اتحادتان را در تمام زندگی حفظ کنید تا همیشه پایدار و سرافراز باشید.(کوروش کبیر)
خوش آمدید - امروز : پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵
خانه » گفت و گو » گفت و گو با خانم خانه مرحوم استاد داوود رشیدی
گفت و گو با خانم خانه مرحوم استاد داوود رشیدی

گفت و گو با خانم خانه مرحوم استاد داوود رشیدی

همسر مرحوم داوود رشیدی از خود و همسر مرحومش میگوید

گفتگویی که چندماه قبل از درگذشت استاد داود رشیدی با احترام برومند،همسر استاد انجام شده را بخوانید

حوالی بزرگراه چمران و در مجاورت مجتمع مسکونی و سر به آسمان رسیده «آتی ساز»، شهرکی ویلایی و مصفا به چشم می خورد که دست بر قضا جمعی از اهالی فرهنگ و هنر در آن ساکن اند؛ اینجا، همان جایی است که استاد داود رشیدی و خانواده هنرمندش، سالیانی را با هم سر کرده اند.

هر هنگام که پای تقدیر از چهره های ماندگار به میان می آید، آن قدر که خود سوژه دیده و برجسته می شود، اطرافیان اش دیده نمی شوند؛ در حالی که برای بارورتر شدن آن چهره ماندگار، به یقین خانواده نقش تعیین کننده ای داشته است؛ و شاید از همه مهم تر و محق تر، عنصر همسر در خانواده است که نقش پررنگ تری در قیاس با دیگران دارد؛ حال اگر بانوی خانه، خود از اهل هنر باشد، ایثار او نمود بیشتری می یابد.
همسر داوود رشیدی
 داوود رشیدی

اغلب بچه های نیمه دوم دهه چهل و نیمه اول دهه پنجاه خورشیدی با چهره و نام و صدای بانو «احترام برومند» خاطره ها دارند و غریب نیست اگر بگوییم که او را به مانند مادر خود باور کرده اند و دوست دارند.

احترام برومند، همسر استاد داود رشیدی است؛ بانوی خانه ای که قبل از ورود به آن، عطر گل های اقاقی آویزان شده بر لبه دیوارش، مشامت را پر و تو را مست می کند؛ تو با چنین حالی است که پا به خانه ای می گذاری که خاطره از گوشه گوشه آن می باید… اینک، بانوی اول خانه استاد رشیدی رو به روی ما نشسته است و ما می خواهیم اگر بشود… اگر بتوانیم با کفش های او در کوچه پس کوچه های زندگی مشترک او با استاد رشیدی قدم برداریم…

در چه سالی و در چه لوکیشنی با استاد داود رشیدی آشنا شدید؟

اوایل سال 1347 بود که با آقای رشیدی توسط دوست مشترک مان- مسعود بهنود- آشنا شدم. بهنود دوست برادرم بود و با آقای رشیدی در حوالی خانه برادرم قراری داشت که خیلی اتفاقی من هم آنجا بودم؛ یادم می آید کافه- رستورانی به نام قناری (در خیابان سمیه امروز) بود که هنوز هم هست و واقعا خاطره انگیز است؛ ما در آنجا با هم آشنا شدیم. اولین بار داود را در آن کافه دیدم. چندان شناختی هم از او نداشتم. اگرچه او با اینکه چند سال از فعالیت اش در ایران می گذشت اما دارای پیشینه پر بار تئاتری بود…

یعنی هنوز استاد رشیدی به واسطه تئاترهای تلویزیونی زیادی که کار کرده بود، به چهره ای آشنا در نزد مردم بدل نشده بود؟

سال های اوایل دهه چهل بود که هنرمندان اداره تئاتر آن زمان که وابسته به وزارت فرهنگ و هنر بود هر چهارشنبه در تلویزیون غیردولتی، به نام تلویزیون ثابت پاسال، به طور زنده اجرای تئاتر داشتند؛ هنرمندانی که بعدها هم خود بزرگ ترین و موفق ترین هنرمندان سینما و تئاتر بودند. البته آن زمان تعداد خانواده هایی هم که دارای تلویزیون بودند، بسیار کم بود.
به هر حال سال 1347 که من با ایشان آشنا شدم دیگر از آن تلویزیون غیردولتی خبری نبود و تلویزیون ملی ایران راه اندازی شده بود.
جالب است که برایتان بگویم مدرسه ما- دبیرستان اسدی- درست رو به روی هنرهای دراماتیک بود (سر چهارراه آبسردار، عین الدوله). برای ما دختر مدرسه ای ها خیلی جالب بود که رفت و آمد بزرگ ترین هنرمندان تئاتر را به آنجا می دیدیم. گاهی به آنجا مراجعه می کردیم. نمایشنامه کوتاهی برای دبیرستان می گرفتیم. آن موقع حتی در گوشه ذهنم هم نمی گنجید که روزی سرنوشتم به سرنوشت یک کارگردان و بازیگر تئاتر گره بخورد…

چند ساله بودید که با استاد رشیدی آشنا شدید؟

در بیست و یک سالگی با آقای رشیدی آشنا شدم.

یعنی برخلاف تصور عامه شما به دلیل حضور در تلویزیون ملی ایران با استاد رشیدی آشنا نشدید؟

من سال 1346 به تلویزیون رفتم. آشنایی من با داود سال 1347 بود… آن موقع داود گرچه کارمند اداره تئاتر وابسته به وزارت فرهنگ و هنر بود اما با تلویزیون ملی ایران همکاری موثر و گسترده ای داشت. داود در 20 اسفند 1346 در نامه ای به پدرش که آن زمان سفیر ایران در تونس بودند، نوشته بود که: «بیشتر با تلویزیون کار می کنم؛ زیرا افرادی که در آنجا در راس کار هستند، روشنفکرتر، جوان تر و پرحرارت تر هستند.» و البته ترجمه و کارگردانی و بازی در تله تئاترها را هم در آن سال ها به فعالیت های دیگر در تلویزیون اضافه کنید. اما من ایشان را اولین بار در تلویزیون ملاقات نکردم و شرح آشنایی را داردم.
احترام برومند

کمی هم از فعالیت خودتان در تلویزیون بگویید؛ شما در آن سال ها چه می کردید؟

من از سال 1346 و با اجرا و گویندگی چند برنامه برای کودکان و نوجوانان کارم را در تلویزیون شروع کردم. طبیعتا به تدریج کارم بیشتر شد و توانستم ارتباط خوبی با بچه ها و خانواده ها پیدا کنم. از سال 1352 تا 1357 هر روز برنامه زنده کودکان و نوجوانان را اجرا می کردم و در آخر سال 1357 به فعالیتم در تلویزیون به دلایل بسیار روشن خاتمه داده شد. البته در سال های بعد نه به طور مرتب اما گاهی و بسیار کم رنگ شانس همکاری با تلویزیون و رادیو را داشته ام.

پس از انقلاب به وادی سینما پا گذاشتید…

بله، اولین بار چند سال پیش در فیلم «دیشب بابات رو دیدم آیدا» به کارگردانی رسول صدرعاملی بازی کردم و اخیرا در فیلم های «قشنگ و فرهنگ» به کارگردانی وحید موسائیان، «در سکوت» به کارگردانی ژرژ هاشم زاده و فیلم «فروشنده» به کارگردانی اصغر فرهادی ایفای نقش کردم. البته در این آخری، نقش کوچکی داشتم؛ اما با وجود این کار در کنار اصغر فرهادی برایم افتخاری بود.

هر دوشیزه ای برای ازدواج خودش متر و معیاری دارد و متر و معیار یک خانم تحصیل کرده با یک خانمی که از طیف خانه دار است، قطعا تفاوت دارد. در نخستین دیداری که گفتید بانی آن مسعود بهنود بود و احتمالا بعد هم امتداد پیدا کرده و به ازدواج ختم شده، چه ویژگی هایی دراستاد رشیدی شما را مجذوب خود کرد؟

آن دیدار که پیش تر عرض کردم به قصد آشنا شدن با کسی نبود که قرار باشد به ازدواج ختم شود و یا اینکه انس، الفت و عشقی پدید آید. اعتقاد من این است که متر و معیارهای هرکس با اتفاقاتی که می افتد به کل دگرگون می شود. هر متر و معیاری هم که در ذهن وجود داشته باشد، خیلی باید آدم ویژه و خاصی باشد که مطابق آن متر و معیارهای رفتار کند.
وقتی به طول دوران عمر 69 ساله ام فکر می کنم، می بینم که هیچ کدام با متر و معیارهایی که فکرش را می کردم، جور در نمی آید. سرنوشت و اتفاق هایی که سر راه آدم قرار می گیرد و احساساتی که به آدم ها غلبه می کند، همه اینها در اتفاقاتی که برایتان می افتد، دخیل هستند.
به هر روی ما اوایل سال 1347 آشنا شدیم. بعد از اولین دیدار، یک روز برای ناهار آقای رشیدی از من دعوت کردند که به منزلشان بروم که البته با مادرشان زندگی می کردند و یادم می آید که در این مهمانی ناهار، چند تن از دوستان داود از جمله: محمدعلی جعفری و دکتر غلامحسین ساعدی و چند خانم که از خانم های همکار یا اقوام بودند، نیز حضور داشتند. این دومین برخورد بود و به نظرم خیلی قشنگ بود که من را برای ناهار و در حضور مادرشان دعوت کردند.
شخصیت آقای رشیدی خیلی برایم جالب بود و تربیتش که در عین اروپایی بودن، شرقی و بااصالت بود. همیشه هم برای من تعجب آور بود؛ چون ایشان با اینکه کودکی، نوجوانی و جوانی اش و تحصیلاتش را در اروپا سپری کرده بود ولی فوق العاده ایرانی و معتقد به اصول اخلاقی خانواده بود. آشنایی و نوع دعوتی هم که از من برای ناهار در منزلشان کرد، باعث شد احترام بیشتری برایشان قائل شوم؛ چون می خواست که همه چیز از خانواده شروع شود.
آن موقع آقای رشیدی یک پسر شش ساله به نام فرهاد هم از ازدواج اولش داشت؛ بنابراین قدم بعدی این بود که با فرهاد آشنا شوم؛ که با او هم آشنا شدم و برایم خیلی عزیز بود و الان هم خیلی عزیزتر شده است. بعد از پنج، شش ماهی که با هم معاشرت خانوادگی داشتیم، تصمیم گرفتیم که ازدواج کنیم؛ اتفاقی که در هشتم اسفند 1347 رخ داد.
داوود رشیدی

در آن مقطع که بحث ازدواج مطرح بود استاد رشیدی را در سطح شهر و یا کشور می شناختند؟

البته چون فقط تئاتر کار می کرد در جامعه روشنفکری و علاقه مندان به تئاتر و کسانی که اهل مطالعه و روزنامه خواندن بودند، بسیار شناخته شده بود، همین طور از طریق برنامه های تئاتری تلویزیونی که به خاطر دارم داود اجرا می کرد و به واسطه همین تله تئاترها مخصوصا در تهران چهره آشنایی شده بود.
وقتی من و داود با هم آشنا شدیم، او نمایش «در انتظار گودو» را کارگردانی کرده بود. با هم نامزد بودیم که این نمایش را در انجمن ایران- آمریکای آن موقع که الان به نام کانون پرورش فکری و کودکان و نوجوانان، معروف و در خیابان وزرا واقع است، اجرا می کرد. 20 یا 30 شب اجرا کرد که خیلی هم مورد توجه قرار گرفت.
یکی، دو شب هم در شب های شعر خوشه با حضور شاعران و روشنفکران و نویسندگان اجرا شد که باز هم بی نهایت مورد توجه قرار گرفت. درست خاطرم نیست که همان سال 1347 یا سال بعد از آن، در جشن هنر شیراز هم اجرا شد و خیلی هم مورد استقبال قرار گرفت. داود مرتب دنبال کار تئاتر بود. پس از «در انتظار گودو» هم مشغول تمرین «دیکته و زاویه» از آثار دکتر غلامحسین ساعدی شد.
… تا اینکه سرانجام در ابتدای دهه 50 وارد سینما می شوند.
بله، اما پیش از آن نمایش «وای بر مغلوب» را که از آثار دکتر غلامحسین ساعدی بود، کار کرد؛ در نمایش «پرواربندان» به کارگردانی محمدعلی جعفری هم بازی داشت؛ که اتفاقا این نمایش هم از آثار دکتر ساعدی بود. همین طور نمایش «حسن کچل» را سال 1348 کارگردانی کرد که نخستین آشنایی من با زنده یاد علی حاتمی بود.
یک روز داود به من گفت که شب مهمان داریم و یک جوانی که دانشجوی من است، می آید تا نمایشنامه اش را برایم بخواند و آن شب علی حاتمی به منزل ما آمد و آن نمایشنامه را که «حسن کچل» بود، برای داود خواند. با اینکه آن نمایش خیلی ایرانی بود و خیلی ها فکر می کردند که داود عمدتا نمایش های فرنگی کار می کند، «حسن کچل» را روی صحنه برد و بسیار مورد توجه قرار گرفت. کمی بعدتر با آمدن موج نوی سینمای ایران، داود هم به تدریج به حیطه سینما وارد شد.

ایشان در وزارت فرهنگ و هنر هم مسئولیت داشتند اما به ناگاه کنار کشیدند. چرا؟

داود در آن جا مسئولیتی نداشت، یک گروه داشت که به دلیل اختلافاتی که در وزارت فرهنگ و هنر وقت برایشان پیش آمد، ناراحت شد و سرانجام هم استعفا داد.

جزییات این کناره گیری چه بود؟

سال 1347 مدیر کل وقت وزارت فرهنگ و هنر یکی از نمایشنامه های داود را رد کرد. یادم می آید اعصابش به هم ریخته بود… به هر حال محدودیت های دیگری هم وجود داشت که در نهایت به استعفای او از اداره تئاتر انجامید.

چه سالی؟

تقریبا سال 1349 یا شاید هم سال 1350.
 رشیدی
و پس از آن سر از تلویزیون درآوردند؟
بعد که استعفا داد، آقای قطبی که رییس سازمان رادیو و تلویزیون ملی ایران بودند، روی کسانی که به تلویزیون می آورد، حساس بود. آن موقع تلویزیون عده بسیار کمی کارمند داشت. من البته کارمند تلویزیون نبودم و به صورت برنامه ای با تلویزیون قرارداد داشتم. آقای قطبی سعی داشت بهترین ها را به تلویزیون بیاورد و استخدام کند، از آقای رشیدی خواست که مسئول واحد نمایش سازمان رادیو و تلویزیون شود؛ یعنی کل بخش سریال ها، تئاترها و سرگرمی ها.

همکاری ایشان با تلویزیون چه زمان ادامه یافت؟

تا سال 1357 که انقلاب شد. طبیعتا یک مدیر میانی تلویزیون منتظر می شد تا ببیند چه می شود و چه اتفاقی می افتد. آقای فخرالدین انوار به جای آقای فرخ غفاری سرپرست فعالیت های فرهنگی تلویزیون و عملا رییس داود شد. آقای انوار به داود گفتند که تقاضای بازنشستگی دهید. ایشان هم تقاضا دادند و آقای انوار در جواب به طور کتبی نوشتند که شما به افتخار بازنشستگی نائل آمدید؛ بنابراین باید منتظر اجرای قانون بازنشستگی می شدیم.
آن سال ها ،هم من کار نمی کردم و هم داود. دیگر هیچ کدام مان حقوقی نمی گرفتیم و منتظر بودیم ببینیم چه می شود. یک روز صبح در روزنامه کیهان با تیتر درشت نوشته شد که داود رشیدی پاکسازی شد؛ یعنی بعد از افتخار بازنشستگی، ایشان را به افتخار پاکسازی نائل کردند! البته در هر انقلابی از این اتفاقات می افتد و این یک چیزی است که در همه جای دنیا رخ داده و می دهد. اما به هر حال سخت است تا بتوانی از این بحران ها بیرون بیایی.
به سال های 51 تا 57 برگردیم؛ سال هایی که در دوره مدیریت استاد رشیدی در تلویزیون کارهای مهمی همچون «دایی جان ناپلئون» و «سلطان صاحبقران» تولید می شود…
و حتی پیش از این ها؛ «تلخ و شیرین»، «خانه قمر خانم» و «مراد برقی»؛ یادم می آید آن موقعی که «مراد برقی» از تلویزیون پخش می شد تمام خیابان ها خلوت بود. البته آثاری چون: «داستان های مثنوی»، «دایی جان ناپلئون» و «سلطان صاحبقران» هم تولید شدند که آثار خیلی فاخری بودند و باعث شدند تا بعدتر مقدمات تولید مجموعه ای چون «هزاردستان» فراهم شود.

ایده ساخت شهرک سینمایی غزالی هم همان موقع شکل گرفت؟

زنده یاد علی حاتمی طرحی در ذهنش بود که نتیجه اش می شود همین شهرک سینمایی که الان می بینید، اما کار را پس از انقلاب شروع کرد.
هزاردستان
و پس از انقلاب بود که فیلمبرداری «هزاردستان» شروع شد؟
در سال 58 یک دوره فیلمبردای کردند و بعد کار مدتی متوقف شد. تا اینکه دوباره از سال 61 شروع کردند و در سال 67 هم از تلویزیون پخش شد.

برگردیم به سینمای پیش از انقلاب. در سال های آغازین فعالیت استاد رشیدی سینما مناسبات سینما با آنچه در بعد از انقلاب دیدیم متفاوت بودو هیچ گاه از جانب شما حساسیتی وجود نداشت؟

طبیعا نه، سال 49 یا 50 داود در اولین فیلم سینمایی اش- فرار از تله- به کارگردانی زنده یاد جلال مقدم بازی کرد. آقای دکتر فروغ که رییس دانشکده هنرهای دراماتیک بود روی این موضوع که هنرپیشه های تئاتر وارد سینما نشوند، خیلی حساس بود. یک دوره ای که اصلا اجازه چنین کاری را نمی داد. اما بعدتر که فیلم های موج نو یا متفاوت رواج یافت باعث تا ایشان هم رضایت بدهند که بازیگران تئاتر به سمت سینما بروند.
همان هنگام بود که جلال مقدم فیلم «فرار از تله» را به داود پیشنهاد کرد. فکر می کنم او هنوز به تلویزیون نرفته بود، چون اگر می رفت احتمالا نمی رسید این فیلم را بازی کند؛ داود چند فیلم در مدت کوتاه پیش از حضورش در تلویزیون بازی کرد که «فرار از تله» و «کندو» از آن جمله بود.
«فرار از تله» را با ترس و لرز قبول کرد و از نتیجه اش هم راضی بود. منتقدان هم خیلی از آن تعریف کردند. جلال مقدم هم خیلی آدم بافرهنگی بود و با داود جور بود. بعد «کندو» با با شادروان فریدون گله کار کرد. در هر دو فیلم هم با بهروز وثوقی همکار بود که خیلی از همکاری و همراهی با او راضی بود. وقتی می خواست «فرار از تله» را بازی کند، یکی از چیزهایی که باعث شده بود شک کند، این بود که همه می گفتند بهروز وثوقی نمی گذارد که تو گل کنی. اتفاقا برعکس شد. داود می گفت چقدر بهروز وثوقی به من کمک کرد، چقدر در کارش درست بود و برعکس آن چیزی که همه می گفتند، بود.
بعد «خروس» را با شاپور قریب کار کرد و چند فیلم دیگر مثل: «میعادگاه خشم»، «جهنم به اضافه من» و… یک دوره ای بود که این فیلم ها را به او پیشنهاد می کردند و او هم قبول می کرد. هیچ وقت هم نمی گفت که از کاری ناراضی ام؛ یعنی وقتی یک کاری را انجام می داد، نمی گفت که چرا کردم.

پس از انقلاب چقدر طول کشید تا استاد رشیدی به روال عادی برگردد و مثلا در مجموعه ای مثل «هزاردستان» بازی کند؟

در همان سال های اول انقلاب، سال 1359 بود که «هیولای درون» را با خسرو سینایی کار کرد. بعد هم «تاتوره» را با کیومرث پوراحمد. «بازرس ویژه» را با منصور تهران (شاعر یار دبستانی من) و «شیلات» را با رضا میرلوحی کار کرد. اینها کارگردان های مطرح آن زمان بودند.

از چه زمانی اسم شان سر زبان ها افتاد؟ «گل های داودی» بود یا «گل پامچال» یا اصلا همین «هزاردستان» باعث و بانی اصلی اش بود؟

قبل از «هزاردستان» همان فیلم های سینمایی بود که پیشتر نام بردم. مردم آن زمان خیلی به سینما می رفتند و جشنواره ها، مجله ها و عکس ها هم البته بودند که در شهرت بازیگران نقش داشتند. گل کردن سریال «گل پامچال» هم مزید بر همه این ها شد.

وقتی به جایگاه جوایز استاد رشیدی نگاه می کنی و جای خالی سیمرغ بلورین جشنواره فیلم فجر را می بینی به شدت توی ذوق می زند. این در حالی است که در دهه شصت استاد رشیدی آثار قابل تامی داشت که بابت آنها می توانست شایسته دریافت سیمرغ باشد…

برای خود ما هم جای تعجب داشت، ولی شاید به هر حال هنوز همان حساسیت ها در سال های اول پس از انقلاب جاری بود. داود هم البته آدمی نبود که به میل جریانی رفتار کند؛ او به جای اینکه به میل و خواسته جریانی عمل کند، کار خودش را می کرد.
داوود رشیدی و همسر

در دهه شصت و هفتاد آقای رشیدی هم در سینما و هم در تلویزیون خیلی پرکار بود و اتفاقا آثار خاطره انگیزی هم در کارنامه آن دوران شان وجود دارد؛ به خصوص آثار تلویزیونی که مردم با آن خاطرات بیشتری دارند…

بله، از سال 1362 به بعد داود بیشتر در تلویزیون کار کرد. پس از فیلم هایی چون «خانه عنکبوت» و«جایزه» که هر دو را با علیرضا داودنژاد کار کرده بود، در سریال های معروفی چون: «هزاردستان»، «گرگ ها»، « گل پامچال»، «عطر گل یاس»، «آوای فاخته» و… حضور یافت که همگی مورد توجه قرار گرفت. آن موقع هم اوج پرکاری اش بود و هم اوج محبوبیت اش.

و این چه تاثیری در کانون خانواده داشت؟ به عبارتی بهتر، استاد رشیدی در آن سال ها چقدر وقت همسری کردن و پدری کردن را داشتند؟

آن اوایل برای من سخت تر بود. چون سال 59 فرهاد برای تحصیل از ایران رفت و من و لیلی و مادر داود تنها بودیم. سال های جنگ بود و شرایط آن سال ها سخت بود. داود هم به واسطه فیلم ها و سریال ها بیشتر خارج از تهران بود. ولی چون کار می کرد و این از بیکاری و رخوت بهتر بود، طبیعتا خوشحال بودیم. من هیچ وقت کمبودی از حیث نبودن اش احساس نکردم. چون بالاخره بین دو تا فیلم فاصله بود و گاهی به تهران می آمد.به جز تنهایی، مشکلی نبود.
من می گویم مرد اگر کار داشته باشد و پول دربیاورد هر جا برود خوب است. الان هم از خدا می خواستم که حال داود خوب بود و به شهرستان می رفت و کار می کرد. فقط موضوع فیلم و سریال نبود، آن سال هایی هم که داود کمتر فیلم بازی می کرد دائم در سفر به دنبال کار تئاتر استان ها، جشنواره های استانی و دانشجویی بود. اصلا عاشق این کار بود که به شهرستان ها برود و با مردم باشد.
به عنوان مثال چند سال پیش با هم به شهر انار استان یزد رفتیم و من از داود پرسیدم که چگونه برای جشنواره تئاتر منطقه ای که در استان یزد بوده، آمده ای و اینجا مانده ای. رفتم و خانه ای را که در آنجا مانده بود دیدم؛ یک خانه قدیمی بود که با محبت کامل آن خانواده میزبان، مهیا شده بود. ولی اگر به من می گفتند که یک هفته برو برای کاری که واقعا پولی هم در آن نیست، در انار یزد بمان، قطعا نمی رفتم.
نمی گویم که جشنواره های تئاتر استانی اصلا پولی نمی دهند ولی بودجه قابل توجهی هم ندارند. اما می بینید که داود 10 روز در انار یزد می ماند و برایش پول هم مهم نیست؛ می ماند برای عشقی که به تئاتر شهرستان ها داشته و دارد و خیلی سعی می کرد که به تئاتر شهرستان ها کمک کند.
یکی از کارهای مهمی هم که داود در زمان تصدی مدیریتش در تلویزیون داشت پرداختن به تئاترهای شهرستانی بود. من هیچ وقت داود را بیکار ندیدم. او همیشه، حتی آن موقع که از تلویزیون جدا شده بودم به من می گفت: چرا بیکاری؟ می گفتم: خوب معلوم است، دیگر نمی توانم کارهای خودم را که گویندگی و اجرا در تلویزیون است انجام دهم. و او می گفت: مگر کار فقط گویندگی در تلویزیون است؟ هر کاری از دستت بر می آید برو و انجام بده.

داود همواره از بیکاری نفرت داشت. او آدمی بود که اگر از این در بیرونش می کردند از در دیگر وارد می شد. زمانی که اجازه ندادند در سینما کار کند، ما از گرسنگی نمردیم، تهیه کنندگی کرد، تله تئاتر برای تلویزیون ساخت. دنبال تئاتر شهرستان ها رفت. هیچ وقت حاضر نبود خودش را اسیر ناامیدی کند با اینکه از نظر کاری در این 37، 38 سال خیلی به ما شوک وارد شد ولی هیچ وقت شادی درون خانواده مان از بین نرفت، برای اینکه داود به عنوان سرپرست خانواده از ناامیدی بدش می آمد یا از اینکه بخواهد به زمین و زمان بد و بیراه بگوید.

خیلی ها با داود کار کردند، مصاحبه و رفت و آمد کردند اما اگر یک نفر به من بگوید که او از کسی یا از زندگی گله کرده، من به او جایزه می دهم. این همان ویژگی داود است که من آن را ستایش می کنم و به آن احترام می گذارم. او در همان دورانی که اجازه کار نداشت به بسیاری از جوانانی که می خواستند فیلم بسازند و یا در فیلمی بازی کنند، کمک می کرد.
مرحوم رشیدی
همین طور است؛ اصولا در نیمه دهه 70 ایشان تهیه کننده و حامی فیلم اولی هایی چون: مازیار میری و ناصر رفاهی شدند…
دقیقا؛ و خیلی های دیگر مثل محمد شیروانی. من به اسنادش که نگاه می کردم می دیدم پانصد هزار تومان به یکی و هفتصد هزار تومان به دیگری داده برای تولید فیلم کوتاه. او هرگز بیکار نمی نشست. حتی مجری مسابقه تلویزیون شد که شاید من هم آن موقع به او ایراد می گرفتم؛ ولی او وقتی می دید بیکار است و پول هم لازم داریم، قبول می کرد.
انجام دادند کاری که زیاد هم خوب نیست، بهتر از بیکاری است؛ نه اینکه کار بد و غیرشرافتمندانه انجام دهی، ولی یک کاری ممکن است خیلی با معیارهایت جور نباشد اما غیرشرافتمندانه هم نیست، ضمنا خانواده را هم اداره می کنی. این قطعا بهتر از نالیدن است. ما هیچ وقت در تنگنا نبودیم. با اینکه هردویمان را از تلویزیون اخراج کردند و در این سال های نزدیک به سی و هفت، هشت سال حقوق بگیر نبودیم.

در همه این سال ها دوستان و همکارانی که بیشتر با آنها معاشرت کردید، چه کسانی بودند؟

معروف ترین اش زنده یاد علی حاتمی بود. متاسفانه همه ما، او را زود از دست دادیم. ما از شروع بیماری علی حاتمی همراهش بودیم. به جز همسرش، خانواده همسرش و اقوام نزدیکش، من، داود، عزت الله انتظامی، امید روحانی و محمدهدی دادگو از همان ابتدای بیماری اش در  کنارش بودیم. داود برای سریال «پرواز انقلاب» رسول صدرعاملی به فرانسه رفته بود.
صبح روزی که علی حاتمی فوت کرد و محمدمهدی دادگو با من تماس گرفت که بروم منزل حاتمی، در آنجا امید روحانی را دیدم. او بهمن گفت که باید به داود زنگ بزنیم و اطلاع دهیم. من گفتم که الان آنجا پنج صبح است. ولی امید روحانی اصرار کرد و گفت تماس بگیریم و تماس گرفتیم.
خود داود می گوید وقتی خبر را شنید، بلند شد و نمی دانست چه کاری باید بکند. گفت: لباسم را پوشیدم، آسمان گرفته و مه آلود بود. به خیابان آمدم و راه رفتم و گریه کردم و به خاطرات مان فکر کردم. داود از 1347 با علی حاتمی بود تا زمانی که او از دنیا رفت. با هم خیلی رفیق بودند. من و همسر علی حاتمی و بچه هایمان هم با یکدیگر دوستان صمیمی بودیم. دوران سخت جنگ، خوشی و اندوه را با هم گذراندیم.
به جز زنده یاد علی حاتمی دیگر چه کسانی در حلقه دوستان تان بودند؟
مسعود بهنود مثل برادر کوچک داود بود و داود او را خیلی دوست داشت؛ او هم همین طور؛ اما مهاجرت او را از داود دور کرد. الان هم خیلی نگران داود است؛ خیلی تلفن می زند و اظهار دلتنگی و ناراحتی می کند. آرزوی آمدن به ایران را دارد. به جز او سیروس ابراهیم زاده و پرویز نوری بودند.
احمدرضا احمدی، رضا بابک، امیر نادری، علی دهکردی، دکتر شهلا حائری، دکتر حسینعلی طباطبایی، عمید نائینی و محسن میرزایی هم همواره لطف شان شامل حال ما شده و می شود. طبعا اقوام و خویشاوندان نیز ما را ازمهر خود بی نصیب نگذاشته اند. امیدوارم نامی را از یاد نبرده باشم.
استاد رشیدی

این رابطه ها سینوسی بودند یا پایدار؟

نه، فقط رابطه کاری نبود. در سینما ارتباطات مقطعی زیاد وجود دارد. مثلا وقتی با یک نفر فیلم کار می کنی معاشرت هم داری ولی وقتی فیلم تمام می شود رابطه هم تمام می شود. مثلا ما کیومرث پوراحمد را خیلی نمی بینیم اما خیلی با او دوست هستیم و او هم داود را خیلی دوست دارد؛ ولی اینها که نام بردم کسانی هستند که بیش از دیگران به آنها نزدیک بودیم و معاشرت داشتیم.

از استاد رشیدی، نصیریان، مشایخی، انتظامی و کشاورز به عنوان پنج تن سینمای ایران یاد می کنند. شما از آن چهار تن دیگر نامی بردید!

همه عزیزانی که نام بردید دوستان دیرینه و باارزش ما هستند آقای محمدعلی کشاورز عزیز با آقای رشیدی هراز چندگاهی دیداری با محبت و زیبا دارند. دوران بسیار شادی با آقای جمشید مشایخی و گیتی خانم عزیز داشتم. خدمت آقای علی نصیریان و مینو خانم هم ارادت ویژه ای داریم. محبت آقای نصیریان همیشه شامل حال داود بوده است.
با آقای  انتظامی و فلور خانم هم سال های خوبی داشتیم و معاشرت های مفرح. آقای انتظامی خیلی بامحبت هستند. موقع اجرای نمایش «منهای دو» به تماشای نمایش آمدند و تا مدت ها من را می دیدند می گفتند کار داود خیلی خوب بود؛ اما بالاخره قبول کنید ما هم پیر شده ایم و شاید دیگر حوصله های سابق برای معاشرت نیست، ولی همدیگر را همچنان دوست داریم و از حال هم باخبر هستیم. تا یادم نرفته از خواهرها و برادرها و همسرانشان بگویم؛ گوهرهای گران بهایی که روز به روز قدرشان را بیشتر می دانیم.

استاد رشیدی قبل از بیماری چه ویژگی هایی در خانه داشتند؛ آدم خوش مشربی بودند یا آرام و درون گرا؟

داود کلا انسان آرام و کم حرفی است و یکی از ویژگی هایش این است که سعی می کند در امور داخلی خانه خیلی کم دخالت کند، مگر از او خواسته شود که خط مشی دهد. زیاد هم دوست نداشت که ما در کارهای او دخالت کنیم. البته در اموری که مربوط به خانواده است همیشه مشورت می کردیم ولی در اموری که مربوط به کارش بود، دوست نداشت که دخالت کنیم. او در مهمانی و جمع فامیل به خوش اخلاقی مشهور است.  هر سال که به مسافرت می رفتیم معروف بود که داود کار خودش را می کند و به کار هیچ کس هم کاری ندارد و خودش به تنهایی خیلی آدم کاملی است.
بزرگداشت استاد رشیدی در جشنواره مهم فیلم فجر خیلی دیر و در سی امین دوره روی داد. خودشان از این تجلیل دیرهنگام گله ای نداشتند؟
نه اصلا. داود یک جمله جالب دارد که می گوید: «دیر، بهتر از هیچ وقت است.» او هیچ وقت اهل گله کردن نبوده و نیست. من بشخصه، داود را بین سال های 59 تا 62 به خاطر فیلم هایی که بازی کرده بود، محق سیمرغ می دانستم. آن وقت ها جوان بودیم و مشتری پروپا قرص جشنواره؛ واقعا محق بود که جایزه ببرد.
شما می دانید که علی نصیریان هم تا به حال جایزه سیمرغ نگرفته است؟ به نظر من، این هم عجیب است! شما می دانید که هیچ وقت هیچ جایزه ای به زنده یاد علی حاتمی ندادند؟ این هم از عجایب است! فیلمی مثل «کمال الملک» وارد یک جشنواره شود و هیچ جایزه ای نگیرد؟! لااقل باید جایزه بهترین بازیگر، بهترین طراحی صحنه و سناریو را می گرفت. من، داود را در آن سال ها برای «هیولای درون» و «شیلات» محق می دانستم که جایزه بگیرد؛ حتی برای «گل ها داودی».
استاد داوود رشیدی

از فضای تئاتر در سال های پس از انقلاب چیزی نگفتید.

او در اول انقلاب و همان سال هایی که می گویم هیچ وقت نمی خواست ناامید باشد، در سال 1358 یک نمایشنامه در تئاتر شهر اجرا کرد به نام «پوست یک میوه روی یک درخت خشکیده» که طراح صحنه اش امیر نادری بود، چه ها که بر سر داود نیاوردند. همان هایی که آمده بودند و تئاتر شهر را گرفته بودند، بلایی به سر او آوردند که وسط کار پس از 10، 13 اجرا، دیگر کار را ادامه نداد. من به یاد دارم در صف ایستاده بودیم با دکتر غلامحسین ساعدی تا بلیت بگیریم. پشت سر ما یکی از دوستان مان ایستاده بود که الان هم در کانادا زندگی می کند. او رو به من گفت: این چه انقلابی است که باز هم داود رشیدی پیس گذاشته است؟!
ما فکر می کنیم که با عوض شدن حکومت استعدادها باید تغییر کنند، اما این گونه نیست و هر اتفاقی هم که می افتد تقصیر کسی نیست تقصیر خود آدم است. اگر داود شانس هایی را در شغل بازیگری اش از دست داده به نظر من حتما یک جای کار خودش ایراد داشته است. در تئاتر بعد از سال ها «پیروزی در شیکاگو» را کار کرد که آمار فروش بالای آن موید این نکته بود که پرفروش ترین نمایش تاریخ ایران است؛ پرفروش بودن را باید به نسبت تعداد اجرا و تماشاگر بسنجید. به قیمت بلیت نمی توان گفت، چون قیمت بلیت آن موقع 150 تومان بود. نمایشی که می توانست شش ماه روی صحنه باشد، پس از 30 روز دستور توقفش را دادند. آن هم چه سالی، سال 70، همان زمانی که طیف اصلاح طلب ها در راس امور مدیریت فرهنگی بودند.

به چه دلیل؟

اتفاقا داود پرسیده بود که چرا؟ گفتند که چون موسیقی زنده روی صحنه است. اما از آن به بعد هر نمایشی که اجرا می شد یک موسیقی زنده هم داشت! دیگر نمایشی نبود که موسیقی زنده روی صحنه نداشته باشد! هیچ کدام هم تا مدت ها نگرفت. البته به موسیقی در صحنه نبود، به کار و کارگردانی بود.
الان ببینید چگونه نمایش به خارج از کشور می برند. بعد از اجرای تهران و توقف بی موقع و در انتظار نمایش، داود تصمیم گرفت نمایش را به چند شهر اروپایی ببرد. اسپانسر هم داشت. سفری به سوییس، فرانسه و انگلستان هم کرد. سالن های اجرا را هم هماهنگ کرد، اما وقتی با مرکز هنرهای نمایشی در میان گذاشت، آنها با بی تفاوتی گفتند خودتان می دانید، مسئول عواقبت اش هم خودتان هستید؛ بنابراین حق بدهدی بازیگرانی چون: مهدی هاشمی، سیروس ابراهیم زاده و دیگران در چنین فضایی رغبتی برای رفتن به خارج و اجرا نداشته باشند؛ به عبارت صریح تر همه ترسیدند…!
هنرمند سینما
اگر بخواهید در کارهای استاد رشید به عنوان همسرش که یکی از مخاطبان سختگیر آثارش است، نمونه شاخصی را در میان کارهای تلویزیونی، تئاتر و سینمایی نام ببرید، کدام یک را انتخاب می کنید؟
در کارهای تلویزیونی، مجموعه «هزاردستان» و نقش ماندگار متفش شش انگشتی و بعد البته تئاتر تلویزیونی «یکی از این روزها» که در آن نقش رییس جمهور یک مملکت خیالی به نام ایندولند را بازی می کرد. در «هزاردستان» هم واقعا همه درخشیدند؛ حتی دوبله هم روی بازی داود اثر خیلی خوبی داشت. او در «یکی از این روزها» هم بسیار درخشید. یادم می آید حتی به روستاها که می رفتیم می دیدیم که چقدر مردم به این تئاتر- سریال دل بسته و با آن ارتباط برقرار کرده بودند.
«آوای فاخته» هم فوق العاده بود؛ زیبا و عرفانی. در سینما «شیلات» و «کندو». در تئاتر، «در انتظار گودو» که خودش هم بازی می کرد و واقعا فوق العاده بود. اصولا اغلب کارهای داود در حوزه تئاتر خوب بود؛ به خصوص «دیکته و زاویه» و «وای بر مغلوب». همیشه زنده یاد عای حاتمی می گفت داود باید تمام هم و غمش را برای کارگردانی تئاتر بگذارد.

در این کارهای تئاتری سال های پس از انقلاب، همچون: «پیروزی در شیکاگو»، «ریچارد سوم» و «هنر» کدام را انتخاب می کنید؟

آثار تئاتر داود همه عالی بوده اند؛ اینها که نام بردید، همه را دوست داشتم. حتی «منهای دو» یا «آقای اشمیت کیه؟» که داود در زمان اجرای آنها با دو بیماری سخت دست و پنجه نرم می کرد. جالب این جاست که همه نمایش هایش هم فروش های خوب داشت و سالن ها پر بود.

نکته جامانده ای هست که بخواهید درباره شخصیت ایشان در دو عرصه کار و زندگی بیان کنید؟

داود در طول زندگی اش روی دو مسئله خیلی حساس بوده و هست؛ روی بچه هایش و تئاتر. هیچ وقت نشد که با او مصاحبه کنند و درباره تئاتر نگرانی اش را ابراز نکند. هیچ وقت نشد که جایی برود و برای تئاتر چیزی نخواهد. هیچ وقت یادم نمی آید که چیزی را برای خودش خواسته باشد.
همیشه برای همه خواسته، برای صنف تئاتر خواسته؛ زمانی که در انجمن بازیگران خانه سینما به عنوان رییس صنف فعالیت می کرد به اذعان همه، واقعا با غیرت و انرژی و پشتکار برای بچه ها کار م یکرد و یادگارهای خوبی هم از خودش به جا گذاشت. او همواره با قلب مهربان اش بانی خیر و کارهای خوب بود.

و اگر بخواهید برای پایان این گفت و گو، یک برش از زندگی هنری استاد رشیدی را انتخاب و بیان کنید، آن برش چه خواهدبود؟

اجازه بدهید به یک جمله از نامه نگاری های داود با پدرش که در سال 1343 سفیر ایران در تونس بود، اشاره کنم. در آن سال، داود به دلیل پاره ای از مشکلات، کمی اندوهگین بود، اما در همان احوال به پدرش می نویسد: «الان به من ثابت شده که موفقیت من و بالاتر از آن زندگی من در تئاتر است و هیچ نیرویی جز ناتوانی نمی تواند مرا از این راه منحرف کند.»
منبع:برترین ها
اشتراک گذاری مطلب

به این مطلب امتیاز بدهید :

 

 

به اولی ها امتیاز بدهید :

 

X بستن تبليغات
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب برای سایت اولی ها محفوظ است - سئو توسط سایت استوری SiteStory.net
Facebook | Instagram | Pinterest | Google+ | Twitter