هر روز، روزي است كه هست و هرگز در جهان روزهاي هم شكلي وجود نداشته است.
خوش آمدید - امروز : چهارشنبه ۱۷ آذر ۱۳۹۵
خانه » بیوگرافی » بزرگان و مشاهیر » سریال ماه پیکر – معرفی کوسم سلطان و داستان فیلم Kösem Sultan
سریال ماه پیکر – معرفی کوسم سلطان و داستان فیلم Kösem Sultan

سریال ماه پیکر – معرفی کوسم سلطان و داستان فیلم Kösem Sultan

سریال ماه پیکر معرفی کوسم سلطان و داستان فیلم Kösem Sultan داستان سریال ترکی کوسم سلطان با بازی برن سات به همراه معرفی کوسم سلطان واقعی

سریال کوسم سلطان Kösem Sultan اخیرا ساخته و در حال پخش می باشد که این سریال داستان زندگی کوسم سلطان یکی از زنان تاریخ ترکیه می باشد . در زیر بیوگرافی کوسم سلطان و همچنین داستان سریال ماه پیکر را مشاهده میفرمایید .

معرف کوسم سلطان و داستان سریال کوسم سلطان

کوسم سلطان kosem sultan

کوسم سلطان کیست ؟

کوسم سلطان (به ترکی استانبولی: Kösem Sultan ) متولد حدود ۱۵۹۰ – درگذشته در ۳ سپتامبر ۱۶۵1

نام کامل به ترکی استانبولی: Devletlu İsmetlu Mahpeyker Kösem Valide Sultan Aliyyetü’ş-Şân Hazretleri

همچنین معروف به ماه‌پیکر سلطان همسر سلطان احمد و مادر ابراهیم یکم، مراد چهارم، شاهزاده سلیمان، شاهزاده قاسم، عایشه سلطان، فاطمه سلطان، گوهرخان سلطان و خان‌زاده سلطان بود. وی خاصگی سلطان احمد یکم بود.

کوسم سلطان مانند خرم سلطان یکی از زنان بسیار با نفوذ عثمانی بود و به برادر احمد یکم، مصطفی یکم، کمک می‌کند به سلطنت برسد و زمانی که پسرانش مراد چهارم و ابراهیم یکم به سلطنت رسیدند چندین دوره والده سلطان بود.

کاروانسرای والده‌خان را در زمان سلطان مراد چهارم والده کوسم سلطان ساخته است. هدف کوسم سلطان این بوده که درآمد این کاروانسرا وقف مسجد چینی‌لی بشود که در اسکودار خود ساخته بود. در کتاب حدیقه الجوامع اثر ایوان سرایی حسین افندی نوشته شده که مسجد چینی‌لی که آن را والده‌خان ساخته است، درآمدش براساس وقف کاروانسرای والده‌خان بوده است.

سریال کوسم سلطان ( ماه پیکر ) :

گفته شده این سریال ادامه سریال حریم سلطان می باشد که در مجموعه فیلم قرن باشکوه  ( The Magnificent Century ) ساخته شده و از خاندان سلاطین ترکیه برداشته شده است . در این فیلم برن سات در نقش کوسم سلطان ( به ترکی : Kösem Sultan ) همسر سلطان احمد و مادر ابراهیم یکم ایفای نقش می کنه .

برن سات قراره نقش کوسم سلطان رو در سنین ۱۶ تا ۲۰ سالگی اجرا کنه و احتمالا در فصل اول این سریال حضور خواهد داشت . یه نکته در مورد کوسم سلطان هست که جالبه بدونین ! سلطان احمد یکم ، کوسم سلطان رو خیلی دوست داشته و بسیار بهش عشق می ورزیده .

 

خلاصه قسمت های آخر سری اول سریال ماه پیکر  :

وقتی مصطفی به تخت میشینه حلیمه میزنه زیر حرفاش تمام بچه ها رو زندانی و کوشم رو تبعید میکنه به قصر قدیمی حتی قصد جون شاهزاده هاارو هم میکنه که کوشم میرسه و نجاتشون میده .
کوشم دلربا رو گروگان میگیره و به حلیمه میگه اگر مصطفی از تخت پایین نیاد دلربا کشته میشه که حلیمه میگه مهم نیست کشته بشه و کوشم چون ميندونسته داوود دلربا رو خيلی دوست داره داوود رو تهديدميکنه و داوود کاری میکنه مصطفی از تخت بیاد پایین و حلیمه و دلربا و بقیه زندانی میشن بعد کوشم عثمان رو به تخت مینشونه .
مهمت هم هر لحظه ترس داشته از اینکه عثمان بکشتش برای همین حلیمه یه نامه به مهمت میده و توش نوشته سریع فرار کن پادگان ینی چری ها که جلاد ها دارن میان . مهمت هم چون بچه هست و زیاد حالیش نیست میره پادگان ینی چری که خبرش به کوشم میرسه و کوشم میاد پیش مهمت از اون طرف موفتی افندی یا لالا پاشا به عثمان میگه والدت کوشم به همراه مهمت رفتن پادگان ینی چری میخوان تو رو از تخت بیارن پایین که عثمان عصبی میشه میره اونجا و مهمتو با خودش به قصر میبره کوشمم سعی میکنه براش توضیح بده ولی عثمان گوش نمیده .
عثمان از اینکه مهمت تختشو بگیره میترسه مهمت رو به قتل میرسونه و اعدامش میکنه که به مدت یک ماه سرمای شدید کل ترکیه رو فرا میگیره…
احمد دستور مرگ اسکندرو قبل مرگش داده بود چون میفهمه اسکندر عاشق کوشمه اما ذولفقار اسکندرو نمیکشه و کاری میکنه اسکندر فرار کنه .
اسکندر بعد سال ها برمیگرده که او نموقع احمد مرده و عثمان به تخت نشسته بعد کوشم به بازار میاد که اسکندر سر راهش سبز میشه و تهدیدش میکنه و میگه دیر یا زود به اون تخت میرسم کوشم، اونوقت بچه هاتو اعدام میکنم .
زمستان تموم میشه که عثمان برای رفتن به جنگ آماده میشه با ینی چری ھا به جنگ میرہ که با دسیسه های حلیمه و دلربا و داوود پاشا ینی چری ها برعلیه عثمان میشن که جنگی برگزار نمیشه و عثمان برمیگرده پایتخت که ینی چری ها میگن یا سر موفتی افندی رو میدید یا از تخت میاید پایین عثمانم لالا رو دوست داشته نمیده تا اینکه حمله میکنن به قصر که لالا فرار میکنه و عثمانو تنها میزاره کوشم که بخاطر مرگ مهمت با عثمان قهر کرده زمانی که عثمان و ذولفقار به یه خونه پناه میبرن کوشم میاد اونجا و عثمانو میببخشه .
اسکندر بازم بخاطر اینکه جونش به خطر نیوفته میخواد فرار کنه که با ذولفقار و هماشاه میاد سمت کشتیا که ذولفقار میگه کوشم براتون کادویی گذاشته و سوار کشتی میشه کادو رو باز میکنه و کشتی منفجر میشه و اسکندر میمیره .

بعد از مرگ اسکندرصفیه وقتی میبینه هیچ امیدی واسه زندگی نداره خودشو توی اتاقش جلوی کوشم میکشه و انگشتر خرمو بهش میده!
ذولفقار برای اینکه شورش ینی چری ها رو بخابونه به پادگان میره که ینی چری ها میکشنش دلربا هم عمر افندی همون لالا پاشا رو گروگان میگیره و میگه باید از همسرت جنت حرف بکشی شبانه جنت میاد بیرون پیش لالا که جنت میبینه دلربا هم اونجاست و میگه تو همسر من بودی چطور تونستی خیانت کنی بهم و چون همه سر عمر افندی رو میخواستن از جنتم ینی چری ها خوششون نمیومد چون همسرش بود دلربا وقتی میبینه جنت اعتراف نمیکنه توی کوچه داد میزنه این همسر عمر افندیه بکشیدش و جنت تیکه تیکه میشه .
بالاخره جای عثمانو پیدا میکنن و توی شهر سوار الاغ میکنن و مردم سنگ میزنن بهش . دلربا هم شاهزاده های کوشم رو گروگان میگیره و کوشمو تهدید میکنه که اگه مصطفی به تخت نره شاهزاده هات کشته میشن .عثمانو با الاغ میارن پادگان ینی چری کوشمم میاد اونجا و نجاتشں میدہ و مصطفی رو به تخت میبرہ و دلربا جای شاهزاده هاشو میگه کوشم وقتی میرسه به کلبه ی شاهزاده میبینه کلبه آتیش گرفته که کلی جیغ میزنه تا اینکه بلبل میاد و میگه شاهزاده هارو نجات دادم .
بلبل کوشمو میبره پیش شاهزاده ها که مراد بهش میگه داداشمو دیدم که داشتن نصفه شب میبردنش کوشمم با کالسکه سریع میرہ برج هفت تپه که میبینه داوود گوش عثمان رو بریده و بعد خفش کرده و کلی بالا سر عثمان گریه میکنه .
کوشم با نفوذ بالاش دلربا رو میکشه و حلیمه رو مسموم میکنه و داوود پاشا رو مثل عثمان گوششو میبره و بعد اعدامش میکنه و مصطفی رو از تخت میاره پایین مراد رو به تخت میشونه هماشاه هم بعد مرگ ذولفقار به مصر برمیگرده..

 

داستان سریال ماه پیکر یا کوسم سلطان :

خلاصه قسمت اول سریال کوسم سلطان :

بخش اول :

این قسمت با صدایی که از سلطان احمد به گوش میرسه، آغاز میشود… “من احمدم” اون داستان رنج هایی که یک شاهزاده سلسله عثمانی متحمل میشه رو تعریف می کنه. احمد: 24 سال پس از مرگ سلطان سلیمان، به دنیا اومدم، در مانیسا بزرگ شدم. اونجا خوشحال بودم، اما وقتی به استانبول اومدم، مرگ پدربزرگم…پس از مرگ مراد سوم (فرزند سلیم دوم و نوربانو)، مهمت به حکومت رسید و احمد به عنوان یک کودک وارد قصر شد… چه روز شادی، اما عمر این شادی خیلی کوتاه بود. داستان هایی که درمورد زندگی شاد شاهزادگان میگن، غیرواقعیه. ما یا به تاج و تخت میرسیم یا میمیریم. از آن روز، من ترس، غم و اندوه رو حس کردم. همون روز بود که فهمیدم وقتی یک سلطان به تاج و تخت میرسه، طبق قانون می بایست برادرانش رو بکشه…تو باید از قانون پیروی کنی، نه از قلبت.پس از آن که سلطان جدید (مهمت) به تخت رسید، دستور قتل 19 برادرش رو داد. وقتی که احمد با برادر بزرگترش محمود در حال تماشای تابوت هایی بودن که از قصر خارج میشد، احمد: من میخوام فرار کنم… محمود بهش قول داد اگه یه روزی من به تخت برسم، هیچ وقت کاری که پدرم کرد رو انجام نمیدم، من برادرمو نمیکشم…اما احمد خیلی مطمئن نبود… ما میبینیم که احمد در حال بزرگ شدنه، شمشیربازی با برادر بزرگترش در باغ مخفیشان، تنها جایی بود که اونها میتوانستند آینده ای که در انتظارشان است رو فراموش کنند.
 

اما محمود به دردسر می افته، وقتی که مادرش حلیمه پیش یه طالع بین میره و باهاش حرف میزنه، واین حرفا به بیرون درز پیدا می کنه، حلیمه پیش بینی کرده بود که سلطان مهمت به زودی می میره و محمود اون موفق میشه، از طرف دیگه محمود با سلطان درباره یک شورشی که در حال وقوع بود، حرف زد. و احمد از شنیدن آن وحشت زده میشه چون فکر میکنه پدرش دستور اعدام محمود رو صادر میکنه…مطمئنا این آخرین باری است که احمد برادرشو میبینه، همون شب احمد متوجه اومدن جلادها میشه، سعی کرد جلوشون رو بگیره اما نتونست و برادرش کشته شد، از اون روز درد بزرگی در قلبش احساس کرد، از دست دادن یک برادر…پس از اون ماجرا احمد خیلی پریشان و افسرده شد. و تنها چیزی که میتونست باعث دلخوشیش بشه دعوت شدن به اتاق مادربزرگش، صفیه سلطان بود، احمد که درد عمیقی رو احساس میکرد، اونجا برای اولین بار تصویری از آناستازیا رو دید که یه بره در آغوش داشت، برای اولین بار، ابرهای سیاه کنار رفتند، احمد: اون کیه؟ آناستازیا، والده سلطان (صفیه) متوجه علاقه احمد به تصویر شد. احمد تابلو رو در اتاق خوابش نصب کرد و بارها به آن خیره میشد. اون(آناستازیا) خیلی دوست داشتنیه، اما شاید زنان زیبای دیگری هم باشد، این دختر استثناییه، او تجسمی از پاکی و معصومیت است… هر وقت احمد به تصویر نگاه میکرد، غم و اندوه زندگیش ناپدید میشد و به جاش شادی میومد…یه شب احمد رویایی دید. یک قطره درون قلبش افتاد، درختی جوانه زد و از درون سینه اش رشد کرد. احمد این رویا رو نشونه ای از طرف خدا میدید. و فکر میکرد که مرده و اکنون بخشی از زمین است، اما اون شب کسی به اتاقش اومد… ریحان آقا بود… به من دستور دادن شما رو به خوابگاه سلطان ببرم، احمد: چرا سلطانم این وقت شب میخواد منو ببینه؟ این یه تله است، درسته؟ پدرم میخواد زندگی منو بگیره؟ ریحان آقا جوابی نداد. احمد با اکراه به طرف خوابگاه سلطان رفت…اونجا همه دور تختخواب سلطان جمع شده بودن، همگی تعظیم کردن، “‌‌‌شاهزاده ام” و احمد رو به سمت بالکن هدایت کردن، اونجا صفیه سلطان منتظرش ایستاده بود، احمد رفت پیشش، صفیه سلطان: مهمت، سلطانمان، پسر عزیزم، این دنیا رو ترک کرد. احمد برگشت و جسد پدرش رو دید، صفیه: با طلوع آفتاب روز تو آغاز میشه، از حالا، تاج و تخت سلسله عثمانی از آنِ توست، و همگی تعظیم میکنن، احمد: من سلطان احمدم، بدون هیچ انتظار و تلاشی به سلطنت رسیدم…یونان: در این بین، در دهکده ای در یونان، آناستازیا سرگرم کمک به زنان روستایی است که در حال لگدکردن انگورها هستن و آواز میخوانن، آناستازیا کودکی رو میبینه که در حال تماشای اوناست، وارد یه دعوای ساختگی با کودک میشه، مادرش اونو میبینه و از رفتارش عصبانی میشه و بهش میگه به اتاقت برو، اما در عوض آناستازیا سوار اسب میشه و میره طرف دریا، بعدا پدرش که یه تاجر موفقه، اونو میبینه که زیر یه درخت زیتون نشسته در حالیکه بره اش رو بغل کرده و داره آواز میخونه، پدر: داستان این درخت زیتون رو برات گفتم؟ آنا: (با خنده) آره صدبار. پدرش بهش میگه که باید به یه مسافرت برم و تو باید از خواهر کوچکت مواظبت کنی، اما با به صدا دراومدن ناقوس دهکده، حرفشون ناتموم میمونه، مردم به سمت خونه هاشون میرن و درو پنجره ها رو میبندن…یه کشتی ترک که از طرف صفیه سلطان، برای پیدا کردن آناستازیا فرستاده شده، به دهکده رسیده، ترک ها به خونه آنا میان و میپرسن دخترتون آناستازیا کجاست؟ پدر آنا به دروغ میگه اونو به یه جای دور فرستادیم اما پاشا حرفشو باور نمیکنه، اون آناستازیا رو که به همراه خواهر کوچکش پشت یه دریچه مخفی شده بودن رو پیدا میکنه و وقتی متوجه میشه آنا همون دختریه که تو عکسه، اونو بیرون میکشه و به زور با خودشون میبرن، آنا به همراه پدر و مادرش فریاد میزنن و گریه میکنن، وقتی که پدرش از اونا میپرسه دخترمو کجا میبرید؟ جواب میدن: به مرکز دنیا، و به طرفش مقداری سکه پرتاب میکنن…استانبول، اولین معرفی عمومی سلطان: قبل از بیرون رفتن، سلطان طبق آداب و رسوم به خانواده اش معرفی میشه. بیرون: اعضای دیوان منتظر بیرون اومدن سلطان جدید ایستاده ان و در حال حرف زدن هستن، شایعاتی درباره مرگ سلطان پیشین وجود داره، یکی از برادران گیرای میگه که سلطان برای سلطنت خیلی جوان است…اصلا اون ختنه شده؟ (سلطان احمد 13 سالشه، اگرچه مشخصه که بازیگر سنش بیشتره) داخل: صفیه سلطان لباس جدید و حلقه ها رو به احمد میده و میگه اینا از جد قدرتمندت، سلطان سلیمان به تو رسیده، درحالکیه مصطفی کوچک (برادر احمد) به این طرف و ا‌ون طرف میره و در حال خندیدن است به برادرش نگاه میکنه، احمدم بهش لبخند میزنه، وقتی که حرفاشون تموم میشه، مصطفی میگه میخوام با برادرم بازی کنم، صفیه سلطان بهش میگه از حالا به بعد احمد برادرت نیست، اون سلطان توست، تو باید بهش بگی سرورم، مصطفی و احمد هردو ناراحت میشن. احمد گفتگوی اخیرش با مادرش رو به یاد میاره،هندان سلطان: پسرم در اسرع وقت ، زمانی که به سلطنت رسیدی، چیزی که باید بدونی اینه که طبق قانون هر سلطان، پس از به رسمیت شناخته شدنش، باید زندگی برادرانش رو به پایان برسونه، هنگام معرفیش به ینی چری ها(سربازان پیاده نظام) و اعضای دیوان، مردد بود، درها باز میشن، تعظیم، سلطان احمد وارد میشود، احمد سرجاش می ایسته، خیلی استرس داره، قبل از اینکه برای معرفی بره دستور میده درا رو ببندن، درخواست آب میکنه، هندانم دچار ترس و اضطراب میشه، درویش حرفای روحیه بخش به احمد میگه: شما اکنون سلطان 7 منطقه و 3 اقلیم هستید، شما روز هستید، ماشب. شما آب هستید، ما زمین خشک. شما شیر هستید، ما بره. اکنون خورشید شما درحال طلوع کردن است، شما مانند یک شیر خروش خواهید کرد، احمد بر استرسش غلبه میکنه و بالاخره بیرون میره، بر روی تخت می نشیند، اعضای دیوان معرفی میشن و میرن ردای سلطان احمد رو میبوسن، بعد برادران گیرای میان و دست سلطان رو میبوسن…یکی از برادرای گیرای از یکی دیگه از اعضا میپرسه چه وقت فرمان کشتن برادر کوچک احمد داده میشه؟ اونم جواب میده: تو باید از شیخ الاسلام بپرسی، گیرای میگه قانون مشخصه، اون باید این کار رو انجام بده…احمد دوباره حرفای مادرش رو به یاد میاره و به طور ناگهانی جلسه رو متوقف میکنه و اعلام میکنه من تصمیم دارم زندگی برادرمو حفظ کنم، حلیمه پسرشو محکم بغل میکنه، واکنش همه سکوته، تا اینکه رییس ینی چری ها فریاد میزنه: زنده باد پادشاه و بعد همگی با صدای بلند تکرار میکنن، …گیرای: چه کسی به سلطنت رسیده؟! اون جنگجو نیست، این تصمیم واقعا برای هیچ کس خوش آیند نیست به جز برای حلیمه، کسی که میخواست با بچه هاش فرار کنه، صفیه سلطان به هندان میگه چطوری پسرتو بزرگ کردی؟! هندان معذرت خواهی میکنه و میگه احمد هیجان زده شده، بعد با نگاه کردن به حلیمه ادامه میده اما به زودی هرکاری که لازم باشه رو انجام میده…صفیه سلطان به حلیمه دستور میده که پسرتو بردار و به خوابگاهت برگرد، بعدش میگه که تصمیم احمد مشکلی ایجاد نمیکنه، هندان غافلگیر میشه و میگه قانون مشخصه سلطانم، صفیه سلطان: سلطان ما هنوز خیلی جوان است، اول باید ختنه بشه، بعدش یه دختر رو انتخاب کنه زود از اون دختر صاحب یه پسر بشه، یه شاهزاده، اونوقت احمد میتونه راجع به برادرش تصمیم بگیره، بازار: اونجا مردم درباره اینکه سلطان جدید چطور سلطانیه، حرف میزنن، اینکه برای اداره دولت خیلی بی تجربه اس، رییس ینی چری ها همون کسی که گفت زنده باد سلطان، اعلام میکنه که سلطان احمد برادرشو نمیکشه، و از برادر معصومش حفاظت میکنه، پسر بی گناه کشته نمیشه…..

بخش دوم :

در راه استانبول: آناستازیا مخالف رفتن به استانبوله، وقتی اونا در یک محل برای استراحت و غذا خوردن توقف میکنن، آنا از خوردن امتناع میکنه و شروع به فریاد زدن و کمک خواستن میکنه، اما مردمی که اونجان اصلا بهش توجه نمیکنن تا اینکه آنا میگه این آدمایی که اینجا با منن، از قصر اومدن…و این جملش برای شروع یک درگیری کافیه، (مردمی که اونجا مشغول غذا خوردن بودن همگی از شورشیان و قانون شکنان مخالف حکومت بودن) وقتی اونا در حال درگیری با همن ، آنا از فرصت استفاده میکنه، و از اونجا فرار میکنه…در جنگل: وقتی که یکی از شورشیان آنا رو پیدا میکنه، یه کارآموز جوان سپاه ینی چری با شنیدن صدای آناستازیا به کمکش میاد و اونو به همراه افراد قصر، پیش ینی چری های دیگه میبره و کسودا ‌‌(kethuda) آقا خودشو معرفی میکنه و به ریس سربازها میگه که ما از قصر اومدیم و به دستور صفیه سلطان اینجاییم و توضیح میده که چه اتفاقی براشون افتاده که شورشیا حمله کردن. ..ظاهرا اونا مجبورن به دلیل طوفان در دریا، قایقشونو ترک کنن و ادامه راهو زمینی به استانبول برن، آناستازیا از سربازی که به کمکش اومده بود اسمشو میپرسه اونم میگه از اتریش اومدم اسمم اندرو است…اونا در حال حرف زدنن که کسودا آقا میاد و میخواد به آنا سیلی بزنه که یکی از همراهاش جلوشو میگیره، کسودا آقا بهش میگه: به خاطر تو تعدادی از افرادمو از دست دادم و میگه با سپاه به ادیرنه و سپس به استانبول میریم…قصر عثمانی: هندان به پسرش میگه: تو باید تصمیمتو (نکشتن مصطفی) با من درمیون میذاشتی، احمد: اون برادرمه…هندان: قانون میگه که… احمد به طور اساسی بحثو تموم میکنه و میره………یکم بعد در بالکن: احمد: من نمیدونم که چرا همه درباره این موضوع نگرانن، همه وانمود میکنن از تصمیم من خوشحالن. (مادرش خوش بین نیست) ، احمد: مهمترین چیز اینه که من چی میخوام، چون حالا قدرت دست منه…هندان: اگه میخوای قدرتمند بمونی، باید حتما سه کارو انجام بدی؛ اول: دستور اعدام برادرت مصطفی رو صادر کنی، دوم: تبعید صفیه سلطان به کاخ قدیمی و سومی، صاحب یه پسر بشی…..از اون طرفم حلیمه (مادر مصطفی) به دیدن پاشا میره، پاشا میگه: خوبه، دیگه نیازی نیست که فرار کنی،زندگی پسرت حفظ میشه، اما حلیمه نمیتونه خودشو متقاعد کنه، اون فکر میکنه با وجود اینکه احمد برادر کوچکش رو دوست داره اما مادرش (هندان) راجع به کشتن مصطفی باهاش حرف میزنه، و نمیتونه منتظر بمونه تا پسرش کشته بشه، حلیمه: دو جاده پیش روی ماست، اینکه یا بمیریم یا به تاج و تخت برسیم، پاشا: چی تو ذهنتونه؟ حلیمه: من یه پیشنهاد دارم برای قلندرها (اونا گروهی اند که علیه حکومت شورش میکنند)……. قصر: درویش به بالکن میاد و هندان بهش میگه که من ازت میخوام تمام وقت با پسرم باشی و ازش محافظت کنی، احمدم میگه: اون پیش از اینم کنار من بوده…برادران گیرای یه شیر به قصر میارن و احمد با دیدنش ذوق زده میشه و مثل بچه ها به طرف باغ میره…درویش سوگند میخوره و به هندان میگه که من تا پای جانم ازش محافظت میکنم و همیشه مراقب هر دوی شما هستم…صحنه ورود شیر: پایین در باغ قصر، قفسی که داخلش یه شیر هست، وارد میشه، احمد میپرسه چه کسی اونو آورده؟ برادران گیرای میگن ما شیر رو برای شما آوردیم و خوشحال میشیم اگه شما اونو قبول کنید، برادر بزرگتر میگه شما میتونید یا عادل باشید یا ظالم…امیدوارم که شما با انصاف و عادل باشین…اگه شما به چشمای شیر نگاه کنید میتونین اونو رام کنین، شما بر ترستون غلبه میکنید و یاد میگیرید عادل بمانید، سپس از احمد میپرسه که به نظر شما شیر قدرتشو از کجا میگیره؟ احمد: از دندانهاش یا چنگالهاش؟ گیرای: نه، اگه حریفش در برابر چنگال و دندانهاش مجهز باشه چی؟ …از ترس، شیر میدونه که مردم ازش میترسن، اون قدرتشو از ترس حریفش میگیره، و به احمد میگه که اگه بتونه شیر رو رام کنه، میتونه شجاعتش رو پیدا کنه و عدالت رو درک کنه و یه حاکم خوب بشه، برادر کوچکتر به طور مشکوکی همه چیزو نگاه میکنه، معلومه که احمد نمیدونه وارد یه نقشه شده، درویش به احمد یادآوری میکنه که جلسه دیوان در حال شروع شدنه‌…دیوان: وزیر اعظم غایبه، به یه جای دور رفته اما به زودی برمیگرده، ضمنا مشکلاتی وجود داره، احمد از شنیدن خبرایی درمورد شورشیان غافلگیر میشه، مخارج: خزانه سلطنتی پول کمی داره، جنگ…. بعد، وقتی که احمد به دیدن صفیه سلطان تو خوابگاهش میره، چیزایی که تو جلسه اول دیوان درباره جنگ، کشمکش، شورش شنیده رو باهاش درمیون میذاره، به نظر میاد که احمد در افکار و وظایف حکمرانیش غرق شده، و میگه که سلیمان نامه (کتابی که ناسو خان نوشته بود) رو خوندم، چه حاکم بزرگی بوده و تو رویاهاش میخواد مثل اون (سلطان سلیمان) باشه، صفیه سلطان میگه حتی تو میتونی باشکوهترم بشی…احمد با تردید میگه: شما واقعا اینطور فکر میکنید؟ صفیه سلطان: با تمام وجودم میگم، ما اینجاییم که به تو کمک کنیم……….آناستازیا میفهمه که اسم واقعی اندرو، الکساندره و دنبال خانوادشه، الکس به آنا میگه که سربازان پیاده نظام برای یه مدت در ادیرنه میمونن اما بعدا به استانبول میام، شاید اونجا تو رو ببینم، اما آنا میگه من الان کمک میخوام، الکس میگه که باید صبر داشته باشی اگه بخوای فرار کنی، الان هیچ شانسی نداری، و بهش قول میده که تو استانبول پیداش کنه و کمکش کنه، آناستازیا: بیا منو تو استانبول پیدا کن، کمکم کن، نجاتم بده، بهم قول بده، الکس قبول میکنه و آناستازیا روبان موهاشو باز میکنه و به الکس میده تا به این وسیله یادش بمونه و قولی که داده رو به یاد بیاره، بعد سوار کالسکه میشه و به سمت قصر میرن…وقتی آنا به قصر میرسه اونو به جنت کالفا تحویل میدن، آنا میپرسه اسم این محل چیه؟ ریحان آقا بهش میگه: بله، اینجا اسم داره، اسم های زیادی…ممکنه اینجا برات جهنم باشه، اما باغ های بهشت پشت اون در هستن…اینجا کاخ عثمانیه، …آقا: براش یه اسم انتخاب کن، جنت: خدیجه، آنا: من خدیجه نیستم، من آناستازیام، جنت کالفا اونو به یه اتاق دیگه میبره و در رو روش قفل میکنه، آنا به درو دیوارا میکوبه و دادو فریاد میزنه و همه چیو بهم میریزه……..دختران حرم برای صفیه سلطان در حال رقصیدن هستن…بعضیاشونم در حال شایعه سازی ان، ما شنیدیم که سلطان بعد از بهبودیش به خاطر ختنه شدن، یه دخترو برای خلوت انتخاب میکنه، چه کسی میره…….پشت در اعلام میکنن که والده سلطان جدید اومدن….صفیه که گربشو بغل کرده بود، از شنیدن این حرف ناراحت میشه، وقتی که هندان داخل میشه، صفیه سلطان گربه رو میزاره رو صندلی ای که اون میخواست بشینه، هندان سرپا ایستاده، که صفیه سلطان دستور میده گربه رو به اتاقم ببرین، بعدش هندان میشینه…صفیه میگه تو باید بدونی گربه ما از کجا اومده، درسته؟ یه هدیه از طرف دوستمان ملکه الیزابت است، هندان متوجه میشه که الیزابت اخیرا مرده، صفیه میگه اون یه زن قدرتمند بود، زنی که شبیه اون در هر قرن فقط یکی هست، و او باید حد خودشو بدونه…….همین، اون نمیخواد هیچ سرپیچی و نافرمانی از هندان ببینه، در همین حال یه پیغام برای هندان میاد و بعد از دیدن اون میره به اتاق سلطان تا باهاش در این باره حرف بزنه… خوابگاه سلطان: احمد در حال بازی با برادرش مصطفی است….مادرش میاد و بهش میگه که از مصر پیغام اومده و میگه که پدرت، سلطان مهمت، به قتل رسیده، درویش میگه اگه مدرکی وجود داشته باشه از این اتهام سنگین، هندان میگه به زودی وزیر اعظم با اطلاعات بیشتری، از مصر برمیگرده، اما اگر اونا سلطان مهمت رو کشته باشن، ممکنه دوباره بخوان احمد رو هم بکشن، و ادامه میده که قاتل در میان ماست….در ابتدا احمد این قضیه رو انکار میکنه و میگه با دکتر حرف زدم اون مدعیه که پدرم به طور طبیعی مرده، بعلاوه چرا کسی بخواد همچین کاری کنه!؟ درویش میگه دلایل زیادی برای قاتل وجود داره، هندان میگه اول از همه صفیه سلطان، احمد: این امکان نداره، چرا اون بخواد پسرشو بکشه؟ هندان میگه صفیه مسئول مرگ برادر بزرگترته و اون میخواد قدرتو تو دستاش بگیره با کشتن تو و نشاندن یه بچه کوچیک بر تخت پادشاهی…اما احمد به مادرش میگه تو اینا رو به این دلیل میگی چون که ازم میخوای هم دستور کشتن برادرم مصطفی رو بدم و هم دستور کشتن وجدان خودم، هندان با گریه میگه، نه من فقط میخوام تو زنده بمونی….

بخش سوم :

کمپ شورشیان: پاشا برای رساندن پیشنهاد حلیمه سلطان، به دیدن گروه شورشی میره، اون به رییسشون میگه: که احمد به سلطنت رسیده و سلطان جدید قول داده که برادرشو نمیکشه، قلندر مهمت(رییس شورشیا) با طعنه احمد رو با سلطان قبلی (مهمت) مقایسه میکنه- اونم وقتی اومد قول هایی داد، اینا قابل اطمینان نیستن، اون ادعا میکنه که قبیله اش و عثمانی ها باهم کل منطقه رو گرفتند، اما عثمانی ها همه قدرت رو تو دست خودشون گرفتن،اما پاشا چلبی (Chelebi), میگه که حلیمه سلطان براتون یه پیشنهاد داره، اگه شما بهش کمک کنید که از احمد خلاص شه و مصطفی به سلطنت برسه، حلیمه سلطان حاکمیت کل منطقه آناتولی شرقی از ٱسکودار رو به پسرات میده……در همین حال، در قصر، احمد با حلیمه و دخترش رو به رو میشه، حلیمه دورو به خاطر حفظ زندگی پسرش(مصطفی) ازش تشکر میکنه، احمد میره تا به شیر غذا بده، (اینجا یه شباهت هایی وجود داره) در همین زمان هم، جنت کالفا میره تا برای آناستازیا غذا ببره…(همزمان آناستازیا با شیر مقایسه میشه) احمد غذای شیر رو میبره اما فقط به چشمای شیر نگاه میکنه و کاری نمیکنه، شیر به سمتش حمله میکنه، زنجیر مانع رسیدنش به احمد میشه…(احمد وحشت زده شده و ناامید از اینکه نمیتونه بدون ترس به چشمای شیر نگاه کنه)احمد میگه: میخواستم با رام کردن شیر بر ترسم غلبه کنم و عادل بودنو سریعتر از ظالم بودن یاد بگیرم، اما درویش با سماجت میگه که درحال حاضر چیزی که از همه مهمتره برای حکمرانی شایسته، خیلی ساده اس، زنده بودنه….از طرف دیگه، آناستازیا هم به سمت جنت کالفا حمله ور میشه، ولی جنت با شلاق اونو میزنه و میگه: منو ببین، اسم من جنته (جنت به معنی بهشته)، اما بعضی وقتا اسمم تغییر میکنه و جهنم میشه… (آناستازیا همه گفته های پدرشو در مورد اون درخت زیتون قدیمی، به یاد میاره که چطور باید مثل این درخت باشی، که با وجود طوفان های بسیار، بلند و قوی ایستاده)… خوابگاه سلطان: دکتر دفترچه ها و نوشته هاش در مورد بیماری سلطان مهمت وتمام داروهایی که به سلطان میداده رو به احمد نشون میده، احمد ازش میپرسه: ممکنه که پدرم مسموم شده باشه؟ …دکتر: به هیچ وجه! چه کسی جراتشو داشته!احمد ازش میخواد همه چیزو آزمایش و بررسی کنه تا مطمئن شه، و این موضوع محرمانه بمونه…احمد: خیلی خوب، به هیچ کس در این باره چیزی نگو، اجازه بده این قضیه بین ما محرمانه باشه… مراسم صبحگاهی صفیه سلطان؛ او مشغول انجام برنامه های روزانه شِ…قهوه…حلقه خرم سلطان….سپس بلبل آقا بهش میگه که هدیه تون برای سلطان رسیده و آناستازیا وارد اتاق میشه…آناستازیا از ملکه ایتالیایی درخواست کمک میکنه اما بی فایده اس…..صفیه سلطان بهش یه اسم جدید میده “ماه پیکر” (به جای اسم خدیجه که جنت کالفا قبلا بهش داده بود) سپس والده به ماه پیکر میگه: تو میتونی چندین اسم داشته باشی و حتی به عنوان یه زن هم چندین نقش تو زندگیت داری، بچه، زن، مادر، و اگه خدا بخواد حتی میتونی یه سلطان باشی، در اونصورت تو آینده بزرگی خواهی داشت، تو باید وفاداری رو یاد بگیری…آنا: بعدش منو به خونه میفرستید؟ والده: تو باید چیزای زیادی رو یاد بگیری، هیچ وقت به خونه برنمیگردی، اونو آماده کنین برای تقدیم کردن به سلطان…خوابگاه هندان سلطان:هندان یه چیزایی در مورد دختر یونانی که صفیه سلطان به قصر آورده میشنوه، و از این موضوع ناراحته و میگه که صفیه سلطان تلاش میکنه از طریق این دختر، پسرمو کنترل کنه…. پله و راهرو حرمسرا: خانمی با عصا (دودو خاتون) به جنت کالفا میگه: اینجا فقط یه والده سلطان هست واونم هندانه و دستور داده به جای اینکه ماه پیکر (آناستازیا) رو به یه اتاق خصوصی ببری (همون جایی که جنت کالفا میخواست آنا رو ببره)، اونو ببر پیش بقیه دخترا، جنت میگه این دختر، خاصه، اونو به عنوان هدیه برای سلطان آوردن…دخترای دیگه اینو میشنون…و چون آناستازیا خیلی جوونه، سرکارش میزارن، و باهاش شوخی میکنن…ادیرنه، سربازان پیاده نظام: من ذوالفقار هستم،ریس سپاه آموزشی استانبول برای ینی چری ها، از حالا به بعد ما با هم خواهیم بود، مسیری سخت و…(در حال سخنرانی)،  دو خانواده در دنیا وجود داره، مسلمانها و غیر مسلمانها…الکساندر هم اونجاست با روبانی که نگه داشته، تا به این وسیله آناستازیا رو به یاد بیاره… قصر،دختران حرمسرا خطاب به آنا: خب، تو رو برای سلطان آوردن؟ آنا: من نخواستم بیام، اون مال شماها… تو سلطانو دیدی؟ وقتی میری، نباید بترسی، اگه بترسی، رفتن برات سخت تر میشه… آنا: “من از هیچکس نمیترسم…” “اما دختر بیچاره خیلی وحشت زده بود” “کدوم دختر؟” “طبق شایعات…اما این باید بین ما بمونه، باشه؟ وگرنه هممون سرمونو از دست میدیم” “سلطان خیلی چاقه و خیلیم پیر، اون هر روز قلب دخترای جوونو میخوره، امیدوارم خدا به هممون کمک کنه”دخترای دیگه: آمین!!…آناستازیا هم کاملا تحت تاثیر دروغاشون قرار میگیره………صفیه سلطان خطاب به دودو خاتون: “خب، من شنیدم که تو ادعا کردی که فقط اینجا یه والده سلطان هست که اونم خانوم تو؟” “بله درسته، این قانون حرمسراست” والده: چه اتفاقی برای وفاداریت افتاده؟ به راهی میری که باد تو رو ببره؟…(صفیه سلطان به هیچ وجه قصد از دست دادن قدرتشو نداره)………مصطفی تو باغ در حال بازی کردنه و احمد از بالکنش، اونو تماشا میکنه….حلیمه هم به دیدن پاشا میره (همون که پیش شورشیا رفته بود)، پاشا بهش میگه که اونا قول شروع یه شورش، برای برکناری احمد و گذاشتن مصطفی به جای اونو دادن، حلیمه: “باید آماده باشیم…ما در اولین فرصت حرکت میکنیم، یه جنگ خونین در انتظار ماست.”جنت گربه صفیه سلطانو میده دست آناستازیا، و خودش میره به یه سمت دیگه و یه مردو میبینه، باهاش خوش و بش میکنه (معلوم نیست اون مرد چطوری اومده به حرم!!!)، گربه از دست آناستازیا فرار میکنه، آناهم میره دنبالش…آنا یه راه مخفی رو پیدا میکنه، و از اون راه به باغ سلطان میره… باغ سلطان؛ آناستازیا از یه درخت بالا میره و همون موقع هم احمد به باغ میاد و با تعجب بالا رفتن اونو نگاه میکنه، جلوتر میره و میگه از اونجا بالا نرو، اوه، آناستازیا با شنیدن صدای احمد حواسش پرت میشه و تعادلشو از دست میده و تو دستای احمد میفته، در حالی که هردوشون نقش بر زمین شدن، احمد: تو!؟ (احمد میفهمه که آنا همون دختریه که تو نقاشی هس)، تو چطوری اومدی اینجا؟ (آناستازیا، اونو از روی خودش کنار میزنه)،آنا: تو کی هستی؟ پشت این دیوار چیه؟ میتونم فرار کنم؟…احمد: چرا؟ چرا میخوای فرار کنی!؟ آنا: چون منو به زور آوردن اینجا، به دستور صفیه سلطان، برای سلطان زشت و پیر…احمد در حالی که تعجب کرده: پیرو زشت!؟ آنا: اصلا تو تا حالا اونو دیدی؟ اون قلب دخترای جوونو میخوره…احمد: اون دخترا رو میخوره!؟ آنا: اینجا یه دختر بوده…اون سعی کرده بود فرار کنه اما سلطان بوی اونو حس میکنه و اونو میخوره…(وقتی که آنا دوباره میخواد بره سمت دیواری که پشتش دریاست)، احمد: اونجا نرو، مگه تو صدای امواج رو نمیشنوی؟ آنا: چطور میتونم برم؟ کمکم کن…احمد: اگه ازشون سرپیچی کنی، تو رو تو یه کیسه میذارن و پرتت میکنن درون دریا…آنا: من میخوام…من میخوام برم خونه! پدرو مادرم، خواهرم منتظر منن (احمد میاد کنارش میشینه)، نترس، مطمئن باش هیچ آسیبی به تو نمیرسه، آناستازیا. آنا: تو اسم منو از کجا میدونی!؟ احمد: اوم، جنت خاتون بهم گفت. آنا: کمکم کن، نجاتم بده، اینجا برام جهنمه. احمد: من بهت کمک میکنم اما باید بری به یه جای مناسب تو حرمسرا، نگران نباش من پیدات میکنم، آنا: اسمت چیه؟ …احمد: باهتی…آنا: چرا میخوای کمکم کنی؟…احمد: چون منم میخوام از این قصر فرار کنم…آنا: اونا تو رو هم به زور آوردن اینجا؟ پدر و مادرت، خانوادت کجان؟… احمد: الان وقتشه که تو برگردی به حرم…برگشت به داخل قصر: جنت کالفا، آنا رو پیدا میکنه، آنا میپرسه: باهتی کیه؟ …جنت میخواد بدونه اون کجا رفته بود، آنا: من نتونستم پیدات کنم، اما بعدش تو رو با یه مرد دیدم…جنت بهش میگه: اگه در مورد این قضیه دهنتو باز کنی، زبونتو از دهنت در میارم…. خوابگاه والده سلطان (صفیه): احمد میره به دیدن صفیه سلطان، میخواد به خاطر هدیه، ازش تشکر کنه، به خاطر پیدا کردن دختریکه تو نقاشی بوده، صفیه: میخواستم اونو بهت تقدیم کنم، اما حدس میزنم که شما قبلا اونو دیده باشین…صفیه بهش میگه همه، هر چیزی که باعث خوشحالی شما بشود رو انجام میدن…هندان از بالا دخترای حرمسرا رو نگاه میکنه و میگه:هیچکسو پیش پسرم نمی فرستید مگه اینکه من اونو تایید کرده باشم.بعدش از آقا در مورد دختری که لباس آبی تنشه، میپرسه. آقا میگه که اسمش ماه فیروزه، همه زنان خانوادش توانایی بارور شدن رو داشتن‌‌، و هندان از این موضوع خشنود میشه چون میخواد پسرش هرچه زودتر صاحب یه پسر بشه…بعد از آن در خوابگاه سلطان: (دخترا در حال رقصن) احمد از رقص دخترا خسته شده، و به تابلو(تصویر آناستازیا) نگاه میکنه ، از درویش میپرسه این مهمونی چقدر طول میکشه، کی تموم میشه؟ اون میخواد بره به شیر غذا بده، درویش میگه: الان تمومش میکنم، همه میرن بیرون، اما دختری که لباس قرمز پوشیده (ماه فیروز) هنوز اونجاست، سعی میکنه اونو تحریک کنه و وقتی شکست میخوره، میگه: خدمتکارتون اینجاست تا شما رو خوشحال کنه، احمد: کافیه، ماه فیروز: آیا من چیز اشتباهی گفتم؟ شما از من خوشتون نیومده؟ به جای جواب دادن، احمد میره بیرون تا به شیر غذا بده،…یه لحظه میبینیم کسی تو تاریکی با یه سیم چین آهنی میره زنجیر شیر رو میبره….محل نگه داری شیر: احمد: در رو باز کنید….با خودش میگه: من رییسم، من نمیخوام ظالم باشم، میخوام عادل باشم، شیر بهش حمله میکنه، زنجیر شکسته میشه، ولی درویش پیداش میشه و به شیر تیراندازی میکنه، دکترو صدا میزنه، سرورم شما زخمی شدید…درویش به نگهبان شیر میگه: چطور این اتفاق افتاد؟…زنجیر سالم بوده؟ نگهبان: بله، حتی پنج تا شیرم نمیتونستند اون زنجیر رو بشکنن.درویش اونو بررسی میکنه و میبینه که زنجیر بریده شده، سرورم این یه حمله بوده… خوابگاه سلطان؛ دکتر در حال مداوای احمده. هندان سلطان: منم بهت گفته بودم خائنا سعی میکنن تو رو هم بکشند، چه کسی تونسته این کارو کنه، درویش؟ هندان به صفیه سلطان مشکوکه، فرضا کسی که میخواد یکی دیگه رو بزاره بر تخت، پسر کوچکتر رو به سلطنت برسونه…احمد: منو با مادرم تنها بذارید…اون با درموندگی میگه: تو درست میگی، مادر، این واقعا سخته، کابوس خیانت شروع شده، چطور من میتونم اینو تحمل کنم، اون خیلی آشفته و ناراحته…فکر میکردم وقتی به سلطنت برسم دیگه لازم نیست زیاد از مردن بترسم، مادرش اونو در آغوش میگیره، خدا رو شکر که تو چیزیت نشده اما اونا دوباره میان، دوباره حمله میکنن، اگه تو اونا رو نکشی، اونا تو رو میکشن…حرمسرا: آناستازیا بیدار میشه و میبینه که ماه فیروز در حال گریه اس……احمد هم به برادر کوچکش که خوابه نگاه میکنه، اون برای حفظ زندگی خودش، الان دوباره داره به تصمیمی که راجع به برادرش گرفته بود، فکر میکنه…

بخش چهارم:
باغ قصر؛
والده سلطان(صفیه) عصبانیه، سلطان احمد ازش خواسته به باغ بیاد. باد در حال وزیدنه و طوفان در حال اومدن (اینجا تشبیه به کار رفته)…..
احمد: من یه تصمیم گرفتم، از کشتن برادرم صرفنظر کردم، اما اول با شما مشورت نکردم، شما فکر میکنید که من تصمیم درستی گرفتم؟
صفیه سلطان: هر چیزی که برای سلطان خوب باشه، برای همه ما خوبه.
احمد: بله، ولی در مورد قانون چی؟ اگه دستور کشتن برادرمو بدم چی؟ شما بازم همینو میگید؟
صفیه: اگه از قلبم حرف بزنم، بله البته که میخوام اون زنده بمونه، برادر شما یه تکه از وجود منه…احمد: اما در مورد برادر بزرگترم محمود چی؟ همین فکر رو میکردین؟ شما اون موقع گوشاتون رو گرفتید، اوه چون من بودم درسته؟ اگه محمود رفته، خب مشکلی نیست، احمد اینجاست و حالا فکر میکنید که اگر منم برم مشکلی نیست، مصطفی هنوز اینجاست و به این شکل شب گذشته یه نفر سعی کرد منو بکشه…صفیه: چی؟! چرا کسی نگفته و من در جریان نیستم؟!
احمد: هر شب من با دستای خودم به شیر غذا میدادم اما دیشب زنجیر بریده شده بود، معلومه که احمد فکر میکنه صفیه سلطان در این حمله نقش داشته، اما الان شما میبینید که من اینجا در مقابل شما ایستاده ام…صفیه خشمگین شده: خب پسر عزیزم حالا به حرفای مادربزرگت گوش بده، کسی که 40 سال تو این قصر بوده، کدوم یکی از انگشت ها اگه بریده بشه، بیشترین آسیب رو میزنه؟ نبودن هر کدوم از اونا به یه اندازه آسیب می رسونند…ما نمیخواهیم هیچ کدام از پسرانمون رو از دست بدیم، اما اکنون سلطنت از آنِ شماست، تصمیم با شماست، اکنون طوفان در حال اومدنه…اگه اجازه بدید فکر خوبیه که به اتاق هایمان برگردیم…صفیه سلطان میره.شاهزاده مصطفی تو اتاق دخترای حرمسراس، و آناستازیا کمکش میکنه تا شاه بلوط برداره و باهاش دوست میشه، خدمتکار حلیمه میاد و اونو میبره پیش مادرش، حلیمه در حال جمع کردنه وسایلشه، اون میدونه حمله به سلطان، احتمالا سرنوشت پسرشو تغییر بده…اون به بچه میگه آماده شو و بعد به دخترشم میگه که اگه امروز نریم، روز بعد سلطان برادرتو میکشه…احمد درویش رو صدا میزنه و یه نامه بهش میده. او نظرشو تغییر داده، حالا احمد از شیخ الاسلام میخواد تا فرمان کشتن برادرشو بده…..والده سلطان در حال ماساژ گرفتنه و بلبل آقا داره در مورد حمله حرف میزنه…صفیه سلطان میپرسه چه کسی میتونه مسئول بریدن زنجیر باشه؟ به نظر بلبل آقا، هندان میتونه این کارو انجام داده باشه تا به این شکل باعث بدگمانی و سقوط صفیه سلطان بشه و براش دردسر درست کنه…اما صفیه فکر نمیکنه که هندان اینقدرم زرنگ باشه اما حلیمه میتونه باشه و قسم میخوره اگه مسئول این کار باشه اونو به یه جای دور پرت میکنه…

قلعه:
ریحان آقا میره اونجا تا با برادران گیرای حرف بزنه، اونا در حال مبارزه با شمشیر اند…برادر کوچکتر فکر میکنه که برنده اس اما برادر بزرگتر در پایان اونو شکست میده و میگه هر وقت رقیبت هنوز نفس میکشه، هیچ وقت ادعای پیروزی نکن…برادر بزرگتر میره با ریحان آقا خصوصی حرف بزنه، برادر کوچکترم مشکوک نگاه میکنه، ریحان آقا اومده تا گزارش بده که درویش سلطانو از شیر نجات داده…درویشو ببین…شغل جدیدشو ببین….ریحان آقا: از اونجایی که شما بهش شیر رو دادین، ممکنه به شما بدبین باشن…گیرای: اجازه بده اونا بیان…مهمت مرده…الان ما احمد و مصطفی رو داریم، اونا هم میمیرن، سلطنت به ما میرسه، بعدش ما از خانواده عثمانی خلاص میشیم…

حرم:
جنت تعدادی پارچه تمیز به آناستازیا میده، و میره، آنا هم طبق معمول فرار میکنه…بعد حلیمه رو همراه با بچه هاش میبینه که در حال فرار از اون راه مخفی اند آنا هم سعی میکنه دنبالشون بره، اما جنت کالفا میاد و بهش میگه امشب باید بری پیش سلطان برای خلوت…احمد تو اتاقش مشغول تماشای  تصویر آناستازیاس…بعد ما فرار حلیمه با بچه هاشو میبینیم…مصطفی میخواد برادرشو ببینه…حلیمه بهش یادآوری میکنه که اون دیگه برادرت نیست، بلکه سلطانه…سلطان یه شیره و مصطفی یه بره که سرگردان شده…مصطفی میخواد برگرده، مادرش میگه ما یه روزی برمیگردیم…اما برمیگردیم برای گرفتن تاج و تخت…

جاده طلایی:
“این جاده طلاییه…جاده عشق، سعادت،قدرت، جاده ای به باغ های بهشت یا به جهنم” آناستازیا در حالکیه گریه میکنه، سعی میکنه دوباره فرار کنه (اون فکر میکنه سلطان پیر و چاق میخواد اونو بکشه)، اما جنت میگیرتش و میگه تو میخوای بمیری؟ یا امشب میری پیش سلطان یا میری به گور…
خوابگاه سلطان: احمد تو بالکنشه، آناستازیا در حالی که ناامیده وارد میشه…رو زانوهاش می افته، سرش پایینه و نگاهش به زمینه…احمد میاد تو و به سمتش میره، آنا دست احمدو گاز میگیره، بعد که سرشو بالا میکنه و صورت احمد رو میبینه با تعجب میگه تو؟ تو؟…احمدم بهش لبخند میزنه

خلاصه قسمت دوم سریال کوسم سلطان :

بخش اول:

این قسمت با تصویری از شاهزاده مصطفی آغاز میشه…در حالیکه شاهزاده مصطفی خوابیده، یه چاقو به صورتش نزدیک میشه…برای بریدن یه قسمتی از موهاش، اون مادرشه و ظاهرا در حال انجام یه نوع طلسم و جادو است…از طرف دیگه، میبینیم که آناستازیا تو تختخواب کنار احمد دراز کشیده، بیدار میشه و اطرافشو نگاه میکنه……….حلیمه داره به کارش ادامه میده که خدمتکارش میاد تو و شوکه میشه و از دیدن اون که در حال انجام طلسم و جادوگریه خوشحال نمیشه‌‌. حلیمه توضیح میده که نتونستم پسر بزرگترم (محمود) رو نجات بدم اما الان تصمیم دارم مصطفی رو نجات بدم….برگشت به آناستازیا: اون نقاشی رو پیدا میکنه و با دیدنش خیلی تعجب میکنه و بعدش، عصبانی میشه، احمد بیدار میشه و ازش میپرسه از اون خوشت اومد؟ از اینکه اینجا دیدیش خوشت اومد؟ اما آناستازیا محکم میزنه به بازوش و میگه ازش خوشم اومده!؟ احمد: نقاشی رو تو اتاق صفیه سلطان دیدم و بعدش- ، آناستازیا: و بعد تو دستور دادی و منو آوردن اینجا! من چی هستم؟ یه اسب؟ یه گوسفند؟ یه درخت زیتون؟ یه تخم مرغ؟ احمد: من دستور ندادم، من نمیدونستم، صفیه سلطان ترتیب این کارو داده، به عنوان یه هدیه برای من، آناستازیا: من یه هدیه نیستم، من یه آدمم، من یه خانواده دارم، درست شبیه تو، این شرم آوره!وقتی اولین بار دیدمت فکر کردم تو آدم خوبی هستی ولی الان میدونم که تو ظالمی، تو یه سلطان ظالمی، بعد تابلو رو از روی سه پایه میندازه، من از اینجا فرار میکنم و تو می بینی …احمد: کسی نمیتونه از اینجا فرار کنه، آناستازیا با عصبانیت اونجا رو ترک میکنه…احمد در حال نصب کردن تابلو روی سه پایه اس که مادرش (هندان) و درویش میان تو و بهش میگن که حلیمه سلطان و پسرش فرار کرده اند….جنت کالفا یه زنگو به صدا درمیاره تا دخترا رو بیدار کنه، فریاد میزنه همه بیدار شین، ریحان آقا با آناستازیا می یاد و به جنت میگه: هر کاری که لازمه رو باهاش انجام بده و بعدش میره که جنت ازش میپرسه:داری کجا میری؟ ریحان آقا: به ته جهنم میرم، میخوای بیای؟ سپس جنت به همه میگه که ماه پیکر (آناستازیا) الان یه سوگلیه و باید بره به اتاق خودش تو طبقه بالاتر، اون به ماه فیروز می گه کمکش کن تا جابه جا شه، هیچ کدام از دخترا (آناستازیا و ماه فیروز) خوشحال به نظر نمیان….خوابگاه سلطان: هندان به خاطر فرار حلیمه نگرانه، به پسرش میگه اینو میدونستم…چون تو خیلی مهربون هستی، احمد: اونا کجا میتونن رفته باشن؟ درویش: همه محافظا در حال جستجواند و همه راه ها به بندر مسدود خواهند شد، هندان: اوه نه اگه اونا به دست دشمنامون بیفتن چی؟ اگه شورشیان Celati اونا رو پیدا کنن چی؟ احمد: کافیه، مادر! درویش اونا رو پیدا کن، برادرمو برام بیار یا سرتو از دست میدی. درویش: من تحت فرمان شما هستم، سرورم.بیرون اتاق سلطان: هندان از ترساش به درویش میگه و اینکه نمیخواد پسرشو از دست بده، درویش هم بهش اطمینان میده که تا پای جان از زندگی شما و پسرتون محافظت میکنم، هندانم بهش میگه من کاملا بهت اعتماد دارم…یکم بعد درویش با ریحان آقا و بلبل آقا تو راهرو روبه رو میشه، درویش به ریحان آقا میگه اینطوری از حرم سلطان محافظت میکنید؟ بلبل آقا برمیگرده میگه: مراقب باشید که دارید چی میگید، شما فقط رییس محافظا هستی، اما اون یه خواجه حرمسراس، درویش حرفشو قطع میکنه و میگه این همه ی چیزی نیست که من هستم، من چشم و گوش سلطان هم هستم و من فرمان های اون رو انجام میدم، میخوام از همه تو حرمسرا سوال کنید، من میخوام بدونم که اونا چی دیدن و چی شنیدن…خارج از شهر، مردهای سوار بر اسب: اینان شورشیان Celati هستند و در حال بررسی قلمرو آینده خودشان هستند، اولین نقشه اونا گرفتن شاهزاده مصطفی و سپس گرفتن سلطنت از سلطان احمد است…حرم: آناستازیا به اتاق شخصیش میاد، ماه فیروز هم اونجاست، در حال کمک و تا کردن لباسای آناست، ماه فیروز میپرسه چرا اینقدر ناراضی هستی؟ تو یه اتاق بزرگ داری، همچنین، از حالا بهترین پارچه ها برای دوختن بهترین لباسا رو داری، و بعدش هدیه ها، جواهرات و… آناستازیا میگه من هیچ کدوم از اینا رو نمیخوام، تو میتونی اونا رو داشته باشی، من فقط یه کاغذ میخوام واسه نوشتن نامه به خانوادم، حداقل اونا بدونن که من خوبم،آناستازیا از ماه فیروز راجع به خانوادش میپرسه، ماه فیروزم میگه که پاشا و همسرش منو به عنوان یه هدیه به قصر آوردن و خیلیم از اونا سپاسگزاره، آنا میگه خانوادت، مادرت، پدرت، خواهر و برادر؟ ماه فیروز میگه که اونا رو نمیشناسه و خیلی کوچیک بوده و اصلا به یادشون نمیاره، خونش در حال حاضر حرمسراس و رویاش همبستر شدن با سلطان وبه دنیا آوردن یه پسر از سلطانه، و هر شب به خاطرش دعا میکنه، آناستازیا میگه تو به این خاطر دعا میکنی؟ اون اصلا سلطان ظالم رو نمیخواد، ماه فیروز میگه چرا اینجوری نقش بازی میکنی؟ فقط تو با اون بودی، شاید حامله هم باشی!آناستازیا وحشت میکنه و میگه: این غیرممکنه. چون…(اون مردده) و بعدش میگه: خلوت اتفاق نیفتاد، ماه فیروز با شنیدن این خبر خوشحال میشه… اتاق صفیه سلطان: صفیه سلطان: الان داری این خبر رو به من میگی؟ بلبل آقا: منو ببخشید، اما ما نمیخواستیم مزاحم خواب شما بشیم. صفیه سلطان: شاهزاده از قصر رفته و تو داری درباره خواب حرف میزنی، او دستور میده ناسو آقا( همون کسی که او فرستاده بود برای پیدا کردن آناستازیا) فورا بیاد، که اعلام میکنن سلطان احمد اومده، احمد و مادرش میان تو.صفیه میگه شنیدم که شاهزاده و مادرش حلیمه از قصر خارج شدن در واقع حلیمه، شاهزاده جوان رو ربوده، احمد میپرسه به نظر شما چه کسی ممکنه به اونا کمک کرده باشه؟ صفیه سلطان یادآوری میکنه که اونا دشمنای زیادی دارن، احمد میگه چه اتفاقی افتاد؟ صفیه میگه شاید کسی در مورد دستور شما به شیخ الاسلام, در گوش او زمزمه کرده باشه، هندانم میگه پس کسی که کمکش کرده باید همونی باشه که مخالف اعدام شاهزاده اس…و بعدش به صفیه میگه اوه اما شما هم مخالف اعدام بودید…صفیه سلطان: سلطان ما، سلطان هفت منطقه مخالف اعدام بودن، چطور جرائت میکنی اینو به من بگی؟حرمسرا: آناستازیا به اتاق عمومی، پیش دخترای دیگه برگردونده میشه، جنت کالفا (همون مقدس خانوم تو فاطماگله) به همه میگه که در حقیقت خلوت اتفاق نیفتاده و اون هنوز باکره است. بعدش میگه که اینو از ماه فیروز فهمیده، آناستازیا هم با عصبانیت به ماه فیروز نگاه میکنه، چون که از اعتمادش سوء استفاده کرده و به سرعت اونو لو داده، در همین وقت، رییسای حرم (بلبل آقا، دودو خاتون، و اون زن لال (Golge)که جز گروهی بود، که برای آوردن آناستازیا به یونان رفته بود) میان برای سوال کردن از دخترا راجع به فرار حلیمه سلطان…آناستازیا به یاد میاره که دیده کسی با دوتا بچه از طریق اون راه مخفی فرار کرده….بعد ما میبینیم که درویش و دیگر محافظان سلطنتی برای جستجو قصر رو ترک میکنن، مصطفی پاشا بیرون با دوتا دیگه از پاشاهاست و اون وانمود میکنه که نمیدونه مشکل چیه.

بخش دوم:
بازار:
در یک مغازه جواهرفروشی، ما برادر کوچکتر گیرای، مهمت، رو میبینیم که در حال انتخاب کردن جواهره، از جواهر فروش میخواد بهترین کار رو نشونش بده، جواهر فروش هم یه جعبه دیگه رو بیرون میاره و میگه این باید برای یه زن خیلی مهم باشه، مهمت متوجه اومدن گارد سلطنتی میشه، از مغازه بیرون میاد و می بینه سربازا در حال جستجو اند…درویش اینجاست، او به مرداش دستور میده تا با همه مغازه دارا حرف بزنن…
باغ قصر:
صفیه سلطان داره با ناسو آقا حرف میزنه، اون بهش میگه عجله کن و سعی کن شاهزاده رو پیدا کنی، چون اگه به دست دشمنانمون بیفته بد میشه، یا اگه اتفاقی براش بیفته، برای خاندان بدتر میشه.ناسو میگه اما اگه ما اونو پیدا کنیم و به دست سلطان بیفته، سلطان اونو میکشه، صفیه: اول اونو پیدا کن و اجازه بده من در این مورد نگران باشم…
برادران گیرای:
بعد ما میبینیم که برادر بزرگتر، شاهین گیرای در حال کالبدشکافی یه شیره، احتمالا همون شیریه که به سلطان هدیه داده بود. او در حال درآوردن اندام های اونه، مهمت میاد و بهش میگه که تو بازار چی دیده، شاهین متعجب نمیشه، بچه شیر فرار کرده و او امیدواره، اونا زودتر پیداش کنن، مهمت: چرا ما؟ شاهین: شاید من تو رو حاکم کریمه کنم، مهمت نگران میشه و میپرسه چی کار میخوای بکنی؟ میخوای با سلطان معامله کنی؟ شاهین میگه چرا که نه! عثمانی ها کسایی که از طرف چنگیزخان اومدن رو مثل عروسک تو دستای خودشون گرفته اند( از ما استفاده می کنن ) چرا ما نباید این کار رو بکنیم؟ چرا ما با اونا بازی نکنیم؟مهمت میگه: خوب، شاهین چرا باید اونا حاکمیت رو به من بدن؟ طبق قانون حاکمیت کریمه حق تو است، شاهین: من رویای خیلی متفاوتی دارم، خیلی متفاوت، وقتی که زمان مناسبش برسه، تو میفهمی اون چیه…حرم: آناستازیا در حال جواب دادن به سوالای رییسای حرمسراس، اون از لحظه رو به رو شدنش با شاهزاده مصطفی و علاقه او به شاه بلوط میگه، بله اون در حال خوردن شاه بلوط بود و من نمیدونستم او یه شاهزاده اس و یه زن اومد…من نمیدونم اون کی بود، اسمش بود … (نمیتونه اسمشو درست تلفظ کنه) و ادعا میکنه که چیز بیشتری ندیده، بلبل آقا میگه بله منظورش Menekse است (خدمتکار حلیمه سلطان) اونم رفته، اونا با هم فرار کردن، ریحان آقا بهش میگه که اگه دروغ گفته باشی، تو رو توی یه کیسه میذارم و پرتت میکنم درون دریا. اما آنا اصرار داره که این تمام چیزی است که من میدونم…کمپ سربازان پیاده نظام:
الکساندر (همون پسری که تو جنگل به آناستازیا کمک کرد و اول خودشو اندرو معرفی کرد) و دیگر سربازان جوان به کمپی در استانبول می رسند. اونا تو کمپ بررسی میشن، بعد اسماشون رو میدن و به لیست ها اضافه میشن، الکس هم اسم اسکندر رو انتخاب میکنه…حرمسرا:
جنت کالفا بازم همون مرد رو میبینه…وقتی که آناستازیا در حال پیدا کردن اون راه مخفیه، جنت کالفا میاد و ازش میپرسه تو اینجا چیکار میکنی؟ داری منو دنبال میکنی؟ آناستازیا میگه دنبالت بودم چون ازت یه چیزی میخوام، به خانوادم نامه نوشتم، فقط گفتم که زنده ام، چیز بدی تو نامه ننوشتم، جنت به نامه نگاه میکنه اما نمیتونه اونو بخونه، چون به یونانی نوشته شده، جنت؛ من نمیدونم تو چی نوشتی، تو باید خانوادتو فراموش کنی، نباید به اونا نامه بنویسی، این ممنوعه! آناستازیا میگه بودن تو با یه مرد هم ممنوعه؟ جنت کالفا اونو تهدید میکنه، آنا متوجهش میکنه که من میدونم اینجا با ارزشم…منو برای سلطان آوردن. همه چیو بهش میگم و اون جلوتو میگیره، جنت میگه خیلی خوب، حرفات مخالف منه…آناستازیا میگه پس چرا ترسیدی؟ نترس…من دشمن تو نیستم، من میخوام باهات دوست باشم، جنت میخنده، و آنا میگه کمکم کن، تمام چیزی که اون میخواد فرستادن پیغام به خانوادشه، هر طور که شده…
کمپ ینی چری ها: ذوالفقار در حال یه سخنرانی دیگه اس، بهشون میگه که اینجا پادگان سربازان پیاده نظام است، دو دنیا وجود داره، دنیای ینی چری ها و دنیای غیر ینی چری ها، از حالا به بعد اینجا خونه شماست، و خانواده شما برادران شماست که در اطرافتونه…مادرتون رو فراموش کنید، پدرتون رو فراموش کنید… اینجا جایی است که شما زندگی میکنید و آموزش میبینید، ما به اینجا میگیم میدان، اون طرف آشپزخونه اس… اینجا قانونای زیادی داره، اما من بهتون میگم که در حال حاضر مهمترین چیز، دویدن است، سریع به صف شین، سربازا آماده مسابقه میشن، او اشاره میکنه به یه مناره و میگه اینجا تنها جایی است که ما دعا میکنیم، مسجد مرکزی،و بعدش میگه این قلب پادگانه، (یه دیگی هست که آویزونه)، دیگ مشهور ینی چری که مدتها پیش به اونا اهدا شده، غذای ما در اینجا پخته میشه، به زودی شما به خوابگاهتون میرید، اما الان، اول باید بدوید! تا میتونید سریع بدوید، کلاه هر کسی که از خط عبور کنه، برنده است، (برنده رییس سربازا میشه) مسابقه شروع میشه…یکی از پسرا عمدا اسکندر(الکساندر) رو هل میده، و اون میفته، که مخالف قانونه، اما اسکندر کلاشو پرت میکه اون طرف خط پایان. وقتی که رقیبش مدعی میشه من برنده شدم، اسکندر میگه نه من برنده شدم، تو منو هل دادی، اونا شروع میکنن به بحث کردن، رییس جلوی اونا رو میگیره و اعلام میکنه اسکندر برنده اس، و میتونه تختشو انتخاب کنه، وقتی رقیبش اعتراض میکنه این منصفانه نیست، رییس میگه دقت کن که من چی گفته بودم، کلاه هر کسی که از خط عبور کنه…یه ینی چری باید از مغزش هم استفاده کنه، پسرا به سمت خوابگاه میرن…یکم بعد پسر دیگه ای میاد پیش اسکندر (الکس) و بهش میگه تو کی هستی؟ الکس میگه چرا میپرسی؟ پسره میگه اهل روستای من Boromir هستی؟ من پدرتو میشناسم، اسم پسرش اندرو است، من اونو خوب میشناسم و تو اون پسر نیستی، اما اسکندر میگه تو منو یا یکی دیگه اشتباه گرفتی، پسره میگه یا تو یه حرومزاده ای؟ اگه هستی، نمیتونی تو پادگان بمونی، این ممنوعه، اونا پرتت میکنن بیرون، الکس هم اونو تهدید میکنه، اما معلومه که یکم نگرانه و مشخصه که اون یه رازهایی داره…
کمپ ینی چری ها، روی بالکن:
ذوالفقار و یکی دیگه از رییسا دارن در مورد زمان پرداخت پاداش ها از موقعی که سلطان جدید به سلطنت رسیده حرف میزنن، اما ذوالفقار میشنوه که مشکل جدی تری هست، شاهزاده مصطفی رفته که این یه تهدید جدی برای سلطان جدید است…قصر: سلطان احمد یه پیشگو رو میبینه، کسی که با حلیمه سلطان در ارتباط بوده، احمد ازش میپرسه حلیمه سلطان کجاست؟ زن پیشگو میگه که من میخوام دست شما رو لمس کنم، احمد این اجازه رو بهش میده، زن به احمد میگه ابرهای سیاه رو در اطراف شما میبینم، اما مصطفی برمیگرده، همونطور که دیده میشه به عنوان جانشین تو، او اضافه میکنه که مصطفی میاد تا جای احمد رو بر تخت بگیره. (البته این اتفاق میفته…اما برای مدت کوتاهی) احمد از گفته های پیشگو آشفته میشه، به درویش میگه منو تنها بذار، اما درویش حرفای روحیه بخش بهش میزنه، ففط خدا سرنوشت شما رو میدونه، احمد در شگفته که تو تقدیرش چی نوشته شده، درویش بهش اطمینان میده که خدا بخواد، شما به پیروزی های با شکوه زیادی در آینده خواهید رسید…حلیمه و بچه هاش:
در همین حال یه مرد میاد به محلی که حلیمه با بچه هاش مخفی شده، و بهش میگه پاشا آماده است، شما فردا میرید، بیرون:
ریحان آقا در حال تماشاست، بعد از رفتن اون مرد، حلیمه به پسرش میگه که یه ارتش منتظر توست، وما فردا اونو میبینیم. مصطفی میخواد به قصر برگرده، حلیمه سعی میکنه به پسر کوچکش توضیح بده که چرا این امکان پذیر نیست، او میگه اونجا فرشته مرگ منتظر تو است، مصطفی: اما فرشته مرگ کیه؟ حلیمه: برادرت، احمد…

ﺳﺮﺑﺎﺯﺍﻥ ﯾﻨﯽ ﭼﺮﯼ ﺩﺭ ﺯﻣﺎﻥ ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺍﺯ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩﻫﺎﯼ ﻣﺴﯿﺤﯽ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻣﯽﺷﺪﻧﺪ ﻭ ﺍﺯ ﭘﺎﻧﺰﺩﻩ ﺳﺎﻟﮕﯽ، ﺑﺮﺍﯼ ﺁﻣﻮﺯﺵﻫﺎﯼ ﺩﯾﻨﯽ ﻭ ﻧﻈﺎﻣﯽ ﺑﻪ ﺳﭙﺎﻩ ﻋﺠﻤﯽ ﺍﻭﻗﻼﻥ ﻣﯽﭘﯿﻮﺳﺘﻨﺪ. ﭘﺲ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺩﺭ ﺁﻧﺠﺎ ﻫﻔﺖ ﺳﺎﻝ ﺑﺎ ﮐﺎﺭ ﺳﺨﺖ ﻭﺭﺯﯾﺪﻩ ﺷﺪﻧﺪ ﺁﻧﻬﺎ ﺭﺍ ﺑﻪ ﺳﭙﺎﻩ ﯾﻨﯽ ﭼﺮﯼ ﻣﯽﺑﺮﺩﻧﺪ ﺗﺎ ﻫﺸﺖ ﺳﺎﻝ ﺩﯾﮕﺮ ﺩﺭ ﺳﭙﺎﻩ ﯾﻨﯽ ﭼﺮﯼ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﺑﺒﯿﻨﻨﺪ ﺗﺎ ﻣﻬﺎﺭﺕ ﺍﺳﺘﻔﺎﺩﻩ ﺍﺯ ﻫﺮ ﺳﻼﺣﯽ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﻨﺪ . ﺍﯾﻦ ﺳﺮﺑﺎﺯﺍﻥ ﺭﻭﯼ ﻫﻢ ﺭﻓﺘﻪ ﭘﺎﻧﺰﺩﻩ ﺳﺎﻝ ﺁﻣﻮﺯﺵ ﻣﯽﺩﯾﺪﻧﺪ ﻭ ﺩﺭ ﺳﻦ ﺳﯽ ﺳﺎﻟﮕﯽ ﺑﻪ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﯾﮏ ﯾﻨﯽ ﭼﺮﯼ ﺩﺭ ﺍﺭﺗﺶ ﻋﺜﻤﺎﻧﯽ ﺑﻪ ﺧﺪﻣﺖ ﻣﺸﻐﻮﻝ ﻣﯽﺷﻮﻧﺪ .

 بخش سوم:

حرم:
آناستازیا به اتاق صفیه سلطان احضار میشه، صفیه ازش میپرسه حقیقت داره که خلوت اتفاق نیفتاده؟ اگر نه، اون تمام شب تو اتاق خواب سلطان چیکار میکرده، چون موضوع عاشق شدن نیست، مهم صاحب فرزند پسر شدنه. وقتی به نظر میاد آناستازیا تمایلی به پاسخ دادن نداره، صفیه سلطان اضافه میکنه که این موضوع برای خاندان عثمانی مهمه، آناستازیا: ما حرف زدیم، سلطانم، بعد از اون، من خوابیدم. صفیه میگه: اوه به نظر میاد نوه من تحت تاثیر قرار نگرفته…بعد وقتی که صفیه سلطان جاشو تغییر میده و به یه سمت دیگه میره، آنا سراسیمه به طرفش میره و تلاش میکنه گفتگو رو ادامه بده…صوفیای ونیسی به صفیه عثمانی تبدیل شد، شما یه ونیسی هستید. چطوری شما خونوادتون رو فراموش کردید؟ شما اونا رو از دست ندادید؟ صفیه به طور شگفت آوری، بردباره: من به تقدیر اعتقاد دارم و این سرنوشتم بود، صوفیای ونیسی شد صفیه سلطان امپراطوری بزرگ عثمانی. آناستازیا؛ دخترای دیگه آزاد بودنشون رو به یاد ندارند، اونا خونوادشون رو به یاد نمیارن، اما من به یاد میارم. چطوری میتونم اونا رو فراموش کنم؟ منو به خونه بفرستید…صفیه میگه پرنده ای که بال هاش شکسته، البته که هنوزم آرزوی پرواز داره، من قبول دارم که تو آزاد متولد شدی، تو یه خونه داری، من قبول دارم. اما برای بدست آوردن اون زندگی چیکار کردی؟ هیچی، الان تو زیاد آزاد نیستی اما تو میتونی اینجا دوباره متولد شی، تو میتونی اینجا رو خونه خودت کنی، خانواده جدید داشته باشی، بیشتر مردم هرگز همچین شانس بزرگی ندارند، که الان تو میتونی اینجا اونو داشته باشی، مثل یه ققنوس، تو میتوانی دوباره متولد بشی برای پریدن…وقتی که آناستازیا و جنت کالفا اتاق صفیه سلطان رو ترک میکنن، جنت اونو مسخره میکنه ‌‌و اصرار داره اینجا هیچ راه فراری برای تو نیست، آنا: تو نامه منو فرستادی، درسته؟ تو قول داده بودی، جنت: این آسون نیست، توی یه زمان مناسب، من اونو میفرستم…حلیمه و بچه هاش:
مصطفی پاشا چلبی اومده تا حلیمه و بچه هاش رو ببره پیش شورشیا. شاهزاده مصطفی مثل یه دختر لباس پوشیده، او اعتراض میکنه، خواهرش برای اینکه اونو آروم کنه میگه همه اینا یه بازیه، و بعد اونا راهی میشن. شورشیا تو بندر منتظرشون هستن. اونا از راه بازار میرن، اما شاهین گیرای به موقع میاد و راهشونو میبنده…مصطفی پاشا فرار میکنه بدون اینکه حتی کوچکترین تلاشی کنه برای کمک به حلیمه سلطان یا بچه هاش….حلیمه و بچه هاش هم سریع از اونجا میرن و تقریبا نجات پیدا میکنن، اما شاهین اونجاست…حلیمه یه چاقو بیرون میاره و اونو سگ صدا میکنه، شاهین بهش سیلی میزنه و اونم میفته. بچه ها شروع میکنن به جیغ زدن، مادر، مادر.یکی از شورشیا با یه چاقو به طرف شاهین میاد…شاهین بهش میگه از اونجا که افرادش پس از دستگیری مصطفی پاشا، می رسند، در این صورت شورشی دو انتخاب داره: زندگیشو به خاطر شاهزاده از دست بده یا اینکه الان بره و خودشو نجات بده، که اونم راه دوم رو انتخاب میکنه، هر دوشون باهم عهد میبندن که یه روزی دوباره همو میبینیم…
در قصر، اتاق سلطان:
شاهین گیرای روبه روی سلطان احمد ایستاده و از نگرانی های زیادش بابت ناپدید شدن شاهزاده میگه، من اینو شنیدم، مهم نیست که چقدر مردم سعی در پنهان کردن اون داشتن، اینکه شاهزاده فرار کرده. درویش بهش اطمینان میده که مشکل حل خواهد شد، نگران نباش، دیر یا زود ما اونا رو پیدا میکنیم…شاهین میگه: دیر شده تو باید همون روزی که اون رفته بود، پیداش میکردی. این موضوع برای خاندان عثمانی مهمه…اما من اونو پیدا کردم، به همراه خانوادش و مصطفی پاشا که به اونا کمک کرده بود…حلیمه رو میارن تو، احمد با دیدن اون، کنترل خودشو از دست میده و گلوی اونو با دو دستش فشار میده، و با فریاد میگه تو کی هستی که شاهزاده رو دزدیدی؟ مصطفی گریه میکنه و به خاطر مادرش جیغ میزنه او از برادرش میخواد که به مادرش صدمه نزنه، احمد: چطور جرأت کردی شاهزاده رو ببری؟ حلیمه میگه تو قول داده بودی که زندگی اونو حفظ کنی، اما تو نظرتو تغییر دادی، احمد میگه همه اینا تقصیر تو است…حلیمه: اما من وقتی شنیدم تو درخواست دادی و برای کشتن اون اجازه خواستی، البته که ما فرار میکنیم…احمد دستور میده مادر و پسر رو به زندان ببرن و دختر رو به اتاقش و برای مصطفی پاشا، احمد دستور اعدام میده، فوراً. حلیمه: گناه من چیه؟ شما چه اتهامی به من میزنید؟ حفاظت از پسرم؟ من قبلا یه پسرمو از دست دادم(محمود)، پدرت جلادها رو براش فرستاد. سرورم، من ازت خواهش میکنم…احمد نمیخواد به حرفاش گوش بده. محافظا اونا رو میبرن….حرمسرا: حلیمه و مصطفی از طرف اتاق دخترا عبور داده میشن، همه میرن نگاه میکنن، مصطفی در حال صدا زدن مادرشه، مادر، مادر، منو ول نکن، منو ول نکن. آناستازیا می پرسه چه خبر شده؟ جنت میگه سلطان تصمیم گرفته بچه کوچیک اعدام شه، آناستازیا: اما این خیلی وحشتناکه، دودو خاتون: ساکت باش، تو در مورد تصمیمات سلطان بزرگ نظر میدی؟ سپس به جنت کالفا میگه که اون چطوری دخترا رو آموزش میده، و چیزی درمورد رفتارشون بهشون یاد نداده.بیرون، در حیاط قصر:
مصطفی پاشا برای بخشش التماس میکنه و معذرت میخواد. سلطان قبول نمیکنه و او اعدام میشه. صفیه در حال تماشای این صحنه از پنجره برج است، انشاءالله گناهانش بخشیده شه. ناسو آقا ازش میپرسه، حالا چی؟ سلطان حالا دیگه میخواد شاهزاده اعدام شه. صفیه: شما چه پیشنهادی دارید؟ ناسو: من میتونم برم با شیخ حرف بزنم، سلطان نمیتونه اونو (شاهزاده مصطفی) اعدام کنه اگر که اجازه شیخ رو نداشته باشه. صفیه هم بهش میگه اون از داشتن چنین مشاوران خوبی خوشحاله……شاهین به احمد میگه که خانواده اون همیشه از دوستان عثمانی ها بوده اند، احمدم بهش میگه با برادرت به دیدنم بیا…احمد داره میره به داخل قصر، که یکی از افراد سپاه صداش میکنه و درخواست بخشش میکنه به خاطر اینکه اونو صدا زده، اما یه موضوع مهمی هست که او میخواد با سلطان در میون بذاره، اینکه پاداش هایشان پرداخت نشده. احمد از ذولفقار میپرسه چرا ینی چری ها باید در این مورد حرف بزنن؟ ذولفقار معتقده که این حقیقت داره، پاداش ها پرداخت نشده. اما او میگه که برای ینی چری ها، کلمه سلطان ، کافیه.(منظورش اینه که هیچ شکایتی ندارن). سلطان میگه من نمیخوام هیچ کدام از سربازهام مشکل داشته باشن، اما به زودی پول از مصر میرسه…وزیرشم میگه که بودجه باید به زودی بیاد و به محض رسیدن پول، انشاءالله پاداش ها پرداخت میشه….حرم: هندان با احمده، و داره میگه خدا رو شکر که شاهزاده برگشته، این کار باید الان تمام شه،هنگامی که اونا نزدیک اتاق سلطان میشن، صفیه سلطان رو میبینن که منتظر ایستاده…..تنها با احمد: صفیه نظرشو به احمد میگه، الان وقت کشتن شاهزاده نیست، هیچ شاهزاده دیگری از خاندان عثمانی نداریم، البته که تصمیم با شماست، اما او فکر میکنه که احمد باید منتظر بمونه تا صاحب یه پسر بشه، در آن زمان اون میتونه در مورد برادرش حکم بده، اما احمد قبلا تصمیمشو گرفته، او میگه موقعی که اجازه رو دریافت کنم، قصد دارم دستور اعدام رو صادر کنم….خونه ی شیخ:
ما میبینیم که ناسو آقا در حال تقدیم کردن یه هدیه به شیخ است برای اینکه شیخ اونو برای گرفتن یه تصمیم درست مطم‍ئن کنه، اما همین زمانم یه کارمند دیگر محکمه میاد تو و متوجه میشه که اینجا چه خبرهحرم: دودو خاتون به هندان گزارش میده که سلطان دختری رو که اونا شب قبل براش فرستادن، قبول نکرده…هندان نگران میشه و میخواد که یه راه حل پیدا شه…او آناستازیا رو میبینه و دستور میده اونو بیارن پیشش…باغ سلطان: احمد در حال کاشتن گل یاس تو باغ مخفی اش هست، او میدونه آناستازیا از بوی اون گل خوشش میاد، درویش میاد پیشش و میگه حتما آناستازیا شما رو خیلی خوشحال میکنه، چون وقتی اسمشو میگید لبخند میزنید، احمد میگه در واقع اون خیلی سرکشه، از همه هم عصبانیه به خصوص از من، درویش میگه نمیخوام خوشحالی شما رو خراب کنم اما از طرف شیخ پاسخ اومده، احمد میفهمه که شیخ حکم داده که اعدام جایز نیست،تو  این نامه میگه که از آنجایی که شاهزاده مصطفی تنها شاهزاده ی سلسله عثمانی است، درست نیست که او محکوم به مرگ شود…(در دولت، شیخ الاسلام بالاتر از سلطانه بنابراین او میتونه چیزی رو قبول نکنه، و سلطان باید ازش پیروی کنه)…….مردی که دیده بود به شیخ رشوه داده شد، میاد و به سلطان میگه که چی دیده و چی میدونه، او میگه که شیخ به اراده خود حکم نداده(اشاره میکنه که صفیه سلطان اونو تحت فشار قرار داده) …..اتاق هندان: آناستازیا رو میارن پیش هندان، آنا: شما کی هستید؟ من اینجا چیکار میکنم؟ دودو خاتون بهش میگه ساکت شو و به حرفای والده سلطان گوش بده، آنا: چندتا والده سلطان تو این قصر هست؟ (باخنده)، اینجا فقط یه والده هست- هندان سلطان. مادر سلطان احمد. آناستازیا با لبخند و هیجان میگه یعنی شما مادر احمد هستید؟هندان: تو کی هستی که از نام پادشاه جهان، اینقدر آزادانه استفاده میکنی؟ (یعنی چرا اونو به اسم کوچیکش صدا میکنی) منو ببخشید، سلطانم، اما-….هندان دستور میده اونو ببرن بیرون. او میگه این بچه لوس و بداخلاق که نمیدونه احترام چیه، مناسب پسرش نیست. هندان دستور میده ماه فیروز رو برای پسرش آماده کنن، و میخواد همه چیز در این زمان درست انجام شه…

بخش چهارم:

خونه شیخ: سلطان احمد پیش شیخ میره…شیخ: سرورم، ما رو عفو کنید، خبر نداشتم که میاین- احمد: اگه خبر داشتی چیکار میکردی؟ به صفیه سلطان خبر میدادی؟ خیلی خوب میدونم که چی تو فکرتونه، نکنه به خاطر جوون بودنم منو پادشاه نمیدونید؟ شیخ: حاشا سرورم، در حد کیه؟ درویش: حالا که اینجوریه، به چه جرأتی با اراده پادشاهمون مخالفت میکنی؟ شیخ: حدت رو بدون درویش آقا، اکثر علما هم با من هم عقیده هستن، وبعدش به سلطان میگه: سرورم هنوز صاحب فرزند نشدید، اگه بلایی سرتون بیاد، اوضاع دولت چی میشه؟ احمد: دولت که میگی پادشاهه، و من پادشاهم…الانم برید پشت میزتون، یا فتوایی که میخوام رو میگیرم و یا مقامتون رو میگیرم، تصمیم با شماست…شیخ: نیازی به فتوای من ندارید سرورم، بنا به قوانین قدیمی، دستور پادشاه، حکمه. احمد: قانون هایمان رو خوب میدونم چیزی که نمیدونستم چهره واقعی شما بود که اونم امروز فهمیدم…زندان: صفیه سلطان به دیدن حلیمه اومده و اونو سرزنش میکنه…صفیه: کاش چند سال پیش تو رو میفرستادم اینجا، که باعث مرگ یه پسر دیگه ات نمیشدی. حلیمه: اگه شما بودین، چیکار میکردید؟ اگه تو وضعیت من بودید چیکار میکردید؟ صفیه: جوری حرف میزنی که انگار گذشته رو فراموش کردی، وقتی که سلطنت نصیب یکی از پسرام شد، نوزده تابوت از این قصر بیرون رفت…یکیش کوچکترین پسرم بود، حلیمه: اون روز قدرت نداشتین، سلطانم التماس میکنم، تو رو خدا کمکم کنید، صفیه به سمت سلول مصطفی میره، و به بچه کوچیک که خوابه، نگاه میکنه و میگه:هر کسی یه بدشانسی داره، به محض تولدش رو پیشونیش نوشته میشه، میدونی بدشانسی این کوچولو چیه؟ تو و بعد اونجا رو ترک میکنه، (بعد از رفتنش)،حلیمه: صفیه سلطانم، شما یه ذره هم وجدان ندارید، تو دلتون رحم و بخشش نیست، عشق و علاقه نیست، همه رو میتونید فریب بدین اما منو هرگز، میخوای در مقابل سلطان احمد، پسرم دستتون باشه، به خاطر همین میخوای اون (مصطفی) زنده بمونه، به خاطر همین… اتاق صفیه سلطان: احمد اونجاست، صفیه به اتاقش میاد و میگه: احمد… احمد از روی کتاب با صدای بلند قانون مربوط به اعدام برادران رو میخونه، به هریک از فرزندانم که سلطنت قسمتش بشه، مناسبه که برادرانش رو برای نظام پادشاهی به قتل برسونه، (کتابو میبنده و برمیگرده به سمت صفیه سلطان) صفیه:وقتی که نتونستی فتوا رو بگیری، به سایه قانون پناه بردی؟ احمد: ناسو آقا رو پیش شیخ فرستادید و این شما  بودید که فتوای دلخواهتون رو گرفتید سلطانم، قانون هایمان، و بدتر دستور پادشاه رو له کردید، مجازات این مشخصه…صفیه: پس کنار قبر شاهزاده، قبر منم کنده بشه، اگه قراره از جون خودم اینا رو بشنوم، مردنم بهتره…احمد: دیگه نمیخوام شما تو قصرم باشید، سلطانم. همین الان کارایی که لازمه رو انجام بدید، به قصر قدیمی تبعید شدید، احمد داره میره که صفیه میگه: میتونی منو ساکت کنی (احمد سر جاش می ایسته) خب صدای وجدانت چی؟ اونم ساکت میشه؟ فریب شیطان های همراهت رو نخور، همشون میرن و تو تنها میمونی،تاریکی قلبتو فرا میگیره، هرجایی رو که نگاه کنی، چهره بیگناه برادرت رو میبینی، دو راه داری احمد، یکی راه بخششه، اون یکی هم ظلم، خودت تصمیم بگیر و یکیشونو انتخاب کن…ولی فراموش نکن که…اگه یه بار از مسیر ظلم رد شی، همیشه ظالم میمونی…زندان: برای مصطفی غذا میارن، اونم ظرفو کنار میزنه و میگه نمیخورم، مامانم بیاد اونو میخوام، مامانشو صدا میکنه، مامان…حلیمه: مصطفی من، شاهزاده ام، مصطفی: مامان، مامان کجایی؟ من خیلی میترسم، حلیمه: اینجام پسرم، غذاتو بخور تا قوی شی، مصطفی: شاه بلوط میخوام مامان، این آقاها نمیدن(باگریه)، حلیمه با دلشکستگی میگه: آقاها…برا شاهزاده، شاه بلوط بیارین…خوابگاه سلطان: احمد اونجاست، داره کتاب میخونه، اونو میذاره کنار و به سمت بالکنش میره، به انگشتش نگاه میکنه و لبخند رو لباش میاد…اون شبش با آناستازیا رو به یاد میاره…(فلاش بک) آناستازیا بعد از گاز گرفتن انگشت احمد، احمد: نزدیک بود انگشتمو بکنی…آنا: اگه نزدیک بشی میکنم، این بار دیگه کنده میشه، تو شبیه پادشاهی که تو خیالاتم داشتم، نیستی، تو یه دروغگویی، گفتی اسمم باهتیه دروغ بوده…احمد: دروغ نگفتم باهتی منم. اسمیه که موقع شعر نوشتن استفاده میکنم، آنا با لبخند: شعر؟ احمد: شعر دیگه، بعدش احمد به ایتالیایی یه شعر رو از حفظ میخونه: شنیدن صدای عشق اونقدر زیباست که، ولی امکان نداره همیشه فقط زیبایی باشه…آنا لبخند میزنه: تو زبان ایتالیایی رو میفهمی؟ احمد: دارم یاد میگیرم، این شعر رو از کتابی که جدم سلطان سلیمان مرحوم خیلی دوست داشت، خوندم. ببین این کتابه و به سمت میزش میره آناستازیا هم میره دنبالش، احمد کتابو باز میکنه و نشونش میده ولی آناستازیا به نقشه ای که رو میزه نگاه میکنه، احمد متوجهش میشه…زمان حال: آناستازیا هم در حال یادآوری اون شبه، اونم یه صفحه از کتاب رو که تو لباسش پنهان کرده رو بیرون میاره، (برگشت به اون شب) آنا به نقشه اشاره میکنه و میگه: خونه من اینجاست، احمد: یونان، جالبه رومی هستی؟ آنا: مادرم رومی هست و بابام ونیزی، مادربزرگمم رومی بوده، تو جزیره من از هر کشوری آدم هست، بابام تاجره با همه به تفاهم میرسه، همه چی رو به منم یاد میده، احمد دست آناستازیا رو لمس میکنه اما اون دستشو عقب میکشه و میگه: همه کسایی که اینجا هستن، ترکن؟ خاک تو…تو پادشاهی…سلطان…یعنی همه چیزایی که میخوای رو انجام میدی…باهتی، احمد…دستور بده که بذارن برم خونه، تو روخدا، احمد: پروردگارم خواسته که تو بیایی اینجا آناستازیا، کسی نمیتونه با سرنوشت مخالفت کنه…آنا: اما تو باغچه بهم قول دادی، بهم گفتی نجاتت میدم، التماس میکنم منو بفرست خونه…احمد: نمیشه آناستازیا، نمیتونم، خونه تو دیگه اینجاست…و بعدش احمد میره اونطرف تر، آنا: یعنی چی که نمیتونم؟ مگه میخواد چی بشه؟ میخوای منو به زور نگه داری!؟ احمد: قطعا ترجیح میدم که با خواسته خودت بمونی، آناستازیا از روی میز یه سیب برمیداره و میخواد به سمت احمد پرتش کنه، که یهو احمد با یه لحن جدی میگه: همین الان به آقاها میگم بیان سرت رو جدا کنن…آنا با تردید میگه: نــــهاحمد ادامه میده: بهت نگفتن که قلب دخترای کوچیک رو میخورم؟ هر دوشون شروع میکنن به لبخند زدن و آناهم سیبو پرت میکنه تو دستای احمد، میخواد سیب دومو پرت کنه که احمد میاد سمتش و دستشو میگیره، بهم نزدیک میشن، میخوان همو ببوسن که آنا صورتشو دور میکنه و با استرس میگه: جنت خاتون گفت که…تو…من…گفت که میریم تو خلوت…احمد: نگران نباش، بدون خواسته تو نمیشه، هر چقدم که طول بکشه…منتظر میشم که تو آماده بشی، آناستازیا خیالش راحت میشه…مثله احمد آناهم اینا رو به یاد میاره…بازگشت به زمان حال: آناستازیا متوجه میشه که ماه فیروز در حال آماده شدنه، آماده رفتن میشه، یکی از دخترا میگه: ان شاءالله که این بار موفق بشی خاتون، ماه فیروز با غرور میگه: شما بخوابین، من پادشاهمونو راضی میکنم، صبح با یه شاهزاده تو شکم برمیگردم، آنا: تو با کی؟ نکنه تو و پادشاه؟ ماه فیروز: نه، من با بلبل آقا…دخترا میخندن، ماه فیروز:پادشاهمون اختصاصی دعوت کرده گفته ماه فیروز رو میخوام، یکی از دخترا خطاب به آنا: نباید عصبانی بشی خاتون کوچولو، حسودی هم که اصلا نداریم، اینجا اینجوریه…آنا: کی؟ من که عصبانی نشدم، چه حسودی کردنی؟ من برمیگردم خونه، هرگز مثل شما نمیشم و میره سر جاش میشینه…خوابگاه سلطان: ماه فیروز میاد تو، پادشاهم…خیلی وقته تو فکر شما هستم! انگار تو آتیش شما میسوزم! …اتاق هندان: یکم بعد دودو خاتون میاد و به هندان خبر میده که خلوت اتفاق افتاده، هندان: اوه، بالاخره دودو…انشاءالله خاتون باردار بشه و هرچه زودتر به شاهزاده میرسیم، آمین…ماه فیروز و احمد کنار هم دراز کشیدن…احمد میره سمت بالکنش، بعدش ماه فیروزم از جاش بلند میشه و نقاشی آناستازیا رو میبینه، همون لحظه احمدم میاد و بهش میگه میتونی بری! اونم فورا برمیگرده به اتاق دخترا…همه خوابیدن، میره سرجاش میخوابه و گریه میکنهآنا میبینه که ماه فیروز اومده و متوجه گریه کردنش میشه…کمپ ینی چری ها: سربازای دیگه مشغول آموزش و تمرین اند…الکساندر(اسکندر) و بقیه سربازا گروهش هنوز خوابن…آقا: بیدار شین، به صف شین، سریع، یکی از سربازا هنوز خوابه، آقا روش آب میریزه و بیدار میشه، قربان ببخشید، آقا: اسمت چیه؟ سرباز: حسن، پسر عبدالله. از قیصریه اومدم، آقا: فقط اسمتو پرسیدم، تو از تولدت شروع کردی، اما تو خیلی بچه ای، چطوری میخوای سرباز شی؟ حسن: به لطف شما، آقام، همه میخندن، آقا: خنده نداریم، ممنوعه، بعدش به اسکندر میگه به دلیل بهتر بودنت، مسئولیت برادرات با تو است…اول تختاتونو مرتب کنین بعدش همه رو بفرست پایین…اسکندر: شنیدین که آقا چی گفت، سریع… سربازا میان و ذولفقار میگه: دنیا به دو دسته تقسیم میشه، کسایی که کار میکنن و کسایی که میان و میخوابن…از امروز رسما درسا و تمرین هاتون شروع میشه، حالا از اولین و مهمترینش شروع کنیم، زود باشین بیاین دنبالم…یکی از سربازا: بالاخره دستم به شمشیر میخوره، سرباز دیگه: اولش شمشیر چوبی میدن، بعدش شمشیر واقعی، ذولفقار: سربازا صبر داشته باشین، نوبت شماهم میرسه زود بیاین…آشپزخونه کمپ: ذولفقار اونا رو به معلم جدیدشون معرفی میکنه، سلمان آقا: من سرآشپز اینجام، از خوردنی هاتون، نوشیدنی هاتون، از درس و تربیتتون و در اصل مسئولیت هر نفس شما با منه…یکی از سربازا میگه: انتظار شمشیرکشیدن داشتیم الان باید مثل خاتون ها غذا درست کنیم؟ سرباز دیگه: الان میشنوه، من این همه راه رو واسه این نیومدم…سلمان آقا، گستاخ، بی ادب…بیا اینجا و اشک ریختن رو ببین، بیاین دنبالم…قصر: فخریه سلطان به دیدن مادرش صفیه میاد و میگه: والده این تبعید دیگه از کجا اومده؟ الان چی میشه؟ میخواین برید قصر قدیمی؟ صفیه: اینا از کارای هندانه، نوه ام رو با من دشمن میکنه ولی نگران نباش، فخریه: شما اونقدر بزرگ هستید که سایه شما همه درخت ها رو فرا میگیره…حرمسرا: دخترا مشغول مرتب کردن اتاقن…ماه فیروز به جنت میگه: صبح بخیر جنت کالفا، بگو صبحونه رو بیارن، همه بخورن، شاد بشیم…جنت: ای خدا، خدا تو یه شب برامون سلطان شد، زود باشین تمیز کنید، زود، وقتی جنت میره دخترا دور ماه فیروز جمع میشن، تعریف کن چی شد؟ دیشب چی شد؟ تعریف کن پادشاهمون رو دیدی دیگه؟ چطور شد؟ تعریف کن دیگه…ماه فیروز: مثله خواب بود، کل شب پیشش بودم، وقتی از اتاق بیرون اومدم آفتاب طلوع کرده بود…جنت میاد، زود پا شین، صفیه سلطان میاد…هندان و صفیه تو راهرو اصلی اتاق دخترا با هم رو به رو میشن،هندان: سلطانم! من برای دیدن شما میومدم، صفیه: اگه برای دستبوسی و دعای خیره، خوبه…هندان: روزی که شما رو راهی کنم قطعا دعای خیرتون رو میگیرم، معلومه که شیرمردم شما رو تبعید کرده…به زودی به قصر اشک میرید، برای آسودگی شما دستورات لازم رو دادم، براتون اختصاصی همه چیزو آماده میکنن، صفیه: خوشحال شدم که خودت شخصا به همه چیز رسیدگی کردی، من باهوش ترم، بزودی بقیه عمرتو تو قصر اشک خواهی گذراند…و هر دوشون میرن…آنا از جنت میپرسه: قصر اشک یعنی چی؟اونجا کجاست؟ جنت: قصر قدیمی رو میگن، سلطان های بی اقبال رو میبرن اونجا، یعنی زنایی که قدرتشونو از دست دادن، کسایی که بین دیوارهای سرد قصر فراموش میشن، اونا هم کل روز رو میشینن و برای سرنوشتشون گریه میکنن، به خاطر همین میگن قصر اشک، حالا فهمیدی خاتون کوچولو، زود باشین پخش شین، خوشگذرونی تموم شد، برید سرجاتون…آشپزخونه کمپ ینی چری:اونجا طبق یه اصول خاص در حال آماده کردن سوپ و ریختن مواد تشکیل دهنده توی دیگ مخصوص ینی چری هستن، اسکندر(الکساندر) و بقیه مشغول خورد کردن پیازا هستن، حسن به اسکندر میگه: این پیازها برام خیلی با ارزشه، وقتی بچه بودم آبش رو میگرفتم بعد تو یه ظرفای کوچیکی میذاشتم اگه یکی بهم گیر میداد تو چشمش فشار میدادم. اسکندر: تو خیلی خوب حرف میزنی، چطوری یاد گرفتی؟ خیلیا نمیتونن بیان تو این پادگان، برا غیرمسلمانا ممنوعه…حسن: منو از قیصریه گرفتن، در اصل ارمنی بودم،یعنی مثل تو مسیحی ولی الحمدالله الان مسلمانم، بعد روبانی که اسکندر رو مچش بسته رو میبینه (همون روبانی که آناستازیا بهش داده بود)و میگه اون چیه؟ الکس: هیچی، یه یادگاری از کسی که نمیدونم الان کجاست و چیکار میکنه..حرمسرا: یکی از دخترا به ماه فیروز میگه: هر کاری کردی و به خواسته ات رسیدی، دیگه تو یه سوگلی هستی، اتاق دار میشی، لباسای جدید، طلا و جواهرات، ماه فیروز: من شاهزاده رو به دنیا بیارم، شما اون موقع منو ببینین به آنا نگاه میکنه و بهش اشاره میکنه که بیاد، آنا: چی شده؟ ماه فیروز: کمک کن خاتون، از یه طرفش بگیر این وسایلا رو ببریم، آنا: خودت ببر، ماه فیروز: بهت برخورد؟ من بهت کمک کرده بودم، آنا: من، تو نیستم، کسی نمیتونه منو وادار به کاری کنه که نمیخوام، بعدشم من تو رو دیشب دیدم، زود برگشتی، دختر دیگه: راست میگه؟ ماه فیروز: نه از رو حسودیش داره دروغ میگه، بامداد نزدیک صبح اومدم، آنا: اگه میخوای از جنت کالفا بپرسم ببینیم اون چی میگه، ماه فیروز: پادشاه رو از دست داده، عمدا اینو میگه، بیخودی دست و پا نزن خاتون کوچولو،پادشاهمون دیگه حتی روی تو رو نگاه نمیکنه…آنا: در واقع من روی پادشاه رو نگاه نمیکنم، پادشاه زورگو مال تو باشه، من نمیخوامش اون یه پادشاه ظالمه، دخترا رو میدزده اینجوری میکنه اون یه آدم وحشی هست که به برادر کوچیکش رحم نمیکنه، ماه فیروز یه سیلی بهش میزنه، آناهم دست اونو گاز میگیره، ماه فیروز: تو رو میکشم و هردو باهم درگیر میشن تا دوتا از آقاها میان جداشون میکنن، دودو خاتون: اینا رو بیارین…میبرنشون پیش هندان: ماه فیروز: یهویی بهم حمله کرد سلطانم، مجبور شدم از خودم دفاع کنم، چون دیشب رفتم خلوت منو دشمن خودش میدونه، همه جور توهینی کرد! آنا: دروغ میگه! من کاری نکردم! هندان: صداتو ببر خاتون، بدون اجازه من اصلا صحبت نکن، ماه فیروز: چیزایی که به من گفت، نه…حرفایی که به پادشاهمون زد، بهم برخورد! به خاطر همین جوابشو دادم، آنا: تو رو میکشمدودو: حدو حدودت رو بدون خاتون، هندان: در مورد شیرمردم چی گفت؟ ماه فیروز: ببخشید دور از جون…گفت زورگو و ظالم، گفت یه وحشی که برادرشو میکشه! همه شاهد هستن اگه میخواین- هندان: دودو اونو ببرین، زجر بدین تا وقتی که عقلش بیاد سرجاش، نه بهش نون بدید نه آب…آنا: من کاری نکردم‌، ولم کنین، اونو میبرن به یه زندان تاریک…آنا: من باید اینجا بمونم؟ وایسا تو رو خدا اینکارو نکن گونگه (یه زن لال تو گروهی بود که رفته بود یونان برا پیدا کردن آناستازیا)، اونم بهش یه مشعل میده…

بخش پنجم:
باغ قصر: فخریه سلطان از پادشاه میخواد که مادرش تبعید نشه…فخریه: سرورم شنیدم که والده رو تبعید کردید، امیدوارم این تصمیم آنی و لحظه ای تون رو لغو کنید، احمد: منم نمیخواستم! ولی مجبورم کردند که اینکارو بکنم…برادران گیرای  میان، احمد: خوش اومدین، با فخریه سلطان آشنا شدین؟ مهمت: اسمتون رو زیاد شنیدم سلطانم، آشنایی، قسمت امروز بوده، فخریه برای رفتن به اتاقش از سلطان اجازه میگیره و همزمان نامه ها بین او و مهمت جابه جا میشه، مشخص میشه فخریه کسی بوده که مهمت براش جواهر میخریده اما اونا وانمود کردن که تا به حال همو ندیدن….شاهین: سرورم، شیری که به شما داده بودم رو خودم شخصا باز کردم (تاکسیدرمی)، آقایون به قصر بردنش ولی اگه نمیخواین-…احمد: بمونه، هر چی باشه مرده ش از زنده اش قابل اعتمادتره مگه نه؟ هنوزم مشخص نیست که اون شب کی زنجیر شیر رو بریده، تو قصرم خائن هست، شاهین: به هر حال درویش آقا به موقع رسید و اتفاقی نیفتاد. احمد: اون شب تو چشم شیر نگاه کردم، پس اینجوری ظالم نمیشم و یه حکمدار عادل میشم، مگه نه؟مهمت: یه ذره هم شک نداریم سرورم، با خواست خدا شما هم عادل و هم سلطنت قدرتمندی خواهید داشت…احمد: با آوردن برادرم قلبمو فتح کردید، هرچی میخواین بگین، شاهین: جز تقدیر پادشاه لطف دیگه ای نمیخوایم سرورم، احمد: شما بازم خواسته تون رو بگین، درویش: پادشاه حق داره، به هر خوبی ای باید جواب داده بشه، طبق بدی ها…شاهین: فعلا خواسته ای نداریم ولی ممکنه در آینده ازتون چیزی رو بخوام البته اگه شما مناسب بدونید…احمد: کافیه که بگی چیه، از همین الان انجام شده بدونین بعد شاهین میگه که سرورم همه نگران عاقبت شاهزاده مصطفی هستن (به خاطر اهداف خودش میگه چون مدعیه که سلطنت مال خودشه) میگن که یه سنگ شکسته دوباره مثله قبل نمیشه…زندان: مصطفی بیچاره تنها تو سلولش نشسته به مادرش اجازه میدن خیلی کوتاه بیاد پیشش، مادرش براش بلوط آورده، حلیمه: ببین برات چی آوردم؟ مصطفی با گریه میگه: من میمیرم مامان؟ منو میکشن؟ میره تو آغوش مادرش، حلیمه: نترس پسرم، نترس شیرمردمن، اگه بکشن چه غمه؟ من یه بار دیگه تو رو به دنیا میارم، نترس. زندانبان بهش میگه باید بری دیگه به اندازه کافی با پسرت بودی…بیرون اتاق سلطان: احمد حرفای پیشگو رو به یاد میاره که گفته بود شاهزاده یه روز برمیگرده برای تخت سلطنت که قراره روش بشینه…احمد درویشو صدا میزنه و بهش میگه: به جلادها خبر بده! امشب اینکار باید تموم شه، بعد از اذان عشا باید تموم شه…فخریه سلطان نامه ای که مهمت براش نوشته رو میخونه و تو تختش دراز میکشه و به عشقش فکر میکنه…همزمان مهمت هم در حال خوندن نامه اش هست…اونا عاشق هم اند. اما فخریه میترسه که گیر بیفتن و مهمت کشته بشه…زندان: اونجا آناستازیا سعی میکنه مشعلشو روشن نگه داره…اتاق سلطان: احمد به اتاقش میاد و شیری که شاهین فرستاده رو میبینه، جلوی شیر زانو میزنه و به چشماش نگاه میکنه بعدش به تصویر آناستازیا…آقاها رو صدا میکنه، ریحان آقا میاد…احمد: آناستازیا رو صدا کن بیاد، اینو (شیر) هم از اینجا ببرین، ریحان آقا وحشت کرده اما فورا اطاعت میکنه…در همین حال در زندان: آناستازیا رو زمین دراز کشیده و رویای خانوادشو میبینه که واسشون نامه نوشته…مادرجون، باباجون، از طریق ابرها و پرنده هایی که میان بالا سرتون خبر میفرستم، واسه رسیدن نامه ام به شما دعا میکنم، منو از خونم، از شما جدا کردن و آوردن اینجا…تو یه قفس انداختن، همه جای قصرو ثروت، شکوه و اشک چشم فراگرفته، تنها امید من، آرزوی من برگشتن پیش شماست…الان تو نزدیک خونمون دراز کشیدم، زیرم خاکه، بالا سرم درخت زیتون و آسمانی پرستاره، بوی گل های یاسمن…اگه برنگردم، اگه نتونم از اینجا فرار کنم، اگه هیچ امیدی نیست، مرگ برام یه راه خلاص شدنه…آنا تو باغ احمد به هوش میاد، همون جا که احتمالا دستور داده اونو بیارن…احمد: تموم شد، نفس بکش آناستازیا، نفس عمیق بکش…آنا: فکر کردم مردم، انگار مرده بودم و همه جا تو بهشت، بوی گل یاسمن رو میداد، احمد: گفتم واسه تو بیارن، ببین چون تو دوست داری آوردم…طوفان آغاز میشه،یه قطره از باران روی صورت احمد میفته و صدای اذان از یه مسجد در نزدیکی شنیده میشه، احمد از خودبیخود شده…در یه صحنه خیلی ناراحت کننده، میبینم که جلادها برای مصطفی اومدن، حلیمه اونا رو میبینه و شروع میکنه به فریاد زدن: وایستید ظالما…مصطفی بیچاره با شنیدن صدای مادرش وحشت زده میشه و گریه میکنه: مامان چی شده؟ من خیلی میترسم، مامان…حلیمه: برای رضای خدا وایستید نکشین، مصــــــطفی…جلادها میرن تو سلول مصطفی، پسر بیچاره سعی میکنه بهشون بلوط بده، به نظر میاد درویشم از این اتفاقا ناراحته…احمد برادر بزرگترش محمود رو میبینه و در آخرین لحظه، نظرشو تغییر میده، به سرعت سمت زندانای قصر میره برای اینکه اعدام رو متوقف کنه…جلاد طناب رو دور گردن مصطفی میزاره، احمد میاد و با فریاد میگه وایستید و میره پیش مصطفی اونو به آغوش میگیره، داداش…منو ببخش، منو ببخش وبارها و بارها میگه…اونو بغل میکنه و از سلول خارج میشه، احمد حلیمه رو میبینهکه در حال گریه اس و اشاره میکنه اونو آزاد کنن، بچه تو آغوش مادرش میره، احمد: کوچیکترین اشتباه، حلیمه سلطان…دفعه بعدی که اشتباه کنی جونتو میگیرم اینو بدون…حلیمه: خدا ازتون راضی باشه پادشاهم، دنیا رو بهم دادین، تخت تون در آسمان باشه…اما احمد بی اعتنا و با خستگی زیاد از اونجا میره…برمیگرده به اتاقش اونجا آناستازیا رو میبینه، آنا: احمد، تو کجا رفتی؟ چی شد؟ احمد رو تختخوابش میشینه، آنا هم کنارش میشینه…احمد: نتونستم آناستازیا، نتونستم برادرمو بکشم، نمیکشمش، آنا خوشحال میشه و سرشو میزاره رو شونه احمد، احمد: فهمیدم، جدایی از خونه رو فهمیدم، جدا شدن از خانواده، همشون یه روز خاطره دردناک میشه، چون سرنوشت تو اینجاست…تو این قصر، پیش من، اما آنا همونطور که سرش رو شونه احمده، خوابش برده، احمدم لبخند میزنه……صحنه آخر بین بلبل آقا و صفیه سلطان: بلبل: حرفی که از دهن شما بیرون میاد رو زمین و زمان گوش میکنن، شکر شاهزاده خلاص شد، دقیقا چهارهزار سکه طلاست سلطانم، صفیه: عالیه، باید برای آقایون سپاهی و ینی چری فرستاده بشه، احمد بفهمه تقاص تبعید من چیه.
 

خلاصه قسمت سوم کوسم سلطان :

بخش اول :

خوابگاه سلطان: با شروع قسمت سوم، میبینیم که آناستازیا یه بار دیگه تو تخت احمد بیدار میشه، درحالیکه تمام شب سرش رو شونه احمد بوده، در پایان قسمت قبل دیدیم اونا آخر تخت نشسته بودن، پس یعنی تو همون حالت دراز کشیدن، هر دو با همون لباسا هستن بنابراین مشخصه که هیچ اتفاقی بین اونا نیفتاده…در حالیکه احمد خوابه، او آروم بلند میشه…دوباره خودشو تو دردسر میندازه…احمد هنوز موفق نشده دل اونو کاملا بدست بیاره… بیرون قصر: یه پیرمرد پیش محافظای قصر میاد. میدونیم که اون دکتره (همون دکتری که قرار بود راجع به مرگ سلطان مهمت تحقیق کنه) دکتر: سریع به ریحان آقا خبر بدین! باید پادشاه رو ببینم! محافظا اونو به داخل قصر هدایت میکنن…..خوابگاه سلطان: احمد بیدار میشه و دنبال آناستازیا میگرده، اونو صدا میکنه: ناسیا؟! ناسیا؟!…درویش در میزنه و میاد تو…پادشاهم! ببخشید…فقط، یه موردی هست که باید بدونید!راهروهای حرمسرا: آناستازیا طبق معمول سعی میکنه فرار کنه چون یه بار دیگه میره دنبال اون راه مخفی، او دیده بود که حلیمه سلطان و بچه هاش از این راه مخفی فرار کردن بنابراین باید راهی به بیرون برای عبور از دیوارهای کاخ وجود داشته باشه. درو باز میکنه، میره تو…در همین حال هم احمد از اتاقش خارج میشه و با عجله به سمت برج عدالت میره…آناستازیا از اون راهرو مخفی به یه در میرسه و از طریق یه در مشبک میتونه یه اتاق رو ببینه، ریحان آقا اونجاست او داره با دکتر حرف میزنه کسی که چند دقیقه قبل اومده بود، ریحان آقا با آشفتگی میگه: دکتر اگه زهر بود همون اولش مشخص میشد! خب چطوری میخوای به سلطان ثابت کنی؟ دکتر: این زهریه که…که اگه الان یه قاشق ازش بخوری کاری نمیکنه اما اگه در طول چهل روز کم کم بخوری اون موقع تاثیر خودشو نشون میده! پادشاه خدابیامرزو آروم آروم کشتن! (احمد به دکتر دستور داده بود که این موضوع بین اونا یه راز بمونه اما اینجا دکتر یه اشتباه بسیار احمقانه انجام میده) ریحان: مطمئنی؟ دکتر: به سگم کم کم دادم! وقتی که میگفتم چیزیش نشد! آخر چهلمین روز سگ مرد!ریحان: ای خدا! کی جرات همچین کاری رو داره؟ دکتر: من میدونم! من میدونم این خائن ها کی هستن! الان باید پادشاه هم از این موضوع مطلع بشه! چونکه…الان نوبت اونه…ریحان با چاقو دکتر رو میکشه…آناستازیا در رو میبنده که سروصدا ایجاد میکنه و البته که ریحان آقا متوجه میشه و درو باز میکنه و اونو میبینه…آنا سعی میکنه از دستش فرار کنه ریحان میره دنبالش تو اون راه مخفی و تاریک… اونو میگیره و میزنه تا بیهوش میشه…احمد و درویش به برج عدالت میرن. میبینه که ینی چریها و سپاهیا تا پشت در کاخ اومدن و سعی میکنن درو بشکنن…احمد: چی میخوان درویش؟ درویش: شما رو میخوان سرورم! اگه پاداش تخت سلطنت (هر وقت یه سلطان جدید به سلطنت میرسه باید این پاداش رو بده) داده نشه…میخوان قصرو رو سرمون خراب کنن!…اغتشاش گرا: درو باز کنید، ما پادشاه رو میخوایم، دیوان میخوایم…برج عدالت: صفیه سلطان هم اونجاست، صفیه: زنجیر به گردن بودن سگ ها چه سودی داره؟ از دست کسی اطاعت میکنن که بهشون گوشت میده! وقتی هم که بهشون ندی گاز میگیرن!…اتاق ریحان: ریحان آقا، آناستازیای بی هوش رو میذاره کنار جسد دکتر، بهشون زل میزنه، الان دونفر شدن، که باید ازشون خلاص شه…برج عدالت: احمد: وقتش رسیده که حدو حدودشون رو نشون بدم، صفیه: کسی که با خشم پا بشه با آسیب خوردن میشینه سرجاش، سربازا عصبانی هستن اگه اصولانه رفتار نکنیم قصرو روی سرمون خراب میکنن. احمد: قشر بنده ها جرات همچین کاری رو نداره! صفیه: پس خوب نگاه کن! نمیبینی؟ بنده هات چقد از عصبانیت دیوونه شدن؟سال پیش هم اینجوری جلو در جمع شده بودن! فراموش کردی؟ پادشاه، بابای مرحومت خواسته هاشونو داد و اینجوری جونمون رو نجات دادیم! احمد: مگه میشه که یادم نیاد، سلطانم!؟ سر دو نفر از مقامات رو گرفتن! تیکه تیکه کردن! صفیه: اینم براشون کافی نبود و خائن ها سعی کردن که پادشاه رو عوض کنن…کسی که باهوشه از گذشته درس میگیره…همین الان باید بخشش تخت سلطنت داده بشه…احمد: کاشکی ممکن بود! ولی گنج تبدیل به خون شده از چهار طرف میریزه، صفیه: پس گنج من برای چه روزی هست؟ اگه بخواهی همین الان میدم! اون موقع سربازا آروم میشن! احمد: برمیگردن پادگان خودشون! در مقابلش چی میخواین سلطانم؟ صفیه: از تبعید کردن من منصرف شو! منم سر گنجمو باز میکنم…بیرون قصر: بالاخره اغتشاش گرا به زور درو باز میکنن…وارد میشن…ذولفقار: ای وای، عاقبت این کار خوب نیست! یکی سپاهیان (عبدی، همون که قبلا از پادشاه درمورد پاداش ها پرسیده بود): به سمت دیوان حرکت کنین، حقمون رو میگیریم…اغتشاشگرا با محافظای قصر رو به رو میشن…ذولفقار میاد جلو و به محافظای قصر میگه: شمشیراتونو پایین بیارین این کار باید بدون خونریزی حل بشه! مگه نه آقا عبدی؟ عبدی: اگه به خواستمون برسیم قطعا خونی ریخته نمیشه! محافظای قصر شمشیرا رو پایین میارن و راه رو باز میکنن. عبدی: به سمت دیوان پادشاهی راه بیفتین….داخل قصر: احمد: پس دیوان میخوان، درویش: چیزی که مهمه خواسته شماست سرورم، برای چی پیشنهاد صفیه سلطان رو رد کردین؟ احمد: ناموس دولت و سلطنت رو با سر خم کردنم نجات بدم درویش؟کسی نمیتونه برام شرط بذاره! درویش: قبول کنیم که این بازی هوشیارانه ترتیب داده شده! در اصل یه تله هست! لازمه که آروم بشینین و بهترین تصمیم رو بگیرین! …احمد: تصمیم مشخصه درویش! دستور میدم که به بخش های دیگه خبر بدی! همه اینا باید بمیرن…درویش: اونقدرا وقت نداریم، در واقع بهترین افرادمون تو جنگ ها هستن، تعداد کمه، به هیچ عنوان نمیتونیم در مقابل پیاده نظام ایستادگی کنیم!…هندان به برج عدالت میره، صفیه: من گنجمو براش باز کردم ولی غرور نوه مون نذاشت! پروردگارم عاقبت ما رو به خیر کنه!…بیرون قصر: پاشاها سعی در آروم کردن اغتشاش گرا دارن…قاسم پاشا میگه: اینکارو نکنین آقایون! پادشاه قول داده به محض اومدن پول از مصر پاداش تخت سلطنت داده میشه…عبدی: سرگرم کردناتون کافیه، صبرمون دیگه لبریز شده، ما حقمون رو میخوایم، سوندالله: تا وقتی راه برگشت هست به پادگان برگردین‌…همه چی اصولانه حل بشه، خونی ریخته نشه! …کاپلان پاشا: آقایون شما زبون آدمیزاد رو نمیفهمین، نیست دیگه! میخواین جونمون رو بگیرید؟درسته امروز تو این میدون کلی سر بریده میشه! دعا کن سر تو جز اونا نباشه!… مشکل ما با پاشاها نیست یا پادشاه حقمون رو میده یا تخت سلطنتش رو…داخل قصر: درویش به احمد میگه: باید برگردیم! تا جلوی قصرو باز کردم اگه میخواین-، احمد: اگه میخواین چیه درویش؟ مگه میخوام فرار کنم؟ درویش: یه راه دیگه هم داره! احمد: نه! از صفیه سلطان شکست نمیخورم! تختم رو آماده کنین! میخوام برم پای دیوان! در همین لحظه هم از بیرون یه سنگ به طرف احمد پرتاب میشه….کنار رودخونه: ریحان آقا جسد دکترو تو یه گونی گذاشته و به داخل آب میندازه…آناستازیا رو هم تو گونی گذاشته، آنا به هوش میاد و میگه: کمکم کنید! …..داخل قصر: احمد داره به اون سنگ نگاه میکنه، درویش: پادشاهم اگه اجازه بدین اول من باهاشون ملاقات میکنم برپایی دیوان برای آخرین راه چاره بمونه…احمد سرشو بالا میکنه و به خدای خودش میگه: خدایا…همراهم باش پروردگارم…….ریحان آقا به آناستازیا میگه مشکلت رو به ماهی ها باید بگی و اونو هم به درون آب میندازه، آنا موفق میشه گونی رو باز کنه و در حالیکه که تو آبه…پدرشو میبینه که دستشو به طرفش دراز میکنه و میگه: آناستازیا! معجزه ها رو باور کن! دوست داشته شدن توسط کسی یه معجزه هست هرگز منصرف نشو! یکی دستشو میگیره و اونو از آب بیرون میکشه، اون گولگه خاتونه..قصر: درویش میاد بیرون…دستور سلطان احمد هست…سربازا همه بدونین و بشنوین که بخشش تخت سلطنت حتما روی حقوقتون اضافه میشه، هرکسی به این حرف ارزش نده! به سرپیچی ادامه بده! بدون شک سرش رو از دست میده! کسایی که از راه اشتباه برگردن و به پادگان برن شامل عفو پادشاه میشن و در موردشون تحقیقی انجام نمیشه،عبدی: سنگ صبر سپاهیا ترک خورده درویش آقا، از امروزو فردا کردن خسته شدیم ما حقمونو میخوایم! …احمد از یه دریچه همه چیزو تماشا میکنه…باکی آقا: کار از کار گذشته سربازای پیاده نظام بدون گرفتن حقشون برنمیگردن…ذولفقار: باکی آقا، از کی تا حالا حرف تو، حرف ینی چریهاس؟ مگه تو راه ما شمشیر کشیدن روی برادر وجود داره؟ بقیه سربازا: نه آقا…باکی آقا: کسی که حقمونو میخوره از ما نیست ذولفقار آقا…یا پادشاه میاد و یا پادشاه میره، شمشیرها رو بالا میبرن…میبینیم مردی با عصا میاد و میگه: آقایون! همه ساکت میشن…حرمسرا: گولگه آناستازیا رو به حرم میاره در حالیکه بیهوشه، جنت: این چش شده؟ به خانوم دکتر خبر بده سریع سریع زود باشین مطب رو آماده کنین…ریحان آقا هم میاد و شوکه میشه… بیرون قصر: جناب شیخ اومده راه رو براش باز میکنن…ایشون جناب هودایی هستن..جناب محمود عزیز هودایی اومده…همه شمشیرا رو پایین میارن…شیخ: یه لحظه برگردین به اطرافتون نگاه کنین! پروردگار توانای ما این دنیا رو با خشونت خلق کرد؟ با ستم خلق کرد؟ به دری که باید با عشق و حرمت زده بشه، با ضربه و سیلی زدن وارد میشن!؟ شما از کسایی هستین که در زمان دارا بودن دوست هستین؟ حق نان و نمک رو نگه نمیدارید؟ کسی که از دستور اطاعت کنه به معنی اطاعت کردن از منه جناب پادشاه که دستور داده ، به شما یه قولی داده یا الان از دستورش اطاعت میکنین به پادگان تون برمیگردین و یا نافرمانی میکنین، نابود میکنین و رد میشین…ذولفقار: بندگی ما برای پادشاه روشنه جناب شیخ، سربازای ینی چری راضی هستن که برای بخشش تخت سلطنت متتظر بمونن مگه نه آقایون؟ همگی میگن: درسته! عبدی با اکراه میگه سپاهیا هم منتظر میمونن جناب شیخ! ولی اگه به قولی که دادن عمل نکنن قطعا حساب اینکار یه روز پرسیده میشه…همه برمیگردن سمت پادگان…احمد اون سنگی که به طرفش پرتاب شده بود رو تو دست گرفته و بهش نگاه میکنه…برج عدالت: صفیه: خدا رو شکر، هندان: چه دل بزرگی داشتین سلطانم! هر کی بشنوه فکر میکنه به شیرمردم کمک کردین اما شما فقط برای اینکه در قصر بمونین معامله کردین! ولی چه فایده ای داره؟ به زودی به قصر قدیمی میرید…صفیه: من باهوش ترم…کی میدونه فردا چی میشه…هندان: من بهتون چی میشه رو نه، چیزی که اتفاق افتاده رو میگم دوره شما تموم شد سلطانم، دیگه دوره من شروع میشه…خوابگاه سلطان: احمد هنوزم اون سنگ رو داره و میگه: کفار، سربازایی که باید روی دشمن هجوم بیارن روی من هجوم میارن؛ وفاداری که میگفتن شامل یه مشت طلا بوده! هندان: گرفتن چیزی بدون دادن چیزی مختص خداست، شیرمرد من! خدا رو شکر یه آدمایی داری مثل درویش که بهت وفادار هستن، احمد برمیگرده به سمت مادرش و درویش میگه: درویش اون کی بود؟ کسی که یهویی پیداش شد؟ درویش: یکی از شیخ های یوسکودر، کسی که همه استانبول بهش ارزش میدن، یه شخص مهمیه پادشاهم، عزیز محمود هودایی…احمد: پروردگارم صدای منو شنید والده، دعامو شنید! و اونو فرستاد اینجا! برای حفاظت از من اونو فرستاد اینجا!…..دکتر و جنت پیش آناستازیا هستن…اون هنوزم بیهوشه، جنت: هر کاری که میتونی بکن که حالش خوب شه طبیب خاتون! جون خاتون به من سپرده شده! اگه بمیره منو پریشون میکنن! بعدش اونا میرن بیرون…ولی ریحان آقا میاد تو…باغ قصر: صفیه به ناسو آقا میگه: نوه مون لجبازه…دارای جسارت و غروریه که لازمه در یک پادشاه باشه، خیلی هم باهوشه! در آینده حکمدار خوبی میشه البته اگه به حرفمون گوش کنه!……ریحان میره پیش آناستازیا، بالشو از زیر سرش درمیاره و میذاره رو صورتش…احمد با عجله میاد در نتیجه ریحان نمیتونه کاری کنه…دودوخاتون: طبیب ها بهش رسیدگی کردن پادشاهم! ولی هنوزم به هوش نیومده…احمد: چطوری شده ریحان آقا؟ ریحان: منم تازه شنیدم سرورم، اطلاعی ندارم…دودو خاتون: اصل قضیه رو نمیدونیم! گولگه خاتون از تو دریاچه نجاتش داده! ازش پرسیدم، تا جایی که متوجه شدیم خواسته فرار کنه! احمد: فرار کرده بود؟! ریحان: پادشاهم مشخصه که قصد خودکشی داشته یه آقایی هم که خاتونو نمیشناخته میخواسته همکاری کنه و مجازاتش کنه…درویش: این آقا کیه؟ دودو: متاسفانه گولگه خاتون ندیده که کی اونو تو دریا انداخته! احمد: چطور شده ریحان آقا؟ تو حرم بدون خبر تو یه پرنده هم پرواز نمیکنه! ریحان: ببخشید پادشاهم خودتون میدونید که وقتی سربازا اومده بودن جلو در قصر، هممون نگران شدیم! درویش: گولگه خاتون بیاد!…باغ قصر: ناسو به صفیه میگه: از یه طرف هندان سلطان، در واقع باید مواظب درویش آقا باشیم! کسی که پادشاهمون رو در مقابل شما تحریک میکنه اونه! صفیه: ما چه هندان ها و چه درویش هایی دیدیم! خیلی هاشون حتی قبر هم ندارن نوه من کسی است که ما رو ناراحت کرده، این بی حرمتی اونه! همین الان این نامه رو به وزیر اعظم یاووز علی پاشا بفرست به هر قیمتی که باشه نوه ام به قولش عمل نمیکنه!……..گولگه به درویش با اشاره توضیح میده (چون نمیتونه حرف بزنه) درویش: خاتون یارویی که دخترو تو دریا انداخته رو از دور دیده! تا وقتی هم که به اسکله برسه یارو رفته! اینم برای نجات دادنش پریده تو آب!… احمد: دنیا رو بهم دادی گولگه خاتون! پاداشت رو میگیری! جنت: سرورم داره به هوش میاد!آناستازیا چشماش رو باز میکنه، احمد: آناستازیا، آنا: من کجام؟ احمد: تو قصری پیش منی، گولگه خاتون نجاتت داده! کی باهات اینکارو کرده آناستازیا؟ …آنا: من…ریحان چشماشو میبنده، چون فکر میکنه آنا الان همه چیزو میگه…آنا: بعد از اینکه از اتاقتون بیرون اومدم…بعدش…یادم نمیاد…(ریحان یکم خیالش راحت میشه)… یادم نمیاد که بعدش چی شد! احمد: چطور میشه که یادت نیاد…دودو: به خاطر تاثیر اتفاقی هست که براش افتاده سرورم…احمد: آناستازیا کسی چیزی نمیدونه! گفتن سعی کردی فرار کنی! یه آقا تو رو گرفته! این درسته؟ واقعا خواستی فرار کنی؟ آنا: دقیقا نمیدونم چی شد! اما خواستم فرار کنم! احمد با شنیدن این حرف دلش میشکنه و ناراحت میشه…برید بیرون…همتون! احمد میشینه رو تخت آناستازیا…
احمد: من هر شب وقتی که سرمو رو بالش میزارم، دعا میکنم! برای بیدار شدن…و برای دیدن طلوع آفتابی دیگه…یه چشمم همیشه بازه! و گوشم به دره…دستم رو خنجری هست که زیر بالشمه…اولین بار آناستازیا! برای اولین بار تو عمرم بدون انجام دادن اینکارها خوابیدم! چون تو پیشم بودی! با نفس و بوی تو…تو پیشم بودی…کل شب رو با هم بودیم! اما وقتی که صبح بیدار شدم نبودی!…رفته بودی! الان شنیدم که فرار کردی! اینجوری ولم کردی و فرار کردی! بعد میره بیرون اتاق، احمد: ریحان آقا…آناستازیا رو به تو میسپارم!… اگه یه بار دیگه سعی به فرار کنه! یا اگه بلایی سرش بیاد…سر تو رو میبرم…خوابگاه سلطان: مصطفی میاد تو…احمد: مصطفی من…مصطفی آروم آروم میاد جلو…احمد میشینه: مصطفی من…نکنه تو ازم میترسی؟ مصطفی: من از جلادها میترسم!…احمد دستشو میبوسه، نترس مصطفی…همه اینا فقط یه خواب بد بود! الان بیدار شدیم، همه اش گذشت رفت! تمومه؟ برادر جسور من…مصطفی لبخند میزنه و همو بغل میکنن، داداش جون….
 حرمسرا: جنت آناستازیا رو میاره…ماه فیروز: گولگه خاتون! اینو ول میکردی تا جزیره خودشون شنا میکرد، واسه چی از تو آب بیرون آوردیش؟ جنت کالفا چه اتفاقی افتاده؟ میگن فرار کرده…جنت: یه عقل نصفه نیمه داشت که اونم کلا رفته! هیچی یادش نمیاد….آنا میره پیش گولگه و میگه تو منو نجات دادی…من…همه چی یادمه! ترسیدم! نگفتم! اگه بفهمه منو میکشه، نه فقط منو…که ریحان آقا میاد و گولگه رو صدا میکنه….

 

بخش دوم :

حرمسرا: ریحان آقا میاد و گولگه رو صدا میکنه (گولگه لال هست بنابراین او با زبان اشاره منظورشو میرسونه، اما میتونه بشنوه) و ازش میپرسه حال خاتون چطوره؟ چیزی یادش اومد؟ گولگه به دروغ میگه نه…اما آنا وقتی اونا رو با هم میبینه مطمئن نیست که بتونه به گولگه اعتماد کنه وقتی گولگه برمیگرده پیش آنا و ازش اطلاعات بیشتری میخواد آنا بهونه میاره و نمیخواد چیز بیشتری بهش بگه، آنا: من خیلی خسته شدم! و میره میشینه…چهره اش به ما میگه که او تنهاست بدون هیچ همراهی، سلطان ازش ناراحته‌ و اگرچه گولگه هم کسی بوده که در ربودن او کمک کرده، اما زندگیشم نجات داده…با این حال ممکنه وفاداری اونم دروغ باشه…او به چه کسی میتونه اعتماد کنه؟! تا کنون هم نتونسته دوستی تو حرم پیدا کنه……اتاق برادران گیرای: شاهین میاد پیش مهمت…شاهین: بازم نخوابیدی! … (به نظر میاد مهمت در حال نوشتن یه نامه بوده…شاید برای فخریه سلطانه، از اونجایی که اون خیلی احتیاط میکنه و نامه رو زیر یه کتاب مخفی میکنه)…شاهین: چند لحظه پیش ریحان آقا رو دیدم…مهمت: مرتب میاد دیدنت…شاهین: بین این همه دردو مشکل پادشاه به ما بی توجهی نمیکنه! مهمت: به قصر دعوت کردن؟ شاهین: تو یه زمان مناسب میریم! میدونی برای تحویل دادن شاهزاده مصطفی حق یه خواسته رو دارم! تو چی میگی برادرم؟ آماده ای که خان کریمه بشی؟ مهمت: شاهین، حتی وقتی یه بچه کوچیک بودی بزرگترین رویات خان کریمه شدن بود! الان یه فرصت بدست آوردی…و تو منو میفرستی جلو! این مردونگی رو مدیون چی هستم؟ منو امتحان میکنی؟ نکنه فکر دیگه ای داری؟شاهین: واسه چی امتحانت کنم؟ در مورد وفاداریت یه ذره هم شک ندارم، مهمت: پس بگو! بزرگتر از تخت کریمه…مهمتر از اون چی تو فکرت هست؟ شاهین به نقشه روی میز اشاره میکنه و میگه دنیا! بزرگتر از کریمه هست برادرم! مهمت: حتما باید دیوونه شده باشی، شاهین، تختی که چشمت رو بهش دوختی مال عثمانی هاس، برای ما به معنی خواب غیرممکنه،… شاهین: چیزی که باعث میشه حاکم ها، حاکم بشن، تخت هاشون نیست، رویاهاشونه…در غیر اینصورت نه اسکندر بزرگ میشد و نه چنگیزخان و نه سلیمان باشکوه!….خوابگاه هندان: هندان به دودو خاتون میگه: نه فقط ماه فیروز، هر شب یه خاتون دیگه رو برای شیرمردم بفرست…بفرست که اگه این یکی نشد اون یکی مژدگانی رو بده…دودو: نگران نباشید سلطانم…به هندان خبر میدن که حلیمه سلطان اومده، هندان: بیاد تو…هندان: اصلا وقت ندارم حلیمه، هرچی میخوای بگی زودتر بگو! حلیمه: والده سلطانم و تعظیم میکنه با احترام از هندان تشکر میکنه، حلیمه: با بخشیدن جان شاهزاده مصطفی دنیا رو به من دادین!هندان: پادشاهمون اینجور مناسب دید! ان شاءالله که ارزش این لطف رو بدونی! حلیمه: به خاطر همین اومدم، حالا که فرزندم بخشیده شد…منم میخوام وفاداریمو بهتون نشون بدم…هندان: این حرفا برای کسی که دیروز از قصر فرار کرده، حرفای گنده ای هست! حلیمه: شما برای حفظ فرزندتون همین کارو نمیکردین؟ مگه کاری که الان انجام میدین همین نیست؟ میخواین پادشاهمون رو از هر نوع شر و بلا حفظ کنید، هندان: حرفت رو بزن، حلیمه: یه لحظه به گذشته نگاه کردم که چی میتونه ما رو متحد کنه! یه دشمن مشترک پیدا شد کسی که از اعماق دلمون ما رو زخمی میکنه…هندان: صفیه سلطان…حلیمه: قدرت شما وقتی که با هوش و جسارت من یکی بشه، کسی نمیتونه جلوی ما ایستادگی کنه، هدفم خودنمایی نیست ولی این حقیقته…هندان: من خیلی وقت پیش اون پیروزی رو کسب کردم حلیمه! صفیه سلطان تبعید شد! به قصر قدیمی میره! حلیمه: اینو باور میکنین؟ واقعا میره؟ هندان با تردید نگاه میکنه، حلیمه: به خاطر همین به من نیاز دارینبا شناختی که از صفیه سلطان دارم، خودش که نمیره ولی سعی میکنه شما رو به اون قصر بفرسته…هندان قانع نمیشه و با سردی بهش میگه میتونی بری!……..حرمسرا: شاهزاده مصطفی در حال بازی با اسب چوبی اش هست، به طرف آناستازیا میره و میگه این اسب منه میخوام باهاش برم ادیرنه و از اونجا به وین برای جنگ، آنا: این راه طولانیه شاهزاده ام خسته نمیشی؟ مصطفی: من خسته نمیشم میخوام شب و روز اسب سواری کنم، آنا: کاشکی منو هم با خودت میبردی، منو میبردی خونم…مصطفی: اما تو نمیتونی بیای، ممنوعه، آنا با ناراحتی میگه: میدونم، خیلی وقته که اینو بهم یاد دادن، مصطفی: خب تونستی یاد بگیری؟ …حلیمه سلطان میاد و پسرشو میبره، او از ملاقات بی نتیجه اش با هندان عصبانیه…حلیمه: کی والده سلطان شده؟! اداره کردن حرم که بمونه، این هندان حتی نمیتونه یکی دو گوسفندو اداره کنه، خدمتکارش بهش میگه: ازش فاصله بگیرین سلطانم به سختی جونمونو نجات دادیم! حلیمه: امروز خلاص شدیم خب فردا چی میشه؟ من بهت میگم، اولین شاهزاده ای که به دنیا میاد به معنی فرمان مرگ فرزندم هست به خاطر همین خواب برامون حرامه! تا وقتی که پسرم بره رو تخت سلطنت خواب برامون حرامه!بازار: مهمت گیرای، عشقش، فخریه سلطان رو تو یه مغازه کوچیک میبینه…فخریه: خان زاده وقت زیادی ندارم! قبل از اینکه والده متوجه نبودنم بشه باید برگردم قصر، مهمت: سلطانم! قبل از اینکه شما بیاین گفتم کافیه که فقط یه لحظه ببینمتون ولی وقتی همو میبینیم تعجب میکنم که چطوری بدون دیدن شما میتونم زندگی کنم، مهمت یه گردنبند بیرون میاره و میگه طبق گفته جواهرفروش این یه جواهر بی همتایی بوده که کسی نداره…همانند شما……فخریه: بهتون دستور دادم گوش نکردین، التماس کردم بازم گوش ندادین، کاشکی اونقد قوی بودم که بتونم نیام پیشتون! برای اینکه در آینده خوشبختی منتظر ما نیست! غم و اندوه منتظر ماست، مهمت: چه چیزی میتونه بیشتر از جدایی غم و اندوه داشته باشه؟ فخریه: جونتون مهمت گیرای، اگه رابطه مون لو بره جونتون رو از دست میدین، مهمت گردنبند رو به گردنش میندازه…فخریه: باید برم، ولی مهمت دستشو میگیره و میگه: سلطانم یه زمانی تو جنگل گم شده بودم! خیلی کوچیک بودم، جنگل خیلی بزرگ بود…نه راه رو بلد بودم ونه ردی بودخسته بودم…گرسنه بودم…به زیر یه درخت بزرگ پناه آوردم! شب اونقدر بهم فشار آورد که فکر میکردم کل جنگل متحد شدن برای حمله به من…فخریه: خب چطوری نجات پیدا کردین؟ مهمت: شاهین، صبح وقتی کنار اون درخت خواب بودم پیدام کرد! فکر میکردم اون شب اصلا تموم نمیشه، میگفتم آفتاب طلوع نمیکنه، اگرم طلوع کنه، من نمیبینم! ولی دیدم…هر چقدرم که شب تاریک و ترسناک باشه…قطعا آفتاب طلوع میکنه! فخریه: اونقدر قوی نیستم که به امیدهای بیهوده وابسته بشم، تو رو خدا اینکارو نکنین! فخریه اونجا رو ترک میکنه…یه مرد اونجاست در حالیکه صورتشو پوشانده و اونو میبینه وقتی که مهمت پشت سر اون از مغازه بیرون میاد اون مرد خودشو نشون میده و میگه الان مشخص شد که چرا مثل راز مخفیش کردی! اون شاهینه، شاهین: پس فخریه سلطانه، ها؟ و میره…اتاق صفیه سلطان: آناستازیا در حال نوشتن یک نامه به زبان ایتالیایی است، نامه ای برای تشکر از کسی که یه هدیه برای صفیه سلطان فرستاده…صفیه با دیدن نامه: زبان ایتالیاییت بد نیست، معلومه که خانوادت خوب بزرگت کردن، یکم بعدش اونا به طور اتفاقی احمد رو تو بالکن اتاقش میبینن درحالیکه به تازگی از رختخواب بیرون اومده چون هنوز لباس خواب تنشه، صفیه: هندان سلطان هر شب یه خاتون براش میفرسته، ماشاء الله نوه شیرمردمون هم به پدربزرگ مرحومش رفته! هیچ صیغه ای رو برنمیگردونه! نزدیکه…قصرمون باز با شلوغی شاهزاده هامون شاد میشه…آنا: به خاطر فرار کردنم ازم عصبانی شد! منو نمیخواد! صفیه: من یه حرفی دارم…مرغ بهشتی رو فقط عشق میتونه خجالت بده اگه میترسی عشق سالم ترین زرهه، اونو بپوش اگه هم میخوای فرار کنی عشق تنها درگاهی هست که میتونی بهش پناه ببری!کمپ ینی چری ها: الکس(اسکندر) در حال نگاه کردن به روبان آناستازیاست…که یکی از سربازا میاد پیشش و میگه مال اون دختره هست مگه نه؟ همون که تو راه دیدیم…الکس جوابشو نمیده، اونم میگه: خودت میدونی، منم بهت نمیگم دختره رو کجا بردن! الکس: تو میدونی؟… سرباز: تو راه فهمیدم…اون آدم با رییس پیاده نظام صحبت کرد، الکس: کجا رفته؟ سرباز:اون آدمه از قصر بوده، میخوان ببرنش اونجا! به قصر سلطان، و بعدش الکس از یکی دیگه از سربازا، حسن، میپرسه تو استانبول رو میشناسی دیگه؟ میدونی که قصرا کجان؟ حسن: هر طرف چند قصر هست، الکس: بزرگترین قصر رو میگم، قصر سلطان، حسن: میخوای چیکار کنی؟ الکس: میتونی جاشو نشونم بدی؟حرمسرا: شبه و همه دخترا خوابیدن، اما یکی آنا رو بیدار میکنه و بهش میگه: پاشو خاتون، آماده شو، پادشاهمون منتظر تو هست، یکم بعد، او لباس پوشیده و میخواد به سمت اتاق سلطان بره اما وقتی که ریحان آقا رو میبینه که منتظرش ایستاده و میخواد اونو ببره، وحشت زده میشه…ریحان: باید باهام بیای! آنا: من…گفتش پادشاه صدام کرده…بدتر از اون به جای اینکه به سمت جاده طلایی برن، ریحان اونو به یه سمت دیگه راهنمایی میکنه، ریحان: راه بیوفت جناب پادشاه تو برج عدالت منتظر توست، معلومه که آنا حرف اونو باور نکرده، اما هیچ انتخاب دیگه ای نداره به جز رفتن با ریحان آقا…وقتی در اون محل درویش رو میبینه که منتظر ایستاده باز هم اطمینان نداره ، سپس به سمت پله ها هدایت میشه…او به آرومی از پله های برج بالا میره…احمد رو میبینه که واقعا منتظر اونه، با دستپاچگی میگه: احمد!….احمد: آناستازیا! خوابتو خراب کردم مگه نه؟نترس من فقط خواستم ببینمت!… آنا: اما ازم عصبانی شده بودی! به خاطر فرار کردنم عصبانی شدی…اولش که گفتم، من دروغ نمیگم!… احمد اونو به طرف یه پنجره بزرگ میبره که از اونجا کل شهرو میشه دید…احمد: این شهر استانبوله…اسم دیگه اش قسطنطینه اس… قشنگترین شهر هفت آسمانه…اگه میخوای از اینجا بیرون میریم ، آناستازیا…اگه ببینی، بشناسی مطمئنم که خیلی دوستدارش میشی! هر چقدر که دوست داشته باشی این شهر مال تو میشه! هر چقدر که دوست داشته باشی این قصر خونه تو میشه، آنا: خب تو چی؟ تو دوستش داری؟… خوشحال نیستی…مثل من…احمد: دوره من شروع شد آناستازیا! دیگه پادشاهم، همه چیزایی که میبینی و نمی بینی مال منه…آنا عصبانی میشه و میگه منم مال توأم، مگه نه؟ برات یه کالا هستم، یه برده! … احمد: ناراحتت کردم؟ باهات برخورد بدی کردم؟ناآگاهانه اذیتت کردم؟ … آنا: متوجه نمیشی! کسی که منو ناراحت کرده تو نیستی…تو آدم خوبی هستی…بعدشم دخترای زیادی اینجا هستن! همشون تو رو میخوان، احمد: چیزی که مهمه اینه که من کی رو میخوام…آنا: تو اونا رو میخوای…هر شب یکیشون میاد پیشت، بزار برم…احمد دستاشو میگیره و میگه: من فقط تو رو میخوام آناستازیا، تنها تو رو میخوام…چون تو چشمات زیبایی ماه رو میبینم، پادشاه یه بنده ای هستی…‌‌تو جایگاه با ارزش من هستی، تو دل کشورم سرنوشتم هستی، و بعد به آرومی صورتشو به صورت آنا نزدیک میکنه، آنا چشماشو میبنده … احمد پیشونی اونو میبوسه… آنا بهش لبخند میزنه….

 

بخش سوم :

کمپ ینی چری ها: داود همون کسی که سعی کرده بود با تقلب مسابقه رو از اسکندر ( الکس) ببره، با دوست اسکندر (حسن) درگیر میشه، اسکندر میره تا ازش دفاع کنه…اسکندر: اون یکی از برادراته، ذولفقار آقا چی گفت؟ از این به بعد دیگه هممون برادریم، داود: تو دخالت نکن… اسکندر: از حسن فاصله بگیر…….باغ حرم: کالسکه مصطفی آقا میاد، بلبل آقا و ریحان آقا اونجا هستن برای استقبال از مصطفی آقا (یکی از همراهان وزیر اعظم تو مصر بوده)…ریحان آقا: چشم به راه بودیم! خوش اومدی مصطفی آقا…

-مصطفی آقا: از این به بعد باید بهم بگین حاج آقا…خدا رو شکر رفتم حج، به شیطان سنگ پرتاب کردم.

-بلبل آقا: حاج آقا هنوزم به من میگن بلبل! هنوز ترفیع عقابی رو نگرفتم…ریحان: سفر مصر چطوری بود؟…مصطفی: مصر همیشه بهشته ولی وقتی آدم به ناحق تبعید میشه، خود بهشت براش جهنم میشه، شنیدم که کارها اینجا حسابی قاطی شده…کلی کار داریم که باید انجام بدیم، به هر حال برگشتم و میره به داخل قصر…معلومه که بلبل آقا از اومدن این مرد ناراحته…بلبل: باز این خوک لعنتی اومد…ریحان: اینجوری نگو! ببین دیگه یارو رفته حج، حاجی شده…بلبل: حاجی؟ تو رو خدا مگه آدم با رفتن به مکه حاجی میشه؟……..مصطفی آقا پیش هندان سلطانه…هندان: اگه بدونی از وقتی که احمدم رفته رو تخت سلطنت چه دست و پنجه هایی میزنیم، از پس همشون براومدیم! فقط دادن بخشش تخت سلطنت مونده بود، خدا رو شکر با گنج مصر به دادمون رسیدی…مصطفی: والده ام…متاسفانه…گنج مصر…با کاروان نیومد، هندان شوکه میشه.

دیوان:این جلسه بین سلطان، وزیر اعظم و دیگر مقاماته، احمد با عصبانیت خواستار توضیحه…احمد: چطوری نیومده یاووز علی پاشا (وزیر اعظم)؟ چطور شده که بودجه رو نیاوردی؟… وزیراعظم: به خاطر ترس از تهدیدات دزدان دریایی، مبلغ درخواستی تون زیاده، یک میلیون و دویست هزار سکه طلا…درویش: چه دزد دریایی، جناب پاشا؟ در مورد کدوم تهدید صحبت میکنید؟…وزیراعظم: درویش آقا من فقط به جناب پادشاه حساب پس میدم!…احمد: به سوالش جواب بده!…وزیراعظم: دزدان دریای سیاه جوش آوردن سرورم، به هر کشتی که میبینن حمله میکنن، به خاطر همین برای امنیت، گفتم از راه زمینی پولا رو بیارن…احمد: پاشا سربازا منتظر بخشش سلطنت هستن! تازه همین دیروز جلو در صف کشیدن، بهشون یه قولی دادم، الان چطوری بگم نه؟ نمیگن ما رو سرگرم کردی، ما رو فریب دادی؟………..بعدش میبینیم که صفیه سلطان با وزیر اعظم ملاقات میکنه و میگه: یه بار دیگه وفاداریتو به ما ثابت کردی…هرچی میخوای ازم بخواه…پاشا: قدردانی شما از هر چیزی باارزش تره سلطانم…گنج مصر رو تو یه خونه ای که چند روز با پایتخت فاصله داره، نگه میدارم هر موقع که خواستین میتونم بیارم (پس معلومه که به احمد دروغ گفته)…صفیه: منتظر بمونه، قاسم پاشا ان شاءالله که آمادگی های دیوان الوفه کامله؟…قاسم پاشا: نگران نباشید سلطانم، سربازای ینی چری و سپاهی ها برای انجام دادن دستور شما آماده هستن…ناسو: وقتی که بخشش داده نشه، شورشی برپا خواهد شد و همه چیزهایی که جلوشون قرار میگیره رو نابود میکنن و رد میشن سلطانم…قاسم پاشا: یه قدرت یگانه هست که میتونه جلوشونو بگیره! اونم شمایین سلطانم، پادشاهمون هم اینو میفهمه!…صفیه: ان شاءالله، ما هم به امید این هستیم! مواظب باشین فردا از تو دایره آتش رد میشیم ولی کسی که تصمیم میگیره کی میسوزه و کی نمیسوزه، منم……..اتاق سلطان:

-مصطفی آقا: به یاووز علی پاشا تاکید کردم که گنج رو همراه خودمون بیاریم ولی…ولی به حرفم گوش نکردن…درویش: پس تا جایی که متوجه شدم، هنوزم پاشامون زیر نظر صفیه سلطانه، مثل بقیه پاشاها…احمد: حاج آقا، یه نامه نوشتی، گفتی در مورد مرگ پدرم شک داری!(تو قسمت اول) مدرک داری؟…مصطفی آقا: متاسفانه نه سرورم…اما مریضیشو خوب میدونم، خطرناک نبود، به نظر من، طبیب تو این کار دست داشته… درویش: فکر نکنم، خود پادشاه شخصا دستور دادن که وضعیت رو بررسی کنه!…احمد: درویش خیلی وقته دکتر نیومده! بهش خبر بده بیاد!…هندان: شیرمردم یه مشکل دیگه هست، فردا دیوان الوفه هست…اگه سربازا به خواسته شون نرسن چطور میخوایم کنترلشون کنیم؟…درویش: پادشاهم اگه بخواین میرم پادگان ینی چری ها، زودتر با آقایون صحبت کنم و اقدامات لازم رو انجام بدم…احمد: بعدازظهر با هم میریم درویش! اینجوری منم یه نفسی میکشم، خیلی خسته شدم…….یکم بعد در بالکن هندان سلطان: هندان و درویش در حال حرف زدن هستن، طبق معمول نگران پسرشه…درویش: میتونم ببینم که چه تپش قلبی دارین و چقد میترسین…هندان: چطور میره تو سربازای عصبانی؟ یه چیزی بهش بگو، جلوشو بگیر!…درویش: نگران نباشید کسایی که حادثه به بار آوردن، سربازای ینی چری نبودن، سپاهیا هستن، شاد باشین سلطانم…احساساتتون رو مخفی کنین که به عنوان نقطه ضعف نبینن! و به هیچ عنوان فراموش نکنین…اگه اونا یه حسابی دارن منم دارم، از همون اولش…هندان: با وجودت همیشه بهم قدرت دادی!…پایین در باغ قصر، حلیمه سلطان نشسته و اونا رو میبینه که در حال حرف زدنن…حلیمه به خدمتکارش میگه: این درویش آدم باهوشیه! خیلی هم محکمهخدمتکارش میگه: دلبرها براش دعوا میکنن سلطانم! خیلی از خاتون ها رو ناراحت کرده…حلیمه: معلومه که با استعداده، ببین دیگه هم پادشاه و هم هندان سلطان رو گرفته تو دستش!…….کمپ ینی چری ها: سلطان احمد میره تا با ینی چری ها حرف بزنه، احمد بهشون میگه: یه مسئله مهمی وجود داره…درحالیکه اونا در حال صحبت کردن اند، اسکندر تو خوابگاهشه و ظاهرا نمیدونه که سلطان به پادگان اومده، او متوجه میشه روبانی که آناستازیا بهش داده بود، نیست. به سرعت دنبالش میگرده، و سریع به داود شک میکنه، دشمنش، باید اونو برداشته باشه، فورا از خوابگاه میاد بیرون و میره دنبال داود……..جلسه احمد با مقامات ینی چری:

ذولفقار: جناب وزیراعظم از مصر برگشتن وقتی که موضوع پاداش حل بشه، آرامش میاد پادشاهم…درویش: برگشتنش رو که برگشتن، اما هنوز بودجه نرسیده!…با تاخیر میاد…رئسای ینی چری با نگرانی بهم نگاه میکنن…احمد: به خاطر وجود دزدان دریایی در دریای سیاه، خواستن اقدامات امنیتی رو انجام بدن، اما حقوق سه ماهه سربازا فردا داده میشه، وضعیتی نیست که خودتون رو نگرانش کنین…آقایون الان وقت اینه که وفاداری خودتون رو نشون بدین!…رییس ینی چری: قطعا بنده ها، بندگی و وفاداری شون رو نشون میدن ولی اگه تو یه کفه ترازو وفاداری هست نمیشه اون طرفش رو خالی گذاشت، و قبل از اینکه اونا بتونن عکس العمل بدی نشون بدن، صدای اسکندر میاد…داود میکشمت!…داود روبانو نشونش میده، اسکندر هم به سمتش حمله ور میشه…ذولفقار میاد و جداشون میکنه…ذولفقار به اسکندر میگه: با ادب باش، جناب پادشاه اینجاست!…احمد از بالکن کمپ میگه: خوب دعوا کردی سرباز!…(همه تعظیم میکنن)  اینو برای میدون آماده کنین، میخوام با این سرباز تمرین کنم!……حرمسرا: آناستازیا: جینت خاتون!…جنت: جینت نه…اسمم جنته، بهشت، فهمیدی؟…آنا با لبخند میگه: فهمیدم، بهشت، دقیقا اسمی که بهت میاد…بعد یه نامه بهش میده، برای خانواده ام نوشتم، این رو هم بفرست!…جنت نامه رو میگیره و میگه: تو هم حسابی منو کبوتر کردی خاتون کوچولو………کمپ ینی چری:

میدون نبرد رو آماده میکنن…احمد و اسکندر با شمشیرهای چوبی با هم مبارزه میکنن…به اسکندر هشدار میدن که فراموش نکن کی جلوته! هر چی که شد باید شکست بخوری!…مبارزه شروع میشه در ابتدا احمد برنده میشه و هر بار که او به اسکندر ضربه میزنه، سربازا یکصدا میگن: پادشاه زنده باشی…اما داود باز دردسر درست میکنه، توجه اسکندر رو جلب میکنه و اون روبانو نشونش میده…اسکندر از خودبیخود میشه و کنترلشو از دست میده و خیلی محکمتر و بهتر از احمد مبارزه میکنه، اونو هل میده و احمد رو زمین میفته، یه سکوت وحشتناک حکمفرما میشه…اسکندر به خودش میاد و فورا شمشیرش رو میندازه و سرشو پایین میگیره…احمد با عصبانیت بلند میشه و یه سیلی بهش میزنه که اسکندر رو زمین میوفته، حالا او تو یه دردسر بزرگ افتاده…ذولفقار: پادشاه ببخشید، اصول رو نمیدونه…مجازات لازم بهش داده میشه!…احمد با خشم از اونجا میره…یکم بعد اسکندر رو میبرن، حدوحدودت رو رد کردی سرباز، جوری رد کردی که…سرت میره…اسکندر: چه میدونم آقا، یادم رفت که پادشاهه…چرا منو آوردین اینجا، میخواین باهام چیکار کنین؟…اونو تو یه اتاق زندانی میکنن…

قصر:

ناسو: پادشاهم، اطلاعاتی در مورد طبیب آوردم!…ریحان آقا با نگرانی نگاه میکنه…احمد: چه اطلاعاتی ناسو؟ بهت دستور دادم که بیاریش!…ناسو: طبیب نیست، پرسیدم کسی ازش خبر نداره، پا به فرار گذاشته…احمد: فرار کرده! پس اون خائنه!…ناسو: پادشاه نمیدونم کی مقصره، ولی طبق گفته دربان ها، آخرین جایی که اومده قصر بوده! کسی ندیده که بیرون رفته باشه…احمد: تو قصرم خائن ها میگردن درویش!…همین الان متوجه عاقبت طبیب شو و میره…ناسو: خیره درویش! جرم طبیب چیه؟…درویش: تو به کارت برس، برو پیش صفیه سلطان، چون دستورای مهمی هست که باید انجامش بدی!…ناسو: داری با آتیش بازی میکنی، بیخود آینده خودتو خراب نکن، دست راست پادشاه شدن، نصیب کدوم نگهبان قصر شده؟میخانه: شاهین در حال خوشگذرونی با دو زنه که برادرش مهمت میاد پیشش، شاهین اونو مسخره میکنه به خاطر اینکه مهمت فکر میکنه که میتونه با فخریه سلطان ازدواج کنه…مهمت: الان صحبت کنیم؟…شاهین: چند روزه که دارم فکر میکنم، ولی سر در نمیارم! من چند ساله که برای حفاظت از تو، برای آیندت…قید جونمو میزنم ولی تو به خاطر یه خاتون همه اینا رو تو خطر میندازی، درسته؟…مهمت: اون یه خاتون معمولی نیست…شاهین: اون که حتما، ایشون یه سلطان هست…علاوه بر این دختر صفیه سلطانی هست که دوست داشتن ما رو گناه میدونه…مهمت: میدونم کیه…این رو هم میدونم که در مقابلش چه احساسی دارم…قلبم به اون تعلق داره…قلب اونم به من تعلق داره………اتاق فخریه سلطان: فخریه داره از مهمت برای خدمتکارش میگه: اونقدر اعتماد به نفس داره که…یه راه چاره پیدا کرده…یه راه چاره برای رابطه داشتن‌…واقعا چیه؟…خدمتکارش میگه: سعی نکنه شما رو فراری بده!…فخریه: کاشکی دور از قصر، آزاد از قوانین…کاشکی یه زندگی دونفره امکان پذیر بود…اصلا بدون فکر کردن باهاش میرفتم!….میخانه:

شاهین: برادر من نباید برای دعای نشدنی آمین گفت، تا وقتی راه برگشت نزدیکه بیخیال این عشق شو!…مهمت: هرگز! مگه تو در مورد رویاها صحبت نمیکردی؟ رویای منم اینه، به علاوه به اندازه رویای تو غیرممکن نیست! اگه پادشاه بخواد همه چی میشه…نمیشه؟…شاهین میخنده: الانم میگی که من دیونه شدم، تو فکر چی هستی برادرم؟ میخوای بری پیش پادشاه و سلطان رو خواستگاری کنی؟…مهمت: من اینکارو نمیکنم…تو باید خواستگاری کنی!…شاهزاده مصطفی رو گرفتی و بهش تحویل دادی، در مقابلش هر چی که بخوای انجام میده…قول داد…شاهین با تعجب: برای یه خاتون…بیخیال تخت کریمه میشی؟…مهمت: هنوزم درک نمیکنی؟ واسه اون حاضرم جونمو بدم!‌‌‌…شاهین: چه انتظاری داری برادرم؟ من ازش خواستگاری میکنم، پادشاهم میده؟…مهمت: این تنها امید منه، برای خوشبخت شدن، واسه من اینکارو بکن…………راهرو قصر: حلیمه به مصطفی آقا میگه: من که از رفتنت ناراحت نشدم واسه چی الان از اومدنت خوشحال بشم؟…مصطفی: همیشه حیرت زده رو راستی شما بودم سلطانم…حلیمه: اگه جات بودم تو مصر میموندم معلومه که زیر این سقف کسی آرامش نداره، و بعدش به اتاق درویش میره….اتاق درویش: حلیمه: گفته بودن شب ها زیاد تو قصر نمیمونی، بیشتر تو میخونه ای…اما میبینم که وقتی برا اینکارا نداری…درویش: مشکلی نیست، اما احتمالا شما یه مشکلی دارید که این وقت شب اومدین!…حلیمه: مطمئنم که خیلی خوب از پادشاه حفاظت میکنی، راستش تعجب میکنم که چرا اینقدر به شاهین گیرای اعتماد میکنی؟…درویش: ممکنه این حرفتون به خاطر دستگیری شما باشه؟…حلیمه: واسه چی گرفت؟ چه سودی براش داشت؟ اصلا به اینا فکر کردی؟…درویش: ممکنه کلی دلیل داشته باشه، مثلا نشستن رو تخت کریمه…حلیمه: من تو چشماش نگاه کردم درویش! مثل یه چاه عمیقه، هرگز نمیتونی بفهمی که توش چیه!…فردا روز دادن ماهیانه سربازاست…اگه جاتون بودم پول رو پیدا میکردم، حتی اینقدر منتظر بودن سربازا معجزه هست………..حمام سلطان: احمد تو حمومه…آناستازیا میاد و متوجه میشه که او لباس تنش نیست، روشو برمیگردونه و خجالت میکشه…احمد: آناستازیا…آنا: خواستی منو ببینی!…احمد: امشب پیشم بمون، خواستم با من بخوابی، بیا که بدونم تو این دنیا تنها نیستم…آنا توجهش به یه سنگ (همون سنگی که موقع شورش سپاهیا و ینی چری ها به سمت احمد پرتاب شده بود) جلب میشه، این چیه؟…احمد: یه سنگ باارزشه!….آنا با تعجب: این!؟…احمد:برای من آره…اون اولین سنگی هست که به سمتم پرتاب شد…علنا اولین حقارتی که به روم آوردن!…میخوام نگهش دارم، وگرنه آدم فراموش میکنه…چیزایی که سرش اومده رو فراموش میکنه…آنا: چه حیف…من یه سنگ ندارم…اما فراموش نمیکنم…فراموش نمیکنم که باهام چیکار کردن!…فکر میکردم امشب با ماه دیدلوز خوابیدی!….احمد: ماه فیروز…آنا با حسادت میگه: به هر حال…احمد لبخند میزنه و میگه: وقتی که پادشاه بشی همه قواعد و اجبارها تموم میشه…فکر میکردم آزاد زندگی میکنم!…اصلا اونجوری نبوده، اینم فقط یکی از اوناست…باید ثابت کنم که من نسلم رو ادامه میدم…آنا: میترسی؟…احمد: چه ترسی؟ من پادشاهم از هیچی نمیترسم! و هر دو شروع میکنن به خندیدن…آناستازیا: احمد، رو شونه هات بار زیادی داری…حداقل نزار این یکی (همون سنگ) سنگینی کنه!…وقتی که گفتم سه…یک، دو، سه…و هر دو باهم سنگ رو پرت میکنن درون آب….و باهم میخندن….

 

بخش چهارم :

حیاط: الان وقت مراسم غذا دادن و پرداخت حقوق به سربازهاست که هر سه ماه یک بار برگزار میشه… برج عدالت: جنت کالفا این مراسمو به آناستازیا توضیح میده…آناستازیا: اینا کی هستن؟ همه واسه چی جمع شدن؟…جنت: هر سه ماه یک بار به سربازها حقوق داده میشه…به این هم میگیم دیوان الوفه…از اونا پذیرایی میشه…اونا هم دسته جمعی غذا رو باهم تقسیم میکنن، اگه سربازا غذاشون رو میل کنن…به این معنیه که همه از زندگیشون راضین ولی اگه غذا رو نخورن…همه میدونن که…این نشانه شورشه… سلطان احمد و درویش به سمت در ورودی میرن…درویش: پادشاهم، التماستون میکنم…یه بار دیگه تصمیم تون رو بررسی کنین!…احمد: من پادشاهم درویش!…از کسی شکست نمیخورم!…درویش: درها رو باز کنین…”دستور، اعلیحضرت سلطان احمد”…همه تعظیم میکنن، احمد میره و روی تختش میشینه و میگه: سپاهی ها و ینی چری ها…قدرت های دولتم…قبل ازشروع شدن دیوان الوفه، همه بشنون و بدونن که…بخشش تخت سلطنت…بنا به دلایلی به دستمون نرسیده!…امروز داده نمیشه…ولی خیال همه راحت باشه، ان شاءالله در سریعترین زمان حقتون رو میگیرین…همه ساکتن…… برج عدالت: زن ها از اونجا در حال تماشای همه چیز هستن، هندان سلطانم میاد…صفیه: با تبعید کردن من، فرزندت رو تو آتیش انداختی…….درویش دوبار از سربازا میخواد که غذاشونو میل کنن ولی سربازا عکس العملی نشون نمیدن…احمد از جاش بلند میشه و با عصبانیت میگه: آقایون این یعنی چی؟…ناسو آقا آهسته به عبدی آقا(ریس سپاهیا) با سر تکان دادن، اشاره میکنه…(پس دیگه معلومه که صفیه سلطان این شورشو برنامه ریزی کرده)، عبدی آقا: جناب پادشاه…قبلا هم قول داده بودین! بهتون مهلت دادیم…الان بازم میگین نیست؟!…ما حقمون رو میخوایم!…اگه راهش توسل به زوره…از اون هم پرهیز نمیکنیم…راه بیفتین، همه سربازای سپاهی شمشیرا رو بالا میبرن و حمله ور میشن…نگهبانای قصر فورا برای حفاظت از پادشاه میان جلو…احمدم شمشیرشو به دست میگیره، به نشانه آغاز مبارزه…احمد به افرادش میگه: سر همشون رو بگیرین!…درگیری ایجاد میشه…ذولفقار: وایستید آقایون!…باکی آقا (رییس ینی چری ها): سنگ صبرمون ترک خورده ذولفقار آقا، راه بیفتین…ینی چریها هم شمشیرا رو بالا میبرن و حمله میکنن‌…درویش احمد رو به داخل قصر میبره……..برج عدالت: هندان به صفیه میگه: سلطانم!…اون نوه شماست!…آینده سلسله عثمانی…تو رو خدا یه کاری کنین! جلو این سگ های گرسنه رو بگیرین!…صفیه: پروردگارم به نوه مون عمری طولانی بده…مگه جز سعادت اون چی میخوام؟ و بعدش میره……..راهرو قصر: احمد داره به سمت اتاقش میره که میبینه صفیه سلطان منتظرش ایستاده…صفیه: پادشاهم، فکر کنم زمان مشورت کردن رسیده!…درحالیکه بیرون قصر درگیری سختی بوجود اومده، مقامات دیوان میان، قاسم پاشا میگه: آقایون به حرفم گوش بدید، خبر آوردم…بخشش تخت سلطنت که حقتونه، امروز داده میشه…عبدی: پاشا تو که میگفتی پول نداریم؟ شنیدین، عمدا ما رو سرگرم میکردن!…ناسو: ساکت بشین…بخشش هاتون از خزانه پادشاهی نیست…والده دلسوز بزرگمون…این هزینه رو از خزانه شخصی خودش میده……عبدی: صفیه سلطان زنده باشی (این یک توهین آشکار به احمده) و همه سربازا یکصدا تکرار میکنن……..اتاق سلطان: بلبل آقا: با این سند، بخشش تخت سلطنت با هزینه شخصی صفیه سلطان پرداخت میشه…تعهد میکنید که بدون هیچ مشکلی پس داده بشه…به علاوه، این سند، وثیقه ای برای ادامه اقامت صفیه سلطان در قصر پادشاهی میباشد، سرورم…احمد به آرومی اون سند رو مهرو موم میکنه…(این به معنیه توافق با صفیه سلطانه)…صفیه: خدا رو شکر…هر چند دیر شد اما همه چی درست شد…جلوی ضرر رو از هر جا که بگیری، فایده است (او الان به هدفش رسیده)…وقتی بلبل و صفیه اتاق رو ترک میکنن، احمد با عصبانیت هر چیزی که روی میز هست رو کنار میزنه و محکم میکوبه روی میزش، که نشون از سرخوردگی شدید اونه، احمد: خوشحالی درویش؟ خواسته تو رو انجام دادم دیگه!درویش: پادشاهم، بزاریم صفیه سلطان از پیروزی امروزش لذت ببره!…فردا برای یه روز دیگه بیدار میشن…یه روز کاملا متفاوت!…بعدش درویش میره و میخواد یه کارایی انجام بده تا قدرت صفیه سلطان رو کاهش بده………میخونه: رییس ینی چری ها(باکی آقا) و رییس سپاهیا(عبدی آقا) دارن تو میخونه، پیروزی شونو جشن میگیرن…عبدی: کارمون خوب بود باکی آقا! بخوریم که مست بشیم ها!…باکی: حیفه تخت شاهنشاهی عثمانی که مونده برای یه پادشاه بی تجربه و جوان…عبدی: تا وقتی صفیه سلطان بالا سرمونه، کی به پادشاه اهمیت میده ها؟…درویشم اینجاست در حالیکه یه لباس مبدل پوشیده و داره بهشون گوش میده و اونا رو زیر نظر داره…….درهمین حال، هندان و حلیمه همدیگرو ملاقات میکنن…هندان: اتفاقات رو شنیدی مگه نه؟…حلیمه: باور نمیکنین اما بسیار ناراحت شدم! برای پادشاهمون دعا کردم!…هندان: به پیشنهادت فکر کردم…الان زمان اینه که زخم های گذشته و دشمنی ها رو فراموش کنیم…و در مقابل صفیه سلطان متحد بشیم…حلیمه لبخند میزنه و میگه: برای فرزندانمون، سلطانم! صفیه سلطان رو از این قصر بیرون میکنیم سپس به هندان یه لیست میده و میگه: اسامی همه کسانی که تو حرم به صفیه سلطان وفادار هستن رو نوشتم……..میخونه: آدمای درویش میان تو اتاق عبدی آقا، و دست  این رهبر سرکش سپاهی رو قطع میکنن و درحالیکه او داره از درد فریاد میزنه، درویش بهش میگه: میخوای شورش کنی و بیای جلوی در قصر؟ عاقبت کسی که پادشاه رو تحقیر کنه و قصد جون اونو داشته باشه ، اینه، اینجوریه و بعد اونو میکشه، وقتی که درویش میره طبقه پایین، ما میبینیم که زنان در حال گریه هستن و بعدش میبینیم که رهبر سرکش ینی چری نیز کشته شده….حمام حرم: گولگه و آناستازیا در حال حموم کردنن…آنا میره طرفش و میگه؛ گولگه، از اون روز به بعد همش فکر میکنم…واسه چی نجاتم دادی؟ فرار کردم گولگه!… یه جای مخفی هست!… اما نتونستم راه رو پیدا کنم…بعدش…یه آقایی رو دیدم!…اونو کشت!…طبیب رو اون کشت!…ریحان آقا!… اون قاتله…من نمیدونم چیکار کنم!…بهم کمک کن…گولگه انگشتشو رو لبای آناستازیا میزاره به معنی اینکه هیچی نگو!…سکوت کن……….اتاق سلطان: درویش میاد تو…درویش: پادشاهم، کارهای لازم با آقایونی که شورش به پا کردن انجام شد!…دستور دیگه ای دارین؟…احمد: یه پسره سرباز بود درویش!…کسی که تو پادگان باهاش تمرین کردم!…کسی که باعث شد تو شرایط سختی قرار بگیرم!…اون چی شد؟…درویش: اطلاعی ندارم ولی جرمش بزرگه! حتما آقایون تو پادگان مجازاتش میکنن…پادشاه، حدس میزنم که اعدامش کنن!…احمد: اونو بیارین اینجا…شخصا میخوام مجازاتش کنم!…….خوابگاه صفیه سلطان: صبح شده، صفیه سلطان بیدار میشه اما هیچ کدوم از خدمتکاراش رو اطراف خود نمیبینه و خبری از مراسم صبحگاهی همیشگی اش نیست…جنت رو صدا میزنه ولی جوابی نمیشنوه…از اتاقش میاد بیرون، بازم کسی رو نمیبینه……جنت و بلبل پیداشون میشه…جنت: سلطانم!…صفیه: واسه چی کسی نیست؟ این چه رسواییه؟…بلبل: سلطانم قیامت شده، بدبخت شدیم، همه رفتن…جنت: همه رو فرستادن…آقایون و دخترای تو قصر، همه…بلبل: پادشاه شب دستور داده سلطانم، همه رفتن…خیلی زود صفیه سلطان میفهمه که متحدانش یا تنزل مقام پیدا کردن و یا تبعید شدن……..قاسم پاشا از کار خود برکنار شد و به بغداد تبعید شد!…وزیراعظم، یاووز علی پاشا مقام خودش رو حفظ کرد اما سردار ارتش سمت مجارستان شد، از پایتخت دور شد…و جناب سوندالله شیخ الاسلام شد……..صفیه سلطان و ناسو در حال حرف زدنن، صفیه: سوندالله آقا درسته؟ بازم دشمن جونی ما شیخ الاسلام شد!…ناسو: عبدی سپاهی و سرباز پیاده، باکی هم جسدشون رو دیشب تو میخونه پیدا کردن!…صفیه: چطور میشه که ما خبردار نمیشیم!؟…ناسو: ببخشید سلطانم…ولی همه چیزهایی که میگم تو یه شب اتفاق افتاده…اینا افکار درویش و حاج آقا هستن!…مخفیانه انجام دادن…صفیه: دیگه چی ناسو؟ موقع خواب ما، در مورد چه چیز دیگه ای تصمیم گرفته شد؟ناسو: علاوه بر اینا…همه فعالیت های وقف تون و ساخت و ساز مسجد متوقف شد، در حین جنگ هزینه غیرضروری بوده، چیزی که باید برداشت کنید، سلطانم…صفیه: جریان رودخانه ای که به سمت گل ها میرفت قطع شد!… اینا فقط جلوی چیزهایی رو میگیرن که میبینن ، چندین سرچشمه مخفی داریم (منظورش متحدان مخفی دیگه اش هست)…تو چی ناسو؟…ناسو: من رو هم به یه طرف دنیا تبعید کردن، به حلب منتقل میشم…….کمپ ینی چری ها: ذولفقار آقا میاد پیش اسکندر…پاشو اسکندر…لباستو عوض کن…میری…اسکندر: کجا میرم آقا؟ ذولفقار چیزی نمیگه اما واضحه که این دقیقا همون چیزیه که انتظارشو داره…اسکندر(الکس): میرم برای مرگ مگه نه؟…ذولفقار: جناب پادشاه خودش میخواد مجازاتت کنه…اسکندر به دوستاش یه چیزیو میده و ازشون میخواد پنهانش کنن، یه یادگاری از خانوادمه…از خانواده اصلیم‌…باید بزاریش تو قبرم…همراه من، اونم خاک بشه!….باغ مخفی سلطان: آناستازیا به باغ میاد، احمد!…احمد: آناستازیا!…گفتی که میخوای منو ببینی…آنا: فقط تویی که میگی آناستازیا! میگن خدیجه بعدش ماه پیکر، خاتون کوچولو…احمد: صادقانه اسمت زیباست!…معنی اسمت تولد پس از مرگ بوده!…آنا: چون یه جای دیگه به دنیا اومدم…بابام این اسمو روم گذاشته…از مرگ میترسم…دیروز برای تو ترسیدم!…از تو برج نگاهت میکردم!…از روی برج عدالت…هزاران سرباز…فکر کردم میخوان تو رو بکشن!…احمد: منم ترسیدم آناستازیا!…ولی نه از مرگ برای اینکه…از وقتی که خودم رو میشناسم مرگ کنارمه…عادت کردم!…چیزی که در اصل منو میترسونه!…مرگ قبل از رسیدن به رویاهاست…قبل از یه حاکم قدرتمند شدن…قبل از اینکه برای این شهر خاطره بشم…مرگ قبل از رسیدن به سعادت دنیا…یعنی چشیدن مزه عشق…آنا صورت احمد رو نوازش میکنه و بعدش اونو میبوسه…هر دو خوشحالن…ریحان آقا میاد: پادشاهم… در حالیکه اسکندر رو همراه خودش آورده، و چشمای اونو بستن.

 

خلاصه قسمت چهارم سریال کوسم سلطان :

بخش اول:

با شروع قسمت چهارم، می بینیم که صفیه سلطان تو اتاقش با یه مردی به نام یعقوب ملاقات میکنه…یعقوب اومده تا درباره مشکلات مالی خیریه صفیه سلطان گزارش بده…یعقوب: سلطانم!…در مقابل پولایی که از طرف شما میومد، برای یه ماه قرض گرفته بودم…وقتی که الان ساخت و ساز مسجد متوقف شده، طلب کارها دنبالم افتادن…درویش آقا هم نصف شب اومد جلو در خونم…حساب صندوق های طلایی که به وقفتون بخشیدم رو پرسید…به یعقوب یک فنجان قهوه زهرآلود میدن…صفیه: تو چی گفتی یعقوب؟…یعقوب: انکار کردم ولی درویش آقا گفت بازم میام، اگه اینبار جواب ندم-…صفیه: کسایی که به ما تهمت زدن تو جهنم میسوزن…در حالیکه یعقوب حالش بد شده میگه: ولی دفعه بعدی که درویش آقا اومد…من…من چیکار کنم سلطانم؟ و رو زمین میفته…در حالیکه به سختی نفس میکشه، از دادن پادزهر بهش خودداری میکنن یعقوب به سختی میگه: ببخش…ببخشید سلطانم…صفیه: باید ساکت بشی…یعقوب: من بهتون وفادارم سلطانم…هرگز صحبت نمیکنم…ناسو آقا پادزهرو بهش میده….بیرون اتاق صفیه سلطان: یعقوب با درویش روبه رو میشه و میره…بعد درویش و ناسوح یکم با هم حرف میزنن…درویش: یعقوب آقا خیلی مشکل داره…آسون نیست…داروندارشو تو راه صفیه سلطان خرج کرد!…حیف، همه ثروتش تو یه شب پرید!…ناسوح: فقط خداست که چیزی رو از دست نمیده…کافیه که تو شب سرمونو از دست ندیم…درویش: به خاطر همین باید شکر کنی ناسوح….ناسوح: ناسوح پاشا…میدونی به لطف تو از اربابان حلب هستم…درویش: حالا که اینجوریه…پاشا واسه چی اینجایی؟ خیلی وقت پیش باید حرکت میکردی!…ناسوح: دور کردن من از اینجا هوشمندانه اس ولی یه چیزی رو فراموش کردی…با این ترفیع، راه دیوان رو هم برام باز کردی….در حالیکه به سختی نفس میکشه، از دادن پادزهر بهش خودداری میکنن یعقوب به سختی میگه: ببخش…ببخشید سلطانم…صفیه: باید ساکت بشی…یعقوب: من بهتون وفادارم سلطانم…هرگز صحبت نمیکنم…ناسو آقا پادزهرو بهش میده….بیرون اتاق صفیه سلطان: یعقوب با درویش روبه رو میشه و میره…بعد درویش و ناسوح یکم با هم حرف میزنن…درویش: یعقوب آقا خیلی مشکل داره…آسون نیست…داروندارشو تو راه صفیه سلطان خرج کرد!…حیف، همه ثروتش تو یه شب پرید!…ناسوح: فقط خداست که چیزی رو از دست نمیده…کافیه که تو شب سرمونو از دست ندیم…درویش: به خاطر همین باید شکر کنی ناسوح….ناسوح: ناسوح پاشا…میدونی به لطف تو از اربابان حلب هستم…درویش: حالا که اینجوریه…پاشا واسه چی اینجایی؟ خیلی وقت پیش باید حرکت میکردی!…ناسوح: دور کردن من از اینجا هوشمندانه اس ولی یه چیزی رو فراموش کردی…با این ترفیع، راه دیوان رو هم برام باز کردی….باغ مخفی سلطان: وقتی که ریحان آقا، اسکندر رو میاره به باغ، احمد به آناستازیا میگه: میتونی برگردی حرم!…چشم بند تقریبا صورت اسکندر رو پوشونده، بنابراین وقتی آنا از کنار اسکندر عبور میکنه، نمیتونه اونو به یاد بیاره…اسکندر به ریحان میگه: اینجا کجاست؟…ریحان: راه برو…آناستازیا با شنیدن صداش یه لحظه مردد میشه…به نظر صدا آشناست…اما بعدش میره….احمد چشمای اسکندر رو باز میکنه…وقتی اونم میبینه احمد جلوشه، سرش رو خم میکنه…احمد: اسمت چیه سرباز؟ …اسکندر…احمد: میدونی واسه چی اینجایی؟…اسکندر: من…مرتکب جرم شدم!…جرم بزرگ…مجازاتم مرگه!…اینجوری گفتن…اما عمدی نبود…احمد: میدونستی که یه پادشاه جلوته!…و منو جلو بنده هام کوچیک کردی…اسکندر هم هیچی برای دفاع از خودش نداره که بگه…احمد، سلاح دار رو صدا میکنه…سلاح دار میاد و یه شمشیر به احمد میده…احمد شمشیرو میذاره رو گردن اسکندر و قدرت خودشو به رخ اسکندر میکشه….اتاق صفیه سلطان: درویش اینجاست…همون جایی ایستاده که لحظاتی قبل یعقوب بیچاره ایستاده بود…صفیه: از دوره مرحوم سلطان سلیمان به بعد، ده ها وزیر اعظم، صدها وزیر…و چندین آقا دیدم، خدا رو شکر!…خوش شانس هاشون با اجل خودشون مردن…بدشانس هاشون، مزه شمشیر جلادها رو چشیدن! چه چیزی میخواد اسم تو رو تو کتاب خوشانس ها بنویسه؟…درویش: وفاداریم سلطانم…کاملا به پادشاه وفادارم…صفیه به طعنه میگه که اینو زیاد شنیدم…به درویش هم شربت میدن…بلبل: شربتیه که خیلی دوستش دارین….درویش از روش های مسموم کردن اون آگاهه اما به هرحال اون شربت رو مینوشه….هیچ اتفاقی نمیفته…صفیه: بیا نزدیکتر…بیشتر…شنیدم که تو خونه آرامش نداری…درویش: به خاطر دویدن دنبال کارهای دولت، وقت نکردم سلطانم…صفیه: مرد بی خانواده شبیه قایق بدون بادبانه…از هر طرفی که باد بیاد!… به همون طرف کشیده میشه…خیلی خطرناکه…درویش میخواد بحثو عوض کنه، به خاطر کنجکاویم منو ببخشید سلطانم…گفتن یه موضوع مهمی هست! که میخواین در موردش صحبت کنین…صفیه: موضوع دقیقا همینه درویش…پیدا کردن بنده ای مثل تو که خوب پرورده شده، باهوش، جسور و راستگو، سخته…مطمئنم که خیلی ها تو رو میخوان…ولی من بهترینش رو بهت میگم….فخریه سلطان…و با این پیشنهاد درویش شگفت زده میشه…….راهروهای حرمسرا: آناستازیا در حال قدم زدن تو راهروهاست و به خاطر این تغییر خوشحاله…او یه گل یاس تو موهاش پیدا میکنه و لحظه بودن با احمد رو به یاد میاره…احتمالا لحظه بوسه خودشو…حرمسرا: جنت: خاتون کوچولو تو باز کجا رفتی؟…آناستازیا: من…پیش سلطان احمد بودم!…جنت کالفا عطرو بوی گل ها رو حس میکنه و با یه نگاه آگاهانه ای که تو چهره داره میگه: تو یه چیزیت هست ها…یه چیزیت هست، هست…خاتون کوچولو نکنه تو…این وقت روز!…آناستازیا با خجالت انکار میکنه و میگه: زشته جنت خاتون!…خجالت بکش…همچین چیزی نمیشه…جنت: شده، شده!…دخترای دیگه هم همین نتیجه گیری رو میکنن……..اتاق سلطان: احمد میاد به اتاقش در حالیکه. خیلی عرق کرده، پیراهنش بازه (ما هنوز نفهمیدیم که چه اتفاقی بین او و اسکندر افتاده) هندان هم اونجا منتظرشه…و با دیدن احمد فورا نگرانش میشه…هندان: این چه وضعیه؟ کاملا عرق کردی، الان مریض میشی، احمد: شما واسه چی اومدین اینجا؟…هندان: صفیه سلطان، درویش رو صدا کرده که بره پیشش!…نشونه خوبی نیست!…بلایی سرش نیاد…اقامتگاه برادران گیرای:

شاهین در حال تیراندازی با کمانه و مهمت هم میخواد بره بیرون، ولی درها بسته ان و نگهبانا درها رو باز نمیکنن…مهمت به طرف شاهین میره و با ایستادن جلوی کمان، اونو به چالش میکشه…مهمت: بیرون رفتنم رو ممنوع کردی؟…شاهین: آره…به خاطر خوبی خودت…نمیخوام کار احمقانه ای کنی و خودتو تو دردسر بندازی!…مهمت: اگه به فکر خوبی من هستی، برو قصر با جناب پادشاه صحبت کن و از طرف من فخریه سلطان رو خواستگاری کن…شاهین: حالا که از همین الان به پادشاه میگی جناب پادشاه، وقتی که دامادش شدی براش یه سگ وفادار میشی ها؟…مهمت هم با مشت میزنه تو صورتش، دو برادر وارد یه درگیری کوتاه میشن…بعدش مهمت کمان رو به شاهین میده و میگه: میخوام برم شاهین، منصرف نمیشم اگه میخوای منو بزن چون فقط اینجوری میتونی جلوم رو بگیری…شاهین: مهمت!…فقط یه شرط دارم…قرار مخفیانه‌…نامه نگاری، نباید باشه…قبوله؟…بهم قول بده…بدون خبر دادن به من یه قدم هم برنمیداری!…قول؟…مهمت قبول میکنه و دوبرادر همو در آغوش میگیرن…بالکن اتاق سلطان: احمد و مصطفی با همن…احمد در حال ساختن یه کشتی چوبی هست مصطفی میگه منم میخوام یکی بسازم، احمد یه ورق کاغذ بهش میده و میگه با کاغذ شروع کن وقتی که بزرگ شدی بهت یاد میدم که چطوری با چوب درست میشه…باغ قصر: فخریه در حال قدم زدنه…او ناراحته چرا که چند روزه از مهمت خبری نشده…یکم بعدش با درویش روبه رو میشه……اتاق هندان: درویش میاد تو…هندان: خدا رو شکر که برگشتی!…صفیه سلطان واسه چی صدات کرده بود؟ درمورد چی صحبت کردین؟…درویش: میخوان منو با فخریه سلطان عقد کنن!…هندان: بهش که گفتی به هیچ وجه نمیشه؟هدفش مشخصه میخواد بین ما تفرقه بندازه!…درویش: بهم اعتماد ندارین سلطانم؟ تا به امروز شده که بهتون خیانت کنم؟…هندان: خیانت نکردی ولی-…درویش: تنها کسی که میتونه جواب نه رو به صفیه سلطان بده، پادشاهمونه، بدون حکم پادشاه عقدی صورت نمیگیره…هندان: با پسرم صحبت کن هر چه زودتر این موضوع تموم بشه حتی بحثش اعصابم رو خرد کرد…اما واضحه که درویش داره در مورد مزایای این ازدواج فکر میکنه….بالکن اتاق سلطان: مصطفی: وقتی که من پادشاه شدم، قایق دار میشم؟ کلی قایق؟…احمد با آشفتگی نگاهش میکنه…درویش میاد تو، سرورم یه موردی هست که باید در موردش مشورت کنیم…درویش متوجه زخم رو دست احمد میشه، دستتون…احمد: مهم نیست! وقتی از پس اسکندر برمیومدم اینجوری شد! همون سربازی که گفتم از پادگان بیارن……کمپ ینی چری ها: سربازای جوان در حال آموزش هستن…ذولفقار بهشون میگه: دنیا به دو دسته تقسیم میشه، ارباب ها و بنده ها، ما ینی چری ها بندگان سلطان هستیم هیچ وقت اینو فراموش نکنید لحظه ای که فراموشش کنید سرتونو از دست میدید…حسن و داوود روبروی هم هستن با شمشیرهای چوبی، حسن بهش میگه که تو مسئول مرگ اسکندر هستی، ذولفقار: کسی رو مقصر مرگ اسکندر ندون، اون تقاص اشتباهش رو داد!…یکم بعد اسکندر میاد جلوی در کمپ، حسن خوشحال میشه و میره طرفش، همه با تعجب نگاه میکنن…حسن: اسکندر تو واسه چی نمردی؟…فلش بک: باغ سلطان، به جای قطع کردن سر اسکندر، احمد با شمشیر، طناب دستای اونو باز میکنه…احمد: پاشو…میخوایم تمرین کنیم!…اسکندر: چطوری؟ شما نمیخواین جونمو بگیرین؟…احمد: اگه سر تمرین همه قدرتت رو به شمشیر ندی…دیگه دلسوزی نمیکنم، جونت رو میگیرم!…اسکندر: شما پادشاه هستین…ممنوع هست…بعدشم من هیچ موقع از شمشیر تیز استفاده نکردم…هنوز آموزش سربازی رو کامل ندیدم…احمد: این شمشیر رو بگیر!…دستور میدم!…با تمام قدرتت حمله کن اسکندر!…و دستشو رو شونه اسکندر میذاره و میگه: حمله کن ببینم چقد قدرت دارم…حمله کن که بدونم چه حدود و ضعفی دارم…و شروع میکنن به مبارزه….

 

بخش دوم:

اتاق سلطان: احمد رو تختش نشسته و صفیه سلطان جلوش ایستاده…صفیه: همه کسایی که اطرافم بودن رو فرستادی!…این شایسته والده بزرگه؟…احمد: من اینجوری مناسب دیدم!…صفیه: وقتی که همین دیروز بهت خوبی کردم، تو رو از یه وضعیت مشکل نجات دادم…احمد: سلطانم همون خوبی ای رو میگین که در مقابلش سند گرفتین؟ فقط به خاطر اینکه تو قصر بمونین منو تهدید کردین! و جلوی بنده هام منو تو شرایط سختی قرار دادین!…صفیه: احمد-…احمد: دعا کنین که مادربزرگم هستین…به سنتون حرمت میدم! وگرنه تقاصش خیلی سنگین میشد!…صفیه: تو رو در مقابل من با نفرت پر کردن!…مشخصه کیا باهات اینکارو کردن! هندان و درویش…احمد: فکر میکردم درویش رو خیلی دوست دارین! جوری که شایسته دخترتون فخریه سلطان دیدین! حتی خواستین ازدواج کنن…نکنه اینم یه بازیه؟…صفیه: این ازدواج برای صلحه احمد…برای بیرون انداختن تخم های تفرقه ای که بین ما کاشتن!…اصلا هدف دیگه ای ندارم…احمد: صلح تموم شد!…شما تمومش کردین!…و قبل از اینکه صفیه سلطان بتونه چیزی بگه، احمد: میتونین برین………اتاق حلیمه سلطان: او در حال انجام یه طلسم دیگه اس…خدمتکارش(بنفشه) میاد تو و میگه اینا چی هستن سلطانم؟…حلیمه شمع ها رو نشونش میده، رو هر یک از شمع ها اسم دشمناشو نوشته….حلیمه: دشمن هام!…احمد، صفیه، هندان، برادران گیرای، پیش خدا قسم میخورم که مثل این شمع ها میسوزن…هر چه میسوزن، آب میشن…وقتی هم که آب شد…نابود میشن…خدمتکارش به یه شمع دیگه اشاره میکنه و میگه سلطانم اینو فراموش کردین! اون کیه؟ نتونستم اسمشو بخونم …حلیمه اون شمع رو روشن میکنه…منم بنفشه…فهمیدم که کرم هر درختی از تنه خودش بوده!…وقتی که ده ها سال با دشمن ها جنگیدم یه کرمی تو قلبم شروع به رشد کرده…من متوجه وجودش نشدم!…غرور پرده جلو چشمم بوده…نتونستم ببینم…راه رفتن شاهزاده محمود (پسر بزرگش که به دست سلطان مهمت کشته شد) به سمت مرگ رو ندیدم!…این آتش همیشگیه هیچ موقع خاموش نمیشه…ناراحتی من تموم نمیشه تا وقتی که دشمن هام تو همین آتیش بسوزن…هندان به اتاق حلیمه میاد…حلیمه: سلطانم…خوش اومدین!…هندان: نمیدونم چطوری اینکارو میکنه…بازم صفیه سلطان از جایی حمله کرد که اصلا انتظارش رو نداشتم……..اتاق صفیه سلطان: آناستازیا به طور ناشیانه ای داره تلاش میکنه با دادن یه نوشیدنی به صفیه سلطان خدمت کنه…صفیه سلطان بداخلاق و بی حوصله اس…جنت میاد تو و صفیه هم اونو سرزنش میکنه، صفیه: تو کجایی؟ کارا رو سپردی به بچه و رفتی؟…جنت: ببخشید سلطانم…دستور دادن که یه دختره رو برای پادشاه آماده کنم!…به اون رسیدگی میکردم!…آناستازیا: کی؟ کدوم دختر؟… جنت: هیس…چند لحظه پیش هندان سلطان رو دیدم، بازم تو اقامتگاه حلیمه سلطان بود!…صفیه: هندان و استاد باهوشش…تا همین دیروز دشمن خونی بودن…پس الان در مقابل من متحد شدن! بعد به آناستازیا میگه: به جای اینکه فالگوش وایسی شربت آماده کن…سرم داره میترکه…جنت به آناستازیا: من حلش میکنم…تو برو اتاقم لباس هایی که برای شست و شو آماده کردم رو ببر سالن شستشو…آنا: کدوم دختر؟ ماه فیروز؟…جنت: ای خدا صبر بده!…برو…سریع………اتاق حلیمه: به هندان شربت تعارف میکنن، هندان برمیداره ولی نمی نوشه…هندان: به درویش پیشنهاد ازدواج کردن با فخریه سلطان رو داده…حلیمه: فکر میکردم به درویش اعتماد کامل دارین؟…هندان: اگه اینجوری نبود جون شیر مردم رو بهش میسپردم؟…حلیمه: پس خیالتون راحت باشه، فکر نکنم به شما خیانت کنه!…فخریه سلطان تا الان سه بار بیوه شده کسی که باهاش هم خواب شده زیاد زنده نمونده…هندان: در مورد کاری که باید انجام بدیم صحبت کنیم…حلیمه اون لیوان شربت رو از هندان میگیره و می نوشه…حلیمه: اول باید به همدیگه اعتماد کنیم سلطانم! اگه درویش داماد خاندان بشه…قدرتمند میشه…جلو راهش باز میشه…به سرعت وزیر میشه، وارد دیوان پادشاهی میشه…ثروت و قدرتش هم بیشتر میشه…هندان: اینجوری ماهم قدرتمندتر میشیم…حلیمه: درسته ولی خیلی ها به خاطر این قدرت، قید چه چیزهایی رو زدن و دیوونه شدن…قطعا به درویش آقا افتخار میکنم…اون همچین اشتباهی نمیکنه…البته نمیتونیم فخریه سلطان رو هم ضعیف درنظر بگیریم، میدونین هر شب میره تو تخت خوابش…اتاق جنت کالفا:آناستازیا به طور اتفاقی یه چیزیو رو زمین میندازه و درحالیکه میخواد اونو برداره متوجه میشه چیزی زیر فرشه…او نامه هایی که به پدرو مادرش نوشته بود رو پیدا میکنه…همون نامه هایی که به جنت کالفا میداد تا به دست خانوادش برسونه…ناسیا خیلی دلشکسته میشه چون این نامه ها خیلی براش مهم بودن…بعدش جنت رو تو اتاق رختشویی پیدا میکنه…جنت با دیدن نامه ها: تو اتاقم رو گشتی؟…ناسیا: تو دروغگویی…گفتی فرستادم اما همش اینجاست…واسه چی اینکارو کردی؟ من حرفت رو باور کردم…جنت: من باید بهت حساب پس بدم؟ مثل احمق ها باور نمیکردی…زبونم مو درآورد…نامه اینجا ممنوعه، ممنوع!….ناسیا: ممنوعیت های دیگه ای هم هست اما تو انجامش دادی…جنت هم اونو تهدید میکنه…آناستازیا با فریاد میگه: ازت متنفرم! متنفرم…جنت: از عقلت استفاده کن، مگه من کیم؟ چطوری اون نامه ها رو بفرستم؟ مگه اینقد آسونه؟بعدشم مشکل تو به من چه ربطی داره؟ برو به جهنم…برو……جاده طلایی: ناسیا نامه ها رو محکم در آغوش گرفته و به آرومی راه میره…به سمت اتاق سلطان میره…از نگهبانا میخواد که اجازه بدن بره پیش احمد…ناسیا: من آناستازیام! خبر بدین…سلطانمون اجازه میده که برم تو!…نگهبان: نمیشه خاتون برگرد حرم! ممنوعه…آناستازیا با عصبانیت: ممنوعیتی وجود نداره! پادشاه ازت عصبانی میشه ها! و سعی میکنه به زور راه رو باز کنه که دودو خاتون با یه دختر دیگه میاد همون که امشب برا سلطان آمادش کردن… دودو خاتون: ماه پیکر خاتون! تو اینجا چیکار میکنی؟ سریعا برگرد به حرمسرا…دو دختر بهم خیره میشن…دودو: آقایون راه رو باز کنین!…آناستازیا از فرصت استفاده میکنه و میره تو اتاق سلطان…

آنا: احمـــد…احمد: ناسیا!؟…دودو خاتون هم میاد دنبالش و میگه: سرورم…ببخشید…یهویی اومد تو…نتونستم جلوش رو بگیرم! …احمد: باشه دودو…تو میتونی بری…آناستازیا…گل یاسمن من…احمد اونو میبوسه…چت شده؟…اینا چی هستن؟…احمد و آنا میرن رو تخت میشینن…آنا: از روزی که اومدم…برای خانوادم نامه مینوشتم…برای مامانم، بابام…به جنت کالفا دادمشون…بهم میگفت فرستادم…اما دروغ بوده…اصلا نفرستاده…بدونن که زنده ام…برام دعا میکنن…برای برگشتنم…اما الان… امیدی نیست…خیلی وقت گذشته…با گریه میگه: شاید فکر میکنن که من مردم!…شاید فکر میکنن که فراموششون کردم!…احمد: هنوزم میخوای برگردی؟‌…آنا: با همه قلبم میخوام!…تنها چیزی که میخوام همینه…دست احمد رو میگیره…تو رو خدا احمد…اجازه بده برم خونه خودم…احمد دستشو کنار میکشه و میگه:اگه بگی نامه ها رو به خانوادم بفرست درکت میکنم!…ولی تو چیز خیلی زیادی میخوای…ازم میخوای تو رو بفرستم…میخوای از من فرار کنی و خلاص بشی…احمد خیلی ناراحته بعدش میگه: آناستازیا واسه چی منو بوسیدی؟ وقتی که مجبورت نکردم!…وقتی که مجبور نبودی…واسه چی؟…آنا: من…نمیدونم…و این جوابی نبود که احمد انتظار داشت بشنوه…احمد: میتونی بری! واز جاش بلند میشه…آناستازیا هم در حالی که اشک میریزه به سمت در میره ولی یهو نظرش رو تغییر میده و به سمت بالکن اتاق احمد میره…احمد: آناستازیا!…و میره دنبالش…آنا از دیواره بالکن بالا میره…احمد وحشت زده میشه، آناستازیا!…احمد فکر میکنه که آنا میخواد خودشو پرت کنه…هرگز اینکارو نکن آناستازیا!…آنا برمیگرده و به احمد نگاه میکنه…احمد: هرگز!….آناستازیا مردده، اما در نهایت نامه ها رو از بالکن پرت میکنه و بعد ما میشنویم که اون با والدینش صحبت میکنه…مامان جون…باباجون…بهم میگفتین هر شبی یه صبحی داره!…به خاطره های قشنگتون پناه میبرم!…این تاریکی ای که انگار نمیخواد تموم بشه…قطعا تموم میشه…و ما قطعا یه روز بهم میرسیم…هر چی که شد…فراموشم نکنین و ازم ناامید نشین…آناستازیا از اتاق احمد خارج میشه…تو راهرو با ناسوح آقا رو به رو میشه…ناسو: آناستازیا…پس هنوزم اینجایی…خیلی اندوهگین بودی…میگفتم زیاد تو حرمسرا زندگی نمیکنی!…آنا: به خاطر توئه…تو منو دزدیدی…سگ پست فطرت و مشعل رو برمیداره و به سمت ناسوح حمله ور میشه…ریحان: خاتون چیکار میکنی تو دیوونه شدی؟ …آنا: یه روز تو رو میکشم…قسم میخورم…از دزدیدنم پشیمون میشی!…ناسوح: یه روز برام دعا میکنی خاتون…واسه اینکه از خونه آوردمت اینجا تشکر میکنی…البته اگه باهوش باشی و حرف گوش کنی…ریحان: برگرد حرمسرا…درویش میاد…ناسوح: فردا صبح زود راهی میشم خواستم دعای خیر پادشاه رو بگیرم…درویش: پادشاه مساعد نیستن…راهی شو…ناسو: از الان به خاطر داماد

 

بخش سوم:

اتاق سلطان:

درویش به احمد میگه: پادشاهم…یه خبر ناخوشی گرفتم، قاسم پاشایی که به بغداد تبعید کردین، دستورتون رو له کرده…تو بورسا مونده، بدتر از این به رعایا ظلم کرده…احمد: سریعا سربازا رو بفرست براش، سر اون غافل رو میخوام…درویش: شما بهتر میدونین پادشاهم…ولی لحظه ای که سربازا رو بفرستیم…به قاسم پاشا خبر میدن…اونم فرار میکنه…احمد: چه توصیه ای داری؟…درویش: اگه بفهمه که با یه فرمان برمیگرده سر پست قبلیش، با پای خودش میاد…

اقامتگاه برادران گیرای: ریحان آقا اینجاست…شاهین بهش میگه مطمئنی؟ کسی که راز ما رو نمیدونه؟…ریحان مطمئنه…شاهین بهش یه پیغام میده و میگه: اینو به کارا سعید جلالی بفرست ازش بخواه یه قرار ملاقات با قلندراغلو برام ردیف کنه….اقامتگاه درویش: حلیمه اینجاست و سعی میکنه تا بفهمه تصمیم درویش برای ازدواج با فخریه سلطان چیه…حلیمه: اگه جات بودم بدون فکر کردن پیشنهاد رو قبول میکردم…درویش: هندان سلطان مثل شما فکر نمیکنه!…حلیمه: هیچ کسی مثل من فکر نمیکنه!…صفیه سلطان میدونه که پیشنهاد رو قبول نمیکنی، هدفش گل آلود کردن آبه…درویش: چندین ساله که تو قصرم…هیچ موقع شاهد صاف شدن آب نبودم…حلیمه: تا جایی که متوجه شدم تصمیم خودت رو گرفتی…میخوای قبول کنی! مثل گربه اش الیزابت دنبالش میفتی! چون تو هم میدونی که هر چند که جنگ طولانی باشه، آخرش همیشه صفیه سلطان برنده میشه…درویش: من یه سربازم سلطانم…اولین چیزی که تو پادگان یاد گرفتم…هیچ کسی…غیرقابل شکست نیست!….بعد از ترک اونجا: بنفشه (خدمتکارش) میگه: سلطانم چی شد؟ قبول میکنه؟…حلیمه: نمیدونم…چشماش…هم مثل آتش روشنه هم مثل شب تاریکه…میتونم قسم بخورم یه چیزایی رو مخفی میکنه!…بنفشه: حتما فخریه سلطان به خاطر این خیلی خوشحال شده…بعد از ده ها پاشای پیر…باغ قصر: صفیه سلطان و همراهانش با هندان سلطان و گروهش رو به رو میشه…هندان: سلطانم…دیدن شما چه سعادت بزرگیه، خیلی وقت بود که تو اقامتگاهتون حبس شده بودین!…صفیه: با شاهزاده شیرمون از هوای خوب لذت میبرم!…مصطفی: من میخوام اسب سواری کنم!…صفیه: الان نمیشه مصطفی، معلما منتظرتن…به هیچ وجه به تعلیمت بی توجهی نکن…تا زمانی که دولت عالی بهت نیاز داشت، سختی نکشی…هندان: دولت عالی بی صاحب نیست…خدای بزرگم سایه سلطان احمد خان رو از سرمون کم نکنه…صفیه: آمین…هندان: درویش آقا در مورد پیشنهادتون صحبت کرد…میخواین بین ما تخم تفرقه بکارین…مگه این مار کوچولو(آناستازیا) رو برای تصرف کردن عقل شیرمردم نیاوردین؟…آناستازیا: من مار نیستم سلطانم…حاج آقا: ساکت خاتون…اون زبون دوسرت رو میکنم…صفیه: فکر میکنی قابل اعتمادترین آدمت (درویش) با ازدواج خیانت میکنه…اگه میگی که فرزند یکی یه دونت، با حرف این خاتون (آناستازیا) بهت پشت میکنه، تو خیلی وقت پیش تو این جنگ شکست خوردی…و دو گروه از کنار هم رد میشن…بعدش بلبل به حاج آقا میگه: اصول و آداب رو حسابی فراموش کردی!…مگه پیش سلطان ها به دخترای صیغه ای چیزی گفته میشه؟…حاج آقا: بلبل صداتو ببر…وگرنه اون منقارت رو میشکنم…بلبل: پُزم میدی که حاج آقا شدی…اول آدم شو…اتاق فخریه سلطان: حلیمه میاد پیش فخریه…حلیمه: صورتتون هم مثل دلتون خیلی زیباست…ان شاءالله همیشه خوشبخت باشین…فخریه: تو حرم کی خوشبختی گم کرده که ما پیداش کنیم؟…حلیمه: اینجوری نگین!…بالاخره بختتون باز شد! براتون دعا میکنم…ان شاءاله این ازدواج براتون خوشی-…فخریه: چه ازدواجی؟ تو چی میگی؟…حلیمه: پس نمیدونستین! همه کسایی که تو قصر هستن در مورد عقد شما با درویش آقا صحبت میکنن حتی به ذهنم نیومد که ممکنه نشنیده باشین، عفو کنید سلطانم!…فخریه شوکه میشه…آناستازیا به حرمسرا میاد…شایسته (همون دختری که قرار بود شب گذشته بره پیش سلطان احمد ولی رد شد) میگه: بالاخره سلطان کوچولومون اومد! آناستازیا سعی میکنه تا ازش فاصله بگیره اما شایسته عصبانیه و میگه: عمدا اینکارو کردی مگه نه؟ وقتی که فهمیدی میخوام برم خلوت عمدا جلو راهم رو گرفتی…آنا: نه…عمدا اینکارو نکردم!…شایسته: به خاطر همین به اجبار رفتی داخل؟…دودو خاتون میاد و میگه: شایسته!…باز چی شده؟…شایسته: دودوخاتون من میخواستم جزء سوگلی ها بشم…این دختر بی ادب کوچولو مانع ام شد…شما هم شاهد هستین!…دودو: گریه زاری نکن…وقتی که پادشاه خوشش اومده و قبول کرده کسی نمیتونه حرفی بزنه…جنت کالفا اینا هدیه پادشاه هست…تو صف چشم انتظاری ها بزارین…ماه پیکر…از این به بعد بالا میمونه کارها اصولانه انجام بشه…(یعنی به همه تو حرمسرا  اعلام میکنه که آناستازیا در حال حاضر یه سوگلی هست)…جنت: شنیدین خاتون ها؟ با نگاه کردن به قدش گول نخورین، چون همین قد هم زیر زمین داره…ذاتا معلوم بود، وسایلت رو جمع کن راه بیفت…زود باش……اتاق جدید ناسیا:

جنت آناستازیا رو به اتاقی میاره که مافیروز هم اونجاست…جنت: دعوا و بلند خندیدن ممنوع! به هیچ وجه نمیخوام اتفاقی بیفته…ماه فیروز: بازم دروغ نگه، ماما معاینه اش کنه…جنت هم مسخرش میکنه و میگه والا دیگه شما تنهایین… خودت معاینه اش کن و بعد میره…ماه فیروز: نمیدونم پادشاهمون چی رو در تو میبینه…چرا اینقدر با ارزشی خاتون کوچولو؟ نکنه جادوگری؟…ناسیا: آره جادو کردم!…من جادوگرم! ازم فاصله بگیر! شایسته هم میاد توی اتاق و میگه: پس اینو آوردن پیش تو…ماه فیروز هم سعی میکنه اونو تحریک کنه: نپرس…نگو که تو رو گذاشته جلو در و رفته تو آغوش پادشاه…حیف این خاتون نیست؟ واسه چی اینجوری خیانت کردی؟…شایسته: تو که پادشاه رو نمیخواستی؟ تو که ازش متنفر بودی، چی شد ها؟ واسه رفتن تو آغوشش منتظر من بودی؟ناسیا: اگه رفتم تو آغوشش، رفتم دیگه…سلطان احمد منو خواست…تو رو نه…شایسته به طرفش حمله ور میشه و میگه: میکشمت…ماه فیروز از اتاق خارج میشه ‌و در رو قفل میکنه…شایسته یه قیچی از رو میز پیدا میکنه: تو رو میکشم…ناسیا به طرف در میره و میگه: در رو باز کنین…کمک کنین…اما درا بسته اس…شایسته: کاری میکنم که از به دنیا اومدنت پشیمون بشی…ناسیا: جنت کالفا…درو باز کنین…گولگه……دیوان: احمد اینجاست…اعضای جدید دیوان هم حضور دارند…بیرون از دیوان: پس آنکه جناب سوندالله شیخ الاسلام جدید شد، بیرون از دیوان با برادران گیرای رو به رو میشه…شاهین: جناب شیخ الاسلام ما هم میخواستیم به شما تبریک بگیم، پادشاه جوانمون ما رو خیلی حیرت زده کرده…سونداله: خدا رو شکر بلایی که ازش میترسیدیم سرمون نیومد…باهوش و جسوره…باید پشتش باشیم و این دولت عظیم رو از دست اون سلطانی که میدونین نجات بدیم و میره…برج عدالت: فخریه سلطان و خدمتکارش اونجا هستن…فخریه سلطان از این میترسه که مهمت از قضیه ازدواجش باخبر بشه…فخریه: خدایا…التماس میکنم نفهمه!…اونقدر میترسم که دیوونه بشه…….ریحان میاد پیش شاهین و مهمت…ریحان: پادشاهمون در دیوان هستن خان زاده ها…اگه میخواین بعدا بهش خبر بدم…شاهین: منتظر میمونیم…اوضاع بهم ریخته…صفیه سلطان همه آدمای وفادارش رو از دست داده…مهمت: پادشاهمون تیز از آب دراومد…شاهین: همه اینا افکار درویش آقاست مهمت! چشمش به بالاهاست، وقتی هم که به پادشاه نزدیک شد، به همه پشت کرد…فراموش کرد از کجا اومده…ریحان: درویش آقا دقیقا یه معماست خان زاده…دیگه فهمیدن اینکه طرف کیه سخته…الانم میخواد داماد شه!…در مورد ازدواج کردنش با فخریه سلطان صحبت میکنند…مهمت شوکه میشه…….اتاق جدید ناسیا: شایسته از اتاق میاد بیرون در حالیکه وحشت زده اس و صورتش خونیه میگه: تو دردسر افتادیم…ماه فیروز: تو توی دردسر افتادی به من ربطی نداره…شایسته: منو میکشن! بهم کمک کن…ماه فیروز:منو قاطی نکن…نه دیدم، نه شنیدم! یه راه چاره ای برای خودت پیدا کن!…راهرو های حرمسرا: دودو خاتون و حاج آقا دارن باهم حرف میزنن، دودو بهش میگه با بلبل خوب رفتار کن حاج آقا…شایسته سرگردان تو راهروها قدم میزنه…دودو خاتون شایسته رو میبینه و متوجه آشفتگی اون میشه، میفهمه که اتفاق بدی افتاده…دودو: خدا تو رو لعنت نکنه…حاجی بدو بالا، زود باش….شایسته: قسم میخورم نمیدونم چی شد…بعدش اونو میندازن تو زندان…دیوان: در همین حال سر سه تن از شورشیان جلالی رو برای احمد میارن…. کمپ سربازان پیاده نظام: یه زندانی توسط شخصی که ظاهر عجیبی داره، به کمپ آورده میشه، به نظر میاد که زندانی یه سرباز پیاده نظامه که از میدان جنگ فرار کرده….از طرف دیگه ذولفقار و یکی دیگه از رییسا دارن درباره اسکندر حرف میزنن…این سرباز چطوری خودشو خلاص کرد؟ تو پاشو به جناب پادشاه حمله کن و دوباره سالم برگرد!…حسن میاد پیششون و میگه: آقا…یه گروه از آدمای وحشی اومدن…سرو وضعشون عجیبه…سراغ تو رو میگیرن…یه آدم زخمی هم آوردن، فکر کنم از جنگ فرار کرده………یکم بعد…پس از شناسایی سرباز…حالا بگو درسته که از میدان جنگ فرار کردی؟سرباز فراری: موقع جنگ با راهزنان جلالی فرار کردم…ولی مجبور بودم…ذولفقار یه سیلی بهش میزنه و میگه: صداتو ببر میدونی که یه سرباز برای شرفش زندگی میکنه؟ برای حق، جونش رو میده، کسی که رفقاش رو فروخته و از دشمن فرار کرده از ما نیست……آقایون دیوان تشکیل بشه……….باغ قصر: درویش و صفیه سلطان اونجا هستن…درویش: با پادشاه مشورت کردم سلطانم! لطف کردن و تصمیم رو به من سپردن!…صفیه: ان شاءالله ارزش منتظر موندن رو داره…درویش: داماد شما شدن برای من…افتخار بزرگیه، خوشبختی ای که بهم بخشیدین رو با کمال تشکر قبول میکنم اما شما کسی مثل منو برای داماد شدن قبول میکنین؟ از این مطمئن نیستم…صفیه: معلومه که روی شرط ما شرط گذاشتی…این نشون میده که تو از بقیه جسورتری و یا احمق بودنت رو نشون میده…درویش: میخوام در مورد یه چیزی بالاتر از جسوری و حماقت بهتون بگم…من نه فقط به پادشاه وفادار هستم بلکه با علاقه بهشون وابسته هستم…همانطور که هیچ کاری برای سایه دار شدن این واقعیت نکردم!…در مقابلش ایستادگی میکنم….صفیه: ان شاءالله این عشق رو دریغ نکنی…خیر باشه!…….حرمسرا: گولگه میاد و همه جا رو دنبال آناستازیا میگرده…از ماه فیروز با زبون اشاره میپرسه آناستازیا کجاست؟…ماه فیروز: رفت تو طبقه سوگلی ها…ولی به محض بالا رفتن افتاد…گولگه به اتاق آناستازیا میاد درحالیکه آنا داره گریه میکنه، صورتش زخمیه و یه سمت موهاشو کوتاه کردن…آنا با درموندگی میگه: گولگه منو از اینجا فراری بده! التماس میکنم…بهم کمک کن!……اتاق هندان: دودو به هندان میگه که چه اتفاقی برای آناستازیا افتاده…دودو خاتون: تقصیر شایسته خاتونه…لازمه که هر چه زودتر به پادشاه اطلاع بدیم…هندان: پادشاه رو با موضوع های پست مشغول نکنین!…اون شیطان (آناستازیا) هنوزم به حقش نرسیده…دودو: سلطانم پادشاه خیلی روی این خاتون حساسه…اگه خواست ببینش چیکار کنم؟ منو ببخشید به هیچ عنوان نمیتونم مخفی کنم…هندان: تو یه زمان مناسب با یه زبون نرم بهش میگم!……..کمپ ینی چری ها: در محاصره سربازان پیاده نظام، سرباز فراری به جرم فرار از میدان جنگ، محکوم به اعدام میشه….موقعی که میخوان حکم رو اجرا کنن…سرباز فراری میگه: ذولفقار آقا! فرار کردم!…اگه شد بازم فرار میکنم…شما اینجا تو یه دروغ هستین، خبری از حقایق ندارین…ذولفقار: حقایق که میگی چیه؟…سرباز فراری: پاشاها بهتون دروغ میگن…تو هر جبهه جنگ میبازیم…ذولفقار: تازه مژده پیروزی گرفتیم … سینان پاشازاده سر سه نفر خائن از بزرگان راهزنان رو فرستاد…سرباز: شما باور کردین؟ اونا دهقان هستن…سه بدبختی که تا به حال شمشیر بدست نگرفتن!راهزنان جلالی دارن میان…یه جوری میان که سنگ رو سنگ…سر رو بدن نمیمونه!…ولی با وجود اطلاعاتش، سرش رو قطع میکنن…..راهروی قصر: هندان با درویش رو به رو میشه…هندان: کنجکاوم بدونم وقتی پیشنهاد صفیه سلطان رو رد کردی میخواد چی بگه!…درویش: جوابم رو دادم!…هندان: خب چیکار کرد؟ از عصبانیت دیوونه شد؟…درویش: سلطانم…میخوام با فخریه سلطان ازدواج کنم! این درستشه!…هندان شوکه میشه و میگه: برای کی درسته؟ برای تو یا برای ما؟ پس میخواستی تو اولین فرصت از پشت بهمون خنجر بزنی! …درویش: همه بهم توجه دارن…از همین الان صدها دشمن دارم…با نفرت نگاهم میکنن…اگه داماد خاندان بشم…صداشون رو میبرم…ارزشم بیشتر میشه…قدرتم بالاتر میره…اینجوری میتونم بهتر از پادشاه و شما حفاظت کنم…….هندان: با فخریه سلطان که نمیدونم میخوای تو کدوم قصر جهنمی خوش بگذرونی، چطوری میخوای اینکارو کنی؟ و با عصبانیت از اونجا میره…بعدش حاج آقا میاد و یه نامه به درویش میده و میگه: ذولفقار آقا از پادگان فرستاده…مخفیانه دادن…موضوع مهم بوده!…کمپ ینی چری ها: سلطان احمد به کمپ اومده…احمد: از کجا معلومه که اون (سرباز فراری) راست میگه؟….ذولفقار: پادشاهم این داشت میمرد واسه چی دروغ بگه؟…اگه چیزایی که تعریف کرده درست باشه، تو خیانت بزرگی هستیم!…احمد: درویش!….درویش: متاسفانه تعداد پاشاهایی که میتونیم بهشون اعتماد کنیم به اندازه انگشت های یه دست نیست….ذولفقار: اگه اجازه بدین من میرم تا حقیقت رو با چشم خودم ببینم!…احمد: اینجا بهت نیاز داریم ذولفقار…چون خائن های اصلی بین ما هستن! تو قصرم هستن! اطرافم هستن…نزدیک ترین جام…شاید هر روز تو صورتشون نگاه میکنم…ولی نمی بینم…….پایان بخش سوم

 

با تشکر از حانم نفس که خلاصه ی این سریال را گذاشتن. بچه ها این روزها سریال کوسم سلطان با بازی اویکو کارایل همون بازیگر سریال کوزه ی همراه است و گفته می شه که انگین اکیورک در فصل بعد قرار است به جای پادشاه مصطفی بیاید. وای انگین فکر کنم این سریال را بترکونه اگر خبر واقعی باشه.

 

بخش چهارم:

اقامتگاه برادران گیرای:

شاهین میخواد به یه جایی بره به نگهبانش میگه باید چند روز از پایتخت دور بشم!…نگهبان: قصر خبر داره؟…شاهین: نه…(به نگهبان رشوه میده)…خبردار هم نمیشن!…بعدش میره پیش برادرش…(مهمت بعد از شنیدن خبر ازدواج فخریه سلطان افسرده شده)…شاهین: یه دلیل دیگه برای متنفر شدن از پسر عثمانی، فقط واسه دیدن این قبول کردم که بریم، که ببینی چطوری ما رو له میکنن و چطوری بیرونمون میکنن…مهمت: خب بعدش چی میشه؟ فکر کردی منصرف میشم؟…شاهین: نه…فقط خواستم یه چیزی رو ببینی برادر!…ما دوستی جز سایه خودمون نداریم…

اتاق صفیه سلطان:

صفیه داره با دخترش حرف میزنه…صفیه: خیلی وقته تنهایی‌…تنها و غمگین…بعد از بدشانسی هایی که برات پیش اومد بیشتر از همه تو مستحق خوشبختی هستی…فخریه: والده اما-…صفیه: درویش آقا!…آینده خوش…دلاور…بنده بی همتا…شکی ندارم که تو رو خوشبخت میکنه…

 

فخریه: خوشبختی من…والده، مگه چقدر احساسات من براتون مهمه؟ حتی قضیه ازدواج کردنم رو از حلیمه سلطان شنیدم…سه همسر قبل از این رو هم شما انتخاب کردین!…اولی هشتاد ساله بود…شب عروسی تو تخت خوابم مرد…اون یکی هم قبل از اینکه چند ماه بگذره، برکنار شد و ازش طلاق گرفتم…آخرین پاشایی که لایق من میدونستین…جلو چشمم به قتل رسید…وقتی همه اینا اتفاق افتاد به سعادت من فکر کردین؟…صفیه: به خودت بیا فخریه…تو دختر صفیه سلطان هستی…فقط احمق ها فکر میکنن با شوهر و ازدواج کردن خوشبخت میشن…باهوش ها…چیزهایی که شوهر و ازدواج براشون میاره رو میبینن!……اقامتگاه برادران گیرای:

مهمت: سلطان احمد…دشمن ما نیست شاهین…جرم پدربزرگاش و باباش رو گردن اون ننداز…به ما کوچکترین بدی هم نکرده!…شاهین: جدا؟ پس واسه چی اینجا بازداشت هستیم؟ چرا این سربازها بالا سرمون هستن؟ آره اینجا راحتی داریم…ده ها نفر به ما خدمت میکنن…صاحب همه چیزهایی هستیم که میخواهیم…به جز یه چیز…آزادی…بدون اجازه اونا حتی نمیتونیم بیرون بریم…

نمیتونیم نامه بنویسیم…نمیتونیم از اسلحه استفاده کنیم…البته اگه مخفیانه این آقاها رو نخریم…این دوستیه؟…مهمت: خب چیکار میتونیم بکنیم شاهین؟ اونا قوی هستن…ما ضعیف هستیم…شاهین: اگه فخریه سلطان رو میخوای…فقط باید یه کاری کنی برادرم…باید بجنگی…تا وقتی که ما قوی بشیم و اونا ضعیف بشن…باید بجنگی…..راهروی اتاق سلطان: گولگه اومده تا به احمد بگه که چه اتفاقی برای آناستازیا افتاده ولی اجازه نمیدن که احمد رو ببینه…سلطان احمد که به کمپ ینی چری ها رفته بود الان به قصر اومده و میخواد بره به اتاقش…احمد: درویش، سریعا مهمت رو صدا بزن…گولگه جلوی احمد رو میگیره…حاج آقا: تو چیکار میکنی خاتون؟…احمد: حاج آقا این خاتون در مورد چی صحبت میکنه؟……

حرمسرا: احمد با عصبانیت به حرمسرا میاد و مستقیم میره به اتاق جدید آناستازیا…اما آنا نمیخواد کسی رو ببینه…احمد به آرومی اونو لمس میکنه…آنا: منو ول کن برو…احمد کنارش میشینه و میگه: آناستازیا!…منم…آنا: منو نگاه نکن…منو اینجوری نبین!…التماس میکنم برو!…نگاه نکن…احمد: آناستازیا…بعد به آرومی اونو میبوسه و اشکاشو پاک میکنه، اونو در آغوش میگیره…احمد: کی باهات اینکارو کرده؟…کی؟….اتاق صفیه: حلیمه اینجاست…حلیمه: خیلی خوشحال شدم والده…بالاخره فخریه سلطان هم خوشحال میشه…صفیه: کسی که به اندازه کافی گریه نکنه، ارزش خنده رو نمیدونه…اینو تو خوب میدونی…حتی گربه ام الیزابت میدونه که با کیا چه رابطه ای داری!…توی رابطه تو با هندان سلطان آب نفوذ نمیکنه!…حلیمه: باید با والده سلطانمون خوب باشیم…میدونین…حتی حرم رو برای شما تنگ کرد!…صفیه: تو ما رو خندوندی پروردگارم تو رو بخندونه…این مهره آبی (در برابر چشم بد محافظت میکنه) هدیه من به توئه…وقتش که رسید روی شاهزاده تازه به دنیا اومده پادشاه می بندی…شاید به لطف همین…شاهزاده مصطفی از عاقبت غم انگیزی که منتظرشه خلاص بشه…زندان: گولگه میاد و شایسته رو به زور با خودش میبره…شایسته با فریاد میگه: ولم کن…من نمیخوام بمیرم…ماه فیروز، تو هم مقصری، تو هم!…ماه فیروز: این دیوونه شده…دروغ میگه…من تو راهرو حرم بودم…همه شاهدن……..اتاق سلطان:

شایسته رو میارن، اون برای بخشش التماس میکنه…شایسته: پادشاهم!…ببخشید من فریب شیطان رو خوردم…احمد به آناستازیا میگه: حکم با توئه…اگه میخوای زندانی کن…اگه میخوای از قصر بیرونش کن…اگه میخوای دستور بده…سریعا همین الان جونش رو بگیرن!…….حرمسرا: بلبل آقا به جنت میگه: سوختی جنت…اما چه سوختنی…اون خاتون به تو سپرده شد و تو نتونستی نگهش داری!…جنت: آقا من که چهل تا دست ندارم، به سلطانمون برسم؟ بچه داری کنم؟…یکم بعد گولگه میاد و شایسته هم باهاشه…همه تعجب میکنن چون بدون هیچ آسیبی به حرمسرا بازگشته…..

اتاق سلطان: احمد: واسه چی اونو بخشیدی؟ وقتی که این همه بهت بدی کرده! وقتی که میتونستی انتقامت رو بگیری!…واسه چی بخشیدی؟…آنا: خیلی سخت صحبت میکنم…نگاه نکن زشت شدم!…احمد: از اولین لحظه ای که تو رو دیدم…میدونستم چیزایی که داری بیشتر از زیبایی هست…کمی پیش…بزرگی قلبت رو هم نشون دادی!…آنا: به خاطر شایسته نیست…باعث و بانی چیزایی که سرم اومده اون نیست…احمد: منم؟…کسی که همه بدی ها رو کرده؟…کسی که باعث شد همه اینا اتفاق بیفته؟…آنا: بابام میگفت که…سرنوشت سه درجه داشته…این درجه ها به محض تولد آدم، سرنوشت طناب رو شروع به بافتن میکرده….با این طناب های مخفی…آدم ها به همدیگه، به خونه ها، به شهرها میرفتن…هر جا که بری…هر کاری که میخوای انجام بده…غیرقابل فرار بوده…احمد: آناستازیا بافت های طناب سرنوشت ما به همدیگه وصله…بهت گفته بودم…هیچ چیزی تصادف نیست!…(اما هنوزم آناستازیا قانع نشده)…آنا: نمیدونم…شاید لازم شد که بافت ها رو بگیریم دست مون …و اتاق رو ترک میکنه……حرمسرا: ناسیا به حرمسرا برمیگرده و مثله یه ملکه راه میره با وجود اینکه موهاش کوتاه شده و صورتش زخمیه…به اتاقش میاد…گولگه اونجا منتظرشه و با زبون اشاره میگه که میخواد بهش کمک کنه…آنا با خوشحالی میگه: میخوای برای فرارم کمک کنی؟!……

اتاق سلطان: احمد خواسته که ریحان آقا و حاج آقا بیان پیشش…ریحان: منو خواستین پادشاهم!…احمد: مگه تو چشم و گوش من تو حرم نیستی، ریحان آقا؟ مگه من چشام رو به تو نسپردم؟ اگه بلایی سرش بیاد…نگفتم که مسئولیتش با توئه؟…ریحان: ببخشید پادشاهم، این یه مسئله بین خاتون هاست…به محض شنیدن-…احمد: آقایون…(نگهبانا میان تو)…ریحان زانو میزنه و میگه: ببخشید پادشاهم من مقصر نیستم…بلبل آقا و جنت خاتون جلوم رو گرفتن…احمد با عصبانیت: اگه گولگه خاتون نبود…حتی خبردار نمیشدم…تو حاج آقا…تو چطور ساکت میشی؟ با چه جرأتی ازم مخفی میکنین؟…حاج آقا: دور از جون پادشاهم…مگه در حد ماست؟ احمد: این غافل (ریحان) رو بگیرین…ریحان: من خواستم بهتون خبر بدم پادشاهم ولی حاج آقا جلوم رو گرفت…چون والده سلطان خواستن که ما ساکت بشیم…احمد: این درسته؟…حاج آقا: پادشاهم نخواستن شما رو با همچین موضوع های پستی ناراحت کنن…احمد: باهام بیایین!…..اتاق هندان سلطان: دستور اعلیحضرت سلطان احمد!…هندان: احمد، پسرم! این وقت شب خیره؟!…احمد: طبق گفته آقایون چیزی که سر آناستازیا اومده رو شما ازم مخفی کردین درسته؟…هندان: واسه چی مخفی کنم شیرمردم؟ منتظر موندم که برگردی قصر…تو یه زمان مناسب خواستم بهت خبر بدم…احمد: والده میدونم که دوستش ندارین! فقط به خاطر اینکه هدیه صفیه سلطانه دوستش ندارین! قبلا هم زندانیش کرده بودین! کی میدونه چه شکنجه هایی باهاش شده که خبر ندارم! ولی این آخرین باره…آناستازیا…با ارزش ترین گنج منه!…دنیا یه طرف…اون یه طرف…اینو همه اینجوری بدونن…متناسب با این قدم بردارن!…و میره….حاج آقا: سلطانم! خدایی من یه کلمه هم نگفتم همش کار این شیطانه (ریحان) واسه نجات دادن خودش ما رو تو آتیش انداخت…ریحان: جناب پادشاه بزرگ سوال کردن چطوری بهش دروغ بگم؟ چشمش رو دیدم…به سختی جونم رو نجات دادم…هندان: برید بیرون! منو تنها بذارین!…..باغ قصر: فخریه سلطان و شاهزاده مصطفی تو باغ هستن…مصطفی داره با قایق کاغذی اش بازی میکنه…درویش میاد پیش فخریه…درویش: سلطانم! بعد از تصمیم عقد اصلا با شما صحبت نکردیم! مطمئنم برای شما هم یه تصمیم ناآگاهانه بود! برای چیزهایی که باید آماده بشه…فخریه: من هیچ خواسته ای ندارم…چطوری عقد کردنمون…عروسیمون، کی، کجا گرفته میشه…میخوایم تو کدوم قصر زندگی کنیم…هیچ کدوم از اینا برام مهم نیست…شاهزاده میریم!…..اتاق فخریه: مصطفی ناراحته که قایق کاغذیشو تو آب رها کرده و میخواد برگرده…فخریه: یکی دیگه درست میکنیم شاهزاده ام…یکم بعد خدمتکارش میاد تو و یه نامه عاشقانه از مهمت گیرای (بنابراین مهمت قولی که به شاهین داده رو شکسته) رو بهش میده…مهمت تو نامه اش میگه: اگه زیباییت جلو چشم هم نباشه…صورتت از دلم بیرون نمیره، مگه میشه پروانه از آتش فرار کنه…فخریه میخواد بره پیش مهمت…خدمتکار: نمیشه سلطانم…به هیچ عنوان نمیشه، اینکارو نکنین…اما فخریه مصمم به رفتنه…فخریه: برای آخرین بارم که شده میخوام ببینمش و نامه مهمت رو میزاره رو تختش…فخریه: شاهزاده عزیزم تو برگرد به اقامتگاه والده ات…من یکم کار دارم و میره…اما شاهزاده کوچک اون نامه رو به عنوان یه تکه کاغذ میبینه…..اتاق حلیمه سلطان: حلیمه و دخترش باهمن…دلربا: والده من کی ازدواج میکنم؟ اولین باری که فخریه سلطان ازدواج کرده فقط چند سال ازم بزرگتر بوده…حلیمه: دلربای قشنگ من!…هنوز زوده وقتش که رسید پروردگارم نصیب میکنه که اون روزها رو ببینم…مصطفی میاد تو در حالیکه با نامه مهمت یه قایق کاغذی جدید ساخته…مصطفی قایق رو تو آب میزاره…حلیمه به بنفشه (خدمتکارش) میگه: حال فخریه سلطان چطوره؟…بنفشه: تو باغ با درویش آقا صحبت کردن، فقط زیاد با هم نموندن! از همدیگه خجالت کشیدن…دلربا: مصطفی چیکار میکنی؟ اونو (قایق کاغذی) دربیار آب رو کثیف میکنی!…بنفشه مصطفی رو میبره تا لباساشو عوض کنه…حلیمه توجهش به نوشته های روی اون قایق جلب میشه و اونو باز میکنه و خوشحال میشه….

حلیمه: دلربا تو با برادرت مشغول شو!…(بنفشه رو صدا میکنه)…حلیمه: میگم بنده دوست داشتنی خدا هستم کسی باور نمیکنه!…فخریه سلطان یه رابطه عاشقانه مخفی داشته!…حدس بزن کیه!؟ برادر دشمنمون شاهین گیرای…مهمت گیرای….


 

ادامه خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان از قسمت 14 تا 41 :

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه فیلم ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوسم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکری یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکری یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکری یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکری یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکری یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکری یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکری یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکری یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکری یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکری یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکری یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکری یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکری یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکری یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکری یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکری یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکری یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکری یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکری یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکری یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکری یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکری یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکری یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکری یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکری یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکری یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکری یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوشم سلطان

خلاصه سریال ماه پیکر یا کوشم سلطان

قسمت پنجاه و هفتم سریال ماه پیکر

قسمت پنجاه و هفتم سریال ماه پیکر

قسمت پنجاه و هفتم سریال ماه پیکر

قسمت پنجاه و هفتم سریال ماه پیکر

قسمت پنجاه و هشتم سریال ماه پیکر

قسمت پنجاه و هشتم سریال ماه پیکر

قسمت پنجاه و هشتم سریال ماه پیکر

قسمت پنجاه و هشتم سریال ماه پیکر

قسمت پنجاه و نهم سریال ماه پیکر

قسمت پنجاه و نهم سریال ماه پیکر

قسمت پنجاه و نهم سریال ماه پیکر

قسمت پنجاه و نهم سریال ماه پیکر

قسمت شصتم سریال ماه پیکر

قسمت شصتم سریال ماه پیکر

قسمت شصتم سریال ماه پیکر

قسمت شصتم سریال ماه پیکر

قسمت شصتم سریال ماه پیکر

قسمت شصتم سریال ماه پیکر

قسمت شصت و یکم سریال ماه پیکر

قسمت شصت و یکم سریال ماه پیکر

قسمت شصت و دوم سریال ماه پیکر

قسمت شصت و دوم سریال ماه پیکر

قسمت شصت و دوم سریال ماه پیکر

قسمت شصت و دوم سریال ماه پیکر

قسمت شصت و سوم سریال ماه پیکر

قسمت شصت و سوم سریال ماه پیکر

قسمت شصت و سوم سریال ماه پیکر

قسمت شصت و سوم سریال ماه پیکر

قسمت شصت و چهارم سریال ماه پیکر

قسمت شصت و چهارم سریال ماه پیکر

قسمت شصت و پنجم سریال ماه پیکر

قسمت شصت و پنجم سریال ماه پیکر

قسمت شصت و پنجم سریال ماه پیکر

قسمت شصت و پنجم سریال ماه پیکر

قسمت شصت و ششم سریال ماه پیکر

قسمت شصت و ششم سریال ماه پیکر

قسمت شصت و ششم سریال ماه پیکر

قسمت شصت و ششم سریال ماه پیکر

قسمت شصت و هفتم سریال ماه پیکر

قسمت شصت و هفتم سریال ماه پیکر

قسمت شصت و هفتم سریال ماه پیکر

قسمت شصت و هفتم سریال ماه پیکر

قسمت شصت و هفتم سریال ماه پیکر

قسمت شصت و هفتم سریال ماه پیکر

خلاصه ی قسمت 68 سریال ماه پیکر :

احمد با ذوالفقار راجع به مسجدی که میخواد بسازه حرف میزنه… کوشم به حرم میاد و با هماشاه سلطان روبه رو میشه و میگه چشمتون روشن صفیه سلطان آزاد شدند، هماشاه: سرورمان جواب زحمات سلطانمون رودادند الان ھم دارم به دیدن والدہ ام میرم، کوشم رو به بلبل میگه سلام منو به صفیه سلطان برسون و بگو بازی قشنگی انجام دادید، هماشاه: منظورت چیه ؟ کوشم: بعدا متوجه میشید

کوشم میره به دیدن مراد پاشا و یه لیست بهش میده و میگه اینا لیست تمام افرادی هست که برای صفیه سلطان کار میکنن، مراد پاشا ܣܘ یه نگاهی میکنه و میگه پس چرا ناسو پاشا نیست، کوشم: چون دیگه جزیی از افرادش نیست، مراد پاشا از این همه اطلاعات کوشم تعجب میکنه و میگه پیروزی بزرگی کسب کردید اما حواستون باشه حین جنگ با دشمن شبیه دشمن نشید هماشاه میره به دیدن مادرش و خیلی خوشحاله همچنین بلبل آقا…..ھماشاہ به صفیه میگه، شاهزاده زنداست، برادرم زند ست، صفیه میگه چطور ممکنه ؟ شما مطمئنید؟ بلبل میگه مطمئنیم، صفیه میگه اون کجاست؟ ھماشاہ: اون ھمینجا بودہ تو پایتخت کنار شما، اون اسکندر ھست ، صفیه از شدت خوشحالی اشک در چشماش جمع شده. اسکندر پیش احمد هست و به احمد میگه بزارید منم به جنگ برم اما احمد میگه تو باید پیش من بمونی، مراد پاشا میاد و میگه بعد از تحقیق و بررسی افراد صفیه سلطان رو پیدا کردیم و لیست افراد رو به احمد میده، احمد هم میگه همه رو دستگیر کنید.

صفیه سلطان بخاطر زنده موندن پسرش خدارو شکر میکنه و نماز میخونه

صبح : دیوان برگزار میشه و احمد راجع به جنگ با شورشی ها دستوراتی میده، همین موقع معمار میاد و نقشه ی مسجدی که میخوان بسازن رو میده احمد هم نقشه رو نشون پاشاها میده… کوشم با حلیمه حرف میزنه و حلیمه میگه حسن پاشا مدرکی علیه ھماشاہ سلطان دارہ باید ببینیم مدرکش چیه چون ممکنه حسن پاشا نتونه از پس هماشاه سلطان بربیاد…هما شاه به حسن پاشا میگه من امشب به دیدنتون میام و باهم حرف میزنیم و مشکلات رو حل میکنیم، حسن پاشا هم خوشحال میشه صفیه با ناسو پاشا حرف میزنه و ناسوپاشا بهش میگه لیست تمام افرادی که بهتون خدمت میکردن رو کوشم سلطان فهمید، صفیه شوکه میگه چطور فهمید؟کی بهش گفته؟ ناسو پاشا هم با ناراحتی میگه من گفتم چون کوشم سلطان فهمیده بود من اونو دزدیدم، منم مجبور شد هم در قبال آزادی شما قدرتتون رو فدا کنم، صفیه به شدت عصبانی میشه و میگه گمشو سگ خائن و بیرونش میکنه

کوشم به حاجی آقا میگه باید بفهمیم حسن پاشا چه مدرکی دارہ، حاجی میگه حسن پاشاروازوقتی تو مصر بودم میشناسم الکی حرفی نمیزنه، کوشم هم میگه پس باهاش حرف بزن و بفهم قضیه چیه .

شب: هماشاه حاضر میشه و به بلبل میگه به دیدن حسن پاشا میرم چون یه دفتر از کارهای من داره اگه یه ذره میشناسمش اون دفتر رو از خودش جدا نمیکنه، بلبل نگرانه و میگه بزارید منم بیام چون حسن پاشا ادم خشنی هست و ممکنه بهتون صدمه بزنه اما هماشاه قبول نمیکنه که بلبل بیاد از طرفی حاجی رفته پیش حسن پاشا، حسن پاشا هم مشغول شراب خوردنه، حاجی راجع به طلاقش حرف میزنه حسن پاشا ܣܘ میگه ھماشاہ سلطان از من طلاق نمیگیرہ، حاجی میگه اما هماشاه سلطان اداره ی حرم رو ولی نمیکنه، حسن پاشا هم میگه مجبورہ برگردہ پیشں من حاجی ھم میگه کوشم سلطان بهتون سلام رسوند گفتن اگه چیزی نیاز داشتید بهشون اطلاع بدید… حاجی آقا خوشحال به قصر برمیگرده بلبل خيلی نگرانه و میرہ پیش ذوالفقار و میگه هماشاه سلطان رفتن دیدن حسن پاشا اما حسن پاشا خیلی آدم شراب خوریه میترسم بلایی سر هماشاه سلطان بیاد، ذوالفقار هم سریع حرکت میکنه به سمت امارت حسن پاشا…..ھماشاہ مبرہ پیشں حسن پاشا و میبینه

کلی مشروب خوردہ، حسن پاشا به سمت ھماشاہ میاد تا صورتشو نوازش کنه اما هماشاه روشو برمیگردونه و میگه آقا ها بیاید پاشا رو ببرید ھوا بخورہ (چون بوی مشروب میدادہ) حسن پاشا ھم خودش میرہ، ھماشاہ شروع میکنه به گشتن اتاق اما چیزی پیدا نمیکنه حسن پاشا میاد و میگه دنبال چیزی میگردی؟ هماشاه میگه من و تو دیگه نمیتوانیم باهم باشیم و اون دفتر رو به من بده تا بعد از طلاق همه ی ثروتم رو بت بدم، حسن پاشا میگه این ممکن نیست چون دفتر دست من نیست کوشم و حلیمه و حاجی رو نشون میده که دارن دفتر رو میخونن و معلوم میشه از مالیات مصر که برای قصر میومده یه مقداریش تو جیب صفیه سلطان میرفته… حسن پاشا به هماشاه میگه تو و مادرت منو بازی دادید، هماشاه میگه اون دفتر کجاست؟ حسن پاشا عصبانی میشه و به هماشاه حمله میکنه و هماشاه شروع میکنه به جیغ و داد اما کسی کمکش نمیکنه که یکدفعه ذوالفقار میاد و حسن پاشا رو میگیره و دستور میده که زندانیش کنن بعد هم به هماشاه رسیدگی میکنه و بهش یه لیوان آب میده.

صبح : ذوالفقار حسن پاشا رواز زندان میارہ بیرون و میبرہ پیشں پادشاہ، احمد خیلی عصبانی ھست از طرفی کوشم میرہ پیشں ھماشاہ و میگه دفتر پیش منه و دفتر رو نشون میدہ، ھماشاہ میخواد دفتر رو بگیرہ اما حاجی نمیزارہ، ھماشاہ میگه منتظرچی هستی برو اینو بده به پادشاه، کوشم میگه هدف من چیز دیگه ایه حسن پاشا تو اتاق احمد هست احمد هم میخواد را جبش حکم بده که هماشاه میاد و میگه حسن پاشا تقصیری ندارہ مقصر من بودم و میخوام باھمسرم به قاھرہ برگردم، احمد و ذوالفقار هم تعجب میکنن… حسن پاشا از اتاق سلطان بیرون میاد و کوشم رو میبینه و بخاطر کمک کردن بهش ازش تشکر بودید نکنه حسن پاشا تهدیدتون کرده؟ هماشاه میگه نه بخاطر اینجا موندن زود تصمیم گرفتم منو ببخشید ولی میخوام برگردم پیش شوهرم، احمد ܣܘ میگه d که اینو میخوای تکبابی ندارہ برو….کوشم در حرم هست که حلیمه سلطان میاد پیشش و بش میگه نه صفیه نه هاندان 9 نے ھما شاہ سلطان، حالا دیگه تو قدرتمندترینی امیدوارم خوبی منو فراموش نکنی، کوشم میگه فراموش نمیکنی نه خوبی رو نه بدی رو و تو هم میتونی تو وقت هایی خاص مصطفی رو ببینی، کوشم میره حلیمه خوشحاله منکشه به حلیمه میگه بنظرتون این درسته که به کوشم اعتماد کنیم ؟ حلیمه: اعتماد نمیکنم فقط میخوام زنده بمونیم چون برای به تخت نشوندن پسرم باید زنده نگهش دارم.

 

خلاصه قسمت شصت و نهم سریال ماه پیکر :

هماشاه میره پیش ذوالفقار و با ناراحتی میگه بزودی میرم گفتم شاید وقتی برای خداحافظی پیدا نکنم، اگه تو دیشب نیومده بودی معلوم نبود چه اتفاقی میوفته، ذوالفقار: شما یبار جون من رو نجات دادید حالا بی حساب شدیم ، ھماشاہ میگه سرورمان رو به تو میسپارم و میخواد برہ اما ذوالفقار میگه سلطانم میدونم دلتون نمیخواد برید چرا میخواید برید؟

هماشاه:یه رازی رو بهت میگم ولی پیش خودت حفظش کن، من بخاطر بزرگترین نقطه ضعفم یعنی والده ام مجبورم برم، ذوالفقار میخواد بپرسه که قضیه چیه ؟ اما هماشاه میگه همین قدر بدونی کافیه بعد هم یه قدم به ذوالفقارنزدیک میشه و تو چشمای ذوالفقار نگاه میکنه و با ناراحتی میگه من خیلی میخواستم اینجا بمونم و بعد میرہ.

کوشم پیش احمد هست و احمد بهش میگه بعد از زایمانت بریم ادیرنه و تابستون اونجا باشیم بعد هم راجع به هماشاه سلطان میگه که داره برمیگرده پیش شوهرش، احمد: هماشاه میره و تو باید از این به بعد حرم رو اداره کنی، کوشم هم خیلی خوشحال میشه و میگه این افتخار بزرگیه، احمد اتاق والده سلطان رو هم به کوشم میده و خوشحالی کوشم دوچندان میشه…

از طرفی صفیه سلطان با اسکندر ملاقات میکنه و به زور جلوی خودشو میگیره که حقیقت رو بش نگه و بغلش نکنه، صفیه به اسکندر میگه تو وقتی من تو اون قلعه بودم باهام خوب رفتار کردی بخاطر همین ازت ممنونم، اسکندر هم میگه من فقط وظیفمو انجام دادم، صفیه میگه بعضی وقتها به دیدنم بیا تا باهم حرف بزنیم، اسکندر باشه میام ولی اینو بدونید که من به پادشاه وفادارم، صفیه هم میگه میدونم و بعد هم اشاره میکنه که اسکندر بره، اسکندر میره و بلبل میاد و صفیه میگه یه روز حقیقت رو بش میگم و یه دل سیر بغلش میکنم، بلبل میگه کوشم سلطان موفق شدن ھماشاہ سلطان رو راھی کنن که برہ حالا باید چکار کنیم؟ صفیه میگه باید صبر کنیم تا قدرت قبلیمون رو دوباره بدست بیاریم و شاهزاده (اسکندر) رو به پادشاهی برسونیم

کوشم به اتاق والدہ سلطان میرہ و با غرور میشینه و جنت و حاجی آقا و مرجان خاتون و ملک در کنارش هستن و بهش تعظیم میکنن. شاهزاده مصطفی رو نشون میده که با یه آدم خیالی به اسم “پینهان آقا” حرف میزنه، پینهان بهش میگه برادرت تورو مثل یه حیوون اینجا زندانی کردہ و نمیزارہ مادر تو ببینی،اون میخواد تورو بکشه، مصطفی میگه از اینجا برو نمیخوامت که یکدفعه صدای پا میاد مصطفی میترسه و میره میشینه و فکر میکنه جلادها اومدن  .
پینهان آقا همش میگه برادرت از تو میترسه بخاطر سلطنتش و هی دور اتاق میچرخه و میگه سالها میگذره و تو همش اونجا میشینی و منتظر جلادها هستی که یکدفعه مصطفی بزرگ شده و هنوز ترس از جلاد ھارو دارہ و همش با پینهان آقا حرف میزنه، نگهبانا میان داخل اتاق مصطفی و میگن سلطان احمد میخواد شما رو ببینه.

یه دختر رو نشون میده که داره نقاشی میکشه، بلبل آقا میاد و یکم پیر شده و میگه وقتش رسیده خاتون زودباش بریم. در حیاط قصر زنا و بچه ها جمع شدن و منتظرن کوشم سلطان بیاد، کوشم هم با ابهت خاصی میاد تا به مشکلات مردم فقیر رسیدگی کنه و معلومه که این همه سال که گذشته از مردم چشم پوشی نکردہ ، کوشم به مشکلات مردم گوشی میدہ و اونا رو برطرف میکنه و بهشون غذا یا پول میده بعد هم به قصر برمیگرده. بلبل اون دختر رو میبره پیش هماشاه و صفیه سلطان، هماشاه میگه اسم این دختر چیه ؟ بلبل میگه: یاسمن رو براش انتخاب کردم چون اسم گلی هست که کوشم سلطان دوست داره، صفیه به هماشاه میگه این دختر تمام مراحل رو گذرونده و آموزش دیده، در بچگی بحران سختی رو پشت سرگذرونده ولی بچگیشو یادش نمیاد . هماشاه: خب شما فکر همه جا رو کردید ولی چندین ساله که کوشم نزاشته به خاتون دوبار به خلوت بره… صفیه: مطمئن باش این از اون خاتون ها نمیشه فقط تو مراقبش باش. هماشاه به همراه یاسمن میره و صفیه به بلبل میگه این خاتون نه تنها کوشم رو بلکه سلطان احمد رو هم به آخر کار میرسونه و ما شاھزادہ اسکندر رو پادشاه میکنیم.

کوشم در اتاقش هست که شاهزاده ها و سلطان هاش (8 تا بچه) به دیدنش میان تا عید رو بهش تبریک بگن به ترتیب: شاهزاده ی اول مهمت، شاهزاده ی دوم مراد، دختر بزرگ کوشم: عایشه سلطان ، فاطما و گوهران سلطان سومین شاهزاده: قاسم ، شاھزادہ ابراهیم و عاتیکه سلطان که دوقلو هستند. همه به کوشم عید فطر رو تبریک میگن و دستشو میبوسن کوشم به حاجی آقا میگه عثمان کجاست؟ مهمت میگه معلوم نیست باز کجا غیبش زده، کوشم هم برمیگرده یه نگاهی به مهمت میکنه و معلومه خوشش نیومد از حرف مهمت اما لبخند میزنه و چیزی نمیگه. عثمان مشغول تمرین تیراندازیه و لالا عمر پاشا ازش تعریف میکنه و میگه نه فقط در علم بلکه تو قدرت بازو هم توانایی دارید دیگه بزرگ شدید عثمان میگه فقط تو متوجه این موضوعی نه والده ام نه پدرم این موضوع رو نمیبینن (عثمان دوسداره هر چه زودتر به یه استان بره برای مدیریت و تجربه کسب کردن) همین موقع جنت هم میاد که خبر بده کوشم منتظر عثمان هست، عثمان هم خوشحال میشه و سربع میره .
ھماشاہ یاسمن رو به قصرشں میبرہ و به ایشان کالفا میسپارہ و به یاسمن میگه خوب استراحت کن چون دیگه آرامشی نداری یا نفس میبری یا نفست گرفته میشه ایشان کالفا میگه کوشم میخواد به همراه بقیه بچه ها از اتاق بیاد بیرون که عثمان با خوشحالی میاد ولی کوشم میگه صبح عید کجا بودی؟ عثمان سرشو میندازہ پایین و میگه با عمر پاشا بود هم امیدوارم شما رو ناراحت نکرده باشم ؟ (مهمت خوشش میاد که کوشم عثمان رو سرزنش میکنه) کوشم لبخند میزنه و به عثمان میگه مگه میشه تو منو ناراحت کنی پهلوانم و بغل میکنه، مهمت هم حسودیش میشه. هماشاه میره و از پشت شوهرشو بغل میکنه و معلوم میشه که با ذوالفقار ازدواج کردہ .

 

قسمت هفتادم سریال ماه پیکر :

اسکندر جای ذوالفقار اومده و رئیس اتاق سلطنتی شده و به احمد میگه: شاهزاده مصطفی آقاها رو از اتاق بیرون کرده و نمیخواد بیاد و احمد میگه: اسکندر توبرو و برادرم رو راضی کن و بیار. سلطان احمد معدہ درد دارہ ودکترھا بھشں دارو میدان. حلیمه از این ناراحت است که نمیتونه همیشه مصطفی رو ببینه و منکشه میگه: خدا رو شکر که کوشم سلطان است و اجازہ میدہ که شاھزادہ رو ببینیم.

دلربا پیش مصطفی میره و مصطفی میگه: چند لحظه پیش سربازها اومده بودن و میخواستن من رو پیش پادشاه ببرن ولی من نرفتم و دلربا میگه: چرا اومده بودن؟! و مصطفی میگه: نمیدونم و دلربا و مصطفی همدیگه رو در آغوش میگیرن. کوشم و فرزندانش در حیات قصر هستن و بخاطر عید دور هم جمع شدن و میخوان غذا بخورن و عثمان میگه: بایزید کجاست؟ چرا نیومده؟ و مراد میگه: بایزید که برادر ما نیست و کوشم ناراحت میشه و میگه: دیگه نبینم این حرف رو بزنی، شاید والده هاتون یکی نباشه ولی برادر هستید و یک خون در رگتون است و مهمت میگه: والده ام درست میگه مراد، مثلا عثمان پسر مرحوم ماه فیروز سلطان است ولی هیچ وقت از ما جدا نیست و کوشم میگه: دستور دادم و بایزید هم میاد… بایزید به همراه مادرش گلبهار خاتون به حیاط میان و به کوشم سلطان عید رو تبریک میگن.

حلیمه پیش مصطفی میره و میگه: نگران نباشید و پادشاه هیچ وقت در روز عید جان کسی رو نمیگیره و دلربا میگه: من میدونم که پادشاه میخواد جان برادرم رو بگیره و به همین دلیل مصطفی جایی نمیره… اسکندر به اتاق مصطفی میاد و به حلیمه میگه: در حیاط قصر مهمانی عید است و پادشاه میخواد که همه رو اونجا ببینه و دلربا به مصطفی میگه: مصطفی آماده شو و باهم به حیاط میریم  . مصطفی به همراه مادرش و دلربا به حیاط میران و به پادشاه عید رو تبریک میگن و دلربا به احمد میگه: کاشکی این اسارت تموم بشه و برادرم برای همیشه پیش ما بمونه.

احمد و مصطفی در باغچه قدم میزنن و مراد و بایزید از عثمان میپرسن: اون آدم کیه؟ پیشخدمته یا پاشا؟ و عثمان میگه: اون عمویمان شاهزاده مصطفی است. کوشم به هماشاه میگه: به شوهرتون خیلی میاین و امیدوارم خوشبخت بشین و هماشاه میگه: آمین و کوشم میگه: خوبه که حسن پاشا این روزها رو ندید، و بعضی ها هم به مرگ حسن پاشا مشکوک هستن، به مصر رفتین و یهو خبر مرگ حسن پاشا اومد و بدون از دست دادن وقت به پایتخت برگشتید و ازدواج کردید و هما شاه میگه: زیرو رو کردن دفترهای قدیمی چه معنی داره؟!
حاجی آقا از طبیب در مورد وضعیت پادشاه میپرسه و طبیب میگه: پادشاه معده درد داره و بهشون یک مسکن دادیم و به امید خدا شفا پیدا میکنن و حاجی آقا میگه: کوشم سلطان باخبر نشه وگرنه نگران میشن و بلبل آقا هم از پشت درب همه حرف هاشون رو میشنوه. UT احمد به مصطفی میگه: به چیزی نیاز نداری؟ و مصطفی میگه: ممنون سرورم و همه چیز هست و پنهان به مصطفی میگه: چرا به پادشاه نمیگی که ازش متنفری و میخوای بکشیش و مصطفی به پادشاه میگه: من به عمارتم میرم و مصطفی با عجله از اونجا میره و دلربا به پادشاه میگه: ببخشید سرورم و برادرم چندین سال است که در یک اتاق حبس شده و بخاطر همین از شلوغی فرار میکنه !

سلطان احمد در حیاط قصر روی تخت نشسته و پاشا ها یکی یکی میان و عید رو تبریک میگن. دلربا به حلیمه میگه: همه شاهزاده ها در قصر لذت میبرن و فقط برادر من از همه چیز محرومه و باید برادرم رو از اونجا بیرون بیاریم و حلیمه میگه: اول باید قدرتمون رو زیاد کنیم، اون هم به لطف تو و دلربا میگه: به لطف من؟!! و حلیمه میگه: دیگه به سن ازدواج رسیدی، با یه مقام دولتی قوی باید ازوداج کنی و دلربا میگه: اون چه کسی است؟ و حلیمه میگه: قدرتمندترین آدم در دیوان، وزیر اعظم خحلیل پاشا! در چند سال گذشته اسکندر و مراد پاشا به آنادلو میرن و جلالی ها رو شکست میدن و مراد پاشا هم عثمان به قصر قدیمی برای دیدن صفیه سلطان میره… حاجی آقا به کوشم میگه: شاهزاده عثمان به قصر قدیمی رفته و معلومه که صفیه سلطان خواسته تا اون رو ببینه. صفیه به عثمان میگه: کوشم با تو چطور رفتار میکنه ؟ و عثمان میگه: روی من حساس است و منو دوست دارہ و منم دوستشں دارم و در این چند سال کمبود مادر رو حسی نکردم و صفیه میگه: اما مواظب باشه، گرگ وقتی سیره با بره دوست است ولی وقتی گشنه میشه دیگه دوست نیست و عثمان میگه: نگران نباشید سلطانم، من برہ نیستم و والدہ ام گرگ نیست و صفیه میگه: خدایی نکردہ فردا پدرت مُرد، کوشم معلومه طرف چه کسی است و هرچی هم که باشه تو از خون اون نیستی! احمد از اینکه مصطفی ازش میترسه و احساس غریبگی میکنه ناراحت است و کوش هم با حرف هاش احمد رو دلداری میده. کوشم به عثمان میگه: نمیخوام که صفیه سلطان رو ببینی چونکه اون به خاندان خیانت کرده و اگر هدفی نداشت تورو دعوت نمیکرد.

فردا صبح احمد به همراه عثمان و مهمت به شکار میره. هماشاه به اسکندر میگه: به هدیه ایی است که وقتی پادشاه در شکار است باید بهش بدی و اول هجران خاتون رو پیدا کن و هدیه رو از اون بگیر و به پادشاه بده.
اسکندر پیش هجران خاتون میره و ازش میخواد که هدیه رو بده و هجران هم میگه: تو باید یاسمن خاتون روبه پادشاہ تقدیم کنی . کوشم برای دیدن صفیه به قصر قدیمی میره. یکی از سربازها به احمد میگه: خان زاده کریمه محمد گیرای وقتی داشت فرار میکرد گیر افتاد و احمد میگه: هرچه زودتر پیش من بیارید…احمد به محمد گیرای میگه: اول برادرت رو فراری دادی و بعدش هم بدون رضایت من روی تخت کریمه نشستی ولی من به جان بهت مدیون هستم، یه زمانی کوشم سلطان رو نجات دادی ولی الان دیگه بی حساب شدیم و احمد دستور میده تا محمد گیرای رو داخل زندان بندازن .

 

قسمت هفتاد و یکم سریال ماه پیکر : 

احمد به محمد گیرای میگه: اول برادرت رو فراری دادی و بعدش هم بدون رضایت من روی تخت کریمه نشستی ولی من یه جان بهت مدیون هستم، یه زمانی کوشم سلطان رو نجات دادی ولی الان دیگه بی حساب شدیم و احمد دستور میده تا محمد گیرای رو داخل زندان بندازن. کوشم به صفیه میگه: از پسرم شاهزاده عثمان فاصله بگیر و صفیه میگه: شاهزاده عثمان پسر تو نیست، خدا رو شکر تو اون رو به دنیا نیاوردی! و کوشم میگه: پسرم نیست ولی من اون رو از دست جلادهای شما نجات دادم و صفیه میگه: همه رو طرف خود جمع کردی و اگر ازت پیروی نکنن سرنوشتشون مرگ است، همانطور که سرنوشت مراد پاشا هم مرگ بود، تو مراد پاشا رو کشتی! دستور دادی و اون ناسو سگ خائن هم کارش رو تموم کرد… صفیه میگه: تو دخترت عایشه رو در سن سه سالگی به عقد ناسو در آوردی ولی وقتی رشوه ها و کارهای ناسو معلوم شد اون هم کشته شد و منصرف شدن از آدم ها روزود یادگرفتی و یه روزی میاد که از عثمان هم منصرف میشی! و کوشم میگه: از شاهزاد هام فاصله بگیر، بخصوص شاھزادہ عثمان. احمد هنوز از شکار برنگشته و شب شده و چادر زدن و قراره شب رو اونجا بمونن، یکی از سربازها یاسمین خاتون رو پیش احمد میارہ و میگه این ܣܥܢܼܦ݇ܰ ھماشاہ سلطان است. جنت به کوشم میگه: از قصر هماشاه سلطان یه خبری به دستمون رسیده، هماشاه یک خاتون رو به پادشاه هدیه کردن و اسکندر آقا هم اون خاتون رو پیش پادشاه برده و کوشم میگه: بازهم جنگ و خیانت رو شروع کردن.  

سلطان احمد و یاسمن به خلوت میرن و شب رو باهم میگذرونن … فردا صبح یاسمین زودتر از خواب بیدار میشه و از احمد وقتی که خوابیده یک نقاشی میکشه و احمد از خواب بیدار میشه و اون نقاشی رو میبینه.

احمد از نقاشی خوشش میاد و میگه: از کجا یاد گرفتی؟ معلومه از یک خانواده اصیلی هستی و یاسمین میگه: من در صومعه ایی در ونیز نقاشی کشیدن رو یاد گرفتم و احمد دستور میده تا قلم و کاغذ بیاران و به یاسمن میگه: میخوام که از صورتم نقاشی کنی. کوشم نگران پادشاه و فرزندانش است که یک وقت یاسمین ضرری بهشون برسونه و به همراه مرجان میخواد به جایی که پادشاه و شاهزاده ها به شکار رفتن بره ولی ملک به کوشم میگه: شاهزاده ابراهیم حالش بد است و تب شدیدی داره… کوشم به اتاق شاهزاده ابراهیم میره و میبینه که تب شدیدی داره و دستور میده تا بیخ بیاران. اسکندر به دیدن صفیه میره و عید رو بهش تبریک میگه و صفیه میگه: تو همیشه به دیدن من میای و پیدا کردن آدم های وفاداری مثل تو سخته و اسکندر میگه: میدونم که تنها هستید و آدم همیشه دنبال کسی هست که باهاش حرف بزنه .
صفیه میگه: من آخرهای عمرم است و تو چرا تنهایی اسکندر؟ وقتش رسیده که سروسامان بگیری و ازدواج کنی و اسکندر میگه: هرچی قسمت باشه سلطانم و صفیه میگه: باید ازدواج کنی، صاحب همسر و فرزند بشی، خانواده خیلی مهم است و یه روز میاد که خانواده ات رو پیدا میکنی و اسکندر میگه: همچین احتمالی وجود ندارہ سلطانم.

به احمد خبر میدان که شاهزاده ابراهیم بیمار شده و نمی تونن تابش رو پایین بیاران و احمد دستور میده که هرچه زودتر به پایتخت برگردیم.
احمد و شاهزاده ها و یاسمن به قصر برمیگردن و احمد دستور میده تا یاسمن در اتاق سوگلی ها اقامت کنه. بلبل به صفیه میگه: یاسمین کارش رو خوب انجام داده و توجه پادشاه رو جلب کرده و صفیه به بلبل یک زهر میده و میگه: این رو به یاسمین بده و همانطور که پسرم محمد خان رو مسموم کردن و ما هم سلطان احمد رو همانطور کم کم مسموم میکنیم و بلبل میگه: این زهر رو داخل داروی معده پادشاہ میریزیم و صفیه میگه: هماشاه نباید چیزی بدونه وگرنه مانع میشه.
احمد به دیدن شاهزاده ابراهیم میره و میبینه که حالش بهتر شده و تابش پایین اومده . بلبل اون زهر رو به یاسمین میده و بهش میگه: این زهر رو باید داخل داروی معدهٔ پادشاه کم کم بریزی. حلیمه به خلیل پاشا میگه: اگه میخوای از مهر و مقامت نگهداری کنی باید داماد خاندان بشی، دخترم دلربا سلطان وقت ازدواجش رسیده و میخوام همسری قدرتمند مثل تو داشته باشه و خلیل پاشا میگه: هر طور شما مناسب میدونید سلطانم.
سلطان احمد پیش مصطفی میرہ و میگه: از این به بعد بین تو و خانوادہ انتن دیگر دیواری نخواهد بول و احمد، مصطفی رو بغل میکنه و میگه: دیگه اسارتت تموم شد، از این به بعد همیشه بین خودمون خواهی بود. کوشم از جنت میخواد که اطلاعاتی در مورد یاسمن به دست بیارہ و احتمال دارہ که جاسوسی از طرف هما شاه باشه. هما شاه به بلبل میگه: یاسمین خیلی زرنگ است و یک بار دیگه به خلوت بره همه چیز تموم میشه و دیگه از کوشم راحت میشیم. منکشه به حلیمه میگه: پادشاه اجازه دادن که مصطفی به حرم برگرده و حلیمه و دلربا هم خیلی خوشحال میشن .

 

قسمت هفتاد و دوم سریال ماه پیکر :

جنت بخاطر اینکه کوشم ناراحت نشه راجع به یاسمن چیزی نمیگه اما هماشاه به قصر میاد و یاسمن رو در حرم میبینه و بعد هم به دیدن کوشم و ابراھیم میرہ و بین حرفاش به یاسمن اشارہ میکنه، کوشم هم تازہ متوجه میشه که خاتون به قصر اومدہ… بلبل هم شیشه ی زهر رو به یاسمن میده و میگه بند از تو داروی سلطان احمد… مصطفی به حرم میاد و حلیمه و دلربا به دیدنش میبرنش به اتاقی که در حرم براش آماده کردن میبرنش اما مصطفی هنوز پنهان آقا رو میبینه و حالش زیاد خوب نیست . حلیمه و دلربا راجع به مصطفی حرف میزنن و دلربا میگه یه خاتون براش ببریم، حلیمه هم میگه فکر خوبیه و به منکشه میگه یه خاتون براش پیدا کنه…

شب: مرجان خاتون به یاسمن میگه بیا باید تو هم کار کنی و اونو میبره به اتاق کوشم و میگه چوب بیشتری در شومینه بریز کوشم هم بهش نگاه میکنه و بعد از اینکه یاسمن میره کوشم به مرجان میگه یه حس بدی نسبت به این خاتون دارم نباید با سرورمان تنها باشه… منکشه هم برای مصطفی یه خاتون میبرہ اما مصطفی باز پنهان آقا رو میبینه که بهش میگه این خاتون اومده تورو بکشه پس قبل از اینکه اون تو رو بکشه تو بکشش مصطفی هم خاتون بیچاره رو خفه میکنه، منکشه میاد تو اتاق و میبینه خاتون مرده بعد هم به حلیمه و دلربا خبر میده، حلیمه میگه کسی نباید بفهمه، دلربا هم به منکشه میگه باید جسدشو گم و گور کنیم…

صبح : دلربا و منکشه آماده میشن که برن بیرون دوتا از نگهبانا هم جسد رو انداختن توی سبدی و حملش میکنن جنت میپرسه این چیه که انقدر سنگینه؟ دلربا میگه وسایلی که دارم برای فقرا میبرم…حلیمه میرہ پیش مصطفی و میگه از این اتفاقات نباید کسی باخبر بشه مصطفی میگه تقصير من نبود پنهان آقا گفت بکشمش بعد هم پنهان آقا رو دوباره میبینه و هی بهش میگه برو و به سمت پنهان آقا حمله میکنه حلیمه هم که میبینه پسرش دچار توهم شده نگران میشه . دلربا جلوی در با داودپاشا روبه رو میشه، نگهبانا وقتی میخوان سبد رو توی ارابه بزاران از دستشون میوفته و داود پاشا جنازه رو میبینه، دلربا میگه نپرسید کیه؟و چرا مردہ فقط کمکم کنید… احمد ھم در باغ نشسته و یاسمن خاتون دارہ ازش نقاشی میکشه که کوشم میاد و اونا رومببینه و میرہ پیشں احمد، احمد هم نقاشی های یاسمن نشون میده احمد از کوشم نظرشو میخواد اما کوشم میگه خوب نیستن چون من توی این نقاشی ها نیستم، یبار هم هردو مونو بکشه احمد هم قبول میکنه .
داود پاشا به دلربا کمک میکنه و جنازه رو تو دریا میندازن، دلربا به داود پاشا میگه نمیخوای بپرسی این کی بود؟ داود پاشا میگه هرکی بودہ معلومه شمارو ناراحت کردہ واین حقشں بودہ چون ھیچکس حق ندارہ شمارو ناراحت کنه .ھماشاہ با اسکندر در امارت انجیر قرار میزاره و اونجا باهاش راجع به یاسمن حرف میزنه و از اسکندر میخواد که مواظبش باشه اما یکدفعه ذوالفقار میاد تو اتاق و به اسکندر و هماشاه میگه شما اینجا چه کار میکنید؟ ھماشاہ اسکندر رو میفرسته میرہ و با ذوالفقار حرف میزنه اما
ذوالفقار بدجور غیرتی شده و میگه تو همش نگاهت به اسکندر هست همیشه پیشش هستی من اون اسکندر رو میکشم، هماشاه هم مجبور میشه که به ذوالفقار بگه که اسکندر برادرمه، ذوالفقار شوکه شده و میگه چطور ممکنه ؟ هماشاه هم تمام جریان رو براش توضیح میده و میگه بخاطر من و اسکندر سکوت کن چون به محض اینکه بفهمن شاھزادہ هست میکشنش…

شب: احمد باز یاسمن خاتون رو میخواد و شب رو با اون میگذرونه. این خبر هم به گوش کوشم میرسه و ناراحت میشه… ذوالفقار هم میره به اتاق اسکندر و اون پیراهن طلسم شده رو میبینه و میخواد حقیقت رو به اسکندر بگه اما نمیگه . هماشاه میره دیدن صفیه سلطان و میگه یاسمن باز هم به خلوت رفت، صفیه هم خوشحال میشه و میگه: پس حکومت ده ساله ی کوشم تموم شد، میگن که کرم هر درختی از خودشه، بیهوده نبوده کی فکرشو میکرد خواهر کوشم زندگیشو نابود کنه !! (و اینجا معلوم میشه که یاسمن خواهر کوشم هست).

 

قسمت هفتاد وسوم سریال ماه پیکر :

کوشم به اتاق یاسمن میره و دفتر نقاشی یاسمن رو نگاه میکنه و یه منظره میبینه و خوشش میاد و میگه اینجا بنظرم آشنا میاد اینجا همون جاییه که من ازش اومدم نیمه های شب یاسمن از خواب بیدار میشه و میرہ در داروی احمد زھر میریزہ و بدون اینکه احمد متوجه بشه برمیگرده و احمد رو بغل میکنه و پیشش میخوابه … یه مدت میگذرہ و یاسمن رو نشون میدہ که دارہ از کوشم و احمد یه نقاشی میکشه که احمد به شدت معده درد میگیره ولی جلوی کوشم چیزی نمیگه فقط میگه کار دارم و باید برگردم به اتاقم، کوشم هم باور میکنه کوشم یه نگاه به نقاشی های یاسمن میکنه، یاسمن تو یه برگه یه نقاشی از کوشم سلطان کشیده همین موقع اسکندر میاد و به کوشم میگه محمد گیرای میخواد شما رو ببینه کوشم هم میره و اسکندر وقتی یاسمن حواسش نیست نقاشی کوشم روبرمیدارہ و میرہ….. عثمان به محمت یه خطاطی که خودش کشیده نشون میده و میگه میخوام به والده ام بدم بنظرت خوب شده؟ محمت هم میگه آرہ خوبه، عثمان میرہ بیرون و محمت برمیگرده به اتاق و جوهر میریزه رو خطاطی و خرابش میکنه …

احمد به اتاقشں میرہ ولی خیلی درد دارہ و بازھم از دارو میخورہ…..صفیه سلطان به دیدن لالاعمر پاشا میرہ (ھمون پاشایی که با عثمان صمیمی هست) و بهش میگه عثمان رو تحت نظر خودت بگیر تا یه قاتل بشه، جنت رو هم بکش سمت خودت کوشم تنها بمونه .

کوشم به همراه حاجی به دیدن محمد گیرای میرہ (محمد گیرای در امارتش زندانیه) محمد گیرای به کوشم میگه من یه چیزایی شنیدم کسانی هستند که میخوان سلطان احمد رو از تخت بکشونن پایین و یکی از شاهزاده ها رو به جاش بزارن از طرفی احمد در اتاقش از درد به خودش میپیچه و روی زمین میوفته… عثمان و لالاپاشا باهم رفتن به بازار اونجا یه دختری رو آوردن که برای فروش بزارن دختره به مردی که میخواد اونو بفروشه میگه آب بهم بده! اما اون مرد بهش آب نمیده دختره هم غش میکنه، عثمان این صحنه رو میبینه و میره کمک دختره و بهش آب میده و ازش اسمشو میپرسه، دختره هم میگه اسمم آنجلا ھست ، عثمان ھم اون دختر رو میخرہ.
حلیمه به دلربا میگه برو به به اسبت رسیدگی کن ! دلربا میگه چرا برم؟ حلیمه میگه بخاطر اینکه خلیل پاشا هم میاد اونجا و راجع به ازدواج باھاشں حرف بزن دلرباھم میرہ خلیل پاشا ھم میاد پیششں اما دلربا باهاش سرد برخورد میکنه همین موقع داوود پاشا هم میاد و خلیل پاشا و دلربا رو در حال حرف زدن باهم میبینه و اصلا خوشش نمیاد و میره جلو به خلیل پاشا میگه سلطان منتظرتونه خلیل هم میره، دلربا از داوود پاشا به خاطر کمک کردنش تشکر میکنه اما به دلربا میگه چه کمکی من فقط به شما خدمت میکنم .

کوشم به قصر میاد و میخواد با احمد حرف بزنه اما نگهبان میگه سرورمان فعلا مساعد نیستند، کوشم ذوالفقار رو در راهرو میبینه و راجع به حرفای محمد گیرای باهاش حرف میزنه ذوالفقار هم میگه من باهاش حرف میزنم تا واقعیتو بفهمم ، حکیم پیش احمد هست و تعجب میکنه که چرا تا حالا دارو اثر نکرده بعد از بیرون اومدن از اتاق احمد، کوشم اونو میبینه و میفهمه احمد مریضں شدہ و میرہ پیشں احمد بعد از اینکه مطمئن میشه احمد حالش خوبه راجع به حرفای محمد گیرای میگه …

ذوالفقار هم با ھماشاہ حرف میزنه و میگه نکنه والدہ ات میخواد شورش کنه هماشاه میگه همچین چیزی نیست من چطور برادرزادہ ی خودمو میکشم بخاطر برادرم …….ھماشاہ میره پیش بلبل و میگه والدہ ام اگه میخواد به برادرزادہ ام سوءقصد کنه بگو که همین الان مانع شم اما بلبل میگه همچین چیزی نیست .

عثمان، آنجلا رو به قصر میارہ و میسپارہ به مرجان خاتون.

 

قسمت هفتاد و چهارم سریال ماه پیکر :

عثمان انجلا رو میاره به حرم و میره پیش کوشم و راجع به انجلا با کوشم صحبت میکنه کوشم ھم اجازہ میدہ که انجلا بمونه عثمان ھم خیلی خوشحال میشه … جنت میرہ پیش لالاعمر پاشا و باهاش حرف میزنه عمرپاشا هم در پی اینه که مخ جنت رو بزنه و بش میگه با کوشم سلطان حرف بزن تا باھم ازدواج کنیم… عثمان به اتاقشں میرہ و میبینه که یه نفر خطاطیش رو خراب کرده و خیلی ناراحت میشه .

شب: ملک میره به اتاق اسکندر و براش شیرینی میبرہ و میخواد باھاشں حرف بزنه اما اسکندر میرہ…..مرجان خاتون انجلا رودارہ میبرہ پیش کوشم که محمت اونو میبینه و خوشش از آنجلا میاد، عایشه هم متوجه این موضوع میشه… آنجلا رو میبرن پیش کوشم، کوشم هم خوشش از آنجلا میاد و اسمش رو “ملک سیما” میزارہ …محمت به اتاق عثمان میر ه و باهم حرف میزنن محمت ھم راجع به دختری که تازہ دیدہ وازشی خوشش اومدہ میگه، عثمان هم کنجکاو مبشه که بفهمه دختره کیه… کوشم میخواد بره پیش احمد که جلوی در با داوود پاشا روبه رو میشه و بهش راجع به ازدواج خلیل پاشا با دلربا سلطان میگه کوشم هم تعجب میکنه …..ذوالفقار میرہ به امارت صفیه سلطان و میبینه اسکندر اونجاست و به اسکندر میگه بار آخرت باشه میای اینجا و بهش هشدار میدہ، اسکندر هم میره و ذوالفقار هم به دیدن صفیه میره و بهش میگه افرادی هستند که میخوان پادشاہ رو بکشن، صفیه میگه نکنه به من شک داری؟ ذوالفقار آرہ شک دارم، صفیه مظلوم نمایی میکنه و میگه من قدرتی ندارم کسی رو هم ندارم که بجای پادشاہ بزارم، ذوالفقار میگه: شاهزادتون اسکندر . صفیه با تعجب و ترس به ذوالفقار نگاہ میکنه، ذوالفقار میگه: بفکر این نباشید که اسکندر به تخت بزارید کاری نکنید که دوبارہ شاهزادتون اسکندر رو از دست بدید و میره.

 نیمه های شب احمد و کوشم کنار هم خوابن که یکدفعه باز درد احمد شروع میشه و کوشم طبیب خبر میکنه..طبیب میاد و به کوشم میگه پادشاه ناراحتی معده دارن ولی با دارویی که بهشون دادم باید تا حالا خوب میشد، حاج آقا هم میگه سه هفته هست که معده درد دارن کوشم هم شک میکنه به یاسمن و حلیمه سلطان بعد هم به حاج آقا میگه نباید کسی متوجه بیماریش بشه.
اسکندر میره به قصرش و با هماشاه حرف میزنه و میگه با صفیه سلطان حرف زدم ، ھماشاہ میگه چرا این کارو کردی؟

ذوالفقار: سنگینی این بار خیلی برام ساخته از طرفی وفاداری من به پادشاه و ازطرفی برادرت اسکندر که مثل پسرم دوسش دارم .

 نزدیکای صبح دوالفقار خواب میبینه که اسکندر سلطان احمد رو کشته و خودش به تخت نشسته، ذوالفقار با دیدن این خواب آشفته میشه و از خواب میپرہ……جنت و مرجان خاتون میرن سراغ یاسمن و میبرنش تو یه اتاق جلوی کوشم سلطان میندازنش بعد هم یه زهر به خوردش میدن، جنت میگه اگه پادزهر رو میخوای باید حرف بزنی! بگو چرا اومدی به حرم ؟ برای کشتن پادشاه اومدی؟ اما یاسمن حرفی نمیزنه و میگه من فقط به دستور هماشاه سلطان اومدم کاری نکردم…هماشاه میره پیش مادرش، صفیه بش میگه تو منو برادرت رو به خطر انداختی حالا کاری که لازمه رو انجام بدہ (یعنی ذوالفقار رو بکش) اما ھما شاہ قبول نمیکنه و میگه اون شوهرمه و حق ندارید بهش آسیبی بزنید من ضمانت میکنم که دوالفقار حرفی نمیزنه .

بلبل متوجه میشه که یاسمن خاتون نیستش و همه جارو میگرده… یاسمن به کوشم میگه من نورچشمی سلطان هستم و اینکارتون جرمه ولی کوشم میگه وقت زیادی نداری و بھترہ حرف بزنی، یاسمن ھم خیلی حالشں بد میشه و دارہ جون میده.

 

قسمت هفتاد و پنجم سریال ماه پیکر :

بلبل بالاخره یاسمن رو پیدا میکنه و بلبل به کوشم میگه: تورو خدا این کار رو نکنید و این خاتون معصوم است و گناهی نداره و کوشم هم اجازه میده تا شفا رو بهش بدن و یاسمن نجات پیدا میکنه. داوود پاشا به دلربا میگه: شنیدم که قراره با خلیل پاشا عقد کنید و دلربا میگه: مشکلی داره؟ و داوود میگه: بله مشکل داره، از وقتی که شما رو دیدم، با خودم گفتم که معنای واقعی زندگی در مقابلم است .

مهمت به عثمان، ملک سیما رو نشون میده و بهش میگه: این همون خاتونی بود که در موردش حرف میزدم. جنت به کوشم میگه: چندین سال است که به شما خدمت میکنم و دیگه خسته شدم و اگه اجازه بدین حق بازنشستگی رو میخوام و کوشم میگه: این دیگه از کجا در اومد؟ و جنت میگه: دلیل خاصی ندارہ و کوشم میگه: من میخوام که در حرم بمونی و این موضوع بسته شد.

احمد پیش مصطفی میره و بهش میگه: وقتی بچه بودی بهت قول دادم که وقتی بزرگ شدی بهت یاد میدم که چطوری کشتی با چوب بسازی و الان وقتش رسیده و مصطفی هم خوشحال میشه… پسرهای احمد میان و احمد همه رو با مصطفی آشنا میکنه و احمد میگه: فردا مسجد افتتاح میشه و همه برای نماز به آنجا خواهیم رفت.
بلبل به یاسمن یک شیشه زهر میده و میگه: این رو داخل دارو های پادشاہ بریز و یاسمن میگه: پادشاہ من رو دوست دارہ و من این کار رو نمیکنم و بلبل میگه: یعنی چی انجام نمیدی؟ یادت نرہ که باچه هدفی به اینجا اومدی و این زهر رو بگیر و داخل داروی پادشاه بریز. دلربا به حلیمه میگه: من فکر هام رو کردم و به این نتیجه رسیدم که ازدواج من با خلیل پاشا زیادهم خوب نیست و من یک مرد دیگه ایی رو در نظر دارم و حلیمه میگه: اون کی است؟ و دلربا میگه: وزیر دوم داوود پاشا و حلیمه میگه: دیگه کار از کار گذشته و خلیل پاشا قراره فردا با برادرت سلطان احمد حرف بزنه و ازشں اجازہ بگیرہ. شاهزاده ها در اتاق مصطفی هستن و متوجه حرف زدن مصطفی با پنهان آقا میشن و تعجب میکنن!
هما شاه پیش یاسمن میره و اون زهری که بلبل بهش داده بود رو پیدا میکنه و یک سیلی به یاسمن میزنه و میگه: تو داری چه کار میکنی؟ و یاسمن میگه: همه دستورات صفیه سلطان بود و هماشاه میگه: تو فقط یک وظیفه داری، و اون وابسته کردن سلطان احمد به خودت و دور کردن کوشم سلطان از پادشاه است و از این به بعد زهر نیست و تموم شد.

ملک سیما از شاهزاده عثمان بخاطر اینکه نجاتش داده و به قصر آورده تشکر میکنه. هماشاه به بلبل میگه: خاتون رو تنبیه کردم و همه چیز تموم شد و اجازه نمیدم که به پادشاه ضرری برسونین. کوشم به اسکندر میگه: ملک مثل خواهر من است و نمیخوام که قلبش شکسته بشه و اسکندر میگه: متوجه نشدم سلطانم؟! و کوشم میگه: احساسات ملک نسبت به خودت رو میدونی و این رو هم میدونم که تو نمیخوای، پس بھترہ که ازشوں فاصله بگیری تا امیداور نشه و اگه اون رو ناراحت کنی، من هم تو رو ناراحت میکنم.

حلیمه و دلربا در مورد وضعیت روحی مصطفی حرف میزنن و گریه میکنن و دلربا میگه: باعث و بانی وضعیت برادرم، سلطان احمد است و همه تاوان کارهاشون رو پس میدن. ملک سیما به دستور کوشم پیش عثمان میره و وقتی که میخوان همدیگه رو ببوسن، عثمان عقب میکشه و میگه: من نمیتونم و ملک سیما میگه: من رو نمیخوایین؟ و عثمان میگه: قضیه این نیست و ناراحت نشو چونکه مربوط به تو نمیشه و ملک سیما هم به حرم برمیگرده. ملک پیش اسکندر میره و سعی میکنه که بهش نزدیک بشه ولی اسکندر مانع میشه و ملک میگه: چرا فرار میکنی؟ مگه از احساسات من خبر نداری؟ و اسکندر میگه: این غیرممکنه، نمیشه و ملک میگه: من که از حرم پادشاہ نیستم آزادم و نکنه یکی دیگه توی قلبت است؟ و اسکندر میگه: آره هست، چندین ساله که قلب من به یکی دیگه تعلق داره و ملک هم ناراحت میشه و میره.

 

قسمت هفتاد و ششم سریال ماه پیکر :

عایشه میره پیش محمت و میگه ملک سیما رو دیدم که از اتاق شاهزاده عثمان بیرون اومد، امشب خلوت داشتن دیگه نمیتونی باهاش باشی، محمت هم با عصبانیت میره سراغ عثمان… از طرفی یاسمن تابلویی که از احمد و کوشم کشیدہ رو به احمد نشون میدہ احمدھم خیلی خوششں میاد، یاسمن وقتی دارہ با احمد حرف میزنه موهاشو کنار میزنه و احمد جای کبودی رو گردن یاسمن میبینه و میگه چی شده؟ یاسمن میگه امروز منو تو یه اتاق حبس کردن نزدیک بود بمیرم ولی بلبل آقا نجاتم داد . احمد: کار کی بود؟ یاسمن: کوشم سلطان . عایشه میرہ پیشں کوشم و میگه عثمان و محمت دارہ دعواشون میشه، کوشم میگه چرا؟ عایشه: بخاطر ملک سیما . محمت میرہ تو اتاق عثمان و میگه امشب با کی بودی؟با ملک سیما؟ من باهات دردودل کردم و تو رفتی از لج این کارو کردی؟ عثمان: اونو والده ام فرستاده بود من خبر نداشتم، بهش دست نزدم…احمد با جنت حرف میزنه و میگه چرا با یاسمن خاتون این کارو کردی جنت میگه کوشم سلطان به خاطر صلاح شما اینکار و کردن چون کوشم سلطان به یاسمن خاتون شک دارن، احمد میگه اگه یبار دیگه همچین اتفاقی بیوفته میکشمت حالا برو به کوشم بگو بیاد ..

ھماشاہ میرہ پیش صفیه و میگه همه چیز رو فهمیدم میخواستی پادشاه رو بکشی! صفیه: تو نمیتونی جلوی اتفاقات رو بگیری چون باید اسکندر به تخت بشینه، هماشاه: اگه سرورمان به مرگ طبیعی بمیره برای به تخت نشستن اسکندر همه کاری میکنم اما غیر از این ممکن نیست….محمت حرفای عثمان رو باور نمیکنه و میگه: تو به همه چیزایی که من داشتم حسودی میکردی اول مادرمو ازم گرفتی حالا هم ملک سیما، تو بخاطر اینکه از یه مادر دیگه هستی اینکارا رو میکنی، والدہ ام فقط دلشں به حالت میسوزہ . عثمان هم بدجور حرصش میگیره و یه مشت نثار محمت میکنه و دعواشون میشه، کوشم میاد و جداشون میکنه، محمت میگه تقصیر عثمانه اون اول شروع کرد، کوشم قضیه ی ملک سیما رو برای محمت توضیح میده و میگه من ملک سیما رو فرستادم عثمان گناهی ندارہ، محمت ھم باعصبانیت میرہ.. کوشم به عثمان ھشدار میدہ و میگه دیگه نباید دست روی برادرات بلند کنی و میره به اتاق محمت، محمت خیلی ناراحته و میگه شما فقط عثمان رو دوست دارید انگار که من از مادر دیگه ای هستم، کوشم دلداریش میده و میگه تو اولین پسر منی، من باتو مادر بودن رو تجربه کردم و بغلش میکنه… حاجی آقا میره دنبال کوشم و میگه سلطان میخواد شما رو ببینه .
کوشم میرہ پیشں احمد، احمد به خاطر کاری که با یاسمن کردہ بازخواستش میکنه کوشم میگه اون یه خائنه اما احمد میگه تو فقط این کارو کردی چون تحمل دیدنشو نداری اما حدتو بدون… کوشم به اتاقش میره و حاجی بهش میگه خبر اومده که یاسمن رو صفیه سلطان پرورش داده و قبلا تو ونیز بوده بعد از اون دوسال در عمارت محمت پاشا تعلیم دیده .کوشم میگه کارشو تموم کنید(یعنی بکشیدش)… صبح : کوشم با جنت حرف میزنه و میگه چرا پیش پادشاه اعتراف کردی ؟ مشکلت چیه ؟ جنت مهر خزانه داری رو تحویل کوشم میده و میگه دیگه خسته شدم آزادم کنید، کوشم هم مهر رو میگیره… دلربا با داوود پاشا حرف میزنه و میگه دوست داری با من ازدواج کنی؟ داوود پاشا: از صمیم قلب میخوام، دلربا: من فقط یه ارزو دارم اونم به تخت نشستن برادرم مصطفی هست اگه میتونین با من در این راه قدم بردارید باهاتون ازدواج میکنم، داوود پاشا هم قسم میخورہ که به دلربا سلطان و شاھزادہ مصطفی وفادار باشه…. احمد و شاهزاده ها به مراسم افتتاح مسجدی که احمد ساخته میرن و مسجد افتتاح میشه… یه نفر میاد و به یاسمن خاتون میگه آماده شید سرورمان میخواد بعد از مراسم شما رو ببینه یاسمن هم خوشحال میشه… کوشم میره دیدن صفیه و میگه فهمیدم که یاسمن رو شما آموزش دادید ولی الان دیگه یاسمنی نمیتونه وجود داشته باشه . صفیه میگه پس مجازاتش کردی، اینهمه تحقیق کردی ولی نفهمیدی اون کیه!! اون خواهر خودته…برای یاسمن یه اسب آماده میکنن ولی رکاب اسب رو شل میبندن که یاسمن از اسب بیوفته بعد هم به یاسمن میگن کوشم سلطان میخواد تو رو بکشه با این اسب فرار کن برو، یاسمن هم میره… کوشم میاد پیش حاجی و میگه صفیه سلطان گفت خواهرمه برید دنبالش برش گردونید، افراد کوشم میرن دنبالش اما جنازه ی یاسمن رو با خودشون میارن…

ذوالفقار و احمد میرن به امارت ذوالفقار و ذوالفقار به احمد میگه اسکندر دیگه نباید پیش شما تو قصر بمونه، احمد تعجب میکنه، هماشاه هم میترسه که ذوالفقار به احمد همه چیز رو بگه …

عثمان و محمت پیش سربازای ینی چری هستند و رسمه که شاهزاده ی بزرگ با سربازا حرف بزنه و وقتی عثمان میخواد حرف بزنه محمت میاد جلو میگه من پسر سلطان احمد و کوشم سلطان هستم و عثمان بیچاره رو ضایع میکنه با این کارش، عثمان هم ناراحت میشه اما چیزی نمیگه ….

اسکندر، کوشم رو بالای سر جنازه ی یاسمن میبینه و میاد به کوشم میگه این کار شما بوده اما حاجی میگه از اسب افتاده گردنش شکسته، کوشم میگه منو ببخش خواهرم، اسکندر اینو میشنوه و میفهمه که یاسمن خواهر کوشم بوده.

 

قسمت هفتاد و هفتم سریال ماه پیکر :

ذوالفقار به احمد میگه بھترہ اسکندر برہ مناطق مرزی ، ھماشاہ میگه امنیت سرورمان واحب ترہ، احمد هم که خیلی متعجب شده از پیشنهاد ذوالفقار میگه بعدا راجبش حرف میزنیم… حاجی همه چیز رو برای اسکندر توضیح میده، کوشم خیلی عصبانیه که خواهرشو کشته و به اسکندر میگه باید صفیه سلطان رو بکشی .

در مسجد:لالاعمر پاشا به شاھزادہ محمت میگه بهتره برگردیم به قصر، محمت به عثمان میگه برادر چرا عقب وایسادی؟نکنه از اینکه پیش ینی چری ها هستی ناراحتی؟ عثمان حرصش میگیره و میاد جلوی محمت وایمیسه و میگه تو مشکلت چیه ؟ ینی چری ها از رفتار عثمان و محمت تعجب میکنن، لالاعمرپاشا دخالت میکنه و به عثمان میگه کوشم سلطان منتظرتونن میدونین که خیلی روی شما حساسه، عثمان هم با عصبانیت میره… محمت به قصر میاد و راجع به ینی چری ها با عایشه صحبت میکنه، عایشه میگه بهتره دیگه با عثمان خوب باشی، محمت هم میگه اگه اینو میخوای ملک سیما رو بفرست بره به قصر قدیمی…

خلیل پاشا دلربا رو از سلطان احمد خواستگاری میکنه احمد هم میگه باید فکر کنم، همین موقع اسکندر میاد و به احمد میگه یاسمن خاتون از اسب افتادہ و فوت کردہ، احمد میرہ و جنازه ی یاسمن رومیبینه بعد به جنت میگه تو چیزی میدونی؟ جنت میگه نه من خبر ندارم… هما شاه میره پیش صفیه و میگه بهترین راه برای اسکندر اینه که از اینجا بره اما صفیه قبول نمیکنه، بعد از رفتن هما شاه صفیه به عباس آقا (پیشکارش) میگه امشب باید بریم پیش اسکندر .احمد میرہ پیشں کوشم و باھم حرف میزنن و کوشم نگرانه حال احمد ھست…

بلبل میرہ سراغ ملک سیما و میگه باید بری قصر قدیمی و میخوان بفرستنش که بره اما ملک سیما فرار میکنه و میرہ پشت در اتاق شاھزادہ عثمان و عثمان رو صدا میزنه و میگه کمکم کنید، عثمان هم میاد بیرون و میگه چی شده؟ ملک سیما میگه منو میخوان ببرن بازار برده فروشا، بلبل میگه جنت خاتون گفته بره قصر قدیمی، عثمان میگه اون همین جا میمونه…احمد با حلیمه راجع به خواستگاری خلیل پاشا حرف میزنه و میگه باید نظر دلربا رو هم بدونم، موقعی که حلیمه میخواد بره داروی احمد رو روی میز میبینه و تعجب میکنه… کوشم به اتاق یاسمن میره و تابلو و نقاشی های یاسمن رو نگاه میکنه و ناراحته .
اسکندر یه خونه ی کوچیک در شهر داره و صفیه سلطان میره به اون خونه و منتظر میشه اسکندر بیاد از طرفی کوشم با اسکندر حرف میزنه و میگه برای کشتن صفیه سلطان چه کار کردی؟ اسکندر میگه شما او نموقع عصبانی بودید و من فکر کردم بخاطر عصبانیت این حرف روز دید! کوشم میگه صفیه سلطان باید نابود بشه و اگه تو این کارو نکنی من انجامش میدم، اسکندر هم قبول میکنه که صفیه رو بکشه . صفیه هنوز در خونه ی اسکندر منتظره که چشمش به یه برگه میخوره بازش میکنه و نقاشی کوشم رو میبینه و میفهمه اسکندر عاشق کوشم هست، عباس آقا میاد و میگه معلومه اسکندر امشب نمیاد بھترہ بریم، صفیه ھم نقاشی رو میزارہ سرجاشں و میره…

کوشم و احمد راجع به عثمان و محمت باهم حرف میزنن و کوشم میگه محمت از عثمان متنفر شدہ چون من عثمان رو خیلی دوست دارم، احمد میگه نگران نباش من نمیزارم دشمنی بینشون پیش بیاد، کوشم میگه نگرانی من برای بعد از ماست، دیر یا زود میمیریم اونوقت اونا چی میشن!!

صبح : کوشم ملک رو میبینه که ناراحته و باهاش حرف میزنه، ملک میگه من فقط اسکندر رو میخوام ولی اون یکی دیگه رو دوست داره… محمت هم عثمان و ملک سیما رو باهم میبینه و میفهمه که ملک سیما هنوز نرفته.

 

قسمت هفتاد و هشتم سریال ماه پیکر :

فردا صبح ملک به کوشم میگه: اسکندر من رو دوست نداره و یکی دیگه در قلبش است… از یه طرف هم مهمت، عثمان و ملک سیما رو باهم میبینه و متوجه میشه که ملک سیما در قصر مونده.

کوشم به جنت میگه: برام عجیبه که چرا یه دفعه عزلت رو خواستی؟ تو آدمی نیستی که زود خسته بشی و جنت میگه: واقعا خسته شدم و میخوام تشکیل خانواده بدم و کوشم میگه: بهت قول میدم به موقع تو را آزاد می کنم، اما الان نه و باید برگردی و کوشم مهر رو به جنت میده.

عثمان پیش مصطفی میره و باهم حرف میزنن و ازش میخواد که به بیرون برن و با هم بگردن. صفیه به بلبل میگه: دیشب به خونه اسکندر رفتم تا حقیقت رو بهش بگم و بلبل میگه: اسکندر حقیقت رو فهمید؟ و صفیه میگه: منتظر موندیم اما نیومد، ولی در خونه اش چنان چیزی پیدا کردیم که اگر کسی دیگه ایی میدید، همون لحظه جانش رو میگرفت و بلبل میگه: چی دیدید سلطانم ؟ و صفیه میگه: عکس کوشم! معلومه که پسرم عاشق دشمن جانی ما است و باید هرچه زودتر حقیقت رو به اسکندر بگیم ولی اول باید موانع رو از سر راه بردیم، یعنی باید از دست ذوالفقار خلاص باشیم.

عثمان و مهمت دارن تمرین میکنن که یهو دعواشون میشه و احمد میاد و جداشون میکنه و میگه: این چه رسوایی است؟ شما چه مشکلی دارید؟ ذوالفقار به محمد گیرای میگه: اگه به من بگی این حرف هایی که به کوشم سلطان زدی رو از کجا فهمیدی، اجازه میدم که بعضی وقت ها به شهر بری و محمد گیرای هم قبول میکنه و یک انگشتر به ذوالفقار میده و میگه: به یک میخونه در گالاتا برو و این انگشتر رو به آقا بکیر بده و اون بهت کمک میکنه .

هما شاه به قصر میاد و گلبهار و بایزید رو میبینه و به گلبهار میگه: مثل اینکه شاهزاده بایزید شمارو خسته میکنه ؟ و گلبهار میگه: این خستگی ها بخاطر فرزندم است و من شکایتی ندارم هما شاه میگه: درواقع تو از چی شکایت داری؟ چند سال پیش از همه چیز راضی شدی و قبول کردی، اگه این کار رو کنی، کوشم تورو بیشتر له میکنه، تو هم یک سلطانی و مادرشاهزاده هستی، از سنگینی وجودت استفادہ کن.

مهمت به احمد میگه: عثمان به من حسودی میکنه، وقتی به پادگان رفتیم همه به من رسیدگی میکردن و عثمان نمیتونه این رو هضم کنه و عثمان میگه: قوانین رو رعایت نکرد، من برادر بزرگ هستم و زودتر از من وارد شد و به جای من حرف زد و احمد میگه: این آخرین هشدار من به شما است، دیگه نباید روی همدیگه دست بلند کنید.

دلربا و داوود پاشا به بیرون از قصر میرن و باهم دیگه عقد میکنن.
حلیمه پیش طبیب میره و میگه: پادشاه مون چه مشکلی دارن؟ دارو هاشون رو دیدم و طبیب میگه: زیاد مهم نیست و مشکل معده دارن و حلیمه میگه: از کی شروع شده؟ و طبیب میگه: قوانین رو که میدونید، من نمیتونم اطلاعات بدم.

آقا گوربوز تمام خدمتکارهای اتاق صفیه رو بیرون میفرسته و هنگامی که صفیه خوابیدہ، اسکندر به اتاقش میره و میخواد صفیه رو خفه کنه و بکشه.

کوشم از احمد میخواد که قانون کشتن برادر رو برداره که اگر یک شاهزاده به سلطنت رسید جان برادرانشں رونگیرہ و احمد میگه: این قانون همینطوری گذاشته نشده و برای نظام دنیا لازم است و خودت شاهد هستی که بخاطر مصطفی چند بار شورش کردن و کوشم میگه: یه راه حلی پیدا میکنیم که شورش نکنند .

ذوالفقار پیش بکیر آقا میرہ و باھم حرف میزنن و آقا بکیر به ذوالفقار میگه: این اطلاعات رو از آقا عباس که در قصر قدیمی برای صفیه سلطان کار میکنه شنیدم… ذوالفقار میخواد از میخونه بیرون بره ولی آدم های صفیه بهش حمله میکنن.

دلربا به حلیمه میگه: امروز با داوود پاشا به عقد هم در اومدیم و حلیمه سلطان هم متعجب میشه!

ذوالفقار دارہ با اون آدم ها مبارزه میکنه و داوود پاشا میاد و به ذوالفقار کمک میکنه و نجاتش میده.

 

قسمت هفتاد و نهم سریال ماه پیکر :

اسکندر بالای سر صفیه هست و میخواد بکشتش اما دلش نمیاد و برمیگرده که از اتاق بره بیرون یکدفعه صفیه میگه کوشم تورو فرستادہ امانتونستی مادر تو بکشی، اسکندر در کمال تعجب برمیگرده، صفیه میگه تو پسر منی، تو شاهزاده هستی اسکندر بدجور شوکه شده و میگه نه این ممکن نیست اما صفیه براش همه چیز رو توضیح میده، اسکندر میگه چند وقته میدونید؟ صفیه میگه وقتی از زندان آزاد شدم فهمیدم و بخاطر جونت سکوت کردم، اسکندر که مات و مبهوت شده از اونجا میره .

دلربا به حلیمه میگه من با داوود پاشا عقد کردم حلیمه به شدت عصبانی میشه و به دلربا سیلی میزنه و میگه به فکر آبروی خودت نبودی به فکر مصطفی هم نبودی ؟؟ دلربا میگه خلیل پاشا از آدمای کوشم سلطانه ولی داوود پاشا آدم جسوریه و قسم خورده که کمکمون کنه، بخاطر همین باهاشی ازدواج کردم… کوشم به اتاق عثمان میره و میبینه ملک سیما و عثمان همدیگر و بغل کردن، کوشم ملک سیما رو میفرسته بیرون و با عثمان حرف میزنه و عثمان به کوشم میگه بهتره من به شهر حکومتی برم (رسم بوده که شاهزاده برای یادگرفتن حکومت داری به یه شهر برن که تمرین حکم فرمایی کنند) کوشم میگه من چطور از تو دور بمونم و بغلش میکنه…

صبح : حلیمه میره دیدن داوود پاشا و میگه به چه جراتی اینکار و کردی؟ داوود پاشا میگه من جونمو برای دلربا سلطان میدم و قسم خوردم که برای به تخت نشستن شاهزاده مصطفی بجنگم و برای اینکه حلیمه باور کنه چاقو رو میزاره زیر گلوی خودش و میگه من به شما و دلربا سلطان وفادارم فقط یه حرفتون کافیه تا همینجا خود مو بکشم، حلیمه هم که بدجور شوکه شده میگه باشه کافیه و به ناچار ازدواج دلربا و داوود پاشا رو قبول میکنه .

ذوالفقار در قصرش از خواب بیدار میشه و هما شاه کنارشه و کلی خوشحال میشه که حالش خوبه، هماشاه میگه کیا بهت حمله کردن، ذوالفقار هم قضیه رو تعریف میکنه و میگه احتمالا کار صفیه سلطان بوده، هماشاه میگه نه این ممکن نیست.. حاجی آقا به کوشم میگه ذوالفقار خبر فرستاده و میخواد که برید به قصرش… دلربا برای صحبت در مورد ازدواج با خلیل پاشا به اتاق احمد میره اما به احمد میفهمونه که دوست داره با داوود پاشا ازدواج کنه، همون موقع احمد حالش بد میشه و جوابی به دلربا نمیدہ و دلرباھم میرہ .
هماشاه و صفیه باهم حرف میزنن و صفیه میگه دیشب پسرم برای کشتن من اومده بود ولی نتوانست منو بکشه، همین موقع اسکندر میاد، هماشاه با دیدن اسکندر خوشحال میشه و میخواد بغلش کنه که اسکندر خودشو عقب میکشه و میگه هزارن سوال تو ذهنمه! چرا حقیقت رو بهم نگفتید؟ شما پسرتون رو نمیخواستید فقط یه شاهزاده برای توطئه میخواستید . صفیه به هماشاه میگه منو با پسرم تنها بزار هماشاه میره و صفیه برای اسکندر توضیح میده و میگه بعد از اینکه تو رو فراری دادم خبر مرگت بدستم رسید، اما بعد از سال ها خبر زنده بودنت رسید و من پنهانی خوشحالی کردم چون اگه کسی میفهمید تورو میکشتن…..

کوشم به دیدن ذوالفقار میرہ و با ذوالفقار حرف میزنه، ذوالفقار میگه اسکندر پسر صفیه سلطانه ولی من نمیخوام اسکندر بمیره فقط میخوام این موضوع رو تا وقتی که از شر صفیه سلطان راحت شیم از پادشاہ مخفی کنیم، کوشم ھم بدجور شوکه شده . صفیه با اشک گذشته رو برای اسکندر توضیح میدہ، اما دیگه طاقت نمیارہ و بغلشں میکنه و یه دل سیر میبوسدش، اسکندر مات و مبهوت شده و نمیدونه چکار کنه و میگه شما سال ها یه زندگی باشکوه داشتید ولی میدونید من چی کشیدم! صفیه: تمام کارایی رو که کردم بخاطر حفظ زندگی تو بوده، اینو بدون که من تو رو بیشتر از هر کسی تو این دنیا دوست دارم، اسکندر خیلی عصبیه و با ناراحتی میرہ.

 

قسمت هشتادم سریال ماه پیکر :

دلربا میره پیش حلیمه و میگه به پادشاه گفتم که میخوام با داوود پاشا ازدواج کنم اما همون لحظه دلدرد گرفتن و منو از اتاق بیرون کردن، حلیمه هم میگه معلومه که بیماریش جدیه…احمد از درد به خودش میپیچه و طبیب بھشں دارو میدہ اما اثری ندارہ و احمد خون بالا میاره…

کوشم برمیگرده به قصر و به حاجی آقا میگه برو اسناد مربوط به اسامی شاهزاده های صفیه سلطان رو برام بیار… محمت و عثمان باهم در حرم رودررو میشن و محمت به عثمان میگه رفتی پیش والده ام شکایت منو کردی؟ عثمان میگه من شکایتی نکردم ولی اگه سرورمان مناسب بدونن بزودی به شهر حکومتی میرم.

کوشم اسناد مربوط به شاهزاده هارو بررسی میکنه و به حاجی میگه شاهزاده ی کوچیک صفیه سلطان زندست نمرده، حاجی آقا خیلی تعجب میکنه و میگه اون کیه ؟ کوشم: اسکندر. عثمان و مصطفی باهم میرن تو حیاط و مصطفی کناریه حوض آب که ماهی داخلشه وایمیسه و باز پنهان اقارو میبینه، پنهان به مصطفی میگه مردم مثل این ماهی ها هستند اگه سیرشون کنی همیشه ازت راضی ان، مصطفی هم شروع میکنه به سکه انداختن تو آب حوض، عثمان با تعجب میگه داری چکار میکنی عمو؟؟” مصطفی: دارم ماهی هارو سیر میکنم.

حاجی به کوشم میگه اسکندریه تهدید برای سرورمان و شاهزاده ها محسوب میشه، کوشم میگه اسکندر خودش بیخبره، چندبار هم جون منو نجات داده و بیگناهه، پس بهش یه فرصت میدم… شب کوشم میره به خونه ی اسکندر و به محض ورودش متوجه نقاشی خودش میشه، کوشم به اسکندر میگه تو باید از اینجا بری! اسکندر میگه چرا؟ چون نتوانستم صفیه سلطان رو بکشم؟ کوشم هم نقاشی رو نشون اسکندر میده و میگه اگه دلیل میخوای این دلیلشه .

کوشم خیلی عصبانی میشه و میگه اینو چرا پیش خودت نگه داشتی اگه یکی میدید به منم تهمت میزدن، اسکندر ناراحت میشه و میگه باشه از اینجا میرم دو چیز بود که منو اینجا نگه داشته بود یکی شما، یکی هم امید پیدا کردن خانوادہ ام! اما امروز ھردورواز دست دادم! کوشم:امید پیدا کردن خانوادتو چرا ازدست دادی، اسکندر: دیگه مهم نیست… کوشم میره تو ارابه میشینه و به حاجی میگه اسکندر میدونه که شاهزادست.
هماشاه متوجه میشه که ذوالفقار به کوشم همه چیز رو گفته و عصبانی میشه و میگه چرا گفتی؟ ذوالفقار میگه والده ات سعی کرد منو بکشه، باید یه نفر دیگه هم خبردار میشد که جون پادشاه به خطر نیوفته، اما هما شاه میگه اشتباه کردم بهت گفتم و با ناراحتی میره پیش صفیه و میگه ذوالفقار به کوشم همه چیز رو گفته، صفیه هم خیلی نگران میشه…

کوشم به اتاق احمد میرہ و میبینه طبیب اونجاست و تعجب میکنه و میپرسه قضیه چیه ؟ طبیب میگه اوضاع پادشاہ اصلا خوب نیست و بخاطر دردشون مجبور شدیم بخوابونیمشون اما اگر شرایطشون همینطور بمونه بیشتر از یک یا دو هفته ی دیگه نمیتونن دوام بیارن..احمد در خواب میبینه که کوشم روی یه تخت در باغچه ی مخفی خوابیدہ و احمد میرہ پیشش و نوازشش میکنه بعد هم کوشم از خواب بیدار میشه و همدیگرو میبوسن… احمد از خواب بیدار میشه و میبینه کوشم روی زمین نشسته و با نگرانی در فکر فرو رفته… کوشم یاد حرفای اون پیرزن جادوگر میوفته که بهش گفته بود”من پادشاه رو نجات میدم اما تاوان اینکار سنگینه و تو تا آخر عمرت در آتش میمانی و مرگ تمام عزیزانت را میبینی” احمد میاد پیش کوشم و میگه طبیب به تو چی گفت؟ کوشم نمیخواد بگه اما با اصرار احمد میگه که طبیب گفت که فقط چند هفته میتونی مقاومت کنی، احمد با ناراحتی میگه طبیب نمیتونه زمان مرگ منو معلوم کنه، با کمک خدا این بیماری رو شکست میدم و مرگی در کار نیست، کوشم هم اشک میریزه و میگه آره شکستش میدیم و ھمدیگرو بغل میکنن .

احمد میرہ و در مسجد نماز صبح میخونه و دعا میکنه و میگه:”خدایا! به خاطر تمام چیزهایی که به این بنده ی عاجزت عطا کردی، هزاران مرتبه شکر.. من پذیرفتم که با خواست تو ما به این دنیا میایم و با خواست تو میمیریم… خدایا! گناهانم را ببخش، مرگی بی درد را نصیبم کن، من به تو تعلق دارم و منتظر روزی هستم که برمیگردم پیش تو، اگه قراره این بیماری منو پیش تو ببرہ، راضی ام… وقتی تو جانم را بگیری مرگ ھم مثل شکر شیرین خواهد بود، وقتی میدانم با قدرت تو میمیرم مرگ هم برای من شیرین تر از جان خواهد بود”…

صفیه سلطان امادہ میشه و میره سراغ اسکندر . ھما شاہ هم به هجران خاتون و یکی از آقاها میگه برید به بندر و یه کشتی جور کنید… کوشم و احمد باهم حرف میزنن که احمد میگه راستی اسکندر کجاست؟ کوشم خدمتکار هارو بیرون میکنه و به احمد میگه نگهبانان رو فرستادم دنبال اسکندر، احمد میگه چرا؟ مگه خطایی ازشں سر زدہ، کوشم: اسکندر پسر صفیه سلطانه، شاهزاده است، احمد هم بد جور شوکه میشه و میگه این ممکن نیست.

 

قسمت هشتاد و یکم سریال ماه پیکر :

احمد میگه ممکن نیست اسکندر پسر صفیه سلطان باشه، کوشم میگه “منم اولش باور نکردم اما بعد فهمیدم اسکندر کسی نیست جز شاهزاده ی یحیی، بعد هم میگه صفیه سلطان اینو میدونسته و پنهانش کرده، هدفش مشخصه، میخواد اسکندر رو سلطان کنه، یاسمن رو هم اون به قصر آورده بود، شاید اون پشت قضیه ی بیماریت هم باشه از کجا معلوم که به تو هم مثل پدرت آروم آروم سم نداده باشند .

صفیه به خونه ی اسکندر میره و میگه کوشم همه چیز رو فهمیده باید تورو فراری بدم… داوود پاشا و حاجی آقا به همراه نگهبانا دارن به سمت خونه ی اسکندر میان… عثمان میره به اتاق حليمه سلطان و با حليمه و دلربا راجع به حرکات مصطفی حرف میزنه که به ماهی ها سکه میداده به جای غذا، دلربا میگه چهانتظاری داشتی! اون سالها تنها بوده و چندبار جلادها میخواستن بکشنش، حلیمه به عثمان میگه اون فقط به یکم زمان نیاز دارہ که به حرم عادت کنه ولی لطفا به کسی چيزی نگید، عثمان هم میگه نمیگم من فقط نگرانش بودم… اسکندر و صفیه از خونه میان بیرون که نگهبانا محاصرشون میکنن و اسکندر رو میگیرن، صفیه هم همش داد میزنه که شاهزاده ام رو نبرید ولش کنید … بعد از اینکه اسکندر رو میبرند حاجی آقا به خونه ی اسکندر میره و وسایلشو بررسی میکنه… کوشم با حکیم راجع به بیماری احمد حرف میزنه و میگه راهی برای درمان ندارید؟ حکیم میگه ما هر کاری بلد بودیم انجام دادیم اما یه حکیم یهودی هست به اسم اسحاق آقا شاید اون بتونه کمک کنه، کوشم هم میگه سریع پیداش کنید… اسکندر رو میبرن پیش احمد، احمد بهش میگه همیشه کنارم بودی! اما چیزی نگفتی! شنیدہ ام میخواستی با صفیه سلطان یعنی مادرت فرار کنی! میخواستی علیه من شورش کنی؟ اسکندر میگه: من سال ها به دنبال خانواده ام بودم نگو که خانواده ام کنارم بودن، من هم تازه فهمیدم، انکار نمیکنم که میخواستم فرار کنم، من نمیدونستم باید چکار کنم بخاطر همین خواستم که برم .

هماشاه و صفیه هم به قصر میان اما صفیه رو به داخل قصر راه نمیدن … قرار میشه که اسکندر در امارت محمد گیرای حبس شه تا بعدا حکمی راجبش صادر شه…هما شاه به دیدن احمد میره و میگه منو بخاطر اشتباهم ببخشید، احمد میگه من برای شما ارزش و احترام قائل بودم ولی معلوم شد شما هم همراه مادر تان برای من قبر کندید، هماشاه میگه نه من اینکارو نکردم ولی فقط از ترس جان برادرم هیچی نگفتم، هماشاه برای عفو جان اسکندر التماس میکنه اما احمد چیزی نمیگه و ھماشاہ با ناراحتی میرہ بیرون…..صفیه در حیاط قصر میشینه و تقاضای ملاقات با سلطان احمد رودارہ.
کوشم و احمد باهم راجع به اسکندر حرف میزنن، احمد میگه اسکندر بیگناهه و تا حالا خطایی ازش ندیدم، قابل اعتماد و وفادار هست اما کوشم میگه تا حالا وفادار بودہ ولی الان که فهمیده شاهزاده هست دیگه نمیتوانیم بهش اعتماد کنیم، احمد؛ تا الان بخاطر تاج و تخت جان اعضای خانواده ام رو نگرفتم، از این به بعد هم اینکارو نمیکنم،  کوشم: اسکندر شاید خون خاندان در رگ هاش باشه اما جزو خانواده نیست هیچ وابستگی نداره از همه ی شاهزاده ها هم بزرگتره اگه بخواد کاری کنه به هیچکس رحم نمیکنه .

احمد میره به اتاقش و باز حالش بد میشه و یاد مادرش میوفته. شب: طبیب اسحاق احمد رو معاینه میکنه و میگه طبیبتون در نتیجه گیری عجله کرده شاید بشه درمانش کنیم، کوشم و احمد هم خیلی خوشحال میشن…..صفیه ھنوز در حیاط قصر منتظرہ بلبل میاد و بشں میگه لطفا برگردید قصرتون پادشاه نمیاد اما صفیه نمیره… ذوالفقار میرہ پیشں ھماشاہ و بھشں میگه خوبی؟ ھماشاہ:چطور خوب باشم وقتی برادرم منتظر مرگه و مادرم عین بیچاره ها در حیاط قصر نشسته، من به تو اعتماد کردم ولی تو راز منو فاش کردی، من دیگه چطور بازم بهت اعتماد کنم ؟ ذوالفقار: یبار بم گفتی که تنها نقطه ضعفت مادرته، الان هم بخاطر صفیه سلطان این اتفاقات دارہ میوفته ولی من بازم به پادشاه اعتماد دارم مطمئنم که جون اسکندر رو میبخشه.

 

قسمت هشتاد و دوم سریال ماه پیکر :

کوشم میره به اتاقش و ملک هی بهش میگه به اسکندر کمک کنید و از این حرفا، کوشم هم میگه پادشاه مریضه و داره با مرگ میجنگه و حوصله ی حرفای عاشقانه ی تورو ندارم دیگه، ملک هم با ناراحتی میرہ…..کوشم قرآن میخونه و برای احمد دعا میکنه ولی احمد بازم سرفه های خونینش شروع میشه و یاد خاطراتش با درویش میوفته .

صفیه تا صبح در حیاط قصر میمونه، عمرپاشا میاد پیشش و میگه من فکر میکردم شما دارید برای شاهزاده عثمان تلاش میکنید نگو یه شاهزاده داشتید، صفیه هم یه نگاہ غضبناک به عمر پاشا میندازہ که عمر پاشا از ترس یه قدم میرہ عقب ، عمر پاشا میرہ داخل قصر و ھنگام باز شدن دروازہ احمد میبینه که صفیه هنوز تو حیاطه و میاد پیش صفیه و میگه برای آخرین بار به حرفات گوش میدم، صفیه التماس میکنه و میگه اسکندر رو عفو کن، اون بیگناهه، اگه میخوای کسی رو مجازات کنی منو مجازات کن، من راضی ام، احمد هم باتوجه به حرفاش برمیگرده داخل قصر…

محمد گیرای با اسکندر حرف میزنه و میگه اگه بخوای باهم از اینجا فرار میکنیم بعد هم که همه بشنون تو شاهزاده ای خیلیا طرفدارت میشن مخصوصا بینی چری ها، چون بین اونا بزرگ شدی. تو پادشاه میشی و منم خان کریمه (این بدبخت از اول فیلم دنبال خان کریمه شدنه ) اسکندر میگه من هیچوقت رویای سلطنت رو نداشتم و ندارم، محمد گیرای هم میگه: نداشتی چون تا دیروز نگهبان دم در بودی ولی الان بخاطر زندہ موندنت ھم که شدہ مجبوری این فکر رو داشته باشی…احمد در دیوان اعلام میکنه که دلربا سلطان با داوود پاشا ازدواج میکنه، خلیل پاشا هم که فکر میکرد داماد خودشه بدجور میخورہ تو ذوقشں .

طبیب اسحاق به کوشم یه دارو میده و میگه این مشکل معده ی سرورمان رو حل میکنه کوشم هم خیلی خوشحال میشه… جنت میره پیش عمرپاشا و میگه وضعیت سرورمان وخیمه و احتمال مرگش هست، عمرپاشا هم همونطور که خواسته بودید اون دارو رو به کوشم سلطان دادم و گفتم که شما رو درمان میکنه، احمد میگه خوبه نباید حقیقت رو بدونه، طبیب یه دارو به احمد میده و میگه این درمان بیماری نیست اما درد تون رو کم میکنه… خلیل پاشا و داوود پاشا سر دلربا سلطان باهم بحثشون میشه و گلاویز میشن اما بقیه ی پاشاها جداشون میکنند .
احمد همش مسکن میخوره که دردش کم بشه، کوشم میاد و با خوشحالی میگه درمان بیماریت پیدا شده و احمد هم الکی نشون میده که خوشحاله، احمد به کوشم میگه باید برای داوود پاشا و دلربا سلطان عروسی بگیرم و تو کارهاشو انجام بده، کوشم هم با خوشحالی میره به جنت میگه درمان بیماری سرورمان پیدا شده، جنت هم خوشحال میشه احمد میره پیش زرگر قصر و میگه یه جفت گوشواره ی خوشگل برای کوشم درست کن فقط هم دو هفته وقت داری… دو هفته میگذره، جارچی در بین مردم جار میزنه که عروسی دلربا سلطان و داوود پاشاست..

احمد و ذوالفقار باهم به صورت ناشناس به بازار اومدن، احمد به ذوالفقار راجع به بیماریش همه چیز رو میگه بعد هم بهش میگه مراقب کوشم و فرزندانم باش، ذوالفقار خیلی ناراحت میشه اما به احمد قول میده که مراقبشون باشه… کوشم با محمت حرف میزنه و میگه رابطه ات با عثمان چطوره؟ محمت میگه خوبه یعنی زیاد همدیگر و نمیبینم، داداش عثمان هم گفت که میخواد بره شهر حکومتی، درسته ؟ کوشم میگه آرہ اینو خواست ولی فعلا زودہ وقتشں برسه دوتاتون باهم میرید، محمت باشنیدن این حرف بازم ناراحت میشه… عقد دلربا و داوود پاشا جاری میشه و دلربا با مادرش و مصطفی خداحافظی میکنه بعد ھم برای خداحافظی میرہ پیشں احمد، احمد هم یه گردنبند بهش هدیه میده و راهیش میکنه خونه ی بخت … نگهبانا میرن سراغ اسکندر و میارنش به قصر دلربا و داوود پاشا ھم با دوبار عقد بلاخرہ بهم میرسن و خیلی خوشحالن… اسکندر رو میبرن پیش احمد، احمد میگه راجع به این قضیه خیلی فکر کردم، تو بی گناهی، بخاطر همین جانت را میبخشم اما به شهر دیگه ای میری، اسکندر هم خیلی خوشحال میشه و تشکر میکنه.

 

قسمت هشتاد و سوم سریال ماه پیکر :

ملک سیما و عثمان به اسب ها نگاه میکنن و ملک سیما میگه تو اسب ها رو خیلی دوست داری؟ عثمان میگه اسب ها بهم آرامش میدن، ملک سیما؛ من چی؟ عثمان: تو جایگاه خاص خودت رو داری، تو ستاره ی خوشبختی من شدی،ملک سیماھم خوشحال میشه . همین موقع دو تا اسب جدید میارن که عثمان خیلی ازشون خوشش میاد.

اسکندر از اتاق سلطنتی بیرون میاد و کوشم رو میبینه و میگه پادشاه جون منو بخشیدن، اون شب بهتون گفتم که از اینجا میرم، اما شما نذاشتید و راز منو فاش کردید، خواستید من بمیرم، چرا؟… کوشم: چون با اینکه حقیقت رو میدونستی ولی بازم چیزی نگفتی! فکر کردم با والده ات نقشه ای داری . اسکندر: من هرگز به سرورمان خیانت نکردم و نخواهم کرد اما دلیل شما این نبود فقط میخواستید از صفیه سلطان به خاطر مرگ خواهرتون انتقام بگیرید. کوشم: من فقط کار درست رو برای سرورمان و خاندان انجام دادم، چون یه ذرہ ھم به، والدہ ات اعتماد ندارم… اسکندر ھم با جدیت میگه: کسی که جلوی شما ایستاده یه شاهزادست، پس حد خودتان را بدانید چون اون خاندانی که میگید منم و میرہ…..

محمت میرہ پیش عثمان و میگه با والده ام صحبت کردم، نمیخواد تو رو به شهر حکمرانی بفرسته، عثمان هم ناراحت میشه و میره… شاهزاده مصطفی هم با پنهان اقا در حال کشیدن نقشه ی فراره و میخواد از قصر برہ.. اسکندر میرہ به قصر قدیمی پیشں صفیه و ھماشاہ، صفیه با دیدن اسکندر خیلی خوشحال میشه اما اسکندر میگه من باید به شهر دیگه ای برم که این باز باعث ناراحتی صفیه میشه، صفیه میگه حالا که میخوای بری قبل رفتن بغلم کن، اسکندر هم مادرشو بغل میکنه و…

ذوالفقار و اسکندر راهی میشن که از پایتخت برن .کوشم به دیدن احمد میره و ناراحته که احمد اسکندر رو آزاد کرده و میگه اسکندر برای تو و شاهزاده ها تهدید به حساب میاد بعد هم میخواد بگه که اسکندر بهش علاقه داشته اما احمد میگه خودم هم میدونم و نشون میدہ که حاجی آقا تو خونه ی اسکندر نقاشی کوشم رو پیدا کرده و به احمد داده… کوشم میگه به جون بچه هام قسم من هیچ اشتباهی مرتکب نشدم، احمد میگه میدونم به تو شکی ندارم، اسکندر هم تاوان خیانت شو پس میدہ.

اسکندر و ذوالفقار بین راہ می ایستن و کمی قدم میزنن، اسکندر خوشحاله که احمد جونشو بخشیده، ذوالفقار به اسکندر میگه اگه رفتارم تو این مدت خوب نبوده منو ببخش، اسکندر میگه من اصلا ازت ناراحت نشدم و دو قدم میره جلو میبینه یه قبر کنده شده و شوکه میشه و میگه این قبر مال منه؟ آره؟ نگهبانا اسکندر رو محاصرہ میکنن.
اسکندر زانو میزنه و ذوالفقار میگه شاهزاده اسکندر به دستور سلطان احمد خان به اعدام محکوم شدید… اسکندر قبل از مرگش به ذوالفقار میگه اصلا نگران نباش اگه حقی به گردنم داری حلالت میکنم تو هم منو حلال کن، ذوالفقار میگه حلالت میکنم و اسکندر رو با طناب خفه میکنه و بعد هم به سربازا میگه دفنش کنید و میره.

شب: مصطفی نگهبانای اتاقش رو میزنه و فرار میکنه… عثمان هم به خاطر اینکه کوشم نمیخواد بفرستتش به شهر حکومتی با کوشم بحثش میشه و ناراحته… بلبل میره به قصر قدیمی و یه بسته از طرف احمد برای صفیه میبره، صفیه به بلبل میگه بازش کن، بلبل هم بازش میکنه و صفیه میبینه که لباس های اسکندر و پیراهن طلسم شدش هست که آشفته میشه و میگه جون پسرمو گرفتن و گریه میکنه…

ذوالفقار میره به امارتش، هماشاه میگه چرا برگشتی؟ مگه قرار نبود اسکندر رو ببری؟ چی شده؟ ذوالفقار نمیدونه چطور بگه اما در نهایت میگه اسکندر با حکم پادشاه اعدام شد، هماشاه باورش نمیشه و میگه دروغه، اما ذوالفقار میگه حقیقته… هماشاه هم بد جور داغون میشه و جیغ میزنه… کوشم با احمد راجع به رفتن عثمان به شهر حکومتی حرف میزنه، احمد میگه فعلا زوده، کوشم میگه منم همینو گفتم ولی عثمان و محمت اصلا باهم خوب نیستن از آیندشون میترسم که بعد از ما به جون هم بیوفتن… مصطفی رفته بالای پشت بام قصر و پنهان آقا بهش میگه خودتو بند از پایین تا آزاد شی… حلیمه و منکشه میرن به اتاق مصطفی و متوجه میشن مصطفی رفته و نگرانش میشن… کوشم و احمد دارن شام میخورن که حاجی آقا میاد و میگه شاهزاده مصطفی روی پشت بام بود ماھم ترسیدیم بلایی سر خودش بیارہ آوردیمش اینجا… احمد هم میگه بیارینش داخلی، مصطفی رو میارن اما مصطفی همش داد میزنه و میگه ولم کنید، من میخوام برم و همش بی قراری میکنه که احمد به خاطر اینکه ارومش کنه یه سیلی میزنه تو گوشش، مصطفی ساکت میشه و به احمد نگاه میکنه و میگه داداش کمکم کن و احمد رو بغل میکنه و گریه میکنه .

هماشاه با ناراحتی و غصه میره پیش صفیه و میخواد دستشو بگیرہ اما صفیه نمیزارہ و میگه اصلا برای برادرت عزاداری نکن چون تو مقصر بودی … احمد با مصطفی حرف میزنه و میگه چت شده داداش ؟ حلیمه هم وارد اتاق میشه، مصطفی میگه میترسم دوبارہ جلادھاروبفرستی سراغم ( من شبا نمیتونم بخوابم، هرشب صداشونو میشنونم که میخوان بیان جونمو بگیرن، خواهش میکنم منوول کن برم، احمد بغلش میکنه و گریه میکنه و میگه من با تو چکار کردم برادر منو ببخش.

 

قسمت هشتاد و چهارم به بعد سریال دست سرنوشت :
احمد با محمت و عثمان صخبت ميكنه تا بينشون اشتي بشه و قهرشون رو تموم كنن در مقابل درست و دشمن متحد باشن و خشمشون رو فروكش كنن و براي رفع كدورت بينشون بهشون دوتا اسب بهشون هديه داد كه عثمان عاشق اسبه ميشه و هر دو از هديه شاه خيلي راضي هستن.
صفيه مياد پيش ذوالفقار و بهش ميگه بايد منو ببري سر قبر پسرم و ذوالفقار اونو بهمراه هماشاه ميبره سر خاك اسكندرو و صفيه اونجا احمد رو نفرين ميكنه.
احمد به همه فرزندانش هديه ميده و با كرسم ميره اتاقش و كوسم ميبينه خليل پاشا و حاج اقا پيش عاقد نشستن و دارن عقد ميخونن و كوسم ميگه جريان چيه و احمد ميگه كوسم من تو رو ازاد ميكنم و اين هم مراسم عقد ما هست اون گوشواره مخصوص رو هم به كوسم هديه ميده و كوسم ميگه احمد تو دنيا رو به من هديه دادي(گذاشت گذاشت موقع مردنش عقد كرد😐).
خبر عقد كوسم به همه ميرسه و كوسم اماده ميشه و حسابي خوشگل ميكنه و ميره به خلوت شاه و احمد هم حالش زياد مساعد نيست و نيمه شب دردش ميگيره و بلند ميشه دارو بخوره كه حالش بد ميشه و زمين ميوفته و از هوش ميره.
دو روزه كه احمد مرده و كرسم از اتاق خاص بيرون نيومده و به هيچكس هم جريان مردن احمد رو نگفته و داره فكر ميكنه و تصميم ميگيره كه چكار كنه و بالاخره يه تصميم گرفته و شروع به نوشتن ورقي ميكنه و اونو با مهر شاه امضا ميكنه.
همه فكر ميكنن كه اوضاع ارومه و به كوسم داره خوش ميگذره كه دو روزه از اتاق بيرون نيومده ولي حاج اقا و جنت در جريان هستن و به همه اعلام كردن اونا هنوز در خلوتن و شاه وقت نداره كسي رو ببينه.
موقعي كه كوسم داره برگه رو با مهر پادشاه امضا ميكنه جنت مياد و كوسم ميگه مجبوريم بخاطر جان شاهزاده هامون فعلا اينكار رو انجام بديم.
كوسم اماده ميشه و با وزيران و بزرگان دولتي قرار ميذاره و مياد بهشون ميگه حال پادشاه خوب نيست و نامه اي رو نوشته و امضا كرده و خواسته اي داره و از شما ميخواد اونو قبول كنيد و حكمش رو بديد و نامه رو ميخونن و توي نامه نوشته شده سلطنت ديگه به ارشد و بزرگترين شاهزاده ميرسه و ربطي به فرزند اول بودن پادشاه نداره، همه تعجب ميكنن كه اين يعني چي؟ اما كوسم توضيح ميده برادركشي در سلطنت ممنوعه و همه با اين درخواست رضايت ميدن و امضا ميكنن.
كوسم ميره پيش حليمه و بهش ميگه اگر به مصطفي كمك كنم بتخت بشينه تو هم در ازاي اون قول ميدي كه من و فرزندانم در قصر بمونيم و اسيبي بهمون نرسه؟ حليمه هم قبول ميكنه و بهش قول ميده و كوسم بهش ميگه شاه مرده و من به فرزندت كمك ميكنم به تخت بشينه.
ذوالفقار مياد پيش كوسم و ميگه تا زمانيكه شاه زنده هست ما نبايد براي بعد از مردنش تصميم بگيريم اگر در هيئت دولت سكوت كردم بخاطر احترام به شما بود اما من مخالف هستم و كوسم ذوالفقار رو ميبره و بهش جنازه احمد رو نشون ميده و جريان رو تعريف ميكنه و ذوالفقار بالاي سر احمد خيلي گريه ميكنه و ناراحت ميشه و به كوسم قول ميده هر چه در توان داره براي خاندان و كوسم و فرزندانش بكنه.
حليمه جريان رو براي داود پاشا و حليمه تعريف ميكنه و اونا اول شك ميكنن اما حليمه ميگه منم شك داشتم اما الان مطمئنم و اين تصميم كوسمه و براي نجات شاهزاده هاشه، ما به ارزومون ميرسيم و تمام شروط كوسم رو قبول ميكنيم و دلربا هم بخاطر منافعشون قبول ميكنه( بعدا كوسم چوب اعتمادش رو ميخوره)
كوسم تمام فرزندانش رو دعوت ميكنه و بهشون ميگه پدرتون فوت كرده.
صفيه هم در فكر جابجا كردن جنازه اسكندر و گرفتن مراسم باشكوه براي اونو.
ذوالفقار مياد به صفيه و هماشاه خبر فوت احمد رو بده و بهشون ميگه اتفاقي كه ميخواستيد افتاد و شاه احمد فوت كرد هماشاه خيلي ناراحت ميشه ولي صفيه ميگه اگر پسرم زنده بود الان روز جشن ما بود و اون پادشاه ميشد و افسوس كه مرد و خونش رو احمد به گردن گرفت… هماشاه ميگه مقصر فوت احمد شاه شما هستيد والده ام.
عثمان از مرگ پدر ناراحته و فكر ميكنه كه اون قراره به تخت بشينه محمت هم ناراحته چون فكر ميكنه كه اگر عثمان بتخت بشينه اولين كاري كه ميكنه گرفتن جون محمت هست اما كوسم سعي ميكنه قانعش كنه هيچ اتفاقي نميوفته.
صفيه هم در خيال اينه كه اگر عثمان بتخت بشينه همه فرزندان پسر كوسم رو ميكشه و كوسم هم قدرتش رو از دست ميده اما هماشاه ميگه اين امكان نداره چون عثمان برخلاف ميل كوسم كاري نميكنه اما صفيه ميگه قدرت با ماست چون سالها از طريق لالا عمر مستخدم عثمان بذر كينه رو در دل عثمان بوجود اورديم و الان وقت درو كردن اون بذره و ايمان دارم اتفاقات خوبي ميوفته و ما انتقاممون رو از ككوسم ميگيريم.
كوسم مياد پيش عثمان و عثمان بهش ميگه والدم وظيفم رو ميدونم و فردا بتخت ميشينم و مطمئن باشيد شما رو خجالت زده نميكنم و كوسم ويگه مطمئنم روزي بتخت ميشيني اما الان نه! عثمان ميگه تخت به فرزند بزرگتر ميرسه و بايد طبق قانون به من برسه اما شما داريد مانع ميشيد كه به مهمت برسه؟ كوسم ميگه محمت نه ! بلكه عموت به تخت ميشينه! عثمان ميگه اون اصلا بدرد سلطنت نميخوره و سالها از اجتماع دور بوده و اون بيماره! كوسم ميگه مگه تو هم وضعيتش رو ميدوني؟ عثمان ميگه چرا مانع از بتخت نشستن من ميشيد؟ چون به من شك داريد؟ چون من فرزند شما نيستم؟ چون فكر ميكنيد به تخت بشينم برادرام رو ميكشم؟ اگر محمت جاي من بود هم همينكار رو ميكرديد؟ كوسم تا مياد حرف بزنه عثمان ميگه خودتون رو خسته نكنيد و ميره!
حليمه جريان مردن احمد رو به مصطفي ميگه و بهش ميگه حالا قدرت دست تو هست و هيچكس نميتونه در برابر تو بايسته و بخواد تو رو از بين ببره، تو قدرت مطلق هستي!
كوسم دستور ميده كه جنت كمك كنه تا عثمان از قصر فرار كنه چون ميخواد احتمال رو نگه داره كه اگر اتفاقي افتاد حداقل عثمان باقي باشه اما محمت عوضي موقع فرار كردن عثمان اونو ميبينه و ميره به داود پاشا لو ميده .
روز بتخت رسيدن نشستن مصطفي فرا ميرسه اما مصطفي خيلي ميترسه و ميگه مطمئن هستيد كه شاه مرده يا مثل دفعه قبل ممكنه دروغ باشه، حليمه و دلربا سعي ميكنن ارومش كنن و بهش دارو ميدن.
همه دولتيها دارن در مورد قضيه مصطفي صحبت ميكنن و شك دارن كار درستي هست .
مصطفي با ديدن جسد بيجان احمد مطمئن ميشه كه احمد مرده و ارومتر ميشه و همه ميان به دستبوسي و تبريك و خيال حليمه شيطان راحت ميشه و يهو رنگ عوض ميكنه.
كوسم بهش نيگه مباركه حليمه شما هم والده سلطان شدي و قدرتمند شدي! حليمه ميگه براي همين تو هم بايد از اين قصر شال و كلاه كني و بري قصر قديمي ! كوسم ميگه اين توافق ما نبود! حليمه ميگه توافق تموم شد.
بدستور حليمه محمت رو در اتاقش زنداني ميكنن و بقيه شاهزاده ها رو هم در اتاق ديگه زنداني ميكنن!
حليمه ميگه وقتي بهت نميدم سريع قصر رو ترك كن! كوسم ميگه من بهتون فرصت خوبي دادم اما شما اونو پس زديد و بجاي سپاسگذاري اينچنين ميكنيد؟ تقصير شما نيست جون خاصيت مار اينه! حليمه ميگه تو نميتوني هيچكاري كني جون تمام فرزندانت در دستان ما اسير هستن! كوسم ميگه همه جز عثمان ، چون اونو فراري دادم و اون برميگرده و حقش رو ميگيره حليمه ميگه ميدونيم چون محمت پسرتون اومده موقع فرار به داود پاشا گفته و دير يا زود اونو برميگردونن.
عثمان با لالاعمر توي جنگل در حال استراحت هستن و داره به لالاعمر شكايت خيانت و عدم علاقه كوسم رو ميكنه كه ذوالفقار ميرسه و ميگه شاهزاده ام من رو كوسم سلطان براي محافظت و مراقبت از شما فرستاده و قراره شما رو همراهي كنم وقتي داشتن ميرفتن يهو از هر طرف داود پاشا با سربازها ميرسن و عثمان رو مجبور ميكنن بدون جنگ و خونريزي به قصر برگرده و الا همه ميميرن! عثمان هم مجبور ميشه خودش رو تسليم كنه و به قصر برگرده.
كوسم كه از حاجي اقا ميشنوه همه دستگير شدن به حاج اقا ميگه برو سريع به خليل پاشا جريان رو بگو…
كوسم با دستاي خودش همه رو بدبخت كرد…
حاج اقا ميره به خليل فاشا و بقيه جريان زنداني شدن شاهزاده ها و تبعيد كوسم رو ميگه و همه با هم متحد ميرن به سمت قصر.
مراد كه پسر دوم كوسمه خودش رو مراقب و محافظ جون برادرهاي كوچكترش ميدونه و با تمام وجود سعي ميكنه از اونا مراقبت كنه.
محمت بي تابه و هي در ميزنه و ميگه ازادم كنيد من شاهزاده شما هستم اما كسي توجه نميكنه.عثمان رو هم ميارن و در كنار محمت زنداني ميكنن و عثمان به محمت ميگه وقتي كوسم سلطان بجاي اعتماد به من به حليمه سلطان اعتماد ميكنه و بجاي تخت بردن من مصطفي رو به تخت مينشونه نتيجش ميشه اين!
همه معترض ميرن و بابت اين كار و تصميم حليمه سر و صدا و اعتراض ميكنن و داود پاشا مياد ازش ميپرسن توي حرم چه خبره؟ ميگه من اطلاعي ندارم و ذوالفقار از اون وسط مياد جلو و ميگه چرا دروغ ميگي؟ خودت اومدي شاهزاده عثمان رو بزور بردي .

صفيه سلطان كه ديگه ازادانه مياد توي قصر و ميره ، مياد پيش حليمه و ازش درخواست ميكنه كه اجازه بده اسكندر رو بياره در مقبره خانوادگيشون دفن كنه، اما حليمه كه از قبل كينه بابت مرگ پسرش محمود از صفيه داشته و احساس ميكنه باعث كشته شدن محمود صفيه بوده اصلا قبول نميكنه و صفيه رو با خفت و خواري از اتاقش بيرون ميكنه.
كوسم داره اماده ميشه بره بيرون و سراغ صفيه رو ميگيره و بهش ميگن از صبح زود رفته بيرون و كوسم ميگه خوبه ديگه شاهزاده اي نداره تا بتخت بشونه اما باز هم داره تلاش ميكنه!
عثمان و محمت توي يك اتاق اسير هستند و عثمان دنبال واهي هست تا بتونه از اون طريق تا نگهبان داخل ميشه اونو بزنه و خودش از اتاق فرار كنه و از ناراحتي به محمت ميگه تمام اينا تقصير كوسم سلطانه ترسيد من به تخت بشينم و الان همه مون توي بدترين وضع هستيم و بايد زنداني باشيم محمت ناراحت ميشه و ميگه اون ميخواست تو رو فراري بده اما من مانع شدم و لو دادمت و يهو به هم ميپرن و از خجالت هم در ميان و مشت رو نصار هم ميكنن كه سهو عثمان ياد حرف پدرش ميرفته كه بهش گفته بود حق نداري دست به برادرات بلند كني و دعوا رو تموم ميكنه.
كوسم سلطان با درشكه بيرون ميره و در وسط بازار درسكه نگه ميداره و مردم متوجه بودن كوسم سلطان در كالسكه ميشن و بهش تسليت ميگن و ميگن كه حمايتش ميكننو كوسم هم دستور ميده تمام شكايات و ناراحتي مردم كه در نامه هاشون مينويسن جمع كنن تا مثل گذشته با اونكه قدرتش كمتر شده به اونها رسيدگي كنه .
محمت گيراي هم كه وسط بازار بود با ديدن كوسم سلطان ميره تا كالسكه حركت ميكنه و كوسم از نگرانيهاش در مورد تك تك فرزندانش حرف ميزنه و اشك ميريزه .باهاش گفتگو كنه.
صفيه و هماشاه ميرن نبش قبر اسكندر رو ميكنن تا جسدش رو از اونجا به جاي ديگه انتقال بدن كه بعد از كندن گوركن ميبينن كه جسدي در قبر نيست و يهو شك ميكنن كه نكنه اسكندر هنوز زنده ست!
حليمه دنبال درست كردن حرمسرا براي پسر خل و چلشه (كه از وقتي پادشاه شده خل بازيهاش بيشتر شده) و مياد به مصطفي ميگه به بنفشه دستور دادم تا برات امشب چند نفر رو بياره تا يكيش رو انتخاب كني تا بتوني نسلت رو ادامه بدي ! مصطفي مخالفت ميكنه و دستور ميده به اقاها كه والدم رو به زندان بياندازيد ، اقاها تا ميان حليمه رو ميگيرن ببرن حليمه سر مصطفي داد ميزنه كه چكار ميكني؟ بگو ولم كنن؟ مصطفي يهو ميگه والدم نترس دارم باهات شوخي ميكنم و من بهت ازار نميرسونم و حليمه بخاطر اينكار مصطفي بهش ميتوپه كه ديگه حق نداري منو پيش برده ها كوچيك كني .
قهوه خونه مردي سياهپوش نشسته ذوالفقار ميره جلو و بهش ميگه اسكندر؟بر ميگرده فيلم عقب و نشون ميده موقع اعدام اسكندر ،ذوالفقار دم گوشش ميگه تو رو اعدام نميكنم ولي نشون بده مردي و از اينجا دور شو و تا زمانيكه پيغامي بهت نفرستادم اصلا نيا! اسكندر بلند ميشه و با ذوالفقار احوالپرسي ميكنه.
اسكندر از ذوالفقار بابت نكشتنش حتي با وجود فرمان قتل از طرف پادشاه تشكر ميكنه و ذوالفقار بهش ميگه اسكندر بايد از اينجا دور بشي و جايي بري كه هيچكس ندونه كي هستي و براي خودت خونه زندگي و زن و بچه تشكيل بدي! اسكندر ميگه هماشاه و صفيه سلطان ميدونن من زنده ام؟ ذوالفقا ميگه نه اونا نميدونن و بهتره هرگز نفهمن اينجوري به نفع همه هست درسته كه بعد از شنيدن خبر مرگت والدت حال بدي پيدا كرده ولي اينجوري به نفعته كه نباشي! اسكندر ميگه ما عادت به اين دوري ها داريم و ذوالفقا ميگه بهتره گذشتت رو فراموش كني و فراموش كني كي هستي و با اسكندر خداحافظي ميكنه و اسكندر ميره!
عثمان موفق ميشه وقتي نگهبان داخل ميشه بزنس و فرار كنه…
كوسم از كالسكه پياده ميشه تا به ديدار پنهاني با بزرگان مملكت بره نگو حليمه و داود پاشا يكي رو اجير كردن تا به كوسم تير بندازه و اونو بكشه تا كوسم پياده ميشه و اون نشون ميگيرش تا بزنه محمت گيراي مياد و جلوي ديد مرد رو ميگيره و از كوسم ميخواد كه در كنارش باشه و بهش كمك كنه ، اول كوسم بخاطر خيانتهاي محمت به احمد راضي نميشه اما محمت ميگه منم مثل شما از حقم دفاع كردم و هرگز به پادشاه خيانت نكردم و كوسم سكوت ميكنه و به جلسه ميره.
توي جلسه كوسم از اينكه نگران فرزندانشه صحبت ميكنه به همه دستور ميده كه اول وضعيت مصطفي رو فاش كنن و بعدش در روز جامگي اونو از تخت بكشن پايين و عثمان رو بتخت بنشونن و همه همپيمان ميشن.
ادمهاي داود پاشا عثمان رو در حال فرار از قصر دستگير ميكنن و ميارن پيش حليمه و مصطفي.
داود پاشا به خليمه و مصطفي ميگه سرورم ايشون قصد فرار داشتن و عثمان با عصبانيت ميگه منو در يك اتاق زنداني كرديد در صورتيكه اين تاج و تخت از ان من هست ! و من حقم رو از شما ميگيرم كه مصطفي با ترس از مادرش ميپرسه مجازات شاهزاده اي كه از قصر فرار كنه چيه؟ داود پاشا ميگه اعدام سرورم و مصطفي ميگه بدون فوت وقت همين الان اعدامش كنيد!!!!!
كوسم از جلسه بيرون مياد و مردي كه سو قصد داره بهش تير رو پرتاب ميكنه ولي ملكه متوجه ميشه و كوسم رو كنار ميكشه و تير به گوربوز اقا ميخوره و ميميره! كوسم كه مطمئن هست اين قضيه از طرف حليمه هست از ترس اينكه به بچه هاش هم سو قصد كنن ميره به قصر.
عثمان به همراع دو سرباز برميگرده اتاقش و جنت و حاج اقا ترس جان عثمان رو داشتن و عثمان ميگه قرار بود اعدامم كنن كه اغاها مانع شدن و قبول نكردن و مصطفي هم حالش بد شد .حاج اقا ميگه نگران نباشيد كوسم سلطان بزودي نجاتتون ميده و عثمان ميگه تمام اين اتفاقات بخاطر كوسم سلطانه.
ذوالفقار مياد خونه صفيه ميگه پاشا بر عليه ما چكار ميكني؟ هماشاه ميگه امروز رفته بوديم جسد اسكندر رو انتقال بديم پيش پدر بزرگم اما قبر خالي بود! ذوالفقار سكوت ميكنه! ازش ميپرسن جسد اسكندر كجاست؟ هماشاه ميگه نكنه برادرم زنده ست و اونجا از سكوت ذوالفقار ميفهم كه هنوز زندست ولي هر چي اصرار ميكنن بفهمن مجاست ذوالفقار ميگه اون خيلي از اينجا دوره و ديگه بر نميگرده بهتره كه شما هم دنبالش نگرديد همينكه زنده هست براتون كافيه.
اسكندر كنار اسكله اماده رفتنه كه ميشنوه مردم دارن از رفتار مصطفي در زمان تخت نشستن حرف ميزنن و ميره با تعجب ميپرسه مگه مصطفي روي تخت نشسته؟ بهش ميگن اره ! ميگه پس احمد چي شد؟ ميگن جاش بهشت باشه در جواني فوت كرد! يهو اسكندر ياد حرفاي محمت گيراي ميوفته كه بهش پيشنهاد داده بود فرار كنن و به كمك هم لشكر درست كنن و اون بتخت كريمه و اسكندر به تخت عثماني بشينه و از رفتن منصرف ميشه و برميگرده.
كوسم ميره به قصر تا از سالم بودن بچه هاش مطمئن بشه ولي بدستور حليمه راهش نميدن اما اصرار ميكنه تا به حليمه خبر بدن كه كوسم اومده.
حاج اقا با جنت توي اتاق حليمه هستن و حاج اقا ميگه سلطانم از زنداني كردن شاهزاده دست برداريد اين كار اثرات خوبي نداره ولي دلربا به حاج اقا ميگه اين جريان به دستور كوسم سلطان بوده ؟ حاج اقا ميگه ايشون اصلا اطلاع نداشته و حليمه بهشون ميگه شما بايد براي ما شهادت بديد كه كوسم دستور فرار عثمان رو داده وگرنه تمام ثروتتون مصادره ميشه و به زندان مياندازيمتون.

 

ادامه سریال ماه پیکر :

جلوي قصر تمام سربازها و پاشاها وايستادن و منتظرن ببينن كوسم چه دستوري ميده ، چند تا از بزرگان ميرن پيش حليمه و غير مستقيم تهديدش ميكنن كه بايد عثمان و كوسم رو ازاد كنه وگرنه اتفاقات بد ميوفته و ميگن نميشه به حرف جنت براي متهم كردن كوسم اكتفا كرد و خليمه مجبور ميشه اونا رو ازاد كنه و از اين اتفاق خيلي ناراحته و با دلربا و داود پاشا بابت اين اتفاقات صحبت ميكنن تا افراد وابسته به كوسم رو از قصر بيرون كنن و بجاش افراد معتمد خودشون رو بيارن.
جنت با لالاعمر در حال صحبته و از اينكه با كارش باعث ناراحتيه كوسم شده خيلي افسوس ميخوره اما لالاعمر ميگه تو بهترين كار رو كردي بايد يكي از طرف ما در قصر مراقب جان شاهزاده ها مخصوصا شاهزاده عثمان باشه و روزي هم اگر حقيقت رو كوسم سلطان بدونه حق رو به تو ميده.
كوسم ازاد ميشه و دستور ميده براي محافظت از جان شاهزاده ها نگهبانها و سربازها قصر رو زير نظر بگيرن و حاج اقا هم همراهش به قصر قديمي ميره.
عثمان هم بر ميگرده در كنار محمت و جريان نامه اي كه مادرش بجاي سلطان احمد نوشته و مهر كرده و باعث بوجود اومدن اين اتفاقا شده رو ميگه ولي محمت باز زير بار نميره.
در اولين اقدامي كه حليمه انجام ميده همه كنيزهاي وابسته به كوسم حتي ايجان رو به قصر قديمي منتقل ميكنه ولي جنت نامه اي به كوسم مينويسه و به ايجان ميده و دومين اقدامش اينه كه به خليل پاشا نامه ميدن تا به سفر و سركشي به سپاه بره و از پايتخت دور باشه.
هماشاه به ديدن برادرش اسكندر ميره و اسكندر بهش ميگه با اونكه سالها به شاه و خاندان خدمت كردم در اخر منو به اعدام محكوم كردن كه ذوالفقار اينكار رو نكرد و البته خبر نداره من برگشتم و اصلا نرفتم.هماشاه ميگه برادر زادم شما رو بخشيد اما كوسم براي نجات فرزندانش تو رو قرباني كرد به هماشاه ميگه حالا ميخوام بدونم شما هم مانند مادرم پشتم هستيد يا در برابرم قرار داريد؟ چون تصميم دارم به تخت بشينم و نياز به حمايت دارم، هماشاه ميگه من پشتتم تا به اخرش.
ايجان به قصر قديمي ميره و نامه رو ميده كوسم و كوسم نامه رو ميخونه و متوجه ميشه جنت بهش خيانت نكرده بلكه براي حفظ جان شاهزاده ها اينكار رو كرده تا در قصر بمونه و به حاج اقا ميگه براي اينكه حليمه بيشتر از اين پيش نره و همه رو نابود نكرده بايد بريم داخل شهر و به همه بگين كه مصطفي بيماره تا اونو از تخت بلند كنن و عثمان بجاش بشينه.
هماشاه و صفيه با هم دارن صحبت ميكنن و صفيه ميگه در مورد ديدن و بودن اسكندر اصلا نبايد با ذوالفقار صحبت كني! هماشاه ميگه يادتون نره جون اسكندر رو مديون ذوالفقاريم ! صفيه ميگه اينبار نبايد خطايي كنيم و بايد شده شالها منتظر بلشيم تا بوقتش اونو به تخت بنشونيم سلطاني حق اسكندره.
ذوالفقار و هماشاه مشغول غذا خوردن در قصرشون هستن هماشاه حالش خيلي خوبه و خندونه ،ذوالفقار بهش ميگه خوشحالم كه باز خندون ميبينمت! هماشاه ميگه همينكه زنده باشه حتي ندونم كجاست اسوده ام.
هماشاه ادامه ميده قراره اين حليمه چكار كنه؟ چندين ماهه روي شاهزادهامون رو نديديم؟ ذوالفقار ميگه بزودي همه چيز درست ميشه و فردا يكسري اتفاقات ميفته كه مصطفي از تخت پايين مياد و عثمان بجاش ميشينه.
جنت ميره به اتاق بنفشه و داروهاي مصطفي رو با كلك اونجا عوض ميكنه.
حليمه داره مصطفي رو اماده ميكنه تا به نماز جمعه بره اما باز مصطفي نميخواد بره اما حليمه بهش دارو رو ميده تا حالش بهتر بشه.
دلربا اومده با افرادش بازار تا خريد كنه كه كوسم و افرادش ميان دورش ميكنن و دلربا ميگه من با تو حرفي ندارم و كوسم ميگه مجبوري گوش كني! ميري و با حليمه و داود پاشا صحبت ميكني تا راضي بشن مصطفي را از تخت بيارن پايين و عثمان به تخت بشينه! دلربا ميگه اونا رو راضي كنم؟ خودم چطوري راضي بشم؟ فكر كردي مادرم حتي با جون من حاضره اينكار رو انجام بده؟ كوسم ميگه حليمه برام مهم نيست مهم اينه كه داود پاشا بخاطر تو حاضره هر كاري بكنه و اين رو هم قبول ميكنه و جلوي رفتن دلربا رو ميگيره و اونو مخفي ميكنه.
مصطفي كه داروي اشتباه خورده در مسير نماز جمعه خل بازيش ميگيره و همه مردم ميفهمن كه اون ديونه هست.
حليمه مياد ديدن صفيه و ازش كمك ميخواد تا كوسم رو بكشه و از شرش خلاص بشه ، صفيه ميگه در ازاش بهم چي ميرسه؟ حليمه ميگه يك قصر بزرگ و خوب و كلي خدمه مانند گذشته! صفيه ميگه من قاتل نيستم! حليمه ميگه نميخوام بكشيش فقط ميخوام امشب به هر طريقي مانع از بيرون رفتنش از قصر بشي!
محمت گيراي به ديدن اسكندر ميره و بهش ميگه شنيدم همه ميگن مصطفي ديونه هست اسكندر ميگه تا نباشه مردم حرف نميزنن ! محمت ميگه من امشب شرايط رو مهيا كردم تا فرار كنم و برم قفقاز و افرادم رو اماده كنم، تو هم بيا با هم بريم.
هماشاه ميره ديدن صفيه و صفيه اونجا حرفاي حليمه رو به هماشاه ميگه و هماشاه ميگه براي چي ميخواد مانعش بشيد؟ صفيه ميگه معلومه! امشب ميخواد فرزندش رقيبي نداشته باشه و تمام شاهزاده ها رو بكشه در صورتيكه نميدونه اسكندر ما زنده هست و با اين كارش راه رو براي بتخت نشستن اسكندر باز و راحت ميكنه.
مصطفي و حليمه و داود و بنفشه در اتاق شاه هستن و دارن صحبت ميكنن و مصطفي اصرار داره كه عثمان رو در جمع ديده كه شمشير بديت قصد كشتنش رو داشته و اون فرار كرده! حليمه هر چي ميگه اون در زندانه مصطفي زير بار نميره و كوتاه نمياد و در اخر مجبور ميشن ببرن و عثمان رو نشونش بدن.
داود پاشا مياد قصرش و سراغ دلربا رو ميگيره كه غلاما ميگن از صبح رفته بازار اما هنوز بر نگشته، ذوالفقار همون لحظه مياد و به داود پاشا ميگه دلربا سلطان دو روز مهمان ماست و فردا كه مصطفي از تخت بلند شد و عثمان جاش نشست اونو ازاد ميكنيم. داود پاشا با عصبانيت ميگه بگو كجاست ؟ ذوالفقار ميگه اگر همكاري كنيد اون سالم بر خواهد گشت ، داود هم دستور ميده بگيرمش و جلاد رو صدا كنن.
حليمه جنت رو احضار ميكنه و بهش ميگه ميدونم تو دارو رو عوض كردي و هنوز براي كوسم كار ميكني حالا بگو دلربا كجاست جنت كلا همه رو انكار ميكنه و ميگه اطلاعي از دلربا ندارم و حليمه ميگه امشب خيليها ميميرن و اوليش تويي و دستور ميده اعدامش كنن و بلبل اغا هم ميبينه و جنت رو فراري ميده.
داود ميره پيش حليمه و بهش جريان گروگان گرفتن دلربا رو ميگه و حليمه ناراحت ميشه اما ميگه ما نميتونيم الان كوتاه بيايم چون اگر الان اينكار رو كنيم با خاك يكسانمون ميكنن! ما بايد ادامه بديم و امشب دخل شاهزاده ها رو بياريم! داود ناراحت ميشه و ميگه سلطانم دلربا در دست اونا اسيره؟ حليمه ميگه مصطفي هم پسرمه مجبورم فعلا كاري رو كنم كه بنفع مصطفي باشه. داود پاشا ناراحت ميشه و مجبور ميشه بره پيش ذوالفقار، جلاد كه با زدن ذوالفقار انتظار اعتراف داشته هنوز موفق به اعتراف كشيدن ازش نشده و داود پاشا هم مياد و شكنجش ميده اما از ذوالفقار حرفي در نمياد.
حليمه دستور ميده تمام شاهزاده ها رو يكجا جمع كنن و جلادها رو ميفرسته براي اعدامشون و جلادها ميرن.
صفيه هم قبل از بيرون رفتن كوسم در رو روش ميبنده و قفل ميكنه تا نتونه در رو باز كنه و ميره ديدن اسكندر.
كوسم هر كاري ميكنه نميتونه در را باز كنه و مطمئن ميشه كه قراره بچه هاش اعدام بشن امشب.

 

امتیاز 3.99 ( 261 رای )
اشتراک گذاری مطلب

تاکنون 50 نظر ثبت شده است.

  1. سلام میشه ادامه ی داستان رو بزارین

    • با سلام و احترام
      ادامه داستان قرار داده شد .
      چون ما جلوتر از قسمت های پخش شده رو قرار میدیم دقیقا نمینویسیم چه قسمتی هست و خلاصه ها پشت سر هم هستند .

  2. سلام میشه قسمت 84 را بزارین

    • با سلام و احترام
      قسمت 84 و قسمت های بعد از 84 به صورت خلاصه قرار داده شد .

  3. میشه قسمت 84 را بزارین

    • با سلام و احترام
      قسمت 84 و قسمت های بعد از 84 به صورت خلاصه قرار داده شد .

  4. واقعاً نمی دانم با چه زبانی ازتون تشکر کنم
    خیلی خوبه و خیلی زحمت می کشید

  5. سلام میشه قسمت 79 ماه پیکر را بزارین

    • با سلام و احترام
      قسمت 79 و 80 قرار داده شد .

  6. سلام میشه لطفا قسمت 79 سریال ماه پیکر را بزارین

    • با سلام و احترام
      قسمت 79 و 80 قرار داده شد .

  7. چرا بقیه شو نمیذارین؟؟؟
    اخه چرا؟
    واقعا چرا؟
    خب بذارید دیگه /:

    • با سلام و احترام
      قسمت 79 و 80 قرار داده شد .

  8. سلام لطفا میشه قسمت 78 را بگذارید

  9. بقیشو هم بذارید زوووووودتر
    مرسی خیلی عالیه سایتتون(:

  10. سلام جا داره از سایت بسیار خوبتون تشکر کنم اگر کسی مسافرت یا جایی باشه و نبینه راحت میتونه اینارو بخونه ضمنا قبلنا یکی دو قسمت جلوتر میذاشتین میشه بگین چطوری و چگونه اون یه قسمت جلوتر هرو و از کدوم شبکه میبینین که ماهم لتونیم فیض ببربم خیلی متشکرم

    • با سلام و احترام
      خواهش میکنم . وظیفست .
      راستش یکی از دوستان زحمتش رو میکشند و ما فقط قرار میدیم .
      فکر کنم از خود جم میگیرند . حالا دقیق نمیدونم .
      شرمنده

  11. سلام خسته نباشید لطفا خلاصه هارو کامل ترو با جزییاته بیشتر بنویسید خییلی داره کوتاه و مختصر میشه ممنونم

  12. سلام عالیه فقط 2 قسمت بزارین لطفا.و واقعا ازتون ممنونم خیلی دقیق و منظم

  13. باسلام و خسته نباشید، خیلی خسته نباشید و واقعاً تشکر می کنم از اینکه این سریال را نوشته و کسانی که این سریال را دنبال می کنند مطلع می نمائید.
    خواهشمندیم یکی دو قسمت جلوتر را نیز بنویسید.

    • با سلام و احترام
      خواهش میکنم وظیفست .
      قسمت جدید اضافه شد .

  14. عالیه.دستتون درد نکنه.من دیگه زحمت نگاه کردن فیلم و به خودم نمیدم.و فقط سایت شما را میخونم

  15. خیلی عالیه لطفا همینطور ادامه بدید و اینکارو ناتموم رها نکنید و تا آخرین قسمتشو بزارید خسته نباشید ممنونم

    • با سلام و احترام
      چشم . تمام تلاشمون رو برای رضایت شما بزرگواران انجام خواهیم داد .

  16. سلام.لطفا یه قسمت از جم سریز جلوتر باسین.قبلا یه قسمت جلوتر بودین.
    جزییاتم بیستر بنویسین.تو قسمت پنجاه و یه ننوشتین که درویش در پی تخریب بقیه ایت که خودش مهر صدارت رو بگیره

    • با سلام و احترام
      چشم تمام سعیمونو میکنیم که خواسته های شما رو برآورده کنیم .
      اگر کوتاهی دیدید به پای ذیق وقت و فشار سایت روی ما بذارید و به بزرگواری خودتون ببخشید .

  17. ممنون که خیلی دقیق همه سریال رو مینویسید

  18. سلام واقعا ممنونم خیلی عالی و دقیق است و ما که نمیتونیم ببینیم به راحتی داستان را متوجه میشویم
    سپاس و درود برشما

  19. سلام ادامه داستان رو کجا میشه خوند

    • با سلام و احترام
      هر روزه ادامه داستان رو در همین مطلب قرار میدیم .

  20. بسیار عالی بود …ادامش را لطفا بزارین

  21. با سلام و خسته نباشید
    ممنون از اینکه خلاصه این سریال را تو سایت خوبتون قرار دادید. خواهش میکنم همه قسمت ها رو همزمان با پخش در سایت قرار بدین . محبت میکنید

    • با سلام و احترام
      خواهش میکنم .
      چشم سعیمونو میکنیم سریعتر قرار بدیم .

  22. عالی بود .. واقعا خسته نباشی.. منتظر ادامه داستان (سریال ماه پیکر) هستم 😊😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍

  23. واااای عالی بود توضیحات و خلاصه فیلم… کاملا واسم تداعی میشدن صحنه هاا… ای کاش بیشتر از این قسمت هاش هم میشد خلاصه کنید و برای ما تو لینک قرار بدید… عالییییییی میشد 😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😍😯😯🙁🙁🙁🙁🙁🙁🙁

    • با سلام و احترام
      به درخواست شما عزیزان ادامه خلاصه سریال ماه پیکر با کوسم سلطان قرار داده شد .

  24. این سریال واقعا عالی است من که واقعا شیفته ی بازی سلطان احمد شدم ایشان ب خوبی نقش خود را ایفا نموده اند امیدوارم سلامت باشند

  25. لطفا دو سه قسمت آینده رو برامون همیشه بنویسید مرسی

  26. سریال خیلی قشنگی هست چرا قسمت های بیشتری رو نمیزارین الان در تلوزیون تا قسمت 20 هستش در ضمنا اون مهمت گیرای نیست و محمد گیرای هست

    • با سلام و احترام
      به درخواست شما عزیزان ادامه خلاصه سریال ماه پیکر یا کوسم سلطان قرار داده شد .

  27. سریال قشنگیه احمد فرزند سلطان مراد یعنی نوه سلیم و نتیجه سلیمان هست

  28. این سریال واقعا قشنگه.از اولش تمام مردوم رو جذب خودش کرده(شاید بخاطر اینکه تمامی مکانهای فیلمبرداری،قصر ، قوانین و آهنگ های وسط سریال حریم سلطان رو گذاشتن)مردم رو جذب خودش کرده.آخه سریالی بالاتر از سلیمان من ندیده بودم و لی این سریال اولش کمی واسه مردم مبهم بود که سلطان احمد چه کسی است و چندمین پادشاه بعد سلیمان کبیره ولی خب تو قسمت های نهم و دهم کم کم میفهمی که این نوه ی نوه ی سلیمانه.آفرین داره این سریال درست مثل (حریم سلطان).
    با تشکر

  29. کجا میتونیم این ادامه داستان بخونم

    • با سلام و احترام
      به درخواست شما عزیزان ادامه خلاصه سریال ماه پیکر یا کوسم سلطان قرار داده شد .

  30. داستان خیلی زیباست ادامه داستان میخوام

    • با سلام و احترام
      به درخواست شما عزیزان ادامه خلاصه سریال ماه پیکر یا کوسم سلطان قرار داده شد .

  31. سلام. ادامه داستانو نمیذارید؟

    • با سلام و احترام
      به درخواست شما عزیزان ادامه خلاصه سریال ماه پیکر یا کوسم سلطان قرار داده شد .

به این مطلب امتیاز بدهید :

 

 

به اولی ها امتیاز بدهید :

 

X بستن تبليغات
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب برای سایت اولی ها محفوظ است - سئو توسط سایت استوری SiteStory.net
Facebook | Instagram | Pinterest | Google+ | Twitter