه بخاطر الیف اومدن بیمارستان، قیصر به یکی از خدمه پول میده که بفهمه الیف چش شدہ، اون مرد ھم به قیصر میگه دخترہ حاملست و ممکنه بمیرہ. ھارون میرہ شرکت پیشں یعقوب و راجع به کارای حمل و نقل حرف میزنن و ھارون به عنوان رشوہ به یعقوب پول زیادی میدہ بعد ھم عکس قدیر رو بهش میده و میگه این آدم رو برام پیدا کن، هارون هم قبول میکنه وقتی ھارون میخواد برہ جانان رومیبینه و میرہ پیشش و غیرمستقیم به جانان میفهمونه که خوشش از جانان میاد اما جانان بهش بها نمیده و میره… الیف به هوش میاد و دکترا بهش میگن باید بچه رو سقط کنیم اما الیف قبول نمیکنه، قهرمان میره با الیف صحبت میکنه و میگه باید سرنوشتمون رو قبول کنیم ما نباید از اولش هم اینکار و میکردیم الانم باید این بچه رو سقط کنی تا جون خودت به خطر نیوفته، اما الیف میگه نه این بچه هم دلش میخواد زنده بمونه من و شما و دافنه خانم داریم براش تصمیم میگیریم اما این بچه حتی حق انتخاب ھم ندارہ من نمیخوام این بچه رو سقط کنم .

عفت خانم و دافنه کنار هم نشستن و عفت همش میگه خدایا خودت به این بچه رحم کن، من دروغ گفتم چون میخواستم پسرم بچه دار بشه، به ما رحم نمیکنی حداقل به مادرش رحم کن… دافنه با شنیدن این حرفا تنگی نفس میگیره و پا میشه میره و آب میزنه به صورتش و به آینه نگاه میکنه و خیلی عصبی میشه و میزنه آینه رو میشکنه… ضیاخان با شوکران حرف میزنه و ازش معذرت خواهی میکنه به خاطر رفتارش شوکران هم خیلی خوشحال میشه.

 

قسمت بیست و هشتم سریال دست سرنوشت :

الیف حالش بهتر میشه و دکتر به قهرمان میگه حال بچه و مادر خوب شده، وقتی الیف رو میبرن به بخش الیف دستشو به سمت قهرمان دراز میکنه و قهرمان هم دستشو میگیره و دافنه با دیدن این صحنه بیشتر حرصں میخورہ دافنه میرہ خونهی باباش و با امینه حرف میزنه و میگه قهرمان یه احساسی به الیف داره و از نگاه های قهرمان به الیف میگه اما امینه میگه شاید اینطور نشده و تو خودت باعث این حال الیف شدی! دافنه میگه من وقتی اون دارو رو به الیف دادم نمیخواستم کسی صدمه ببینه فقط میخواستم به زندگی قبلیم با قهرمان برگردم اما با شنیدن صدای قلب بچه فهمیدم چه اشتباه بزرگی کردم اما الیف بخاطر بچه ای که نمیدونست مال خودشه فداکاری کرد… قیصر خبردار میشه که الیف حالش خوب شده ولی نمیدونه چطور این قضیه رو به مقصود بگه همین موقع آدمای هارون میان و سراغ مقصودرو میگیرن، قیصر هم میگه که افتاده زندان بخاطر همین هارون برای مقصود به وکیل میفرسته … از طرفی کرم میره پیش قهرمان، اولش قهرمان بغلش میکنه اما بعد دوباره راجع به الیف بحثشون میشه و کرم به قهرمان میگه طوری مخالفت میکنی انگار خودت به الیف… که قهرمان قبول نکنه

شب:دافنه و عفت به قھرمان میگن بھترہ الیف برہ ویلای مسعود خان و اونجا بمونه اما قهرمان قبول نمیکنه، عفت میره و دافنه بخاطر حساسیت قهرمان روی الیف عصبی میشه و شروع میکنه به مشروب خوردن قهرمان میاد و میگه بسه دیگه نخور، اما دافنه خیلی ناراحته و میگه میخورم که دیگه حواسم به هیچی نباشه چون یه چیزایی هست که نمیشه گفت، قهرمان میگه معلومه تو چته؟ شما داشتید منو سکته میدادید تورو دزدیدن، بچمون داشت سقط میشد، الیف ܣܘ تو خطر بود، دافنه با شنبدان اسم الیف خیلی ناراحت میشه و بحث و دعواشون بالا میگیرہ طوری که ضیاخان میشنوہ و میخواد دخالت کنه اما عفت خانم نمیزارہ .

 

قسمت بیست و نهم سریال دست سرنوشت :

دافنه گریه میکنه و میگه هر دومون هم میدونیم که تو دیگه منو دوست نداری، قهرمان هم عصبانی میشه و میره کبابی دوستش جلال و باهاش در دودل میکنه و راجع به الیف میگه جلال هم میگه حواست باشه تو هروقت اسم الیف رو میاری چشمات برق میزنه انقد که ازش با اشتیاق حرف میزنی بعدا دل کندن ازش برات سخت میشه… قهرمان شب رو بیرون میمونه و خونه نمیاد، دافنه هم صبح از خواب بیدار میشه و میره بیرون، قهرمان به دافنه زنگ میزنه اما دافنه جواب نمیده… مقصود از زندان آزاد میشه و افراد هارون میخوان ببرنش پیش هارون اما مقصود میگه نمیام همین موقع قیصر میرسه و مقصود بشی میگه الیف کجاست و هی تکرار میکنه و یقه ی قیصر رو میگیره قیصر هم میگه الیف حاملست، مقصود هم دیونه میشه و یه مشت نثار قیصر میکنه افراد هارون هم مقصودرو میبرن پیش هارون اما مقصود اونجا هم نمیمونه به آقا هارون میگه قضیه ی مرگ و زندگیه و باید برم، مقصود برمیگرده پیش قیصر و بهش یه نامه میده و میگه باید اینو بدی الیف… آقا کمال به قهرمان زنگ میزنه و میگه قدیر رو پیدا کردم امروز با یه کلینیک وقت دکتر داره، قهرمان هم میره به کلینیک با قدیر حرف میزنه، قدیر میگه من تا چند ماه دیگه میمیرم بخاطر همین میخوام برای آخرین بار با خانوادم باشم، اینو به ضیاخان و یعقوب هم گفتم ولی گوش نکردن، قهرمان میگه دروغه باور نمیکنم اما قدیر میگه آتیش سوزی کشتی فکر ضیاخان بود، یعقوب هم کارا رو جور کرد..

قهرمان برمیگرده خونه و به مامانش میگه قبول میکنم که عفت بره ویلای مسعودخان، اما خیلی ناراحته و به فکر الیفه… عفت میره بیمارستان و قراره الیف مرخصی بشه و به الیف میگه تو رو میبریم ویلای مسعودخان اما الیف انگار که زیاد راضی نیست و میگه قهرمان خان میدونه؟ عفت هم میگه مگه میشه ندونه اونم اجازه داده… همین موقع قهرمان میاد و به عفت میگه من خودم الیف رو میرسونم ویلا، عفت هم میره، قهرمان و الیف از اتاق بیرون میان که قیصر هم میاد و میبینتاشون و تعقیبشون میکنه و میفهمه که رفتن ویلای مسعودخان بعد هم به مقصود خبر میده…الیف و قهرمان تو ویلای مسعودخان باهم حرف میزنن و الیف باز از خاطرات بچگیش میگه و طبق معمول قهرمان هم از حرفای الیف لذت میبره بعد از قهرمان میرہ شرکت …

شب:مقصود ھنوز کلیدای خونهی مسعود خان رودارہ و وارد خونه میشه و میبینه الیف تو حیاط و داره دریا رو تماشا میکنه، کرم هم به خاطر اینکه الیف رو ببینه میاد خونه ی مسعود خان و میره پیش الیف، مقصود هم دوتا شونو میبینه و عصبی میشه و با اسلحه میره تو حیاط . از طرفی کمال به قهرمان خبر میده که مقصود با وثیقه آزاد شده .

 

قسمت سی و یکم سریال دست سرنوشت :

قهرمان الیف رو برمیگردونه خونه،

صبح: قهرمان داره دنبال دستکشاش میگرده که حواسش نیست جعبه های توی کمد رو میندازہ، سمی که دافنه قایم کردہ بود هم میوفته و میرہ زیر مبل ولی قهرمان نمیبینه… دافنه برمیگرده خونه و میخواد با قهرمان حرف بزنه اما قهرمان میره از طرفی عفت با الیف حرف میزنه و میگه چرا قهرمان تورو برگردوند الیف هم جریان رو توضیح میده، عفت عصبانی میشه و میگه همش تقصیر دافنه هست. عفت از الیف میپرسه وقتی حالت بد شده چی خورده بودی ؟ الیف هم میگه شیر خوردم که دافنه خانم آورده بود .

کرم زنگ میزنه به قدیر و باهاش قرار میزاره که حرف بزنن… کلثوم اتاق دافنه رو جارو میزنه و اون سم رو میبینه و برمیداره میبره تو آشپزخونه و کنجکاو شده که چیه… دافنه با الیف صحبت میکنه و باهاش بد صحبت میکنه و میگه باید از قهرمان دور باشی الیف هم گریه میکنه و میخواد بره که عفت میاد داخل اتاق و الیف رو میبینه که گریه کردہ بعد از رفتن الیف به دافنه میگه حق نداری الیف رواذیت کنی…

قهرمان با باباش و یعقوب قرار میزاره و راجع به قدیر حرف میزنن، قهرمان میگه چرا شما به قدیر گفتید بره؟ضیاخان و یعقوب میگن قدیر کارای خلاف زیادی کرده بود و دشمناش مارو تهدید کردن بخاطر همین مجبور شدیم به همه بگیم مرده، قهرمان میگه نباید اینکار و میکردید و حالا کرم و مریم باید حقیقت رو بدونن … عفت میره آشپزخونه و کلثوم اون سم رو بهش میده و میگه تو اتاق دافنه خانم پیدا کردم… کرم و قدیر باهم صحبت میکنن و بلاخره قدیر به کرم میگه که باباشه اما کرم بدجور آشفته میشه و باور نمیکنه… قهرمان هم زنگ میزنه به مریم و میگه دارم میام سراغت باید باهات حرف بزنم، مریم هم تعجب میکنه عفت میره پیش دافنه و میگه این دارو رو تو به الیف دادی !! اگه قهرمان بفهمه چی میشه !! حالا تو باید راز مادر بچه رو مخفی کنی تا منم به قهرمان چیزی نگم، دافنه میگه شما خیلی بدجنسید، عفت میگه بدجنس نیستم ولی اگه کسی بخواد به بچه هام آسیب بزنه نابودش میکنم.

 

قسمت سی و دوم سریال دست سرنوشت :

نازلی والیف رفتن برای مادرشون لباس بخرن تا بهش هدیه بدن.
میرن پیش سلطان و با اون گریه میکنند و حرف میزنن..
سلطان میگه هم سلولیم خیلی خوبه ..حتی گفته میتونم ازاد شم..الیف تعجب کرده که میگه: چجوری؟..سلطان: استادش بهش گفته..چون دفاع از خود بوده ..یعنی من میتونم بیام بیرون..الیف که چشم و گوشش هنوز بسته هست میگه: آخه چجوری ممکنه؟ وکیلی که عفت خانم گرفته خیلی خوبه..اگه میتونستی ازاد بشی که خب زودتر ازادت میکرد..سلطان: نمیدونم ..عایشه (همسلولیه) گفته این حرفارو ..تازه شماره استادشو گزاشته میتونی بری بگیری.. و بچه ها با گفتن دوست دارم مامان با مادرشون خداحافظی میکنن.
کرم یقه قدیر رو گرفته و باخودش میبره قبرستان و میگه:بیا بهت نشون بدم..بیا ببین چی نوشته(اشاره میکنه به قبر) قدیر سرتر..بابای من اینجاست..بعد میره روی قبر و سعی میکنه خاک هارو کنار بزنه..قدیر که حال بد کرم رو میبینه میگه : پسرم بسه ..کرم با داد: برو گمشو عوضی..گمشو..گمشو..و باز شروع میکنه به کندن…..قدیر از اونجا دور میشه و به قهرمان زنگ میزنه و میگه بیا قبرستون..
الیف به استاد عایشه (استاد حقوقدانه)زنگ میزنه و میفهمه بعله مامانش زودتر از اینا میتونه ازاد شه..الیف بعد به وکیل یوروکهان ها زنگ میزنه…که وکیله میگه: من همه اطلاعات این پرونده رو به عفت خانم دادم و من فقط به عفت خانم جواب میدم..
کرم داره همینجور قبرو با دستاش میکنه که به جایی نمیرسه..قهرمان هم میره کمکش و میگه بیا حرف بزنیم که کرم میگه ولم کن دایی ولم کن..
الیف با عصبانیت وارد اتاق عفت میشه و میگه: باید باهم حرف بزنیم…شما میدونستین مامانم میتونه ازاد شه و هیچی نگفتین؟..شما فقط خواستین مامانم پاپیچ نشه و قضیه بچه رو نشه اینکارو کردید؟..شما به وکیل تذکردادین نه؟چجوری مامانمو از من جدا کردین؟..
کرم میگه: دایی ولم کن بابام ایناست..قهرمان با داد: بابات زندست…کرم: توام دروغ میگی دایی؟..قهرمان: اونی که فکرمیکنی آیهانه..قدیره و باباته..کرم هم میشینه و گریه میکنه..
الیف هنوز داره داد و بیداد میکنه که عفت میگه: دخترم وقتش برسه ازاد میشه..الیف: وقتش رسیده که هیچ داره دیرم میشه..
بعد چند ساعت که قهرمان کرم رو به حال خودش میزاره تا به خودش بیاد..و قهرمان میادعمارت..الیف میره پیشش که قهرمان میگه: الیف الان اصلا وقتش نیست..الیف: اما.. قهرمان میپره توحرفش: بعدا حرف میزنیم..
الیف میره تواتاقش و به نازلی میگه: قهرمان خان با من حرف نزد خیلی خسته بود..مامان رو ازاد میکنیم..نازلی:چجوری؟..الیف: نمیدونم..اما بیشترازاین نمیخوام اینجا بمونم.

 

قسمت سی و سوم سریال دست سرنوشت :

قهرمان برای الیف یه حساب بانکی باز کرده و بهش حقوق میده، الیف و نازلی هم برای ماما نشون لباس میخرن و میرن زندان ملاقات، سلطان خیلی از دیدن الیف و نازلی خوشحال میشه و باهاشون راجع به اینکه میتونه از زندان آزاد شه حرف میزنه، الیف میگه چطور ممکنه ؟ سلطان هم توضیح میده که عایشه(هم بندی سلطان که دارہ حقوق میخونه) با استادشں حرف زدہ، استادشں ھم گفته چون دفاع از خود بوده میتونه آزاد بشه، الیف تعجب میکنه، سلطان میگه شماره ی استاد عایشه پیش رییس زندانه، باهاش حرف بزن .

از طرفی کرم با حال خیلی خراب قدیر رو میبره قبرستون و میگه بابای من اینجاست و شروع میکنه به کندن قبر، قدیر هم وقتی حال خراب کرم رو میبینه زنگ میزنه به قهرمان و میگه همه چیز رو به کرم گفتم ولی حالش خیلی بد شده…الیف زنگ میزنه به استاد و متوجه میشه که مادرش از همون جلسه ی اول دادگاه میتونسته آزاد بشه، بلافاصله بعد از صحبت با استاد، زنگ میزنه وکیلشون، وکیل هم میگه من همه چیز رو به عفت خانم توضیح دادم و مجبور نیستم به شما چیزی بگم بعد هم قطع میکنه …الیف میرہ خونه و باعصبانیت میرہ سراغ عفت خانمو میگه چرا نزاشتید مادرم از زندان ازاد بشه، عفت هم باز شروع میکنه به توجیه کاراش و میگه من فقط فکر این بودم که مامانت بیاد بیرون و بفهمه تو حامله ای چی میشه ! الیف هم میگه همین الان باید به وکيلتون بگید که کارا رو انجام بدہ که مادرم آزاد شه…

شب میشه کرم هنوز در حال کندن قبر هست قهرمان میادو میگه بابات اینجا نیست اون زندانست، کرم با حال بدش میگه چطور ممکنه! قهرمان کرم رو با خودش میبره و باهاش حرف میزنه، کرم یکم آروم میشه و به قهرمان میگه تو برو من میخوام تنها باشم . همه خوابیدن اما الیف بیدار مونده که با قهرمان راجع به مادرش حرف بزنه، قهرمان برمی گردہ خونه و الیف میره که باهاش صحبت کنه اما قهرمان با جدیت میگه خسته ام و نمیتونم حرف بزنم، الیف هم ناراحت میشه و میره تو اتاقش و به نازلی میگه دیگه نمیتونم اینجا بمونم..

قهرمان میره تو اتاقش و دافنه ازش معذرت خواهی میکنه و میگه من نمیدونستم تو بخاطر مقصود رفته بودی اونجا و بغلش میکنه..الیف و نازلی چمدوناشونو میبندن…صبح:دکتر به عفت خانم زنگ میزنه ومیگه بچه پسره،عفت هم سر میز صبحانه به همه میگه بچه پسره،ضیاخان هم خیلی خوشحال میشه…الیف و نازلی هم وسایلشونو جمع میکنن و بیخبر از همه از خونه و فقط الیف یه نامه میزاره
قهرمان میره تو اتاق الیف و نامه رو میبینه الیف نوشته :من دیگه از دروغای این خونه خسته شدم دارم میرم و دیگه برنمیگردم…عفت و دافنه هم میان و متوجه میشن الیف رفته،عفت خیلی نگران میشه ولی دافنه بیخیاله،عفت میگه تو بدون اون بچه فقط یه زن نازای ساده ای،دافنه میگه عیبی نداره حداقل شوهرم پیشم میمونه،عفت میگه نکنه تو فرستادیش رفته؟ دافنه ميگه نه من کاری نکردم، همین موقع قهرمان میاد و از پشت در حرفاشونو گوش ميده، عفت به دافنه میگه تو حقیقت رو بهش گفتی؟ فهمیده که خودش مادر بچست بخاطر همین رفته که قهرمان میشنوه و میاد داخل و میگه مامان چی گفتی!!!
الیف و نازلی هم میرن تو یه محله ی پایین شهر و یه هتل پیدا میکنن و یه اتاق میگیرن، نازلی خیلی میترسه و میگه اینجا جای خوبی نیست بیا از اینجا بریم ولی الیف قبول نمیکنه.
قهرمان مامانش و دافنه رو بازجویی میکنه عفت میگه من مجبور شدم اینکارو بکنم چون میخواستید بچه دار بشید و منم به دکتر گفتم از تخمکای الیف استفاده کنه!چه فرقی میکنه در هر حال پدر بچه تویی!! دافنه میگه پس مادر بچه مهم نیست؟ قهرمان به دافنه میگه تو کی فهمیدی؟ دافنه میگه منم تازه فهمیدم، قهرمان:چرا بهم نگفتی؟ دافنه با نگاهی تاسف بار ميگه چی میگفتم! قهرمان:حقیقت رو…قهرمان میگه این وسط یه بچه هست که باباش منم ولی مامانش الیفه حالا چکار کنیم؟الیف مادرشه! قهرمان همش دادوبیداد میکنه دافنه هم ميگه: تو همش نگران الیفی،اصلا به فکر من نیستی که تو چه شرایطی ام،شوهرم از یه زن دیگه بچه دار شده..بحث قهرمان و دافنه و عفت بالا میگیره و در نهایت قهرمان میزاره و میره
قهرمان زنگ میزنه به الیف و میگه کجایی؟ الیف میگه من همه چیز رو راجع به مامانم فهمیدم شما نمیخواستید از زندان بیاد بیرون! قهرمان میگه من از هیچی خبر ندارم بگو کجایی تا بیام باهات حرف بزنم اما الیف میگه من دیگه به شما اعتماد ندارم و قطع میکنه.

 

قسمت سی و چهارم سریال دست سرنوشت :

بعد رفتن قهرمان عفت به دافنه میگه ک هیچ کس نمیفهمه ولی دافنه میگه که اون بچه رو سقط میکنیم. عفت:پدرش،قهرمان رو چطوری راضی میکنی؟ دافنه:اگه ضیا بفهمه چی؟ عفت:منم راز تورو دارم.مسموم کردن الیف.
کرم با مادرش راجع به پدرش حرف میزنه البته نمیگه که قدیر زندست،قدیر به کرم زنگ میزنه که کرم جواب نمیده و بعدش به قهرمان زنگ میزنه.
نازلی هم از الیف میپرسه که چرا عفت خانم مامان رو بیرون نیاورده؟الیف هم میگه نمیدونم.
تو زندان هم سلطان با یه خانم دعوا میگیره و وقتی که تو دستشوییه اون زنه میاد و بهش چاقو میزنه.
قهرمان میره دیدن قدیر که خیلی نگران کرمه و بهش میگه درکش کن.این پدری نیست.میدونی منم دارم بابا میشم؟قدیر:خیلی خوشحال شدم.تبریک میگم.خوشحال نیستی؟قهرمان:مگه میشه خوشحال نباشم.دارم لحظه شماری میکنم.😍😍واسه همین اصلا ولش نمیکنم.قدیر:جایگاه تو برای کرم فرق میکنه.تو براش پدری کردی و مقل پدر بودی براش.ازت ممنونم.
تو عمارت مربی ورزش شکران میاد و مثل اینکه یه مرد خوش هیکل و خوشتیبه که گلثوم هم ازش خوشش میاد و همش سعی میکنه بهش نزدیک بشه.😁
الیف و نازلی میرن ملاقات استاد عایشه و میگه که پول وکیل خیلی میشه و با نازلی میرن تو ی رستوران و به نازلی میگه باید کار پیدا کنه که قهرمان زنگ میزنه به الیف ولی الیف بازم جواب نمیده.

 

قسمت سی و ششم سریال دست سرنوشت :

تو قسمت 35 قهرمان رفت پیش الیف و اونو با خودش به خونه جلال برد..و یه سرپناه خوبی برای الیف درست کرد..دافنه از رفتار سرد قهرمان اعصابش بیشتر خرد شده و به نوعی دیوانه شده..
حالا خلاصه قسمت 36..
سلطان از خواب بیدار میشه و میره دستشویی اونی که با سلطان لج هست میره دنبالش و یه چاقو تو شکمش میزنه و سلطان نقش زمین میشه..
بعد اینکه خورشید طلوع میکنه سلطان رو بردن تو درمانگاه که سلطان ممانعت میکنه از گفتن اینکه چه کسی اونو زده و میگه: شب بود و تاریک..کسی که من رو زد ندیدم و بعد از افسر خواهش میکنه به دخترام چیزی نگین..
قهرمان داره با وکیل جدید حرف میزنه که وکیله میگه دادگاه عقب افتاده و به احتمل زیاد تو همون دادگاه ازادش میکنن..
الیف ونازلی تو خونه جلال نشستن که از فرط بیکاری میرن خونه رو تمیز میکنن…
قهرمان و جلال برمیگزدن و جلال خیلی خوشحال میشه که خونش کلی تغییر کرده..
دافنه هم همیمجور داره به قهرمان زنگ میزنه و اون جواب نمیده و دافنه اعصابش خردتر میشه..
قهرمان همه داستان رو برای جلال تعریف میکنه و میگه مادر بچه الیف هست و خود الیف نمیدونه..جلال تار رو به قهرمان میده و قهرمان اهنگ میخونه (توکانال گذاشتیم)
که الیف میشنوه و خوشحال میشه میره توفکر..بعد خوندن اهنگ قهرمان که زیادی مست شده نمیتونه راه بره که جلال میگه همینجا بمون دادش..فردا صبح میری.
دافنه همینجور تو فکره که قهرمان الان کجاعه یهو میگه جلال..حتما رفته پیش جلال..به جلال زنگ میزنه و متوجه میشه قهرمان اونجاعه.. باخودش میگه فردا صبح میرم پیشش و رو در رو باهاش حرف میزنم..
سر صبح الیف و قهرمان نشستن و حرف میزنن…قهرمان خبر ازادی مادرش رو میده و میگه بچه…با کمی مکث ….بچه پسره..الیف خیلی خوشحال میشه و الیف میگه: من همیشه میخواستم بچه دارشم و خب خانوادش شمایید و بهتون تبریک میگم…
دافنه سوارماشین شده و داره میره سمت خونه جلال..
الیف داره میز صبحونه رو میچینه که یه درد خفیفی حس میکنه ..قهرمان میره سمتش و میگه خوبی؟ که الیف میگه: انگاری لگد زد اولین باره که حس میکنمش..ببینید ( دست قهرمان رو میگیره میزاره رو شکمش)..بچه لگد میزنه که الیف و قهرمان باهم میخندن..
دافنه با لبخند وارد میشه که بعد از سه ثانیه فقط سه ثانیه لبخندش محو میشه..دافنه: قهرمان…الیف و قهرمان دیگه نمیخندن و تو شوک میرن…دافنه ادامه میده: چه خوب الیف هم پیدا کردی..چه خوش و خرم هم هستید..چیه الیف هم برات غذا درست کرده قول داده بودی درست کردی(اشاره به اون قسمتی که قهرمان برای الیف املت درست کرد و الیف گفت منم یه روز جبران میکنم)
دافنه میره سمت سفره و سفره از روی میز برمیداره و ظرف ها میشکنه..قهرمان: دافنه اروم باش.دافنه: من دارم چند روز بهت زنگ میزنم واقعا خجالت داره..قهرمان میره بازوی دافنه رو بگیره که دافنه میگه: دست نزن..جلال: زنداداش اشتباه متوجه شدی..دافنه: من همه چیزو متوجه شدم..چیزی که باید میدیدم رو دیدم مظاحم کسی نمیشم..الانم میرم…دافنه میره سمت ماشین که قهرمان میگه صبر کن…قهرمان: چکار میکنی..دافنه: دیدم هم چیو دیدم..دیگه بسه ما اخر راه رسیدیم..طلاق میخوام..قهرمان: واقعا؟..دافنه: کم اوردم من نمیتونم دیگه..قهرمان: باشه..حالا که تو میخوای جدا میشیم..

 

قسمت سی و هفتم سریال دست سرنوشت :

دافنه: دیگه همه چی تمومه ..کم اوردم..طلاق میخوام….قهرمان: باشه..جدامیشیم…
قهرمان تنهایی تو ماشین داره در مورد اتفاق های گذشته فکر میکنه..از اینکه خود دافنه التماس و گریه زاری میکرد تا مادر بشه و رحم اجاره ای رو قبول کرده..دافنه هم تو ماشین خودش داره گذشته رو دوره میکنه از اینکه قهرمان چقدر به الیف اهمیت میداد و وقتی که فهمید مادر نمیشه..یادش میاد که میخواست بچه رو بکشه ..

دافنه میره خونه و یه راست میره تو اتاقش و وسایلش رو جمع میکنه..عفت میره پیشش و میگه : داری چکار میکنی؟..دافنه: بالاخره از دستم راحت میشین دارم میرم…شکران بالا میاد و سر وصدا رو میشنوه میره فالگوش ایست میکنه..دافنه: دیگه خسته شدم ..میرم از اینجا و شما رو با دروغا و راز هاتون تنها میزارم..شکران با خودش میگه: دروغا و رازها؟..عفت : بیا بشینیم دو دقیقه حرف بزنیم..دافنه: ببخشیدا اما من دو دقیقه هم نمیتونم تو این خونه بشینم..عفت: میخواین از قهرمان طلاق بگیرین؟..دافنه: اره میخوایم طلاق بگیریم..هم شکران و هم عفت تو شوک میرن و دست به دهان میشن..دافنه:شاید باورتون نشه اما خود قهرمانم طلاق میخواد.. خیلی مشتاقه..عفت: به ضیاخان چی بگم؟..دافنه: نمیدونم حتما دروغ میسازین…این کارو خودتون شروع کردید.. از اتاق میره بیرون که هم شکران رو میبینه و هم مریم رو.. میگه: ما داریم طلاق میگیرم و ازاینجا میرم..
دافنه یه راست میره خونه باباش و به امینه هم خبر طلاق رو میده..و میگه: من بهش گفتم طلاق میخوام اونم سریع قبول کرد..امینه: خب شاید اونم مثل تو ..تو عصبانیت گفته این حرفارو..بنظرم قهرمان خان به این زودیا ازتو نمیگذره..دافنه: نمیدونم…نمیدونم قهرمان قهرمان سابقه یا نه…
قهرمان به جلال مبگه: دیگه به دافنه اعتماد ندارم…

الیف و نازلی وقتی متوجه میشن مامانش چاقو خورده میرن پیش مادرش و الیف میگه: اینی که چاقو زده رو گرفتین ..من باید با رییستون حرف بزنم..و بدو بدو میره تو راهرو و داد میزنه: اقای رییس…رییس..افسرا دنبال الیف هستن ومیگن: بیا برو شر درست نکن.. که الیف میگه: مامانم اینجا چاقو خورده باید حساب پس بدین.. بعد داد میزنه : رییس رییس..که دو افسر مرد اونارو از اونجا بیرون میکنن..و بعد میخواد میرن پیش عفت..
شکران هم به خدمتکارای خونه میگه: قهرمان و دافنه میخوان جدا بشن..

دافنه که پیش امینه هست متوجه میشه گوشی رو باخودش نیاورده و میره عمارت تا گوشیشو برداره..
الیف وارد عمارت میشه و یه راست میره پیش عفت..بهش میگه که مامانم چاقو خورده و شمام مثل اون زنی که چاقو زده مجرمین..من با شما یه قرار داشتیم .شما باید مادرمو ازاد میکردین..اگه مامانم یه چیز بشه منم تلافی میکنم..منم سرقولم نمیمونم..
دافنه میاد و وارد عمارت میشه…الیف رو میبینه..و میگه: ماباید حرف بزنیم..من هرچیزی رو که میبینم باور میکنم..من تو چشات همه چیو میبینم..به بهانه بچه میخوای شوهرمو ازم بگیری..الیف: دافنه خانوم من دیگه از این توهماتتون خسته شدم..نمیتونین هرچی توفکرتونه به من بچسبونید..دافنه: میبینم که زبونت دراز شده..این جرئت رو از کجا اوردی؟ از قهرمان؟..الیف: این من نیستم که زندگیتون رو بهم ریخته..خودتون رو اول نگاه کنید..دافنه با گفتن حدت رو بدون دستش رو بلند میکنه که بزنه تو صورت الیف که الیف دستش رو تو هوا میگیره..الیف: هیچوقت..هیچوقت دستتون رو من بلند نکنید..عفت خانم میاد و میگه : دافنه دستتو بنداز زمین..دافنه..دافنه..دافنه..
الیف از اونجا میره…

 

قسمت سی و هشتم سریال دست سرنوشت :

قیصر میره تو خونه دور افتاده ای که الان محل زندگیه مقصود هست و بالاخره مقصود رو نشان میدن..
قیصر بهش میگه : هارون وادماش دنبالتن ..مقصود: تو نگران نباش منم این روزا ورقم رو نشون میدم..
جانان و یعقوب تو ماشینن که متوجه میشن هنوز بار ها ارسال نشده و اگه ارسال نشه ضرر بزرگی میکنن..
قهرمان میره پیش الیف تا باهاش حرف بزنه..الیف: وقتی که فهمیدم مامانم چاقو خورده رفتم با عفت خانم حرف بزنم..قهرمان: فهمیدم بد حرف زده..الیف: فقط این نیس..دافنه خانم هم اونجا بود ..باز دوباره به من بی احترامی کرد..منم طاقتش رو نیاوردم..جوابشو دادم..اما دیگه صبرم در اومد..قهرمان: ماخیلی ناراحتت کردیم..الیف: شاید من شمارو ناراحت کردم..دافنه خانم به من حس خوبی نداره…اگه من ناخواسته باعث بهم زدن زندگیتون شدم..معذرت میخوام..قهرمان: این اصلا به تو مربوط نیس..الیف:پس چیه؟..دافنه خانم بدجور با من حرف میزنه..اوایل خیلی خوب بود اما الان نه..الان حتی به بچه هم اهمیت نمیده..قهرمان: الیف…بعد چند ثانیه..الیف: بفرمایید…سکوت قهرمان..الیف: چیزی میخواید بگید..قهرمان: نه چیزی نمیخواستم بگم..الیف: پس من میرم ..الیف میره و در رو میبنده که قهرمان میگه: آخه من چجوری بهت بگم…چجوری..

شکران هم تو اتاق به یعقوب میگه : دافنه و قهرمان میخوان جدا بشن..یعقوب:میدونستم..خب بابا چی میگه؟..شکران: هنوز نمیدونه مامان گفته کسی بهش هیچی نگه..یعقوب: خب مامان که به من نگفته..میدونی که من از پنهان کاری خوشم نمیاد..سرشام قضایا رو میشه ..بابا میفهمه قهرمان چکارا میکنه.
قیصر و مقصود دارن باهم حرف میزنن که مقصود میگه: من اولین ضربه رو به هارون زدم..قیصر: یعنی چی؟..مقصود: من باید بار هارو جا به جا میکردم که نکردم..اونوقت بار به دست هارون نمیرسه..اونوقت ماشین ها جایی نمیرن واگه جایی نرن چی میشه؟…یوروکهان ها پاشون گیر میوفته..
تو خونه یوروکهان ها همه سر میز نشستن غیر از دافنه و قهرمان..ضیاخان که متوجه شده میگه: ما تو این خونه همیشه باهم غذا میخوریم..همه خانواده دور این میز میشینن و دورهم غذا میخوریم..این چندمین باره عفت خانم؟؟… من چرا نباید روی پسرم و عروسم و ببینم..اینجا نباید دو کلمه باهاشون حرف بزنم؟..عفت: من باهاشون صحبت میکنم فردا بیان..یعقوب یا پوزخند: من اینجور فکر نمیکنم مامان..وقتی به این نقطه رسیدن..ضیاخان وسط حرف یعقوب میپره: این چه حرفیه یعقوب..به چه نقطه ای رسیدن؟..یعقوب:والا ببخشید مامان جون..بابا باید همه چیز رو بدونه…(همه سکوت میکنن و جو خیلی سنگین میشه)..ضیاخان با داد: شما چیو دارین پنهون میکنین؟..یعقوب: بابا دافنه و قهرمان میخوان جدا بشن..

دافنه اخرشب یواشکی میره تو حیاط جلال و میخواد از دور الیف رو نظاره کنه و شاید قهرمان رو اونجا ببینه…وقتی اونجا میره میبینه الیف روی مبل نشسته و دستشو گذاشته رو شکمش و بچه رو ناز میکنه..دافنه وقتی این صحنه رو میبینه زانو هاش شل میشه و میوفته زمین و گریه میکنه..
فردا صبح..
الیف و نازلی میرن تو رستوران جلال تا به اونا تو رستوران کمک کنن و تو سفارشاتش کمک کنن.

 

قسمت سی و نهم سریال دست سرنوشت :

قهرمان میره پیش الیف و نازلی به اونها تو پختن کیک و سفارشات کمک میکنه…
ضیاخان میره خونه بابای دافنه و با بابای دافنه حرف میزنه و بعد میره پیش دافنه..
قهرمان به نازلی خبر ثبت نام تو مدرسه رو میده و نازلی خیلی خوشحال میشه.
ضیاخان رو به دافنه: زندگی مثل باغچست..دانه میخواد ..نور و اب میخواد تا سرسبز بشه..ولی اگه بهش نرسی باغچه خشک میشه…میخوای باغچه سرسبز بشه؟؟..دافنه: میخوام..اما همه چی دست من نیست..ضیاخان: همه چی دست توعه زن میتونه زندگی رو تو دستش بگیره..اگه زندگی خوب باشه وسرپا باشه..مردها هم رام میشن…تو یه قدم بردار بعدش میبینی چجوری میاد دنبالت..دافنه: از من میخواین چکار کنم؟..ضیاخان: ازت میخوام برگردی خونه..جای تو اونجاست..
عفت به قهرمان زنگ میزنه و میگه: کجایی خیلی دلم تنگ شده برات و چندروزه خونه نمیای..کی میای خونه..قهرمان: نمیدونم..مامان تو مارو درمونده کردی ..زندگیمون رو خراب کردی ..دیگه حرفی واس گفتن نیس..عفت با گریه: قهرمان قهرمانن..قهرمان هم میگه: من دیگه باید قطع کنم و قطع میکنه.. و عفت هم میزنه زیر گریه..
دافنه داره با پدرشوهرش حرف میرنه و دافنه میگه: من خیلی قهرمان رو دوست دارم..ضیاخان: خب اونم دوست داره..دافنه: اما این نظر شماست..ضیاخان: مگه غیر از اینه..دافنه: هیچی مثل قبل نیست بابا..دیگه از علاقه قهرمان مطمین نیستم..ضیاخان: ببین اینجوری که نمیشه..با یکی دوبار بحث کردن..میخوای از عشقت بگذری..تازه تو شکمت هم بچه داری..اون گناه نداره؟ الان پاشو وسایلت رو جمع کن بریم خونه بعد میرم پیش قهرمان و گوشش رو میکشم تا عروس خوشگلم رو اذیت نکنه..قبوله؟..دافنه: فقط به خاطر شما میام..
وکیل یوروکهان ها میادپیش الیف و میگه :میتونید با مادرتون تلفنی حرف بزنید..و مادر و دختر باهمدیگه حرف میزنن…سلطانم میگه من خیلی خوبم دیگه نگرانم نباشید..وکیل هم به الفی میگه : مادرتون به احتمال زیاد بعد دادگاه اول ازاد میشه..

ضیا و عفت و دافنه نشستن که قهرمانم به جزوشون اضافه میشه..ضیاخانم میگه باید این مسئله رو حل کنید و با خودتون حرف بزنید ..بعد میگه واستون سوپرایز دارم..یالا بلند شین بریم بالا.. ضیاخانم همه رو میبره تو اتاقی که وسایل بچه هست از تختش گرفته تا اسباب بازی هاش..همه خوشحالن غیر دافنه که دافنه هم از اونجا میره بیرون
پ.ن: من ده دقیقه اخر این قسمت رو ندارم اما احتمالا هیچ اتفاق خاصی نمیوفته..
و تا جایی که میدونم اتفاق مهم این بود که دافنه میره همه وسایل تو اتاق رو بهم میریزه..

 

قسمت چهلم سریال دست سرنوشت :

الیف اینا دارن سفره میچینن.. قهرمانم به جمعشون وارد میشه..و دور سفره میشینه..وقتی الیف و نازلی میرن..قهرمان به جلال میگه: امروز همه چیو به الیف میگم..همه چیو..
از اونور دافنه تو اتاقش همه سکانس های الیف و قهرمان از جلوچشاش میگذره و بغض میکنه..قوطی قرص رو باز میکنه..معلومه از زندگی خسته شده و میخواد همه چی رو ترک کنه.. همه یا اکثر قرص هارو میریزه تو دستش و میزاره تو دهنش و با اب اونارو میخوره…
شکران و خدمتکارا دارن میرن به اتاق بچه که میبینن همه چی بهم ریخته و شلوغ شده تو اتاق..شکران میگه نکنه دافنه اینکارو کرده ..بزار برم پیشش.. میره تو اتاق دافنه و بدن دافنه رو میبینه که رو زمین افتاده..خیلی تکونش میده واتفاقی نمیوفته..سریع به عفت خبر میده میرن رو بدن دافنه..عفت کاملا تو شوک میره..و شکران میره اورژانس زنگ بزنه..

قهرمان میخوادهمه چیو برای الیف بگه که عفت زنگ میزنه و خبر خودکشی دافنه رو میده وقهرمان مجبور میشه سریع الیف رو ترک کنه و بره پیش دافنه..
شکران پشت در هست و دکتر میاد…شکران میپرسه حالش چطوره که میگه: خوبه معدش رو شست شو دادیم..بهتر میشه..شکران: حال بچه چطوره؟ اخه حاملست..دکتر: دافنه خانم که اصلا حامله نیستند..شکران: مگه میشه؟ سه ماهه که حاملست..دکتر: ما که دقیق معاینه کردیم..اصلا چنین نیست.. وشکران میفهمه که دافنه حامله نیست و بچه تو شکم دافنه نیست..

شکران هم همه اتفاقا رو برای قهرمان تعریف میکنه..و با کنایه میگه: چرا این کارو کرده؟. بالاخره دافنه حاملست..مگه چه اتفاقی افتاده..که دکتر میاد و قهرمان رو میبره تا باهاش صحبت کنه…
وقتی شب میشه..شکران میرسه خونه و مریم و ضیاخان ازش میپرسن کجا بودی که شکران میگه: دیگه نمیتونم نگم..دافنه خودکشی کرده که مریم و ضیاخان تعجب میکنن..که ضیاخان بلندمیشه و میره پیش عروسش..

یعقوب میاد و با شکران تو اتاق خوابشون دارن حرف میزنن که شکران میگه: دافنه حامله نیست..قهرمانم حتما میدونه و تو بیمارستان متوجه شده..شکران: وای اره دقیقا..این زن و شوهر همه رو بازی دادن..یعقوب: ولی اخه چرا؟چرا؟..شکران: الان باید به بقیه بگیم؟ یعقوب : میگیم میگیم..اما به وقتش..این خبر مثل زلزه هشت ریشتری هست .

 

قسمت چهل و سوم سریال دست سرنوشت :

در قسمت های قبلی دیدیم کل اهل خانواده فهمیدن دافنه حامله نیست و بچه هم توشکم الیف هست ولی قهرمان متاسفانه نتونست بگه که الیف مادر بچست و اتفاق مهم دیگه این بود که عفت در یک سکانس به ضیاخان میگه منم راز تورو نگه داشتم منم بچه ای رو که مال من نبود رو بزرگ کردم…و بعد روند سریال طوری بود که نشون دادعفت از کارایی که کرده پشیمونه چون از تمام خانواده مخصوصا ضیاخان دور شده …وکیل هم به الیف میگه مادرتون تو دادگاه اول ازاد میشه و جای نگرانی نیست…

خلاصه قسمت 43…
عفت اروم قرار نداره از خواب بیدار میشه..صدای گریه بچه رو میشنوه و به سمت اتاق بچه میره…هیچ بچه ای اونجا نیستش..میره اتاق بعدی.میره اتاق دافنه شون …بچه رو تخته..خوشحال میشه میره بغلش کنه که میبینه دستش خونی هست..و از خواب بیدار میشه..
سر صبح میره پیش دافنه.. و بهش میگه منو ببخش دیگه..منم نمیخوام عذاب بکشم..منم برای رهایی از این عذاب هرکاری میکنم..همه چی رو درست میکنم…و ازاونجا میره..

شکران داره با شوهرش حرف میزنه و از اونجایی که خیلی باهوشه میگه: بنظرم این رحم اجاره ای و فلان ..قصه است فقط..بنظرم قهرمان واقعا دختره رو حامله کرده..دافنه هم واس همین خودکشی کرده..الانم دارن ماسمالی میکنن..میدونی؟..یعقوب: شایدم همینطوره
عفت میره پیش الیف تا باهاش حرف بزنه.عفت: ما یه تصمیمی گرفتیم…بچه باید سقط بشه….
تو شرکت کرم سرسنگین با قهرمان برخورد میکنه..قهرمانم میگه بیا تو اتاق حرف بزنیم..
الیف هنوز تو شکه: نمیفهمم عفت خانم ..برای چی اینو میگین؟..عفت: این چندروز خیلی اتفاق ها افتاد..همه فهمیدن دافنه حامله نیست..همه میدونن تو بچه رو نگه میداری..ضیاخان خیلی عصبانی شده..زندگی تورو هم نابود کردیم..به خاطر صلاح همه مون باید این کارو کنیم..الیف: عفت خانم من این کارو نمیکنم..عفت: ما با تو یه قرار داد بستیم..بچه پیش تو امانته و تو هیچ حقی در برابرش نداری..الیف: قهرمان خان چی؟اونم بچه رو نمیخواد؟..عفت: اره ..هم قهرمان هم دافنه بچه رو نمیخوان..اونا نخواستن تو رو ببینن واس همین من اومدم این مسیله رو حل کنم..
تو شرکت .. کرم داد و بیداد راه انداخته و میگه: اخه من چیرو باید درک کنم…تو چشام نگاه کردین و دروغ گفتین..قهرمان: من قضیه الیف رو تازه فهمیدم..باور کن..
الیف به قهرمان زنگ میزنه که قهرمان رد تماس میزنه و الیف فکر میکنه تمام حرفای عفت خانم درست بوده واونا از بچه منصرف شدن واس همین با عفت خانم میرن مرکز سقط بچه…جلال دم در اونارو میبینه که الیف بهش همه قضیه رو سریع میگه و میره..
جلال بعد چندبار به قهرمان زنگ میزنه و بهش قضیه الیف وعفت رو میگه…قهرمانم سریع میره بیمارستان…
الیف هم صدا میزنن که بره تو اتاق دکتر..لباس جراحی رو میپوشه..قهرمان به عفت زنگ میزنه اما اون جواب نمیده…الیف از اروم اروم میاد بیرون و کلش رو به علامت بله تکون میده و هردو اشک میریزن..عفت هم بهش دلداری میده..عفت میره و الیف با گریه میره روی نیمکت میشینه و گریه میکنه..قهرمان میرسه بیمارستان..میره داخل اما الیف وعفت رو پیدا نمیکنه..قهرمان نا امید میاد بیرون که الیف رو میبینه..قهرمان: پسرم…پسرم…الیف با گریه: نتونستم قهرمان خان..قهرمانم خوشحال میشه و بغلش میکنه..الیف هم اونو بغل میکنه..
عفت میره پیش دافنه و میگه بچه سقط شده و دیگه ارتباطی بین الیف و قهرمان نیست و همه چی رو تموم کردم.. دافنه هم خوشحال میشه..

 

قسمت چهل و چهارم سریال دست سرنوشت :

عفت خانم تو جمع میگه..بچه ی دافنه و قهرمان….شکران: بچه چیشده؟..عفت: بچه دیگه نیست..مریم: یعنی چی؟..عفت: سقط شد…ضیا خان داد میزنه :چی گفتی؟ و میخواد یه سیلی نثارش کنه که مریم دستشو میگیره..ضیاخان بازوی عفت رو میگیره و محکم فشار میده جوری که عفت داره از درد متلاشی میشه..ضیاخان با داد: تو چی گفتی؟ بچه بیگناه رو کشتی؟ هان؟..یعقوب و شکران و مریم میرن تا ضیاخان رو جمع کنن..اما ضیاخان عصبانی تر از قبله..که یهو حالش بد میشه و تعادلش رو از دست میده و به عفت میگه: برو گمشو..بروگمشو..دیگه نمیخوام ببینمت..
قهرمان هم میرسه خونه و یه راست میره تو اتاق عفت و باهاش دعوا میگیره میگه: خجالت بکش مامان..تو چرا اینکارارو کردی؟ چطور دلت اومد پسرم رو بکشی؟..عفت: پسرم..قهرمان: دیگه به من نگو پسرم..امروز نه تنها پسرمو بلکه منو هم کشتی…
عفت هم میره تواتاق بچه و بالشت بچه رو بغل میکنه و با گریه میگه: منو ببخش پسرم..

فردا صبح کرم میره پیش الیف تا باهاش حرف بزنه.کرم اعصابش خرد شده و تمام ناراحتیش رو سرش داد میزنه و میگه: من بهت گفته بودم عاشقتم ..افتادم دنبالت…بعد با کنایه میگه شاید خوشت اومده که افتادم دنبالت..الیف با این حرف که به غرورش برخورده بلند میشه میگه: شما میفهمید چی میگید؟.چرا نمیفهمید؟ من نمیتونستم بگم..عفت خانم ممنوع کرده بودن..میگفت کسی نباید بفهمه..کرم: البته این راز های احمقانتون از احساسات من مهم تره..(نازلی با کیسه های خرید وارد میشه) من تورو دیوانه وار دوست داشتم…اما تو میدونی چکار کردی؟ (نازلی قشنگ پشت کرم هست) کرم: تو به خاطر پول از دایی قهرمانم حامله شدی.نازلی با این حرف دستاش شل میشه و کیسه ها از دستش میوفنه زمین..کرم و الیف تاره متوجه نازلی شدن…کرم هم وقتی نازلی رو میبینه از اونجا میره..الیف میره سمت نازلی که نازلی میگه: به من دست نزن..تو حامله ای؟ اینا درسته؟…الیف: همه چیو میگم…تو اروم باش.نازلی: میخوای به مامان چی بگی…تو از قهرمان خان دیگه حامله ای…الیف: اونجور که فکر میکنی نیس..نازلی: به من دیگه دست نزن..ازت چندشم میشه و سریع میره تواتاق…
کمیسر هم میره تو سلول سلطان و به سلطان میگه: زود باش دیگه..وقتت رسید(وقت دادگاه برای آزادی)…
نازلی هم چمدونشو برمیداره و بدون اینکه الیف بفهمه از اونجا میزنه بیرون..الیف هم به قهرمان زنگ میزنه و میگه: کمکم کنید..

 

قسمت چهل و پنجم سریال دست سرنوشت :

دافنه از شکران بابت پیدا کردنش تشکر میکنه…
الیف دنبال نازلیه و همه حرفای کرم رو به قهرمان تعریف میکنه..نازلی اونجایی که هست رو به سلیم م میگه و سلیم هم به قهرمان میگه…
قهرمان و الیف میرن پیش نازلی..قهرمان هم همه چی رو برای نازلی تعریف میکنه و میگه الیف فقط برای شما مجبور بوده رحم اجاره ای باشه..اون مجرم نیست و ما مجرمیم فقط..نازلی هم میره تو بغل خواهرش و میگه ببخشید..
و بعد قهرمان تصمیم میگیره که شب الیف رو ببره بیرون…سلطان از زندان ازاد میشه میخواد بچه هاشو سوپررایز کنه…قهرمان هم میره طلافروشی و یک گردنبند خوشگل که شکل خورشیده میگیره… دافنه میره تو رستوران میشینه…و قهرمان هم منتظر الیفه تا اونو ببره بیرون…الیف با یه لباس خوشگل میاد پایین و همه محو اون میشن…..و قهرمان و الیف از اونجا میرن…

 

قسمت چهل و ششم سریال دست سرنوشت :

دافنه تو رستوران منتظره و میبینه هنوز قهرمان نیومده…به گوشیش زنگ میزنه خاموشه…بعد امینه بهش زنگ میزنه میگه فشار بابات رفته بالا و دافنه هم میگه الان میام…و دافنه میره..

سلطان ازاد شده و میگه میخوام برم پیش دخترام….
دافنه سوار ماشین میشه و از اونجا میره ..سریع پشتش الیف و قهرمان میان…و وارد رستوران میشن و دور میز میشینن.و باهم دیگه حرف میزنن…دافنه تو ماشین به قهرمان زنگ میخواد بزنه که پشیمون میشه….الیف هم به قهرمان میگه این اولین باره که تولدمم رو بیرون میگیرم . قهرمان اشاره میکنه به گارسون که گارسونم میره کیک رو میاره..الیف هم خیلی خوشحال میشه از قهرمان تشکر میکنه.
..سلطان میره عمارت یوروکهان ها که ایسل در رو باز میکنه…سلطانم میگه: مادر الیفم میخوام بچه هامو بینم..
قهرمان هم اون گردنبند رو برای تولد الیف خریده بود بهش میده و میگه تولدت مبارک و الیف هم دوبرابر از قبل خوشحال میشه و میگه: همیشه گردنم میمونه…

عفت به سلطان میگه: بچه هات اینجا نیستن…ادرسش رو اینجا نوشتم میتونی بری ببینی…سلطانم میگه : اخه چرا؟ چیشده؟ ..عفت هم یکم پول میده به سلطان و میگه بگو برات تاکسی بگیرن…

کرم و پدرش دارن تو هتل حرف میزنن که از اونطرف هم مریم وارد هتل میشه…دافنه داره باباش حرف میزنه که متوجه میشه باباش نفس تنگی بهش دست داده و حالش بد شده…تو شوک رفته و….
مریم نزدیک اتاق میشه که داد و بیداد کرم رو میشنوه ..کرم: بهت گفتم از مادرم دور شو..از اینجا برو..مریم نزدیک در میشه و در میزنه و میگه: کرم جان میشه در رو بابز کنی؟..

قهرمان و الیف میرسن خونه که از اونطرف هم سلطان میرسه و یکم دور تر ایست میکنه…قهرمان به الیف باز میگه: تولدت مبارک…و اون دوتا همدیگه رو از گونه میپرسن…این صحنه مثل شوک میشه برای سلطان و حرفای یعقوب بادش میاد….قهرمان از اونجا میره….سلزان از تاکسی پیاده میشه و میره پشت در و داد میزنه: الیف…الیف هم شوکه میشه و برمیگرده و مادرش رو میبینه..

 

قسمت چهل و هفتم سریال دست سرنوشت :

الیف میره مادرشو میاره داخل میگه: خب چرا خبر ندادی به ما؟..سلطان: چرا اینقدر با قهرمان خان صمیمی هستید؟..الیف: مامان خوشگلم بیا بریم داخل اونجا حرف میزنیم..نازلی میاد میگه: مامان بدو و بدو میره بغلش میکنه..

مریم به کرم میگه: با کی داشتی حرف میزدی؟ کرم: با تلفن حرف میزدم؟..مریم با گفتن کی داخله وارد اتاق میشه و قدیر رو میبینه..و شوک زده میشه و غش میکنه…
سلطان دوباره میپرسه از الیف که: تو با قهرمان خان چکار داشتی؟..الیف: مامان جون..الان.. سلطان تو حرفش میپره و میگه: تو با قهرمان خان چکار داشتی؟..نازلی برای ماسمالی کردن: ابجی رفته بود سرکار..الیف هم برای تایید سرشو تکون میده…سلطان: این چ کاریه این موقع شب؟…الیف: یه مهمونی تو شرکت یوروکهان ها بود..منم رفتم اونجا کارکنم…سلطان: با این سر و ریخت؟این گردنبندو از کجا اوردی؟..الیف با دروغ: این گردنبند اصلا قیمتی نیس..چون واقعی نیس…بعدشم به ما گفتن شیک لباس بپوشید چون اونجا مهمونای مهمی هستند بعدشم چون دیر شده بود..قهرمان خان منو رسوند…سلطان: تو مگه برای یوروکهان ها کار نمیکردی؟..الیف: اره مامان اونجا کار میکردم اما دیگه اومدم بیرون..نشد که بهت بگم..سلطان: خب این خونه مال کیه؟..الیف: این خونه مال اقا جلاله..دوست نزدیک قهرمان خان..منم تو رستورانشون کار میکنم..خیلی ادم خوبیه..اما واس یه مدت کوتاهی اینجاییم بعد میره پیش مامانش و اونو بغل میکنه..

دکتر هم به دافنه میگه: بلا رفع شد..پدرتون فشارش زده بود بالا..جای نگرانی نیست..
دافننه میره خونه و با قهرمان حرف میزنه..دافنه: موبایلت خاموش بود…قهرمان: شارژش تموم شده بود..دافنه: اخه قرار داشتیم..واس همون..قهرمان: ما قرار داشتیم؟..دافنه: حرف زده بودیم…گفتیم واس هردومون خوبه..قهرمان: گفتم حالا ببینیم..یادم : نیست قول داده باشم..دافنه: تو تا الان داشتی چکار میکردی؟..قهرمان: رفته بودم شام..دافنه با کنایه: این شامای کاری تو تموم نمیشه؟…ما کی قراره واس خودمون وقت بزاریم؟..قهرمان: حالا ی روز میریم..

تو هتل قدیر میخواد همه چیو واس مریم توضیح بده…قدیر: من مجبور بودم برم…مریم : چرا؟ قدیر: دلیلش رو نپرس….مریم:بعد این همه سال جلوم سبز شدی..جوری رفتار کنم که بگم هیچی نشده…قدیر: فقط اینو بدون مجبور بودم..باید اینجوری میشد..شرمندم..مریم با گریه : شرمنده ای؟ خب بزار من برات تعریف کنم…بعد تو هرروز برام کابوس شد..وقتی همه تو تولد پسرم خوشحال بودند..من یجا نشستم و زجه زدم..همه این سالها با خودم پرسیدم..چرا؟ چرا؟همش این سوال بی جواب تکرار شد (اشکش بیشتر میشه)…چطور رو دردایی که کشیدیم..چشاتو میبندی؟..بعد میره یقه قدیر رو میگیره و میگه: حرف بزن حرف بزن..کرم میره جداش میکنه و بغلش میکنه و با داد به قدیر میگه: گمشو دیگه ..برو برو…
مقصود هم فوندا خانوم(جاسوسی که میخواد تو شرکت یوروکهان ها باشه) رو به هارون معرفی میکنه و میگه توام به بعقوب معرفیش کن..

امتیاز 4.04 ( 24 رای )
اشتراک گذاری مطلب

تاکنون 11 نظر ثبت شده است.

  1. یه سوال اگه دافنه با روش آزمایشگاهی از یه مرد دیگه حامله میشد و اون مرد عاشق دافنه بود و مرتب دور و بر دافنه میچرخید آیا قهرمان خان خیلی راحت با قضیه برخورد میکرد و از بچه دار شدن دافنه خوشحال میشد؟
    اخه انتظار داره دافنه از بچه دار شدنش از یه زن دیگه خوشحال و راضی باشه

  2. شخصیت های پلید و حیله گر در این سریال نقش آدم های خوبو بازی میکنن مثل الیف که مرتب میگه من کار بدی نکردم ولی داره مرد زن دار رو فریب میده. بیچاره اون دافنه که داره برای حفظ زندگیش میجنگه ولی اون قهرمان هوس بازه ارزش نداره که براش جنگیده بشه.

    • سلام
      ببينيد بازم بي منطق واحساساتي قضاوت كرديد
      اونچه قهرمان رو بطرف اليف مي كشونه
      اليف نيست
      رفتارهاي غير عقلاني دافنه هستش

  3. سریال خیلی خوبی است و من از دیدن آن لذت می برم و موضوع آن نیز متفاوت میباشد.
    از شما که زحمت کشیده و خلاصه آن را می نویسید تشکر می کنم.

  4. دقیقا درسته قهرمان اصلا مقصر نیست دافنه مقصره که یک خانمه و تو مملکت ما هم متاسفانه خانمها هستند که آقایون رو خراب میکنند

  5. خیلی سریال چرت و پرتی هست چقدر اون قهرمان آدم بیخود و به درد نخوری مثل مردهای ایرانی میمونه زن داره ولی دنبال ناموس مردم هست

    • با سلام و احترام
      فکر نکنم درست باشه به این صراحت همه مردای ایرانی رو زیر سوال ببرید .
      در ایران هستند هم مردانی که چشمشون دنبال زنای دیگست و هم زنایی که بعد از ازدواج با مردان دیگه ارتباط دارند اما این خیانت ها برای همه نیست .

    • سلام
      بنظرم قضاوت درستي نبود
      ما زنها وقتي احساساتي ميشيم اشباه تصميم ميگيريم
      مثل دافنه بخاطر اينكه شك كرد بچه مال خودش نيست
      .زندگي خودشو نابود كرد
      وقتي يه مرد بطرف يه زن كشيده ميشه
      بايد بدون احساسات و درست برش گردوني
      نه با ندونم كاري و رفتار غلط
      كه بيشتر زده بشه و
      به مقايسه بپردازه
      و چون رابطه دومي اول راهه اشتباهاتش كمتر ديده ميشه
      مرسي

  6. سلام
    كار عالي بود دستت طلا

  7. براي بالابردن بازديدكننده ها بهتره خلاصه ك قسمت جلوتر از فيلم باشه
    مرسي

به این مطلب امتیاز بدهید :

 

 

به اولی ها امتیاز بدهید :

 

X بستن تبليغات
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب برای سایت اولی ها محفوظ است - سئو توسط سایت استوری SiteStory.net
Facebook | Instagram | Pinterest | Google+ | Twitter