کیش خوب همانند فوتبال خوب است، حرف نمی زند ، عمل می کند.
خوش آمدید - امروز : شنبه ۲۰ آذر ۱۳۹۵
خانه » فرهنگ و هنر » سریال » داستان سریال چکاوک به صورت کامل
داستان سریال چکاوک به صورت کامل

داستان سریال چکاوک به صورت کامل

داستان سریال چکاوک به صورت کاملترین داستان فیلم ترکی چکاوک که هم اکنون در حال پخش می باشد

داستان سریال چکاوک شبکه جم

سریال چکاوک

نام ترکی سریال: Çalıkuşu

تعداد فصل ها:1

تعداد قسمت های اورجینال:30

زمان هر قسمت: 100 تا 120 دقیقه

سال تولید:2013-2014

محصول شبکه : Kanal D

نویسنده: Sevgi Yılmaz

کارگردانان: Çağan Irmak , Doğan Ümit Karaca

 

بازیگران:

 

Fahriye Evcen در نقش فریده

Burak Özçivit در نقش کامران

Begüm Kütük Yaşaroğlu در نقش نریمان(معشوقه کامران که بیوه ست والبته دوست بسیمه مادر کامرانه)

Deniz Celiloğlu در نقش سلیم (دوست کامران)

Mehmet Özgür در نقش صیف الدین(پدر کامران و عمو فریده)

Elif İskender در نقش بسیمه (مادر کامران وخاله فریده)

Bengü Ergin در نقش مژگان (دخترخاله فریده وکامران که در اواسط سریال وارد میشه)

Hande Soral در نقش آزیلیا (دختری که با خرید عمارت اواسط سریال وارد میشه)

 

خلاصه داستان سریال چکاوک :

داستان سریال چکاوک برگرفته از رمانی به همین نام نوشته رسات نوری و مربوط به سال ۱۹۲۲هست. داستان این سریال در اوایل قرن بیستم رخ می ده. فریده ( Fahriye Evcen) دختر یتیمی است که والدین خود را در کودکی از دست داده . او به مدرسه شبانه روزی فرانسوی ها در استانبول فرستاده می شه(پدر فریده قبل از رفتن به جنگ اونو از بچگی به مدرسه فرانسوی ها میفرسته تا در آینده یه معلم بشه). فریده برای تعطیلات تابستان به خانه خاله وعموش(اونا بعد از مرگ پدر ومادر فریده حکم پدر ومادر اونودارن) می ره تا تعطیلات را با اونا باشه. هر چند که فریده بدون عشق پدر و مادر بزرگ شده اما اون دوستان زیادی در مدرسه داره(تو مدرسه فریده یکی از شیطون ترین بچه ها اونجاست ویه جورایی معلما وافراد اونجا اکثر مواقع از دستش عاصی هستن ولی بازم دوسش دارن) . خاله فریده دختری به اسم نجمیه(این دختر تو طول سریال خیلی کارای احمقانه ای میکنه وعاشق دوست برادرش به اسم سلیم میشه ولی این آقا سلیم عاشق فریده ست) و پسری به نام کامران ( Burak ozcivit) داره(کامران درس دکتری خونده وبرای خودش یه دکتر حاذق شده وعاشق یه زن بیوه ای به اسم نریمان شده) ولی با گذشت زمان فریده و کامران (پسرخاله ودخترخاله)به هم علاقه مند می شوند و عشق آنها اتفاقات این داستان پر از هیجان و رقم می زنه که دیدنش خالی از لطف نیست .

 

قسمت آخر سریال چکاوک :

همونطوری که تا الان دیدید داستان سریال چکاوک از جایی شروع میشه که فریده تو بچگی پدر ومادرشو از دست میده ویتیم میشه وسرپرستی اونو یکی از خاله هاش به اسم بسیمه وشوهر خاله ش به اسم سیف الدین قبول میکنن وفریده کوچولو هم به درخواست پدرش( قبل از مرگش) تو مدرسه فرانسوی ها ثبت نامش میکنند واونجا مشغول به تحصیل میشه تا در آینده معلم بشه.

فریده یه پسر خاله به اسم کامران ویه دخترخاله به اسم نجمیه داره واونا از بچگی با هم بزرگ شدن ولی کامران وفریده با اینکه از بچگی یه احساساتی به هم داشتند اونو مخفی میکنند وبیشتر با لج ولجبازی ودعوا با هم سر میکنن تا اینکه فریده وکامران بزرگ میشن وکامران یه دکتر حاذق وماهر میشه وعاشق یه زن بیوه ای به اسم نریمان که از دوستای مادرشه میشه وفریده هم این موضوعو زود میفهمه

خب حالا بریم سراغ دوست کامران والبته نقش منفی فیلم سلیم که با کامران خیلی صمیمی هستند ولی این آقا سلیم یه ناپدری به اسم لونت داره که خیلی آدم بدیه وبا خونواده کامران هم از بچگی مشکل داره واینو بگم این آقا لونت چون تو جوونی عاشق گزیده مادر فریده بوده ولی اونو بهش ندادند حسابی عقده ای شده ومیخواد یه جوری از این خونواده انتقام بگیره ویه روزی به سلیم میگه که برای پس دادن قرضی که بهش داره باید یه دختر پولداری رو به اسم فریده تور کنه وسلیم هم قبول میکنه ولی نمیدونه این دختر همون دخترخاله کامرانه ویه روز تو بیمارستان به اشتباه میفهمه فریده مریضه واینجوری سعی میکنه بهش نزدیک بشه والبته این موضوع رو هم به فریده میگه واون بدبخت هم فکر میکنه داره میمیره وتوی شب با خودش فکر میکنه حالا که داره میمیره به کامران پیشنهاد بده تا نقش معشوقه اونو بازی کنه(چون فریده به بچه های مدرسه شون به دورغ گفته بود که یه معشوقه داره وبه هیچ وجه نمیخواست جلوی اونا کم بیاره وضایع بشه)

در ادامه سلیم متوجه میشه که فریده مریض نیست واشتباه میکرده ولی به بازیش ادامه میده وبه فریده میگه که مریضه وفقط اون میتونه که خوبش کنه وکم کم عاشق فریده میشه که یه روز فریده با آزمایش دادن میفهمه که مریض نیست وبه سلیم هم همین موضوعو میگه واونم به دروغ بهش میگه حتما داروها وغذاهایی که خورده باعث خوب شدن اون شدند وخودش تصمیم میگیره طبق یه نقشه فریده رو مریض کنه وتوشکلاتایی که براش میاره از اون دارویی که درست کرده تزریق میکنه وبه طور اتفاقی این شکلاتا دست نجمیه میفته وازش میخوره وچند روز مریض میشه وبالاخره میفهمه که سلیم تو شکلاتا چیزی ریخته وپیگیر این ماجرا میشه والبته خود سلیم هم میفهمه نجمیه فهمیده

تو ادامه سریال پدر کامران به طاعون مبتلا میشه وکامران از خون خودش به پدرش تزریق میکنه واینکارش باعث میشه پدرش مداوا بشه ولی همه چیز به این سادگی ها پیش نمیره چون در اون زمان تزریق خون برای اولین بار صورت گرفته بوده واز نظر علما یه کاراشتباه وگناه محسوب میشده وسلیم هم وقتی متوجه میشه فریده دخترخاله کامرانه ازش اجازه میخواد تا فریده رو ببینه وکامران هم اولش اجازه میده ولی بعدش پشیمون میشه واز فرده میخواد تا با سلیم ملاقات نداشته باشه وهمین موضوع باعث میشه تا سلیم به رابطه بین کامران وفریده حسودی کنه وپیش علما بره وکامران بدبخت ولو بده ولی بازم سیاست داره وخودشو واصف یکی از دکترای بیمارستانه کامران معرفی میکنه تا کسی شک نکنه واینجوری هر دوطرف و داره

خلاصه کامران دستگیر میشه ولی از دست مامورا فرار میکنه وبا کمک زنی به اسم کاترینا که خودش خواننده اونجاست به کارناوال پناه میبره واونجا قایم میشه وتو کل شهر قضیه خون دادن کامران به پدرش میپیچه وهمه پشت سرشون حرفای مفت زیادی میزنند واین باعث ناراحتی سیف الدین پدر کامران میشه وازدست پسرش حسابی ناراحت میشه

تا اینجا اینم بگم که فریده تو این موضوع همیشه حامی کامران میمونه وتو این مدتی هم که کامران نیست با نریمان حسابی خوش رفتاری میکنه وبا اینکه خاله ش از این موضوع باخبر میشن وازدست نریمان وکامران ناراحت میشن بازم فریده اونارو حمایت میکنه

خلاصه کامران که تو دردسر زیادی به خاطر این ماجرا میفته والبته روزی هم که میفهمه پدرش ازاون ناراحته حسابی داغون میشه وبه خواست خدا پسراون روحانی که برای کامران حکم اعدام صادر کرده بود یه روز مریض میشه ودکترا تشخیص میدن که طاعون گرفته وروحانی هم برای نجات پسرش از کامران درخواست کمک میکنه وکامران هم بهش کمک میکنه وپسر روحانی خوب میشه واینجوری روحانی پی به اشتباهاتش میبره وکامران وآزاد میکنه وهمه چی به خوبی وخوشی تموم میشه

در ادامه سریال کامران هرروز با شناختن فریده بیشتر بهش علاقه مند میشه ولی هیچ کدوم حرفی بهم نمیزنند ومثل همیشه باهم همش بحث میکنند که یه روزی کامران میفهمه که بین نریمان ولونت یه رابطه وموضوعی بوده واینجوری از نریمان زده میشه وتوضیحات نریمان هم نمیتونه کامران وراضی کنه واینجوری کامران به فریده بیشتر نزدیک میشه

بریم سراغ سلیم ونجمیه..نجمیه که از سلیم خوشش میاد وسعی میکنه اونو صاحب بشه یه روزی تو خونه بحث کاکائوهای سمی رو بهش میگه ودر اتاقشو میبنده تا از سلیم حساب پس بگیره وکلیدشو دستش مییگیره وبا هم بحثشون میشه وسلیم دست نجمیه رو فشار میده ولباس ودیوار اتاق نجمیه کمی خونی میشه وحالا خودتون فکرشو بکنید که وقتی اعضای خونواده میرسن یه در قفل شده وسلیم ونجمیه که تو اتاق با هم تنها بودند ومیبینن ووقتی دیگه که خونم رو لباس نجمیه میبینند فکر میکنند سلیم ونجمیه با هم بودند وکامران حسابی سلیم ومیزنه واز خونه بیرون میکنه واز این لحظه دیگه رابطه سلیم وکامران با هم بد میشه ومثل دوتا دشمن با هم میشن وسیف الدین هم از اونور نجمیه رو حسابی میزنه واز این به بعد هم دیگه اعضای خونواده یعنی کامران وسیف الدین با نجمیه بد میشن واصلا بهش توجهی نمیکنند ونجمیه عقده ای هم وقتی میفهمه خونوادش یه جوره دیگه قضیه رو برداشت کردند به دروغ بهشون میگه حامله ست تا اینجوری سلیم وصاحب بشه

خلاصه کامران وفریده بیشتر با هم وقت میگذرونند وهردفعه که بهم نزدیک میشن یه موضوعی اونارو از هم دور میکنه که یکی ازدلیلاش همین نریمانه که اصلا از کامران نمیگذره ونمیخواد که فریده با کامران باشه وهرکاری ازدستش برمیاد انجام میده ویکی از دلیلای دیگه هم حساس بودن فریده ست که زود از همه چی ناراحت میشه وتو طول سریال ناز زیادی داره وکامران بدبخت وخیلی حرص میده

در ادامه سریال شخصیت هایی زیادی به سریال اضافه میشن ویکیش همین مژگان دخترخاله دیگه فریده ست که دختر عاقلیه وهمدم فریده میشه..یکی دیگه از شخصیت ها یوسفه که به سریال میاد وپسرجمالی خدمتکار اونجاست که اولش میاد اونجا معلومه که عاشق فریده ست واین موضوع رو کامران هم میفهمه وحسابی باهاش دعوا میکنه ولی در ادامه عاشق مژگان خانم میشه ودر اخر هم با هم ازدواج میکنن ومژگان هم حامله میشه

برسیم به سلیم ونجمیه که یه روزی نجمیه خودکشی میکنه واین موضوع باعث میشه تا بالاخره خونوادش اونو با نارضایتی تموم به سلیم بدن واینم بگم این نجمیه خیلی خونوادشو تو طول سریال حرص میده وکاراش حسابی رومخه!!!سلیم ونجمیه با هم ازدواج میکنن ولی سلیم اصلا نجمیه رو دوست نداره وحتی با هم زن وشوهر هم نمیشن که تا روزی که سلیم مست میکنه وبه زور به نجمیه تجاوز میکنه چون نجمیه مقاومت میکرد وبالاخره دروغ نجمیه به واقعیت تبدیل میشه وواقعا حامله میشه ویه روزی که نجمیه کتک میخوره مادرش به خونش میاد واونو با خودش میبره

از اونور کامران وفریده به هم ابراز عشق میکنن ولی خودتون میبینید که هروقت میخواد رابطه این دوتا جوش بخوره بدتر از هم فاصله میگیرن وتو طول سریال یا فریده از دست کامران ناراحت میشه ویا کامران به خاطر کارای فریده ناراحت میشه

در ادامه سلیم که میبینه زنش از خونه رفته حسابی قاطی میکنه وبه عمارت میاد ووقتی که مردای خونه نیستند به زور وارد میشه وفریده رو میدزده وکامران ویوسف هم دنبال فریده میرن وبالاخره کامران فریده رو پیدا میکنه ولی سلیم فرار میکنه وتو روزی که فریده وکامران با هم نامزد میشن به اونجا میادکه نجمیه بهش اجازه نمیده وسلیم واز پله ها پرت میکنه پایین ومیمیره وکامران هم به خاطر اینکه خواهرش به زندان نره خودش جرمو گردن میگیره وبراش حکم اعدام صادر میکنند وتو زندان با اون لونت عوضی یه جا میفتند واونم برای گرفتن انتقام سلیم کامران وبا چاقو میزنه ولی کامران چیزیش نمیشه از اونورفریده همه تلاش خودشو میکنه تا کامران وبیرون بیاره وپیش روحانی میره وبهشون میگه دیه سلیم وپرداخت میکنن ولی مبلغ دیه خیلی زیاد میشه وفریده به سیف الدین میگه که عمارت بفروشن تا کامران آزادیشو بدست بیاره واز اینجاست که شخصیت جدید فیلم یعنی آزالیا که دخترثروتمندیه میاد وعمارت ومیخره وکامران هم از زندان آزاد میشه

تو طول سریال کامران برای یه مدت کوتاه معلم بهداشت مدرسه فریده اینا میشه واین اتفاق باعث بامزه شدن سریال میشه وهمه دخترای مدرسه شیفته معلم خوشتیپشون میشن وکاترینا هم معلم موسیقی مدرسه میشه

در ادامه کامران از آزالیا عمارت و اجاره میکنه تا خونوادش سرگردون نشن وآزالیا هم خودشو یه فرشته نشون میده وبا فریده دوست میشه وبه خونوادش محبت میکنه ولی نگو یه نقشه ای داره ومیخواد به کامران نزدیک بشه

خلاصه فیلم سمت نریمان میره که به سیف الدین به دروغ میگه که از کامران حامله ست وسیف الدین هم برای اینکه رابطه بین کامران وفریده به هم نخوره بهش میگه اونو عقد میکنه تا پدر بچه ش بشه ونریمان هم برای اینکه به عمارت بره وبه کامران نزدیک تر بشه قبول میکنه وبعنوان زن دوم سیف الدین وارد عمارت میشه واین باعث تعجب همه میشه وبسیمه هم قهر میکنه وازسیف الدین جدا میشه وبه خونه آزالیا پناه میبره وفریده هم خیلی از دست شوهر خاله ش ناراحت میشه ولی سیف الدین به کامران وبسیمه همه چیزو توضیح میده که برای چی اینکارو کرده ولی فریده چیزی نمیفهمه

آخرسرفریده همه چیزو میفهمه وکامران وترک میکنه وکامران هم که آزالیا بهش ابراز علاقه کرده بود همون شب مست میکنه وپیش آزالیا میمونه ولی وقتی صبح میشه بهش میگه دیشب وفراموش بکنه که آزالیا بهش میگه خواهرم زائده رو یادت هست تو باعث مرگش شدی که کامران میفهمه آزالیا خواهر زائده بوده وبهش میگه اشتباه فهمیده وبین اون وخواهرش چیزی نبوده که آزالیا دفتر خاطرات خواهرشو برای کامران میاره که از عشق کامران توش نوشته بود که کامران بهش میگه از هیچ چیزی خبر نداشته ولی آزالیا بهش میگه تو باعث مرگ خواهرم شدی(آزالیا فکر میکنه کامران وقتی خواهرش مریض شده اونو مداوا نکرده وبه خواهرش خیانت کرده)

خلاصه یه روزی پرستار زائده به عمارت آزالیا میاد وبهش میگه خواهرت تو خیالات سیر میکرد وبرای خودش تو دفتر خاطرات مینوشت واگه کسی هم عاشقش نبود به دروغ به همه میگفت من معشوقه دارم از این حرفا !!اونجاست که آزالیا میفهمه اشتباه کرده وبه کامران تهمت زده واز کارش پشیمون میشه

یکی دیگه از شخصیت های جالب سریال که تو 3 قسمت آخر سریال وارد فیلم میشه شخصیت مراده(مراد رییس اداره بهداشته) که میخواد دخترش تو مدرسه فرانسوی ها تحصیل کنه ولی دختر کوچولوی بامزه ش اصلا قبول نمیکنه وفقط با فریده میتونه ارتباط برقرار کنه وفریده هم بعنوان معلم خصوصی به خونه مراد که یه مرد مجرد وخوشتیپیه میاد وبه دخترش درس میده که این موضوع باعث میشه کامران حسابی حسودی کنه وچند دفعه هم با مراد دعوا کنه وبه فریده هم بگه حق نداره به اون خونه بره ولی فریده قبول نمیکنه

در ادامه بسیمه با سیف الدین دوباره با هم خوب میشن ودوباره عقد میکنن ونریمان هم مریض میشه وتو بیمارستان بستری میشه وکامران هم برای معالجه ش یه آمپولایی بهش میزنه که خوب بشه ولی نریمان از پا فلج میشه وتقصیر کامران میندازه که به خاطر آمپولای اون بوده ومراد هم که رییس بهداشته این موضوع رو پیگیری میکنه وبه کامران میگه که اون مقصر نیست واینجوری کامران با مراد خوب میشه وبا هم رفت وامد خونوادگی میکنند

در قسمت اخر سریال

فریده از منور میشنوه که بچه نریمان برای کامران نیست واینجوری کامران وفریده با هم دوباره خوب میشن وهمه برای مراسم عروسی خودشونو آماده میکنند وشب هم مراسم برگزار میشه ومراد هم به اونجا میاد واز نجمیه میخواد که باهاش برقصه که این نشون میده مراد عاشق نجمیه میشه ولی چیز بیشتری نشون نمیده ونجمیه هم حسابی شانس میاره چون شخصیت مراد حسابی تو این سریال جذابه واینم بگم نجمیه میخواست بچه شو سقط کنه که آخر سر پشیمون میشه وبچه رو نگه میداره

از اونورآزالیا هم به مراسم میاد واز کامران عذر خواهی میکنه وپیش فریده هم میره ویهویی از دهنش میپیره که کامران شب قبل پیشش بوده وفریده هم با ناراحتی مراسم وترک میکنه واونجارو ترک میکنه وفیلم میره به چند وقت بعد ونشون میده کامران در به در دنبال فریده ست وفریده هم تو یه مسافرخونه با یه دختر بچه زندگی میکنه(نگار فریده اون بچه رو به سرپرستی قبول کرده وتو اون شهر هم معلم شده) که کامران هم به اونجا میاد وبا فریده روبرو میشه وازش معذرت خواهی میکنه وبهش میگه اگه میخواد که دوباره با هم باشند فردا ساعت 12 تو ایستگاه قطار بیاد

تو صحنه آخر نشون میده که کامران منتظر فریده ست وعقربه ساعت رو 12 میره وقطار وایمیسته وکامران یه لبخند کوچیک میزنه ومیره وفیلم تموم میشه واینم بگم تو این صحنه اصلا نشون نمیده فریده میاد یا نه ولی اگه تماشاگر زرنگ باشه همون یه لبخند کامران نشون میده خوشحاله واین یعنی فریده اومده

 

خلاصه قسمت های 1 تا … سریال چکاوک :

قسمت اول

شب..خانه کرایه ای

دختری در حال نوشتن (فریده زمان حال)

این دفتر خاطرات یه بچه مدرسه ای هست که به موقع نتونسته کاملش کنه … امروز دلیل اینکه دلش رو به تبعید فرستاده برای اینکه دلشکستگیش رو هرگز فراموش نکنه …

اون موقع ها ١١-١٢ ساله بودم معلم فرانسمون ( خواهر الکسی) یه تکلیف به ما داده بود و خواسته خاطره ای از پدر و مادر مون بنویسیم…. من تو فکر رفتم … چی می خواستم بنویسم؟ واضح ترین خاطرم از مادرم زرد آلو و حلوا بود

( تصویر میره به زمان بچگی فریده در بیروت)

فریده ادامه میده: اون موقع ها به خاطر وظیفه پدر که سرگرد سواره نظام بود بیروت بودیم

 

بچگی فریده – بیروت

فریده میدوه و چندتا زرد آلو بر میداره و فرار میکنه وپدر و مادرش هم دارن باهم صحبت میکنن که پدر فریده میگه شب باید بره ولی دکتر میفرسته تا حال مادر فریده که خوب نیست رو بررسی کنه … بعد بلند میشه میره سمت فریده که تند تند داره زرد آلو میخوره…و بعد باهم دیگه هسته های زرد آلو رو میکارن تا درخت زرد آلو در بیاد!!! بعد بهش آب میدن و مادر فریده سرفه کنان نگاهشون میکنه…

 

شب

مادر فریده حالش اصلا خوب نیست سرفه میکنه و خون بالا میاره میشینه روی مبل و ….( فوت میکنه)

فریده میاد وکلی با مادرش حرف میزنه فکر میکنه چون اذیتش کرده از دستش ناراحته برای همین سعی میکنه به هر روشی توجه مادرش رو جلب کنه … آواز میخونه بالا پایین میپره ولی مادر همچنان نگاهش ثابته …

 

صبح

فریده تو بغل مادرش به همون حال خوابیده که پدرش میاد و فریده میگه:مامانم چش شده بابا!!!

پدر فریده همونجا با ناراحتی رو زمین میشینه..،

به هرحال جنازه رومیارن بیرون و میبرن استانبول به عمارت خاله فریده (بسیمه خانم)…

 

مراسم خاکسپاری

پدر فریده برای فهموندن این قضیه به فریده رو قبر مادرش آب میریزه و فریده هم فکر میکنه مثل زردآلو ها که کاشتن هست میدوه بره که آب بده ولی خاله بسیمه جلوش رو میگیره و کامران هم بر میگرده و فریده رو نگاه میکنه ( کامران پسر بسیمه و پسر خاله فریده هست)

 

عمارت

همه در حال گریه کردن هستن فریده کنار باباش نشسته و بیخبر از همه جا میگه : خوب حالا مامانم زود بزرگ میشه ؟

پدرش وقتی می خواد همه چیز رو توضیح بده یکی میاد و صداش میکنه و مجبور میشه بره…فریده همینطور میچرخه و کامران میبینش … بلند میشه و براش شکلات میاره.

کامران : برات شکلات آوردم

فریده : چرا

کامران: چون غمگینی

فریده: من ؟

کامران میخنده و گونه فریده رو میبوسه که خواهر کامران ( نجمیه) میدوه میاد و بهش میگه داداش بهش دست نزن!!!!! اون مادرش مرده به ماهم سرایت میکنه!!!

زمان حال ..صدای فریده بزرگ: مامان اون مرده. انقدر ساده و برنده…

زمان گذشته..فریده کوچک بلند میشه و پیشدستی شکلات کامران رو میندازه زمین و میره…

 

شب

پدر کامران(سیف الدین) با پدر فریده صحبت میکنه و ازاینکه فریده پیش اونا میمونه و اون بره به ماموریتش برسه…. خاله فریده(بسیمه) هم میگه اون میتونه پیش ما بمونه….ولی پدر فریده می گه : من میخوام فریده رو به یه مدرسه شبانه روزی بفرستم.

شوهر خاله: مکتب؟؟؟؟ دختر بچه؟

خاله بسیمه: هر طور صلاح میدونی ولی درس خوندن دختر بچه مناسبه؟ مردم چی میگن؟؟

 

بیرون عمارت

فریده به باباش میگه تو به من نمیگی مامانم مرده…

پدر: نه اینطور نیست در اصل اگر کسایی که موندن روفراموش کنی اونایی که رفتن میمیرن.برای همین تو مامانت رو تو دلت بزرگ نگه میداری

فریده: ولی من قیافه مامانم رو فراموش کردم

پدر پس به ستاره ها نگاه کن حتما میبینیش و بعد پدرش بلندش میکنه تا بهتر بتونه ستاره ها مامانش رو ببینه بعد هم فریده رو میبره و می خوابونه… ولی فریده بلند میشه و میره بیرون.

اتاق کار سیف الدین ( شوهر خاله بسیمه- پدر کامران)

پدر فریده میاد پیشش و با هم در مورد سهم ارث مادر فریده صحبت میکنن و میگه که این پول رو نگه داره و به موقعش برای جهیزیه فریده استفاده بشه و…

 

حیاط

فریده کف حیاط شروع میکنه به کشیدن نقاشی مادرش و میره داخل نقاشی مادرش خودش رو جمع میکنه و می خوابه که پدرش میاد و میبرتش(فریده کوچولو دلش برای مادرش تنگ شده)

 

صبح

فریده و پدرش میان به مکتب فرانسوی و اونجا اون رو ثبت نام می کنن و بعدش پدرش با فریده خداحافظی میکنه ولی بهش قول میده که زود بیاد ملاقاتش و بعد فریده رو اونجا میزاره و میره

 

چند سال بعد

مکتب

( فریده تقریبا ١٢-١٣ ساله هست)

پدر کامران میاد دنبالش تا واسه تعطیلات ببرتش عمارت

 

عمارت

همه در تکاپو هستن که فریده قراره بیاد بسیمه (خاله فریده) با نجمیه و کامران حرف میزنه که دختره رو ناراحت نکنین!

کامران خوشحال از اومدن فریده ولی نجمیه خواهرش هی داره غر میزنه… بالاخره فریده میاد بعد از احوالپرسی با همه میره تو حیاط یه گوشه میشینه و از دور کامران رو که داره درس میخونه نگاه میکنه وقتی کامران متوجهش میشه سریع روش رو بر می گردونه و کامران هم بهش می خنده….

زمان حال..صدای فریده بزرگ : چشم تو چشم نشدن چی رو ثابت میکنه؟؟؟ اینکه دوسش ندارم؟ چه دیونه گی ای

زمان گذشته..شب

خاله بسیمه تو اتاق فریده است و بغلش کرده وباهم دراز کشیدن و حرف میزنن و خاله میگه تو قشنگی بزرگ شدی عروس قشنگی میشی باید عروس من بشی… از اون طرف نجمیه که حسابی حسودیش شده که مامانش پیش فریده است کلی جیغ و داد سر صدا و غر غر میکنه تا بالاخره بسیمه هر دو تا رو کنار خودش می خوابونه(نجمیه که دخترخاله فریده ست کلی بهش حسودی میکنه که مامانش فریده رو بیشتر از اون دوست داره)

 

صبح

فریده اماده شده که بره همه دارن باهاش خداحافظی میکنن و تنها کسی که بهش توجهی نکرده کامرانه فریده هم حرصش در میاد و میره از باغچه گل میگیره پرت میکنه سمت کامران!!!

کامران: چیکار میکنی؟

خاله : چرا گل پرت میکنی به کامران؟

فریده : چون من رو نمیبینه!!!!!(این بچه خیلی بامزه ست)

خلاصه فریده میاد مکتب و خواهر الکسی ازشون میخواد که خاطره ای از پدر و مادرشون بنویسن… شب تو خوابگاه فریده سر این قضیه با بچه ها در گیر میشه و میره تو حیاط مکتب بالای درخت و به ستاره ها نگاه میکنه بچه ها به خواهرالکسی میگن و میان تو حیاط زیر درخت و ازش می خوان که بیاد پایین ولی فریده میگه کارم تمام بشه میام شما برید

 

عمارت

چندتا سرباز لباس های پدر فریده رو میارن( پدرش هم فوت کرد) وسیف الدین وبسیمه متوجه همه چیز میشن وناراحت میشن

 

مکتب

فریده همچنان بالای درخت هست که بالاخره ستاره رو میبینه و دستاش رو باز میکنه و میگه : مامان و از اون بالای درخت می افته!!!(ولی بقیه اونو میگیرن)

 

صبح

خاله بسیمه و کامران … میان و میخوان فریده رو ببرن… فریده قبول نمیکنه انگار فهمیده یه چیزی شده… خاله بسیمه میگه:فریده بابات … فریده هم میگه: نمیخوام بشنووووووووووم و گوش هاش رو میگیره(فریده متوجه مرگ پدرش میشه واین اتفاق بعد از مرگ مادرش باعث میشه تا یتیم بشه وسرپرستی اونو خاله وعموش به عهده بگیرن)

 

 

قسمت دوم

مدرسه

بچه های کلاس انشاهای خودشون و در مورد اینکه خاطره ای از پدر ومادر خودتون تعریف کنید ومیخونند ولی فریده کوچولو مدام در حال اذیت کردن بچه هاست وبا موشک درست کردن وفوت کردن کاغذ کلی شیطونی میکنه ودر آخر هم مداد یکی از دوستاشو میگیره ولی بهش پس نمیده وبه حرف خواهرالکسی هم گوش نمیده واز لجش مدادو میشکونه واین کارش باعث میشه تا تنبیه بشه وبره تو گوشه کلاش ویکی از پاهاشو بالا نگه داره

مدرسه(بزرگ شدن فریده)

فیلم با پخش آهنگی به چند سال بعد میره واونجا فریده وهمکلاسی هاش دیگه برای خودشون یه دختر بزرگ وبالغ شدن ولی بازم فریده دست از شیطونی برنداشته وگوشه کلاس یکی از پاهاشو بالا برده وبا شیطنت خاصی به حرف معلمش گوش میده که از جاودانه شدن ونور مقدس میگه وفریده هم با آینه ای که تو دستشه رو صورت خانم معلمش نور میندازه واون بیچاره هم فکر میکنه نور مقدسه وبا طلب بخشش از خدا زود کلاسو ترک میکنه واین باعث میشه تا خواهر الکسی کلاسو تعطیل کنه وهمگی به کار فریده بخندند

بیمارستان

کامران در حال معاینه کردن یه دختره مریضه وبهش میگه سرفه کنه ولی اون میگه خجالت میکشه وکامرانم بهش میگه دکتر محرم آدماست ودختره هم میگه فقط تو گوشش سرفه میکنه که سلیم دوست کامران که (اونم دکتره) میرسه وکامران بهش میگه که چه خوب کاری کرده که اومد وچون قرار مهمی داره بیمارارو به اون میسپاره وبا خوشحالی از اونجا دور میشه وسلیم هم زیر لب با خودش میگه این آقا باید بره خوش گذرونی ومن باید اینجا کار بکنم..خدا شانس بده!!!

مدرسه

همه بچه ها درحال حاضر شدن هستن وهمش میگن چه خوب شد که فریده کلاسو تعطیل کرد که فریده میرسه وبه یه دختره که داره آرایش میکنه میگه این چیه به صورتت میزنی واونم بهش میگه همه خانمای فرانسه این پودرو برای زیبایی به صورتشون میزنن وتو کیفشون همیشه همراهشونه که فریده بهش میگه این چیزی که میزی تو صورتت زیباترت که نمیکنه هیچ زشت تر هم شدی!!!که دختره بهش میگه اصلانم اینجوری نیست خیلی هم خوشگل شدم آقایون از خانمای سفید خوششون میاد!!! فریده بلند میشه ورو به همه میگه مثل این دختر ترشیده ها میمونید..انگار خونتونو کردن تو شیشه..مثل ندید بدیدا میمونید!!!که بچه ها بهش میگن خیلی دلت بخواد تو یه چکاوکی!!!از عشق وعاشقی چی میفهمی؟؟هرکسی دوست داره واسه عشقش زیبا به نظر برسه..البته چون تو احساس نداری نمیفهمی عشق وعلاقه یعنی چی وتا آخر عمرتم معنی عشق وعلاقه رو نمیفهمی!!!که ماری دوست فریده میاد وبهشون میگه بسه دیگه وفریده رو با خودش میبره که فریده برای اینکه کم نیاره به دروغ به همشون میگه هیچم اینطوری نیست من امروز با یه آقایی که منو همینجوری که هستم دوستم داره قرار دارم والانم باید برم وبچه ها هم سر این حرف فریده از فضولی میترکن!!!!

عمارت

کامران حسابی به خودش مییرسه وحاضر میشه که بره ونجمیه خواهرش هم ازش در مورد قرارش میپرسه ولی کامران بهش میگه تو کارایی که به اون مربوط نیست نباید دخالت کنه وحالا هم حسابی دیرش شده وبا لبخند از اونجا دور میشه وبعد از اون نجمیه به پدر ومادرش میگه که داداشش به یه قرار عاشقونه رفته واینطوری بسیمه مادرش هم کلی کنجکاو میشه واز سیف الدین شوهرش میپرسه که چیزی میدونه یا نه؟؟ سیف الدین بهش میگه شاید قضیه جدی باشه ولی از ترس اینکه تو نپسندی بهت چیزی نگفته وبا لبخند از خونه بیرون میره

سر قرار( در یه مکان زیبا وسرسبز)

فریده با یه لباس وچتر صورتی زیبا وکامران هم با یه کت وشلوار سفید زیبا از دور چشم به هم میدوزن وفریده از دور با کلی عشوه وناز میگه خداجون ازت ممنونم..خیلی دلم برات تنگ شده بود

کامران هم از دور میگه داشتم از دوریت میمردم..خواهش میکنم اونقدر رو ماهتو از من دریغ نکن..فریده هم با خودش میگه نه مگه میشه من وقتی تورو نمیبینم بیشتر از تو داغون میشم..کامران میگه آشتی کردی گلم؟؟فریده هم با یه خنده بامزه باخودش میگه یکم از این گلا بچشی آشتی میکنی وبا شیطونی یه گوله گلو به طرف کامران بدبخت پرت میکنه وکت سفید کامران و کثیف میکنه(تو این صحنه اصلا کامران وفریده با هم روبرو نمیشن وکامران هم با نریمان عشق خودش صحبت میکنه ولی فریده از دور به حرفاشون گوش میده وپیش خودش همه این حرفارو میزنه)

فریده که درحال نوشتن خاطرات خودشه میگه بچه ها حق داشتن من وحشی وسرکش بودم ونمیدونستم چجوری ابراز عشق بکنم واز وقتی هم که پدر ومادرم مردند فکر میکردم لایق دوست داشته شدن نیستم چون وقتی که کسی رو که دوست داشتی تنهات میذاره ومیره پس چرا بقیه بمونن(همراه این حرفای فریده روی فیلم تصویر قایق سواری کامران وعشقش نریمان و نشون میده ولی صورت نریمان و فعلا نشون نداده وهمش اونو از پشت نشون میده)

عمارت

ماری دوست هم مدرسه ایی فریده به عمارت میاد وبا نجمیه(خواهر کامران) که دوست اونم هست صحبت میکنه وبهش میگه فریده یه معشوقه داره ولی خودش تا الان هیچ کسی رو پیدا نکرده ویه جورایی بدبخت درد بی شوهری میکشه که نجمیه کلی تعجب میکنه وبهش میگه خب این آقا کی هست؟؟که ماری بهش میگه نمیدونم ولی شاید کامران شما باشه!!!نجمیه هم بهش میگه آقا به این محترمی مثل برادر من با کسی مثل چکاوک چیکار میتونه داشته باشه؟؟که ماری بهش میگه خب فریده دختره خوشگلیه مگه چه اشکالی داری؟؟نجمیه هم بهش میگه خب به خوشگلیش کاری ندارم ولی اونا همیشه جنگ ودعوا دارن واین اصلا نمیشه که کامران وارد خونه میشه وپس از حال واحوال پرسی ماری بهش میگه پدرم خیلی از شما تعریف میکنه وکامران هم کلی خوشحال میشه وبهش میگه که از اینکه استاد بزرگی مثل ایشون از من تعریف میکنه باعث افتخار منه وتو اولین فرصت حتما بهش سر میزنم(پدر ماری استاد کامران تو درس دکتراش بوده) واز دخترا خداحافظی میکنه وماری هم به شوخی به نجمیه میگه راستی داداش تو هم خوبه پس من عاشق کامران میشم که نجمیه بهش میخنده وماری هم بهش میگه پس از اینجا برم هرکسی رو که تو کوچه دیدم زود عاشقش میشم وبا خنده از اونجا میره

مدرسه

فریده پیش میشل دوستش میره ولی اون حسابی از دستش ناراحته که چرا بهش از رازش چیزی نگفته که دخترا خندون میرسن وبه فریده میگن چرا مثل سیب زمینی له ولورده شده ونکنه به قرارش نرسیده واز این حرفای دخترونه که فریده براشون شکلک درمیاره واونا هم 3 تایی بهش میگن فریده دخترترشیده!!!

بیمارستان

لونت پدر ناتنی سلیم پیشش میاد وبهش میگه باید بدهی هاشو یه جوری بهش پس بده ویه نقشه ای میکشه وبهش میگه باید دختری به اسم فریده رو عاشق خودش بکنه چون هم دختر خوشگلیه وهم ثروتمنده واونجوری بدهی شو میتونه باهاش صاف بکنه وسلیم هم به حرفش گوش میکنه واین تازه اول ماجراست وتو طول سریال میبینید که این سلیم چه آدم مارموزیه!!!

مدرسه

همه دخترا تو خوابگاه هستن واونجا ماری بهشون میگه چقدر آدم بدشانسیه وامروز یه پسر هم جلوی راهش سبز نشده وبعد میرسه به فریده که همه دخترا دورش جمع میشن تا ازش بپرسن اون کسی که دوست داره کیه؟؟که فریده بهشون میگه من اسمشو گذاشتم مرد خوش قلب !!!ماری که باهوشه به دخترا میگه من میدونم کیه که میشل دوباره از دست فریده ناراحت میشه وبهش میگه پس به اونم گفتی فقط من اضافی بودم؟؟؟ولی فریده بهش میگه من به کسی نگفتم که ماری به همه میگه **کامران** وهمه دخترا هیجان زده میشن وفریده هم ساکت میشه که خواهر الکسی میرسه وبهشون میگه وقته خوابه وانقدر سر وصدا نکنن وهمگی میخوابن

عمارت

همه سر سفره نشستن ولی بسیمه تو خودشه وبه کامران میگه من کی عروس دار میشم؟؟همه دوستام صاحب عروس ونوه شدن ولی من چی؟؟همین لحظه یکی از خدمتکارا میرسه وبه کامران میگه آقا سلیم اومده وباهاتون دم در کار داره واینجوری کامران میره ونجمیه هم به یه بهونه ای از سر سفره بلند میشه تا اون دستمالی که برای سلیم دوخته رو از بالای پنجره به سمتش بنداره(در اون زمان دستمال نشونه دوست داشتن بوده) ویواشکی همین کارو میکنه وسلیم هم دستمالو برمیداره ولی نجمیه رو نمیبینه واینجوری نجمیه کلییییییی ذوق زده میشه ومیره

مدرسه

فریده بچه هارو دور خودش جمع کرده ویه سری دروغ تحویلشون میده از قرارش با کامران لب دریا وحرفایی که کامران بهش زده واز اینکه مشکل بینشون خاله بسیمه شه ودخترا هم باورشون میشه وبهش میگن امیدوارن که به عشقش کامران برسه وفریده هم ازشون تشکر میکنه وبه میشل دوستش میگه امشب یواشکی به کارناوال برای تفریح برن

نشریه

کامران وسلیم وسیف الدین همگی اونجا هستن واز اینکه مقاله وشعرای کامران تو روزنامه چاپ شده کلی خوشحالن وقرار میشه برای خوش گذرونی به یه جایی برن وسلیم هم خودش به کارناوال میره وتو اونجا با لونت ملاقات میکنه واونم فریده رو بهش نشون میده وبهش میگه تا 10 روز وقت داره اونو عاشق خودش بکنه وتا اون از سفر برمی گرده بدهی شو باهاش صاف بکنه وسلیم هم قبول میکنه وبهش میگه دختره خوشگلبه

کارناوال

میشل وفریده کلی اونجا خوشحالن وسلیم هم همش دور وبر فریده میپلکه وفریده هم میفهمه وبهش میگه اگه یه بار دیگه دور وبر خودش ببینه از بدنیا اومدنش اونو پشیمون میکنه!!!سلیم هم بهش میگه داره خوشگلی اونو تماشا میکنه وفریده هم مثلا میخواد بهش فحش بده ولی بهش میگه خوشگل خودتی بی تربیت!!!وسلیم هم ذوق میکنه ومیگه ممنون مادمازل!!!فریده هم که میبینه داره ضایع میشه میشل وصدامیکنه واز اونجا دور میشه وسلیم هم یه لبخند میزنه وفریده هم پیش میشل میره وبهش میگه از پیش من جایی نرو وبه تماشای شعبده بازی میشینن که اونجا یه خرده آتیش میگیره وآب میریزن که خاموشش کنن که فریده هم خیس میشه وسلیم هم از پشت یه دستمال بهش میده وفریده هم تا میبینه اونه زود با میشل از اونجا دور میشن

مدرسه

صبح شده وفریده ومیشل سرکلاس همش عطسه میکنن که خبر میاد کسی به ملاقات فریده اومده ومعلم هم بهش اجازه میده واونم میره که میبینه کامران به دیدنش اومده وبعد از احوال پرسی کامران بهش میگه دیروز کجا بودی؟؟فریده هم بهش میگه مدرسه مگه این درس ومشقای زیاد میذاره جایی هم بریم؟؟کامران هم بهش میگه دروغ نگو پرسیدم وبهم گفتن دیروز کلاس تعطیل بوده تازه شم چرا کفشات گلیه؟؟فریده که میبینه دوستاش میشل وماری ویکی دیگه از دخترا پشت در وایستادن ودارن همه چیزو از پشت شیشه میبینن هی خودشو برای کامران لوس میکنه وعشوه میاد وکامران هم کلی تعجب میکنه وبهش میگه این کارا چیه که میکنی؟؟ودستای فریده رو میگیره وبهش میگه شاید دروغ گوی ماهری باشی ولی بی عرضه گیت دستتو رو کرد تو دیروز لب رودخونه بودی وگلم تو به سمتم پرتاب کردی چون ندیدمت مثل بچگی هامون..فریده که میبینه دستش رو شده بهش میگه اون خانم کی بود؟؟وفیلم برمیگرده دوباره به همون صحنه لب رودخونه وایندفعه نشون میده کامران با اون خانمه داره حرف میزنه وفریده هم از دور با خودش اون حرفارو تکرار میکرده ودوباره فیلم به زمان حال برمیگرده وفریده به کامران میگه حالا ببینم اون گل آفتابگردونت کی بود؟؟کامران هم بهش میگه به تو ربطی نداره وفریده هم بهش میگه پس باید با هم توافق کنیم من به کسی نمیگم وتو هم…که کامران حرف فریده رو قطع میکنه وبهش میگه من با تو هیچ توافقی نمیکنم وفریده هم بهش میگه بالاخره میفهمم که اون زن کی بود وتو هم اونجوری با من سر میز مذاکره میشینی ومیخواد از اونجا دور شه که عطسه میکنه وکامران بهش میگه اجازه تو از مدیر میگیرم تا خودم معاینه ت کنم وبعد سر کلاس میره واونجا ماری ومیشل از کنجکاوی زیاد ازش میپرسن که کامران چی گفت؟؟با هم بحث کردن یا نه؟؟که فریده بهشون میگه اینکه کار همیشگی ماست ولی دید که سرما خوردم گفت اجازه تو میگیرم و ازم خواست که بیام عمارت تا شخصا معالجه م کنه…

 

قسمت سوم

عمارت

نریمان(معشوقه کامران) وخدمتکارش منوربه عمارت پیش بسیمه ونجمیه میان وبراش یه خرده چایی میارن وبسیمه هم از نریمان میخواد یکم بیشتر بهشون سر بزنه چون دیر به دیر اونجا میاد(بسیمه از اینکه نریمان معشوقه کامرانه کاملا بی خبره وبعد ها تو ادامه فیلم خواهید دید که رابطه این دو به این خوبی پیش نخواهد رفت)

از اونور خدمتکارای عمارت حسابی از این نریمان بیوه ومنور بدشون میاد وهمش تو آشپزخونه ازشون بد میگن

بیمارستان

فریده برای معاینه پیش کامران به بیمارستان میاد وکامران هم بهش میگه ریه ش کاملا چرک کرده وبه شوخی بهش میگه بعد از اون چیکار کرده انگار خودشو تو آب انداخته!!!فریده هم که حسابی کنجکاوه که اون خانمی که کامران باهاش حرف میزده کی بوده ازش میخواد تا اسم اون خانم وبهش بگه ولی کامران دوباره بهش هشدار میده که تو این کار دخالت نکنه وگرنه زبونشو میبره!!!فریده هم با اخمی که به پیشونیش میندازه وبا سری بالابهش میگه هرکاری که دلت میخواد بکن منکه بالاخره میفهمم!!!کامران هم بهش میگه برات 2 روز استراحت نوشتم وباید به مدرسه نری وتو خونه استراحت کنی..فریده هم بهش میگه چشم قربان!!!واز اونجا به عمارت میره

عمارت

فریده با استقبال خدمتکارا وبسیمه خاله ش وارد خونه میشه واونجا بسیمه بهش میگه از مریضی گونه هات سرخ شده ولی فریده بهش میگه چیزیم نیست ونجمیه اونو به اسم چکاوک صدا میکنه وبسیمه هم عصبانی میشه وبهش میگه چند دفعه بهت گفتم دیگه به اسم چکاوک صداش نکنی؟؟اون ناسلامتی دیگه برای خودش یه خانمی شده اینجوری خواستگاراش میپرن!!! ولی فریده بهش میگه هیچم اینطوری نیست من خیلی هم دوست دارم!!!بسیمه هم بهش میگه خب تو دوست داری ولی بقیه چی فکر میکنن؟؟نمیگن دختره عقلشو از دست داده؟؟از این موقعیت نجمیه استفاده میکنه وبه مادرش میگه خب اگه عقله درست وحسابی داشت که نمیرفت بالای درخت قایم بشه!!!فریده هم با شنیدن این حرفش بهش نیشخندی میزنه ومیگه خب به تو هم پیشنهاد میکنم بری بالای درخت تا یکم مغزت هوا بخوره!!!نجمیه هم بهش میگه خب یه بار با هم تجربه میکنیم چکاوک!!!خب حالا داداشم کامران از کجا میدونه تو مریضی؟؟؟بسیمه هم همینو ازش میپرسه وفریده هم بهشون به دروغ میگه کاملا اتفاقی از دم مدرسه ما رد میشده و..با این حرف بسیمه ونجمیه بهش میخندن و میگن پس رد میشده

مدرسه

نجمیه به دیدن ماری دوستش میاد وبراش غذا هم میاره واونجا ماری برای نجمیه تعریف میکنه که کامران وفریده خیلی عاشق همدیگه هستن ودیروز کامران به پای فریده افتاده واز این حرفا ولی از خاله بسیمه میترسن که رضایت نده!!!نجمیه که به همه چیز شک کرده بهش میگه حتما یه کاسه ای زیر نیم کاسه ست ومیخنده وماری هم غذاشو میخوره

بیمارستان

این تیکه خیلی بامزه ست چون فریده هرجایی که کامران میره اونو زیرنظر داره وبهش از دور با اشاره میفهمونه که خانمی که نزدیکشه اونه یا نه؟؟ولی کامران هردفعه عصبانی میشه واهمیت نمیده تا اینکه یه روزی تو بیمارستان فریده یه چادر بلند سرش میکنه وبه اتاق کامران میاد واونجا کامران درحال معاینه کردن زنی به اسم ثریاست وفریده دوباره به کامران با ایما واشاره میگه که این همونه؟؟ایندفعه کامران عصبانی میشه وفریده رو از اتاق بیرون میندازه وفریده هم با خودش میگه پسره بی ادب!!!که سلیم تو راهرو بیمارستان باهاش روبرو میشه وبهش میگه تو همونی که دیشب تو کارناوال بودی نیستی وازش میخواد منتظرش بمونه تا باهاش آشنا بشه ولی فریده به حرفش گوش نمیکنه وفرار میکنه ووقتی سلیم برمیگرده اونو پیدا نمیکنه وبه اتاق کامران میره وازش میپرسه این خانم جوونی که الان تو اتاق توبود کی بود؟؟کامران هم منظورشو اشتباه میفهمه وبهش میگه این خانم جوونی که الان معاینش کردم اسمش ثریاست وتا چند روزه دیگه میمیره واینجوری سلیم حسابی تو خودش میره(تو اینجا سلیم منظورش فریده بود ولی کامران فکر کرد اون خانم بیمارو میگه وبه سلیم هم اسم ومشخصات اونو گفت یعنی اینجا سوء تفاهم بوجود میاد)

عمارت

فریده به عمارت میاد وخاله بسیمه با خوشحالی به طرفش میره وبهش میگه تو میدونی خاله مثل مادر آدم میمونه حالا یه چیزی ازت میپرسم درست بهم جواب بده بین تو و کامران رابطه ای هست؟؟تو خودت میدونی که من بیشتر از هرکسی دوست دارم تو عروسم بشی..ولی فریده بهش با تعجب میگه کامران ومن؟!؟ از اونطرف بسیمه از پسرش کامران میپرسه واونم با خنده بهش میگه فریده ومن؟!؟با اون کله شق..فریده هم به بسیمه میگه با اون از خود راضی..کامران هم از اونطرف میگه با اون بداخلاق..فریده هم میگه با اون بی ملاحظه..کامران هم از اونطرف میگه امکان نداره رابطه ای بین من واون چکاوک بی ملاحظه باشه!!بسیمه هم به کامران میگه چرا که نه؟؟شما خیلی به هم میاین تازه شم عشقای بزرگ با دعوا شروع میشه واز اونجا میره وکامران هم با خنده میگه عجباااااااا

عمارت(شب)

سر سفره شام نجمیه از فریده میخواد تا برای جشن فردا پیششون بمونه وفریده هم قبول میکنه وبه شوهر خاله ش میگه بلند میشه تا براش قهوه همیشگی رو درست کنه وکامران هم از لج فریده میگه برای من کم شیکر باشه وفریده هم بهش میگه چشم حتما وبه آشپزخونه پیش نجمیه میره واونجا نجمیه بهش میگه خیلی خوشحال شد که فردا پیشش میمونه وفریده هم با کنایه بهش میگه تو حتما تب داری چون تو همیشه از اینکه نزدیکت باشم خیلی بدت میومد حالا چی شده؟؟نجمیه هم بهش میگه یه پسری هست که خیلی از اون خوشش میاد والبته دوست کامران هم هست ومیخواد فردا توی جشن پیش اونا وایسته

قبرستون

فریده وسیف الدین(شوهر خاله ش) با همدیگه به قبرستون میرن واونجا سیف الدین به فریده میگه تو خیلی خوشبختی چون یه مزاری برای خونوادت داری ولی خونواده من تو غربت مردن..فریده با شنیدن این حرفا بهش میگه پس برای همین میخواستید جنازه پدرمو به اینجا بیارن..من نمیدونم زحمات شمارو چجوری جبران کنم؟؟سیف الدین هم بهش میگه فقط تو بخند وخوشحال باش وبهش میگه شب باید با هم حساب وکتاب کنن بابت سهم ارثش..ولی فریده بهش میگه اصلا به این چیزا فکر نمیکنه ومیره وسیف الدین هم زیرلب باخودش میگه این دختر هم مثل باباش یه دنده ولجبازه!!!

عمارت

فریده وشوهر خاله ش با هم برمیگردن واونجا کامران به فریده میگه چطوری فریده؟؟فریده هم با بی میلی بهش میگه خوب..کامران هم بهش میگه تقصیر منه با تو مودب صحبت میکنم..فریده هم بهش میگه انگار کار دیگه ای هم بلدی وکامران هم بهش میگه تو هنوز نمیدونی چه کارایی از دستم برمیاد که سیف الدین میرسه وبهشون میگه چیزی شده؟؟کامران هم بهش میگه فریده داشت قیافه میمون و درمیوورد تا منو سرگرم بکنه!!!با این حرف فریده میره وپدرش هم به کامران میگه نباید این رفتار ومیکرد چون فریده دیگه دختر بزرگی شده ونباید ناراحتش کنه..کامران هم ازش معذرت میخواد وبهش قول میده از دلش بعدا در میاره وبه سمت فریده میره وبهش میگه جادوگر بهت بگم یا میمون؟؟چون انقدا هم زشت نیستی همون جادوگر بهت میگم وفریده هم بهش یه نیشخند میزنه وپیش نجمیه میره که صداش میکنه واونجا نجمیه از فریده میخواد تا لباسی که مناسبه جشن هست وانتخاب بکنه وفریده هم برای خودش لباس مادرشو انتخاب میکنه ونجمیه هم یه لباس دیگه رو ولی نجمیه به لباسی که فریده تنشه حسودی میکنه وبهش میگه اونو برای امشب خودش بپوشه وفریده هم بهش میگه اخه اون یادگار مادرشه ولی بازم بهش لباسو قرض میده وهمگی تو حیاط میان ویه عکس خونوادگی میندازن

عمارت(شب جشن)

عمارت حسابی شلوغ شده ومهمونا هم اومدن.. از اونور بسیمه نگران شوهرش شده که تا الان نیومده وهمش سر کامران غر میزنه ونشون میده سیف الدین با یکی از کارگرا جعبه ای رو جابجا میکنن..از اونور نجمیه به فریده سلیم ونشون میده وفریده هم با دیدن سلیم زود از اونجا دور میشه ونجمیه هم به بهونه پرسیدن یه چیزی از برادرش به سمت اونا میره ولی سلیم هم که معلومه از نجمیه خوشش نمیاد به یه بهونه از اونا جدا میشه وبه داخل عمارت میره ونجمیه هم حسابی حالش گرفته میشه سلیم داخل عمارت با فریده روبرو میشه وبهش میگه چرا از من دوری می کنی؟؟فریده هم بهش میگه نباید به کامران قضیه اون شب کارناوال و بگه چون اونا نمیدونن از مدرسه بیرون اومده وبه اونجا رفته..سلیم هم قبول میکنه وبهش میگه من میدونم تو مریضی سختی داری ولی اصلا نگران نباش چون درمون بیماریت تو اروپا پیدا شده وما از همین درمون برای تو استفاده می کنیم..فریده که اصلا باورش نمیشه بهش با ناراحتی میگه یعنی قراره من بمیرم واز اونجا میره وتو حیاط به بالای درخت میره و روبه ستاره ها به مامان وباباش میگه برای منم جا باز کنید چون منم دارم میام پیشتون که از اون پایین کامران ونریمان و درحال بوسیدن همدیگه میبینه ویهویی صداش درمیاد ونریمان هم فرار میکنه وفریده به کامران میگه پس اون عشق پنهانیت نریمان بود؟؟کامران هم بهش میگه فریده میشه بیای پایین تا با هم حرف بزنیم؟؟فریده هم بهش میگه فکر کردی من میام پایین کور خوندی!!!کامران هم بهش میگه پس حالا که تو نمیای من خودم میام پیشت واز درخت بالا میره از اونور نشون میده نجمیه همش فریده رو صدا میکنه وبهش میگه خیلی نامردی فریده وتو اتاق میره ودستمالی که برای سلیم در قسمت قبلی از پنجره پرت کرده بود پایین و اونجا میبینه وحسابی ناراحت میشه

کامران خودشو به فریده میرسونه وازش میخواد تا بهش نگاه کنه ولی فریده قبول نمیکنه وکامران هم بهش میگه توروخدا برای یه بار هم شده معقول رفتار کن چقدر تو لجباز ویه دنده ای!!!فریده هم بهش نگاه میکنه وکامران ازش میخواد تا چیزی به کسی نگه وهرکاری که اون ازش بخواد براش انجام میده اصلا باهاش به توافق میرسه!!!فریده هم بهش میخنده ومیگه پس هرکاری که میخوام؟؟؟

فریده(راوی)

قسم میخورم اگه اونشب نمیفهمیدم که دارم میمیرم اون حرفارو بهش نمیزدم..سوء تفاهم سلیم اون شب به من جرات زیادی داد..عجب بچه بازی

عمارت(شب-فریده وکامران بالای درخت)

کامران به فریده میگه لعنت به تو فریده هرکاری بخوای انجام میدم وگرنه نریمان واز دست میدم..فریده بهش میگه تو مدرسه یه اتفاقی افتاده بچه ها من وتو رو..من وتورو..فکر میکنن منو تو عاشق همدیگه هستیم..میخوام تو باقی مونده عمرم این نقشو بازی کنیم!!!کامران که حسابی تعجب کرده بهش میگه چییییییی؟؟؟ومیخنده..فریده تو عقلتو از دست دادی یعنی من الان باید نقش عشق تورو بازی کنم..داری شوخی میکنی؟؟فریده هم بهش میگه آره همینطوره ومیخنده وکامران هم بالاخره قبول میکنه ودستشو جلو میاره تا با فریده دست بده ولی ازاون بالا پرت میشه پایین وفریده هم کلی بهش میخنده

عمارت(زمان گذشته)

فریده کوچولو وکامران حسابی با هم سروکله میزنن وفریده کوچولو همش به کامران میگه تو اسمت اسم دختراست وحسابی کامران بدبخت وحرص میده واونم همش بهش میگه نه اسم من معنی بختیار وهدف ومیده!!فریده کوچولو هم بهش میخنده ومیگه اسم یکی از دوستای مامان منم خواهر کامران بود..تازه شم تو مگه میخوای که چوپان بشی که هدف داری واز اونور نشون میده فریده تو کوچه دنبال کامران با تیر وکمونه واشتباهی به شیشه همسایه میخوره واونو میشکونه وهمسایه هم صداش درمیاد واونا هم فرار میکنن..خلاصه همسایه به عمارت میاد وبا عصبانیت همش داد وبیداد میکنه(این آقای همسایه همون لونت پدرناتنی سلیمه که خیلی هم آدم بدیه)..سیف الدین که عصبانی میشه بهش میگه حالا مگه چی شده اونا بچه ان واونم بهش میگه تو شیطون و به این محله اووردی این دختر معلوم نیست ننه اش کیه؟باباش کیه؟فریده کوچولو با این حرف دنیا تو سرش خراب میشه وسیف الدین هم یه سیلی محکم رو صورت اون لونت عوضی میزنه وبعد ازاون تو عمارت بسیمه بهش میگه نباید اینکارو میکرد وعصبانیتشو سر یکی دیگه خالی میکرد وسیف الدین هم بهش میگه با شکستن **دل یه یتیم** واینجاست که فریده با نگاهی معنی دار غم واندوه خودشو نشون میده ونجمیه هم دستشو میگیره.

 

 

قسمت چهارم

زمان گذشته(عمارت-راوی کامران)

فریده برای اولین بار اون زمان تونستم درکت کنم..اون غیرت دیوونه بارت که دوست نداشتی کسی با ترحم بهت نگاه کنه تورو دیوونه میکرد وپدرت هم رفت وتو به معنای واقعی یتیم وبی کس شده بودی(همراه این حرفای کامران تصاویر اووردن لباسای پدر فریده رو نشون میده وگریه های کامران وخونواده اش که متوجه شهید شدن پدر فریده در جنگ شده بودند)

اداره نظمیه

سیف الدین تمام تلاش خودشو میکنه تا جنازه پدر فریده(نظام الدین) وبه شهر خودشون بیاره وتمام حرفش اینه که نباید اون تو کشور دشمن جنازه ش خاک شده بمونه واونجاست که لونت(خدمتکار نظمیه ست)به حرفای سیف الدین گوش میکنه وبه مامور نظمیه میگه که اینکار شدنی نیست وچون جنازه دفن شده.. نبش قبر از نظر علمای دینشون گناه بزرگی داره ولی سیف الدین بهش گوشزد میکنه که تو این کار دخالت بیجا نکنه وخودش دست به کار میشه وپیش علما میره وبهشون توضیح میده واز اونور هم لونت عوضی پیش علما میره وبا حرفاش سعی درکنسل شدن اینکار داره وخلاصه سیف الدین یه شکایت نامه از یه روستایی که صاحب همون زمینی هست که نظام الدین توش خاک شده میاره وبهشون میگه که اون راضی نیست وبا غصب زمینای این مسلمون گناه بزرگی میکنیم وبالاخره اونا قبول میکنن وسیف الدین هم مهرعلمارو مبنی بر اووردن جنازه به شهر خودشون وحسابی خوشحال وخرسند میشه

شب(عمارت)

سیف الدین که خودشو برای رفتن به عمارت حاضر میکنه تو راه عمارت با لونت مست روبرو میشه واونم که حسابی لجش گرفته از اینکار با سیف الدین درگیری لفظی پیدا میکنن ولونت هم بهش میگه اگه گزیده(مادر فریده رو)به من میدادید الان با این سرنوشت بد روبرو نمیشد من دوسش داشتم ولی تو حاضر شدی که اون با نظام الدین به یه شهر دیگه برن وفرار کنن ولی به من ندیش!!!با این حرفا سیف الدین حسابی عصبانی میشه وبهش میگه که اون مسته ونمیفهمه که چی میگه وتازه شم متاهله واین حرفا اصلا درست نیست واگه هم به ازدواجشون اجازه نداده بخاطر این بوده که اونا همدیگه رو دوست داشتن..لونت هم بهش میگه خب چی شد؟؟گزیده رفت غربت وجنازه ش برگشت..آه من اونو گرفت..تو اینجا که نتونستن با هم باشن تو اون دنیا هم نمیتونن با هم باشن…با این حرفا سیف الدین با عصبانیت برگه مهر شده علمارو بهش نشون میده ومیگه به خدا میتونن با هم باشن..به وال..میتونن با هم باشن ولونت هم با ناراحتی بهش میگه پس گزیده رو هم فروختی؟؟وبا صدای بلند بهش میگه بگو چند؟؟سیف الدین با شنیدن این حرف حسابی جوش میاره ویه سیلی محکم در گوش این لونت عوضی میزنه واینجوری برگه از دستشون میفته وفریده کوچولو هم که با خونواده خاله ش صدای داد وبیداد شنیده بودن واومده بودن اونجا زود برگه رو از زمین برمیداره واونو سفت تو دستش نگه میداره واز اونور لونت برای سیف الدین چاقو میکشه ولی سیف الدین اونو از دستش میگیره ومحکم فشارش میده واینجوری زن لونت میرسه وبهش میگه شوهرمو کشتی وسیف الدین هم ولش میکنه وبعد ازاون صبح میشه وافراد نظمیه در خونه میان وسیف الدین وبه خاطر کار دیشبش میبرن وهمگی حسابی ناراحت وغمگین میشن وسیف الدین هم فریده رو دست کامران میسپاره ومامورا اونو از اونجا میبرن.

زمان حال(شب جشن)

کامران که از روی درخت روی زمین افتاده ناله میکنه وفریده هم بهش میگه چون با هم توافق کردن که نقش عاشقارو بازی بکنه باید از این به بعد اونو با القاب خوب مثل گلم.عشقم.عزیزم وازاین حرفا صداش کنه وکامران هم بهش چشم خانم ودوباره چند تا تیکه بهش میندازه واز اونجا به جشن میره ومادرش هم اونو میبینه وحسابی بابت پاش که زخمی شده نگران میشه وازش میخواد تا پیش سلیم برای مداوا بره ولی کامران بهش میگه چیزی نشده واز اونور هم فیلم نشون میده سیف الدین ودوستش که تو اون انبار بودن اونجارو آتیش میزنن(چون بیماری وبا تو شهر شیوع پیدا کرده احتمالا وسایل اونجا هم مشکوک بوده)

نجمیه که حسابی ناراحته لباسی که فریده بهش داده بود ویادگاری مادرش هم بود رو با قیچی تیکه تیکه میکنه از اونور کامران با سلیم حرف میزنه واونجا سلیم بهش میگه امشب دختری که مریضی سختی داشت واسمش ثریا بودو دیده وبهش گفته حتما یه راه درمونی براش پیدا میکنه..کامران هم که حسابی تعجب کرده بهش میگه شاید از دوستای مادرم بوده که اینجا اومده ولی اگه بود به من حتما میگفت وبه سلیم میگه اون درمونی که قرار بود از اروپا بیاد وجواب بده فعلا خبری ازش نیست ونباید چون عاشق اون دختر شده بهش امید الکی بده که تو همین لحظه فریده از پشت در همه حرفای اونارو میشنوه وبدبخت که فکر میکنه درباره اون صحبت میکنن وبه زودی هم میمیره به اتاق خودش میره که با نجیه ولباس پاره شدش روبه رو میشه واونجا نجمیه هم بهش میگه بین تو وسلیم چی هست؟؟واینجاست که فریده میفهمه نجمیه بخاطر همین لباسو پاره کرده وبهش کلی میپره واونو از اتاق بیرون میکنه.

سلیم به بیرون عمارت میاد وبه بسیمه مشخصات دختری که خوشش اومده رو میده وبهش میگه اسمش ثریاست وکلی ازش توصیفای عاشقونه وخوشگل میکنه وبسیمه هم بهش میگه حتما اونو براش پیدا میکنه چون از بچه های اون که بخاری بلند نمیشه لااقل برای عروس اون مادر شوهری بکنه وسلیم هم خوشحال میشه.

بیرون انبار

سیف الدین واون مردی که همراهشه از اونجا بیرون میان وسیف الدین بهش میگه آتیش سوزی تو انبار اتفاق افتاد وحادثه بود..وقتی که داشتن صندوقارو جابه جا میکردن..من باعث شدم وتو هم چند روز خودتو نشون نده تا وقتی که مطمئن بشی که مریض نیستی وبه خونوادت آسیبی نمیرسه واونم ازش میپرسه که درمونی برای این مریضی هست یا نه؟؟سیف الدین هم بهش امیدواری میده ومیگه درمونش پیدا شده..راستی از این موضوع به کسی نگو واونم بهش میگه کامران میتونه بهمون کمک بکنه ولی سیف الدین بهش میگه نمیخواد کامران وتو دردسر بندازه.

عمارت

نجمیه برای معذرت خواهی به اتاق فریده میاد وبهش میگه وقتی اون دستمالو تو اتاق اون دید حسابی شاکی شد وفکر کرد..فریده هم بهش میگه کاش از خودم میپرسیدی ومنم جوابتو میدادم وقضیه اون شب کارناوال و براش تعریف میکنه ومیگه من خیس شدم واونم مثل یه جنتلمن بهم دستمال داد..نجمیه هم ازش میپرسه بین تو وداداشم چه رابطه ای هست؟؟فریده هم جوش میاره ومیگه پس از صبح میخواستی اینو بپرسی؟؟پس اون ماری دهن لق نتونست جلوی زبونشو بگیره؟؟وبالاخره به دروغ بهش میگه نمیخواد خاله ش وشوهرخاله ش از این موضوع باخبر بشن وباید به هیچکسی چیزی نگه ونجمیه هم قبول میکنه ولی تا از اونجا به اتاق خودش میره به خودش میگه فکر کردی منم حرفاتو باورکردم!؟!

بیمارستان

سلیم به اونجا میره ودنبال پرونده ثریا میگرده تا آدرس خونه شو پیدا کنه وبالاخره پیدا میکنه

عمارت(شب)

فریده با ناراحتی در اتاق کامران ومیزنه وبهش میگه فکر میکنی من چقدر زنده میمونم وچقدر از عمرم باقی مونده؟؟اونم بهش میگه امیدوارم تا صبح دووم نیاری!!فریده هم بهش میگه پس به جون خودت دعا کن چون تا آخرین نفسم هربلایی که بتونم سرت میارم!!من اصلا احساس بیماری نمیکنم وهرلحظه رو برات زهرمار میکنم وکامران هم بهش میگه قسم میخورم تو عذاب منی واونم از بدترین نوعش!!فریده هم بهش میگه از وحشتناک ترین نوعش وبه اتاقش میره ومیگه بی وجدان فقط بلده زندگی دیگران و نجات بده واخماش تو هم میره.

بیمارستان

سلیم تو فکر درست کردن دارویی برای درمون فریده ست که خوابش میبره واحساس میکنه فریده جلوش وایستاده وازش میخواد که نذاره بمیره واونو خوب بکنه وبهش میگه باید ببینه بیماریش تو چه وضعیتیه؟؟ولی یهویی بهش نزدیک میشه وگلوشو فشار میده واز این کابوس یهویی بیدار میشه وعرق سردی رو پیشونیش میشینه

در خونه ثریا

سلیم در خونه ثریا میره وبهش میگه با ثریا کار داره واونم بهش میگه تو اینجا غیر از اون ثریا دیگه ای نیست واونجوری سلیم هم میفهمه اشتباه کرده واز اونجا میره

عمارت

کامران به فریده میگه دیگه بریم مدرسه وبسیمه از اینکه با هم میرن کلی ذوق میکنه ووقتی دروباز میکنن با سیف الدین روبرو میشن وبسیمه هم کلی ناراحته وبهش میگه همون جایی که بودی برگرد وکامران هم بهشون میگه خجالت بکشید این چه حرفیه وبا پدرش حرف میزنه وبهش میگه دیشب کجا بوده وسرحال به نظر نمیرسه وتا میخواد بهش دست بزنه پدرش ازش دوری میکنه واینجوری کامران بیشتر شک میکنه وازش میخواد تا به بیمارستان بیاد ومعاینه اش بکنه واونم بالاخره قبول میکنه ووقتی که راه میفتن یه رنگین کمون خوشگل تو آسمون نقش میبنده وکامران هم به فریده میگه تو قدیما میگفتن هروقت که رنگین کمون دربیاد نشونه بیماری تاعونه وبا این حرف سیف الدین از اومدن به بیمارستان تفره میره چون فکر میکنه که خودشم بیمار شده ونمیخواد آسیبی به بقیه بزنه وبهشون میگه باید بره وکامران وفریده هم نمیتونن مانع اون بشن

درشکه

فریده برای کامران از کارای عجیب عموش صحبت میکنه وبهش میگه به نظرت من کاری از دستم برمیاد؟؟ وکامران هم بهش تیکه میندازه و میگه خب دروغگوها همیشه یه کاری از دستشون برمیاد!!!فریده هم حالشو میگیره وبهش میگه من مطمئنم کسی که رابطشو از مادرش مخفی میکنه حتما یه کاری از دستش برمیاد!!! بخدا مایه آبروریزی هستی ..کامران هم بهش میگه حق نداری در مورد روابط من حرف بزنی واین اجازه رو بهت نمیدم..فریده هم میگه هیچ کاری نمیتونی بکنی آقا!!!

عمارت

بسیمه همش داره غر میزنه.. به خدمتکارا میگه یه صبحونه برای سیف الدین ببرن ولی نگن که از طرف اون بوده ولی نوریه وقتی تو حیاط میره خبری از سیف الدین نیست

درشکه(روبروی مدرسه فریده)

فریده وکامران به مدرسه میرسن واونجا فریده از کامران میخواد یه ژست خوب وعاشقونه جلوی بچه های مدرسه بگیره وبهش میگه مجبوره که هرروز بیاد به دیدنش..کامران هم میگه چشم منم که کار وزندگی ندارم..فریده میگه اصلا اصرار نمیکنم ولی هروقت که بتونیم معامله رو بهم میزنیم..کامران هم بهش میگه داری تهدیدم میکنی؟؟فریده هم میگه میشه با حیرت به چشمام نگاه کنی چون بقیه بچه ها دارن بهمون نگاه میکنن..بچه های مدرسه که داره چشمشون از حدقه درمیاره میگن اگه کامران مرده پس بقیه مردا چین؟؟فریده به کامران میگه خیلی خوب کامران جون باید بدونی من تهدیدت نمیکنم ولی من اصلا آدم رازداری نیستم اونم درمورد خاله عزیزم..کامران هم بهش میگه باشه طبق قوانین تو پیش میریم وفریده هم با خنده بهش میگه پس کادو یادت نره وکامران هم بهش میگه باشه گوسفند واونم با عشوه وناز به طرف بچه های مدرسه که دارن از فضولی میمیرن میره وبهشون میگه نمیتونه چیزی بگه چون خودشون همه چیزو با چشماشون دیدن وبعدش میره..از اونور کامران به درشکه چی میگه اونو به خونه نریمان ببره

عمارت

بسیمه که میفهمه سیف الدین دوباره غیبش زده حسابی عصبانی میشه وسر خدمتکارا هم غر میزنه ومیره پیش نجمیه میشینه واونجا نجمیه بهش مگه الان یه چیزی بهش میگه که حالشو خوب بکنه ولی باید اجازه بده تا به دیدن ماری بره وبهش میگه که فریده وکامران یواشکی باهم ملاقات میکنن وفریده هم همه چیزو اعتراف کرده ولی نمیخواد اسمشون روی زبونا بیفته ومیخواد همه چیز طبق اصول پیش بره..بسیمه که حسابی ذوق زده شده بهش میگه من میدونستم پس میخوان طبق اصول پیش بره ونامزد بشن و اینجوری با هم میخندن.

 

 

قسمت پنجم

خونه نریمان

کامران قضیه نمایشی که با فریده قراره بازی کنه رو بهش میگه ولی نریمان حسابی عصبانی میشه وبهش میگه نباید تن به خواسته اون بده ویا باید منو انتخاب کنی یا فریده رو!!!کامران هم بهش میگه نباید این قضیه رو جدی بگیره چون دارن از فریده صحبت میکنن واگه اینکارو نکنه همه چیزو به همه میگه..نریمان هم بهش میگه پس بزنه تو دهنش تا ساکت بشه ویه کاری بکنه ولی کامران هم عصبانی میشه وبهش میگه هرگزاز من نخواه یه دختر یتیم و بزنم واصلا علیه اون منوتحریک نکن

مدرسه

فریده همه بچه هارو دور خودش جمع کرده ویه سری دروغ از رابطه خودش وکامران به اونا میگه وبچه ها هم حسابی تو رویا میرن واز شنیدن قصه های عاشقونه فریده وکامران حسابی دلشون یه معشوقه میخواد(این بدبخت ها تا آخر فیلم درد بی شوهری میکشن ولی ماری تو اینا با یکی آشنا میشه)فریده همینجوری درحال تعریف کردنه که معلمشون میاد وبه ماری میگه کسی به دیدنش اومده واونم میره وبا نجمیه تو سالن ملاقات میکنه ونجمیه بهش میگه فریده همزمان با دونفر رابطه داره یکی داداشم کامران ویکی هم سلیم!!!من چه ساده بودم که قضیه دوست داشتن سلیم وبهش گفتم..ماری با شنیدن این حرفا حسابی تعجب میکنه وبهش میگه این امکان نداره فریده اینجور دختری نیست ولی نجمیه که حسابی توهم برش داره بهش میگه خودش دستمالی که به سلیم داده بود و تو اتاق فریده پیدا کرده وباید به اون کمک کنه تا وقتی که کامران با فریده ملاقات میکنه یه کاری کنن سلیم اونارو با هم ببینه وماری هم قبول میکنه

بیمارستان

کامران به اتاق خودش میاد وسلیم هم پشت سرش با خوشحالی اونجا میاد وبهش میگه اون دختری که ازش خوشش اومده مریض نیست وامروز درخونه ثریا رفته وفهمیده اونو با کس دیگه ای اشتباه گرفته ولی حالا از کجا اون دختری که دیده بودو پیدا کنه؟؟کامران هم بهش میگه فکر نمیکرده بعد از زائده(این زائده به خاطر بیماری طاعون مرده وخواهر آزیلیا هست که اونم در آخر فیلم میاد وبرای خودش ماجراهایی داره)عاشق کسی بشه ولی نگران نباشه مادرش حتما اون دخترو پیدا میکنه وحلقه رو دستش میکنه واینجوری سلیم ذوق مرگ میشه که ناگهان هرج ومرج میشه وکامران وسلیم از اتاق بیرون میان وبا مردی که روی زمین از بیماری طاعون مرده روبرو میشن وهمه از ترس واگیردار بودن این بیماری بهش دست نمیزنن وکامران وسلیم خودشون مجبور میشن اونو از اونجا دور کنن وخدمتکاراهم حسابی با مواد تمیزکننده اونجارو تمیز میکنن.

مدرسه

فریده ناراحت روی صندلی نشسته ومیشل به ماری میگه انگار باهم دعواشون شده ولی فریده بهش میگه زندگی که فقط کامران نیست وبه خاطر اون نیست واینجوری میشل بهش تیکه میندازه ومیگه پس کیه؟؟فریده هم بهشون میگه هیچ کس..من فقط خدارو شکر میکنم که نفس میکشم

بیمارستان

سلیم وکامران خودشونو حسابی تمیز میکنن واز این ناراحتن که مردم چرا از این بیماری اطلاعاتی ندارن وهنوز تو جهالت خودشون سر میکنن که کامران به سلیم میگه خب حق دارن کسی بهشون توضیح نداده چون قدیما کسی که به این بیماری مبتلا میشد حتی یه تیکه نون هم بهش نمی دادن واونو آتیشش میزدن وخب این بدبختایی که به این بیماری مبتلا میشن از ترس این ماجرا حتی پیش طبیب هم نمیان وتو خونه میمونن و اینجوری همه خونواده مبتلا میشن از اونور کامران به سلیم میگه که امروز پدرش نیومده بیمارستان وانگار که خوب شده که سلیم بهش تیکه میندازه ومیگه تا اونجایی که من میدونم پدرت 40 ساله با خاله بسیمه داره زندگی میکنه واین یعنی از همه مریضا درامونه که کامران هم بهش میخنده ومیگه پس دست مامانم درد نکنه

قبرستان

سیف الدین درحال کندن قبری تو قبرستون برای خودشه وحسابی سر و وضعش آشفته به نظر میاد

فریده(راوی)

زندگی مانند نسیم میمونه..خیلی زود میگذه وتموم میشه..اما زندگی کردن به این معنی نیست که در انتظار پایان طوفان بایستی..زندگی رقصیدن زیر بارون..ولیله بازی کردن با پای شکسته ست..این یعنی که زنده بودن اتفاق مهمی هست وهر شروعی یه پایانی داره..به بلندترین وسخت ترین جای زندگیت فکر کن..هیچ چیزی تموم نشده..وباید امیدوار بمونی چون خورشید فقط برای انسان های امیدوار طلوع میکنه..چون موفق میشی..موفق(همزمان با صحبتای فریده سیف الدین و درحال کندن قبر نشون میده)

عمارت

کامران سر سفره شام توصیه های پزشکی در مورد بیماری طاعون به خونوادش میگه وبسیمه هم ازش میخواد تا به فریده هم اطلاع بده وکامران هم قبول میکنه وبسیمه هم حسابی از اینکه سیف الدین بدون خداحافظی رفته وپیداش نیست عصبانیه که کامران بهش میگه رفته بورسا تا پارچه بیاره ولی بسیمه بازم کوتاه نمیاد وهنوز ازدستش ناراحته وحالا نمیدونه که سیف الدین بدبخت برای اینکه خونوادش به بیماری که گرفته مبتلا نشن وبرای محافظت از اونا اونجا نمیاد

مدرسه

بچه ها تو کتاب درسیشون یه جای خوشگل ومیبینن وآرزو میکنن که ای کاش اونجا بودن واگه هم یه روزی میخواستن بمیرن تو اونجا باشه که فریده بهشون میگه فکر کنید امشب شب آخر زندگیتونه پس باید خوش بگذرونیم که ماری بهش میگه پس برای فردا هم تو جای ما امتحان میدی؟؟ فریده هم بهش میگه درس ومشق وول کنن وبیان وبرای امشب همه چیزو فراموش بکنن واینجوری همه دخترا حسابی ذوق میکنن واز آروزهای خودشون که بیشترش در مورد همون معشوقه داشتنه میگن وکتاباشونو به هوا پرت میکنن وحسابی شلوغ میکنن وبه بیرون میرن وتو کوچه ها آواز میخونن ومیخندن که زن همسایه بیرون میاد وکلی بهشون بد وبیراه میگه ولی اونا اهمیت نمیدن تا اینکه فریده در خونه ای که تو بچگی هم شیشه شو شکونده بود میره ودوباره همین کارو تکرار میکنه که کامران میرسه وبه فریده میگه تو این موقع شب اینجا چیکار میکنی حالا خوبه که من اینجا بودم که فریده بهش میگه به توچیه؟؟کامران هم بهش میخنده وبه دخترای دیگه که از دور دارن اونارو تماشا میکنن هم همین حرفو میگه ولی اونا فقط میخندن..کامران به فریده میگه همه عالم وآدمو جمع کردی اووردی اینجا بعد میگی به تو چیه؟؟فریده:نمیتونی به من آسیبی برسونی..کامران:یکم بزرگ شو ودست از این بچه بازیها بردار..فریده:با عشوه وجوری که بچه ها نفهمن با خنده میگه به تو چیه؟؟زندگی خودمه..دلم بخواد پیر میشم ودلم بخواد بچه میشم به تو چیه؟؟کامران:بیا برسونمتون مدرسه وهمگی با خنده راه میفتن وکامران هم از پشت همش مسخره بازی درمیاره واز خودش صدا درمیاره واینجوری بچه ها هم همش میخندن غیر از فریده وبالاخره به مدرسه میرسن وکامران هم از اونجا میره.

صبح (مدرسه)

وقته امتحانه وهمه بچه ها در حال امتحان دادنن ولی چه امتحانی!!!همه در حال تقلب کردنن وفریده هم داره چرت میزنه وهمش سرش رو میزه که معلمش میاد وبهش میگه فریده بلند شو ولی اون توجهی نمیکنه ومعلمه بهش میگه پس برو سرجات بخواد وفریده هم خیلی ریلکس بلند میشه ومیره که سرجاش بخوابه واینجوری همه بچه ها میخندن

عمارت

همگی در حال تمیز کردن عمارت هستن وبسیمه هم طبق معمول غر میزنه ونجمیه هم یه برنامه ای میچینه که مادرش از خونه بره..اونم به خونه نریمان میره ونجیمه وخدمتکارا هم حسابی یه نفس راحت از دستش میکشن

بیمارستان

پرستار میاد وبه کامران وسلیم میگه هیچ کسی دوست نداره به دست شما معاینه بشه (به خاطر دیروز که دست به اون مریضه زدند)واینجوری کامران هم میخنده ومیگه پس تخته رو بیاریم تا بازی کنیم ودوتا قهوه هم برامون بیارید که یه خانمه میاد وبهشون میگه اون مردی که اون روز مرده رو میشناسه وبهشون میگه چیزی به اونا در مورد اون نگفته؟؟که کامران بهش میگه وقتی رسیدن متاسفانه مرده بود واون زنه هم بهش میگه چند سال بود همدیگه رو دوست داشتن ولی هیچ کدوم حرفی به هم نزدن وابراز عشق نکردن وبراشون یه سبد پر از سیب میاره وازشون بخاطر کمک کردن بهش تشکر میکنه ومیره وبعد ازاون سلیم به کامران میگه این همه سال همدیگه رو دوست داشتن ولی چیزی بهم نگفتن..کامران هم بهش میگه پس ما باید از عشقمون خوب محافظت کنیم وبعدش بهش میگه به دیدن چکاوک به مدرسه میره..سلیم هم بهش میگه پس اونم میاد ولی کامران بهش میگه مگه اون چکاوک ومیشناسه؟؟وبهش هشدار میده چکاوک واسباب چشم چرونیش نکنه

مدرسه

کامران به دیدن فریده میاد ویه جعبه شکلات هم براش میاره وفریده با دیدن اونا حسابی ذوق میکنه وبهش میگه شکلات مورد علاقه منه وکامران هم بهش میگه تو که ازشون متنفر بودی؟؟هروقت که برات میاووردم لهشون میکردی!!!فریده: بی زحمت فکر کن ببین چه موقعی اینو برام میاووردی؟؟هروقت که میخواستی یه خبر بد بهم بدی پامیشدی از اینا برام میاووردی مثل این آدمای وحشی..کامران:قصدم خوشحال کردن تو بود..فریده:الان خوشحالم کردی به هر حال حالا که خبر بدی برام نداری وراحت میتونم اینارو بخورم..کامران:شاید دارم..نمیدونم چجوری بگم فریده..بهتره این موضوع رو بینمون تموم کنیم..فریده:پس تو میخوای معامله مونو بهم بزنی خبری که میگفتی این بود؟؟خیلی خوب باشه منم میرم به خاله بسیمه که کامران حرفشو قطع میکنه وبهش میگه منظورش این نبود..فریده مرگ حقه..فریده:آره هست به هرحال اونم بخشی از زندگیه که کامران بهش میگه اینطوری بهم نگاه نکن یاد معشوقه ام میفتم..فریده خواهش میکنم دیگه اینکارو نکنیم..نجنگیم من تسلیم میشم ودستشو به طرفش دراز میکنه وبهش میگه دستشو رد نکنه چون وقتی دستشو بگیره دیگه اونو ول نمیکنه..فریده هم با تعجب بهش میگه تو چی میگی کامران؟؟؟

خونه نریمان

بسیمه اونجا میاد وبه نریمان میگه کامران وفریده با هم خوب شدن وحسابی خوشحاله وهمش از اینکه اون دوتا بهم میان حرف میزنه ونریمان هم حسابی حرص میخوره

مدرسه

کامران به فریده میگه بهم یه شانس بده تا احساساتمو بهت ثابت کنم چکاوک..فریده: فکر کنم وقتی از درخت افتادی پایین واقعا سرت ضربه خورده!!!کامران:واقعا یه قرار واقعی بذاریم ودوتایی تنهایی با هم حرف بزنیم..فریده با تعجب بهش میگه نه تو واقعا سرت ضربه خورده!!ما که مریض میشیم میریم پیش طبیب پس طبیب وباید کجا ببریم..کامران: تو درمان منی فریده..فریده بهش میگه معلوم نیست چه خبره به خدا!!هی به خودت بیا این منم من چکاوک شناختی؟؟کامران:لازم نیست این حرفارو بزنی بیا توروز تعطیلی هم همدیگه رو ببینیم تو هرجا که میخوای من میام..فریده هم بهش میگه دیگه چی؟؟همه رو امتحان کردی فقط چکاوک مونده؟؟کامران هم روی میز میزنه وبا ناراحتی بهش میگه کافیه دیگه اجازه نمیدم بیشتر از این احساساتمو نادیده بگیری من دارم میرم پس تو هم برو وفریده هم بهش میگه دیگه هم بی خبر نیا چون حوصله تو ندارم واز اونجا میره وماری که داشت به حرفاش گوش میداد بهش میگه انگار تو همچین هم از کامران خوشت نمیاد که فریده با ناراحتی بهش میگه هیچ کس مارو درک نمیکنه

مدرسه(شب)

فریده به میشل میگه مدادو بشکونه تا اگه قسمت کوچیکه اون مداد براش بفته فردا یه قرار با کامران بذاره وهمینطور هم میشه وفریده از میشل میخواد تا به دیدن کامران به بیمارستان بره وبراش یه نامه ببره که تو اون نامه ساعت ومحل قرارو مینویسه وکامران هم اونو میخونه ومیشل میاد وبه فریده میگه نامه رو داده وبهش توصیه میکنه ناز زیادی عاشق وخسته میکنه وفریده هم بهش میگه تو حق داری واز اونورماری که حرفای دیشب میشل وفریده رو شنیده از این موضوع به نجمیه خبر میده تا اونم نقشه ای که داره رو عملی کنه(که یه کاری بکنه تا سلیم فریده وکامران وبا هم ببینه)

بیمارستان

سلیم به کامران میگه که نکنه خاله بسیمه اونو فراموش کرده ودختره رو پیدا نکرده ولی کامران بهش اطمینان میده که مادرش به هیچ وجه یادش نمیره چون اینا موضوع های مورد علاقه اون هستن ولی الان اون حواسش الان پیش پدرشه وسلیم هم بهش میگه پس بهش یادآوری کن نمیدونی که چقدر عاشقم!!!کامران هم قبول میکنه وبهش میگه دیگه باید برم

 

 

قسمت ششم

بازار

کامران در به در دنبال پدرش میگرده واز همه پرس وجو میکنه ولی میفهمه نه پدرش ونه شاگردش تو این چند روز مغازه رو باز نکردن واینطوری کامران نگران میشه ووقتی هم میفهمه دشمن پدرش لونت هم مغازه اش چند روزه ای که بسته ست فکرای بدی به ذهنش میرسه

بیمارستان

نجمیه به اتاق سلیم میاد وبهش میگه میخواسته برادرشو ببینه ولی اون نبوده(البته دروغ میگه) که سلیم هم براش توضیح میده که کامران چند جا کار داشته ورفته وبعد نجمیه بهش میگه چیزی رو میخواسته بهش بگه ولی قبل از اینکه نجمیه حرفی بزنه سلیم بهش میگه اگه اون روز دستمالی که انداخته رو برداشته فقط به خاطر این بوده که پدر وبرادرش چیزی نبینن وگرنه قصد دیگه ای نداشته که با این حرف نجمیه ناراحت میشه واز اونجا بلند میشه که بره..سلیم هم قبل از رفتنش ازش میپرسه دختری که روز جشن لباس بنفش تنش بود وکنارت ایستاده بود کی بود؟؟نجمیه هم با ناراحتی بهش میگه فریده دخترخاله م..سلیم خوشحال میشه وبهش میگه کجا میتونم اونو پیدا کنم؟؟نجمیه هم با ناراحتی اونجارو ترک میکنه وپیش ماری که بیرون وایستاده میره وبهش میگه نتونسته که حرفشو بزنه وازش میخواد که اون بگه..ماری هم یواشکی نامه ای که نجمیه بهش داده بود و از زیر در اتاق سلیم رد میکنه وخودش با عجله اونجارو ترک میکنه که با کامران روبرو میشه وبه اونم میگه برای معاینه اومده بود وبا عجله میره وسلیم هم نامه رو میخونه که توش نوشته فردا ساعت2 در این مکان همدیگه رو ببینیم-فریده واینجوری سلیم ذوق مرگ میشه وکامران هم پیشش میاد وبهش میگه باید به بورسا بره تا پدرشو پیدا کنه

مدرسه

فریده به دوستش میشل میگه من لاغر شدم واونم بهش میگه فرقی نکرده وهمونجوریه ولی فریده بهش میگه مریضی های پدر ومادر به بچه میرسه..مامانم به خاطر ضعف ولاغری مرد وهرلحظه ممکنه من بمیرم..فقط خدا کنه تا فردا زنده بمونم

عمارت

همگی سر میز شام هستن که کامران میرسه ومیبینه مادرش یه دستمال رو سرش بسته وبه مادرش میگه دستمالی که رو سرش بسته از درده یا همینجوری بسته؟؟بسیمه هم بهش میگه از حسرته وکامران هم اونو میبوسه وبهش میگه فردا با رییس بیمارستان به بورسا میره تا بره وپدرشو پیدا بکنه ولی فقط دیگه قهرو دعوا نباید بکنن که بسیمه قبول میکنه وبهشون میگه غذاتون وبخورید که نجمیه از کامران میپرسه فردا برنامه اش چیه؟؟بسیمه هم بهش میپره ومیگه مگه کری دختر گفت که میرم بورسا!!!نجمیه هم میخنده ومیگه گفت شبش میره پس تو روز چیکار میکنه؟؟میخوای بری دیدن چکاوک؟؟کامران هم بهش میگه تو از کجا میدونی؟؟نجمیه هم بهش میگه پرنده ها گفتن..بسیمه هم بهش میپره ومیگه به تو چیه گفت میخواد بره سفر وحتما میخواد از دختره خداحافظی بکنه واینجوری نجمیه هم ساکت میشه

مدرسه

فریده به خاطر قرار فردا آروم وقرار نداره واصلا خوابش نمیبره

بیمارستان

سلیم دیوونه شده وبا یه اسکلت حرف میزنه وبهش میگه فریده خوش اومدی!!!مثلا میخواد برای فردا تمرین بکنه

عمارت

شب شده وکامران به یاد بچگی شون خاطرات اون موقع رو مرور میکنه

مدرسه

دخترا درحال حاضر کردن فریده هستن ولی چه حاضر کردنی!!!بدبختو به زور لباس تنش میکنن وتو چشاش لیمو میریزن وبه لباشم پوست خیار میزنن تا مثلا خوشگل بشه

بازار

کامران گل میخره واز اونور هم نشون میده سیف الدین تو جای دیگه ای روی زمین افتاده و چند نفر از افراد کارناوال که تو درشکه هستن وایمیستن ومیگن این کیه؟؟

از اونور هم فریده منتظر کامران وایستاده ودل تو دلش نیست

خونه نریمان

کامران با دسته گل اونجا میاد وهمدیگه روبغل میکنن وکامران به نریمان میگه همه چیزو حل کرده واونم بهش میگه چطوری؟؟که کامران میگه به فریده یه شانس دادم تا بازی که شروع کرده بود وتموم کنه..به جای اینکه نقش عاشق وبازی کنم..نقش یه عوضی رو بازی کردم..با چیزی که امروزمیبینه باید به دوستاش بگه که بهش خیانت کردم..وفیلم نشون میده که کامران با تک تک بچه های مدرسه قرار میذاره وبهشون میگه میخوام از نزدیک بشناسمتون واونارو ساعت 2 دعوت میکنه

نریمان به کامران میگه پس بگو اون دختره آبروش پیش دوستاش رفت..کامران هم بهش میگه فکر میکنی برام مهمه؟؟هیچ کدومشون..هیچ کس..فقط صورت تو.. چشمای تو..دیگه هیچ وقت سعی نکن ترکم کنی..نریمان هم بهش میگه دیگه هیچ وقت همچین کاری نمیکنم وهمدیگه رو میبوسن

محل قرار

همه دخترا سر کامران با هم درحال گیس وگیس کشی هستن که فریده همینجوری مات ومبهوت مونده وبراشون دست میزنه واونا هم از خجالت فقط بهش نگاه میکنن

کامران(راوی)

میگن عشق یعنی به کسی ایمان اووردن..بهش این قدرتو بدی که بتونه نابودت کنه ولی بهش اطمینان کن که از این قدرتش استفاده نمیکنه..فریده تواین قدرتو کی بهم دادی..کاش میتونستم بفهمم ولی از تو میترسیدم..فکرشم زهر ترکم میکرد..بازی خطرناکی بود..هر دومون آماده بودیم تا این بهار دروغین باورمون بشه واگه به بار میشستیم کی به غیر از خودمون میتونست کمک کنه تا نفس بکشیم..وهمراه حرفای کامران سلیم ونشون میده که با لبخند از دور به فریده نگاه میکنه واونم به سمتش میاد که فریده به سلیم میگه به آقا کامران بگه از تئاتری که بازی کرده وآماده کرده خیلی خوشش اومده..بازیش واقعا فوق العاده بود..فکر کنم شما هم برای نگهبانی فرستاده..دید نمیتونه عاشقم باشه..اون وقت بهم خیانت کرد..چه روش فوق العاده ای از طرف من بهش تبریک بگین وبا نیشخند از اونجا دور میشه وسلیم هم با خودش میگه عاشق هم!!!

خونه نریمان

کامران به نریمان میگه که دیگه باید بره دنبال پدرش بورسا ونریمان هم کلی براش عشوه میاد تا شب بمونه ولی کامران قبول نمیکنه ویهویی به گذشته فکر میکنه

زمان گذشته(عمارت)

نشون میده سیف الدین با دستبند میبرن وفریده کوچولو بهش میگه کاش زمان وبه عقب برگردونیم..به روزی که شیشه اون خونه رو شکوندم..اونوقت دیگه اینکارو نمیکردم واین اتفاقات نمیفتاد

کارناوال

سیف الدین وبه اونجا میبرن وپدر ماری هم که اونجاست سیف الدین ومیشناسه واز درشکه چی میخواد تا اونارو ببره ولی اون از ترسش فرار میکنه

محل قرار

سلیم دنبال فریده میفته وبهش میگه اون بوده که براش نامه نوشته واز کار کامران هم اصلا خبر نداره وفریده هم که زیربار نمیره نامه رو میبینه وبهش میگه این یه افتراست ودست خط اون اصلا این شکلی نیست وبعدش فریده بهش میگه ازش دوری کنه واز اینکه هم دنبال اونه وهم نجمیه اصلا خوشش نمیاد که سلیم بهش میگه بین اون ونجمیه چیزی نیست واینا فقط ساخته ذهن اونه واگه هم به خودش نزدیک شده فقط به خاطر بیماریشه واونم بعنوان دکترش که میخواد اونو خوب بکنه وفریده هم اینجوری ساکت میشه وبهش میگه اون شب شنیده برای خوب کردنش تلاش میکرده ولی کامران عین خیالشم نبوده ولی احساس مریضی نمیکنه وحسابی سرحاله..سلیم هم بهش میگه مریضی اون یه جوریه که خودشو بروز نمیده وفریده هم که خام حرفاش شده بهش میگه شاید حق با شما باشه چون مادرم هم همینطوری بود ودر آخر ازش میخواد در مورد مریضیش با کسی صحبت نکنه چون از ترحم بدش میاد وسلیم هم قبول میکنه وفریده میره

عمارت

بسیمه همش حرص میخوره که کامران تا الان کجاست مگه نمیخواسته بره بورسا ونجمیه هم بهش میگه خدایا به خوبی وخوشی برگردن چون چکاوک وداداشم که با هم قرار گذاشتن مثل آتیش وباروت میمونن

خونه نریمان

کامران با نریمان خداحافظی میکنه واونم بهش میگه مواظب خودش باشه

عمارت

فریده تو حیاطه که کامران از درشکه پایین میاد وبهش میگه قهریم وفریده هم بهش میگه واسم فیلم بازی نکن که کامران هم میگه پس ایندفعه واقعا عصبانیت کردم..فریده:زیادم به خودت مطمئن نباش هیچ جوری نمیتونی دل منو بدست بیاری..کامران:یعنی چی اینجوری ازم تشکر میکنی؟؟ دیگه مجبور نیستی به دوستات دروغ بگی بهشون میگی مردیکه پس فطرت بود ومنم ازش جدا شدم وبعدش این بازی تموم میشه..فریده هم بهش میگه بهم خیانت کردی..کامران: تئوری آره ولی عملی نه..فریده:اونم چی با دوستای مدرسم!!!وبعد گریه میکنه..کامران:فریده جونم..چکاوک جونم..عسلم..سلطانم..همه چیزم..باید یه رابطه خصوصی بینمون باشه تا من تورو گول بزنم یا نه تونسته باشم بهت امیدی بدم..من ندونسته بهت امیدی دادم..فریده:توکجا وامید دادن کجا؟؟کامران:دیدی شیطون الکی با من قهر میکنی برای اینکه واقعا بهت خیانت کنم باید یه عشق واقعی بینمون باشه..چی میدونم وقتی ناراحت میشی چجوری نگاه میکنی..وقتی سعی میکنی فرار کنی گردنتو میخوارونی..یا وقتی کم میاری ونمیتونی حرف بزنی از خجالت با یقه پیرنت بازی میکنی..یا به خاطر پخش شدن گرده گلا آلرژی داری وعطسه میکنی..بهار ودوست داری ویا تو پاییز وزمستون کاملا سردت میشه ویا تو چاییت 5 تا قاشق شیکر میریزی..برای اینکه معشوقه واقعی باشیم باید همه اینارو بدونم..فریده هم با ناراحتی از اونجا میره وبهش میگه دیگه 5 تا نیست

خونه نریمان

منور به نریمان از کامران وحرفاش میگه که نریمان سر منور داد میزنه ومیگه تو حرفای مارو گوش کردی وفضولی ومارو چشم میزنی واز این حرفا که منور بهش میگه میترسم قضیه بورسا رفتن کامران چیزه دیگه ای باشه اگه آقا کامران برای ادامه دادن این بازی عشق فریده بهت دروغ گفته باشه چی ؟؟واینجوری نریمان هم عصبانی میشه

عمارت

نجمیه به اتاق فریده میاد وبهش میگه چرا ناراحته ومیخواد فضولی کنه ولی فریده بهش جواب نمیده واز اونور هم بسیمه پیش کامران میره وبهش میگه میخواد بره سفر ولی هنوز چمدونشو حاضر نکرده واز اینکه صداشون با فریده تو حیاط میومده که بلند حرف میزدن وازش میخواد تا بعد از سفر باهم نامزد بکنن وکامران هم بهش میگه باشه وبسیمه حسابی ذوق زده میشه وپیش فریده میره تا لباسای کامران و اتو کنه واونم بعد از اینکه خاله ش میره لباسای کامران و زیرپاهاش له میکنه وبعدش اونو اتو میکنه وبه اتاقش میبره ومیره سرمیز کامران وبه وسایلش دست میزنه ولی بعدش اونارومرتب میکنه وبیرون میاد.

کارناوال

به کامران خبر میدن پدر ماری که استاد کامران هم بوده خبرش کرده تا به اونجایی که پدرشه بیاد وکامران هم اینجوری میره وتو اونجا با پدر بیهوشش روی زمین روبرو میشه وحسابی ناراحت میشه واز شون میخواد تا یه درشکه براشون جور کنن ولی اونا بهش میگن که همینجوری هم کار اشتباهی کردن که به اون دست زدن واینجا خبری از درشکه نیست وکامران هم عصبانی میشه ویه سیلی محکم در گوش مرده میزنه وخودش به سختی پدرشو رو دوشش میذاره وبا اشک از اونجا دور میشه تا پدرشو به بیمارستان برسونه.

 

 

قسمت هفتم

بیمارستان

کامران پدرش رو تا بیمارستان کول میکنه و میاره دکتر لازار میاد بالای سرش و شروع به مداواش میکنن ولی حال سیف الدین خیلی بده حتی امکان قطع پاش هم هست!!!!

عمارت

بسیمه میره تو اتاق فریده و فریده ازش میپرسه که مادرش وقتی مرد همسن اون بوده یا نه… یکم باهم حرف میزنن و بسیمه بهش میگه اون باید جای پدر و مادرش هم زندگی کنه که در میزنن و نجمیه در رو باز میکنه . سلیم اومده و ازش یه آدرسی رو میپرسه و اصرار میکنه که حتما براش بنویسه و وقتی نوشت اون یادداشتی که از طرف فریده بود رو میزاره کنارش و میره(واینجا میفهمه اون نوشته ودست خط متعلق به نجمیه بوده) و نجمیه هم که حسابی دستش رو میشه عصبانی میشه بعدش با بسیمه دعواش میشه و میره تو اتاقش و فریده میره دنبالش

بیمارستان

سلیم اومده و سعی میکنه به کامران امید بده که یکدفعه حال سیف الدین بد میشه و دکتر لازار(پدر ماری) میگه بیشتر از این دیگه نمیشه بهش دارو دادو باید از داروهای گیاهی استفاده کنن که کامران و سلیم میرن به مکان سلیم که داروهای گیاهی درست میکنه

عمارت

نجمیه به فریده میگه که نامه رو اون نوشته و از اون میپرسه که آیا اون همزمان با کامران و سلیم در ارتباطه یا نه

گلخونه سلیم

سلیم در حال آماده کردن داره یه جوری از فریده هم سراغی میگیری و میگه که دیروز تو بازار دیدتش و باهم دیگه آشنا شدن

عمارت

فریده شاکی از نجمیه میرن سر میز شام که دخترا یکسره بهم تیکه میندازن تا بالاخره بسیمه میگه ازدواج خوبه ولی به وقتش!!!

بیمارستان

کامران و سلیم میان و دارو رو به سیف الدین میدن … کامران بالای سرش هست که سیف الدین بیدار میشه و از کامران می خواد که بره به خونه سر بزنه و کامران هم قبول میکنه و بیرون اتاق دکترلازار به سلیم و کامران میگه که نتایج آزمایش ادرارش اصلا خوب نیست همین موقع یه پسربچه معلول میاد پیش سلیم

صبح

سلیم پشت سر اون پسر میاد به یه خونه تقریبا خرابه هستش لونت هم اونجاست!!! لونت دوباره سلیم رو تحت فشار میزاره که سریع تر به فریده برسه

عمارت

فریده داره میره که کامران میاد!

خونه نریمان

تقریبا غذاهای خونه اش تمام شده و به منور میگه که گردنبندش رو ببره بازار و امانت بزاره بعد بره خونه بسیمه و ببینه چکاوک حرفی زده یانه چون اون فکر میکنه که فریده کامران رو دوست داره و می خواد رابطه اونها رو بهم بزنه.

مکتب

فریده میرسه و سلیم اونجاست میخواد بهش نزدیک بشه که فریده میره کنار… بعد سلیم میاد بگه که نامه کار کی بوده که بازهم فریده خودش رو کنار میکشه و میگه نمی خواد این بحث رو ادامه بده و میخواد بره که سلیم اینبار بحث بیماریش رو پیش میکشه و میگه باید هر چه زودتر درمان رو شروع کنیم ولی فریده میگه که باید در این مورد فکر کنه و میره.

عمارت

کامران داره ساعت رو درست میکنه که بسیمه میاد پیشش و در مورد بیماری که تا صبح بالا سرش بوده از کامران میپرسه و کامران هم می گه یکی از آشنا های دکتر لازار هست.

بیمارستان

نجمیه میاد پیش سلیم و دختره بدبخت از سلیم عذر خواهی میکنه وباز داره آویزون بازی در میاره که سلیم بهش میگه در شان خواهر کامران رفتار کنه و نجمیه هم میره.

مغازه لونت

منور میاد و گردنبند رو برای امانت میده لونت هم در مورد نریمان و عشق جوونش میپرسه!!! و بعد میگه پول میده ولی منور باید براش یه کاری بکنه.

عمارت

منور میاد و شروع میکنه به حرف کشیدن از خدمتکارا و بالاخره میفهمه که کامران جایی نرفته و همینجاست

خونه نریمان

منور میاد خبر نرفتن کامران رو بهش میده و نریمان هم داغ دلش تازه میشه که نکنه حرفهای بسیمه در مورد نامزدی کامران وچکاوک راست باشه یا نه.

 

 

قسمت هشتم

مدرسه

همه بچه ها در حال تمیز کردن کتابخونه هستن و حسابی هم سر فریده غر میزنن ولی فریده خانم همش بهشون دستور میده

از اونور نشون میده مردم تو یه جایی تجمع کردن تا یه خونواده ای که مبتلا به این بیماری طاعون شدن وآتیش بزنن که کامران میرسه واونارو نجات میده وبه بیمارستان میبره وبه زن وبچه اون خونواده میگه که اونا مبتلا نشدن وکاملا سالم هستن(مرد این خونواده همون دوست سیف الدین هست که مبتلا شده بود)

خونه نریمان

منور پیش نریمان میاد وبهش میگه کامران به بورسا نرفته بوده واینجوری نریمان کلی ناراحت میشه وبهش میگه نکنه حرفای بسیمه در مورد کامران وفریده درست باشه؟؟که منور بهش میگه اینطور چیزی نیست وگرنه متوجه میشد

بیمارستان

تو بیمارستان استاد لازاربه سلیم میگه که وضعیت سیف الدین اصلا خوب نیست وهرلحظه ممکنه اتفاقی بیفته..کامران هم از اونور به پدرش سوپ میده تا بخوره وسیف الدین هم حال زنش بسیمه ونجمیه رو ازش میپرسه وبهش میگه حواسش باشه تا بسیمه چیزی از زیرزبونش نکشه چون اون خیلی زرنگه وبهش میگه دلش براش تنگ شده

مدرسه

بچه ها همگی از فریده دوری میکنن وباهاش حرف نمیزنن ولی آخرسرمیان واز فریده به خاطرکاری که درحقش کردن وبا کامران قرار گذاشتن اظهار پشیمونی میکنن وبه فریده میگن که اونارو ببخشه که فریده بهشون میگه اصلا براش مهم نیست وفقط تو زندگی آرامش میخواد ومیگیره میخوابه که دوباره دخترا دورش جمع میشن وبهش میگن نمیتونن که باهاش قهر کنن

بیمارستان

سیف الدین از کامران میپرسه فریده چطوره؟؟که کامران بهش میگه رابطه شون زیاد خوب نیست ودوباره با هم قهرن که سیف الدین ازش میخواد همین الان بره پیش فریده واز دلش دربیاره

مدرسه

کامران یواشکی به مدرسه میره وکنار پنجره به فریده میگه که باهاش کار داره واگه نیاد میاد تو وفریده هم از ترسش زود میره پیشش وکامران بهش میگه معذرت میخوام ولی فریده قبول نمیکنه وبهش میگه اگه نره به نگهبانی خبر میده ولی کامران جلوی دهنشو میگیره وبهش میگه فهمیدم چقدر برات ارزش دارم چون فریده ای که من میشناسم فقط کسایی که دوستشون داره میتونن ناراحتش کنن که فریده بهش میگه تو موقع عذرخواهی کردن هم آدمو میکشی وهمینجوری نفس نفس میزنه وکامران هم بهش میگه فریده تو هنوز از دهن نفس میکشی آخه چند دفعه بهت بگم؟؟؟فریده هم بهش میگه یه جوری رفتار نکن که مثلا نگران سلامتی من هستی..باهات قهرم ..همیشه هم باهات قهر میمونم چون آدم بدی هستی که کامران بهش میگه تو واقعا فکر میکنی من آدم بد قلبی هستم..فریده هم بهش میگه چیزی که آدمو زمین میزنه باور کردن نیست..باور نکردنه..کامران هم بهش میگه اگه یه شانس بهم بدی همه این اتفاقات ومیتونم جبران کنم..حلش میکنم..فریده هم بهش میگه فکر میکنی ممکنه؟؟میتونی زمانو به عقب برگردونی؟؟ها؟؟واز اونجا دور میشه وبه خوابگاه برمی گرده وکامران هم به عمارت برمیگرده وبه خودش میگه فکر میکنه من بدقلبم.. گوسفند!!!وبا خودش میخنده

مدرسه

همه بچه ها بالاسر میشل که داره خواب میبینه جمع شدن وبهش میخندن

بیمارستان

رییس بیمارستان به کامران وسلیم میگه چرا بخش اعصاب وتعطیل کردن واینجور اجازه ای نداشتن وازشون میخواد تا اونجارو ترک کنن ولی کامران قبول نمیکنه وبهش میگه الان بحث بخش اعصاب واستاد لازار نیست وباید تو همه جا اطلاع رسانی کنیم وبه مردم در مورد شیوع این بیماری توضیح بدیم واونم قبول میکنه وکامران وسلیم هم میرن

مدرسه

فریده برای مسخره بازی به اتاقی که پدرای روحانی میرن وبا بچه های مدرسه حرف میزنن میره ومیشل هم تو یه اتاق دیگه ست که بدون اینکه اونو ببینه بهش میگه پدر من دیشب یه خوابی دیدم وفریده هم صداشو کلفت میکنه وباهاش حرف میزنه که پدر میرسه وگوش فریده رو میپیچونه وفریده هم غش میکنه ووقتی بهوش میاد به بچه ها میگه فکر کنم که دارم میمیرم!!!

عمارت

سلیم درخونه میاد وبه بسیمه میگه کلید مغازه سیف الدین ومیخواد تا به کامران بده وبسیمه هم زورکی قبول میکنه وبهش میده ومیگه شما یه ریگی تو کفشتونه ودارید یه کارایی میکنید

بیمارستان

کامران به استاد لازار میگه باید از خون خودش به پدرش بده تا دیر نشده ولی استاد لازار قبول نمیکنه وکامران هم بهش میگه اگه به پدرش خون نده پدرشو از دست میده واستاد لازار هم بهش میگه اینکار امکان نداره واگه اینکارو بکنه از دستش شکایت میکنه وکامران هم بهش میگه هرکاری دلش میخواد بکنه وبه اتاق پدرش میره ومیبینه چقدر اون حالش بده وبا ناراحتی اونو در آغوشش میگیره و وقتی هم شب میشه به پدرش خون میده ولی اصلا کوتاه نمیاد وهمش میخواد بیشتر به پدرش خون بده وسلیم هم مجبور میشه تا یه مشت محکم بهش بزنه تا از هوش بره واونو به عمارت میبره وبه بسیمه میگه براش آب قند بیارن

مدرسه

میشل به فریده میگه چرا حرفای عجیب وغریب میزنه؟؟وبه ماری هم میگه هفته پیش فریده حرف از مردن میزده که ماری هم بهش میگه نکنه به خاطر کامران میخواد بمیره وفریده هم بهش میگه هیچم اینطوری نیست واونا هم میخندن

خونه نریمان

نریمان حسابی شاکیه که چرا کامران از اون روزی که اومده بهش سر نزده وگریه میکنه وبه منور میگه حتما با اون دختر مدرسه ای بی ادب رفته عشق بازی..اون از من جوون تره وبه منور میپره وبهش میگه چرا کرم های ضد چروکی که دور چشمش میزد و براش نگرفته که منور هم بهش میگه پیش لونت رفته ولی نداشته ونریمان هم به گریه ش ادامه میده

گلخونه(محل زندگی سلیم)

لونت پیش سلیم میاد وبهش میگه باید یه چیزی درست کنه مثل زهر تا به فریده بده واین یعنی فریده به سلیم محتاج بشه

عمارت

کامران از خواب بلند میشه ولی به خاطر خون زیادی که داده هنوزم زیاد سرحال نیست وبا نگاه کردن به ساعتش یاد حرف فریده میفته که بهش گفت مگه میتونه زمانو به عقب برگردونه

بیمارستان

منور به بیمارستان میاد واز یکی از دکترا اونجا که با کامران لجه در مورد کامران میپرسه واوونم بهش میگه سیف الدین طاعون گرفته ومنور هم حسابی تعجب میکنه وبعد از رفتن منورهم دکتره از افتاده پرستار بیمارستان میپرسه که کامران کار خلافی تو اون اتاق میکنه یا نه؟؟ولی افتاده میگه نمیدونم

مدرسه

سلیم به دیدن فریده میاد وبهش میگه سیف الدین میخواد اونو ببینه

خونه نریمان

منور خبر مریضی سیف الدین به نریمان میده واونم بهش میگه باید به بیمارستان برن

مدرسه

کامران به دیدن فریده میاد ولی یکی از معلما بهش میگه پدرش یکی رو فرستاده تا اونو ببینه وکامران هم بهش میگه پدرم؟؟؟

عمارت

نریمان دیوونه ومنور دهن لق میان اونجا وبه بسیمه ونجمیه میگن سیف الدین طاعون گرفته وبسیمه هم زبونش از ناراحتی بند میاد

بیمارستان

سیف الدین به فریده که داره بالاسرش گریه میکنه میگه تو کامران از بچگی قسمت هم بودید پس همدیگه رو اذیت نکنید وهوای همدیگه رو داشته باشید

کامران هم به بیمارستان میرسه وبه سلیم میگه تو فریده رو از مدرسه برداشتی که سلیم بهش میگه پدرش اینو ازش خواست وکامران هم بهش میگه پس چرا از من نخواست وسلیم به کامران میگه فریده چند تا قاشق شیکر تو چاییش میریزه؟؟کامران هم با تعجب بهش میگه واسه چی میپرسی؟؟سلیم هم بهش بهش میگه ما با هم چایی خوردیم وهمدیگه رو میبینیم که کامران بهش میگه چی؟؟سلیم هم براش توضیح میده قصدش جدیه..کامران هم میگه پس شما حرفاتونم زدید وبا ناراحتی بهش میگه ولی اون سنش کمه وهنوز محصله..سلیم هم بهش میگه براش مشکلی نیست که فریده از اتاق بیرون میاد وکامران بدون توجه کردن بهش از کنارش رد میشه وبه اتاق میره وفریده هم به سلیم میگه باید منو خوب بکنی چون امانتی هایی دارم که باید ازشون خوب مراقبت کنم

کامران به سیف الدین میگه بدون اینکه به من بگی فریده رو اووردی؟؟سیف الدین هم بهش میگه نکنه باید از اون اجازه میگرفته؟؟باید یه جوری از دل فریده رو بدست میاوورده که لازار به اتاق میاد وبهش میگه باید از اون دارو های قدیمی به پدرش بدن وکامران هم باهاش میره

گلخونه

فریده به کامران میگه آقا سلیم برای کمک کردن به دیگروون کم نمیذاره ویه مرد جنتلمنی هست واز این حرفا که کامران حسودی کنه..کامران هم ازش میپرسه باهاش چایی خوردی که فریده بهش میگه حسودی کردی؟؟کامران هم میگه چه ربطی داره؟؟سلیم برای من یه دوست باارزشه(البته خواهید دید که در ادامه کامران وسلیم مثل دوتا دشمن میشن)اعتمادم بهش بینهایته ویه دکتره..عاقل..خوش ذوق..آینده خوب..ازمن اجازه خواست که باهات ملاقات داشته باشه وفریده هم بهش میگه تو بهش چی گفتی؟؟که کامران بهش میگه فکر میکنه مناسبه از ته دل باور داره که میتونه خوشبختش کنه ولی اول خواسته که از اون بپرسه.. فریده تو میخوای که با سلیم باشی؟؟فریده هم بهش میگه بله وکامران هم میگه براشون آرزوی خوشبختی میکنه واگه دروغ نگه دوتاشونم دوست داره..یکی دست راستشه واون یکی دست چپش والبته هردوتاشونم دیوونه..دوتاشونم خیلی بهم میاین..وبهش میگه حالا زود باش برو سلیم منتظرته ولی بعدش دستشو میگیره وبهش میگه نرو..نرو پیش اون..منو وبی بال و پرنکن وفریده هم با تعجب فقط نگاش میکنه

 

قسمت نهم

گلخونه

کامران: فریده!!! نکن! چی میشه بی بال و پر من رو رها نکنی؟ با چشم های ملتمس میگه: چی میشه نری پیش اون… نرو

داستان میره به زمان بچه گی فریده زمانی که تصویر مادرش رو رو حیاط عمارت کشیده بود

فریده به خدمتکارا میگه مامانم رو پاک نکنید!!!! بعد پدرش میاد و آرومش میکنه و میگه مادرش ستاره است و از اون به بعد فریده شبا بیدار می موند و صبح ها می خوابید ولی چون شب ها خوابش می اومد به پلک هاش چسب میزنه و مجبور میشن ببرنش بیمارستان و از اون طرف عمارت و وقتی هم که عمارت میرن کامران میره پیشش باهم در مورد اینکه کی میتونه چی بنویسه حرف میزنن و کامران میگه من میتونم کتاب هم بنویسم

فریده : پس برا من کتاب جواب ها رو می نویسی؟

زمان حال

کامران ساعتی رو که فریده دوست داشت رو از جیبش در میاره

فریده میگیره دستش و با تعجب و خوشحالی میگه: داره بر عکس کار میکنه

کامران: یادته دیشب گفتی میتونی زمان رو عقب بر گردونی؟… بر گردوندم الان… من و ببخشیدی؟

فریده که خیلی خوشحال شده بالاخره آشتی میکنه!

کامران : خوب سلیم؟عاشقشی؟؟؟؟؟

فریده بهش می فهمونه که عاشق سلیم نیست و بالاخره خیال کامران راحت میشه!!! دارن حرف میزنن که سلیم میاد… فریده میره و کامران هم به سلیم میگه اجازه نمیدم هم رو ببینین!!!

بیمارستان

بسیمه میاد پیش سیف الدین… نجمیه و نریمان هم هستن کامران هم میرسه…

کامران میاد داخل اتاق… بسیمه هم شاکی که چرا خبر نداره… چرا این غم و تنهایی رو خودش فقط به دوش کشیده و اون کنارشون نبوده…

گلخونه

سلیم شروع میکنه به درست کردن یه نوع سم که بده به فریده که مریض بشه.

بیمارستان

کامران از اتاق میاد بیرون و میاد تو اتاق خودش که باز نریمان می افته روش و مثلا سعی میکنه آرومش کنه.. و بعد کامران باهاش در مورد اینکه چطوری و کجا پدرش رو پیدا کرده درد و دل میکنه …. از اون طرف حال سیف الدین بد میشه… و نجمیه. بدو میاد تو اتاق دنبال کامران که کامران و نریمان رو در حال بوسیدن میبینه !!! کامران بدو میره پیش سیف الدین.

یه مدت میگذره همه پشت اتاق منتظرن… کامران دوباره انتقال خون انجام میده… یه دکتر دیگه که ضد کامرانه سر میرسه ولی خوب قضیه رو جمع میکنن و نمیزارن بفهمه که انتقال خون انجام شده

کامران میاد بیرون و میگه که پدرش بهوش اومده و بسیمه میره پیشش… کامران هم میاد پیش نجمیه و اون رو دل داری میده

مکتب

دخترا دارن به هر روشی برای امتحان فردا تقلب جور میکنن

بیمارستان

نجمیه بالاخره در مورد نریمان از کامران سوال میپرسه و اونهم میگه: نریمان زنیه که که من دوسش دارم نجمیه هم از چکاوک دفاع میکنه و اینکه چرا با احساسات اون بازی میکنه و خلاصه حرفشون میشه و کامران هم میگه تو کارهایی که بهت ربطی نداره دخالت نکن.

 

قسمت دهم سریال چکاوک

دخترا مشغول تقلب نوشتن برای امتحان هستن

فردا صبح

بیمارستان

سلیم و کامران پیش هم هستن که لازار میاد پیششون و میگه یه جای کار داریم اشتباه می کنیم سیف الدین داشت خوب میشد ولی الان یه زخم جدید داره… که کامران مجبور میشه بگه دیشب بهش خون داده و لازار هم عصبانی میشه و سلیم رو میفرسته از زخم نمونه بگیره و ببره آزمایشگاه

مکتب

تقلب های فریده میگیرن و قرار میشه تنبیه بشه.

خونه نریمان

نریمان مشغول تعلیمات خصوصی مرد تور کردن برای نجمیه هست. موهاش رو چطور شونه کنه چه جور کفشی بپوشه و میره که برای نجمیه لوازم آرایش بیاره که داد میزنه و منور رو صدا میکنه.

میره سر کمد منور که لوازمش رو بر داره چون اون گرفته که لوازم ى عطر و… منور رو میبینه و میبینه که گردنبندی که برای امانت داده بود تو کمد منوره

منور: با پس انداز خودم خرید کردم دلم نیومد و شروع میکنه به تعریف اون روزی که رفته بود پیش لونت که نجمیه میاد پشت در و صداشون رو میشنوه

منور ادامه میده که لونت به نریمان چشم داره که نجمیه با شنیدن این حرف کفش هاش از دستش می افته و سریع از خونه میره بیرون

بیمارستان

فریده با چمدون میاد تو اتاق کامران و کامران به عنوان ولیش باید یه کاغذی رو امضا کنه و فریده می خواد بدون اینکه بخونه امضا کنه ولی کامران بالاخره برگه رو از رو دستش میگیره و میفهمه که تقلب کرده و سه روز هم از مدرسه اخراج شده و کلی باهاش دعوا میکنه و بهش میگه اگه فارغ التحصیل نشه با دستهای خودش شوهرش میده!!!

فریده: اگه بشم؟؟؟

کامران: هرچی تو بخوای!

عمارت

نجمیه میرسه خونه و همه چی رو میگه اینکه نریمان و داداشش یاهم رابطه دارن.

بیمارستان

فریده: به خاله بسیمه نگی.

کامران: معلومه که میگم!

فریده : در مورد عشق ممنوعه ات هم میگی؟

همین لحظه نریمان میاد داخل و میگه اتفاق مهمی افتاده

عمارت

خدمتکارا دارن بسیمه رو باد میزنن و نجمیه همینجوری تعریف میکنه و میگه فریده هم خبر داشته و همه چیز رو میدونسته

بیمارستان

نریمان تمام جریان و قسمت مربوط به لونت رو با احتیاط برای کامران تعریف میکنه و اونهم عصبانی میشه که چرا پیش اون مرتیکه رفته و بهش میگه از این به بعد تمام مخارجش با اونه.

بیرون اتاق فریده میره تا لازار معاینه اش کنه ولی سلیم میبینه و میاد حواس لازار رو پرت میکنه و میبرتش

گلخونه

سلیم داره سمی رو که برای فریده آماده کرده رو یه نفری امتحان میکنه تا نتایجش رو ببینه.

بیمارستان

فریده میره پیش شوهر خالش و نریمان هم از اتاق کامران میاد بیرون که بره … و همین لحظه بسیمه میاد به کامران میگه : شرم به تو و به نریمان هم میگه: حقم حرامت باشه و تف میکنه و میره به سمت اتاق سیف الدین و فریده رو میبینه و با اونم بد برخورد میکنه و میره بیرون اتاق فریده هم دنبالش

بسیمه: نتیجه این همه سال زحمتم رو دادای دستم فریده!!! شرم بر تو …. تو چطور درگیر این بی اخلاقی شدی… اصلا خجالت نمی کشی ما تورو اینطوری بار آوردیم و بعد میره کامران هم میبینه

شب

از اونجایی که فریده جایی رو نداره بره کامران اون رو با خودش میبره خونه نریمان و فریده و نریمان هم خیلی رسمی باهم برخورد میکنن نریمان میره دست کامران رو بگیره که ولی کامران دستش رو میکشه خلاصه وضع ادامه داره تا موقع خواب میرسه و فریده میگه من تنها نمی خوابم میترسم … در نهایت فریده به خواستش میرسه و کامران تنها می خوابه اونم میره پیش نریمان می خوابه

فردا صبح

فریده از خواب بلند میشه و میره پایین و میبینه که نریمان داره با عشو کامران رو اصلاح میکنه و می خوان صبحانه بخورن که فریده میاد پایین و میره سمت در و میگه من برم پیش شوهر خاله و میره و کامران هم بیخیال صبحانه بدو بدو دنبال فریده میره.

 

قسمت یازدهم سریال چکاوک

خونه نریمان

نریمان به منور میگه که دیشب فریده چه کارایی که نمیکرد واین دختر همیشه بداخلاق بوده وبه نظرش کامران خیلی بهش رو میده که منور هم بهش میگه به نظر میاد فریده عاشق کامرانه..وکامران هم رو فریده حساسه..وتازه کامران هم دیشب تنها خوابیده که نریمان بهش میگه خب فریده لوس بازی دراورد که نمیتونم تنها بخوابم..منور هم بهش میگه به نظرش چون با فریده زیر یه سقف بود نخواست اینکارو بکنه ونریمان هم ساکت میشه

درشکه

کامران به فریده میگه اگه به نریمان احترام میذاشت بد نمیشد که فریده بهش میگه حقش بود وکامران هم میگه اون زنی هست که دوستش داره وتازه شم تو این شرایط سخت باید کنار همدیگه باشن وبرای اینکه رابطه شو به مادرش هم توضیح بده به کمک اون احتیاج داره که فریده بهش میگه مگه من میتونم چیکار کنم؟؟همین الانشم خاله بسیمه م منو تو این ماجرا مقصر میدونه که کامران بهش میگه من به مادرم توضیح میدم که تو تقصیری تو این ماجرا نداشتی ولی فریده بهش میگه تو این شرایط خاله بسیمه اوضاع خوبی نداره که کامران بهش میگه از کی تاحالا حرفای آدم بزرگارو میگه که فریده بهش میگه اون خیلی وقته که بزرگ شده واون فریده کوچیک نیست ولی کامران بهش میگه هنوزم برای اون همونیه که برای یه اسباب بازی گریه میکرد واز دور بهش گل پرتاب میکرد ومیگفت آخیش راحت شدم که فریده بهش میگه پس فراموش نکردی؟؟ وکامران هم بهش میگه هیچ وقت فراموش نمیکنم و بهش زل میزنه که فریده بهش میگه اون چشاتو که گرد گرد داره بهم نگاه میکنه از رو من بردار وکامران هم بهش میخنده

گلخونه

سلیم اون دارویی که میخواد به فریده بده تا اونو مریض کنه به یه نفر دیگه میده واونم حسابی حالش بد میشه وبعدش اون دکتری که با کامران لجه واصف به اونجا میاد وبهش میگه اگه بهش روشی که کامران پدرشو درمون میکنه نگه شکایت میکنه وبه همه میگه !!! سلیم هم روش درمانو بهش میگه وواصف هم اونو مینویسه وبهش میگه نسل های آینده از اون بعنوان کسی که روش انتقال خون وکشف کرد یاد میکنن وبعدش سلیم زیرلب میگه نامرد واونم میره وسلیم تو کاکائوهایی که میخواد برای فریده ببره از اون سمی که درست کرده تزریق میکنه تا فریده رو مریض کنه

بیمارستان

کامران وفریده اونجا میان وبعدش فریده پیش دکتر لازار میره واونم بهش میگه باید فریده چند تا آزمایش بده وفریده هم قبول میکنه وبعدرفتن فریده دکترلازار به کامران میگه فریده فکر میکنه به بیماری مادرش مبتلا شده وکامران بهش میگه مگه چیزی دیده؟؟ ولازار هم بهش میگه تو اروپا کشف کردن شاید بعضی بیماری ها از پدر ومادر به فرزندشون انتقال پیدا کنه وما با آزمایش خیالمون هم راحت میشه

کامران وقت صبحونه در مورد این موضوع با فریده صحبت میکنه وبهش میگه کاش پیش خودش میومد ولی فریده بهش میگه نه اینکه اگه مریض بود بهش میگفت که بسیمه اونجا میاد وبه کامران میگه اگه بخاطر نریمان به تو آسیبی برسه من خونه وزندگی اونو به آتیش میکشم ویا از نریمان جدا میشی یا منو از دست میدی

مدرسه

سلیم اونجا میره وشکلاتارو چون فریده نیست تحویل میده واز اونجا میره

بیمارستان

بسیمه برای سیف الدین سوپ درست کرده که بهش میده وکامران وفریده هم بالاسرش هستن که سلیم هم میرسه وبهشون میگه پس جمع خونوادگیه!!!که سیف الدین از فریده میخواد به خاطر اون از درس وزندگیش نیفته واز کامران میخواد اونو ببره وکامران هم بهش میگه من بدرقه ش میکنم واز اونجا میرن که فریده بهش میگه پس تو بدرقه م میکنی؟؟کامران هم بهش میگه پس چی میگفتم؟؟؟میگفتم فریده تقلب کرده؟؟فریده هم بهش میگه من جایی ندارم که برم؟؟کامران هم بهش میگه جاش پیش اونه وبه اتاقش میبره وازش میخواد تا وقتی که میاد یه کتاب بخونه تا مخش باز بشه وفریده هم بهش میگه اگه تو اینارو خوندی واینجوری شدی پس من نخونم بهتره!!!وبه کامران میگه نچسب!!!کامران هم یهویی در وباز میکنه وبهش میگه گوسفند!!!

عمارت

نجمیه به خدمتکارا دستور میده وبهشون میگه وقتی مادرش اونجا نیست اونه که خانم خونه ست واز یکی از خدمتکارا میخواد تا بهش آدامس بده که بسیمه میرسه وبهش میگه همینو کم داشتی وکلی سرش داد میزنه وازش میخواد تا فردا به مدرسه فریده بره و بفهمه این دوروزه کجا بوده

بیمارستان

سلیم به فریده میگه براش شکلات اورده بوده وفریده هم کلی ذوق میکنه وسلیم بهش میگه فکر میکرده عصبانی میشه ولی فریده میگه که چرا باید عصبانی بشه؟؟شکلات وخیلی دوست داره وبعدش سلیم ازش میپرسه جواب آزمایشش کی حاضر میشه؟؟فریده هم بهش میگه فردا..کامران میرسه وبه فریده میگه بریم اونم بهش میگه اونجا نمیاد وخیلی هم اصرار میکنه که خونه نریمان نمیاد وکامران هم دستشو میگیره وباهم میخندن که این مسئله سلیم وحسابی عصبانی میکنه ودستاشو مشت میکنه ولی کاری نمیکنه

بیمارستان

فریده که تو اتاق کامران روی میز خوابش برده بود خواب پدر ومادرشو میبینه ووقتی بیدار میشه حسابی ذوق میکنه وباخودش میگه حالا میتونم صورت مادرمو به خاطر بیارم وبا عجله میره تا کامرانو پیدا کنه که با استاد لازار روبرو میشه واون هم بهش میگه چشمش روشن چون جواب آزمایشش خوبه وکاملا سالمه وفریده هم حسابی خوشحال میشه ومیخنده

مدرسه

نجمیه به مدرسه میره ومیفهمه فریده 3 روز به خاطر تقلب اخراج شده ومعلمشون بهش میگه فریده یه امانتی داره منظورش همون شکلاتو هست وبه نجمیه میده

دفتر علما

سلیم عوضی اونجا میره وکامران ولو میده وبهشون میگه کامران از خون خودش به بیمار میده وچون این کار حرومه باید یه کاری بکنن وخودشو واصف معرفی میکنه واینجوری میبینید که کامران تو قسمت های آینده تو دردسر میفته

درشکه

نجمیه نامه ای که تو شکلاتو بود ومیخونه که سلیم برای فریده نوشته وحسابی عصبانی میشه ویه دونه از اون شکلاتای سمی رو میخوره (فعلا از هیچ چیز خبر نداره ونمیدونه اونا سمی هستن ودر قسمتای بعد این موضوعو میفهمه)

بیمارستان

فریده کامران و دسبند به دست میبینه واونم به فریده میگه همه چی تقصیر منه وفریده هم بهش یواش میگه فرار کن..فرار کن وکامران هم مامورارو میزنه وفرار میکنه واونا هم دنبالش میرن ولی کامران یه جوری فرار میکنه وتو درشکه قایم میشه وار اونجا دور میشه وفریده هم ناراحت روی نیمکت میشینه.

از اونورخانم اون مردی که مریض شده بود(شاگرد سیف الدین) به اونجا میاد ومیفهمه شوهرشو از دست داده وحسابی گریه میکنه وفریده هم روبه پسر اون زن میگه به جمع ما خوش اومدی

عمارت

سیف الدین به خونه میاد وبسیمه هم حسابی ذوق مرگ میشه وهمش قربون صدقه شوهر عزیزش میره وخداروشکر میکنه وسیف الدین هم بهش میگه کامران کجاست؟؟ وبسیمه هم بهش میگه شاید تو مطب مونده ویه جورایی میخواد از قضیه کامران ونریمان خبر بده ولی چیزی نمیگه وبه خدمتکارا هم میگه چیزی از دهنشون نپره واونا هم قبول میکنن

بیمارستان

رییس بیمارستان حسابی عصبانیه وبه لازار میگه تو بیمارستانش تزریق خون انجام دادن واین یه جرمه وبهشون میگه از بیمارستانش برن بیرون که سلیم هم میرسه واز همه جا خودشو بی خبر نشون میده ومیگه چی شده؟؟

کارناوال

اون زنی که تو کارناوال میخونه(کاترینا) به کامران کمک میکنه ویه جایی مخفیش میکنه وکامران هم سعی میکنه دسبندشو باز کنه ولی موفق نمیشه وکاترینا بهش میگه پیش مردا میره تا بهش کمک کنن ولی وقتی که میره اژدر(یکی از مردای فضول کارناوال)ازش سوال وجواب میپرسه که کاترینا هم به دروغ بهش میگه مگه تو نگفتی مشتری واسه خودت پیدا کن خب منم همین کارو کردم واینجوری اژدر آروم میگیره

بیمارستان

سلیم خوب فیلم بازی میکنه ویه فریده ولازار میگه حتما کار واصف عوضیه وهمه جارو دنبالش میگرده وفریده هم بهش میگه کامران معلوم نیست هنوز دستگیر شده یا نه؟؟چون فرار کرد وسلیم هم به فریده میگه میرسونش ولی فریده قبول نمیکنه ومیره وسلیم هم با خودش حرف میزنه و میگه پس قراره خیلی اذیتت کنه.. چون دختره لجبازیه!!!

 

 

قسمت دوازدهم سریال چکاوک

لونت همراه چند نفره دیگه واصف وکه بیهوش وزخمی روی زمین افتاده کشون کشون میبرن(لونت واصف وزده واونو دزدیده)

کارناوال

بالاخره دستبند دست کامران باز میشه وکامران از کاترینا تشکر میکنه وبهش میگه برای چی بهش کمک میکنه؟؟ نمیترسه؟؟کاترینا هم بهش میگه برای چی از کسی که پدرشو کول گرفته وبرده بترسه؟؟ ومیره تا برای کامران غذا بیاره

عمارت

نجمیه هم پدرشو میبینه وحسابی خوشحال میشه که صدای در میاد و مامورا اونجا میان وبه سیف الدین میگن دنبال کامران اومدن وکل عمارت ومیگردن وبه سیف الدین میگن پسرش گناه بزرگی مرتکب شده واز خون خودش بهش داده وبسیمه وسیف الدین با ناراحتی فقط نگاه میکنن وزبونشون بند میاد

بیمارستان

فریده به سلیم میگه برای چی الکی بهش گفته که مریضه واگه شوخی کرده خیلی بی مزه بوده!!!سلیم هم خودشو به اون راه میزنه ومیگه نمیفهمم از چی صحبت میکنی؟؟فریده هم بهش میگه من مریض نیستم عمو لازارخودش بهم گفت که سلیم بهش به دروغ میگه من خیلی خوشحال شدم پس یه چیزی خوردی که خوبت کرده وباید سریع یه آزمایشی ازت بگیرم تا ازدرمان تو برای بقیه بیمارا هم استفاده کنم ودستای فریده رو میگیره

عمارت

بسیمه حسابی ناراحته و خدمتکارا هم نگرانن ونجمیه هم بهشون میگه یعنی داداشمو اعدام میکنن؟؟که اونا هم بهش میگن خدا نکنه

بیمارستان

سلیم به فریده میگه برای چی از من دوری میکنی وانگار من آدم بدی هستم که فریده بهش میگه چون اون یه دختر جوونه ونمیتونه همراه اون دیده بشه وبراش حرف درمیارن وسلیم بهش میگه پس همش تقصیر اون نجمیه ست که فریده بهش میگه حق نداره با دخترخاله ش اینطوری صحبت کنه چون اون براش خیلی عزیزه وبعدش از اونجا با درشکه به سمت عمارت میره وسلیم بازم عصبانی میشه

عمارت

فریده میاد ومیفهمه کامران فرار کرده وحسابی خوشحال میشه ولی از رفتارای عجیب بسیمه خاله ش تعجب میکنه وناراحت میشه وبهش امیدواری میده ولی بسیمه از کامران بهش میگه واز اینکه سیف الدین هم بردن وحسابی گریه میکنه وهمگی ناراحت میشن

دفتر علما

استاد لازار توضیحات خودشو در مورد این کار کامران میگه ولی فرد روحانی بهش میگه تا الان چند نفراز طاعون مردن؟؟ ولازار هم بهش میگه 11 نفر..چطورمگه؟؟ وروحانی هم روبه سیف الدین میگه پس با تو میشد 12 نفر!!!این حرف باعث ناراحتی سیف الدین میشه وروحانی هم میگه پسرت کارخلافی کرده وخودشم اینو میدونه که فرار کرده وبه سیف الدین میگه که اگه کامران خودشو تسلیم کنه تو مجازاتش یه تخفیفی قائل میشه

کارناوال

کاترینا به کامران میگه ارزششو داشت؟؟که کامران بهش میگه وقتی پدرم کاملا خوب شده معلومه که داشت واز شاگرد پدرش که مرد صحبت میکنه وبهش میگه از اینکه نتونسته نجاتش بده حسابی عذاب وجدان داره واگه شجاعت کافی داشت اونم مثل پدرش نجات میداد ولی دلیل ترسش احکام وممنوعیت ها بوده..وباید یه چیزایی عوض بشه..و.اگه خودشو تسلیم بکنه یا اونواعدام میکنن ویا میندازن زندان..ولی از اونا فرار نمیکنه بلکه اونارو به مبارزه دعوت میکنه

عمارت

بسیمه حالش خوب میشه وفریده هم حسابی حق وبه کامران میده وبهشون امیدواری میده ولی نجمیه به فریده میگه اگه کار داداشم درست بود فرار نمیکرد وحسابی ساز مخالف میزنه و با فریده دعوا میکنه که بسیمه یه سیلی محکم رو صورت این دختره پرو میزنه ونجمیه هم قهر میکنه ومیره ولی فریده ناراحت میشه

خونه نریمان

مامورا اونجا هم میان وسراغ کامران ومیگیرن وهمسایه ها جمع میشن وهمش پچ پچ میکنن ومیگن به خاطر این زن بیوه اومدن واز اینکه اونا اینجا زندگی میکنن راضی نیستن ومیگن به خاطر اونا برکت از محله رفته

درشکه

سیف الدین از لازار حال شاگردش ومیپرسه ولی لازار جوابی نمیده وسیف الدین هم بهش میگه نیازی نیست چیزی بگه خودش همه چیزو فهمیدوناراحت میشه

خونه لونت

سلیم اونجا میره وبا آصف بیهوش روبرو میشه وبه لونت میگه کامران فرار کرده ولونت بهش میگه اون که دیگه سرنوشتش معلومه وبالاخره میمیره وبه سلیم میگه باید یه کاری بکنه وفریده رو صاحب بشه ولی سلیم با خشونت موافق نیست ولونت بهش میگه نکنه واقعا عاشق اون دختر شده وسلیم هم بهش میگه به اون ربطی نداره ومیره

عمارت

نجمیه حسابی حالش بده وخدمتکارارو صدا میزنه واونا هم به بسیمه میگن ولی اون بهشون میگه باید نجمیه حد خودشو بدونه وحوصله نداره ناز اونو بکشه ولی فریده پیش نجمیه میره وبهش میگه تو حالت خوب نیست وتب داری وباید لباستو عوض کنی وبهش میگه به سلیم میگه که بیاد تا حالشو خوب بکنه ونجمیه هم زود قبول میکنه

کارناوال

کامران از کاترینا میخواد تا به دوستش سلیم خبر بده تا اونجا بیاد وباهاش ملاقات بکنه وکاترینا هم قبول میکنه ومیره ولی آژدر که اونجاست واز کامران هم بدش میاد یه جوری نگاش میکنه ویواشکی به چادر کامران میره ودستبندو میبینه وحسابی شک میکنه

عمارت

سیف الدین به خونه میاد وفریده در مورد کامران ازش میپیرسه ولی سیف الدین با عصبانیت بهش میگه در مورد کامران با من حرف نزن وبه اتاقش میره

کارناوال

اژدر به کامران میگه مارو تو دردسر ننداز وکامران هم بهش میگه شب از اونجا میره نگران نباشه

بیمارستان

کاترینا اونجا میره ودنبال سلیم میگرده ولی از سلیم خبری نیست

عمارت

سلیم نجمیه رو معاینه میکنه وازش میپیرسه امروز چی خورده؟؟که نجمیه بهش میگه صبحونه همیشگی رو خورده واز خوردن کاکائو بهش چیزی نمیگه وسلیم هم به فریده میگه مسموم شده وبهش آمپول میزنه وفریده هم دستای نجمیه رو میگیره تا نترسه

کارناوال

کامران منتظر کاتریناست که اون میاد وبهش میگه وقتی رفته سلیم اونجا نبوده وکامران هم بهش میگه وقت خداحافظی رسیده ودستای کاترینارو میبوسه واونم بهش میگه مطمئن هست که پدرش بهش افتخار میکنه ومیخواد بره که اژدر میاد وبهش میگه مامورا بیرون هستن وکامران با عصبانیت بهش میگه منو لو دادی؟؟اژدر هم بهش میگه به خاطر اون نیست اونا برای دیدن نمایش اومدن ویکمه دیگه باید بمونه تا نمایش تموم بشه وکامران هم بهش میگه فقط به خاطر اینکه نمایش خراب نشه الان نمیره ولی اگه یه بار دیگه جلوی راهش سبز بشه میدونه باهاش چی کار کنه

عمارت

بسیمه قربون صدقه نجمیه میره وبراش سوپ میاره وبراش آرزوی سلامتی میکنه

خونه نریمان

نریمان به منور میگه از لونت کمک میگیره تا کامران ونجات بده که یهویی به خونه شون حمله میکنن وشیشه هارو میشکن وداد میزنن باید این زن از این محله بره ونریمان هم حسابی میترسه والتماس میکنه تا کمکش کنن که سیف الدین میرسه

عمارت

سیف الدین به فریده میگه کامران مقصره اون منو نابود کرد وقاضی منو یه مرده به حساب اوورد..کاش میمردم واین روزارو نمیدیدم..از این به بعد از سر تا نوک انگشتام گناهه..اون منو به چیزی تبدیل کرد که حرومه وگریه میکنه وفریده هم با حرفاش نمیتونه اونو آرووم بکنه(فریده همش از کامران دفاع میکرد ومیگفت کار درستی کرده)

فریده بیرون میاد وبسیمه ازش میپرسه که حکم قاضی چی بوده؟؟فریده هم بهش میگه چیزی نیست واگه کامران خودشو تسلیم بکنه بهتر میشه که بسیمه ازش میپرسه پس باید بهش خبر بدیدم ومیخواد به اتاق سیف الدین بره که فریده مانع میشه وبهش میگه حال سیف الدین خوب نیست وباید تنها بمونه که صدای درمیاد ومنور ونریمان با ترس ولرز بسیمه رو صدا میکنن ووقتی درو باز میکنن نریمان از هوش میره

نریمان به هوش میاد ومنوربهشون میگه تو بد دردسری گیر کرده بودن واگه سیف الدین خان نبود یه بلایی سر ما میاوردن که سیف الدین میرسه وبهشون میگه برای چی امنیت عمومی به خونشون اومده بوده؟؟که نریمان بهش میگه دنبال کامران میگشتن سیف الدین هم که از رابطه کامران ونریمان بی خبره ازش میپرسه کامران چه ربطی با شما داره؟؟چرا عمارت شمارو گشتن؟؟ بسیمه هم با دستپاچگی بهش میگه خب اونا خونه همه اقوام ودوستان مارو میگردن..خدا میدونه الان عمارت کی هارو گشتن وبا این دروغ سیف الدین وساکت میکنه.

 

 

قسمت سیزدهم سریال چکاوک

کارناوال

شب اجرای نمایش رسیده وکارناوال حسابی شلوغه که کاترینا هم اجراشو تموم میکنه ووقتی میخواد پیش کامران بره یکی از مامورا بهش گیر میده واونو به زور طرف خودشو میکشونه که اژدر میاد وبهش میگه کاترینا امشب مهمون داره واونو پیش زنای دیگه میبره وکاترینا هم پیش کامران میره واونم حالشو میپرسه وبهش میگه پیش پدرش میره..کاترینا هم بهش میگه اگه پدرش هم مثل بقیه اونو مقصر بدونه وتقصیرارو گردن اون بندازه چیکار میکنه؟؟کامران با این حرف کاترینا تو خودش میره وبهش میگه اگه اینجوری باشه اونموقع ست که نابود میشم ولی بابای من آدم خیلی خوبیه واصلا گناه نمیکنه اما اگه بهش گفته باشن خون پسرش حرومه..ولی حرفای دیگرون اصلا برام مهم نیست بذار هرکاری که دلشون میخوان وانجام بدن اون فقط بابای من نیست همه چیز منه

عمارت

نریمان پیش بسیمه میاد وازش تشکر میکنه وبهش میگه از اینکه جلوی سیف الدین خان از من حمایت کردید ازتون ممنونم که بسیمه با عصبانیت بهش میگه من از پسرم حمایت کردم واز این به بعد منو روبروت میبینی ومیره که فریده ومیاد وبه نریمان میگه امشب میتونه تو اتاق اون بخوابه که نریمان هم بهش میگه مزاحم توهم شدم وفریده هم بهش لبخند میزنه

از اونور خدمتکارا همش دارن غر میزنن ومیگن همش به خاطرکارای کامران به این روزافتادن واز نریمان هم بد میگن که منور میاد وبهشون میگه من کجا بخوابم که خدمتکارا بهش با لحن تند میگن همینجاها رو زمین بخواب

شب فریده بیرون میاد تا هوا بخوره که نریمان هم پیشش میاد وبهش میگه به نظرت کاری که کامران کرده درسته؟؟فریده هم بهش میگه شک نکن اون یه طبیبه وبهترین کار ممکنو میکنه..نریمان هم بهش میگه خداروشکرمن فکر میکردم فقط خودم کار کامران وباور دارم پس تو هم با من هم عقیده ای؟؟ولی شنیدم سیف الدین خان از این کار استقبال نکرده؟؟فریده هم بهش میگه اونا پدر وپسر هستن وهیچ چیزی نمیتونه اونارو مقابل هم قرار بده..نریمان هم ازش میخواد تا اتاق کامران وبهش نشون بده..چون خیلی دلتنگشه..فریده هم بهش میگه کامران خیلی به اتاقش حساسه چون حریم شخصیشه ونریمان هم بهش میگه منم جزئی از حریم شخصی اون به حساب میام وبه اتاق کامران میاد وتوتخت کامران میخوابه

صبح میشه وفریده به اتاق نجمیه میره که بسیمه وسیف الدین واونجا میبینه واونم به فریده میگه دختره بدبخت تا صبح درد می کشید واز فریده میخواد تا به مکتب بره ولی فریده بهش التماس میکنه که تا وقتی که ازکامران خبری نشده به مدرسه نره ولی سیف الدین قبول نمیکنه وبهش میگه به پدرش قول داده واگه خبری از کامران بشه حتما بهش میگه ول بازم فریده اصرار میکنه ومیگه عمو جون منو تنها نذارید که بالاخره سیف الدین قبول میکنه

کارناوال

صبح شده وکارترینا داره با کامران صحبت میکنه که صدای فریاد یکی از مردای اونجا میاد ومیفهمن چیزی رو پاش افتاده وباعث شکستگی اون شده وبعدش معاینه ش میکنه وبه افراد اونجا میگه باید حتما به بیمارستان برن تا درمون بشه ولی اونا بهش میگن اون حتی شناسنامه هم نداره وکامران هم مجبور میشه تا به کاترینا بگه بره پیش سلیم واز اون چیزایی که میخواد وبگیره وکاترینا هم میره

گلخونه

سلیم میفهمه نجمیه از اون شکلاتا خورده ومیگه خدا لعنتش کنه

عمارت

سر سفره صبحونه نریمان به بسیمه میگه اونم نگران کامرانه ولی بسیمه سرش داد میزنه ومیگه نمیتونه اندازه اون ناراحت باشه..اصلا این حقو نداره که فریده بهش میگه اون امانت کامرانه وبسیمه هم حسابی ترش میکنه ومیگه چه امانتی..اون اصلا کیه که امانت به حساب بیاد..این زن یه جادوگره ونریمان هم ناراحت میشه ومیخواد بره که فریده اونو آروم میکنه وبهش میگه بعد از اتفاقای اون روز صلاح نیست که الان از اونجا برن وخلاصه فریده راضیش میکنه

بازار

سیف الدین به مغازه ش میره وبا همه سلام علیک میکنه ولی همه بهش بی اعتنایی میکنن وجواب سلامشو نمیدن وبهش بی توجهی میکنن وبعدش سیف الدین روبه همه میگه شاگردم به رحمت خدا رفته ومراسم تشییع جنازشه وهرکی بیاد خدا بهش عمر طولانی بده که بازم هیچ کس توجهی نمیکنه

بیمارستان

کاترینا اونجا میاد واتفاقی با فریده روبه رو میشه واینجوری فریده از جای کامران باخبر میشه وکاترینا هم بهش میگه باید این وسایلو هرچی زودتربدست کامران برسونه

عمارت

سلیم به بسیمه میگه نجمیه به خاطر خوردن شیرینی زیاد به این وضع افتاده واز نجمیه میخواد بقیه شکلاتارو بهش بده ولی نجمیه زیربار نمیره وبسیمه هم بهش میگه دخترم زیاد علاقه به شیرینی جات نداره

سلیم از عمارت میره وبسیمه هم دنبالش میره ودر مورد کامران میپرسه وسلیم هم بهش میگه چون فرار کرده وحق پدرشو پایمال کرده که بسیمه بهش میگه اون که عیبی نداره وبعدا از پدرش حلالیت می طلبه وسلیم هم میره

بعدش نریمان به بسیمه میگه دیگه تحمل زخم زبونای اونو نداره ومیخواد بره که بسیمه نمیذاره بره وبهش میگه اصلا رابطه شو با پسرش تایید نمیکنه وبه اون تو این خونه مثل خواهرزاده ش فریده احترام نمیذاره وبرای اینکه بلایی سرشون نیاد وبعدا عذاب وجدان نگیره اینکارو میکنه

بیمارستان

افتاده پرستار اونجا وسایلو به فریده میده وبهش میگه اصلا به کسی نگه که اون بهش کمک کرده وفریده هم قبول میکنه وازش تشکر میکنه وبا کاترینا میره تا کامران و ببینه

عمارت

نجمیه همه شکلاتارو به مرغا میده تا ببینه چه بلایی سر اونا میاد چون حسابی شک رده

کارناوال

فریده اونجا میاد وکاترینا بهش میگه نظر سیف الدین خان در مورد کار کامران چیه؟؟فریده هم بهش میگه برای چی اونو میپیرسه؟؟کاترینا هم بهش میگه کامران مثل یه بچه میمونه واگه بدونه پدرش سیف الدین خان اونو مقصر میدونه میترسم خودشو تو دردسر بندازه که

فریده ازدور کامران و میبینه واونو تو آغوشش میگیره وبعد کامران ازپدرش میپرسه وفریده به دوروغ بهش میگه بابات کلی بهت افتخار کرد وکامران هم یه نفس راحت میکشه وبهش میگه خیلی میترسیدم پدرم منو مقصر بدونه وبعدش از فریده میخواد همه چیزو براش دونه دونه تعریف بکنه

قبرستون

سیف الدین درحال خاک کردن شاگردشه که یه مرده میاد وبهش میگه صبر کنید این مرده رو باید یه مرد نجس دفن کنه؟؟!! وسیف الدین هم با ناراحتی از اونجا میره.

عمارت

یکی از خدمتکارا میره تا به مرغا دون بده ومیبینه اونا همگی تلف شدن وحسابی ناراحت میشه وداد میزنه ونجمیه هم از اتاق بیرون میاد

کارناوال

فریده به کامران میگه قاضی گفته اگه خودتو تسلیم کنی مجازاتتو کمتر میکنه که کامران بهش میگه باید بهم کمک کنی وتو این عمل بعنوان دستیارم بهم کمک کنی وبعدش به فریده میگه چرا دروغ بگه خیلی خوشحال شده که اونو دیده وانگار با خودش بهارو اورده واحساس میکنه قویترشده

عمارت

بسیمه به سیف الدین میگه پسرش همه چیزشو به خاطر اون فدا کرده واینطوری ازش تشکر میکنه؟؟وهمش گریه میگنه که سیف الدین عصبانی میشه ومیگه آره..اون پاره تن منه واگه چیزیش بشه هنوزم ناراحت میشم ولی اون گناه کبیره انجام داده که بسیمه بهش میگه نجات دادن جون آدما که گناه نیست؟؟سیف الدین هم بهش میگه تو از کجا میدونی چی گناهه!!!

کارناوال

کامران از فریده میپرسه پدرش در موردش چی گفته که فریده برای دلخوشیش به دروغ میگه گفت پسرم جونمو نجات داد..کامران هم بهش میگه گفت پسر شیر دلم؟؟فریده هم بهش میگه گفت دیگه..گفت نور چشمم..غرورم..مایه نشاطم..صبحم..شبم..جونم واینجوری کامران از شنیدن این حرفا حسابی خوشحال میشه

شب میشه وکامران به فریده میگه خوب جسور هستی؟؟که فریده بهش میگه پس چی فکر کردی؟؟تو مدرسه به من میگن چکاوک دخترخاله شاهین که کامران هم میخنده وفریده بهش میگه باید از این به بعد چیکار کنه؟؟اصلا فکر کرده؟؟ که کامران بهش میگه نریمان ودیدی؟؟که فریده بهش میگه آره دیدم غیر از نگرانی تو مشکل دیگه ای نداره که کامران ازش میخواد تا مراقبش باشه وتنهاش نذاره..فریده هم بهش میگه چند دقیقه پیش هم بهت گفتم قاضی گفته که اگه تسلیم بشی مجازاتتو کمتر میکنه ولی جوابی ندادی؟؟کامران هم بهش میگه اون کار اشتباهی انجام نداده که منتظر بخشش قاضی باشه واز فریده میخواد تا نامه ای که برای قاضی نوشته رو تو هفته نامه سلیم چاپ کنه وفریده هم همینکارو انجام میده وبه سلیم میگه که اون نامه رو تو هفته نامه چاپ کنند

ولی کار بدتر میشه وقاضی بیشترعصبانی میشه واطاعت بیشتری درخواست میکنه واز کامران خواست که از اون طلب بخشش کنه ولی کامران هم قبول نمیکرد ومیگفت من کاری نکردم که طلب بخشش کنم ومشغول نوشتن نامه دیگه ای شد واین اتفاق با گذر زمان به یه مشکل جدی تری تبدیل شد وبالاخره قاضی به گوش همه رسوند که روز پنج شنبه برای کامران حکم وصادر میکنه

 

 

 

 

قسمت چهاردهم فیلم چکاوک

بازار

فریده تو بازار آخرین نامه کامران وبین مردم پخش میکنه وبهشون میگه فردا برای کامران حکم صادر میشه که لونت میاد وبهش میگه فردا کامران می میره والکی تلاش نکن ولی اگه بخوای میتونم بهت کمک کنم ولی فریده بهش میگه به تو چیه با عصبانیت از اونجا دور میشه

 

عمارت

خدمتکارا سر سفره به سیف الدین وبسیمه میگن که مردم دیگه چیزی به اونا نمیفروشند وبهشون میگن بد قدم که سیف الدین عصبانی میشه ومیره که بسیمه به نوریه میگه خیلی خوب کاری کردی که اینارو گفتی ونوریه هم از گفته خودش پشیمون میشه

 

بازار

سیف الدین میره تو بازار تا خرید بکنه ولی همه بهش ناسزا میگن وبدبختو حسابی زیر مشت ولگد له میکنن وبهش میگن مردیکه نجس ولونت هم از دور با خنده به کتک خوردن سیف الدین نگاه میکنه

 

کارناوال

فریده پیش کامران میره وبهش میگه میخواستم ببینمت وکامران هم بهش میگه چرا پدرشو نیاورده تا اونو ببینه؟؟فریده هم میگه باید صبر کنه وعجله نکنه که کامران بهش میگه تو خیلی لجبازی..میگم برم عمارت میگی پلیس هست وبابامو میخوام ببینم ولی نمیاری ومدام داری بهونه میاری تو داری چیزی رو ازم پنهون میکنی؟؟که فریده بهش میگه غیر از مخفی کردن اون چیزی رو پنهون نمیکنه وکامران هم قبول میکنه وبهش میگه لبخند بزنه وفریده هم میخنده وازش خداحافظی میکنه

 

عمارت

سیف الدین بدبخت با اینکه حسابی کتک خورده بازم کلی خرید میکنه وبه خونه میاد وبسیمه وقتی اونو با این وضع میبینه حسابی تعجب میکنه وفریده هم با ناراحتی فقط نگاه میکنه وبسیمه هم فقط نفرین میکنه که الهی دستشون بشکنه وفریده هم بهش میگه میره تا پانسمان بیاره تازخمای عموشو پانسمان کنه ووقتی از اتاق میاد بیرون حسابی گریه میکنه.. چون عموشو خیلی دوست داره واز این وضعیت پیش اومده خیلی ناراحته

 

کارناوال

شب شده وکامران کنار آتیش نشسته که گرم بشه..کاترینا پیشش میاد وبهش میگه براش دعا میکنه وکه کامران بهش میگه فردا یواشکی خودش تو دادگاه حاضر میشه تا همه چیزو با چشمای خودش ببینه که کاترینا بهش میگه این کار خیلی خطرناکه ولی کامران بهش میگه باید حتما بره

 

عمارت

سیف الدین خودشو حاضر میکنه تا به دادگاه بره وبه فریده هم اجازه نمیده تا اونجا بیاد وبهش میگه بعد ازاون کارایی که کرده ونامه هایی که تو روزنامه ها چاپ کرده وبین مردم پخش کرده هیچ فایده ای نداشته وفقط آتیش بیار معرکه شدن وآدمی که قرار بود ببخشنش غیرقابل بخشش شد وفریده هم بهش میگه کامران به بخشش کسی احتیاج نداره وسیف الدین هم ازش میخواد تو خونه بمونه ومیره ولی فریده گوش نمیکنه و زود از اونجا به سمت دادگاه میره

 

دادگاه

فریده عموشو صدا میکنه وبهش میگه میشه بغلم کنی وگریه میکنه وسیف الدین هم فقط نگاش میکنه ومیره تو وکامران هم میاد واونجا میشینه ویواشکی به پدرش نگاه میکنه وقاضی میاد ومیگه کامران فراری اینجاست؟؟که میگن نیست..روحانی واصف هم صدا میکنه ولی میگن به خاطر تهدیدای زیاد کامران از ترسش تو جلسه حاضر نشده که کامران چشاش 4 تا میشه ومیفهمه یه کاسه ای زیر نیم کاسه ست وهیچی نمیگه وفریده هم از دور به همه چی نگاه میکنه

 

خونه لونت

سلیم به لونت میگه حکم کامران به نظرت چیه؟؟لونت هم بهش میگه کامران به قاضی توهین کرده وفرار کرده واون نامه رو چاپ کرده وسلیم هم بهش میگه میترسه این قضیه پاگیر اونا هم بشه چون از اونور هم نجمیه شکلاتای فریده رو خورده که لونت بهش میگه از این جور اتفاقات پیش میاد وخودش وارد عمل شده وداره یه کارایی میکنه وسلیم هم با شنیدن این حرف عصبانی میشه وبهش میگه نباید به فریده آسیبی برسه ولونت هم سرش داد میزنه وبه حرفش توجهی نمیکنه

 

دادگاه

روحانی به افرادی که اونجا هستن میگه کار حروم بخشش نداره وجزای کفر وفساد مرگه!!که کامران بلند میشه ومیره وبه چشای فریده که داره گریه میکنه نگاه میکنه وروحانی هم به همه میگه هرکس که فراری رو ببینه وبه ما بگه 1000 تا سکه پاداش میگیره وسیف الدین هم حسابی داغون میشه وگریه میکنه

 

عمارت

ماری به دیدن نجمیه میاد واونم بهش میگه مریض شده وهفته پیش وبراش تعریف میکنه که شکلاتارو خورده ومسموم شده وبهش میگه شکلاتا مسموم بودوبرای امتحان به مرغاهم داده واین یعنی سلیم میخواد چکاوک ومسموم کنه

 

درشکه

سیف الدین به لازار میگه چقدر آسون حکم وصادر کردن وباید کامران هرچی زودتر فرار کنه وهرکدوم از اونا هم که باهاش ملاقات میکنه بهش بگن که باید از شهر بره وجایی که هیچ کس اونو نشناسه سفر کنه واگه هم قبول نکرد بهش بگند پدرش اینجوری خواسته واینجوری شاید از دست اون ناراحت میشه ولی زنده میمونه که فریده بهش میگه میخواد یه کمی برای خودش قدم بزنه وسیف الدین هم قبول میکنه وفریده هم از درشکه پایین میاد

 

کارناوال

کامران دست وصورتشو میشوره وبه کاترینا میگه که پدرش حتی به صورتش هم نگاه نکرد وکاترینا هم بهش میگه شاید به خاطر اینکه کسی نفهمه تو اونجا بودی بهت نگاه نکرده وکامران هم با ناراحتی به چادر میره

 

عمارت

ماری به نجمیه میگه این سلیم آدم خیلی بدیه واول به دروغ به فریده گفت مریضه وحالا هم به خاطر اینکه بهش نزدیک بشه اونو سعی کرد مسمومش کنه وباید از اون دوری کنه که صدای دادوبیداد بسیمه میاد وبا گریه همش داد میزنه که پسرم خیلی جوونه واینجوری همگی ناراحت میشند وگریه میکنند وبسیمه هم از هوش میره

 

بازار

فریده به مغازه لونت میره وبهش میگه گفته بودی میتونی کامران ونجات بدی؟؟چطوری؟؟لونت هم بهش میگه امشب یه کشتی از اینجا میره ومیتونه با اون بره وفریده هم بهش میگه از کجا بهش اطمینان کنه؟؟اگه کامران ولو بده چی؟؟که اونم بهش میگه با هم توافق میکنیم واگه میخواستم تا الان لوش میدادم چون میدونم تو کارناواله وفریده هم از اونجا میره تا شب با هم صحبت کنند

 

عمارت

نریمان حسابی ناراحته وبه منور میگه اگه کامران نباشه خودشو حلق آویز میکنه وحسابی گریه میکنه ومنور هم بهش میگه خودشو جمع وجور کنه که سیف الدین داره اونو از دور میبینه وهمینجوری تو این چند روزه کلی بهشون شک کرده ونریمان هم میره وحال بسیمه رو ازش میپرسه وبه عمارت میره

 

کارناوال

فریده پیش کامران میره وکامران بهش میگه تو به من دروغ گفتی بابام از من رو برگردونده وفکر میکنه که من گناه کردم که فریده بهش میگه نه همچین چیزی نیست برعکس بابات بهت افتخار میکنه ومیدونه ما همدیگه رو میبینیم وگفت بهت سلام برسونم وبگم فرار کنی ونگران ما هم نباشی که کامران بهش میگه این یعنی چی؟؟چی گفت؟؟فریده هم بهش میگه امشب یه کشتی هست خواست که به اون برسی ساعت 10 شب که کامران بهش میگه بابام اینو گفت؟؟فریده هم بهش با گریه میگه برای زنده موندنت مگه چاره دیگه ای هم داریم؟؟اینجا آخر خطه وکامران هم قبول نمیکنه که فریده بهش میگه برای سرت جایزه گذاشتن بهت التماس میکنم که بری..هرلحظه میتونی لو بری پس برو وکامران هم با شنیدن این حرف همینجوری متعجب میمونه ونشون میده اژدر به یکی از دوستاش میگه که هزار تا سکه چیز کمی نیست ووضعیتمون وببین که اونم بهش میگه که اگه اون آدمو لو بده به همه میگه ولی اژدرمیخواد که اینکارو بکنه

فریده به کامران میگه برو خودتو نجات بده که کامران بهش میگه زندگی من اینجاست که فریده بهش میگه برو تو کشورهای دیگه زندگی خیلی خوبی خواهی داشت که کامران بهش میگه من اینکارو به خاطر زندگی کردن تو کشورهای خارجی نکردم..همه اینکارارو به خاطر پیشرفت وطنم کردم وفریده هم بهش میگه اگه اینجا بمونه میمیره ونمیتونه دیگه مبارزه کنه پس با اون کشتی برو که کامران بهش میگه بابام اون کشتی رو پیدا کرد؟؟که فریده هم به دروغ بهش میگه آره وکامران هم قبول میکنه و بهش میگه باید بره عمارت وخداحافظی کنه ولی فریده گریه میکنه وبهش میگه نمیتونه که بره چون همه جا مامورا برای دستگیر کردن اون هستند که کامران هم قبول میکنه وفریده بهش میگه پس به نریمان خبر میده وکامران هم بهش میگه تو اتاقم یه چیزی هست که برای تو گذاشتم اون جعبه رو بردار

 

عمارت

فریده به نریمان میگه کامران بهش گفته آماده بشه تا باهاش از اینجا به اروپا فرار کنند وباید هرچی زودتر وسایلشو جمع کنه تا ساعت 10 به اون کشتی برسن ونریمان هم بهش میگه پس تو این چند وقت کامران و میدیدی وبه من نگفتی؟؟فریده هم بهش میگه جای این حرفا باید زود حاضر بشه ونریمان هم بهش میگه این لطفشو اصلا فراموش نمیکنه ومیخواد گردنبندشو به فریده بعنوان کادو بده ولی فریده قبول نمیکنه وبهش میگه شاید اونجایی که برن به دردش بخوره ونریمان از فریده میخواد باهم به اتاق کامران برن تا وسایلشو جمع بکنه که فریده زود اونجا میره وجعبه ای که کامران براش گذاشته رو برمیداره که به نریمان میگه این یه چیز خصوصیه وفریده هم توشو نگاه میکنه ووسایل بچگیشونو توش میبینه وحسابی ذوق زده میشه ودر آخر هم کتاب پاسخ هارو پیدا میکنه که کامران براش درست کرده وبه نریمان میگه وقتی بچه بوده اینو از کامران خواسته..نمیدونسته که شروع به نوشتن کرده وبا ناراحتی برگه های کتاب وورق میزنه وگریه میکنه ومیگه روزی که عمورو بردند دیگه چیزی ننوشته ونریمان هم بهش میگه شاید از دستت عصبانی شده ونباید از دستش ناراحت بشی وفریده هم بهش میگه میره تا هوا بخوره واونجارو ترک میکنه ونریمان هم لباسارو تو چمدون میذاره

 

کارناوال

شب فریده دنبال کامران میره وکاترینا هم بهش میگه کامران به بیمارستان رفته وفریده بهش میگه همه جا دنبالشن ونباید اینکارو میکرد وکاترینا هم بهش میگه منم خیلی بهش گفتم ولی گوش نکرد واز فریده میخواد تا بیاد ونمایششو نگاه کنه تا کامران هم بیاد

 

 

قسمت پانزدهم فیلم چکاوک

عمارت

کامران مخفیانه اونجا میاد وپدرشو که تو حیاطه صدا میزنه ولی سیف الدین جوابی بهش نمیده وکامران هم با حسرت وناراحتی بهش میگه یه جوابی بهش بده که سیف الدین بهش میگه من دیگه به خودمم امیدی ندارم واز این به بعد دعاهای منم دیگه مستجاب نمیشه..امیدوارم که تو از بندگان خوب خدا باشی..خدا تورو ببخشه پسرم واز اونجا میره وکامران هم با ناراحتی به خونه روحانی میره وبالاسرش میره وبهش میگه شنیدم که دنبال من هستید؟؟روحانی هم بهش میگه تو؟؟کامران هم بهش میگه طبیبی که برای سرش جایزه گذاشتید کامران هستم..وبا این حرف روحانی داد میزنه وکامران هم جلوی دهنشو میگیره وبهش میگه اصلا سر وصدا نکنه وازش نترسه ونیومده که بلایی سرش بیاره واومده خودشو تسلیم بکنه ولی به یه شرط..باید به همه بگه که کاری که کردم گناه نبوده..هرکسی که زندگی کسی رو نجات بده زندگی همه انسانارو نجات داده این آیه قرآن کریمه یادت میاد هرکاری بخوای میتونی با من بکنی اما بابام بدونه که نه من ونه اون گناهکار نیستیم تا دیگه غصه نخوره

 

کارناوال

لونت به دیدن فریده میاد وبهش میگه چشمات خیلی شبیه مادرته وتو الان باید دخترمن باشی!!که فریده بهش میگه پس خدا بهم رحم کرد ولونت هم بهش میگه ولی الان عروس من میشی که فریده هم بهش میگه چه عروسی؟؟لونت هم بهش میگه من یه زمانی لباس عروس واسه مادرت خریده بودم که فریده بهش میگه نمیخوام که لونت بهش میگه پس کامرانو لو میده تا دستگیرش کنند وفریده هم با گریه قبول میکنه که با پسرش ازدواج کنه ولونت هم بهش میگه حالا شد مطمئن باش که خوشبختت میکنه

 

خونه روحانی

روحانی به کامران میگه حکم تغیر نمیکنه وکامران هم بهش میگه..میشه.. فقط من نه.. میخوام همه انسانارو ببخشی که روحانی بهش میگه توبه..نمیشه اونوقت هرکسی میره دنبال کارای ممنوع..کامران هم بهش میگه ما طبیب هستیم وبرای سلامتی انسانا قسم خوردیم وروحانی هم بهش میگه ما هم همینطور ولی تو مجازات کارتو میبینی وداد میزنه وکامران هم درگیر میشه وآدماشو میزنه واز وانجا با نگاه کردن به پسر روحانی میره

 

مدرسه

دختر جدیدی به مدرسه فریده اینا میاد به اسم والز (در آینده با شخصیتش آشنا میشید فقط اینو بگم از فریده متنفره) که با سلیم روبرو میشه واونم بهش میگه فریده رو میشناسه یا نه؟؟که والز بهش میگه معلوم نیست این فریده کیه از وقتی که اومده همش اسم مسخره اونو میشنوه ولباساشو به طرف سلیم به بیرون پرت میکنه وسلیم هم عطر فریده روبو میکنه

کارناوال

فریده به لونت میگه تا وقتی که از کامران نامه ای نگیره واز سلامتیش باخبر نشه نمیتونه با پسر اون ازدواج کنه ولونت هم از فریده میخواد تا برگه ای که دستشه رو امضا کنه تا زیرحرفش نزنه وبعدش از اونجا میره

عمارت

نریمان از منور خداحافظی میکنه وبهش قول میده که یه روزی اون پیش خودشون میبره چون کامران برای خوشبختی اون هرکاری میکنه ویواش راه میفته که با نجمیه روبرو میشه وبه نجمیه میگه کامران خیلی اونو دوست داره وهراتفاقی که بیفته کامران هیچ وقت به فریده نمیرسه ودست بهش نمیزنه که یهویی در چمدون نریمان باز میشه ووسایل کامران از توش بیرون میریزه ونجمیه هم دادوبیداد راه میندازه که میخوای با داداشم فرار کنی که سیف الدین بیرون میاد وهمه چیزو میفهمه ولی عکس العملی نشون نمیده ومیذاره تا نریمان از اونجا بره ونجمیه هم تا میخواد برای پدرش توضیح بده سیف الدین گوش نمیکنه وبه اتاقش میره

کارناوال

فریده کتاب پاسخ هارو که کامران براش نوشته رو میخونه از خدای خودش کمک میخواد که کاترینا میاد ومیگه فکر نمیکنه که کامران بدون خداحافظی بره وفریده هم بهش میگه فکر نمیکنم که دیگه بیاد چون به کشتی نمیرسه وبهش میگه به مدرسه میره وبیرون میره ومیبینه اژدر مامورارو خبر کرده وکامران هم داره از دور میاد وبهش میگه فرار کن ومامورا هم دنبالش میرن

نریمان خودشو به کشتی میرسونه ولی خبری از کامران نیست واونا هم بهش میگن باید برن چون خیلی دیر شده ونریمان هم برای ساکت کردنشون گردنبندشو میده واونا هم بهش میگن فقط 5 دقیقه میتونن منتظر بمونن که لونت هم میرسه ونریمان بهش میگه تو اینجا چیکار میکنی؟؟اونم بهش میگه فکر میکنی کشتی رو کی جور کرده؟؟

کامران هنوزم در حال فرارکردنه که فریده با اسب دنبالش میاد وبهش میگه سوار شو وبا همدیگه از اونجا دور میشن

نریمان به لونت میگه حتما بلایی سرکامران اومده که نیومده ولونت هم بهش میگه فریده اونو سرکار گذاشته ومیخواسته اونو به یه جای دور ببره تا ازدستش راحت بشه وبهش میگه میتونن با هم یه توافقی بکنن اون کامران ومیخواد ومن فریده رو که نریمان به حرفاش گوش نمیده

کامران به فریده میگه یعنی نریمان الان رفته خونه؟؟فریده هم بهش میگه حتما رفته عمارت وکامران هم بهش میگه خوبه که جاش امنه والان هم باید یه راهی پیدا کنه که ببرتش عمارت که فریده بهش میگه تو به فکر خودت باش اونا فکر میکنن من الان مدرسه هستم..کامران هم بهش میخنده ومیگه میبینم که این روزا خوب دروغ میگی..میترسم شغلت بشه دروغگویی!!فریده هم بهش میگه میخواسته باهاش خداحافظی کنه واسه همین دروغ گفته ولی چون اون نذاکت سرش نمیشه نمیتونه این چیزارو درک کنه..کامران هم بهش میگه نذاکتو دیدیم من رفتم عمارت ودیدم بابام از دستم خیلی ناراحته حتی تو صورتمم نگاه نکرد که فریده بهش میگه برای اینکه ناراحت نشه چیزی بهش نگفته که کامران هم بهش میگه نه اینکه خیلی براش مهمه؟؟فریده هم بهش میگه معلومه که نیستی واگه میدونسته چقدر ازش متنفره شاخ درمیاورده وازش میخواد اونو پیاده کنه وکامران هم دنبالش راه میفته وبهش میگه چیکار میکنی؟؟فریده:به تو چیه؟؟کامران:دیگه دارم عصبانی میشم وکاسه صبرم لبریز میشه که فریده با گریه بهش میگه ببین کی داره کاسه صبرش لبریز میشه..میکشنت..چرا اومدی؟؟کامران هم بهش میگه وقتی عصبانی میشه خیلی قیافه ت بامزه میشه ومیخنده که فریده بهش میگه به جای اینکه الان با عشقت توی کشتی باشی چرا اومدی؟؟کامران هم بهش میگه نمیدونستم که انقدردوست داری از دستم راحت بشی وتازه شم فکر نکن نفهمیدم به نریمان حسودی کردی!!فریده با این حرف ازش دور میشه وکامران هم بهش میگه همون بهتر که خرسا وگرگا بخورنت چون چکاوکاروخیلی دوست دارند وفریده رو کول میگیره وبهش میگه پس همیشه باید زور بالاسرت باشه

عمارت

نریمان میاد وبهشون میگه کامران نیومد وفکر میکنه اونو دستگیرکردند وسیف الدین هم میره تا از کامران خبری بگیره ونجمیه بعد از رفتن پدرش به نریمان میگه فکر نکنه پدرش رابطه شو با کامران تایید کرده فقط میخواسته پسرشو نجات بده

گلخونه

لونت میاد وبه سلیم میگه که کامران وفریده با هم فرار کردند وسلیم هم حسابی ناراحت وعصبانی میشه ومیگه کامران با فریده؟؟

کلبه چوبی

کامران با فریده اونجا میرن ولی فریده بیرون از کلبه میمونه وکامران هم پیشش میاد وکتشو بهش میده ومیگه هوا سرده واگه مریض بشه استاد لازار هم نیست که خوبش کنه وبه کلبه برمیگرده واز دور به کارای فریده نگاه میکنه ومیخنده وفریده خانم هم از سرما داره یخ میزنه وصدای گرگ هم میشنوه ومیترسه وزود میره توکلبه وکامران هم بهش تیکه میندازه ومیگه خیر باشه ترسیدی؟؟فریده هم بهش میگه هیچم اینطور نیست اومده بودم تورو کنترل کنم..که کامران بهش میخنده ومیگه بیا پیشم وپتوشو کنار میزنه تا فریده هم توآغوشش بخوابه که فریده بهش میگه کامران اینجا مثل اونجاست؟؟کلبه احزان همون جایی که یوسف پسر یعقوب گم شده بود..کلبه احزان(این حرفی که فریده میزنه برای همون کتاب پاسخ هاست که کامران براش نوشته بود)کامران هم بهش میگه بستگی به خودشون داره که کلبه احزان بشه یا گلستان ولی با وجود تو برای من میشه کلبه اعصاب وروان!!!مغزمو میخوری وفریده هم بهش میگه پس اینطوره من دیگه چیزی نمیگم تا از سکوتم دیوونه بشی..التماسم هم بکنی که من حرف بزنم منکه حرف نمیزنم حالا ببین!!!کامران هم بهش میگه لزو می نداره که ساکت شه چون از الان داره خوابش میبره

عمارت

سیف الدین میاد وبه اعضای خونه میگه که کامران ونتونستن دستگیر کنند ونجمیه هم بهش میگه شاید فرار کردند؟؟سیف الدین هم میگه امیدوارم ونریمان هم حسابی از تو حرص میخوره که کامران الان کجاست؟؟ومیاد به نریمان میگه فریده اونو گول زده ومیخواد یه کاری کنه تا کامرانو صاحب بشه ومنور هم بهش میگه خانمی که میشناسه این کار چکاوکو بی جواب نمیذاره.

 

 

قسمت شانزدهم سریال چکاوک

کلبه چوبی- شب

فریده به کامران میگه واقعا برمیگردی؟؟ دوباره گلستان میشه؟؟کامران هم بهش میگه دیگه هیچی نمیدونه..چی بگه؟؟ صبح میشه وفریده رو پاهای کامران خوابش برده واونم موهاشو نوازش میکنه که فریده بیدار میشه وکامران بهش میگه باید اونو با درشکه به مدرسه برسونه که فریده هم نگران کامران میشه وازش میپرسه پس خودش چیکار میکنه؟؟کامران هم بهش میگه باید سلیم وببینه که فریده ازش میخواد هرچی که میخواد به سلیم بگه رو به اون بگه تا بهش پیغامشو برسونه واینجوری تو خطرهم نمیفته که کامران قبول نمیکنه وبهش میگه به اندازه کافی تو دردسر اونو انداخته ونیمخواد آسیبی بهش برسه که فریده بهش میگه اگه توبلایی سرت بیاد چی؟؟ دستگیربشی چی؟؟ که کامران بهش میگه همین اتفاق هم براش میفته ولی قبلش چند تا کار داره که باید اونو انجام بده وفریده با عصبانیت بهش میگه یعنی چی اتفاق میفته؟؟میخوای چیکارکنی؟؟چی تو فکرته؟؟که کامران هم بهش میگه دیگه وراجی نکنه وباهاش بیاد

دفترعلما

اژدر پیش روحانی میاد واز جایزه صحبت میکنه که روحانی هم بهش میگه فراری که دستگیر نشده که تو جایزه بخوای!!بعدش هم روحانی به مامورا میگه که دنبال فریده به مدرسه فرانسوی ها برند تا اونو پیدا کنند واز طریق اون به کامران برسند

کلبه چوبی

کامران از فریده میخواد تا ازجلوی راهش بره کنار ولی فریده بهش میگه اجازه نمیده چون سرشو به باد میده که کامران عصبانی میشه ومیگه اگه نرم چی میشه؟؟بشینم اینجا وهیچ کاری نکنم همه چی خودبه خود درست میشه؟؟فریده هم بهش میگه تصمیمت خیلی مزخرفه وکامران هم بهش میگه میخواد بره تا با دکترا ودوستاش صحبت کنه وبعدش خودشو به باباش ثابت کنه وبرای اثبات خلوص نیتش باید تسلیم بشه که فریده بهش میگه کامران دارت میزنند چون قاضی حکمشو داده که کامران هم با ناراحتی بهش میگه وقتی پدرش حکمشو داده..حکم قاضی چه اهمیتی داره وفریده هم از سر راهش کنار میره وکامران هم از اونجا میره

عمارت

سیف الدین از شب تا صبح بالاسر بسیمه میشینه که صبح میشه وبسیمه با کابوس دیدن از خواب بیدارمیشه وبه سیف الدین میگه کامرانم کجاست؟؟وبعدشم گریه میکنه وسیف الدین هم اونو تو آغوشش میگیره وبعدش سیف الدین بهش میگه که نریمان وپسرش با هم رابطه دارند ودیشب هم میخواستند با هم فرار کنند ولی کامران نیومد که بسیمه بهش میگه فراموش کنه چون نریمان در حد پسرش نیست واز سیف الدین میخواد تا اونو به مدرسه فریده ببره تا ازحال کامران باخبر بشه

جنگل

فریده از آواز پرنده ها خیلی خوشش میاد وکامران هم داستان یه پرنده رو براش تعریف میکنه که با یه پیرزن وبچه روبرو میشن واونم بهشون دوتا سیب خوشمزه میده وفریده وکامران هم ازش تشکر میکنند وبه راهشون ادامه میدند که فریده شال گردن کامران ومثل روسری روسرش میندازه وبهش میخنده ومیگه از این به بعد همینجوری باشه چون خیلی خوشتیپ شده وکامران هم بهش میگه واقعا تو چندشی!!فریده هم بهش میگه خودتی با خنده از اونجا دور میشند وکامران فریده رو به درشکه میرسونه وازش میخواد تا بره وفریده هم با بی میلی ازش جدا میشه وتا آخرین لحظه چشمش رو کامران میمونه

عمارت

نریمان گریه میکنه وبه منور میگه خیلی کامران ودوست داره وآرزوشه یه روزبه اسم زن دکتر کامران صداش کنند ویه بچه ازش داشته باشه وبه منور میگه اصلا اینجا راحت نیست ومیخواد بره ولی منور قانعش میکنه که فعلا نره

سرسفره صبحونه منور میاد وبه دروغ به نجمیه میگه خانمم دیوونه شده واسم مردی که تودوست داری رو میدونه ومیخواد به آقا سیف الدین هم بگه تازه از رابطه سلیم وفریده هم میخواد حرف بزنه وبا این حرفای دروغش نجمیه رو حسابی میترسونه وخدمتکارا هم قضیه رو میفهمند ونریمان هم از پشت دریه نیشخند میزنه وبیرون میاد ونجمیه هم بهش میگه پس تو میخواستی فریده وسلیم وبهم برسونی؟؟که نریمان بهش میخنده ومیگه پس اسمش سلیمه واینجوری نجمیه رودست میخوره وبه نریمان میگه پس میخواستی اسمشو از زیرزبونم بکشی وتا میخواد بهش نزدیک بشه نریمان آب جوشو رو خودش میریزه وبا منور داد وبیداد راه میندازند که سیف الدین میرسه ونریمان عوضی فیلم بازی میکنه که نجمیه منو سوزوند وبعدشم هم منوریه سری چرت وپرت تحویل سیف الدین میده واونو آتیشی میکنه وآخرسرکه نجمیه بهشون میگه شما چه آدمای کثیف ولجنی هستید!!سیف الدین یه سیلی محکم به صورتش میزنه وبدبخت گریه کنان به اتاقش میره

مدرسه

مامورا دنبال فریده میان وازهمه میخوان تا فریده رو لو بدن ومیشل هم تند میاد پیش فریده تا بهش همه چیزو بگه که فریده براش تعریف میکنه که خواب دیده با خاله ش وشوهرخاله ش وکامران به پیک نیک رفته بودند وبعدش دست یه دختر بچه به اسم مونس وگرفته بوده..انگار که دختر اونو وکامران بود وهمینجور که داره تعریف میکنه میشل بهش میگه مامورا دنبالشن واونو زیرتختش قایم میکنه وخودشو به مریضی میزنه واینجوری کسی نمیتونه فریده رو پیدا کنه

بیمارستان

سلیم داره با خودش حرف میزنه ومیگه فریده میدونم منو دوست نداری ولی یه روزی عاشقم میشی وپسره دیوونه لباسای فریده رو تن اسکلت میکنه که مامورا میان واونو با خودشون میبرن وکامران هم که یه شال بزرگ مشکی سرش کرده با سلیم تو راهرو روبرو میشه ولی به رو خودش نمیاره واونا هم میرن

مدرسه

فریده به بچه ها میگه باید وسایلشو جمع کنه تا ازاونجا بره که میفهمه دختر جدید مدرسه شون والز کمد اونو اشغال کرده وسایل خودشو گذاشته واسه همین وسایلشو دونه دونه برمیداره واز شکلاتاش میخوره که دختره میرسه وبه فریده میگه چیکار میکنی؟؟وبهش میگه پس تو چکاوکی که میشل وماری به فریده میگن این دختره خیلی پرو تشریف داره وباید ادبش کنند که جلوی دهنشو میگیرن ونمیذارن کاری بکنه واینجوری فریده ازشون خداحافظی میکنه وبهشون میگه حلالش کنن وبا عجله میره

عمارت

سیف الدین با بسیمه صحبت میکنه وبهش میگه فقط الان باید فکر این باشن که کامران از این دردسر خلاص بشه واز نریمان هم بهش میگه اون کسی هست که پسرش دوستش داره ونمیتونه از خونه بیرونش کنه چون خودش میبینه که بااون که یه مرده تو بازاروخیابون چه رفتاری میکنن ونریمان که دیگه یه زنه ومعلوم نیست چه بلایی سرش میارن وبهش میگه فقط پسرش آزاد بشه اونوقت اگه با نریمان هم ازدواج کنه چیزی نمیگه وراضیه..این حرفارو نریمان ومنور میشنون واز خوشحالی بال درمیارند که مامورا در خونه میان وبه سیف الدین میگن که دنبال فریده میگردند به جرم فراری دادن کامران واینکه با هم فرار کردند وبه همشون میگه باید پیش روحانی برن واونا هم اونجا حاضر میشن وروحانی هم ازشون میخواد تا اگه چیزی در مورد فراری ها میدونند بگن وگرنه اونا هم مجرم شناخته میشند

خونه واصف

کامران در خونه واصف میره تا از زنش یه خبری بگیره واونم بهش میگه چند روزی هست که ازش خبر نداره وبعدش کامران به بهونه اینکه از راه دوری اومده ازش یه لیوان آب درخواست میکنه ویواشکی تو خونه میاد وبرگه هایی که آصف در مورد روش درمان پدرش نوشته بود وپیدا میکنه وهمه چیزو میفهمه واز اتاق که بیرون میاد زن آصف داد میزنه دزد وبرادرشوهرشو صدا میکنه وکامران هم خودشو معرفی میکنه وانا هم وقتی میفهمن همون دکتره فراریه بدتر عصبانی تر میشن وبه طرف کامران چاقو می کشن ولی کامران چاقورو ازشون میگیره وبهشون میگه از جای واصف خبر نداره وهیچ گناهی نداره وازشون میخواد اگه واصف پیدا شد به اونم بگن واونجارو ترک میکنه

گلخونه

سلیم به لونت میگه که امروز تو بیمارستان با کامران روبرو شده ومیترسه همه چی لو بره وبه اونجا بیاد که لونت بهش میگه همین الان واصف واز اونجا میبره تا کسی شک نکنه

عمارت

همگی به خونه برمیگردن وبسیمه از سیف الدین میپرسه حالا حکم فریده چیه؟؟که اونم بهش میگه بستگی به انصاف قاضی داره وبسیمه هم از نگرانی خودش بابت اینکه بچه ها چجوری دووم بیارن وکی بهشون کمک میکنه وا اینکه آرزوش این بوده برای بچه ها عروسی بگیره ولی الان شاید دیگه نتونه اونارو ببینه..میزنه زیر گریه ونجمیه هم میگه مامان ولی بهش اهمیتی نمیدن واونم قهر میکنه وبه اتاقش میره ویکی از خدمتکارا پیشش میره ونجمیه هم بهش میگه چرا کسی رو نداره وگریه میکنه واونم بهش میگه خداروشکر پدرومادرش وبرادرش هستند ولی نجمیه بهش میگه کسی رو نداره که آرومش کنه و روشونه های نوریه گریه میکنه.

 

 

قسمت هفدهم سریال چکاوک

کلبه چوبی

فریده پیش کامران برمیگرده واونم سرش داد میزنه که چرا برگشته وتو مدرسه نیست وفریده هم بهش میگه نیموده تا روی ماه اونوببینه ومامورا دنبال اونم هستن وکامران هم بهش میگه پس همینو کم داشتیم وداخل کلبه میره وفریده دستای خونی کامران ومیبینه(کامران وقتی چاقورو دستش گرفت اونوفشار داد ودستش حسابی خونی شد)بهش میگه معلومه جلسه تون خوب گذشته؟؟ کامران هم بهش میگه آره خیلی خوش گذشت وزخمشو با یه پارچه میبنده وفریده هم بهش میگه خیلی درد داره؟؟حالا راستشو بگو کی اینکارو کرده؟؟کار همکاراته؟؟کامران هم بهش میگه من هرچی سعی میکنم تورو از خودم دور کنم مثل کنه میای دوباره پیش خودم که فریده بهش میگه کنه خودتی وقهر میکنه وکامران هم بهش میگه نمیخوای بهم کمک کنی وفریده هم زخمشو میبنده وکامران هم بهش میگه دوره زمونه عوض شده تو منو تو این کلبه زندونی کردی ودیگه دخترا پسرارو میدزدن وفریده هم بهش میگه پس اینطوریه؟؟وکامران هم بهش میخنده

عمارت

نریمان تو حمومه که منورهم داره آب رو بدنش میریزه که بهش میگه کامران وفریده باهم فرارکردند والان پیش همن وازش میخواد تاهرچی زودترلونت وبرش پیدا کنه تا ازش کمک بخواد

کلبه چوبی

کامران به فریده میگه خونه واصف بوده واونا فکر میکردند واصف واون دزدیده وتازه روش درمان پدرشو نوشته بود تااونو به اسم خودش تموم کنه وفریده هم بهش میگه یه کاسه ای زیرنیم کاسه ست!!وبهش میگه زمانی که پدرشو درمون میکرده که واصف پیششون نبوده پس چجوری به این اطلاعات دست پیدا کرده؟؟کامران هم بهش میگه یه دکتر ویه کسی که بهش نزدیک بوده اینارو گفته وفریده هم بهش میگه نکنه کارسلیم باشه؟؟

عمارت

سلیم ویکی از پرستارای بیمارستان به عمارت برای احوالپرسی میان وسلیم به سیف الدین میگه شنیده کامران وفریده فرار کردند وای کاش جاشون راحت باشه همین خیالش وراحت میکنه!!!که سیف الدین هم بهش میگه از خداشه واز اینکه باعث بدبختی پسرش شده کلی ناراحته وفقط میخواد آسیبی بهش نرسه که یهو پرستاره میگه که کامران شاید پیشه کاترینا خواننده باشه وسلیم بهش میگه چرا زودتر نگفته وآدرس اونجارو ازش میپرسه تا با سیف الدین به اونجا برن

کلبه چوبی- شب

کامران به فریده میگه برای چی سلیم باید اینکارو بکنه؟؟واگه میخواست اینکارو بکنه حتما به اسم خودش ثبت میکرد نه واصف!! فریده بهش میگه از کجا معلوم؟؟که کامران بهش میگه به سلیم اطمینان کامل داره وفریده هم بهش میگه پس فقط دونفر میمونه یکی استاد لازار ویکی هم پرستار رخصاره که کامران بهش میگه این دوتا که دیگه اصلا امکان نداره وفریده هم با کنایه بهش میگه خیلی خوشحال شدم که این همه آدم هست که بهشون تو زندگی میتونی اطمینان کنی که کامران بهش میگه تو هم امتحان کن به آدما اطمینان کن..به عشقشون اطمینان کن عیب نداره بذار دلت بشکنه چون جوره دیگه نمیتونی زندگی کنی که فریده بهش میگه باشه پس اولین نفر به کی اطمینان کنم؟؟کامران هم بهش میگه میتونی از سلیم شروع کنی!!!

عمارت

خدمتکارا به بسیمه میگن که نریمان خودش آب جوش و روخودش ریخت وبرای همه فیلم بازی کردن وبسیمه هم بهشون میگه چرا همون موقع بهش نگفتن ومیگه که این روزای بد بگذرن میدونه که چیکار کنه!!

خونه نریمان

نریمان برای لونت نوشیدنی میاره وبهش میگه باید جای کامران براش پیدا کنه تابهشون نشون بده خیانت کردن یعنی چی ولونت هم قبول میکنه ودستشو به طرفش دراز میکنه ونریمان هم بهش میگه بعد ازاینکه جای کامران وپیدا کرد همدیگه رو میبینند

کلبه چوبی

فریده به کامران میگه از این به بعد به همه اطمینان میکنه ولی بعدش چی میشه؟؟کامران هم بهش میگه بعدش دیگه به انصاف آدما بستگی داره وفریده بهش میگه خب حالا چیکار کنیم؟؟کامران هم به شوخی بهش میگه بیا به اروپا فرار کنیم؟؟فریده که زود باورش میشه بهش میگه یعنی میشه؟؟کامران هم بهش میخنده ومیگه میبینم که خیلی دوست داری با من فرار کنی!!فریده که خجالت میکشه بهش میگه هیچم اینطوری نیست وکامران هم بهش میگه دورغ نگو خودم برق چشماتو دیدم که فریده بهش میگه چه برقی؟؟رسما نور چشامو گرفتی!!که کامران بهش میگه خیلی خسته ت کردم ومعذرت میخوام که فریده بهش میگه از دست نریمان خسته شده وتحملش براش سخته آخه از چی اون خوشش میاد که کامران بهش میگه تو امکان نداره که بفهمی وفریده هم بهش میگه چیکار کرده برق ازسرت پرونده؟؟کامران هم دستاشو رو صورت فریده میذاره ومیگه دوست دارم ازهمون دوران بچگی..ازبدو تولد دوست دارم تو نامه های عاشقونه براش اینجوری نوشتم وفریده هم کهئ فکر میکنه کامران این حرفارو به اون میزده نفس نفس میزنه وبهش میگه آهان یه مدتم این شعرارو تو مجله ت مینوشتی ولی خداروشکر که دیگه ننوشتی ومارو از این شکنجه خلاص کردی!!کامران هم بهش میگه ماجرای منو ونریمان هم از همین شعرای پیش پا افتاده شروع شد ویه روز نوشته های منوبا یه نامه که گوشش سوخته بود پس فرستاد..فریده هم میگه چقدر رومانتیک بوده حسادت منو برانگیخت که کامران بهش میگه همینطوره..مهم تر از همه اینا دختریه که جسارت دوست داشتن وداشته باشه وفریده هم بهش میگه امروزخیلی چیزا ازت یاد گرفتم اعتماد..جسارت..فردا چی بهم یاد میدی عزیزم؟؟کامران هم بهش میگه امانت وفریده هم بهش میگه نه بابا وفریده هم بهش میگه به خودت یاد بده وروشو برمیگردونه وبدبخت کلی ناراحت میشه چون تو اون صحنه فکر کرد کامران حرفای عاشقونه رو به اون میگه

کارناوال

سیف الدین از اژدر در مورد کامران میپرسه اونم جواب سربالا میده وسلیم هم باهاش درگیر میشه وسیف الدین کاترینا رو پیدا میکنه وپیشش میره واونم بهش میگه کامران خیلی ازش تعریف میکرده وسیف الدین ازش جاشو میپرسه واونم بهش میگه اگه میدونست حتما بهش میگفت وسیف الدین ازش تشکر میکنه وبهش میگه کامران درموردش چی گفته وکاترینا هم بهش میگه چیزای خوب وفوق العاده جوری که هرکس بشنوه محاله که هواخواه شما نشه

از اونور یکی از افراد کارناوال به سلیم میگه که اسبش ومداوا کنه چون دیروز که کامران وفریده باهاش فرارکردندحیوون وحسابی زخمی کردند واینجوری سلیم شک میکنه ومیخواد بفهمه که کامران کجاست وبه گلخونه میره وبه لونت هم میگه زیرپای اسبه یه خاری پیدا کرده ورو اون آزمایش میکنه وبه لونت میگه این آصف وهرچی زودتر تا کامران اونارو پیدا نکرده از اونجا ببره

کلبه چوبی

صبح میشه وکامران به فریده میگه ازت یه خواهشی داشتم وفریده حرفشو نصفه قطع میکنه ومیگه اگه میخوای دوباره نریمان جونتو دست من بسپاری وبخوای حواسم بهش باشه من نمیتونم که کامران بهش میگه فقط میخواسته بهت بگم که خیلی دوست دارم وفریده هم بهش میگه این یعنی تو داری ازمن خداحافظی میکنی؟؟

عمارت

بسیمه تو آغوش دخترش نجیمه گریه میکنه وبهش میگه خیلی دوست داشته که عروسی کامران وفریده رو بگیره وآرزوشه یه باردیگه اونارو ببینه که نجمیه هم اول بهش دلداری میده وبعدش به مامانش میپره ومیگه چرا انقدرکامران وفریده رو دوست داره وبه اون اهمیتی نمیده ودوستش نداره؟؟بسیمه هم میگه اینطور نیست ونجمیه میگه دیروز ازنریمان بیوه سیلی خوردم ولی اصلا اهمیتی ندادی وکامران وفریده که بالاخره برمیگردن ولی اون هیچ وقت نمیبخشدش وبا عصبانیت از اونجا میره

کلبه چوبی

کامران از فریده میخواد تا بره پیش خاله ودختر خاله ش مژگان وسلیم هم اونو ببره ولی فریده قبول نمیکنه وکامران هم سرش داد میزنه وبهش میگه چرا دست از سرش برنمیداره وهمش ساز مخالف میزنه..نمیخوادش باید به کی بگه وچند دفعه با صدای بلند همین حرفارو تکرار میکنه وفریده هم ناراحت میشه وبهش میگه به سلیم بگو وکامران هم بعدش میخواد آرومش کنه ولی فریده داد میزنه که نمیخواد وبا ناراحتی به کلبه میره

گلخونه

سلیم میخواد که واصف وبکشه وبهش میگه به خاطر فریده با دوست صمیمیش دشمن شده وداره اینکارارو میکنه ومیخواد آمپول هوا بهش بزنه که لونت زود میاد وبهش میگه کامران داره به سمت اینجا میاد وزود واصف ومخفی میکنن وکامران میاد وبه سلیم میگه فردا فریده روپیش خاله ش ببره وازش میخواد اگه بلایی سرش اومد ازش مراقبت کنه

خونه نریمان

لونت پیش نریمان میاد وبهش میگه جای کامران وپیدا کرده ونریمان هم پیش روحانی میره وبهش جای کامران ولو میده

کلبه چوبی

کامران به فریده میگه فردا سلیم میبرتش ومیخواد ازش خداحافظی کنه که مامورا میریزن واونارو دستگیر میکنند وپیش روحانی میبرنش واونم به فریده وکامران میگه که فتوارو عوض میکنه وفیلم به عقب برمیگرده که نشون میده پسر روحانی مریضی بدی گرفته که دکتر لازاربهش میگه فقط به دست کامران این بیماری خوب میشه وفیلم به زمان حال برمیگرده وکامران به بیمارستان میره ودکتر لازار بهش میگه این بچه فقط با دستای شفابخش تو خوب میشه وکامران هم با لبخند به روحانی بچه رو معاینه میکنه

 

قسمت هجدهم سریال چکاوک

فریده-راوی

جناب قاضی به خاطر پسرش فتوارو عوض کرد ولی برای اینکه کامران تبرئه بشه دوتا چیز لازم بود اولیش حلالیت گرفتن از شوهر خاله ش یعنی سیف الدین ودومیش گذشتن واصف ازشکایتش(همراه حرفای فریده نشون میده کامران وفریده به خونه میان وهمگی ازشون استقبال گرمی میکنن وکامران هم دست پدرشو میبوسه واونم کامران ودر آغوش میگیره وبعدش همگی دورهم جمع میشن وهمدیگه رو در آغوش میگیرند)

لب رودخونه

نشون میده جنازه واصف اونجا افتاده ومرده

عمارت

سلیم اونجا میاد وکلی فیلم بازی میکنه که مثلا خیلی خوشحاله وکامران وبغل میکنه وبه همگی به خاطر برگشتن کامران تبریک میگه ومیره دستاشو بشوره تا غذا بخورن نجمیه هم دنبالش میره وبهش میگه میتونم باهاتون صحبت کنم وسلیم هم بهش نیشخند میزنه ومیگه فکر نکنم که نجیمه بهش میگه پس اشتباه میکنی وسلیم هم بهش نگاه میکنه

صدای درمیاد ونریمان هم میاد وبه کامران میگه خوش اومدی وبلا به دور که کامران خیلی رسمی بهش میگه ممنون نریمان خانم که نریمان تعجعب میکنه ومیخواد بهش نزدیک بشه که کامران بهش میگه چیکار میکنی نریمان بابام اینجاست!!که سیف الدین هم بهش میگه پسرم بریم تو اتاق تا یکم صحبت کنیم

نجمیه حرفشو ادامه میده وبه سلیم میگه اون شب نامه ای که با دست خط من بود وبه شما داده بودم تا فریده رو ببینید کوبیدید تو صورتم وهنوزم نگاه اون شب وکه بهم کردید وفراموش نمیکنم چون اعصابم خورد میشه که سلیم میگه ناراحت شده ونجمیه هم بهش میگه اصلا ناراحت نباشید چون الان هم همون حس به تو هم دست میده ومیره شکلاتارو از کمدش میاره وبهش میگه ببینم اگه داداشم بفهمه میخواستی با اینا چکاوک ومسموم کنی چی میگه؟؟ که سلیم همینجوری بهش زل میزنه وزبونش بند میاد

سیف الدین تو اتاقش به کامران میگه پسرم بهم بگو کی تو دلته که کامران هم بهش میگه الان وقت این حرفاست که سیف الدین هم بهش میگه امروزیکی از اون دوتا خانم مجبوره از تو ناامید بشه وتو با اون یکی نامزد میکنی..چون عشق وعاشقی شوخی بردار نیست ونباید دل عاشق وشکوند چون گناهه که کامران بهش میگه منظورتون در مورد دوتا خانم چیه؟؟که سیف الدین بهش میگه یکیش فریده همون کسی که تو دل منو ومادرت جا داره واون یکی هم که رابطه ت با اون سرزبونا افتاده نریمان..حالا باید با یکیشون نامزد شی حالا بهم بگو کی تو قلبته فریده یا نریمان خانم؟؟کامران بلند میشه ومیگه کاش میدونستم که سیف الدین بهش میگه از دلت بپرس اون میدونه وباید جسارت داشته باشی که کامران بهش میگه اگه جسارت نداشته باشم وسیف الدین هم بهش میگه میخوای تا آخر عمرت با کی زندگی کنی؟؟

همگی تو اتاق نشستن که نریمان به منور چشم خوره میره وبهش میگه بلند شه تا بره واونم به هوای آب از اونجا میخواد بره که بسیمه بهش تیکه میندازه ومیگه بذار زودتر بره تا فضولی کنه وببینه پدر وپسر با هم چی میگن که اینجوری منورناراحت میشه ومیخواد بره که نریمان بهش میگه بشین وبسیمه هم همش بهشون تیکه میندازه که فریده ازش میخواد چیزی نگه چون اونا مهمونن ولی بسیمه بهش میگه اینا دزدن مگه نمیبینی چجوری چسبیدن به این صندلی وبلند نمیشن وبعدش به فریده میگه ازشون بپرس پاشون چطوره؟؟فریده که ازهمه جا بی خبره بهش میگه چی شده؟؟که منور هم براش تعریف میکنه نجمیه پای خانمشو سوزونده وفریده هم بهش میگه چی؟؟نریمان هم براش تعریف میکنه وفریده هم بهش میگه نجمیه اینجور دختری نیست وشاید اتفاقی بوده وبسیمه هم بهش میگه اگه کار نجمیه نباشه وبهش تهمت زده باشی؟؟ من میدونم تو چجور جونوری هستی ونریمان هم میگه به خاطر نسبت فامیلی دوری که با هم دارن چیزی بهش نمیگه ومیشینه وبسیمه هم بهش میگه خب نشین وبرو ولی نریمان عین خیالشم نیست واین بیشتر بسیمه رو آزار میده

تو اتاق سلیم به نجمیه میگه با این حرفای مزخرفت داری همه رو دیوونه میکنی تازه تو چرا به وسایل دخترخاله ت دست میزنی وبهش میگه خائن کثیف واز اونجا میخواد بره ولی نجمیه نمیذاره ودر اتاقو قفل میکنه وبهش میگه اگه سمی نیست پس بخور وسلیم هم مجبور میشه تا بخوره که نوری یکی از خدمتکارا میاد ودر میزنه وبهش میگه چرا دروقفل کرده وکلی شک کرده ومیره به خدمتکارا هم میگه از آقا سلیم هم خبری نیست ومیترسه هردوشون تو یه اتاق باشن واگه کامران ببینه خیلی بد میشه وهمگی دراتاق نجمیه میرن وازش میخوان تا بیرون بیاد وبهش میگن اگه کسی پیشته که نجمیه بهشون میگه چیه چرت وپرت میگین برین پی کارتون!!!اونا هم میرن

تو اتاق سیف الدین به کامران میگه ما قلب ودلمون وبرای کسی که تو دوست داری باز میکنیم حتی اگه نریمان باشه وکامران هم بهش میگه برای نریمان احترام زیادی قائلم وسیف الدین هم بهش میگه پس فریده؟؟کامران سکوت میکنه وبهش میگه من با نریمان رابطه دارم وامکان نداره با خانم دیگه ای رابطه ای داشته باشه وتا الان هم حرفی از فریده نزدم که بسیمه میاد وبه کامران میگه شیرمو حلال نمیکنم اگه با نریمان باشی وازش خوشم نمیاد واین حرفا که سیف الدین عصبانی میشه وبهش میگه ساکت شو خانم تو چجور مادری هستی که این حرفو میزنی که کامران بهشون میگه ازشون خواهش میکنه که مجبورش نکنن بین دوتاشونقرار بگیره ویکی رو انتخاب کنه وبسیمه هم ناراحت میشه

تو اتاق نریمان به فریده میگه بابت اینکه ازکامران مراقبت کرده وتواین چند وقته به کامران رسیدگی کرده ازش ممنونه که فریده بهش میگه لازم نیست تشکر کنه چون اون از بچگی با کامران بزرگ شده وهمیشه پیشش بوده ولی تو شاید یه روز باشی ویه روز نباشی ولی من همیشه هستم که نریمان بهش میگه پس دلخوری های بسیمه به تو هم منتقل شده؟؟فریده هم بهش میگه اینجوری نیست واگه حرف نامربوطی بشنوه جوابشو میده که نریمان تا میفهمه کامران داره به سمت اونا میاد زود دستای فریده رو میگیره وبهش میگه معذرت میخوام این چند وقته خیلی حساس شدمواز وقتی هم که رابطه م با کامران علنی شده بیشتر تحت فشام که کامران هم از دورهمه این حرفارو میشنوه وبهشون نگاه میکنه ومیگه پس سلیم کجاست؟؟رفت؟؟

تو اتاق سلیم از نجمیه میخواد این بازی رو تموم کنه که نجمیه بهش میگه فقط دوتارو خورده وباید بیشتر بخوره واینجوری سلیم با نجمیه درگیر میشه وبهش میگه کلید وبده ودستاشو فشار میده وکلید تو دستای نجمیه خونی میشه وسلیم هم بهش میگه دختره خنگ از من چی میخوای؟؟که نجمیه هم بهش میگه میخوام دوستم داشته باشی وسلیم هم میزنه زیر خنده وکامران هم همون موقع صدای خنده سلیم ومیشنوه وبه نجمیه میگه دروباز کن ولی نجمیه باز نمیکنه وکامران هم درو میشکونه ونجمیه وسلیم وبا هم تواتاق میبینه واونم با چه وضعی موها ولباس نجمیه کلی به هم ریخته ودستاشم خونی ودیگه کامران خونش جوش میاره وفکر میکنه تو اتاق خبری بوده وسلیم هم بهش میگه این چیزی که فکر میکنه نیست وکامران هم از عصبانیت اونو از خونه بیرون میکنه ومیزنتش وبهش میگه من به تواطمینان داشتم وبه خونه مون رفت وآمد میکردی..مردیکه عوضی مگه تو از فریده خوشت نمیومد وبه من نگفتی میخوای با اون باشی؟؟

همه اعضای خونه با صدای کامران به طرف نجمیه میرن وسیف الدین هم در اتاق ومیبنده ونجمیه رو حسابی میزنه وفریده بدبخت هم هرچی سعی میکنه مانع این کار بشه نمیتونه وپشت در جوری برای نجمیه گریه میکنه که دل آدم میسوزه(فریده خیلی قشنگ این صحنه رو بازی میکنه) وبسیمه هم گوشاشو میگیره وگریه میکنه

سلیم حسابی کتک میخوره وبه کامران به دروغ میگه ناموس تو ناموس منه واز نجمیه خوشم میاد وچون کسی رو ندارم وتنها خونواده م شمایید ومیخواستم عضوی از خونواده شما باشم وخواهرتو دوست دارم ومیخوام باهاش تشکیل زندگی بدم کامران بهش میگه غلط کردی وتومگه فریده رو دوست نداشتی؟؟سلیم هم بهش میگه اونو فقط برای دوستی میخواسته واز نجمیه خوشش میاد وکامران هم میگه پس گفتی این یکی نمیشه وبرم سرغ خواهرش تو چجور آدمی هستی؟؟که صدای جیغ فریده رو میشنوه وبه عمارت میره ودر اتاق نجمیه رو میشکونه ومیبینه پدرش یه طرف افتاده وخواهرش یه طرف دیگه وحسابی خونی وزخمی شده وپدرشو با خودش میبره وفریده هم سمت نجمیه میره

تو حیاط هم سلیم همه چیزایی که خورده رو میاره بالا تا شکلاتا مسمومش نکنند

کامران به فریده توضیح میده تا چجوری زخمای نجمیه روپانسمان کنه واز اونور نریمان عوضی وقتی حال بد بسیمه رو میبینه بهش میگه آی بسیمه دیدی آه مظلوم آدمو میگیره وخیلی ریلکس اونجا نشته که بسیمه زیرلب میگه استغفرال..

کامران پدرشو به اتاق میبره وبهش میگه سلیم نجمیه رو میخواد فردا میاد خواستگاری وهمه چیز تموم میشه وسیف الدین هم بهش میگه مثل یه جونور میمونه وداشته دخترشو میکشته وکامران هم بهش میگه سلیم کسی رو نداره ومیخواد عضو خونواده ما بشه که سیف الدین بهش میگه چون به خونوادشون حسودیش میشده وکامران هم بهش میگه بعدا حرف میزنیم

تو اتاق فریده زخمای نجمیه رو میبنده وبهش میگه فردا میان خواستگاری ونجمیه هم مثل دیوونه ها میخنده وخوشحال میشه

بسیمه ناراحت نشسته که نریمان تا صدای پای کامران ومیشنوه زود سمتش میره وبهش میگه خودتو ناراحت نکن عزیزم وبسیمه هم بهش میگه خدا ازت نگذره مار خوش خط وخال وکامران هم به نریمان میگه بلند شو تا بریم وتوحیاط به کامران میگه حالا چی میشه؟؟که منور بهشون میگه چی میخواد بشه پسره کار خودشو کرد دیگه!!که کامران عصبانی میشه وبه نریمان میگه این خدمتکارتو عوض کن اصلا تو شان تو نیست ونریمان هم بهش میگه خودتو ناراحت نکن از بی نذاکتیشه!!وبهش میگه فکر نمیکنه که آقا سلیم کار بدی بکنه وکامران هم بهش میگه مشکلی نیست وقراره با هم ازدواج کنند ونریمان هم بهش میگه خیلی مرد خوب..با غرورومتشخصیه درست مثل تو..ولی مردای این دورو زمونه دل دخترامون ومیبرن و وقتی که پای مسئولیت میرسه اونارو ول میکنن وفکر نمیکنن دختراهم دلشون میشکنه وخونواده ای هم دارن ولی خدارو شکر آقا سلیم اینطوری نیست (کامران با این حرفای نریمان یه ذره تو فکر میره)وبعدش کامران ازش میخواد تا با جمالی برن واونا هم با درشکه میرند.

 

قسمت نوزدهم سریال چکاوک

عمارت

خدمتکارا با هم بحث میکنند ومیگن کاش به بسیمه خانم زودتر میگفتن واین دردسر درست نمیشد که سیف الدین میرسه وازشون آب میخواد واونا هم خجالت میکشند وساکت میشند

کامران به اتاق میاد وبسیمه بهش میپره ومیگه اون عوضی رو تو به این خونه اووردی واین بلا هم سرمون اومد که کامران عصبانی میشه وبهش میگه پس مقصر همه چیز منم وبسیمه هم سرش داد میزنه ومیگه آره تویی وکامران هم از عصبانیت سرش داد میزنه ومیگه خیلی خوب باشه پس مقصر همه چیز منم..خوب شد؟؟من قبول کردم..حالا فکر میکنی همه چیز درست شد مامان؟؟بسیمه هم با گریه بهش میگه حتی اگه بمیره هم درست نمیشه

از اونورنجمیه تو اتاقش روپاهای فریده خوابیده وبهش میگه الان دعوا سر منه ومثل دیوونه ها میخنده وبعدش گریه میکنه

بسیمه به کامران میگه الکی نیست میگن برادر باعث عذاب خواهرش میشه!!بدبخت کامران همینطوری میمونه وفقط ناراحت میشه وچیزی نمیگه که سیف الدین میرسه وبهش میگه میگن زنم باعث عذاب زنشه..همه اینا تقصیرتوئه!!ازخونه زندگیت خبر نداری وهمش با نریمان بحث میکنی ونمیدونی کی میاد وکی میره وسرش داد میزنه ومیگه فقط حرف میزنی!!!که کامران بهش میگه بیا بریم بیرون تا هوا بخوریم

گلخونه

لونت زخمای سلیم وپاک میکنه وبهش میگه به خاطر اینکه کامران اونو نکشه به دروغ بهش گفته خواهرشو دوست داره واینجوری فریده رو برای همیشه از دست داده که لونت بهش میگه فریده برای توئه چون یه چیزی دستم داره که نمیتونه ازش فرار کنه

عمارت

نجمیه به فریده میگه خداروشکر خیلی زود ازاین خونه میره وفریده هم بهش میگه برای خلاص شدن از این خونه که اینکارو نکرده؟؟نجمیه هم به دروغ بهش میگه شما که نبودید منو وسلیم حسابی به هم نزدیک شدیم!!!فریده هم میگه تو دو روز؟؟انقدر جلو رفتین؟؟عین زن وشوهر؟؟که نجمیه بهش میگه عشقه دیگه ولی فریده میگه میتونستی صبر کنی ونجمیه هم بهش میگه نتونستیم جلوی خودمونو بگیریم وپیش اومد وفریده هم بهش میگه این حرفا اصلا تو شان تونیست!!آخه این چه حرفیه میزنی مثل نریمان بیوه رفتار میکنی!!که نجمیه هم بهش میگه من راضیم وفریده هم میگه من که خیلی ناراحتم ونجمیه احمق هم بهش میگه تو به خوشبختی من هم حسودیت میشه!!!فریده هم بهش میگه تو دیگه کی هستی..چرا باید ناراحت باشم ونجمیه هم بهش میگه چون سلیم اونو انتخاب کرد وفریده هم بهش میگه آفرین تصمیم خیلی درستی گرفتی!!!نجمیه هم ازش میخواد وقتی که سلیم اونجاست جلوی دست وپاشون نباشه چون یه کوچولو انگار بهش علاقه داشت وفریده هم بهش میگه احمق دیوونه واز اونجا میره

گلخونه

لونت نوشته فریده روبهش نشون میده وسلیم هم دستاشو میبوسه وخیلی ذوق مرگ میشه وبهش میگه بره آرایشگاه به خودش برسه چون قراره برن خواستگاری!!!

عمارت

فریده با خاله بسیمه ش صحبت میکنه وبسیمه هم بهش میگه مادر بدی بوده ونتونسته از دخترش حافظت کنه وفریده هم بهش میگه اصلا اینطوری نیست واون بهترین مادری هست که شناخته وهمدیگه رو در آغوش میگیرند

کامران تو حیاط به پدرش میگه دل مادرشو نشکونه وسیف الدین هم بهش میگه همش تقصیر اونه واگه حواسش به دخترش بود وبا اون نریمان جنگ ودعوا نمیکرد این اتفاقات پیش نمیومد وبعدش بهش میگه چرا همه این اتفاقات برای خونواده اونا میفته ولی انگار یه حکمتی داره!!!

خونه نریمان

نریمان به منور پول میده تا برای شب خرید کنند وازش میخواد گردنبندشو بفروشه ومنور قبول نمیکنه ونریمان هم بهش میگه کامران بهترشو براش میخره ومنور هم میره ونریمان هم تو آینه خودشو نگاه میکنه ومیخنده

عمارت

کامران به پدرش میگه فکراشو کرده ونریمان وبرای ازدواج انتخاب کرده وازاین به بعد نریمان ناموس اونه وسیف الدین هم بهش میگه پس ازاین به بعد به فریده امید نده وکامران هم بهش میگه هیچ وقت اینکارو نکرده که فریده میرسه وبهشون میگه کنارشون میشینه ولی سیف الدین اونو از کامران دور میکنه وبهش میگه توبیا برای من قهوه درست کن وسیف الدین حال دخترشو ازش میپرسه وفریده هم بهش میگه اگه پدرشو ببینه بهتر میشه

گلخونه

لونت به سلیم میگه واصف وکشته ودیگه کامران به دست وپاشون نمی پیچه

لب رودخونه

روحانی جسد واصف ولب رودخونه پیدا میکنه واز همکارش میخواد لیست گمشده هارو نگاه کنه تا ببینه کسی هست که گمشده باشه

عمارت

سرشام فریده میخواد بره تا نجمیه رو صدا کنه ولی سیف الدین بهش میگه تو اتاقش بخوره وبه فریده هم اجازه نمیده تا اون باهاش غذا بخوره وفریده هم میگه میل نداره ومیخواد بره که کامران بهش میگه فریده بشین وفریده هم برمیگرده

بسیمه به اتاق نجمیه میره وبهش میگه زحمات این چندساله شو به باد داده وآبروشون وبرده واینجور دختری رو نمیخواد ونجمیه هم بهش میگه من شام نمیخورم ولی بسیمه بهش میگه باید سرسفره بشینه چون بعد مدتا دور هم جمع شدند واونم میره ولی چون دندونش وجای زخماش درد میکنه با عذاب غذا میخوره وسیف الدین هم وقتی میبینه عذاب میکشه وکامران هم ناراحت میشه ولی به روی خودشون نمیارن وفریده عزیزم براش خمیر نونارو درمیاره تا بتونه راحت هضمشو کنه

خونه نریمان

نریمان یه سفره خوشگل انداخته ومنتظر کامرانه ومنور هم بهش میگه اگه میخواسته کامران بیاد تا الان میومد ونریمان هم بهش میگه بره وخودش ناراحت به اطرافش نگاه میکنه

عمارت

فریده سرمیز شام به همه میگه میخواد یه چیزی بگه واز روز اولی که به این خونه اومده تعریف میکنه که یه بچه آسیب دیده بوده وکامران هم بهش میگه هنوزم همونطوره وفریده هم بهشون میگه ولی دیگه بچه نیست..علاقه مند شدن به من سخت بود اما شما کاری کردید که من حس کنم شما منو دوست دارید اونم زیاد..به بسیمه میگه شما با دستای مادرم لمسم کردین وبه سیف الدین میگه شما هم با چشای پدرم بهم نگاه کردین وشدید خونواده خودم وامید یه دختر بچه بیکس ویتیم واین یعنی همه امیدش..با وجود همه اتفاقاتی که برای من افتاد من دوران کودکی خیلی خوبی رو گذروندم..اما امروز چیکار کردید؟؟!!از الان

به خاطر حرفام معذرت میخوام ونمیخوام کسی رو ناراحت کنم واگه پرویی میکنم منو ببخشید شما امروز دختره خودتون وبیکس ویتیم کردیدولی چرا؟؟آره میدونم نجمیه امروز یه اشتباه بزرگی کرد ولی چی شد؟؟اون دیگه نجمیه شما نیست؟؟کسی نیست که وقتی مریض میشد بالاسرش بیدارمیشستید؟؟براش تو بچگی چون گرامافون دوست داشت خریدید ونجمیه هم گریه میکنه ومیگه آره اینجوری نگاه میکردم ومیخنده وسیف الدین وکامران هم از ناراحتی بلند میشن واز اونجا میرن وسیف الدین هم تو اتاقش گرامافون وروشن میکنه وبسیمه هم سر میز شام به نجمیه میگه کاش برگردیم به اون روزا ونجمیه هم به مادرش میگه شاید اونجوری میفهمیدید که مادر منی!!نه مادر چکاوک!!که فریده ناراحت میشه ومیره ونجمیه هم به مادرش میگه من امروز آبروی تورو نبردم وآبروی خدمتکارارو بردم چون اونا بیشتر برام مادری کردند واز بچگیش میگه وبهش میگه نتونستی از ناموست مواظبت کنی والان عذاب وجدان نداشته باش چون گناهای من گردن خدمتکاراست نه تو وبا عصبانیت اونجارو ترک میکنه وبسیمه بدبخت هم بهش چیزی نمیگه

فریده به حیاط میاد وبرای کامران یه پالتو میاره چون هوا سرده وبهش میگه تو برای آدمای غریبه خودتو فدا میکنی وزخماشونو مرحم میذاری ولی امروز برای خواهرت اینکارو نکردی..چرا؟؟کامران هم بهش میگه هرزخمی رو نمیشه پانسمان کرد وباید بندازیشون دور وفریده هم بهش میگه چطور انقدر میتونی بی رحم باشی؟؟کامران هم بهش میگه من بی رحمم فریده؟؟تو روز روشن اونم وقتی که منو وبابام خونه هستیم..چطور میتونی این حرفو بزنی؟؟میدونی به کسایی که به این وضع میفتن وچی میگن؟؟نمی بخشم نه اون نجمیه رو ونه اون سلیم عوضی رو..فریده هم بهش میگه انگار من جای نجمیه

رو گرفتم وبه خاطر من حس کرده دوستش ندارین..اونم داره یادآوری میکنه وشایدم میخواد تقاص گذشته رو پس بگیره وکامران هم بهش میگه تو این قضیه هم فقط مونده بود تو خودتو مقصر بدونی!!اونم شد!! که فریده هم میگه همینطوریه وبا اومدنش بچگی شو خراب کرده ومادرشو ازش گرفته..باباشو دزدیدم وبرادرشو دزدیدم وکامران هم بهش میگه منو ندزدیدی وفریده هم بهش میگه قصد همچین کاری روهم ندارم وکامران هم بهش میگه پس پیش من نشین!! وفریده هم بهش میگه تقصیر من احمقه که میام پیش تو تا باهات صحبت کنم وبه سمت درخت میره تا از اون بالا بره وکامران هم بهش میگه فریده

شبه نرو..دست وپات میشکنه احمق!! که جیغ فریده رو میشنوه ومیگه حرفمو که گوش نمیکنی وبه سمتش میره ومیگه چی شد شکست؟؟فریده هم بالای درخت بهش میگه انگاردست وپاش قفل شده وناله میکنه وکامران هم بهش میگه پیچ خورده وازش میخواد بیاد پایین وبهش میگه حقته زود باش وفریده هم کم کم پایین میاد وکامران هم واونو میگیره وچشم تو چشم میشن وبهش میگه میتونی راه بری وفریده هم بهش میگه آره وکامران هم بهش میگه شب بخیر ولی وقتی ازش جدا میشه انگار که یه حسی به فریده داشته باشه با حسرت بهش نگاه میکنه وبعدش میخوان به اتاقشون برن که از هرجایی که کامران میخواد بره فریده هم همون راهو میخواد بره وبه هم برخورد میکنند وبعدش هرکدومشون به اتاقشون میرند وفیلم یه آهنگ خوشگل از این وضیعیت کامران وفریده پخش میکنه که فوق العاده قشنگه وخود بازیگر فریده هم واونو خونده

خونه نریمان

کامران برای اینکه بتونه فریده رو فراموش کنه میره خونه نریمان تا خودشو بااون سرگرم کنه وشب وبا هم میگذرونند

 

قسمت بیستم سریال چکاوک

عمارت

بسیمه برای فریده شیرمیاره ولی فریده خودشو به خواب میزنه وبعدش بسیمه به اتاق نجمیه میره وبهش میگه منو ببخش ونجمیه هم بغلش میکنه وبهش میگه امشب پیش من بمون وکنارهم میخوابن

 

خواب دیدن فریده وکامران

کامران از پیش نریمان میره وتو عمارت

با فریده روبرو میشه وبهش میگه پات چطوره؟؟اونم بهش میگه خیلی خوبم وحتی میتونم لیله بازی کنم وبرقصم وکامران هم باهاش میرقصه وفریده هم زود به اتاقش برمیگرده واز خوشحالی با خودش میرقصه ومیره که شیری که خاله بسیمه ش داده بخوره که کامران در اتاقشو باز میکنه وبهش میگه فریده داری مثل بچه ها شیر میخوری؟؟ازاین به بعد وقتی داری با من میرقصی بدنت نلرزه!!فریده هم بهش میگه هیچم اینطوری نیست وبهش میگه خودتم اینجوری بودی وبه اتاق دیگه ای میره وبا یه بچه به اسم مونس روبرو میشه که بهش میگه پدرش کامرانه ومادرش قند عسل وبه فریده میگه قند عسل تویی!!!که فریده از خواب میپیره واین یعنی همه این اتفاقات رقص واین حرفا فقط یه رویا بوده وجالبیش اینه که کامران هم عین این خواب ومیبینه واز جاش میپیره ونریمان

هم بهش صبح بخیر میگه وکامران هم زود از اونجا میره واز اونورهم فریده میخواد به مدرسه بره که با کامران روبرو میشه و بهش میگه اگه صبرکنه تا لباساشو عوض کنه اونو میرسونه که فریده بهش میگه تمام شب وپیش نریمان بودی؟؟کامران هم ساکت میشه ومیگه پس خودت برو من باید به کارام برسم وبه عمارت میره وبسیمه بهش میگه خوش اومدی وکامران هم بهش میگه ممنونم مامان میرم لباسامو عوض کنم وبرم که تو پله ها نجمیه رو میبینه واصلا بهش محل نمیذاره وبی تفاوت از کنارش رد میشه وهمینکارو هم سیف الدین انجام میده وبه نجمیه اهمیت نمیده وپیش کامران میره وبهش میگه اگه سلیم عصری نیاد خواستگاری چی میشه؟؟کامران هم بهش میگه میاد وبعدش از کامران میخواد به فریده دیگه نزدیک نشه وازش دور بمونه وکامران هم قبول میکنه

خونه نریمان

نریمان توتختش گریه میکنه وبه منور میگه کامران عاشق فریده ست چون تا صبح داشت اسم اونو توخواب تکرار میکرد ومنور هم بهش میگه براش یه جادو میکنه ونریمان هم قبول میکنه وبعدش منور بهش میگه تازه آقا لونت هم از فریده یه دستخط داره ونریمان ازش میخواد تا به اونم بگه تا بیاد

عمارت

خدمتکارا تو آشپزخونه درباره کار نجمیه صحبت میکنن که نجمیه میرسه وباهاشون در مورد خواستگاری شب صحبت میکنه که باید چیکار کنه که خدمتکارا حالشو میگیرن وهمش بهش تیکه میندازن ونجمیه هم از اونجا میره

مدرسه

فریده به مدرسه میره ومیشل وماری هم از دیدنش خیلی خوشحال میشن وفریده هم خواب دیشبشو براشون تعریف میکنه ومیگه تو خواب یه دخترداشته که اسمش مونس بوده که ماری ازش میپرسه پس باباش کی بوده؟؟فریده هم میگه البته که کامران بود وبعدشم اسم من تو خواب یه چیز دیگه بود وبهم قندعسل میگفتن!!والا من نمیدونم چند تا لقب دارم؟!!؟

بیمارستان

کامران به اونجا میره وبعضی ازمردمی که اونجا هستند داد میزنن که گناهکاره وجرم کرده واز این حرفا وبعضی ها هم ازش تشکر میکنند وبعدش کامران به رخصاره پرستار اونجا میگه که به سلیم بگه بیاد پیشش وبه سمت اتاقش میره

مدرسه

فریده به ماری میگه نجمیه هم داره با سلیم ازدواج میکنه وماری هم بهش میگه خوب اینکه نمیشه!!فریده هم بهش میگه برای چی نشه؟؟ وماری هم حرفشو عوض میکنه ومیگه چیزی نیست عزیزم چون اونم داره ازدواج میکنه وما هنوز موندیم وبا هم به سمت کلاس میرن که فریده میبینه جاشو والز گرفته وازش میخواد تا بلند بشه ولی اون قبول نمیکنه وفریده هم همه وسایلشو رو زمین میریزه که معلمشون میاد وبهشون میگه اینجا چه خبره وفریده هم براش توضیح میده ومعلمه هم حقو به فریده میده وبه والز میگه اینجا جای فریده ست واونم حسابی ضایع میشه وفریده هم بهش نیشخند میزنه

بیمارستان

کامران در مورد دیدن خواب با استاد لازار صحبت میکنه وبهش میگه قبلا با اون درباره یه استادی که در مورد خواب دیدن نظریه داشت صحبت میکرده ولازار هم بهش توضیح میده که سلیم میرسه وکامران هم به اتاقش برمیگرده چون چشم دیدن سلیم ونداره

مدرسه

فریده همش به اتفاقات دیشب وخوابش فکر میکنه واونو تو ذهنش مجسم میکنه ودفترشو خط خطی میکنه

بیمارستان

کامران هم داره به خواب دیشبش فکر میکنه که سلیم میرسه ومیگه ساعت 7 میاد برای خواستگاری وکامران هم بهش میگه یادته قول داده بودیم برای همدیگه بریم خواستگاری؟؟حالا هم شب تنها نیا وبا استاد لازار هماهنگ کن تا اونم بیاد ولی اینو بدون اگه پدر دختر بودم اصلا رات نمیدادم وبا عصبانیت از اتاق میره

مدرسه

فریده به ماری میگه تو چیزی رو در مورد سلیم از من پنهون میکنی؟؟ماری هم بهش میگه اینطوری نیست ومیره ولی فریده حسابی شک کرده وباور نمیکنه

عمارت

نجمیه داره برای شب تمرین قهوه درست کردن انجام میده

بیمارستان

استاد لازار به کامران میگه تبریک میگم چون دارید دوستیتونو با نسبت فامیلی تکمیل میکنید وهردوی شما از بهترین دانشجوهای من بودید وهرچی بشه نباید از دوستی با هم دست بکشید ولی انگار یه اتفاقی افتاده؟؟کامران هم بهش میگه همینطوره وبهش میگه اونو عصر میبینه

گلخونه

سلیم به لونت میگه برای خواستگاری میره ولی نگرانه ولونت هم بهش میگه همه چیزو به اون بسپاره وفریده با اون چیزی که تو دستاش داره نمیتونه چیزی بگه وسلیم هم اینجوری خیالش راحت میشه

خونه نریمان

منور میاد وبهش میگه وقتی دنبال لونت بوده لباس سلیم واونجا دیده وفهمیده که سلیم پسرناتنی اونه ونریمان هم بهش میگه پس اینطور ومیخنده

مدرسه

فریده به خدمتکار اونجا خسته نباشید میگه واونم بهش میگه یه هفته پیش یه امانتی داشته واون شکلات بوده که فریده هم خوشحال میشه وبهش میگه پس اونو بیارید

ماری هم پیش فریده میاد وبهش میگه برای خواستگاری عصری باباش اجازه اونو وخودشو گرفته که فریده بهش میگه نمیاد چون نجمیه دستور دادند که جلوی دست وپاشون نباشم!! وماری هم بهش میگه من موندم این نجمیه از چی این سلیم بدجنس خوشش اومده؟؟فریده هم بهش میگه تو از کجا میدونی که بده؟؟ ماری هم حرفشوقطع میکنه ومیگه باید بره

خونه نریمان

لونت میاد ونریمان ازش میخواد تا فریده روازش دور کنه ویه کاری بکنه ولونت هم بهش میگه پس زنم شو تا انجام بدم وبعدشم میخنده ومیگه شوخی کرده ویه بازی ترتیب داده

عمارت

نجمیه خودشو برای شب حاضر میکنه وبسیمه هم وسایل بچگی نجمیه رو میبینه وبو میکنه وگریه ش میگیره

مدرسه

فریده میفهمه نجمیه شکلاتارو گرفته وبه میشل میگه ماری یه چیزی میدونه ونمیگه وبعدش میگه نجمیه وسلیم مشکوکن ویه کاسه ای زیرنیم کاسه ست ویهویی یادش میاد دیشب دست نجمیه زخم بوده(این زخم از فشار دادن کلید تو دستاش بوجود اومده)

عمارت

شب شده وسلیم ولازاربه خواستگاری نجمیه میان ولی هیچ کس خوشحال نیست وبا سلیم با سردی رفتار میکنند ولازار هم به سلیم میگه دستای سیف الدین ببوسه که کامران بهش میگه بعد از خوردن قهوه چون این یه رسمه واوناهم به سمت اتاق میرن تا مراسم برگزار بشه.
قسمت بیست و یکم فیلم چکاوک

عمارت

نجمیه داره خودشو آرایش میکنه وحاضر می شه که ماری بهش میگه سلیم آدم خوبی نیست واینکارو با خودش نکنه ونجمیه هم که مرغش یه پا داره بهش میگه اینجوری خیلی هم خوبه وازش میخواد به فریده قضیه شکلاتای مسموم ونگه چون اون وقتی بفهمه مانع خوشبختی اون میشه وماری هم که میبینه راهی نداره قبول میکنه

مدرسه

فریده داره کتاب جوابای کامران ومیخونه که والز خودخواه میاد واونو از دستش میگیره وداد میزنه عشق فریده به کامران!!! دختره احمق بهش ابراز عشق کرده واون نخونده وهمه دخترا با هم میخندند

عمارت

نجمیه قهوه هارو میاره ولازار وقتی میبینتش کلی تعجب میکنه چون صورت نجمیه داغونه وبعدش نجمیه پیش ماری میره واونم به سلیم توهین میکنه ونجمیه هم بهش میگه دیگه نشنوه کسی به شوهر آینده ش توهین کنه

مدرسه

فریده و والز به خاطر دعواشون تنبیه میشن ویه پایی گوشه خوابگاه وایمیستن و والز به فریده میگه چیزی رو نوشته که نمیدونستی؟؟فریده هم بهش میگه به اون ربطی نداره وبقیه کتاب و ورق میزنه

عمارت

لازار نجمیه رو از سیف الدین خواستگاری میکنه واونا هم با ناراحتی وعصبانیت بهش میگن دادیم رفت وحتی نمیذارن بچه ها برای دست بوسی بیان ونجمیه هم به ماری میگه این چجور خواستگاریه؟؟دارن منو مثل یه آدم بیوه شوهر میدن وناراحت میشه

روز بعد میشه وحلقه ها انداخته میشه ولی کامران وسیف الدین وبقیه اصلا خوشحال نیستن وکامران حتی به سلیم دست هم نمیده وخلاصه مراسم سوت وکوربرگزار میشه وهمه اینا به خاطر کارای نجمیه ست

خونه نریمان

لونت عوضی نریمان وجای فریده جا میزنه وخودشم جای سلیم وبا استفاده از دست خط فریده که بهش داده بود یه عاقد وخبر میکنه وعقدو جاری میکنه وهمه اینا نقشه لونت برای رسوندن پسر احمقش به فریده ست

عمارت

فریده شیرینی های خوشمزه ای درست کرده به اسم قند عسل که کامران وقتی این اسمو میشنوه یاد خوابش میفته که تواون دختر بچه به کامران میگه اسم مادرم قند عسله وفریده بهش میگه دوسش داشتی؟؟؟ولی کامران جوابی نمیده وفریده هم بهش میگه میدونسته اونو دوست نداشته وکامران هم دستشو میگیره وفیلم به گذشته میره

کامران به فریده کوچولو میگه وقتی اونو میبینه یه حسی داره ومثل یه زرد آلو قلبش میتپه وعاشقش شده وفریده کوچولو هم میگه چی عاشق شدی؟؟وکامران بدبخت ومیزنه

زمان حال

کامران به فریده میگه اسم قندعسل واز کجا شنیده؟؟فریده هم بهش میگه تو خواب اونو دیده وکامران هم بهش میگه دروغ میگی وخوابشو از اون دزدیده وفریده هم بهش میگه تو خواب تو هم قندعسل هست؟؟آخه قندعسل توکه نریمان خانمه وکامران ازش میخواد چرت وپرت نگه وراستشو بگه وفریده هم بهش میگه چه میدونه وازیه جایی شنیده وپیش مهمونا برمیگرده وبهشون شیرینی قندعسل تعارف میکنه وسلیم وقتی میخواد ازش برداره کامران نمیذاره وبهش میگه برای معده ت خوب نیست وترش میکنی وبعدش فریده به نجمیه وسلیم تبریک میگه وبهشون میگه به پای هم پیر شید وسلیم هم بهش میگه همگی با هم انشاال.. وهمگی یه جوری نگاش میکنند

خونه نریمان

نریمان به منور میگه این لونت شیطون وهم درس میده وبعدش لونت بهش میگه توغیاب سلیم وفریده اونا با هم عروسی کردن وحالا نوبت عروسی منه وبهش میفهمونه که پیشش بره ونریمان هم خنده ش قطع میشه

عمارت

نجمیه به سلیم میگه چرا چند دقیقه پیش اون حرف و زد؟؟ وسلیم هم بهش میگه فکر میکنی بامن خوشبخت میشی؟؟هرلحظه از زندگی روبرات زهرمار میکنم ونجمیه هم بهش میخنده ومیگه مطمئنه چون تو این کار استاده ولی باید حواسش جمع باشه چون اگه یه ذره غصه بخوره داداشش اونو تیکه تیکه میکنه

کامران توحیاط نشسته که به فریده میگه بیا بلای جونم وفریده بهش میگه توبا منی؟؟کامران هم میگه نه با تو نبودم با پرنده ها وچکاوکا بودم به نظرم باید همشون واز بین برد وزندانی کرد وفریده هم بهش نیشخند میزنه ومیگه برای دیدن صورت جنابعالی نیومده بودم ومنتظرماری هستم وکامران همینجوری بهش نگاه میکنه وهمش میخنده وفریده هم مثلا میخواد خودشو به اون راه بزنه وآخرسر خودشم بهش میخنده

زمان گذشته

فیلم به عقب برمیگرده وبسیمه به نجمیه وفریده میگه باید جهیزیه خودشون ودرست کنن وببافند وفریده کوچولوهم بهش میگه کامران هم ببافه آخه اون شکل دختراست ومن مردم!!!وبعدش کامران میره یه سیبیل مصنوعی رو صورتش میذاره وفریده هم یه مشت محکم روصورتش میزنه..کلا این بچه خیلی شیطون وبامزه ست والان هم این دختر کوچولو داره تو سریال عشق اجاره ای بازی میکنه وبزرگتر شده

زمان حال

استاد لازار وماری دارن میرند که فریده به ماری میگه اگه چیزی درمورد سلیم میدونه بهش بگه ولی ماری بازم دروغ میگه وبهش میگه نجمیه بامرد مورد علاقه ش ازدواج کرده وخوشبخت میشه وچیزی هم نمیدونه وبعدش میره

خونه نریمان

لونت به زور نریمان وبه اتاق میبره وبهش نزدیک میشه ونریمان هم بهش میگه اگه بهش دست بزنه به همه میگه سلیم پسرشه ولونت هم کنار میکشه وبهش میگه اینوبدونه اگه براش مشکلی پیش بیاد اونم ساکت نمیشینه وهمه چیزو میگه وبعد میره

عمارت

سیف الدین به اتاق میره وبه سلیم ونجمیه میگه حالا که لازار رفت نمایش تموم شد وکامران هم به سلیم میگه اونم بره چون میخواد با پدرش که دوتا مردن استراحت کنه وجایی برای اون تواین خونه نیست واینجوری حالشو میگیره واونم میره وبسیمه به کامران میپره ومیگه نبایداینجوری باهاش رفتار کنند چون اونم حرصشو سرنجمیه درمیاره وکامران هم بهش میگه اگه اینکارو بکنه میدونه که چه بلایی سرش بیاره وباعصبانیت از اونجا میره

تو حیاط نجمیه به سلیم میگه فردا برن بازار تا خرید کنه وپارچه هم بگیره تا براش لباس بدوزه وسلیم هم بهش میگه حالش ازاون بهم میخوره

خدمتکارا از پنجره همه چیزو میبینند وباخودشون حرف میزنند ومیگن بین سلیم ونجمیه وفریده یه رابطه ای هست واینارو ازحرفای منور ونریمان اون روز شنیدند وتصمیم میگیرند به بسیمه این موضوع رو بگن تا خودش تصمیم بگیره

خونه نریمان

نریمان گریه میکنه وبه منور میگه دست لونت یه عالمه آتو داره واگه فقط یکی از اون حرفارو به کامران بزنه بدبخت میشه

عمارت

تو آشپزخونه خدمتکارای احمق به بسیمه میگند نریمان اون روزی که خودشو سوزونده میخواسته به سیف الدین بگه فریده وسلیم با هم رابطه دارند وبسیمه هم باتعجب میگه چی؟؟؟؟!!!!بعدش گریه میکنه وازشون میخواد به کسی فعلا چیزی نگند

فریده پیش نجمیه میره وحالشو میپرسه ونجمیه هم بهش میگه خیلی خوشحاله ولی اون چشم دیدنش ونداره وفریده هم بهش میگه چرا باید اینطوری باشه واز خوشحالی اون خیلی بیشتر ازخودش شاد میشه وانگاررویاهای کودکیش به واقعیت رسیده واز نجمیه میخواد که بگه بین اونو وسلیم چی گذشته؟؟؟چون داره میبینه اون اصلا خوشحال نیست وداره تظاهر میکنه وماری هم بهش گفته سلیم خطرناکه واونم همین فکرو میکنه ونجمیه هم بهش میگه بره بیرون وفریده هم بهش میگه نمیره وباید

همه چیزو تعریف کنه ونجمیه هم بهش میگه برای اولین بار یه چیزی برای اونه ومیخواد ازش بگیره وفریده هم بهش میگه من چیرو میخوام بگیرم ونجمیه هم داد میزنه نامزدمو!!!که بسیمه هم از پشت درمیشنوه وزمانی که نجمیه به فریده میگه توداری حسودی میکنه ومیخوای نازدموازم بگیری وفریده هم بهش میگه اگه لازم باشه اینکارم میکنم بسیمه با عصبانیت میاد تووبه فریده میگه خجالت بکشه وصداشو ببره وفریده هرچی توضیح میده بسیمه قبول نمیکنه وبهش میگه بره بیرون وکامران وسیف الدین هم میرسند وبسیمه بهشون میگه بیشعوری های همیشگی فریده شروع شده..یتیم بزرگ کن..سیف الدین داد میزنه که ساکت بشه وبسیمه حرفشو میخوره وفریده هم با گریه از اونجا دور میشه تا چمدونشو ببنده وسیف الدین وکامران بهش میگن چرا این حرفو زده ونمیگه دل یه یتیم ومیشکونه وبسیمه هم که داره گریه میکنه بهش میگه فریده رو خیلی دوست داره ویه تیکه ازجونشه ولی اون بیش از حد پرو شده واونم پیر شده ونمیتونه دیگه تحمل کنه وفریده هم با دل شکسته وچشم گریون ازعمارت میره وکامران هم دنبالش میره وبهش میگه صبر کنه..کجا؟؟فریده هم میگه مدرسه..کامران هم بهش میگه تو امروز تعطیل بودی؟؟فریده هم بهش میگه خیلی خوش گذشت وکامران هم بهش میگه پس منم با خودت ببر وفریده هم فقط بهش نگاه میکنه

 

قسمت بیست و دوم سریال چکاوک

عمارت

بسیمه حسابی ناراحته وگریه میکنه وازکارش پشیمونه که پیش نجمیه میره واونم یه سری دروغ تحویلش میده وبسیمه هم ازش میخواد ازاین موضوع به کامران وپدرش چیزی نگه واونم پرو پرو بهش میگه فریده متوجه اشتباهش میشه وبیشتر ازاین اونو سرزنشش نکنه

گلخونه

لونت سند ازدواج وبه سلیم میده واونم حسابی خوشحال میشه وبه لونت میگه فریده دیگه زنمه ولونت هم بهش میگه باید با نجمیه هم عروسی کنه چون زیرسایه اون درامنیته وباید حتما اینکارو بکنه وسلیم بهش میگه اگه کامران وازبین ببره زودتر میتونه به فریده برسه ولونت هم بهش میگه اگه منظورش به واصفه نتونستن چهره شو شناسایی کنند وسلیم هم بهش میگه پس خودشون به خوانواده ش خبر میدند

عمارت

نجمیه به مادرش میگه کارخوبی کرده که ازاون حمایت کرده که بسیمه بهش میگه اون یه غلطی کرده وخودشم فریده رو فدا کرده تا مانع اتفاقات بدتر بشه وحتی نذاشته اون حرفشو بزنه واز خودش دفاع کنه و اگه اینکارو میکرد نمیتونست مانع اتفاقات بعدازاین بشه وبا عصبانیت اتاق وترک میکنه

درشکه

فریده به کامران میگه یه خرده حرف بزنه تا دلش آروم بگیره وکامران هم بهش میگه چی بگه؟؟وفریده هم سرشو رو شونه های کامران میذاره

عمارت

سیف الدین میخواد دنبال فریده بره ولی بسیمه بهش میگه تو کار اونو دخترش دخالت نکنه وبذاره دخترشو خودش تربیت کنه وحساب کارشو بدونه چون بهش بی احترامی کرده وباید حساب کارشو ببینه وازش میخواد چند وقت به دیدنش نره وسیف الدین هم عصبانی میشه ومیره وبسیمه هم به اتاق فریده میره وبالشت شو بو میکنه وگریه میکنه

از اونور خدمتکارا حسابی ناراحتند وخودشونو مقصر میدونند وگریه می کنند والبته مقصر اصلی هم اونا هستن با اون حرف الکی که تو دهن بسیمه انداختند!!!

مدرسه

کامران به فریده میگه کسی نیست؟؟فریده هم بهش میگه الان زمان تعطیلی بچه هاست واونا هم کنار خونواده شونن ومیره که کامران اونو صدا میکنه وبهش میگه زود باش بریم کارناوال ولی فریده قبول نمیکنه وبهش میگه حوصله نداره وکامران هم بهش میگه پس برن پیک نیک وفریده بازم ناز میکنه وقبول نمیکنه وکامران هم بهش میگه نمیخواد اونو اینجا تنها بذاره واونو از زندگیش بیرون نکنه وتنهاش نذازه وفریده هم میخنده وبهش میگه پس نون فتیر هم باید براش بخره وکامران هم بهش میگه خیلی شیکمویی!!!وبا هم میخندند وراهی میشند

جنگل

کامران وفریده اونجا میشینن وکامران هم ازش میپرسه بین واونو مادرش چی گذشته؟؟فریده هم بهش میگه بی تربیتی کرده وحقش بوده وکامران هم بهش میگه اون که بالاخره میفهمه واز طرف مادرش ازش عذرخواهی میکنه وفریده هم بهش میگه نیازی نیست چون امثال اون این حرف همیشه تو گوششونه”یتیم بزرگ کن تا چشمتو در بیاره””وبعدش تو آغوش کامران گریه میکنه ومحکم با سرش به چون کامران البته اتفاقی میزنه وبعدش هم با هم میخندند

گلخونه

سلیم به لونت میگه به خونواده واصف خبر بده واونم بهش میگه روحانی اونو جای واصف میشناسه وبعدش بهش میگه نریمان چه کارایی ازدستش برمیاد وسلیم هم بهش میگه همون نریمان بیوه کامران؟؟لونت هم میخنده وبهش میگه بعدا میفهمه ومیره

جنگل

فریده وکامران یه تاپ چوبی خوشگل درست میکنند وبا هم سوار میشند وکامران هم به فریده میگه تو چرا اینجوری هستی؟؟مثل هم سن وسالات رفتار کن..خانم باش..اصلا تو حالا عاشق شدی؟؟فیلم به عقب برمیگرده

فریده کوچولو به کامران میگه برات زرآلو اووردم چون تو گفته بودی عاشق شدی وتوبدنت یه چیزی مثل زردآلو تکون میخوره منم همون حس ودارم واون روز هم به خاطرهمین بهت گل پرتاب کردم وکامران هم بهش میگه چرت وپرت نگه وبره وفریده هم قهر میکنه ومیره

زمان حال

کامران به فریده میگه خوب تا حالا عاشق شدی؟؟فریده هم بهش میگه فقط چیزی که میدونه حرف یه کسی بوده که میگفته مثل زردآلو میمونه وبعدش ازکامران میپرسه واونم بهش میگه اون عشق وفقط تو تنهایی وسکوت یاد گرفته وبعدش با هم دوباره بحث میکنند وفریده بهش میگه پس خدا به داد عاشقا برسه وکامران هم بهش میگه تو خجالت بکش واونم بهش میگه تو خجالت بکش ودر آخر صلح برقرار میشه ومیوه شونو میخورند

عمارت

سلیم به عمارت میاد ولی بسیمه اونو راه نمیده وبهشون میگه مردای خونه نیستند ونجمیه هم نیست وسلیم هم میره

مدرسه

فریده ازکامران به خاطر اینکه تنهاش نذاشته تشکر میکنه وکامران هم بهش میگه تو خوابگاه به اون بزرگی چجوی میخواد تنها بخوابه؟؟که فریده هم بهش میگه از 5 سالگی تنها میخوابه وکامران هم بهش میگه ولی اون شب تو خونه نریمان این حرفو نمیزده وفریده هم بهش میگه پس از اون روز بزرگ شده وکامران هم بهش میگه همونطوری هست واصلا بزرگ نشده وحتما از تنهایی میترسه وفریده هم بهش میگه نکنه نمیخوای بری؟؟کامران هم بهش میگه فقط به خاطر اون گفته چون اینجا تاریک وترسناکه وازش میخواد تو بیرون با هم بشینند وفریده هم بهش میگه سرده بی خیال وبهش شب بخیر میگه وکامران هم بهش میگه خوب بخوابه واز دور به هم نگاه معنی داری میکنند وسلیم هم که از پشت درخت داره اونارو نگاه میکنه عصبانی میشه ومیگه مردیکه اون زنه منه وهمش حرص میخوره

کارناوال

کاترینا درحال آواز خوندنه که داره سیف الدین ونگاه میکنه وبقیه هم همش پشت سرش حرف میزنن مردیکه پیره ولی توجه دختره رو به خودش جلب کرده وکار مارو کسات میکنه وسیف الدین هم عصبانی میشه ورو میز میزنه ومیخواد دعوا کنه ولی ارومش میکنن وسیف الدین هم از کاترینا میخواد ادامه بده واونم میخونه

عمارت

کامران خونه میاد وبه مادرش میگه دختره خیلی ناراحته وچرا اینجوری شد چون اون خیلی فریده رو دوست داشت؟؟بسیمه هم بهش میگه موقعیت اینجوری ایجاب میکرد وبهش گیر ندن وکامران هم بهش میگه امیدواره بتونه امشب راحت بخوایه ومیره

مدرسه

سلیم سعی میکنه خودشو به پنجره خوابگاه نزدیک کنه که سروصدا ایجاد میشه وفریده هم کامران وصدا میزنه وسلیم هم قایم میشه وفریده به تختش برمیگرده

عمارت

کامران تو اتاق فریده میره واونجا میخوابه

سیف الدین به خونه برمیگرده وبسیمه هم گریه میکنه ومیگه فریده دخترم بود ومیخواستم عروسم باشه وقرار بود منو دوتایی تو پیری دست نوه هامونو بگیریم وبا غرور بهم نگاه کنیم چرا اینطوری شده؟؟تو ازمن راضی هستی؟؟ وسیف الدین هم بهش میگه از اون راضیه ولی ازخودش راضی نیست.

 

قسمت بیست و سوم چکاوک

 

عمارت

صبح کامران از خواب بلند میشه وبه مادرش میگه این چیه زیربالش بود؟؟بسیمه هم میفهمه برای پسرش جادو وجمبل کردند وبهش میگه خدا لعنتشون کنه واسه همین چند روزه میگی سر درد داری وکامران هم ازش خداحافظی میکنه وبا پدرش میره وبهش میگه موضوع بین اون ومادرش چیه؟؟که سیف الدین هم بهش میگه چیزی هست که منو وتو سردرنمیاریم وکامران هم بهش میگه بالاخره میفهمه وباهم میرند

مدرسه

فریده به میشل میگه بالاخره میفهمه بین نجمیه وسلیم چیه؟؟چون اون خیلی ناراحت وناآرومه ومیشل هم بهش میگه دست از کاراگاه بازی برداره وبهش بگه تو تعطیلات چیکار کرده واز کامران بگه..فریده هم بهش میگه بخشی از رویاهای خوبتو درنظر بگیر وحالا وحشتناک ترین کابوستو بذار توش وماری هم بهش میگه نمیتونه خرابش کنه که فریده بهش میگه تو حتی نمیتونی تصور کنی ومن تو روز تعطیلم با همین کابوس روبرو شدم وبعد کامران سعی کرد منو از اون کابوس رها کنه وانگار وقتی که به چشمام نگاه میکرد داشتند گنجیشکا تو اون غذا میخوردند وبعد بهش میگه اونو کامران با هم یه خواب ودیدند ومیشل هم بهش میگه قند عسل ومیگی؟؟فریده هم بهش میگه آره ولی نتونسته بهش بگه وخجالت کشیده

عمارت

خدمتکارا کل خونه رو میگردند وتو چند جای دیگه هم از اون جادوها پیدا می کنند وبسیمه هم بهش میگه اون عوضی میخواد با جادو وجمبل پسرمو از دستم دربیاره وبعدش به اتاق فریده میرن وبسیمه هم به خدمتکارا میگه خیلی داره غصه میخوره که چرا اون حرفو زده وخدمتکارا هم بهش میگن کاش لال میشدند وچیزی بهش نمی گفتند وبسیمه هم بهشون میگه خوب کاری کردن که گفتند ومیخواد دعا کنه که سلیم بمیره ولی ضررش به بچه اش میرسه اون چجور آدمه حیوونی هست واگه قبل از ازدواج بیوه نمیشد وقضیه ناموسی نبود من اون سلیم وبعنوان سگ در خونه خدمم قبول نداشتم وفقط مجبوره ونجمیه هم از پشت در همه رو میشنوه

گلخونه

لونت به سلیم میگه اون نوشته رو به دست خونواده واصف رسوند(تو اون نوشته سلیم گفته جنازه شوهرتون واصف تو خلیج پیدا شده)ولونت هم بهش میگه از زیردر انداخته تو خونه شون وخیالش راحت باشه

اتاق روحانی

زن واصف نامه رو به قاضی میده وگریه میکنه وبهش میگه همه چیز تقصیر اون دکترکامرانه واومد تو خونه مون مارو تهدید کرد وقاضی هم ازش میخواد یه عکسی بیاره تا مطمئن بشن واونم قبول میکنه ومیره

کامران وسیف الدین هم از اونور پیش روحانی میرند

خونه نریمان

لونت به نریمان میگه باید براش یه کاری بکنه واونم بهش میگه دیگه هیچ کاری نمیکنه ولونت هم بهش میگه هنوزم باهاش یه خرده حسابی داره وقرضشم نداده وازش میخواد تا معاون روحانی اونجا بیاد و یه جوری خامش کنه وازش پذیرایی کنه ونریمان هم عصبانی میشه وبهش میگه تو در مورد من چی فکر کردی؟؟لونت هم بهش میگه فکر اشتباهی نکرده واگه قبول نکنه اونو به جرم زنا تو زندان میندازه وبهش پول میده تا شب ازمهمونش پذیرایی کنه

عمارت

خدمتکارا به بسیمه میگن کار منوره واون جادو کرده وبسیمه هم ازشون میخواد تا کامران میاد کاری نکنند ونندازنش دور تا بفهمه زنی که دوستش داره چجور آدمیه تازه از اتاق فریده هم دوتا پیدا کردند وبعدش میره یه گوشه ای وبا ناراحتی میشینه

بیمارستان

کامران به پدرش میگه اون نامه ای که برای زن واصف رفته کار کی میتونه باشه؟؟ واگه قاضی بهش دست خط ونشون میداد میتونست بفهمه کار کیه وسیف الدین هم بهش میگه حتما باهاش دشمنی دارن وکار یه آشناست وکامران هم بهش میگه کار یکی از بچه های بیمارستانه وگرنه از کجا کل مراحل درمان ومیدونست؟؟!!

روحانی با معاونش به بیمارستان میاد تا از همه افراد اونجا پرس وجو کنند که سلیم میفهمه واز اونجا دور میشه واونا هم پیش کامران میرند وازش پرس وجو میکنند واونم بهش میگه واصف تمام مراحل درمان ونوشته بوده ومعلومه با عجله رفته چون رو مقالات هم داشته کار میکرده که نصفه مونده

از اونورسلیم پیش روحانی میاد وبهش به دروغ میگه الان با معاونش حرف زده واسمش سلیم ودوست کامرانه وروحانی هم اونو نمیشناسه وبهش میگه پسرش میتونه کوفته بخوره؟؟ که سلیم بهش میگه باید معاینه ش کنه تا بفهمه واز اونجا میره وبعدش کامران میاد وروحانی بهش میگه چند نفر پسر اونو معاینه می کنند؟؟کامران هم بهش میگه یکی خودش ویکی هم استاد لازار که روحانی بهش میگه چند دقیقه پیش با سلیم حرف زده وکامران هم بهش میگه اونم تو درمون پدرم بهم کمک کرد واز دکترای اونجاست

مدرسه

فریده به میشل میگه باید از ماری حرف بکشند چون اون یه چیزایی میدونه وفقط اونجوری میتونه به خاله ش ثابت کنه حق با اونه

بیمارستان

کامران به سلیم میگه به قاضی گفتی پسرشو با هم مداوا کردیم؟؟سلیم هم بهش میگه میخواسته که اینجوری باشه ومثل قدیم دوباره با هم خوب باشند وقراره همینجوری به این رفتارش ادامه بده؟؟کامران هم بهش میگه آره همینه وباید قبل ازاینکه از پشت بهم خنجر میزدی این فکرو میکردی وبا عصبانیت میره

گلخونه

سلیم به لونت میگه امروز نزدیک بوده دستگیر بشه ومگه قرار نبوده معاون روحانی رو راضی بکنه ولونت هم بهش میگه باید منتظر بمونه تا نریمان راضی بشه وسلیم هم بهش میگه دیگه تحمل نداره و باید خیلی زود اینکارو بکنه

عمارت

بسیمه به کامران همه برگه های جادو رو نشون میده وکامران هم بازش میکنه ومادرش بهش میگه باز نکنه نفرین میشه وکامران هم داد میزنه ومیگه چیزی نگه وبعدش با عصبانیت پیش نریمان میره وبهش میگه این موهای تو نیست؟؟نریمان هم زیر بار نمیره وکامران هم بهش میگه بدجوری ناامیدش کرده ونریمان هم بهش میگه عشق قدیم خودشو دوست داره وازاین کامرانی که بهش اهمیت نمیده خیلی ناراحته وکامران هم میذاره که بره ولی نریمان جلوشو میگیره وکامران هم بهش میگه نذاره بیشتر از این ناراحتش کنه ونریمان هم بهش میگه نمیذاره همینجوری بره وکامران اون اینجوری باهاش رفتار نمیکنه ویکی اونو پر کرده ومغزشو شست وشو دادند واین منم همون خانمت..همونی که دوستش داشتی وبه حرفای دیگرون اهمیتی نده وکامران هم بهش میگه اعصابش خرابه وبگیره بخوابه ونذاره بیشتراز اون دلشو بشکونه ومیره

کامران برمیگرده خونه وبه مادرش میگه نریمان بهش گفته حرفای اونارو باور نکنه وکار اون نیست وبسیمه هم دوباره کلی غر میزنه وکامران هم میره تا بخوابه وتو تختش به عکس فریده نگاه میکنه

مدرسه

فریده داره با ماری صحبت می کنه که مدیر میاد وبه فریده میگه کامران برای دیدنش اومده واز این به بعد هم بهش بگه تا نیاد چون آدمای ممنوعه رو اینجا نمیخوان وفریده هم قبول میکنه ومیره

از اونورمیشل به ماری میگه نجمیه به فریده تهمت زده وخاله شم اونواز خونه بیرون انداخته وباید همه چیزو به فریده بگه

بالاخره فریده به اتاق میره وبه کامران میگه خوش اومده وکامران هم براش شکلات میاره وفریده هم خوشحال میشه ویکی رو میخوره وکامران هم فقط نگاش میکنه وفریده هم بهش میگه بازم دلت میخواد خب یکی بردار!!!کامران میگه از اونی که میخوره میخواد وفریده هم بهش میگه ولی من اونو گازش زدم وکامران هم میگه عیب نداره واونو میخواد وفریده هم بهش میگه اون نیمه خودشه واگه میخواد یکی دیگه برداره وکامران هم دوباره قبول نمیکنه وفریده هم مجبورمیشه اونوبه سمت دهنش بگیره ولی بدجنس تا میاد کامران گازش بزنه خودش میخوره ومیخنده وبه کامران میگه برای چی اومده؟؟نکنه میخواد اونو کنترلش کنه؟؟کامران هم بهش میگه کی میتونه تورو کنترل کنه؟؟!!فریده هم میخنده ومیگه خوبه تو هم فهمیدی وکامران هم بهش میگه امروز به خاطر من از مدرسه فرار میکنی؟؟فریده هم بهش میگه چرا؟؟خدا میدونه چه کاسه ای زیر نیم کاسه ست ومیخواد باهاش بازی کنه!!!کامران هم بهش میگه بازی نیست..ایندفعه فرق میکنه..میاد؟؟؟فریده هم قبول میکنه وکامران هم بهش میگه اگه یه دقیقه دیر کنه اصلا صبر نمیکنه ومیره وفریده هم بهش میگه یه دقیقه هم دیرنمیکنه وبه کامران قول میده واونم حسابی خوشحال میشه وفریده هم حسابی ذوق میکنه

مدرسه

فریده به ماری میگه حرفی برای گفتن داره یا نه؟؟ماری هم بهش میگه داره وبالاخره میخواد اعتراف کنه

جنگل-زیر درخت

کامران برای فریده گوجه سبز (یا به قول خودشون زردآلو) یه پاکت پر گرفته ومنتظره وخیلی هم هیجان داره ولی فریده نمیاد واونم با ناراحتی میره

بازار

نریمان عصبانی میشه واز خونه بیرون میاد وبه مغازه لونت میره وشیشه رو با سنگ میشکونه وسیف الدین هم از دور همه چیزو میبینه

مدرسه

ماری همه چیزو برای فریده تعریف میکنه(درباره شکلاتای مسموم) وفریده هم بهش میگه چجوری تونسته به همچین مردی اطمینان کنه وماری هم بهش میگه سلیم به خاطر اونه که به نجمیه نزدیک شده واون فقط یه طعمه ست وفریده هم باعصبانیت با جمالی درشکه چی به بیمارستان میره

دفتر روحانی

روحانی با دیدن عکس واصف جنازه رو متعلق به اون معرفی میکنه وخونواده واصف هم بهش میگن همه چیز تقصیر کامرانه وروحانی به فکر فرو میره

بیمارستان

فریده پیش سلیم میره وبهش میگه میدونه چه غلطی میخواد بکنه واز زندگیشون بره بیرون ولی سلیم بهش میگه هیچ کاری نمیتونند بکنند نه اون ونه کامران وفریده هم بهش میگه منظورش چیه؟؟سلیم هم بهش میگه شنیدی دیگه.. منو با کامران تهدید نمیکنی!!!فریده هم بهش میگه این حرف خودشه وبه کامران کاری نداره..و میدونه قصدش چیه و باید از نجمیه جدا بشه واین حرفو دوبار تکرار نمیکنه وباید اینکارو بکنه وکامران هم که پشت در وایستاده همه چیزو میشنوه وپاکت میوه از دستش رو زمین میریزه وبا عصبانیت داخل اتاق میشه وبه فریده نگاه میکنه واونم همینجوری میمونه واین آغاز یه سوء تفاهم بزرگ برای کامران میشه وفکر میکنه بین فریده وسلیم یه چیزی هست.

 

 

قسمت بیست و پنجم چکاوک

 

پارچه فروشی سیف الدین

کامران:بابا ما از این امتحان چه درسی گرفتیم؟

سیف الدین:این که هیچ کاری بدون جواب نمیمونه پسرم.من چه میدونم اصلا؟اما پسرم من فهمیدم که دیگه با نریمان ازدواج نمیکنی.

کامران:به خدا نزدیک باشه،از من دور باشه.

سیف الدین:میدونم اتفاق آسونی نبود.نریمان خانم همه رو نا امید کرد.

کامران:یه ذره هم ناراحت نشدم بابا.عین خیالمم نیست

سیف الدین:پس الان که ناراحتی واسه نریمان نیست.به فریده مربوطه؟

کامران:میشه بیخیال شیم؟

مدرسه

خواهر الکسی میاد و فریده رو میبره تو اتاقش که تنبیهش کنه.

مدرسه

مدرسه رو واسه یه هفته تعطیل کردن.ولی فریده که دیگه جایی رو نداره.نمیدونه کجا بره.

بازار

سیف الدین و کامران دارن میرن مغازه

سیف الدین:قاضی به تو چی گفت؟

کامران:پرسید از نریمان شاکی هستی یا نه؟

سیف الدین:تو چی گفتی؟

کامران:شاکی نشدم.گفتم خدا اصلاحش کنه و موضوعو بستم

سیف الدین:ای وای،مامانت گفته بود به فریده سر بزنم.تو به جای من میری نور چشمم؟

کامران:من خودم قبلا رفتم مکتب.از دور نگاه دیدمش.

قبرستان

فریده رفته سر قبر مامان و باباش و رو قبرشون گل گذاشته.

از زبون فریده:نه نه از مکتب فرار نکردم.یه هفته تعطیلمون کردن.هر روز میام.شاید بمونم پیشتون.عمارتی ها خوبن.نه مامان من خوبم باور کن.همه مون خوبیم.از اون چهار دیواری خسته شده بودم.واسه همین از خونه فرار کردم.اینجا خوشگله.خوش آب و هواست.بزرگ و دلبازه.درون آدم تازه میشه وقتی کنار خانوادش کنارش باشه.

عمارت

نجمیه که رفته بوده بیرون،داره یواشکی وارد خونه میشه.میره تو اتاقش و میبینه مامانش اونجا نشسته و جعبه شکلاتای مسموم دستشه.نجمیه میبینتش.

بسیمه:شرم بر اولادی مثل تو.تو با لوانت که به داداشت افترا زد چه فرقی داری؟تو ساخت و پاخت کردن رو از کجا یاد گرفتی؟

نجمیه:چه ساخت و پاختی؟چی میگی؟

بسیمه:داری سعی میکنی دل مارو بشکونی؟تو بچه ی کی هستی؟من نمیتونم تو رو زاییده باشم.بیا

اینجا باید همه چی رو تعریف کنی.

نجمیه هم همه چیزو تعریف میکنه.

بیمارستان

کامران میره بیمارستان.

کامران:رخساره مریضا رو بفرست.

رخساره:یکی تو اتق منتظرتونه از قبل.نریمان خانم.

کامران با عصبانیت میره تو اتاقش.

کامران:تو با چه رویی اومدی اینجا؟

نریمان:کامران اجازه بده تعریف کنم.

کامران:بفرمایید نریمان خانم.گوش میکنم.

نریمان:حسودیم شد کامران.تا شنیدم با فریده فرار کردی حسودیم شد.همش تو عمارت طعنه میزدن.

کلی چرت و پرت دیگه میگه و کامران هم عصبانی میشه و بعد میگه من منتظرت میمونم و کامرانو میبوسه و میره.

عمارت

نجمیه:خواستم از شما و این عمارت فرار کنم.

بسیمه:به خاطر تو به امانت خواهرم نا حقی کردم.حواست هست منو با عذاب وجدان رها کردی؟شما چه جور راهزن هایی هستید؟کاش بچه ی من نبودی.

نجمیه:به داداشم نگو؟باشه؟

بسیمه:چرا؟واسه اینکه فریده بیشتر عذاب بکشه؟نیاز نیست صبر کنم!تو هم اون انگشتر رو پس میدی!

نجمیه هم که میبینه چاره دیگه ای نداره میگه که حامله اس.

بسیمه هم حالش بد میشه و میشینه روی صندلی.ولی نجمیه ول نمیکنه و بازم با بسیمه بحث میکنه.بسیمه هم با همون حال بد میره بیرون و میخواد که از پله ها بره پایین.همین موقع کامران میاد عمارت.بسیمه که به چنر تا پله ی آخر رسیده از پله ها میوفته پایین و کامرانم اونو با کمک خدمتکارا میبره تو اتاق.فریده میاد عمارت و پشت درختای عمارت میشینه.سیف الدین هم میاد و میره و وضعیت بسیمه رو میبینه.

سیف الدین:چیزیش شده پسرم؟

کامران:نه بابا،شکستگی نداره.مامان اگه درد نداری واسه چی گریه میکنی؟

بسیمه:واسه سرنوشتم.

کامران میاد تو حیاط

فریده هم قایم میشه.کامران یه کم این طرف،اون طرف رو نگاه میکنه.

کامران:میدونم اینجایی.فریده بیا بیرون دیگه.قول میدم به خاط اینکه تو این ساعت از خوابگاه فرار کردی،دعوات نکنم.یالا.در اصل خیلی ازت عصبانیم.(همین طوری داره به اونجایی فریده هست نزدیک میشه)نمیتونم بفهمم.هیچ طوری نمیتونم درون خودم حلش کنم.یالا فریده.فریده؟هیچ فرقی با بچه ای نداری که از مامانش کتک خورده اما بازم با گریه میگه مامان.یالا بیا بیرون.بیا منو آروم کن.هر وقت گفتم سیب بیا بیرون.اگه گفتم گلابی هم بیا بیرون.سیب.گلابی.فریده میدونم اونجایی.خودت به خوبی بیا بیرون.چون همش این طوری ازم فرار کردی،نتونستم خودمو بهت توضیح بدم.نتونستم خودمو بهت بفهمونم.همش منو به عقب پس زدی.از اون روز به بعد،درونم یه درخت شدی.نه رشد کردی و نه کنده شدی.با توام فریده؟

میاد و پشت درخت رو نگاه میکنه.میبینه فریده نیست.زود تر رفته.

فریده داره میره مدرسه که یه دفعه صدای یه آدم مست میاد واونم تا مدرسه تند میره.

همین موقع یه آهنگ پخش میکنه که با صدای فریدس.(خیلی قشنگه)

صبح میشه،کامران رو مبل خوابش برده.

سیف الدین بسیمه رو میاره تو سالن و کامرانو میبینه.

بسیمه:پسرم همه جات گرفته بلند شو.

کامران:تو چطوری؟درد داری؟

بسیمه:نه،تنها دردم قلبمه اونم به خاطر فریدس.

و بسیمه هم همه چیرو واسه کامران تعریف میکنه.کامرانم میفهمه که حق با فریده بوده. کامرانم عصبانی میشه و میره انگشتر نجمیه رو به سلیم پس میده.

فریده خوابیده تو خوابگاه خوابیده که یکی از معلماش میاد و اونم یه بهونه میاره وبه معلمش میگه میخواد بره تکیر داغ پیش اون یکی خالش.از مدرسه میاد بیرون و یه کم دم مدرسه میشینه.

کامرانم بعد از دعوا با سلیم میاد مدرسه و میبینه که فریده دم مدرسه نشسته.فریده اول یه لبخند میزنه ولی بعد شروع میکنه با کامران دعوا کردن که چرا اومده اونجا.

کامران:من همه چیزو فهمیدم.میدونم که حق با تو بود.

ولی فریده گوش نمیده و سوار درشکه میشه و میره که سوار کشتی بشه و بره تکیر داغ.

کامرانم دنبالش میره.

 

 

 

قسمت بیست و هفتم سریال چکاوک

 

 

عمارت

بسیمه و سیف الدین نشستن.بسیمه میگه باید یه شوهر واسه نجمیه پیدا کنیم.با این وضعیتش هم کسی نمیگیرتش.

سیف الدین:نجمیه باید بمیره.بمیره.من همین امروز دفنش میکنم.تموم شد

نجمیه هم اینا رو میشنوه و گریه میکنه.

سیف الدین هم از عمارت میره بیرون و نجمیه هم از پشت پنجره نگاش میکنه.

لنگرگاه

فریده رسیده و میخواد بلیط بخره ولی پول نداره.واسه همین انگشتر مامانشو میده تا بلیط بخره.کامرانم میرسه ولی فریده سوار کشتی شده.کامران انگشتر فریده رو دست کسی که بلیط میفروشه میبینه.کامران پول دو تا بلیط رو میده و انگشتر رو میگیره و خودشم میره سوار کشتی میشه.میره پیش فریده میشینه.

فریده:من به تو نگفتم مزاحمم نشو؟

کامران:نه

فریده هم روشو میکنه اون ور.کامرانم همین طوری نگاش میکنه.فریده هم پا میشه میره یه جا دیگه میشینه.

خونه نریمان

سلیم رفته خونه نریمان.

سلیم:سلام نریمان خانموقبلا باهاتون آشنا نشده بودم ولی خوب میشناسمتون.

نریمان:آقا سلیم؟

سلیم:منو آقا لوانت فرستاده

نریمان:اون قاتلو هنوز دار نزدن؟

سلیم:به کمکتون احتیاج دارم.نجمیه احمق یه جیزایی رو لو داده.انگشتر نشون رو پس دادن.اما تنها گارانتیه من،اون دختر عاشق احمقه.در حدیه که هر چی بگم،میتونه انجام بده.

نریمان:چکاوک زن عقدیت نیست؟چرا به نجمیه گیر دادی؟چکاوکو بگیر هر چی باشه حقته.خودتم خلاص کن.

کلی با هم حرف میزنن و قرار میذارن که فریده و کامران رو از هم جدا کنن.

کشتی

یه مرد وارد سالن کشتی میشه.میاد روبروی فریده میشینه و بهش زل میزنه.کامرانم اون مردو میبینه و عصبانی میشه.پا میشه و میره با کله میزنه تو صورت مرده و بعد میاد پیش فریده میشینه.

فریده:ای خدااااااا

کامرانم به فریده نگاه میکنه و لبخند میزنه.

عمارت

بسیمه داره با کمک دلبر میره تو اتاق و از همش از سرنوشتش شکایت میکنه.

منور پرو پرو پا شده و اومده عمارت و داره به خدمتکارا میگه که ما باید با هم مهربون باشیم.

اونا هم از دستش عصبانی میشن و با مشت و لگد از عمارت میندازنش بیرون.

نجمیه هم منور رو از پنجره میبینه.

بعدم خدمتکارا میان پیش بسیمه و میگن اینو نریمان فرستاده بود که بیاد از ما خبر بگیره.زنیکه احمق.اما ما حق منورو گذاشتیم کف دستش.دلمون خنک شد.

بسیمه فکر میکنه منور واسه نجمیه اومده و میره که با نجمیه حرف بزنه.

بسیمه میره و در اتاق نجمیه رو قفل میکنه.ولی نجمیه یه کلید دیگه داره.میره و اون و برمیداره و در اتاقو باز میکنه و میره پیش منور.

کشتی

کامران میره و یه چیزی میخره که بخورن.

کامران:گرسنت نشده؟

فریده:گرسنم باشه خودم میتونم بخرم

کامران:البته.من برای خودم خریدم اما بدون تو از گلوم پایین نمیره.

فریده:باشه،پس خیلی آب بخور باهاش.

کامرانم یه بچه رو میبینه و سهم فریده رو میده به اون.

عمارت

نجمیه میره حیاط پیش منور.منور هم واسه اینکه اونو تحریک کنه میگه سلیم به تو بی حس نیست و اونم دوستت داره.

خونه نریمان

سلیم:این کامرانم خیلی بی عقله ها!

نریمان:چرا؟

سلیم:وقتی خانمی مثل شما هست،چرا میره سراغ بچه ای مثل چکاوک.

نریمان:میخواست خاله بازی کنه.منم اجازه دادم.(تو کی باشی که به اون اجازه بدی؟)از نظر من خوشگذرونی کامران با فریده اشکالی نداره.اما فکر کنم واسه شما اشکا داره.اون دختر ناموستون به حساب میاد.

سلیم:فکر نمیکنم تا اون حد به فریده نزدیک بشه.کامران برای فریده خیلی ارزش قائله.

کامران و فریده رسیدن تکیر داغ

خونه خاله عایشه

کامران:فریده،تا وقتی بیای پیشم.منتظر میمونم.

فریده:برو کامران.دیگه نمیخوام بیشتر از این از تو خاطره ی بد داشته باشم.

کامران:بازم من اینجا منتظرت میمونم چون میخوام بهت خاطره ی خوب بدم.

فریده میره و در میزنه.

مژگان(دختر خاله فریده) در رو باز میکنه.

مژگان:فریده؟

فریده:آبجی مژگان.

مژگان:خوش اومدی.چرا خبر ندادی؟میومدم لنگرگاه دنبالت.

فریده:خواستم سورپرایز باشه

مژگان:دختر دیوونه.خوب کردی.مامان،مامان ببین کی اومده؟(فریده این ور اون ورو نگاه میکنه)فریده دنبال کی میگردی؟نکنه با کامران اومدی؟

فریده:نه،نه،تنها اومدم.

میرن تو خونه.

فریده:خاله؟چطوری؟

عایشه:تو رو دیدم بهتر شدم.بیا بیا بیا بشین.خودت چطوری؟تنها اومدی؟؟کامران کجاست؟اون همیشه تو رو میاورد و میبرد.

فریده:اون یکم کار داشت.

عایشه:باعث تعجبه،تابستون پارسال میخواستم تو رو تنها بفرستم.قیامت به پا کرد.

فریده:این دفعه اینطوری ایجاب میکرد خاله.

عایشه:خوب مدرست؟تو وسط سال اینجا چی کار داری؟

فریده:امان خاله،از اومدم پشیمونم نکون.یه هفته تعطیل کردن.منم اومدم.کار بدی کردم؟

عایشه:خوب نکردی،اما از این عادت ها نداشتی.گرچه اگه تو بخوای هم اون خالت اجازه نمیده.

فریده:دمت گرم خاله.خالم کی جلوی منو واسه اینجا اومدن گرفته.تازه هر تابستون منو با پسرش میفرستاد.نا حقی نکن.

عایشه:توام از اون دفاع کن.انگار من خاله نیستم.

فریده:تو خاله یکی یدونه ی منی.اونم همین طور.

عایشه:یه قضیه ای تو این اومدنت هست.حالا بذار بوش در میاد.

مژگان:امان مامان.دختر هنوز نرسیده تو شروع کردی.یالا چکاوک بیا لباساتو جا به جا کنیم.

فریده و مژگان میرن تو اتاق

مژگان:آه فریده،اگه بدونی چقدر دلتنگت شده بودم(هم دیگرو بقل میکنن)همش میگفتم کاش یه تعطیلی مرخصی بشه،این دختر دیوونه بیاد اینجا.

فریده:کاش از خدا یه چیز دیگه میخواستی.

مژگان:من خوشحالم.اما تو خیلی خوب به نظر نمیای.تو یه چیزیت شده چکاوک.

فریده:نه،خستگی کشتیه،خدا رو شکر ناراحتیه دیگه ای ندارم.

مژگان:منو ببین چی شده؟

فریده:چیز مهمی نیست.

مژگان:فریده؟

فریده:دیدم که بعضی آدما اونقدری که به چشمم بزرگ می اومدن،بزرگ نیستن.ناراحتیه اونه.همین.

مژگان:مثلا کی؟

فریده:من که فراموش کردم.(فریده میره پشت پنجره.پرده رو میزنه کنار،کامرانم فریده رو میبینه و بهش میخنده)حالا اون آدما مثل کتاب های بسته شدن.منم اصلا قصد باز کردنشونو ندارم.(پرده رو با عصبانیت میکشه و میره)خوب؟نرمین(یکی دیگه از دختر خاله های فریده)چیکار میکنه؟

مژگان:خونه ی بابابزرگم ایناست،اگر بشنوه تو اینجایی زود میاد.

فریده:بیاد،بیاد دلم واسه دوست کوچیکم تنگ شده.

عمارت

نجمیه یاد حرفای صبح باباش میفته که میگفت نجمیه باید بمیره میفته و میخواد رگشو بزنه.

بیمارستان

منور میاد پیش سلیم و واسش غذا آورده

منور:عصر به خیر،از عمارت بدو بدو رفتم خونه.غذای نریمان خانم رو گذاشتم،بهش گفتم حالا که دارم میرم پیش آقا سلیم یه لقمه هم واسه اون بردارم.نوش جان

سلیم:سیب زمینیه؟اصلا دوس ندارم(منور )خوب.تو چی کار کردی؟تونستی نجمیه رو ببینی؟

منور:آره دیدمش.دیدمش اما دیگه نمیدونم چیکار میکنه.خانوادش کاملا اونو بیخیال شدن.

سلیم:مگه چی شده؟

منور:خوب دختره الکی گفته حامله ام،با این حال اصلا قبول نکردن.

سلیم:من به نجمیه اعتماد کامل دارم.بالاخره یه راهی پیدا میکنه.

منور:اگه پیدا نکنه

سلیم:پیدا میکنه.همون طوری که من دارم هر کاری میکنم تا فریده واسه کامران نشه،اونم هر کاری بتونه واسه به دست آوردن من میکنه.

منور:یعنی میگی انقدر عاشقه؟

سلیم:این عشق نیست،وسواسه.اما من عاشق چکاوکم.اما میدونم که اون هیچ وقت واسه من یاری که میخوام نمیشه.ممکنه اونو صاحب شم،اما به روح و قلبش اصلا.میدونم

منور:خب پس واسه چی تلاش میکنی؟

سلیم:بین منو کامرانه

عمارت

سیف الدین میاد عمارت.تو حیاط جمالی رو میبینه

جمالی:خوش اومدی آقا

سیف الدین:خوش باشی جمالی.کامران اومد؟

جمالی:کامران رفت تکیر داغ.دنبال چکاول.

سیف الدین:نذاشت دختره به مکتب و درسش برسه؟وسط سال تو تکیر داغ چی کار دارن؟

جمالی:تعطیلشون کردن،فریده خانمم تصمیم گرفت بره اونجا.آقا کامرانم لحظه ی آخر رسید.

سیف الدین:بچه جایی واسه رفتن نداره.هرچی.عصر بخیر جمالی.

جمالی:عصر بخیر آقام

تکیر داغ

شوهر خاله عایشه میاد خونه.فریده درو باز میکنه

فریده:خوش اومدی شوهر خاله

:توام خوش اومدی دخترم

سر میز شام

فریده داره تند تند غذا میخوره

عایشه:خیلی گرسنت بوده

فریده:تو راه گرسنم شده بود.

عایشه:خوراکی نداشتی همرات؟

فریده:نداشتم.چون مستقیم از مکتب اومدم،عقلم نرسید خوراکی بردارم.

عایشه:نوش جان.از استانبول و عمارت چه خبرا؟شنیدم اون وا رفته رو نامزد کردن.چطور شوهر پیدا کرده؟متعجبم.

فریده:همین طوره.نامزد کرده.

عایشه:داماد کیه؟چیکارست؟

فریده:اسمش سلیمه.دوست کامرانه.هم کارشه.

عایشه:حالا که دختر نامزد میکردن،چرا ما رو خبر نکردن؟

مژگان:انگار دعوت میکردن میرفتی مامان

عایشه:واسه چی برم؟قسم چندین ساله ام رو فقط سر مرگ خواهرم خراب کردم و رفتم.دیگه پامو اونجا نمیذارم.این قدری بودی.بزرگ شدی.بزرگ شدی اما خدا میدونه چطور بزرگ شدی.

فریده:خوب بزرگ شدم خاله.من خوبم ناراحت نشو.

عایشه:معلومه.خیلی لاغر شدی.

فریده:نه،همونم

عایشه:نه،صورتت آب شده.پولایی که از بابات مونده رو خودش میخوره به تو هیچی نمیده.

فریده:خواهش میکنم بحثو ببندیم.ناراحت میشم.

بعدم از شام فریده میخواد واسه شوهر خالش قهوه درست کنه ولی اون میگه دخترم قهوه به من نمیسازه و فریده هم ناراحت میشه.

 

 

 

عمارت

بسیمه و سیف الدین نشستن.بسیمه میگه باید یه شوهر واسه نجمیه پیدا کنیم.با این وضعیتش هم کسی نمیگیرتش.

سیف الدین:نجمیه باید بمیره.بمیره.من همین امروز دفنش میکنم.تموم شد

نجمیه هم اینا رو میشنوه و گریه میکنه.

سیف الدین هم از عمارت میره بیرون و نجمیه هم از پشت پنجره نگاش میکنه.

لنگرگاه

فریده رسیده و میخواد بلیط بخره ولی پول نداره.واسه همین انگشتر مامانشو میده تا بلیط بخره.کامرانم میرسه ولی فریده سوار کشتی شده.کامران انگشتر فریده رو دست کسی که بلیط میفروشه میبینه.کامران پول دو تا بلیط رو میده و انگشتر رو میگیره و خودشم میره سوار کشتی میشه.میره پیش فریده میشینه.

فریده:من به تو نگفتم مزاحمم نشو؟

کامران:نه

فریده هم روشو میکنه اون ور.کامرانم همین طوری نگاش میکنه.فریده هم پا میشه میره یه جا دیگه میشینه.

خونه نریمان

سلیم رفته خونه نریمان.

سلیم:سلام نریمان خانموقبلا باهاتون آشنا نشده بودم ولی خوب میشناسمتون.

نریمان:آقا سلیم؟

سلیم:منو آقا لوانت فرستاده

نریمان:اون قاتلو هنوز دار نزدن؟

سلیم:به کمکتون احتیاج دارم.نجمیه احمق یه جیزایی رو لو داده.انگشتر نشون رو پس دادن.اما تنها گارانتیه من،اون دختر عاشق احمقه.در حدیه که هر چی بگم،میتونه انجام بده.

نریمان:چکاوک زن عقدیت نیست؟چرا به نجمیه گیر دادی؟چکاوکو بگیر هر چی باشه حقته.خودتم خلاص کن.

کلی با هم حرف میزنن و قرار میذارن که فریده و کامران رو از هم جدا کنن.

کشتی

یه مرد وارد سالن کشتی میشه.میاد روبروی فریده میشینه و بهش زل میزنه.کامرانم اون مردو میبینه و عصبانی میشه.پا میشه و میره با کله میزنه تو صورت مرده و بعد میاد پیش فریده میشینه.

فریده:ای خدااااااا

کامرانم به فریده نگاه میکنه و لبخند میزنه.

عمارت

بسیمه داره با کمک دلبر میره تو اتاق و از همش از سرنوشتش شکایت میکنه.

منور پرو پرو پا شده و اومده عمارت و داره به خدمتکارا میگه که ما باید با هم مهربون باشیم.

اونا هم از دستش عصبانی میشن و با مشت و لگد از عمارت میندازنش بیرون.

نجمیه هم منور رو از پنجره میبینه.

بعدم خدمتکارا میان پیش بسیمه و میگن اینو نریمان فرستاده بود که بیاد از ما خبر بگیره.زنیکه احمق.اما ما حق منورو گذاشتیم کف دستش.دلمون خنک شد.

بسیمه فکر میکنه منور واسه نجمیه اومده و میره که با نجمیه حرف بزنه.

بسیمه میره و در اتاق نجمیه رو قفل میکنه.ولی نجمیه یه کلید دیگه داره.میره و اون و برمیداره و در اتاقو باز میکنه و میره پیش منور.

کشتی

کامران میره و یه چیزی میخره که بخورن.

کامران:گرسنت نشده؟

فریده:گرسنم باشه خودم میتونم بخرم

کامران:البته.من برای خودم خریدم اما بدون تو از گلوم پایین نمیره.

فریده:باشه،پس خیلی آب بخور باهاش.

کامرانم یه بچه رو میبینه و سهم فریده رو میده به اون.

عمارت

نجمیه میره حیاط پیش منور.منور هم واسه اینکه اونو تحریک کنه میگه سلیم به تو بی حس نیست و اونم دوستت داره.

خونه نریمان

سلیم:این کامرانم خیلی بی عقله ها!

نریمان:چرا؟

سلیم:وقتی خانمی مثل شما هست،چرا میره سراغ بچه ای مثل چکاوک.

نریمان:میخواست خاله بازی کنه.منم اجازه دادم.(تو کی باشی که به اون اجازه بدی؟)از نظر من خوشگذرونی کامران با فریده اشکالی نداره.اما فکر کنم واسه شما اشکا داره.اون دختر ناموستون به حساب میاد.

سلیم:فکر نمیکنم تا اون حد به فریده نزدیک بشه.کامران برای فریده خیلی ارزش قائله.

کامران و فریده رسیدن تکیر داغ

خونه خاله عایشه

کامران:فریده،تا وقتی بیای پیشم.منتظر میمونم.

فریده:برو کامران.دیگه نمیخوام بیشتر از این از تو خاطره ی بد داشته باشم.

کامران:بازم من اینجا منتظرت میمونم چون میخوام بهت خاطره ی خوب بدم.

فریده میره و در میزنه.

مژگان(دختر خاله فریده) در رو باز میکنه.

مژگان:فریده؟

فریده:آبجی مژگان.

مژگان:خوش اومدی.چرا خبر ندادی؟میومدم لنگرگاه دنبالت.

فریده:خواستم سورپرایز باشه

مژگان:دختر دیوونه.خوب کردی.مامان،مامان ببین کی اومده؟(فریده این ور اون ورو نگاه میکنه)فریده دنبال کی میگردی؟نکنه با کامران اومدی؟

فریده:نه،نه،تنها اومدم.

میرن تو خونه.

فریده:خاله؟چطوری؟

عایشه:تو رو دیدم بهتر شدم.بیا بیا بیا بشین.خودت چطوری؟تنها اومدی؟؟کامران کجاست؟اون همیشه تو رو میاورد و میبرد.

فریده:اون یکم کار داشت.

عایشه:باعث تعجبه،تابستون پارسال میخواستم تو رو تنها بفرستم.قیامت به پا کرد.

فریده:این دفعه اینطوری ایجاب میکرد خاله.

عایشه:خوب مدرست؟تو وسط سال اینجا چی کار داری؟

فریده:امان خاله،از اومدم پشیمونم نکون.یه هفته تعطیل کردن.منم اومدم.کار بدی کردم؟

عایشه:خوب نکردی،اما از این عادت ها نداشتی.گرچه اگه تو بخوای هم اون خالت اجازه نمیده.

فریده:دمت گرم خاله.خالم کی جلوی منو واسه اینجا اومدن گرفته.تازه هر تابستون منو با پسرش میفرستاد.نا حقی نکن.

عایشه:توام از اون دفاع کن.انگار من خاله نیستم.

فریده:تو خاله یکی یدونه ی منی.اونم همین طور.

عایشه:یه قضیه ای تو این اومدنت هست.حالا بذار بوش در میاد.

مژگان:امان مامان.دختر هنوز نرسیده تو شروع کردی.یالا چکاوک بیا لباساتو جا به جا کنیم.

فریده و مژگان میرن تو اتاق

مژگان:آه فریده،اگه بدونی چقدر دلتنگت شده بودم(هم دیگرو بقل میکنن)همش میگفتم کاش یه تعطیلی مرخصی بشه،این دختر دیوونه بیاد اینجا.

فریده:کاش از خدا یه چیز دیگه میخواستی.

مژگان:من خوشحالم.اما تو خیلی خوب به نظر نمیای.تو یه چیزیت شده چکاوک.

فریده:نه،خستگی کشتیه،خدا رو شکر ناراحتیه دیگه ای ندارم.

مژگان:منو ببین چی شده؟

فریده:چیز مهمی نیست.

مژگان:فریده؟

فریده:دیدم که بعضی آدما اونقدری که به چشمم بزرگ می اومدن،بزرگ نیستن.ناراحتیه اونه.همین.

مژگان:مثلا کی؟

فریده:من که فراموش کردم.(فریده میره پشت پنجره.پرده رو میزنه کنار،کامرانم فریده رو میبینه و بهش میخنده)حالا اون آدما مثل کتاب های بسته شدن.منم اصلا قصد باز کردنشونو ندارم.(پرده رو با عصبانیت میکشه و میره)خوب؟نرمین(یکی دیگه از دختر خاله های فریده)چیکار میکنه؟

مژگان:خونه ی بابابزرگم ایناست،اگر بشنوه تو اینجایی زود میاد.

فریده:بیاد،بیاد دلم واسه دوست کوچیکم تنگ شده.

عمارت

نجمیه یاد حرفای صبح باباش میفته که میگفت نجمیه باید بمیره میفته و میخواد رگشو بزنه.

بیمارستان

منور میاد پیش سلیم و واسش غذا آورده

منور:عصر به خیر،از عمارت بدو بدو رفتم خونه.غذای نریمان خانم رو گذاشتم،بهش گفتم حالا که دارم میرم پیش آقا سلیم یه لقمه هم واسه اون بردارم.نوش جان

سلیم:سیب زمینیه؟اصلا دوس ندارم(منور )خوب.تو چی کار کردی؟تونستی نجمیه رو ببینی؟

منور:آره دیدمش.دیدمش اما دیگه نمیدونم چیکار میکنه.خانوادش کاملا اونو بیخیال شدن.

سلیم:مگه چی شده؟

منور:خوب دختره الکی گفته حامله ام،با این حال اصلا قبول نکردن.

سلیم:من به نجمیه اعتماد کامل دارم.بالاخره یه راهی پیدا میکنه.

منور:اگه پیدا نکنه

سلیم:پیدا میکنه.همون طوری که من دارم هر کاری میکنم تا فریده واسه کامران نشه،اونم هر کاری بتونه واسه به دست آوردن من میکنه.

منور:یعنی میگی انقدر عاشقه؟

سلیم:این عشق نیست،وسواسه.اما من عاشق چکاوکم.اما میدونم که اون هیچ وقت واسه من یاری که میخوام نمیشه.ممکنه اونو صاحب شم،اما به روح و قلبش اصلا.میدونم

منور:خب پس واسه چی تلاش میکنی؟

سلیم:بین منو کامرانه

عمارت

سیف الدین میاد عمارت.تو حیاط جمالی رو میبینه

جمالی:خوش اومدی آقا

سیف الدین:خوش باشی جمالی.کامران اومد؟

جمالی:کامران رفت تکیر داغ.دنبال چکاول.

سیف الدین:نذاشت دختره به مکتب و درسش برسه؟وسط سال تو تکیر داغ چی کار دارن؟

جمالی:تعطیلشون کردن،فریده خانمم تصمیم گرفت بره اونجا.آقا کامرانم لحظه ی آخر رسید.

سیف الدین:بچه جایی واسه رفتن نداره.هرچی.عصر بخیر جمالی.

جمالی:عصر بخیر آقام

تکیر داغ

شوهر خاله عایشه میاد خونه.فریده درو باز میکنه

فریده:خوش اومدی شوهر خاله

:توام خوش اومدی دخترم

سر میز شام

فریده داره تند تند غذا میخوره

عایشه:خیلی گرسنت بوده

فریده:تو راه گرسنم شده بود.

عایشه:خوراکی نداشتی همرات؟

فریده:نداشتم.چون مستقیم از مکتب اومدم،عقلم نرسید خوراکی بردارم.

عایشه:نوش جان.از استانبول و عمارت چه خبرا؟شنیدم اون وا رفته رو نامزد کردن.چطور شوهر پیدا کرده؟متعجبم.

فریده:همین طوره.نامزد کرده.

عایشه:داماد کیه؟چیکارست؟

فریده:اسمش سلیمه.دوست کامرانه.هم کارشه.

عایشه:حالا که دختر نامزد میکردن،چرا ما رو خبر نکردن؟

مژگان:انگار دعوت میکردن میرفتی مامان

عایشه:واسه چی برم؟قسم چندین ساله ام رو فقط سر مرگ خواهرم خراب کردم و رفتم.دیگه پامو اونجا نمیذارم.این قدری بودی.بزرگ شدی.بزرگ شدی اما خدا میدونه چطور بزرگ شدی.

فریده:خوب بزرگ شدم خاله.من خوبم ناراحت نشو.

عایشه:معلومه.خیلی لاغر شدی.

فریده:نه،همونم

عایشه:نه،صورتت آب شده.پولایی که از بابات مونده رو خودش میخوره به تو هیچی نمیده.

فریده:خواهش میکنم بحثو ببندیم.ناراحت میشم.

بعدم از شام فریده میخواد واسه شوهر خالش قهوه درست کنه ولی اون میگه دخترم قهوه به من نمیسازه و فریده هم ناراحت میشه.

 

 

قسمت بیست و هشتم سریال چکاوک

 

تکیر داغ

فریده میره تو اتاقش(خیلی ناراحته)میره پشت پنجره که کامرانو ببینه.کامران هم میبینه که فریده اومده پشت پنجره و میخواد بهش بگه که دوستش داره ولی فریده بهش محل نمیده و میره.کامرانم همون جا ناراحت میشینه.(سردش شده).فریده هم گریش میگره ولی اشکاشو سریع پاک میکنه.

 

عمارت

سر میز شام

بسیمه:کامران هنوز نیومده؟

سیف الدین:نمیاد رفته تکیر داغ.

بسیمه:اونجا چی کار داره؟تو همچین روزی؟

سیف الدین:رفته بال و پر فریده باشه.

بسیمه:فریده تو تکیر داغه؟؟

سیف الدین:معلومه،از این خونه که رونده شد.بی خونه مونده بچه.مدرسه هم که تعطیل شده.ببین،سفره مون خالی مونده.یه ظرف غذا نداشتیم بذاریم جلوش؟انگار یه تشک خشک و خالی نداشتیم که نتونستیم اون دختر رو تو این خونه،تو خونه ی خودش جا بدیم بسیمه؟ما چه مون شده؟این چه وضعیه که افتادیم؟همش تقصیر نجمیس.تقصیر اون دختر یکی یدونه ی تو شد.همه از هم پاشیده شدیم.(نجمیه هم داره به حرفای باباش گوش و تیغو گرفته دستش و میخواد رگشو بزنه.)نمیتونه از اتاقش بیاد بیرون نه؟روشو نداره که،نیاد بهتره.نمیخوام حتی روشو ببینم.خدا اون دخترو به من به عنوان عذاب داده.

یه دفعه نجمیه رگشو میزنه و داد میکشه.

سیف الدین:صدای چی بود؟

بسیمه:نجمیه.

میرن تو اتاق نجمیه و میبینن که رگشو زده.

سیف الدین:دخترم.

نجمیه:بابا؟بعد میفته زمین.

تکیر داغ

فریده داره به عکس خانوادگی شون که خودشو ازش بریده نگاه میکنه که مژگان میاد تو اتاقش.

مژگان:خوابیدی عزیزم؟

فریده عکسو زیر بالشتش قایم میکنه.

مژگان:ببینم چی قایم کردی؟

فریده:هیچی

مژگان:بده ببینم.(میادو عکسو بر میداره)اگه در حالی که چشمای کامران داره میخنده،تونسته باشه اخم کنه یعنی حتما داره به تو نگاه میکنه.

فریده:انگار اون روز دوباره دعوا کرده بودیم.به من گفته بود میمون اما شوهر خالم دعواش کرده بود.

مژگان:چون از کامران عصبی بودی،عکس خودتو کندی؟

فریده:نه،واسه اینکه دیگه تو اون تابلوی خوشبخت جایی ندارم.آبجی مژگان.خاله بسیمه منو از عمارت بیرون کرد.

مژگان:چی؟چطور ممکنه؟

فریده:بهتر بگیم،بیرون نکرد.بدتر از بیرون کردن به سرم آورد.درباره ی من اشتباه متوجه شد.حتی فرصت نداد از خودم دفاع کنم.نذاشت حرف بزنم.انقدر دلش میخواست برم که انگار داشت سعی میکرد مخصوصا دلمو بشکونه.

مژگان:خوب چرا؟نکنه مامانم با اون حرفایی که یه کم پیش زد حق داشت؟

فریده:دلیلش نجمیس.

بیمارستان

جمالی و سیف الدین نجمیه رو بردن بیمارستان.

جمالی:کمک کنید،کمک کنید

سیف الدین:بیاید،برسید.

سلیم:عمو سیف الدین.

سیف الدین:نفس نمیکشه،نفسش بند اومده.

سلیم:چی شده عمو سیف الدین؟

سیف الدین:مچشو بریده.

سلیم:کی؟چه وقت؟چه مدته که اینطوریه؟

سیف الدین:یه کم پیش

سلیم:نجمیه؟

عمارت

بسیمه پشت پنجرس و نگران نجمیه شده و همش داره گریه میکنه و میگه میخوام برم پیش بچم

تکیر داغ

فریده تمام ماجرا رو واسه مژگان تعریف کرده.

مژگان:آه عزیزم.خیلی ناراحت شدم.نجمیه ی احمق چطور میتونه همچین کاری کنه؟

فریده:آقا سلیمو خیلی دوست داره.

مژگان:میخوام همچین عشقی نباشه،بی وجدان.کامران چی میگه؟همه چیزو براش تعریف کردی نه؟

فریده:تعریف کردم اما نتونستم متقاعدش کنم

مژگان:نه بابا!کامران آدم معقولیه.البته که میدونه تو همچین کاری نمیکنی.

فریده:منم دقیقا مثل تو فکر میکردم ولی بدجوری اشتباه میکردم.همینم ناراحتم میکنه،نمیتونیم با هم کنار بیایم و همش دعوا داریم.اما از قلب هم دیگه خبر داریم.کامران خیلی منو دوس داره.مثل علاقه ای که به یه دختر یتیم و بی سرپرست داره منو دوست داره.میدونم.

مژگان:خب تو چی؟یعنی احساسی نسبت به کامران داری؟دوستش داری؟

فریده:من از اون نظر نگفتم.

مژگان:منم از اون نظر نپرسیدم.

فریده:دمت گرم آبجی مژگان.

مژگان:مگه من چی گفتم که عصبانی میشی؟تازه.از جایی که آتیش نباشه…

فریده:باشه آبجی باشه.من چی بگم،نمیتونم به تو بفهونم.ببندیم این بحثو اومدم اینجا یه کم با هم باشیم.

مژگان:باشه،بگو ببینم چکاوک بیشتر از همه چیه تکیرداغ رو دوس داری؟

فریده:آبجی مژگانشو.

مژگان:نه،راه های رفت و برگشت با کامرانو.

فریده:نخیر!

بیمارستان

دست نجمیه رو بستن و بهوش اومده.سیف الدین جمالی رو میفرسته بره عمارت وخبر بده که نجمیه خوبه و به سلیم میگه که دوباره انگشترا رو دست کنن.

تکیر داغ

فریده داره میخوابه اما سردش شده.یاد کامران میفته.

بیمارستان

سلیم میره پیش نجمیه.بهش میگه خیلی دیوونس که به خاطر اون این کارو کرده و یه سری دیگه چرت و پرت به هم میگن و سلیم میره که نجمیه استراحت کنه.

تکیر داغ

فریده داره واسه کامران غذا و چای و پتو میبره که یه دفعه مژگان میاد.

مژگان:چکاوک چی کار میکنی؟

فریده:غذا های باقی مونده رو واسه گربه ها حاضر میکنم

مژگان:چای لیمو هم واسه گربه هاس؟

فریده:نه اون واسه منه،آخه هوا سرده

مژگان:آره،خیلی سرده.باشه پس من بخوابم

فریده هم میبینه که مژگان رفت،غذا ها رو میبره واسه کامران

کامران میخواد غذا بخوره که یه دفعه مژگان با چوب میاد و کامرانو میبینه.

کامران:مژگان؟

مژگان:کامران؟

کامران:میخوای منو بکشی؟

مژگان:تو مثل دزداین وقت شب اینجا چی کار میکنی؟چرا مثل آدم نمیای تو خونه؟

کامران:تا فریده نگه بیا،نمیام

مژگان:فریده(فریده هم یه جور نگاه میکنه که یعنی نه)باشه،پس من به عنوان صاحب خونه میگم بیا تو

کامران:تا فریده دعوت نکنه نمیشه.

عمارت

جمالی میاد و خبر میده که نجمیه خوبه.اونا هم خوشحال میشن.

تکیر داغ

صبح میشه و فریده خوابه.مژگان از پشت پنجره به کامران یه نگاه میندازه و میخواد یه جوری کامرانو بیاره تو خونه.

خاله عایشه هم داره با شوهرش حرف میزنه

عایشه:فریده رو واسه فرزند خونده تو بگریم؟امشب شام دعوتش کن تا یه کم با هم آشنا بشن.

اونم قبول میکنه

مژگان در خونه رو باز میکنه.

مژگان:مامان؟ببین کامران اومده.

کامران:مژگان.داد نزن.

مژگان:خوش اومدی کامران

کامران:دمت گرم،همه رو بیدار میکنی الان.

فریده هم بیدار میشه

مژگان:دارم تو عمل انجام شده قرارت میدم،خوب میکنم.این چه وضعیه مثل دزدا جلوی در و پنجره ای؟

همه میان و کامران مجبور میشه بره تو.

عمارت

نجمیه رو میارن و همه خوشحال میان استقبالش.

تکیر داغ

سر میز صبحانه

از کامران میپرسن که با چی اومده؟الان که کشتی نیست؟

کامران:من از قبل اینجا بودم،یه دوست دارم اینجا پیش اون بودم

عایشه:این دوست کی هست؟نکنه سوزی خانم باشه؟

کامران:سوزی؟(فریده بد نگاش میکنه)سوزی کیه خاله؟نمیشناسم

عایشه:اما اون تو رو خوب میشناسه،خبرتونو میگیرم.تو و نریمان خانم رو.

فریده به شوهر خالش میگه که منم میخوام باهاتون بیام،میخوام برم خونه پدر بزرگ،نرمین اونجاس بیارمش.

عمارت

بسیمه رفته داره با نجمیه حرف میزنن و نجمیه هم از مامانش معذرت خواهی میکنه و میگه کنار اون و سلیم باشه و نذاره که کامران اونها رو از هم جدا کنه

تکیر داغ

عایشه و مژگان و کامران دارن با هم قهوه میخورن

عایشه:شنیدم خواهرت داره ازدواج میکنه؟

کامران:اگه قسمت باشه،بله.

عایشه:خیر باشه.دکتره،انگار داماد دوستته.

کامران:با هم تو یه بیمارستان کار میکنیم.

عایشه:قسمت خوبی واسه خواهرت پیدا کردی،انشاالله قسمت فریده.

کامران:فریده هنوز مکتب داره

کامران:چی میشه فرزندم؟نامزد میکنه،مکتبش که تموم شد عروسی میکنه.البته اگه یکی به خیر پیدا بشه.دخترمون یه کم دیوونس.شوهر دادنش سخته،دیگه هر کسی رو پیدا کنیم نباید ولش کنیم،چه کنیم دیگه.

کامران:فریده غصه ی دنبال شوهر گشتن نداره خاله.عقل و فکرش دنبال درسشه.شما نگران نباشید.

عایشه:شما جوون های زمانه هم که فکر میکنید علم شکم سیر میکنه.باز به هر حال ما بالا سرتون هستیم که راه و رسم این کار ها رو بهتون یاد بدیم.مامانت به دخترش برسه،من به فریده میرسم.یه افسر جوان و خیلی خوش تیپ هست.فرزتد خونده ی شوهر خالته.دقیقا مناسب فریده س.شام دعوتش کردم.

کامران:خاله دعوت بی موردی بوده.چیزای غیر ممکن نکنید تو عقل دختره لطفا.هرچی!من میرم یه کم قدم بزنم

مژگانم باهاش میره.

ساحل

فریده و نرمین تو ساحلن.با هم دنبال بازی میکنن و فریده میره پشت سنگا که یه مرد که سوار اسبشه میاد.(این همون پسر خونده شوهر خالشه که اسمش عیسی ولی فریده نمیدونه)

عیسی:راهتونو گم کردید خانم کوچولو؟

فریده:چه ربطی داره.من اینجا ها رو مثل کف دستم میشناسم.

عیسی:که اینطور.منم بلدم،اما تا حالا همو ندیدیم

فریده:قسمت!!!روز بخیر.

عیسی:کاش فردا بازم با هم برخورد کنیم.

فریده:فکر نکنم،اصلا از برخورد تصادفی خوشم نمیاد

عیسی:باشه،پس تصادفی برخورد نکنیم.قرار بذاریم

فریده:وقتتون حیف میشه

عیسی:بر عکس،هیچ چیز بیشتر از منتظر شما موندن وقتم رو مفید نمیگذرونه.امیدوارم بیاید

فریده:توصیه نمیکنم.دوست یکی از دوستام دیشب به خاطر امیدواریش خطر یخ زدگی گذروند.تمام شب منتظر دختر بود،تو سرما تا صبح جلوی خونش.

عیسی:دوستتون خانم خیلی خوش شانسی بوده،چون به عشقش رسیده.شانس اعلا تر از این؟

فریده هم به عیسی میگه اسمش ماریکاس و بعدش هم میره.

 

قسمت بیست و نهم سریال چکاوک

 

تکیر داغ

همه منتظرن که عیسی بیاد.عایشه داره موهای فریده رو درست میکنه.عایشه:آهاان.خیلی خوشگل شدی.ببین وقتی این طوری تمیز و مودب میگردی چقدر خوشگل و خانم میشی.(در میزنن)اومدن

مژگان و عایشه میرن که درو باز کنن فریده هم داره میره که کامران نمیذارهکامران:تو کجا میری؟فریده:خوش آمد گویی مهمون.

کامران:اون کار صاحب خونس.اینجا مثل خونه ی خودت رفتار کردن رو ول کن.

فریده:اگه بخوامم نمیتونم رفتار کنم.چون همچین حسی ندارم,کامران:آهان.اینه.ما اینجا مهمونیم.بنا بر اون رفتار کنیم.حتی خیلی هم سر شام وقت تلف نکنیم.شامو بخوریم و بریم تو حیاط.یا اینکه تو برو بخواب.فریده:اگه خیلی دلت میخواد،میتونی تو بخوابی.من میخوام بشینم.درو باز میکنن و عیسی میاد تو خونه.فریده وقتی میبینتش خیلی تعجب میکنه.عیسی:عصر بخیر عیسی هستم.

عایشه:خواهر زاده ام رو معرفی میکنم،فریده.

عیسی:که اینطور،منم یه آشنا به نام فریده دارم.

عایشه:از قبل میشناسید همو؟

عیسی:نه،فریده ی من یه دختر بچه ی شیطونه.

عیسی دستشو دراز میکنه و میگه خوشبختم ولی فریده طول میده و دست نمیده که کامران یه دفعه دست عیسی رو میگیره و میگه.کامران هستم.

خونه نریمان،نریمان که فهمیده کامران تکیر داغه.میخواد بره اونجا پیش همون سوزی خانوم

تکیر داغ،همه سر میز شامن.عیسی به فریده نگاه میکنه و کامرانم عصبانی شده.

عایشه:عیسی میدونی فریده تو مکتب فرانسوی درس میخونه؟عیسی:(به زبان فرانسوی)فرانسوی خیلی زبان خوبیه

فریده:(زبان فرانسوی)بله مثل شعر میمونه

عیسی:(فرانسوی)میتونم تا صبح با شما حرف بزنم.هم یه کم درباره ی ماریکای پری دریایی برام تعریف کنید.

کامران:(فرانسوی)که پری دریایی ها؟ماریکا کیه فریده؟عیسی:(فرانسوی)این یه رازه بین دوشیزه فریده و من

کامران:(فرانسوی)دیگه رازی نمونده داداش.بهتره به زبان خودمون حرف بزنیم که به بقیه بی احترامی نشه.عیسی:حق دارید.زبانیه که دوسش دارم.امیدوارم بی احترامی نکرده باشیم.عایشه:نه عزیزم.خیلی خوشگل حرف میزنید.مثل شعر به گوش میرسه.بعد یه کم حرف میزنن و فریده میره که بخوابه.کامرانم خوشحال میشه که فریده رفت.عمارت،فردا مراسم عقد نجمیس.دارن شکلات وشیرینی آماده میکنن،تکیر داغ,مژگان میره تو اتاق فریده.فریده هم خودشو میزنه به خواب,مژگان:گول نخوردم خانم کوچولو.فقط بچه ها گولتو میخورن,یه کم در مورد کامران حرف میزنن.بعد مژگان میگه میخوام آشتیتون بدم,فریده:آبجی مژگان.اصلا.

مژگان:صبح با هم حرف بزنید و این مسئله رو حلش کنید.خوب بخوابی.

تکیر داغ

فردا صبح فریده یواشکی از خونه میره بیرون.کامرانم همون موقع از پنجره میبینتش.

عمارت

همه در حال تدارک مراسم اند

تکیر داغ

فریده رفته ساحل.کامران و مژگانم میان اونجا.

فریده الکی میگه که من دارم با نرمین قایم موشک بازی میکنم

کامران:نرمین الان تو حیاط خونس

فریده:پس من برم سک سک کنم.بعدشم میره

مژگان:کارت خیلی سخته کامران

کامران:اینطوری که میکنه نمیتونم مطمئن بشم که منو میخواد.مطمئنی منو میخواد؟

مژگان:نمیدونم تو رو میخواد یا نه؟اما تو رو دوست داره همینو میدونم فقط.

کامران:خب اگه اشتباه کنی؟اون موقع همچین منو مسخره میکنه که..حتی نمیخوام فکرشو بکنم.

مژگان:چی میشه کامران؟چی رو از دست میدی؟در اصل شما با این ترستون همو از دست میدین

نریمانم اومده تکیر داغ.تو ساحل کامرانو میبینه اما کامران اونو نمیبینه.

عمارت

همه منتظرن که عاقد برای عقد بیاد.

سیف الدین:آخوند داره میاد.من میرم جلو در.شما آماده شید.

آخوند داره به کسی که باهاشه میگه.سلیم پسر ستار یه عقد با فریده دختر نظام الدین داره.عروس و خانوادش از این وضعش رضایت دارن؟

تکیر داغ

غریده داره تو حیاط با نرمین تاب بازی میکنه.که مژگان و کامران میان

نرمین:آبجی فریده میترسم.

مژگان:فریده بچه میفته

نرمین:آبجی فریده منو پیاده کن.مگه چی میشه؟

فریده:چیزی نیست،ببین داریم یواش تاب میخوریم.

نرمین بالاخره پیاده میشه.کامرانم میگه پس بیا با من تاب بازی کن.میرن دوتایی سوار میشن.

کامران:مژگان امروز حرف خیلی خوبی به من زد.چیزی که کل عمرم امیدوارم.اینکه منو دوست داری.

فریده:الان قصدت رو فهمیدم.نگه دار میخوام پیاده شم.

کامران:تا راستشو نشنوم نگه نمیدارم

فریده:پس دوست ندارم نگه دار

کامران:باور نمیکنم.فریده،من دوست دارم.چی میشه توام راحت قبول کنی؟

فریده:کامران چیزی واسه قبول کردن وجود نداره.نگه دار این تابو.این طناب قدرت نگه داشتن ما رو نداره.میفتیم.

کامران:تا نگی دوستم داری نمیشه فریده.دوستت دارم.

فریده:منم دوست ندارم

کامران:من دوست دارم

فریده:من دوست ندارم

کامران:فریده،من تو رو دوست دارم.

طناب پاره میشه و دوتاشون میفتن زمین و کامران میفته رو فریده

فریده:منم

کامران میخنده

نرمینم میخنده ومیگه چکاوک کامرانو دوست داره،چکاوک کامرانو دوست داره

فریده:هیچم اینطور نیست.کامران؟گفتم بلند شو.برو کنار.. فریده میره تو خونه

فریده:بازم منو به دام انداخت.نچسب

عایشه:چه خبره دخترم؟

فریده:چی میخواستی بشه خاله؟همش گول میخورم

کامران میاد تو خونه.فریده میره تو اتاقش.درم میبنده.

عایشه:این چه وضعیه کامران؟

کامران:این بهترین وضع منو فریدس

سوزی و نریمان میان خونه عایشه

کامران پشت در اتاق وایساده

کامران:فریدم،چکاوکم،انگشت کوچیکم،یالا این درو باز کن.نرمینه دیگه.به دل نگیر.یالا باز کن.شادیه زندگیم

فریده:شادیه زندگیم؟چه قشنگه.باز داره گولم میزنه

بالاخره بعد از کلی حرف درو باز میکنه

فریده:زبونم اشتباه چرخید،از تابم که افتادم،مغزم قاطی کرد.شعورم سر جاش نبود.وگرنه غیر ممکنه.

کامران:احمق من

فریده:احمق خودتی

کامران:باشه،باشه،من احمقم.تو به من گفتی دوستت دارم.الان من خوشحال ترین آدم دنیام فریده.

فریده یاد تمام گول زدنای کامران میفته

فریده:اما این دفعه من با تو شوهی کردم

کامران:در اصل الان داری شوخی میکنی.

فریده:نکنه تو جدی گرفتی؟نکن کامران.انقدر تند تاب میخوردیم که واسه اینکه تو با سکته ی قلبی نری اون دنیا مجبور شدم اونطوری بگم.یعنی واسه نجات دادن زندگی تو بود.به من یه تشکر بدهکاری.(کامران میخنده)کامران،نکنه؟نکنه من ناخواسته تو رو امیدوار کردم؟

کامران:میفهمم فریده.داری تاوان خطاهایی که نمیتونم برگردونم و درستشون کنم رو ازم میگیری.اما نگو کخ منو دوست نداری.

فریده:اما همین طوره.نمیفهمم چرا نمیخوای باور کنی.کامران،واسه اینکه واقعا تو رو دوست داشته باشم،باید اینکه تو چای لیمو رو بی شکر میخوری،اینکه وقتی فکرت مشغول چیزی میشه اون خط باریک بین ابروهات نمایان میشه،اینکه وقتی عصبی میشی و چشماتو باز میکنی مژه هات میخوره به ابروهات،بهار رو بیشتر از همه فصل ها دوست داری،اینکه انگشت کوچیکه یدست راستت از چپت بلند تره،امید رو از همه ی کلمات بیشتر دوست داری،اینکه وقتی ناامید میشی سوره ی کهف رو میخونی.کامران،واسه اینکه واقعا دوست داشته باشم باید همه ی اینا رو بدونم

عمارت

به سیف الدین میگن که سلیم یه عقد از قبل داره اونم با فریده.

تکیر داغ,عایشه داره با نریمان تو حیاط حرف میزنه

عایشه:از این ورا؟نریمان:خیلی وقت بود میخواستم بیام.قسمت امروز بود.عایشه:کامرانم اینجاس.نریمان:همین طوره,عایشه:نکنه با خواهرزادم مشکل دارید؟بگو همین الان گوششو بکشم.اینجا سرده یالا بریم تو خونه

نریمان:من که نمیتونم نه بگم.(مرد از فضولی)

تو اتاق فریده,کامران:نمیتونی بگی منو دوست داری و بری,فریده:اما بهت گفتم که شوخی بود.نمیدونم چرا نمیفهمی؟این دفعه من با تو بازی کردم

کامران:فریده ی من کینه ای نیست.فریده:میبینم که حافظت اومده سر جاش.کاش وقتی منو با سلیم دیدی هم یادت می اومد من کیم.کاش میتونستی بگی فریده ی من همچین کاری نمیکنه

بعد پا میشه میره که بره بیرون خونه.اما کامران درو محکم میبنده.همون موقع هم عایشه و نریمان با بقیه پشت درن.عایشه:کامران؟کامران:خاله یه ثانیه.فریده:کامران درو باز کن.کامران:نخیر باز نمیکنم.الان واسه این کارت ازت عصبانی بودم.اما حق داشتی.عایشه:کامران فریده ببینید مهمون داریم.نریمان خانوم اومده.کامران:نریمان اینجاست؟خاله؟اگر جای شما بودم نریمان رو مینداختم بیرون.چون ایشون خیلی غیر قابل اعتماد و دروغگو هستن.

نریمان و سوزی هم ناراحت میشن و میرن.

فریده میره تو اتاق(ای بابا چرا همش این ور اون ور میکنه)،کامران:قسم میخورم که از اینجا بودن نریمان خبر ندارم.فریده:به من ربطی نداره.منو جلوی مردم رسوا کردی.چه حقی داری زندگیمو زیر و رو کنی؟

کامران:تو چه حقی داری با احساسات من بازی کنی؟

فریده:دردت گرفت آقا کامران؟کامران:فریده تو میخوای قلبم درد بگیره؟فریده:من هیچی درباره ی تو نمیخوام کامران،فهمیدی؟کامران:حتی نمیتونی بگی تو رو دوست ندارم چون نمیخوای دروغ بگی.تو هم دوسم داری,فریده:آره،چه جوررررم,کامران:میدونم،فریده:هیچم اینطور نیست،کامران:باید تو چشمام نگاه کنی و بگی دوست ندارم.اگه بگی از این در میذارم میرم.دیگه هم مزاحمت نمیشم،فریده:استفاده نکردن از دارو دلیل این نمیشه که زخمی ندارم.کامران:یعنی دوسم داری،ولی منو نمیخوای،فریده:دوست داشتن تو رو دوست ندارم,کامران:آفرین فریده.هیچکس مثل تو نمیتونست با یه حرفش منو شاد ترین و در عین حال ناکام ترین آدم دنیا بکنه.من دوست دارم.من دوست داشتن تورم دوست دارم.بعدم کامران میره.وقتی دیگه کاملا ناراحته و داره از خونه عایشه خارج میشه فریده میاد,فریده:کامران؟نرو.یه قسمت مغزم که اصلا ازش استفاده نکردم میگه که نباید تو رو ول کنم.کامرانم میخنده و همو بغل میکنن

 

قسمت سی ام سریال چکاوک

 

عمارت

سیف الدین داره با آخوند حرف میزنه

سیف الدین:این عقد کی جاری شده.

آخوند:بذار دفتر رو ببینم.دوازده ماه ذی القعده.

سیف الدین:آه فریده.تو چی کار کردی

آخوند:شما خبر نداشتید؟

سیف الدین:نداشتیم.اما فکر نمیکنم فریده هم خبر داشته باشه.

تکیر داغ

کامران منتظر فریدس.فریده رفته وسایلشو جمع کنه که برگردن استانبول.فریده میاد و دست کامران رو میگیره و باهم میرن.

عمارت

آخوند:من کار دیگه ای هم دارم.باید صبر کنیم؟اگر تو و دخترت راضی باشید میتونیم عقد رو جاری کنیم.شروع کنیم؟

سیف الدین:شروع میکنیم

کشتی

کامران و فریده سوار کشتی شدن

فریده:خب،حالا کجا داریم میریم؟

کامران:خونمون

فریده:اونجا خونه من نیست کامران.

کامران:فریده،چِی میشه؟اینا رو ول کن.

فریده:کامران،من از عمارت رانده شدم و نمیخوام برگردم.

کامران:این سوء تفاهم خیلی بزرگی بود.مامانم خیلی ناراحته منم همین طور.

فریده:تا عمر دارم اون حرف خالمو فراموش نمیکنم.هم اینکه دوباره ایشونو مجبور به یتیم بزرگ کردن نکنیم.

کامران:بذار برگردیم.اصلا میریم کلبه

فریده:میشه؟

کامران:البته که میشه.(دست فریده رو میگیره)عشقم

فریده:عشقم؟

کامران:آره.عشقم دیگه.

کامران همش میره سمت فریده و فریده هم ازش دور میشه

تکیر داغ

عایشه و دخترا بر میگردن خونه و میبینن که فریده کامران رفتن و فقط یه نامه نوشتن که ما رفتیم.

کشتی

نریمان هم داره برمیگرده استانبول.اونم سوار کشتی میشه و دقیقا میره کنار کامران میشینه و به فریده میگه:اگه جای تو بودم خیلی خودمو عادت نمیدادم.هرچی باشه جایی که برمیگرده و میاد آغوش منه.فریده میره و کامرانم میره پیش فریده یه جای دیگه میشینن.

عمارت

سیف الدین خیلی ناراحته و با جمالی میرن.

کشتی

نریمان میاد میشینه یه جایی که فریده و کامران اونو ببینن.

کامران:فریده نمیتونیم یه جوری رفتار کنیم که انگار فقط ما تو دنیا هستیم؟

فریده:نمیتونیم.وقتی یه جفت چشم دارن با نفرت به ما نگام میکنن نمیتونیم اینجا نمایش خوشبختی راه بندازیم.

کامران:فریده به اون اهمیت نده.تازه بعد از ازدواج ما ازمون قطع امید میکنه.

فریده:چه ازدواجی؟

کامران:ازدواج شاعرانه.

فریده:من مکتب دارم.

کامران:میدونم بعد از تموم شدن مکتبت.با بابام حرف میزنم.یه نامزدیه خوشگل میگیریم.

فریده:کامران اصلا.من از ازدواج چی میفهمم؟از کار خونه؟مثلا تو آشپزخونه دقیقا مثل آقا هستم

کامران:مهم نیست،خدمتکارا هستن.فکرشو بکن!خدمتکارا چقدر خوشحال میشن.مامانم از خوشحالی دیوونه میشه.

فریده:کامران میشه یه کم صبر کنیم؟یه کم دیگه بین خودمون بمونه.چون منو خجالت زده میکنن.همش بهم گیر میدن.

کامران:خیله خب.

کامران و فریده میرسن استانبول.میرن سوار درشکه میشن.کامران میگه عمارت ولی فریده پیاده میشه و میگه نه.

کامران:فریده میشه سوار شی

بالاخره فریده رو راضی میکنه و میرن عمارت.

خونه نریمان

منور لباس نریمان رو پوشیده و داره تو آیینه ادای نریمان رو در میاره که نریمان میاد.

عمارت

فریده و کامران میرن عمارت.فریده میگه نریم تو.کامرانم میگه باشه و میخوان برن که جمالی میاد و میبینتشون.سر وصدا میکنه و همه میفهمن و میان تو حیاط و فریده و کامران و بغل میکنن و فریده هم خالشو بغل میکنه و با هم آشتی میکنن.

کامران و فریده میان بالا سر میز شام

بسیمه:مادر شوهرشم دوستش داره.دقیقا سر سفره رسیده.

کامران:در اون که شکی نیست مامان جان.

فریده:اگه میشه من برم استراحت کنم.گرسنه هم نیستم

سیف الدین:فعلا بشین دخترم.بعدا استراحت میکنی.باید حرف بزنیم.تو هم بشین کامران.میدونی فریده زن عقدیه سلیم بوده؟

فریده:چی؟افتراست.

سیف الدین:سند عقدت موجوده دخترم.

فریده:شوهر خاله والله دروغه.قسم میخورم که دروغه.به خدا دروغه.کامران یه چیزی بگو

کامران:یه ثانیه،یه ثانیه فریده.بابا یه کلکی تو این کاره.نمیبینی فریده از هیچی خبر نداره؟تو نپرسیدی؟اون مرتیکه رو به حرف نیاوردی؟

سیف الدین هم تعریف میکنه که رفته به امنیت عمومی خبر داده و اومدن سلیمو بردن.

کامران:باورم نمیشه.اینا چه جور آدمایی اند؟

سیف الدین:وقتی موضوع لوانت باشه،اصلا نباید از انسانیت حرفی زد نور چشمم.خب دخترم تو چه جوری به دام افتادی؟واسه چی به اون آدم امضا دادی؟

فریده هم تعریف میکنه که به خاطر اینکه کامران بتونه فرار کنه این کارو کرده

سیف الدین:آه دخترم،بی سواد هم که نیستی.فردا باید همه ی این چیزایی رو که گفتی تو دادگاه تعریف کنی.فردا قاضی منتظر ماست.

کامران:منم از اون مرتیکه شکایت میکنم.باید تاوان کارشو پس بده.

بسیمه:تو راست میگی.فعلا که تو این دنیا کار همه بی جواب مونده.

کامران:یعنی چی؟نگید که فرار کرد.بابا؟

سیف الدین:در حضور قاضی با کف کردن دهنش مثل سگ هار خودشو کوبید به اینور و اونور.رئیس بیمارستان تو هم زود معافیشو داد.وقتی مجرم عقل سالم و بالغ نداره هم قاضی چی کار کنه؟مگه میشه یه آدم دیوونه رو مجازات کرد؟نمیشه

فریده:واقعا دیوانه بوده؟

بیمارستان

سلیم خودشو میزنه به دیوونگی و افتاده یه گوشه اتاق و نمیذاره که رئیس بیمارستان معاینش کنه و رئیس بیمارستان به رخساره میگه که دارو بده به سلیم.ولی سلیم قرصو بعد از اینکه اونا میرن از دهنش در میاره.

عمارت

کامران:حاضرم قسم بخورم که واسه مجازات نگرفتن اینطوری فیلم بازی کرده.

سیف الدین:منم

کامران:اما من میدونم چی کارش کنم.

سیف الدین:همین که ثابت کنی دیوونه نیست کافیه نور چشمم.قاضی خودش مجازاتش میکنه.

فریده:ول کنیم خدا جوابشو بده.واسه ما فقط حقیقت مهم نبود؟

کامران:کافی نیست فریده.نمیتونیم با حقیقت آروم بشیم.اون مرتیکه باید جزاشو ببینه.

بسیمه:پسرم ما رو از اینکه بهت گفتیم پشیمون نکن.هم…

کامران:هم چی مامان؟چرا همش وضع دخترتو یاد من میندازی؟انگار دخترت واسه من مهمه.دخترتم شریک جرمشه.به فریده افترا نزدن؟ساکت نموند؟

نجمیه:داداش قسم میخورم اینا رو منم نمیدونستم.

کامران:ببر صداتو.

نجمیه:داداش؟

کامران:ساکت شو.گمشو.گمشو چشمم تو رو نبینه.

نجمیه هم میره تو اتاقش.

خونه نریمان

نریمان داره اتفاقا رو واسه منور تعریف میکنه و میگه که چکاوکم اونجا بود و اونا عاشق هم بودن

اتاق فریده

فریده میره که بخوابه.بسیمه میاد و واسش شیر میاره.

فریده:خالم.خیلی دوست دارم.

بسیمه:من لایق قلب خوشگلت هستم؟میتونی منو ببخشی فریده؟حلالم کن.

فریده:من فراموش کردم.همون موقع که بغلت کردم.

بعد هم دیگرو بغل میکنن.

اتاق کامران

سیف الدین:اولاد؟اگه هر برنامه ای واسه اون مرتیکه سلیم میریزی،بی خبر از من نباید انجامش بدی. کامران:بابا نگران نباش من میتونم از خودم دفاع کنم.

سیف الدین:مگه از اون نظر میگم؟اگر بی من کاری کنی دلگیر میشم.نه که نتونستم اون سگ رو داغون کنم.عقدش مونده به دلم.خب؟تو چطور فریده رو راضی کردی بیاریش عمارت؟

کامران:خیلی نمیشه گفت راضیش کردم.یه کم عمل انجام شده بود

سیف الدین:ای خدااااا

کامران:بابا.میخوام یه چیزی بهت بگم.اما باید قسم بخوری به کسی نگی.

سیف الدین:بستگی داره چی باشه

کامران:پس نمیگم،ولش کن.

بالاخره بعد از کلی قسم کامران به باباش میگه ولی سیف الدین میگه که باید کامران ببرتش میخونه وگرنه ساکت نمیشه.

کامران میره تو اتاق فریده ولی فریده خودشو میزنه به خواب.

کامران:فریده.چه زود خوابیدی؟تو در چشم من هنوز یه دختر بچه ای.کسی که همیشه دوست داشتم.در اعماق وجودم.دختر بچه ای که توی بچگیم عاشقش شدم.فریده تو کی بزرگ شدی؟از کی؟واسه نجات من قدم های بزرگ بر میداری.هرچه قدرم دوست داشته باشم حس میکنم کافی نیست.قسم میخورم برات.وجود من از این به بعد فقط شامل یه قلب خواهد بود که واسه تو میتپه.(بعد مو های فریده رو بو میکنه)شادیه زندگیم.

بعدم از اتاق فریده میره بیرون و فریده خوشحال میشه.

 

 

قسمت سی و یکم سریال چکاوک :

 

عمارت

بسیمه میره تو اتاق نجمیه

بسیمه:نجمیه بیدار شدی دخترم؟

نجمیه:مامان من چی میشم؟ها؟من با این بچه تو شکمم چی میشم؟

بسیمه:دیگه حالا یه کاریش میکنیم.

نجمیه:سلیمو نمیبخشن؟

بسیمه:اصلا.اسمشم نیار.فکرشو از ذهنت بیرون بیار.هیچی نگو به کسی.چون هیچکس اندازه ی من با تو صبورانه رفتار نمیکنه.

فریده و کامران دارن به خودشون میرسن که بیان بیرون اتاق.هم زمان از اتاقاشون میان بیرون.

کامران:صبح بخیر

فریده:صبح بخیر

کامران:استراحت کردی؟

فریده:آره.تو چی؟

کامران:بعد از صبحانه میرم بیمارستان.چند تا کار دارم.بعدش همو ببینیم؟

فریده:نمیشه.

کامران:چرا نمیشه؟ما معشوقه نیستیم؟با هم میگردیم

فریده:تو رو خدا این حرفو نزن.درس دارم،باید درس بخونم.با شوهر خالم قراره بریم دادگاه.

کامران:قراره بعد از صبحانه برید.اینطوری تا ظهر برمیگردین دیگه.شب هم درس کار میکنیم.من کمکت میکنم باشه؟

فریده:نمیشه.انگار تا امروز از تو درس یاد میگرفتم

کامران:فریده میشه گیر ندی؟ما قبلا هم با هم کار میکردیم

فریده:بله کار میکردیم.چه میدونم اون موقع اینطوری نبودیم.الان،وقتی تو کنارمی درسو نمیفهمم.

کامران:چرا؟چیزای دیگه میاد به ذهنت؟

فریده:هیچم اینطور نیست.اووف من برم صورتمو بشورم.

همه سر میز صبحانه اند و میخوان صبحانه بخورن ولی نجمیه نمیشینه سر میز میر تو آشپزخونه و پیش خدمتکارا میشینه.

خونه نریمان

منور بیرون بوده و امده خونه

منور:خانمم اگه بدونی چی شده.

نریمان:چی شده؟

منور:آقا سلیمو بردن تیمارستان

نریمان:چرا؟

منور:خل شده.

نریمان:امان.از قبل هم یه طور عجیبی بود.

منور:اون کار عقد شما هم لو رفته.

نریمان:چی میگی منور؟درست تعریف کن.

منور:سلیم و نجمیه که عقد داشتن،آخوندی که اومده گفته این یارو متاهله.هرچی پرس و جو کردم از اینکه اونجا کی چی گفته و چی شده کسی خبر نداره.جعلی بودن عقد شما هم لو رفته،آقا سلیمم دیوونه شده.

نریمان:حتما کامران با خبر شده،حالا چیکار کنم منور؟

منور:نه من پرس و جو کردم چون خانم بیوه ای اسمتو علنی نمیکنن.اما حتما دادگاهی میشی.

عمارت

سر میز صبحانه

کامران:فریده اگه میشه منو راهی کن.

بسیمه هم نگاشون میکنه و به سیف الدین میخنده

دم در

فریده:فکر کردی چی کار میکنی تو؟

کامران:راهی کردن من چیش بده؟

فریده:انگار ندیدی خاله ام چطور نگاه میکرد؟

کامران:چطور نگاه کرد؟

فریده:معنی دار،اگه بیفتم سر زبونش،بیچاره شدم.خداااا

و کامران میره

بیمارستان

رخساره:خوش اومدید آقا کامران.شنیدم خیلی ناراحت شدم،بلا به دور باشه.

کامران:هنوز بلا دور نشده.کجاست اون بی شرف؟

رخساره:رئیس بیمارستان رفتن شما به بخش اعصاب رو ممنوع کرده

کامران:رخساره تو که نمیخوای من عصبانی بشم،نه؟

رخساره:آقا کامران لطفا.شما که نمیخواید وضعیت رو سخت تر کنید

کامران میره و سلیمو میزنه ولی سلیم خودشو میزنه به این ور و اون ور و سربازا جلوی کامرانو میگیرن.

عمارت

سیف الدین و فریده دارن میرن دادگاه

بسیمه:یالا ببینم،یالا فرزندم.ایشاالله به خیر و خوشی باشه.

فریده:به خدا سپردمت خاله

بسیمه:چیزی نمیشه آقا سیف الدین.نه؟

سیف الدین:چی قراره بشه مسلمون؟حرفای دیشبش رو برای رو قاضی تعریف میکنه،همین.

بسیمه:چه میدونم؟من دیگه قاطی کردم.حداقل زود بیاید باشه؟

سیف الدین:من از اونجا میرم مغازه جمالی هم فریده رو میاره خونه.

فریده:منم تو مغازه به تو کمک میکنم.نمیشه شوهر خاله؟

سیف الدین:میشه اما به شرط اینکه ناهار بدم بهت.

فریده:هیچ شکایتی ندارم.

بیمارستان

کامران داره با رئیس بیمارستان حرف میزنه

کامران:استاد داره دروغ میگه،فیلم بازی میکنه،چطور متوجه نمیشید؟

رئیس بیمارستان:اگه وقتی دیروز تو حوزه اون وضعیت سلیم رو میدیدی،واقعا توام باور میکردی که مریضه کامران.

کامران:استاد،اون آدم بازیگر خیلی خوبیه.اصلا هم مریض نیست صاف و سالمه.اگه اینطوریه،میخوام نتایج آزمایشش رو ببینم.

رئیس بیمارستان:نمیتونیم تست بگیریم ازش،تشنج میکنه.دیدی که چه حالی بود.

کامران:استاد،حتی کلاغ ها هم به این قضیه خندشون میگیره.چی میگید؟

رئیس بیمارستان:کامران صبور باش به من اعتماد کن

عمارت

بسیمه میره تو اتاق نجمیه ولی نجمیه نیست.

خونه نریمان

نجمیه اومده خونه نریمان

منور:خوش اومدی چونه چالدار

نجمیه:ازت میخوام یه خبر به سلیم برسونی نریمان

نریمان:چی به من میرسه؟

نجمیه:داداشمو نمیخوای؟

بازار

فریده:دیگه منو تو دادگاه نمیخوان نه شوهر خاله؟

سیف الدین:فکرنکنمدخترم.بالاخره تو هرچی میدونستی گفتی.

عمارت

کامران اومد عمارت میگه اومدم دنبال فریده.بسیمه هم میگه فریده خونه نیست و کامرانم میره

پ.ن:لطفا کامنت هایی مثل بدی؟،تموم شد؟،چرا نمیذاری بقیشو؟‌یا بذار دیگه نذارید

وقتی تموم بشه خودم میذارم

بیمارستان

نریمان رفته دیدن سلیم

نریمان:آه آقا سلیم،یه دفعه ای چی شد؟شنیدم خیلی ناراحت شدم.خیلی بلا دور باشه.

سلیم:چی شد؟چرا اومدی؟

نریمان:درباره ی من به کامران چیزی گفتی؟

سلیم:چیزی مثل اینکه تو اون عقد قلابی به جای فریده رفته بوی؟

نریمان:گفتی؟

سلیم:درد قصاب گوشته،درد گوسفند جونشه

نریمان:مشکلی داره؟برات از نجمیه خبر آوردم.واسه نجات دادنت حاضره هر کاری بکنه.حتی یه نقشه هم داره.

سلیم:چی؟به تو چی گفت؟(نریمان یه برگه از کیفش در میاره)

نریمان:اول جواب سوالمو بده

سلیم:نخیر.چیزی به کامران نگفتم و البته که نخواهم گفت.(برگه رو میده به سلیم و سلیم میخونتش)این دختر خطرناک تر از چیزیه که فکرشو میکردم.

عمارت

نجمیه میره عمارت و با بسیمه جر و بحث میکنن.

شب شده فریده داره تو سالن درس میخونه که کامران میاد.

کامران:امروز در حالی که توافق کردیم،ترجیح دادی بری مغازه ی بابامو تمیز کنی.

فریده:به شوهر خالم گفتی.

کامران:به خاطر این نیومدی؟

فریده:چرا گفتی؟

کامران:چرا منتظرم نموندی؟

فریده:قرار بود یه مدت به کسی نگیم،اینطوری قول داده بودی.اینطوری توافق کرده بودیم

کامران:بابام هیچ کسه؟

فریده:به سوالام با سوال جواب نده

کامران:تو هم اونطوری داری جواب میدی

فریده:کامران.به خاطر تو حتی نمیتونم تو روی شوهر خالم نگاه کنم.خیلی خجالت میکشم.امروز قهوه ریختم پامو سوزوندم.هن.ز میسوزه.

کامران:ببینم؟

فریده:چه ربطی داره؟(فریده وسایلشو جمع میکنه و میره تو اتاقش)نچسب

اتاق سیف الدین

کامران میره اونجا

کامران:بابا مگه قرار نبود به کسی نگی؟

سیف الدین:فریده هیچ کسه نور چشمم؟

کامران:االان منم همین دفاعو کردم.گفتم بابام هیچ کسه؟

سیف الدین:خب گلابی پای درخت خودش میریزه(یعنی به من رفتی)

کامران:باشه پس سر قولم بمونم.بریم؟

سیف الدین:بدون توقف

می خونه

سیف الدین:خب حالا با فریده قهر کردین؟

کامران:نمیدونم.از قبل عجیب بود،الان عجیب ترم شده.ما قبلا بهتر همو میفهمیدیم،الان حتی نمیذاره کنارش بشینم.یهو خیلی عوض شد.اصلا با من راحت نیست.

سیف الدین:قبلا هر دوتاتون چموش بودین.مثل دوست و رفیق سربازی بودین.قبلا رابطه ی احساسی لو رفته هم نداشتین.

کامران:در حالی که من میگفتم همه چیز بهتر میشه و دعوا نمیمونه بینمون

سیف الدین:اصل دعوا و جنجال تازه داره شروع میشه اولاد

می خونه

کاتینا:خوش اومدین.دلتنگ شدیم فراری.

کامران:نمیشینید

کاتینا:فکر میکردم اصلا نمیخواید بپرسید.خب فریده چطوره؟

کامران:ملوس بد اخلاق،خوبه

سیف الدین:بگیر،یه خانمی که بتونی باهاش مشورت کنی.

کاتینا:به نظرم آقا کامران در مورد خانم ها از من بانجربه تر باشه.

سیف الدین:با اجازه تون.من زود میام.

کامران:میخوام به فریده پیشنهاد ازدواج بدم،البته اگه به من فرصت بده.

کاتینا:پس باید به همه ی توصیه هام عمل کنی آقای دکتر

مدرسه

تو مدرسه جشنه و فریده خدمتکاره و داره زمینو طی میکشه

کامران اومده ملاقات میشل

میشل:آقا کامران؟منو صدا کردین؟بذارین از همیم اول بگم،من مثل بقیه گول نمیخورم.اگه دوباره یه بازی جدید واسه چکاوک میریزید،خوب میشه اگه منو قاطی نکنید

کامران:میشل،میخوام از فریده خواستگاری کنم.

میشل:چی؟

کامران:شنیدی،تو مدرسه مراسم دارید انگار.

میشل:بله،اما فریده از هفته ی گذشته تنبیه شده،ممنوعیت حرف زدن داره.

کامران:چطور؟فریده نمیاد مراسم؟

میشل:میاد اما به عنوان خدمتکار

کامران:بهتر شد.مثل داستان پری ها میشه.

میشل:خب من چی کار میتونم براتون بکنم؟از من چی می خواید؟

کامران به میشل میگه که باید چی کار کنه.میشل کاتینا و کسی که واسش آهنگ میزنه رو یواشکی میبره تو مدرسه.بعد کامران یه چراغ قوه میده به میشل(اون موقع تازه اختراع شده بود)

میشل:آه خدای من این چیه؟

کامران:تازه از خارج اومده بهش میگن چراغ قوه.

میشل اول میترسه ازش استفاده کنه ولی کامران راضیش میکنه.

خواهر الکسی یه سری لباس میده به فریده که شب بپوشه.

مراسم شروع میشه.مدیر مدرسه داره به مهمونا خوش آمد میگه.فریده داره پذیرایی میکنه و از کنار والز رد میشه و والز براش زیر پا میگیره و فریده میفهمه و پاشو بلند میکنه.

مدیر مدرسه چند تا از دانش آموزای نمونه رو معرفی میکنه و میگه که حالا وقتش رسیده بهترین و نمونه ترین دانش آموز رو معرفی کنیم و بلند میگه دوشیزه وااالز.والز بلند میشه که بره پیش مدیر فریده واسش زیر پا میگیره و میفته

یهو همه جا تاریک میشه.فریده میره که از فرصت استفاده کنه و از رو پله ها فرار کنه که میشل چراغ قوه رو روشن میکنه و همه فریده رو میبینن.

کامران میاد.

کامران:فکر کردین مراسم تموم نمیشه!نه؟منم همین طور واقعا خسته کننده بود.به هر حال یه داستان خیلی رمانتیک دارم که براتون تعریف کنم.یه داستان خیلی خوشگل که شامل دو تا کلمس و پایانش رو نمیدونم.فریدم،شادیه زندگیم.(جلوی فریده زانو میزنه)با من ازدواج میکنی؟

 

قسمت سی و دوم سریال چکاوک :

 

مراسم شروع میشه.مدیر مدرسه داره به مهمونا خوش آمد میگه.فریده داره پذیرایی میکنه و از کنار والز رد میشه و والز براش زیر پا میگیره و فریده میفهمه و پاشو بلند میکنه.

مدیر مدرسه چند تا از دانش آموزای نمونه رو معرفی میکنه و میگه که حالا وقتش رسیده بهترین و نمونه ترین دانش آموز رو معرفی کنیم و بلند میگه دوشیزه وااالز.والز بلند میشه که بره پیش مدیر فریده واسش زیر پا میگیره و میفته.

یهو همه جا تاریک میشه.فریده میره که از فرصت استفاده کنه و از رو پله ها فرار کنه که میشل چراغ قوه رو روشن میکنه و همه فریده رو میبینن.

کامران میاد.

کامران:فکر کردین مراسم تموم نمیشه!نه؟منم همین طور واقعا خسته کننده بود.به هر حال یه داستان خیلی رمانتیک دارم که براتون تعریف کنم.یه داستان خیلی خوشگل که شامل دو تا کلمس و پایانش رو نمیدونم.فریدم،شادیه زندگیم.(جلوی فریده زانو میزنه)با من ازدواج میکنی؟اگه به من بله بگی وجودم پر از خوشبختی میشه.شاعری رو ول میکنم.شاعری کار آدمای ناکامه،چه شعری بهتر از تو.بهتر از روی تو.اگه به من بله بگی.اوستای بنایی میشم.دیوار خونمونو میسازم.گل پیچک میکارم،از همونایی که تو دوست داری.اگه به من بله بگی کلی چیزای جدید درست میکنم.رو چشت بوم برای کبوترا لونه میسازم اما به شرطی که تو بهشون غذا بدی.اگه به من بله بگی بابا میشم.بابا میشم و نون آور خونه میشم.فریدم،شادیه زندگیم،به من بله میگی؟(فریده میخواد بگه بله)

والز:اوووووو،چه رمانتیک.مدرسه نیست که کلبه عشق چکاوک خانومه

فریده میره بیرون کامرانم دنبالش میره

فریده داره گریه میکنه و میره تو حیاط.

کامران:فریده.فریده.فریده.میخواستم مثل قصه ی پری ها بشه.فریده زود بیا بیرون.ببین داره نصف شب میشه.اگه تا قبل از نصف شب به من بله نگی به سیب زمینی تبدیل میشیا.زود باش.فریده.(بعد فریده رو میبینه که بالای درخته)فریده،چرا سکوت میکنی؟نکنه میترسی دهن باز کنی و لبات بله بگن؟

فریده:شایدم میترسم دهن باز کنم و لبام نه بهم بگن.آقای دکتر کامران محترم.

سالن مدرسه

مدیر مدرسه داره از همه عذر خواهی میکنه و والدین دارن اعتراض میکنن.بعد خواهر الکسی میگه که این فقط یه نمایش بود تا والدین اعتراض نکنن.

حیاط

کامران:فریده،یه چیزی بگو.

فریده:باشه.حالا من چه طوری تو روی معلمام نگاه کنم؟آبرومو بردی.

کامران:باشه چیزی نگو.تو عصبانی هستی.

فریده:بله که عصبانیم.الان همه میخوان یه جوری بهم نگاه کنن.با انگشت نشونم بدن.هی میخوان به من اشاره کنن.هزار جور حرف بزنن و مسخرم کنن.

کامران:فریده معذرت میخوام.من میرم.

فریده:لطف بزرگی میکنید.

کامران:میرم ولی فقط برای اینکه بهم نه نگی.فردا جوابتو بهم بگو.همون جای همیشگی.اما اگه نیای یعنی اینکه جوابت نه بوده.اونوقت دیگه مزاحمت نمیشم.

خواهر الکسی میاد و میبرتشون تو سالن و همه براشون دست میزنن و آفرین میگن.

عمارت

بسیمه داره قرآن میخونه و یاد حرفای نجمیه میفته بعد میره تو اتاق سیف الدین

سیف الدین:خیر باشه خانم.

بسیمه:خواستم ببینم چیزی لازم نداری.

سیف الدین:بیا بشین اینجا یه کم با هم گپ بزنیم.

بسیمه:من پبج دقیقه کار دارم.بعدش میام.

سیف الدین:بیا،گفتم بشین.کار رو ول کن.تو یه چیزیت هست

بسیمه:نه عزیزم.چه چیزی؟فکرم پیش دخترس

سیف الدین:منم فکرم درگیر اونه.اما بسیمه خانم،از این به بعد اینکه اون یارو رو به دامادی قبول کنیم خوشایند نیست.اونم بعد از اون همه بازی که سرمون در آورد

بسیمه:همین طوره آقا سیف الدین.اما اگه راست گفته باشه چی؟اگه اونم مثل فریده از این عقد بی خبر باشه چی؟ممکنه اونم قربانی شده باشه.

سیف الدین:از این به بعد هرچی بگه دروغه.

بعدم سر این قضیه دعواشون میشه

بسیمه میره پیش خدمتکارا و میگه که نجمیه بازم نیست و دیگه نمیتونه جلوشو بگیره.

بیمارستان

نجمیه رفته پیش سلیم

نجمیه:ناممو گرفتی؟

سلیم:فقط این نقشه برای تو خیلی خطرناک نیست؟

نجمیه:تنها راه راضی کردن داداشمو بابام همینه.باید مجبور بشن تا قبول کنن ازدواج کنیم.

سلیم:واسه اینم که باید جناب قاضی…اما یه چیزی رو فراموش کردی.داداشت،بابات حتی اگه راضی بشنم من میرم زندان نجمیه.

نجمیه:نمیری،گناه تو رو آقا لوانت گردن میگیره.

سلیم:گردن نمیگیره.

نجمیه:میگیره.من همه چیزو آماده کردم.صبح رفتم با خانواده واصف حرف زدم.

سلیم:اونا که قصاص میخوان.

نجمیه:دیگه نه.راضی شدن دیه بگیرن.اما تمام ثروت بابا جونت باید فروخته بشه.

سلیم:حتی فکرشم نمیکردم نجمیه.به عشقت انقدر پای بند باشی.

عمارت

کامران میاد عمارت

سیف الدین:خوش اومدی رمانتیک.انگار خبرا خوب نیست.نکنه قبول نکرد؟(کامران میخنده)ای جنس خراب.بیا شاداماد بقلت کنم.دختر بیچاره رو جلوی ملت خجالت زده کردی،تو عمل انجام شده قرارش دادی که بگه بله؟

کامران:نه بابا،بله نگفت.یعنی فعلا نگفته.(میرن تو اتاق سیف الدین)همه چیز عین نقشه ای پیشرفت که با کاتینا کشیده بودیم.سورپرایز معرکه ای بود.باید فریده رو میدیدی.دیوونه چه طور خشکش زده بود.

سیف الدین:میخوای منو بکشی؟آخرشو بگو چی شد؟بچه مدرسه ای چی گفت؟

کامران:چیزی نمونده بود که بگه بله.

سیف الدین:چیزی نمونده بود؟

کامران:بله،تو چشماش میدیدم.درست وقتی داشت بهم بله میگفت.آخخخ.صدای یه خروس بی محل اومد و فریده فرار کرد

سیف الدین:خب میرفتی دنبالش.

کامران:مگه میشه نرم.رفتم.زود پرید بالای یه درخت یا اینطوری بگم پرید بغل مامانش.اونطوری که دیدمش دیگه طاقت نیاوردم.داغون شدم بابا.بعد زود شروع کرد به نق زدن.همش میگفت چه طوری به روی معلمام نگاه کنم.

سیف الدین:خب مسلمون من که بهت گفتم دختره رو خجالت زده نکن.

کامران:خجالت چیه؟قرمز قرمز شد.فردا جوابشو بهم میده.اگه فردا نیاد جای همیشگی مون،بهش گفتم یعنی جوابش نه اِ.

سیف الدین:اشتباه کردی.شرط بزرگی گذاشتی عزیزم.از کار دنیا که نمیشه سر در آورد.چه میدونم مثلا همین استادای سخت گیرش بهش اجازه ندن که بیاد.اونوقت چی؟

کامران:بابا فریده ای که من میشناسم،اگه فریده باشه هر کاری که به ذهنش برسه حتما انجام میده.اگه معلماش اجازه ندن،بی اجازه فرار میکنه.برای همین اسمش چکاوکه

سیف الدین:اینم حرفیه

کامران:فردا حتما میاد و به من بله میگه.اون موقس که پسرت کامل میشه.

مدرسه

مدیر مدرسه داره فریده و میشل رو به خاطر کاری که کردن تنبیه میکنه.

عمارت

بسیمه الکی از اتاق نجمیه میاد بیرون که یعنی نجمیه تو اتاقشه.

بسیمه به کامران میگه که نجمیه و سلیم و ببخش ولی کامران عصبانی میشه.

کامران میره تو اتاقش و خواستگاری از فریده یادش میاد و بعد میره لباسایی که میخواد فردا بپوشه رو آماده میکنه.

مدرسه

دخترا تو خوابگاهن و دارن میخندن.میشل میاد

میشل:چی شده؟چرا اینطوری نگام میکنید؟

بعد فریده میاد و والز طنابی که دستش بود ومیکشه و کلی آرد میریزه رو سر فریده.

اتاق خواهر الکسی

خواهر الکسی داره بخاطر دروغی که گفته طلب بخشش میکنه.بعد بلند میشه و از اتاق میره بیرون.

فریده هم با سر و صورت آردی از خوابگاه اومده بیرون و تو راه رو خواهر الکسی فریده رو میبینه.وقتی فریده رو اونطوری میبینه نفسش بند میاد و از حال میره.

فریده:خوبید؟کسی اینجا نیست؟کککککمممممکککک.کسی اینجا نیست؟خواهر الکسی یه چیزیش شده.بیاین.کککککممممککک کنید(بچه ها میشنون و همه میان بیرون)کککککممممککک.کسی نیست؟من اینجام.بیاین اینجا.

میشل:چی شده؟

فریده:نمیدونم.یهو غش کرد.(بهوش میاد)آه،چشماشو باز کرد.منو خیلی ترسوندین به خدا.

خواهر الکسی میره

والز میخنده و میگه زن بیچاره رو ترسوندی.نصف شبی عین روح رفتی جلوش.حالا اون تو رو ترسونده؟

عمارت

نجمیه اومده خونه

بسیمه:تو کجا بودی؟

نجمیه:فکر کردی بهت میگم مامان؟

بسیمه:میگم کجا بودی؟

نجمیه:به تو چه؟اگه خیلی دوست داری بدونی برو به شوهر و پسرت بگو بیان با کتک به حرفم بیارن

بسیمه:مخصوصا این کارا رو میکنی مگه نه؟فقط به خاطر اینکه آرامش همه رو به هم بزنی

نجمیه:آره،همینم.تو منو زاییدی دیگه مگه نه؟

بسیمه:مثل سلیم حرف میزنی.

نجمیه:خب شوهرمه.کجاش عیبه؟(بسیمه میخواد بزنتش)بزن دستت نلرزه مامان جون

بعدم بسیمه از اتاق نجمیه میره

اتاق کامران

کامران داره فکر میکنه و میخنده

 

قسمت سی و سوم سریال چکاوک :

 

مدرسه

مدیر مدرسه والز و فریده رو تو دو تا اتاق کنار هم زندانی کرد و گفت فردا تا نیمه شب باید اینجا بمونید.

والز:فریده،من میترسم

فریده:چه بهتر.تو که از چیزی نمیترسیدی.مترسک،فاسد.تقصیر توئه که نمیتونم برم سر قرارم با کامران.تقصیر توئه دیگه الان فکر میکنه پیشنهادشو رد کردم.عوضی.

عمارت

صبح شده.کامران داره حاضر میشه که بره سر قرار.

کامران:خدای من،خودت همه چیو میدونی

مدرسه

فریده داره سعی میکنه که از اون اتاق که توش زندانیه بیاد بیرون.

عمارت

بسیمه:قبلا تو ای خونه هر روز صبحمون رو با شیرینی و خوشحالی شروع میکردیم.اما حالا با ترس اینکه امروز چه بلایی میخواد سرمون بیاد.با عصبانیت اینکه چرا هنوز زندم بیدار میشم.

سیف الدین:همه ی اینا جزء زندگیه بسیمه خانم.هم تاریکی شب هم روشنی روز.هم صبر هم ناشکری هم شکر.وقتی همه چیز رو به راهه و زندگی خیلی قشنگه،میگیم چه زندگی محشری.تا پامون به سنگ میخوره ناشکری میکنیم.

بسیمه:فقط پامون به سنگ نخورده.سنگ افتاده رو سرمون.همه چیزمون زیر و رو شده.

سیف الدین:سرم له شده؟خم شده؟نذاشتم خم بشه.له نشدم.هر بلایی سرمون بیاد باید بدون اینکه غرورمون رو زیر پا بذاریم با توکل به خدا با صبر و شکر باهاش روبرو بشیم.دنیا امتحانه سلطانم.بالا سری حتمت یه چیزی میدونه.

بسیمه:هرچی بهت میگه به منم بگو تو رو خدا.دل منم مثل دل تو باز شه.تا منم بتونم در برابر اتفاقات آروم باشم.لغزش خیلی سخته.مثل یه گرگ وحشی داره درونمو میخوره.تو بگو چی کار کنم؟

سیف الدین:من تو اینجور وقتا تسلیم لغزش نمیشم.وقتی کاری از دستم بر نیاد صبر میکنم،منتظر میونم.

بسیمه:اگه صبر کنیم و منتظر بمونیم درست میشه؟

سیف الدین:درست شه؟شایدم چیزی نیست که بخوایم درستش کنیم بسیمه خانم.

بسیمه:نجمیه.

سیف الدین:چطور میخوای درستش کنی؟میخوای دخترتو بچسبونی به یه ناقص العقل؟منظورت از درست کردن اینه؟من یه پدرم.بابای اون دختر منم.در برابر مردم با اتفاقاتی که قراره بیوفته نمیتونم گناه کسی رو بشورم.نجمیه رو میفرستم اروپا پیش عموش.

نجمیه خیلی سر حاله و با خوشحالی میره سر میز صبحانه.

خدمتکارا هم دارن تو آشپزخونه درمورد نجمیه حرف میزنن و میگن که این دختر حتما داره یه کارایی میکنه.

مدرسه

فریده خیلی استرس داره و ناراحته که نمیتونه فرار کنه و بره سر قرار با کامران.یه دفعه یه فکری به ذهنش میرسه

فریده:آآآآآآآآآآه،حالم خیلی بده،دارم میمیرم.آآآآآآآآآآآه.کسی نیست کمک کنه؟کسی نیست کمکم کنه؟آآآآآه.حالم خیلی بده تو رو خدا کمک کنید.تو رو خدا باز کنید.بعدم گریه میکنه.

میشل تنبیه شده و یه کاغذ رو گردنش آویزون کردن که روش نوشته من خر هستم.

میشل میاد سمت اتاق هایی که فریده و والز هستن.

میشل:فریده؟فریده؟

فریده:میشل.میشل.به کمکت احتیاج دارم

میشل:البته اما میدونی که اون سخت گیر نگاش رو منه منم تنبیه شدم.

فریده:میتونی منو از اینجا بیاری بیرون؟باید برم پیش کامران.

میشل:چطوری آخه؟

فریده:نمیدونم،برو کلیدا رو پیدا کن.یه کاری بکن.میشل،من باید تا دو ساعت دیگه از اینجا برم بیرون.هر مجازاتی هم که بدن اصلا برام مهم نیست.اسم تورم نمیدم به خدا.نمیگم تو کمکم کردی.لطفا منو از اینجا بیار بیرون،لطفا.

میشل:باشه،هر کاری بتونم میکنم.

عمارت

همه سر میز صبحانه نشستن.

سیف الدین:من یه تصمیمی گرفتم.روزای سختی رو پشت سر گذاشتیم.امیدوارم همشون تو گذشته بمونن.وقتی یه خانواده با هم باشن و محکم هم دیگه رو در آغوش بگیرن،طوفانی نیست که نتونن ازش رد بشن.من به عنوان سرپرست این خانواده میدونم که به هم داریمو نباید از دست بدیم.نجمیه رو تصمیم رفتم بفرستم پیش عموش.مادرید.

بسیمه:تا بچه به دنیا بیاد اونجا میمونه.بعد که برگشت میگیم اونجا با یه جوونی ازدواج کرده اما بعدش طرف فوت کرده.

نجمیه هم همه رو با تعجب نگاه میکنه.

سیف الدین:خب دیگه به خدا میسپارمتون.کامران بعد از ظهر یه سر بیا پیشم فکرم نمونه پیشت.

کامران:میام بابا.

نجمیه:داداش،من نمیخوام برم مادرید.

کامران:کسی از تو نپرسید که چی میخوای.احتمالا از این به بعدم کسی نمیپرسه.

مدرسه

فریده منتظر میشله.

عمارت

سیف الدین داره با جمالی میره بیرون

جمالی:بریم مدرسه.یه وقت لج میکنه و نمیره پیش کامران.اونم به خودش میگیره و میذاره میره.این غرور بیخودشون دیگه فایده ای نداره.

کامران میاد

کامران:نه آقا جمالی،خواهش میکنم از این به بعدشو دخالت نکنین.فریده رو تحت فشار نذارین.به هیچ وجه نمیخوام برین باهاش حرف بزنین.اگه بخواد خودش میاد.اصلا نمیخوام عشقو گدایی کنم.

مدرسه

فریده استرس داره و تو اتاق راه میره

والز:میبینم که میشل پیچوندتت.از اولم دختر بی دست و پایی بود

فریده:تو بگیر بخواب مترسکِ فاسد.

والز:وای وای به معشوقت نمیرسی.

میشل و ماری دارن دنبال فرصت میگردن که برن کلیدو بیارن.یه دفعه مدیر مدرسه رو تو راهرو میبینن.میشل میره و مدیرو بغل میکنه و با این کلک کلیدارو از کمر مدیر باز میکنه و میبره. بعد میشل میره پیش فریده و بین اون همه کلید کلی وقت میذاره که کلید در اتاق فریده رو

پیدا کنه.

درشکه

سیف الدین:زمان نمیگذره،مگه نه پسرم؟

کامران:آه دقیقا همین طوره.برای همینه که دارم میرم بیمارستان.باید یه جوری سر خودمو گرم کنم.بابا توام با من میای بیمارستان هم دستتو معاینه میکنم هم که جلوی چشمم باش که یه وقت نری پیش فریده.

مدرسه

میشل در اتاقو باز میکنه بالاخره.ولی وقتی فریده داره از سالن میره بیرون یکی از معلما میبینتشو باز فریده و میشلو میندازه تو همون اتاق.

بیمارستان

کامران:صبح بخیر رخساره

رخساره:صبح بخیر آقا کامران،امروز حسابی شیک کردینا

کامران:امروز یه قرار دارم.مریضایی که بعد از ظهر میان رو بفرست پیش یکی دیگه.

کامران داره میره تو اتاقش که رئیس بیمارستان رو میبینه

کامران:بیمارتون چطوره استاد؟هنوزم از دهنش کف میده بیرون؟اگه نمیتونه صابون بدیم کف کنه.

رئیس بیمارستان:این طور حرف زدن اصلا بهت نمیاد.

کامران:ببخشید استاد،اصلا نمیتونم درکش کنم.وقتی بهتون میگفتم داره فیلم بازی میکنه،باور نمیکردین.یا با اون هم دستین یا خیلی خوش نیت و ساده این

رئیس بیمارستان:تو حق نداری این طوری با من حرف بزنی کامران.

رئیس بیمارستان میره که به زورم شده از سلیم تست بگیره.سلیمم که میبینه چاره ای نداره میگه استاد میخوام تنها باهاتون حرف بزنم.

سلیم:دارن بهم تهمت میزنن.با خواهر کامران رابطه داشتم واسه همین داه ازم انتقام میگیره.من از اون عقدم بی خبرم.من قربانی شدم.

رئیس بیمارستان:اگه بی گناهی چرا در حضور قاضی نگفتی؟

سلیم:گوش نکردن که.منم ترسیدم.استاد من دیوونه نیستم

رئیس بیمارستان:اما من مجبورم به قاضی بگم که دیوونه نیستی.

سلیم:استاد نه.من به زودی بچه دار میشم.نمیتونم برم پشت میله ها.

بالاخره رئیس بیمارستان رو راضی میکنه.

نجمیه داره میره بیرون

بسیمه:نجمیه،وایسا ببینم.نمیتونی هر وقت دلت میخواد از این خونه بری بیرون بتمرگ تو خونه.

خونه نریمان

نریمان:بابا این دختر خیلی اوضاش خرابه.زمین و زمانو میکوبه به هم و آخرش سلیمو شوهر خودش میکنه.

منور:اگه آقا لوانت گناه آقا سلیمو گردن نگیره چی؟آقا سلیم بی گناه نشه چی؟

نریمان:میگره

منور:بحث جونشه.پس البته که قبول میکنه.

بیمارستان

کامران:اصلا از معاینه خوشم نیومد بابا.خطر سکته قلبی داری.از این به بعد به خوراکت دقت میکنی.تو خونه ام میگی که غذای تو رو جدا درست کنن.

سیف الدین:آه پسرم.این طور که به نظر میاد از این به بعد میخوای کاه به خوردمون بدی.

کامران:نه این چه حرفیه؟باید رعایت کنی.بعد از این عصبانی هم نمیشی.ناراحتم نمیشی.اصلا نباید به خودت فشار بیاری.

سیف الدین میگه میتونی نجمیه رو ببری مادرید ولی کامران عصبانی میشه و میگه که برای نجمیه یه قدم هم بر نمیدارم.

مدرسه

فریده که نمیتونه دیگه بره خیلی ناراحته.

میشل:معذرت میخوام.

فریده:تو که تقصیری نداری عزیزم.باید اینطوری میشد که شد.تقدیر این بوده.

میشل:اما بعدا به کامران توضیح میدی.مطمئنم اون میفهمه.تازه به خاطر اونه که اینطوری مجازات شدی.

فریده:اونش که آره.اما چی باید بگم؟یعنی برم بگم من داشتم میومدم اما نذاشتن بیام؟اینو بگم؟خیلی مسخرس.

کامران یه دسته گل خریده و داره میره سر قرار.

فریده هم که دیگه فهمیده دیر کرده و دیگه نمیتونه بره سر قرار داره غصه میخوره و به ساعت نگاه میکنه.

کامرانم ناامید شده و فهمیده که دیگه فریده نمیاد.واسه همین دست گلو میذاره رو زمین و سوار درشکه میشه و میره.

مدرسه

فریده:الان کامران خیلی ناراحت شده مگه نه؟

میشل:اگه من بودم داغون میشدم.

فریده:کاش خبر داشت که اینجا من تنبیه شدم.کاش میدونست نتونستم برم میشل و اینکه من جوابم نه نبوده.

میشل:انقدر غصه نخور.میری بهش توضیح میدی خب حل میشه دیگه.تازه ببین اینطوری فکر کن خدا بنده ایشو که دوست داشته باشه اول خرشو ازش میگیره بعد یه کاری میکنه پیداش کنه.

فریده:حداقل کاش ببینمش تا کار اشتباهی نکنه.کامران خیلی آدم عجولیه.ممکنه از من عصبانی بشه و خود به خود قهر کنه.میگفت اگه نیای دیگه هیچ وقت مزاحمت نمیشم.ممکنه واسه روبرو نشدن با من یه کاری بکنه.

درشکه

کامران خیلی ناراحت داره برمیگرده و خواستگاری رو یادش میاد.

 

قسمت سی و چهارم سریال چکاوک

 

خونه نریمان

نریمان از بیرون اومده(رفته بود پیش لوانت)

نریمان:آقا لوانت قبول کرد.همه ی جرمای سلیمو گردن میگره.

منور:یعنی میگی آقا سلیم خلاص میشه؟وااااای خدایا شکرت.

نریمان:خیر باشه.نمیدونستم آقا سلیم انقدر برات مهمه.

منور:بیچاره جوونه دیگه.گناه داره خب.

نریمان:نکنه توام؟خدا بگم چی کارت نکنه.فکر کردی نجمیه میذاره تو به اون برسی؟ندیدی داره چه کارایی میکنه با خانوادش؟به خدا اگه بشنوه زنده زنده قورتت میده.

منور:من خیلی گنده تر از دهن اونم.

نریمان:ببین منو.عشق بازیای توام این وسط قوز بالا قوز نشه.

منور:فعلا که ذام پی کسی نیست.تو خودت بریدی و دوختی.منم که حرفی نزدم.آخه من با آقا سلیم چی کار دارم؟از رو انسانیت دارم میگم.

نریمان:باشه،امیدوارم که اینطور باشه.

 

مغازه سیف الدین

از امنیت عمومی میان و میگن که سیف الدین باید بره پیش قاضی.

 

عمارت

نجمیه و بسیمه که رفته بودن بیرون،اومدن.

بسیمه:نتونستم جلوی نجمیه رو بگیرم.رفت پیش قاضی.

گلمثال:خب.اونوقت چی گفت؟

 

بیمارستان

کامران خیلی ناراحت رسید به بیمارستان.وقتی داره میره داخل میبینه که سلیمو دارن میبرن.

 

مدرسه

ماری برای فریده و میشل آب و نون آورده که بخورن.

میشل:فریده،بیا بخور.چند ساعت گذشته.حتما تشنته.

فریده:بمیرمم نمیخورم.

میشل وقتی داره آب میخوره فریده بهش نگاه میکنه و میخنده.میشلم خندش میگیره.

فریده:بچه که بودیم یه روز کفشمو پرت کردم سمت کامران.خورد تو دهنش.عمو لازار گفت یکی دو ساعت نباید چیزی بخوره.منم جلوش نشسته بودم و شکلات و آب میخوردم و اونم که نمیتونست بخوره عصبانی شده بود.

میشل:خیلی با کامران خاطره داری مگه نه؟

فریده:ما کل بچگیمونو با هم بودیم.میشل شاید به خاطر همینه که نمیدونم پیش اون چطوری باید رفتار کنم.

میشل:یعنی چی؟

فریده:اگه بدونی چه حالی میشم.نمیدونم حتی دستمو باید کجا بذارم.بدون اینکه بدونم رفتارای عجیب غریب نشون میدم.هیجان زده میشم.میلرزم.خجالت میکشم نگاش کنم

میشل:خب چند وقته این طوری شدی؟

فریده:درست از وقتی که احساسمونو به هم دیگه ابراز کردیم.

میشل:به نظرم موفق شدی.

فریده:چه ربطی داره آخه؟

میشل:خیلی ربط داره.میتونم ده تا دختر تو مدرسه اسمشونو بگم که میخوان جای تو باشن.مخصوصا بعد از سورپرایز دیشب بگو صد تا.مهم این نیست که بتونی مخ یه مردو بزنی،مهم اینه که بتونی نگهش داری.اگه این طوری رفتار کنی از دستش میدی خواهرجونم.گفته باشم.آقا کامران خیلی خاطرخواه داره.باید به جای این کارا عشوه بیای.باید کلی ناز داشته باشی.

فریده:تو خوب بلدیا.

میشل:نه بابا تئوریم خوبه اما عملیم داغونه.

 

بیمارستان

کامران رفته با رئیس بیمارستان حرف میزنه

رئیس بیمارستان:چرا اومدی؟

کامران:استعفا میدم.تو اروپا به شغلم ادامه میدم.

رئیس بیمارستانم سریع زیر برگه استعفا کامرانو مهر میزنه.

 

عمارت

سیف الدین ناراحت داره برمیگرده.

بسیمه:خوش اومدی آقا سیف الدین.

سیف الدین:دخترت شکایت کرده.از خودش.از ما.امروز جناب قاضی خبرم کرد.رفتم.یکم بعد سلیمو آوردن.گفت یا کارتون رو به خوشی حل میکنید یا هم دخترتون رو هم این گناه کارو میندازیم زندان.دخترم از ما شکایت کرده بسیمه خانم.گفته دارن زنا رو لاپوشونی میکنن.از اون طرف سلیم بی گناه شده.لوانت اعتراف کرده جرما تقصیر اون بوده.

نجمیه میاد

نجمیه:من از اولشم میدونستم سلیم بی گناهه.

سیف الدین:گمشو از جلوی چشمم.نه چشمام تو رو ببینه نه دلم.

 

مدرسه

فریده و میشل و والزو از اتاقا میارن بیرون.

مدیر مدرسه:زود برین به خودتون برسین.بعدشم دوشیزه ایزابل تصمیم میگیره که باهاتون چی کار کنه.

 

عمارت

کامران میاد و بسیمه درو باز میکنه

کامران:بابام اومده مامان؟

بسیمه:آره اومده،خونس.

کامران:چیزی شده؟

بسیمه:بابات تو اتاقش منتظرته.

کامران میره تو اتاق باباش.

سیف الدین:چی کار کردی؟بچه مدرسه ای اومد؟(کامرانم یه جوری ادا در میاره که یعنی نه)حتما نتونسته از مدرسه بیاد بیرون.آخر هفته همدیگه رو میبینید و حرف میزنید.

کامران:فکر نمیکنم آخر هفته اینجا باشم.

بسیمه هم میاد

سیف الدین:جایی میری پسرم؟

کامران:میرم مادرید.پیش عمو.درخواست استعفامو دادم به بیمارستان.

سیف الدین:خانم ما رو یه کم تنها بذار.ببین پسرم.داری با عصبانیت تصمیم میگیری.فریده اگه نتونسته بیاد حتما یه دلیل قانع کننده داره.

کامران:فریده اگه میخواست میومد بابا.بگذریم.من از این به بعد نمیتونم تو روی فریده نگاه کنم.چون تو هر نگاهم اینکه منو نخواسته میاد تو ذهنم.من طاقت اینو ندارم بابا.

سیف الدین:به نظرم داری عجولانه تصمیم میگیری.یه کم صبر کن.بچه مدرسه ای که اومد باهاش حرف بزن.

کامران:فکر نمیکنم تا اون موقع وقت داشته باشم.فردا ظهر یه کشتی حرکت میکنه.کشتی بعدی دو ماه دیگس.من میرم مادرید بابا.اونجا یه خونه میگیرم.توام دو ماه دیگه دخترتو میفرستی پیشم.

سیف الدین:نجمیه اینجا میمونه پسرم.

کامران:نظرت عوض شد؟

سیف الدینم همه ی اتفاقا رو به کامران میگه ولی کامران مرغش یه پا داره و اصلا قبول نمیکنه که نجمیه با سلیم ازدواج کنه و میگه تو دو ماه دیگه دخترتو میفرستی پیش من.

بسیمه میره پیش سیف الدین

بسیمه:چی کار کنیم؟

سیف الدین:کاری که باید بکنیمو میکنیم.تسلیم میشیم.اون دو تا بیشعورو به عقد هم در میاریم.

بسیمه:کامران چی؟دیوونه شد.راضی نمیشه،قبول نمیکنه.حرفاتونو شنیدم.

سیف الدین:فعلا خیلی زوده.الان عصبانیه.نمیتونه قبول کنه.حق داره منم نمیتونم قبول کنم.کامران یه کم به زمان نیاز داره.اتفاقا مادرید رفتنش خوبه.به موقس.شیر پسرم داره با یه دل شکسته راهی میشه.

بسیمه:با دل شکسته؟

سیف الدین:عزیزم از دهنم در اومد.بزرگش نکن.بذار بره.تنوع خوبه.روحیش شاد میشه.

کامران رفته و چمدون آورده و داره لباساشو جمع میکنه.بسیمه میاد.

بسیمه:پسرم.

کامران:بگو مامان.

بسیمه:یعنی انقدر زود میری؟

کامران:هر چه قدر زود تر برم بهتر مامان.

بسیمه:فریده راجب رفتنت چی میگه؟

کامران:فریده چی میخواد بگه؟مگه فریده حق داره چیزی بگه؟

بسیمه:تو عصبانی هستی.میونتون شکر آب شده.

کامران:مامان جون خواهش میکنم دیگه سوال نکن.بیش تر از این اذیتم نکن.

بسیمه:پس بذار من کمکت کنم.

 

مدرسه

فریده:تا ایزابل نیومده من باید فرار کنم.باید برم عمارت

ماری:فریده من خیلی دلم برات تنگ شده.تو رو خدا دیگه آشتی کنیم.

فریده:من دیگه دوستامو از بین کسایی انتخاب میکنم که بشه بهشون اعتماد کرد.متاسفم ماری.

ماری:اما ببین خودت نجمیه رو میشناسی،گفت خودشو میکشه.میدونی که این کارو میکنه اون روانیه.

فریده:ماری ولم کن من باید برم.

ماری:تو رو خدا آشتی کنیم.هر کاری بخوای میکنم.

یه دفعه ایزابل میاد و فریده و میشل و والزو صدا میکنه.

میبرتشون تا دست شویی مدرسه رو تمیز کنن.اونا هم در حال تمیز کردن همه حالشون بد شده.

 

عمارت

کامران یه جعبه میده به باباش که بعدا بده به فریده.تو اون جعبه تمام وسایل بازی اونو فریدس.هم کامران و سیف الدین هر دوشون گریه شون میگیره.(قیافه کامران یه جوری شده که خیلی دلم واسش سوخت.بیچاره)

صبح شده.کامران چمدوناشو جمع کرده و داره میره.

 

مدرسه

میشل و فریده و والز کل شبو بیدار بودن و همه جا رو تمیز کردن و دارن از بی خوابی میمیرن.

فریده:اگه بخوابم.بعدش بیدارشم.ببینم بازم دوباره تو اون شب مراسمم.اما این دفعه دیگه فرار نمیکنم.تو چشمای کامرانم نگاه میکنم.

 

مدرسه

دکتر لازار اومده ملاقات ماری و لباسی که ماری میخواستو واسش آورده.

لازار:فریده چطوره؟

ماری:خوبه،از شب مراسم تنبیه شده.

لازار:از رفتن کامران خبر داره؟

ماری:یعنی چی؟مگه کامران داره میره؟

لازار:استعفاشو داد به بیمارستان.داره میره مادرید پیش عموش.

ماری سریع میره تو خوابگاه

ماری:فریده،کامران داره میره مادرید.

فریده:چی؟

 

عمارت

کامران داره سوار درشکه میشه و با همه خداحافظی میکنه.داره به عمارت نگاه میکنه و یاد بچگیش میفته که فریده بهش میگفت نرو مادرید اگه بری من تنها میشم.

 

مدرسه

فریده داره میره عمارت اما ایزابل میخواد جلوشو بگیره.مدیر مدرسه میبینتش که داره میره.

مدیر مدرسه:تو فکر کردی کجا داری میری؟

فریده:عمارت.خونم.خواهر خالم یه کمی مریضه.من باید برم ببینمش.

مدیر مدرسه:میتونی بری دخترم.من بهت اجازه میدم.

 

عمارت

کامران با همه خداحافظی میکنه و بسیمه هم گریه میکنه.سوار درشکه میشه و میره.

پشت سر کامران سلیم میاد عمارت.

وقتی کامران داره میره فریده رو میبینه سوار یه درشکه دیگه که داره میاد.درشکه ها وایمیستن.

کامران:فریده.

فریده:اووووووو،آقا کامران محترم.

هر دو شون پیاده میشن.

فریده:نکنه داشتی میومدی دیندم من؟

کامران:نه،خب تو چی؟تو کجا میرفتی فریده؟

فریده:من شنیدم که خالم مریضه.بلافاصله راه افتادم اومدم.

کامران:مامانم که مریض نیست.خیلی ام خوبه.کی گفته؟

فریده:که اینطور،حتما سر به سرم گذاشتن.بگذریم.تو کجا میرفتی کامران؟

کامران:من میخوام برم یه مسافرت طولانی.

فریده:بدون خداحافظی از من میخواستی بری؟

کامران:نه که خیلی برات مهمم؟(فریده میخنده)کجاش خنده داره؟

فریده:یه کم حرف بزنیم؟

کامران:اصلا وقت ندارم.

فریده:خیلی خب باشه.پس من وقتتو نمیگیرم.به سلامت کامران.سفر به خیر

کامران:ممنون.شمام در زندگیتون موفق باشین.

کامران میره و آقا جمالی رو صدا میکنه میگه میریم.

 

 

قسمت سی و پنجم سریال چکاوک :

 

کامران داره سوار درشکه میشه

کامران:توام اونجا خشکت نزنه.برو مدرست.

فریده:نه

کامران:چرا نه؟منتظر کسی هستی وسط راه وایسادی؟

فریده:آره

کامران:منتظر کی؟

فریده:بچگیم.منتظر فریدم که بیاد به تو بگه نرو.شاید اون بتونه جلوتو بگیره.نرو کامران.سر هیچی بینمون حسرت دوری نذار.بی خود و بی جهت گرفتارمون نکن.نرو.

کامران:اما تو منو رد کردی.من دیگه نمیتونم اینجا بمونم.

فریده:تو رو رد نکردم.

کامران:پس چرا دیروز نیومدی؟

فریده:چون تنبیه شده بودم.

کامران:اما فریده ای که من میشناسم هر کاری که به سرش میزد حتما انجامش میداد.اگه از در نمیشد از پنجره.از پنجره نمیشد از دیوار فرار میکرد.برای همینم اسمش چکاوکه.

فریده:زندانی شده بودم کامران.هر کاری کردم نتونستم.نتونستم فرار کنم.

کامران:خب اگه میتونستی فرار کنی چی؟

فریده:کم کم دارم حس میکنم عمدا خودتو زدی به اون راه کامران.اگه میتونستم فرار کنم،البته که فرار میکردم احمق.

کامران:یعنی جوابت..

فریده:یعنی جوابم بله است کامران.

کامران:بله؟

فریده:بله.

هردوشون میخندن و هم دیگه رو بغل میکنن.

 

عمارت

سیف الدین:وسایل دخترتو حاظر کن بسیمه خانم.یه کم دیگه از این در میره بیرون و دیگه هم برنمیگرده.جناب قاضی خودش شخصا عقدشون رو جاری میکنه.بعد از عقدم گم میشه و میره خونه ی شوهرش.

بسیمه:وسایلش زیاده حداقل یه کارگر بگیرین.

سلیم:کارگر با من.

گلمثال داره لباسای نجمیه رو جمع میکنه.به اون لباس بنفشه میرسه که فریده تو مهمونی پوشیده بود.

نجمیه:اونو نذار.نمیخوامش.

گلمثال:چرا عزیزم؟این لباسو که خیلی دوست داشتی.

نجمیه:دیگه نمیخوامش.اون شبی که مهتابو تماشا میکردیم فریده پوشیده بودش.

بسیمه هم داره جهیزیه نجمیه رو جمع و جور میکنه و همش سر خدمتکارا غر غر میکنه.

 

درشکه

کامران همش به فریده نگاه میکنه و میخنده.

فریده:کامران میشه انقدر نگام نکنی؟

کامران:مگه تو عشق من نیستی؟هر چه قدر دلم بخواد نگات میکنم.لب عسلی.

فریده کامرانو بد نگاه میکنه و بعدش پارچه ای که رو سرشو میگیره جلوی صورتش.کامران بهش میخنده.

فریده:حالا کجا داریم میریم؟

کامران:میگم نریم عمارت.فقط با تو باشم.دو تایی تنها.فقط چشمای تو و چشمای من باشه.همه ی دنیا رو فراموش کنیم.

فریده:بعدا یه وقت همه ی دنیا ما رو فراموش نکنه.

کامران:معرکه میشد.مگه نه؟

فریده:نمیدونم اما اگه اینطوری میشد.حتما از اون تنبیهی که تو مدرسه دارم راحت میشدم.ایزابل سخت گیرم منو فراموش میکرد.خیلی خوب میشد.

کامران:واقعیتش از این که بخاطر من تنبیه شدی زیاد بدم نمیاد.

فریده:خب چرا؟

کامران:چون که تو خیلی منو عذاب میدی.برای همینم اون که اون بالا نشسته تو رو عذاب میده.اگه تو با من خوب رفتار کنی،زندگیم با تو خوب رفتار میکنه.ملوسک من.

فریده:برو بابا توام همیشه از آب گل آلود ماهی بگیرا.

کامران:نه این طوری نیست.راستشو میگم.اگه دلی که شکوندی رو خدا دوست داشته باشه چی؟نمیدونی.چون اگه بدونی اصلا دلت نمیاد اذیتش کنی.

فریده:واقعا که.تو از هر موقعیتی برای اذیت من سو استفاده میکنی.

کامران:اگه اینطوره.بابامم میگفت نباید دل کسی که عاشقته رو بشکونی.به اون چی میگی؟فریده،لطفا حرف منو گوش کن.وگرنه هر دو تامون مجازاتشو میکشیم.باشه؟قول؟

فریده:تو چی میگی؟باز چی میخوای سر در نمیارم.

کامران:باید حرفایی منو تکرار کنی.من از این به بعد

فریده:من از این به بعد

کامران:عشقم کامران هرچی بگه

فریده:عشقم کامران هر چی بگه

کامران:همون کارو میکنم رو حرفشم حرف نمیزنم.

فریده:اِاِ هیچم اینطوری نیست.

بعدم میخندن.یه پشمک فروش میاد و یه پشمک میخرن.

فریده:خب برای خودت نخریدی؟

کامران:تو یه کم بهم میدی.

فریده:تا ببینیم.

کامران:بده دیگه.

فریده:نه.

کامران:یه کم

فریده:مال خودمه.میخواستی برای خودتم بخری.

 

عمارت

دارن وسایل نجمیه رو میبرن.خود نجمیه هم داره میره.

 

باغ

فریده و کامران رسیدن به باغ.

کامران به آقا جمالی میگه که چمدوناشو ببره عمارت ولی به کسی چیزی نگه.به خدمتکارا هم بگه یه شام خوب درست کنن که شب به همه بگه که میخواد با فریده ازدواج کنه.

فریده هنوز داره پشمک میخوره و کامرانم داره سفره میندازه.

کامران:تو به ما که ندادی؟پس چرا انقدر یواش یواش میخوری؟

فریده:یواش میخورم که زود تموم نشه.

کامران:بابا گدا بذار تموم شه.من برات یکی دیگه میخرم.

فریده:اینکه زود تموم کنی مهم نیست کامران.باید ازش لذت ببری.یواش یواش.سریع تموم نکردنش مهمه.خوردن پشمک یه هنره کامران.ببین.مثلا مزه ی قسمتای داخلش با بیرونش یکی نیست.چون اینجاش داخل میمونه و شیرینی قسمت روییش رو میکشه به خودشو شیرین تر میشه.این مهمه که بتونی طعم فوق العادشو بتونی توی دهنت حس کنی.

کامران:فریده خواهش میکنه بیشتر از این ادامه نده.

فریده:چی شد دلت خواست؟

کامران:آخه نمیتونی حدس بزنی که دلم چی میخواد؟لب عسلی.

فریده:اصلا ترشه.طعمش خیلی بده.منم اینطوری دارم یمخورم که اسراف نشه.

بعد کامران یه تیکه از پشمکی رو که چسبیده به لب فریده برمیداره و میخوره.

کامران چوب پشمک میگیره دستش.

کامران:شرط ببندیم؟

فریده:چه شرطی؟

کامران:تو بگو.

فریده:باشه.آخر این ماه یه چیزی به نام چرخ و فلک میخواد بیاد توی کارناوال.شرط من سوار شدن اونه.

کامران:باشه اگه تو بردی میبرمت که چرخ و فلک سوار شی.

فریده:اگه تو ببری چی؟

کامران:من شرطمو نمیگم.بعد از اینکه برنده شدم میگم

فریده:اونطوری نمیشه.پس شرطم نمیبندیم.

کامران:باشه قبول بعد از شکوندنش بهت میگم.

فریده:باشه.بعدش بهم بگو

کامران:با هم شرط ببندیم؟

فریده:قبول

کامران؟هر کی سر حرفش واینسته

فریده:یه اسم زشت براش میذاریم

کامران:قبول.

بعد چوبو میشکنن

فریده:خب اگه تو بردی چی؟

کامران:اگه من بردم باید منو ببوسی.لب عسلی

فریده:نچسب.خواب دیدی خیر باشه آقا.تازه تو که برنده نمیشی اصلا.

 

خونه نریمان

نریمان آب آهک خورده که مریض بشه و بره پیش کامران

 

خونه سلیم

سلیم نجمیه رو برده خونش.خونشم بد تر از بازار شامه و نجمیه هم ناراحت میشه.بعدم سلیم میره بیمارستان

 

عمارت

بسیمه خیلی ناراحته که دیگه هیچکدوم بچه هاش پیشش نیستن و داره پیش خدمتکارا گریه و زاری میکنه

 

بیمارستان

منور نریمانو برده بیمارستان ولی رخساره میگه که کامران نیست رفته مادرید

 

باغ

کامران دار کباب درست میکنه

کامران:فریده میشه بیای کمک کنی؟

فریده:دارم دنبال یونجه چهار برگ میگردم

کامران:تو این هوا فکر نکنم پیدا کنی.بیا بعدا میگردیم دنبالش.

کامران مقوایی که باهاش باد میزنه رو میده به فریده.

فریده:یادم.

کامران:ای چشم سفید(فریده میخنده)ادامه بده باد بزن.

نریمان رفته عمارت ببینه کامران واقعا رفته.

نریمان:کامران کجاست؟

بسیمه:به تو چه بی چشم و رو؟گمشو از جلوی در خونم برو.

نریمان:تا کامرانو نبینم نمیرم.حداقل خداحافظی کنم.بسیمه خواهش میکنم بذار بیام تو.

بسیمه:کامران رفت

نریمان:باور نمیکنم.یعنی واقعا خونه نیست؟بذار باهاش خداحافظی کنم.

سیف الدین میاد

سیف الدین:حیا کن زن.حیا کن.با چه رویی میای اینجا؟کامران خیلی وقته رفته دیر کردی.همین حالا از اینجا برین.

اونا هم میرن

 

باغ

فریده و کامران دارن دنبال یونجه چها برگ میگردن

کامران:فریده.ببین مردم چی کار میکنن ما چی کار میکنیم.

فریده:چی کار میکنیم مگه؟

کامران:فریده این روطا ذیگه برنمیگردن.مگه تو نمیگفتی همه چیو آروم پیش ببریم؟

فریده:بله یواش یعنی چقدر؟

کامران:دستمالتو درار بنداز زمین.(فریده دستمالشو میندازه زمین کامرانم برمیداره و بوش میکنه.بعدم فریده بد نگاش میکنه)کثیف بود؟

کامران:نه ولی دستماله دیگه.چیشو بو میکنی؟

کامران:از این به بعد باید رو دستمالت عطر خودتو بزنی.به طور فشرده باید برات کلاسای عشق بذارم.

فریده:نه بابا؟

کامران:عشق من.آخر هر جمله باید کلمه عشقم یا عزیزم بذاری.باشه؟اینطوری با هم مثل رفیق سربازی حرف نمیزنیم.چی میگی؟عشقم

فرید:عه عَ عَ عوضی

کامران:فریده.پیدا کردم.چهار برگه.(فریده از دست کامران میگیره)یادم تو رو فراموش.

فریده:این حقه بازیه.تو کلک زدی

کامران:حالا کلکشو بعدا بحث میکنیم.فعلا که از دستم گرفتی من بردم.

فریده:اصلا.امکان نداره.قبول نیست.

کامران:پس بازی ادامه داره

 

عمارت

بسیمه داره درمورد وضعیت نجمیه با سیف الدین حرف میزنه.

 

باغ

فریده روی پل وایستاده.کامران میاد

کامران:فریده.فریده ببین پیدا کردم.

فریده:یادم.اینم الکی نباشه.کامران این واقعیه.(کامرانو بغل میکنه)به تعداد پراش میتونیم آرزو کنیم.

کامران:چهار تا برگ داریم.نفری دو تا آرزو کنیم.تو رو آرزو میکنم.بازم تو رو آرزو میکنم.

فریده برگاشو میکنه ولی آرزوشو بلند نمیگه

بعدم یه سری از خاطره هاشون با آهنگ فریده پخش میشه.

 

عمارت

آقا جمالی خرید کرده که واسه شب شام خوشمزه درست کنن

 

قسمت سی و ششم سریال چکاوک :

 

کامران و فریده برمیگردن عمارت

فریده:خاله بسیمه ما رو اینطوری ببینه طوفان به پا میکنه.

کامران:یواشکی میریم تو.بعد از اینکه تر و تمیز شدیم میریم پیششون.

فریده:کامران.من که کلید ندارم.

کامران:من دارم.

بعدم یواشکی میرن.

 

آشپزخونه

خدمتکارا کلی غذا واسه شب درست کردن.

فریده و کامران با کفشای گلی میان تو عمارت

بسیمه و سیف الدینم تو سالن نشستن و بسیمه هم زانوی غم بغل کرده و سیف الدینم بهش امید میده.

 

اتاق کامران

فریده:کامراااان.آخه چرا بیام تو اتاق تو.میرم تو اتاق خودم.ولم کن

کامران:زود باش.باشه برو تو اتاق خودت اما اصلا صدات در نیاد.

فریده:منتظر بودم تو بگی.

فریده دستشو میکشه و یکی از وسایلای کامران میفته زمین

کامران:ای بمیری.چی کار میکنی؟من میگم ساکت باش تو بیشتر سر و صدا میکنی؟خیلی خب باشه.من آب میارم سر و وضعمونو تمیز کنیم.صدات در نیاد.

 

فریده:باشه.نچسب.

فریده یکی از عطرای کامرانو برمیداره و میزنه رو هوا.

 

راهرو

گل نسا رده پاهای گلی رو زمین دیده و کلی ترسیده و هممش داره میگه بسم الله

 

اتاق کامران

کامران میاد تو اتاق

کامران:بوش خوبه نه؟

فریده:هیچم اینطوری نیست.تو اتاق بوی بد میومد زدم که بو بره.

کامران: آآآآ.البته.بعدم پاهاشونو میشورن

 

راهرو

گل نسا داره رد پاهارو دنبال میکنه.که میرسه با اتاق کامران و میره تو اتاق.کامران و فریده هم زیر میز قایم شدن.

 

خونه سلیم

نجمیه خونه سلیمو مرتب کرده.سلیم میاد خونه و کلی تعجب میکنه و به خودش میگه اینجا شد عین خونه.نجمیه هم واسش غذا درست کرده.

 

عمارت

همه سفره رو حاضر کردن سیف الدینم این سفره به این خوبی به چه مناسبته؟خدمتکارا هم خوشحال میشن که سیف الدین خوشش اومده.

 

خونه سلیم

سلیم داره خیال بافی میکنه که انگار فریده واسش غذا حاضر کرده.ولی در واقع اون نجمیه است.

بعد که از فکر میاد بیرون و میبینه که نجمیه است.میزنه کل سفره رو میریزه رو زمین و بعد سر هم داد میزنن و جر و بحث میکنن سلیم میزاره از خونه میره.

 

عمارت

فریده لباساشو عوض کرده اومده تو اتاق کامران که باهاشو بشوره چون گلی شده.بعدم کامران نمیذاره فریده خودش پاهاشو بشوره و کامران براش میشوره و فریده هم میخنده.بعد کامران حوله میده به فریده

فریده:یاااااااااادممممم

کامران:آخ.فقط بخاطر دادن این حوله و بردن شرطمون تن به شستن پاهات دادم.آخ فریده لجبازیت تمومی نداره.

فریده:آخه چرا به دل میگیری؟چرا عصبانی میشی؟خب منم دارم طبق روش بازی پیش میرم دیگه.تازه این تویی که به هر دوز و کلکی متوسل میشی.

کامران:زود باش پاشو.الان میشنون

بعدم یواشکی میان ار اتاق بیرون

 

سالن

بسیمه داره گریه میکنه.

سیف الدین:گریه نکن.گریه نکن عزیز من.من چی کار میتونم بکنم؟

بسیمه:میتونی بچه هامو از این در بیاری تو؟

سیف الدین:اگه زورم به اون میرسید که…

کامران و فریده یه دفعه میان تو

کامران:مگه چیزی هم هست که زورتون بهش نرسه رئیس سیف الدین؟

بسیمه:کاااامممممررررررااااانن.خدا رو شکر پسرم.پاره ی تنم خوش اومدی.دیگه هیچ وقت خونتون رو ترک نکنین.

خدمتکارا هم صداشونو میشنون و میان بالا و اونا هم خوشحال میشن.

سیف الدین:خب این نمایش به چه مناسبتیه؟

کامران:فریده و من میخوایم یه چیزی بگیم که میدونیم اگه شما هم بدونید خیلی خوشحال میشید.

فریده:نجمیه کجاست؟

سیف الدین:دیگه نجمیه ای تو این خونه نیست دخترم.

کامران عصبانی میشه

کامران:با رفتن من فرصت گیرت اومد بابا؟

سیف الدین:نه پسرم این طوری پیش اومد.مهلتی که قاضی داده بود داشت تموم میشد.

کامران:بابا همین که من از این در رفتم دخترتو دادی به اون یارو؟به کسی که برای پسرت قبر کنده بود؟تو از قبلم تصمیمتو گرفته بودی.من نگفتم اگه اون مرتیکه اومد تو این خونه باید پسرتو فراموش کنی؟فریده پاشو بریم.

فریده هم پا میشه و میرن.

یه دفعه سیف الدین قلبش درد میگیره و میفته.

بسیمه:کامرااااان بابات یه چیزیش شد پسرم.

 

بیمارستان

کامران بالای سر باباش نشسته.بعد باباش به هوش میاد.

کامران:تقصی من بود.منو ببخش بابا

سیف الدین:چیزی برای بخشش وجود مداره پسرم از اولش میخواست بیاد الان اومد.

کامران:من خودمو نمیبخشم.

بسیمه و فریده پشت درن.کامران میاد صداشون میکنه.

بسیمه:خیلی ما رو ترسوندی.

سیف الدین:اینم درس عبرتی باشه برای تو بسیمه خانم.از این به بعد ناراحتی،غم؛غصه تو خونه نمیخوام

بسیمه:نه نه.به خدا قول میدم.از این به بعد همش بهت میخندم.

کامران:حالا که داروی تو خوشحالیه پس بذار یه داروی دیگه هم بهت بدم که تو رو خیلی خوشحال کنه و پاشی وایسی.

بسیمه:چی میخواد بگه؟

بعد میره دست فریده رو میگیره.

کامران:مامانم.بابام.فریده و من اگه اجازه بدین تصمیم گرفتیم ازدواج کنیم.

بسیمه پا میشه و دو تا شونو بغل میکنه

بسیمه:شنیدی آقا سیف الدین؟

سیف الدین:شنیدم مگه میشه نشنیده باشم.والا پسرم من نمیتونم تا فردا اینجا بمونم همین امشب مرخصم کن.پا شم بریم.

کامران:بابا بلند نشو.

بسیمه:خدا رو شکر به مراد دلمون رسیدیم.

 

خونه نریمان

سلیم اومده خونه کامران و نریمانم ناراحت نشسته یه گوشه.سیلمم میاد و از نریمان میپرسه که چه جوری میتونه از دست نجمیه خلاص بشه.

 

بیمارستان

همه خوشحالن و سر از پا نمیشناسن.

 

خونه سلیم

صبح شده و سلیم مست اومده خونه.وقتی سلیم میاد تو اتاق نجمیه خودشو میزنه به خواب سلیمم میره روی نجمیه رو میکشه.

 

خونه نریمان

منور رو مبل خوابش برده و نریمان میاد بیدارش میکنه و کلی سر منور غر میزنه که چرا شب سلیمو نگه داشته.

 

عمارت

همه ی خدمتکارا خوشحالن و دارن با فریده سفره صبحانه رو میچینن.

 

بیمارستان

کامران میاد تا سیف الدینو ببره خونه.همون موقع سلیم میاد و میبینه که کامران نرفته و عصبانی میشه و میره پیش رئیس بیمارستان داد و بیداد میکنه.

 

عمارت

فریده و کامران تخم مرغاشونو میزنن بهم و میشکنن و بلند میخندن.

سیف الدین:شما ها مطمئنین که بزرگ شدین؟ها؟به نظرم خیلی دارین برای لزدواج عجله میکنین.

کامران:نه بابا بچه بازیای فریدس دیگه منم قاطیه خودش کرده.

فریده:ببخشید شوهر خاله جون.

سیف الدین:باشه برای من یه صبحانه مسخره آماده کردین و برای خودتون عسل و مربا و سرشیر.

فریده:نه صبحانه شما همونی بود که دیشب کامران بهم گفته بود.

کامران:ای آدم فروش.

سیف الدین:بسیمه خانم اینا چطور میخوان با هم کنار بیان.در حالی که ما اینجا منتظر نوه ایم.

فریده چایی رو میریزه

بسیمه:با نوه هامون با هم بزرگ میشن.

فریده:من میرم دستمال بیارم.

 

آشپز خونه

فریده میره تو آشپز خونه باز خدمتکارا قربون صدقه اون کامران میرن و میگن بچه هاشون خیلی خوشگل میشن.فریده هم زود از آشپزخونه میاد بیرون.

 

سر میز صبحانه

سیف الدین:دخترم برام یه قهوه درست میکنی؟

فریده:میتونن بخورن؟

کامران:نه

سیف الدین:از الان میخوای به حرف شوهرت گوش کنی؟

فریده:الان براتون درست میکنم

سیف الدین:برای خودتم درست کن دخترم

کامران:بابا نمیتونی بخوری

سیف الدین:اگه بمیرمم میخورم.این قهوه ی خواستگاریه با بقیه قهوه ها فرق داره.

فریده میره قهوه درست میکنه میره تو اتاق سیف الدین

سیف الدین:فریدم.دختر خوشگلم از اینکه با پسرم دست از لجبازی برداشتین خیلی خوشحالم.من هم طرف دخترم هم طرف پسر.میدونی که همیشه سعی کردم تو رو از جلوی چشمام دور نکنم.مخصوصا که امانت باباتی دست من.اگه در مقابلت اشتباهی کردم منو ببخش.

فریده:اینو من باید بگم.شما چرا دارید میگید شوهر خاله جون؟

سیف الدین:من همیشه ازت راضی بودم دخترم.گرچه با پسرم حرف زدین و به توافق رسیدین اما رسم و رسومات باید سر جای خودش باشه.به امر خدا و سنت پیغمبر تو رو برای پسرم کامران خواستگاری میکنم.

فریده:هرطور شما صلاح بدونید شوهر خاله.

سیف الدین:پس اگه اینطوره پاشو دستمو ببوس.

میان تو سالن

کامران فنجونشو میده به فریده

فریده:یاااادممم

 

بیمارستان

منور رفته بیمارستان و واسه سلیم غذا برده.

 

قسمت سی و هفتم سریال چکاوک :

 

فریده و کامران رفتن قبرستون و دارن واسه مامان بابای فریده دعا میکنن

کامران:مامان،بابا.پاره های تنمون که از پیشمون رفتین.ما تصمیم گرفتیم که زندگیمون رو با هم به پایان برسونیم.اینجا و در حضور شما به شرفم قسم میخورم نمیدارم فریده به جز اشک حسرت دوری شما غصه ی دیگه ای داشته باشه.برای این آب حیاتی که به من دادین.بی نهایت مدیون شما هستم.خدا رحمتتون کنه.ما مثل دو قطره آبی که یه برگو سیراب میکنن یکی میشیم.معلوم نیست کجا جاری بشیم اما باورمون کنین.در حضور شما به شما قول میدیم خوشبخت باشیم.یارم و من.

فریده:مامان،بابا.ما به شما قول میدیم.قول خوشبختی.

 

عمارت

بسیمه میخواد بره پیش نجمیه.به خدمتکارا میگه از کسی که صندوق نجمیه رو برده بریم بپرسیم که خونش کجاست

 

درشکه

فریده و کامران دارن برمیگردن.

کامران:خوبی؟

فریده:کارمان به خاطر اینکه منو بردی پیش مامان بابام و به خاطر حرفایی که اونجا زدی ازت ممنونم.خیلی ممنونم.

 

خونه سلیم

وقتی بسیمه میره اونجا.نجمیه میره تو درو رو بسیمه میبنده.بسیمه هم برمیگرده.

 

مدرسه

کامران فریده رو برده برسونه مدرسه.

کامران:فریده.منم باهات میام تو.

فریده:کامران خوهش میکنم باهم نریم اجازه بگیریم.خودت برو حرف بزن.

کامران:باشه.قبول هر طور تو بخوای.(کیف فریده دست کامرانه)فریده.یه چیزی رو فراموش نکردی؟

فریده:یاددمم

کامران:این شرطو من میبرم لب عسلی.

بعدم فریده میره.

 

اتاق مدیر

مدیر مدرسه:اوضاع خالت چطوره دخترم

فریده:خوبن.فقط یه کم باید استراحت کنن.

مدیر مدرسه:خوبه.بازم بلا دور باشه فریده.

فریده:مرسی خواهر

بعد هم مدیر میگه که برو پیش دوشیزه ایزابل منتظرته.

 

بیمارستان

تا کامران وارد بیمارستان میشه منور سلیمو میبینه که دارن میان سمتش.واسه اینکه قضیه ازدواجشو با فریده بفهمن به رخساره میگه که عروسیم دعوتی.

رخساره:به سلامتی.این دختر خوشبخت کیه؟

کامران:معلومه که فریده.

بعدم منور میره و سلیمم از حرف کامران عصبانی میشه.

مدرسه میشل و ماری میان پیش فریده

میشل:چی شد؟کامران رفت؟

فریده:نه بهش رسیدم نرفته اینجاست.ماری ازت ممنونم.اگه نمیگفتی بدون اینکه خبر داشته باشم کامران از اینجا میرفت.

ماری:خوشحالم که تونستم کمکی کنم.خواهر من خیلی دلم برات تنگ شده بود.

فریده:منم همینطور.اما من بازم نمیتونم کارایی که کردی رو فراموش کنم.

بعد ایزابل میاد

ایزابل:خب فریده جان.کجای تنبیه بودیم؟

 

بیمارستان

کامران رفته بیمارستان و میخواد که دوباره مشغول به کار بشه.ولی رئیس بیمارستان قبول نمیکنه.

 

خونه نریمان

منور اومده خونه

منور:وای خانم اگه بدونی چی خبره؟آقا کامران اینجاس.نرفته.

نریمان:خدایا شکرت.

منور:داره با چکاوک ازدواج میکنه.

نریمان:چی گفتی؟چی؟

 

مدرسه

فریده و میشل دارن ظرفارو واسه غذا آماده میکنن

بعد ایزابل میاد و با چوب میزنه رو انگشتای دستشون.اونا هم کلی دردشون میگیره.همین موقع یکی دیگه از معلما میاد و جلوی ایزابلو میگیره.

 

عمارت

بسیمه داره واسه خدمتکارا تعریف میکنه که وقتی رفت خونه نجمیه.نجمیه درو روش بست.

 

خونه نریمان

نریمان عصببانی شده میخواد بره لباسای فریده رو ببره عمارت و بده به اونا ولی منور جلوشو میگیره و میگه صبر کن تو یه فرصت بهتر.

 

عمارت

کامران اومده میره اتاق خواب باباش

کامران:چطوری رئیس؟

سیف الدین:خوبم نور چشمم.دیگه از فردا نمیخوابم کافیه دیگه.

کامران:تا وقتی خسته نشدی هر کاری میتونی بکنی بابا.

سیف الدین:تو چی کار کردی؟

کامران:رفتم بیمارستان.انگار همگی منتظر استعفای من بودن.گفتم نمیتونی برگردی.برو اینکارو بکن برو اون کارو بکن.

سیف الدین:ولش کن عزیزم.مگه برای تو بیمازستان دیگه ای پیدا نمیشه؟

کامران:همینطوره ولی اونجا یه چیز دیگه بود.بگذریم حالا.

 

مدرسه

معلمی که ایزابلو دیده بود ازش پیش مدیر شکایت میکنه و میگه که این چه تنبیهیه؟

مدیر مدرسه هم میگه که فریده و میشل برن بیرون و بعدا صداشون میکنه.

فریده:الان کامران فکر میکنه مخصوصا این کارو کردم.

میشل:چرا همچین فکری کنه؟

فریده:فردا میخواستیم بریم انگشتر ببینیم.

بعدم یه کم دیگه با هم حرف میزنن و همین موقع ایزابل با گریه از دفتر میاد بیرون

صبح شده و بسیمه اومده دنبال فریده و با هم میرن که یه چیزایی واسه جهیزیه ی فریده بخرن

 

مغازه سیف الدین

کامران:هر جا سر زدم بی فایده بود.تو یه لحظه به آدمی تبدیل شدم که هیچ کس نمیخوادش.اونم درست قبل نامزدی.مگه میشه؟

سیف الدین:نظر لازار چیه؟اون آشنایی نداره؟

کامران:اونم به بعضی جاها گفت اما بیمارستانا قبول نمیکنن.انگار همه ی مریضاشونو به کشتن دادم.

سیف الدین:حالا عجله نکن.یه کم صبر کن.حل میشه.

کاتینا اینا میان مغازه و همین موقع بسیمه و فریده میان و بسیمه هم از اینکه کاتینا اونجاست ناراحت میشه

کامران و فریده میرن بیرون مغازه

کامران:انگشتات چی شده؟

فریده:چیز مهمی نیست.

کامران:فریده این چه وضعشه؟

فریده:مهم نیست بابا تو مدرسه شده خوب میشه.

کامران:مخصوصا اینطوری کردی نه؟

فریده:چه مخصوصنی ها؟شوخی میکنی؟آدم باید بگه بلا به دور باشه.

کامران:فریده تا واستیم انگشتر بخریم چرا اینکارو کردی؟میشه یه بارم مشکل پیش نیاری؟

فریده:نگران نباش.انگشتر منم میندازی تو انگشت خودت تموم میشه میره.

بعدم کاتینا میره و فریده و کامرانم میرن که پارچه انتخاب کنن.

 

مدرسه

همه تو مدرسه دارن در مورد معلم بهداشت جدید حرف میزنن و میگن که خیلی خوشتیپه.

یه دفعه میان تا معلمو معرفی کنن و کامران شده معلم بهداشت مدرسه

فریده وقتی میبینه که کامران میاد میخواد از تعجب شاخ در بیاره و دهنش از تعجب از مونده.

کامران:خب نظرتون چیه شروع کنیم؟

والز:شروع کنیم اما خواهش میکنم اصلا تموم نشه.

کامران:کی میخواد بیاد اینجا و به من کمک کنه؟(همه میگن من.من بیام ولی فریده ساکته)فریده.

فریده:نه.

کامران:ببخشید؟

فریده:نمیتونم بیام.

کامران:از الان رو حرف معلمتون حرف میزنین شما؟

فریده:چه ربطی داره کامران؟

کامران:آقا کامران.به طرز خطاب کردنتون دقت کنید لطفا.

فریده:آقا کامران

کامران:خواهش میکنم تشریف بیارید.خیلی خب.ما امروز با آناتومی بدن آشنا میشیم.اینی که میبینید قلبه.اصلا رمانتیک نیست مگه نه؟نیازی به رمانتیک بودنشم نیست.عضوی که بهش میگیم قلب فقط به بدن ما خون پمپاژ میکنه.

فریده:این حرفتون فقط درباره بعضیا صدق میکنه.

کامران:روش کار قلب شما متفاوته؟

فریده:نمیدونم شما دکترید.

کامران:پس یه بار بهش گوش میکنم.فریده میتونی این قلبو به تک تک همکلاسی هات نشون بدی.

کامران قلبو میده به فریده و درگوشش میگه یادم تو رو فراموش.

فریده:هیچم اینطوری نیست.قبول نیست.

کامران:چی کار میکنی؟

فریده میره میشینه و کامرانم میگه بهتره روز اول با هم آشنا بشیم.درس دادن فکر خوبی نبود.

بعدم والز یه شوخی میکنه و همه میخندن و کامران اونو از کلاس بیرون میکنه.

بعدم فریده به میشل میگه که از کامران بپرسه چرا دکتری رو ول کرده و اومده معلم شده؟

کامران:میتونم بگم تنوع رو دوست دارم.البته واسه همیشه اینجا نمیمونم.مدرستون منو دعوت کرد منم اومدم

فریده:اگه اینطوری بخوای هر دعوتی رو قبول کنی که کارمون در اومده.

کامران:فریده اگه میخوای چیزی بگی باید بلند بشی.

فریده:خیر من چیزی نگفتم.

کامران:خوبه

 

مغازه سیف الدین

دکتر لازار رفته مغازه و داره در مورد وضعیت کامران با سیف الدین حرف میزنه.

 

مدرسه

همه ی بچه ها دارن تک تک خودشون رو معرفی میکنن تا میرسه به فریده.

فریده:من فریده ملقب به چکاوک.چی میدونم جا خوردم.نمیخوام شمارو ناراحت کنم.اما نمیدونم چی باید بگم؟

کامران:همون طور که دوستات گفتن.توام یکی یکی همه رو میگی.مثلا تو زندگیت پیش تر از همه چه کنجکاوی هایی داری؟آرزوهات چیان؟

فریده:چه کنجکاوی دارم؟نمیدونم به خدا.چیزای کوچیکو بی اهمیت.شاید چیزایی که همه ازش میگذرن و بهش توجهی نمیکنن.

کامران:مثال؟

فریده:مثلا تو یه روز تعطیل وقتی میری خونه و در میزنی بدونی که بابا و مامانت منتظر و چشم به راهتن.مطمئنم حس خیلی خوبیه.مثلا کنجکاوم اینو بدونم.دیگه اینکه اختراعی که بهش میگن چرخ و فلک میخوام بدونم چیه.همین.

کامران:خب بعد از فارغ التحصیلی چی میخوای؟

فریده:دوست دارم معلم بشم.خوشم میاد بهم بگن خانوم معلم.

کامران:چرا؟

فریده:چون اون موقع میتونم به راحتی با بچه ها بازی کنم و چون کسی بخاطر اینکه بزرگ شدم سرزنشم نمیکنه.شما چی؟شما چرا دکتر شدین؟

کامران:به خاطر یه بچه.

یاد بچگیشون میفتن که فریده به کامران گفت برو دکتر شو.

بعدم زنگ میخوره و همه دور کامران جمع میشن ولی فریده میره بیرون.

 

قسمت سی و هشتم فیلم چکاوک :

 

خونه نریمان

صاحب خونه نریمان اومده و میگه که باید اجاره های عقب افتادشو بده و بعد میره.

نریمان:چه قدر مونده تا آخر ماه؟

منور:چهارده پانزده روز مونده.

نریمان:نامزدیم همون موقع نیست؟

منور:نامزدی چکاوک و آقا کامرانو میگی؟

نریمان:اون همه غصشو خوردمو حرف نزدم.حتی یه کوروشم از پولشو نگرفتم.به چیزی دست نزدم.حالا چی شد؟آقا رفت سراغ یه بچه مدرسه ای.من نمیذارم منور.

منور:آره.به خاطر آقا کامران انقدر تو قرض افتادی دیگه.هی گفتی ازش پذیرایی کنم.باید خوب به نظر بیام.خب سلیقه ی آقامونم همچین ارزون نبود که.ابریشم و مروارید دوست داشت.خب حالا بیاد پولشو بده دیگه.

نریمان:خودش قراره بده.اون نامزدی مال من میشه نه فریده.حالا میبینی.ککامران اون انگشترو انگشت من میندازه.

منور:چه نقشه ای تو سرته؟

نریمان:لباس بیرنمو بیار میرم پیش آقا سلیم.

 

مدرسه

فریده داره تو دفتر کامران دنبال یه چیزی میگرده.

فریده:همه چیزو نوشته فقط بوسو ننوشته نچسب

میشل و ماری میان

میشل:تو چرا اونطوری از کلاس فرار کردی؟

فریده:درس تموم شد منم اومدم بیرون.

میشل:کار خوبی کردی.نامزدو ول کردی دست اون پسر ندیده ها.

فریده:میشه اون کلمه رو نگی؟

میشل:باشه نمیگم.اما خواهر اگه من جای تو بودم آقا کامرانو تو مدرسه تنها نمیذاشتم.

فریده:میشل تا حالا کسی بوست کرده؟

والز:یکی گفت بوس؟اتفاق فوق العاده خوبیه.طعمش عالیه خیس،نرم،مثل شفتالو.

فریده چندشش میشه

ماری:اصلا به خودت نگیر البته توام شخصیتت یه جوریه که آدم چندشش میشه.اما فریده حتی حرفشم میزنی نمیتونه تحمل کنه.حتی نمیتونه به شفتالو دست بزنه.

فریده:اییی.بازم که گفتی شفتالوووو.

 

عمارت

خیاط اومده عمارت غر میزنه که فریده نرفته اندازه ها شو بگیره واسه لباس نامزدی.

 

مدرسه

فریده میره پیش معلمش میگه که اگه میشه یه بار دیگه درسایی رو که افتاده امتحان بده تا بتونه امسال فارغ التحصیل بشه.اونم قبول میکنه.

 

حیاط مدرسه

کامران میشینه رو یه نیمکت و والزم میاد

والز:برای اتفاقایی که اعتاد عذر میخوام آقا

کامران:اگه دوباره تکرار نکنی اشکالی نداره.

والز:حتما آقا.البته که تکرار نمیشه.(میبینه فریده داره میاد دستشو میذاره رو شونه کامران و میخنده)

کامران:چی خنده داره؟

والز:به خودم میخندم.آخه بار اولیه که از کسی عذر خواهی میکنم.

کامران:یه فضیلته بهت توصیه میکنم.

کامران بلند میشه و فریده رو میبینه که داشت اونا رو نگاه میکرد.کامران بهش لبخند میزنه و فریده هم از اون طرف میره.

 

خونه سلیم

سلیم و نجمیه دارن با هم صبحانه میخورن که نریمان میاد.

منور:تو سرما اومدیم.میشه یه چایی بیاری چونه خوشگل؟

نجمیه میره بیرون اتاق و پشت دیوار وایمیسته که به حرفاشون گوش بده.

نریمان:به کمکت احتیاج دارم

سلیم:اگه بتونم انجام میدم.

نریمان:میخوای اجازه بدی فریده و کامران نامزد کنن؟

سلیم:تو این وضع چی کار میتونم بکنم؟

نریمان:میتونی فریده رو صاحب بشی.

سلیم:اینو قبلانم گفته بودی.بهت گفتم من اصلا نمیتونم به فریده آسیب برسونم.

نریمان:اونو نمیخوای؟آرزوشو نداری؟نمیخوای بهت یه خانواده بده؟ببین فریده رو دعوت میکنم خونمون.توام میای.وقتی میرین تو اتاق تصادفی در قفل میشه.دیگه بعد از این همه خوبی که بهت

میکنم خودت میدونی چی کار کنی.

 

مدرسه

معلما و بچه ها دارن ناهار میخورن تو سالن غذاخوری.فریده و کامرانم در حال غذا خوردن هی به هم نگاه میکنن.

 

بازار

سلیم و نجمیه با هم اومدن مغازه پدر خونده ی سلیم که سیف الدین وضعیت نجمیه رو میبینه و کلی ناراحت میشه.

 

مدرسه

فریده میره تو اتاق معلما و کامران اونجا تنهاست

فریده:میخوام کتاب ببرم

کامران:باشه

فریده کتابو بر میداره و یه دفعه پشت سرش کامرانو میبینه.

فریده:ببین اگه برای شرط جناغ داری کم کم نزدیکم میشی…

کامران:نمیدونستم تو مدرسه فانتزی هایی داری.

فریده:چه ربطی داره آخه؟هیچم اینطوری نیست.تازه اونم قبول نیست.

کامران:چرا قبول نیست؟خیلیم قبوله.جر زنی نداریم.میدونی که بهم قول دادی.

فریده:آره آره انگار خیلی راحته.

کامران:چون دیگه شوهرت به حساب میام.هرچی بخ.ام باید انجام بدی.

فریده:هیچم اینطوری نیست.

کامران:خانم کوچولو حواستونو جمع کنین.اولین وظیفه ی یه خانوم راضی کردن شوهرشه.

فریده:کامران تو رو خدا ساکت شو.

کامران:آقا کامران!!

فریده:یه بار اونجوری رفتار میکنی.یه بار اینجوری رفتار میکنی.حرصمو در میاری.نچسب.

کامران:من برای عصبانی کردن تو این کارو میکنم.چکاوکم.

فریده:نکن.تازه از سر راهم باید بری کنار.

کامران:چیزی نگفتی.

فریده:برای چی؟

کامران:برای اینکه اینجا شروع به کار کردم.

فریده:مگه سر کلاس نگفتی موقته؟خب چی بگم؟کی برمیگردی بیمارستان؟نکنه نمیخوای برگردی؟

کامران:نه نه برمیگردم.برگشتم یه سری کارای اداری داشت.خسته شدم برای همین اومدم اینجا.

فریده:تو رو نمیدونم اما بعضیا تا ئقتی که تو اینجایی اصلا خسته نمیشن.

کامران:چی شده؟نکنه حسودیت شده؟

فریده:حسودیم بشه؟

بعدم فریده میره.

 

کلاس

بچه ها نشست و دارم غیبت کامران و فریده رو میکنن.فریده هم بعضی از حرفاشونو از پشت در میشنوه

والز به خاطر اینکه حرص فریده رو در بیاره میگه که کامران بعد از کلاس ازش معذرت خواهی کرده.

شب شده و همه دارن میرن تو خوابگاه تا وقت شام بشه.

کامران میره پیش مدیر مدرسه

کامران:به عنوان ولی فریده و در عین حال همسرش دیگه نمیخوام فریده شبانه روزی درس بخونه.صبح ها که کلاس دارن میارمش.بعد تموم شدن کلاساشم اونو میبرم.

مدیر مدرسه:اما آقا کامران.میدونید که مدرسه ما شبانه روزیه.ما که فقط روزا برنامه نداریم.

کامران:من فقط در این شرایط میتونم بذارم فریده درس بخونه.شما شبا فقط ساعت مطالعه دارین.توی خونه هم میتونه مطالعه کنه.شماام اینو قبول دارین که جای یه خانم کنار شوهرشه.

 

خوابگاه

فریده داره وسایلاشو جمع میکنه.

فریده:فردا امتحان دارم.حالا این نچسب عمارت رفتنو از کجا در آورد؟

میشل:خب نمیخواد یه لحظه ام ازت دور باشه دیگه.خیلی ام خوبه

فریده:آره.از منم بپرس.

ماری:آه به این میگن عشق.

فریده:من رفتم.

فریده میره تو حیاط کامران منتظرشه

کامران:فکر کردی رفتم؟ولی عجب سورپرایزت کردما.خوشت اومد؟

فریده:ای وای اگه نمیکردی ناراحت میشدم.

کامران:چی شد خوشت نیومد؟

فریده:نه اینطور نیست ولی لزومی هم نداشت.

کامران:اون همه روز.اون همه شب.همش تو رو اینجا ول کردم و رفتم خونه.اما امروز ول کردن تو توی مدرسه خیلی برام سخت بود.طاقت نیاوردم.

فریده:خیلی دل نازکی کامران

کامران:حساسیتمو از شما گرفتم خانم.دیگه مال منی.میخوام کنارم باشی.نمیخوام تو رو اینجا ول کنم.

فریده:نچسب

کامران:حواست هست اصلا به من حرفای خوب نمیزنی

فریده:میزنم اما پشت سرت میزنم

کامران:مثلا چی میگی؟

فریده:الان سردمه

بعد کامران پالتو شو در میاره و میده به فریده.

کامران:میخوام بگی دوسم داری و میخوام بشنوم.

فریده:چطور باید بگم؟یعنی همه ی کلماتشو باید بگم؟

کامران:اگه میدونستی کلمات فرشته دارن.همش بهم کلمات خوب میگفتی.من شاعرم به من اعتماد کن.باید خیلی با دقت از کلماتمون استفاده کنیم.باید با عشق حرف بزنیم.

فریده:امیدم.روی خندان درونم.صبحم.روز روشنم.و یکی دیگه اینکه وجودم.دوست دارم بهت بگم وجودم

کامران:یار جسورم.که عشقش مثل بچه هاس.خوبه که بهم رسیدیم.خوشحالم.

 

عمارت

سیف الدین اومده و از وضع نجمیه خیلی ناراحته میگه که اصلا لباس زمستونی نداره.به بسیمه میگه واسش لباس بخر و بفرست.

 

خونه سلیم

نجمیه واسه سلیم چایی درست کرده.

 

عمارت

فریده و کامران رسیدن و تو حیاطن

کامران:بهت افتخار میکنم فریده.توی کلاس به اون بزرگی فقط تو نگفتی بعد از مدرسه میخوام ازدواج کنم.همه ی دخترای توی مدرسه درس میخونن که شوهر پول دار گیرشون بیاد.اما تو خیلی متفاوتی.اصلا مثل اونا نیستی.

بعدم یه کم با هم حرف میزنن و میرن تو عمارت

بسیمه فریده رو کلی دعوا میکنه که چرا نرفته پیش خیاط.فریده هم میگه که فراموش کرده بوده و بسیمه هم باز کلی غر غر میکنه

بعدم سیف الدین میاد و نمیدونه بهشون چی بگه.

 

قسمت سی و نهم سریال چکاوک :

 

عمارت

کامران میره تو اتاق سیف الدین

سیف الدین:بیا ببینم آقا معلم.خب چطوری؟از شغل تازت راضی هستی؟

کامران:وای بابا.خیلی سخت بود خیلی.بین اون همه دختر قرار گرفتن.اونم دخترایی که سعی دارن فریده رو اذیت کنن.

سیف الدین:چیزی نشده که بچه مدرسه ای رو ناراحت کنه؟

کامران:نه.به لطف خدا چیزی نشده اما این دخترا خیلی عجیبن.همشون قضیه ی منو فریده رو میدونن.اما با این وجود بازم عشوه میان.اما میبینم که فریده یه چیز دیگس.مثل الماس بین دخترا میدرخشه.

سیف الدین:خب توام پسر باباتی دیگه سلیقت حرف نداره.

کامران:وقتی فریده رو نگاه میکنم.انگار سر به فلک میکشم.

سیف الدین:خدا همش روی خندون بهت بده پسر عزیزم.خب درباره شروع کارت تو مکتب چی گفت؟حتما تعجب کرده.

کامران:نه.بهش گفتم برمیگردم بیمارستان.که همینطورم میشه فردا میرم درخواستی رو که دادم پیگیری میکنم.

سیف الدین:هنوز نمیفهمم چرا واقعیتو ازش پنهون میکنی؟اگه بدونه چی میشه؟بهت کمک میکنه.بهت انرژی میده.

کامران:بابا من دیگه پسر خاله ی اون نیستم.نامزدشم نسبت به اون مسئولیت دارم.

و یه سری دیگه با هم حرف میزنن و کامران سیف الدینو راضی میکنه که چرا به فریده چیزی نمیگه.

 

اتاق فریده

بسیمه داره به فریده میگه که نباید خجالت بکشی باید مثل خانوما باشه.

 

خونه نریمان

نریمان داره به خودش میرسه.انگار شب مهمون دارن.منورم داره دلمه درست میکنه که فردا ببره واسه والز و به اون بگه که فریده رو فردا شب بفرسته خونه نریمان.نریمانم داره نقشه میکشه که یه جوری فردا شب کامرانو بکشونه خونش.

 

عمارت

همه سر میز شامن و بسیمه خیلی ناراحته که نجمیه نیست.فریده هم دستشو میگیره.

سیف الدین:میگم پسرم اونجایی که کارناوال چیا بودن،یه خانوم خوش صدایی بود که چشماش مثل آهو بود.اسمش چی بود؟

کامران:کاتینا

بسیمه:چشم آهویی؟

سیف الدین:حقیقته خانوم.

بسیمه:این کاتینای چشم آهویی کیه؟

فریده:همون خانومی که تو مغازه دیدیمش.

بسیمه:آهان اون.

سیف الدین:آره.میگم برای جشن نامزدب دعوتش کنیم.

بسیمه:به چه مناسبت؟اون زن خونه ما چی کار داره؟

سیف الدین:نمیاد که من و تو رو ببینه.پیاد هنرشو اجرا کنه.

بسیمه:اجرا نکنه.یه نوازنده ی دیگه پیدا کنین.اگه ممکنه چشماشم مثل آهو نباشه.

کامران:مامان.بعد از این همه سال اینجوری حسودی کردن اصلا بهت نمیاد.

سیف الدین:عزیزم حق داره زن بیچاره.شوهر به این خوشتیپی داره.همه ی جلوی در تو صف وایسادن تا از دستش بگیرن.

بسیمه:به همین خیال باش خوشتیپ

سیف الدین:چی شد؟پیرم کردی؟حالا نمیپسندی نه؟

بسیمه:شما حواست به چشم آهویی باشه که بپسندتت.منو میخوای چی کار؟

سیف الدین:تو میپسندی اینو بهم بگو؟

بسیمه:جلوی بچه ها!!!

سیف الدین:شما خوشگلی این زنو میبینین؟خوب بهش نگاه کنین.زن بد اخلاق و شیرینم.شما ها هم قراره خانواده ی همیدیگه باشید.از خدا میخوام که بد ترین روزتون در حد این حال خوش ما باشه.

فریده میره و واسه خاله و شوهر خالش قهوه میاره.کامرانم بیرون سالن منتظرش وایساده که وقتی فریده اومد بوسش کنه.ولی فریده کامرانو میبینه و فرار میکنه.

فریده داره درس میخونه باز کامران میاد

بعد سیف الدین و بسیمه میرن که بخوابن بازم کامران به فریده نزدیک میشه

فریده:منم میرم بخوابم خوب بخوابی

فریده میره آب بخوره باز کامران مثل روح پشت سرش ظاهر میشه ولی فریده بازم ازش فرار میکنه و میره تو اتاقش

کامران رفته تو تختش ولی فکر فریده ولش نمیکنه و میره تو اتاق فریده

فریده:چی شده؟

کامران:چی کار میکنی؟

فریده:درس میخونم.

کامران:من اصلا خوابم نمیبره.

فریده:راست میگی؟مشکلی داری؟چرا نمیبره؟

کامران:چون که زانو های تو نبودن برای همین.

فریده:کامران باور کن سر تو لایق بالشای پره.

کامران:اشتباه کردی.سر من لایق زانو های توئه.

فریده:کامران برو خوب بخواب عزیزم.

فریده داره کامرانو میفرسته بیرون که کامران گیرش میندازه.

کامران:فریده میدونم چرا نمیخوای با من تو یه اتاق تنها بمونی.اینم میدونم که چرا ازم فرار میکنی.نیازی نیست از من بترسی.

کارمان میره جلو که ببوستش.که همون موقع حرف والز یادش میاد و چندشش میشه ولی میفهمه که مجبوره و صورتشو میاره جلو ولی کامران میره عقب.

کامران:تو رو نمیبوسم فریده.تا وقتی تو منو نخوای تو رو نمیبوسم.میخوام که منو بخوای.تا وقتی منو بخوای صبر میکنم.خوابای خوب ببینی

دست میزنه به لب فریده و بوی تنشو حس میکنه و میره

صبح شده.فریده بیدار میشه و میبینه که همون جا از لبش که کامران بهش دست زده بود،تبخال زده.

کامران دم در منتظر فریدس که ببرتش مدرسه.بسیمه هم میاد دم در.فریده میاد.

فریده:صبح بخیر خاله جونم.خداحافظ.

کامران:فریده منو نگاه کن.فریده.تبخال زده رو لبت.

فریده:واقعا؟اصلا متوجه نشدم

بسیمه:قاشق چوبی داغ میکنی.میذاری روش زود خوب میشه دخترم.

کامران:دیگه چی مامان؟میخوای تفم بکن روش.

بسیمه:کامران تو فریده رو بیارش پیش خیاط.

کامران:من کار دارم

بسیمه و فریده هم زمان میگن چه کاری؟

کامران:خصوصیه

بعدم فریده و کامران میرن

 

مدرسه

منور واسه والز دلمه آورده و الکی بهش میگه که کامران هر شب خونه ماست پیش نریمان خانم که اونم بره به فریده بگه و فریده شب بیاد خونه نریمان.

کامران فریده رو میرسونه مدرسه

کامران:یادت نره بعد از ظهر بری پیش خیاط.بعد از اینکه آقا جمال منو رسوند میاد اینجا منتظرت میمونه.

فریده:نه تو سرما منتظر نمونه من خودم میام.خب تو الان کجا میخوای بری؟

کامران:کار دارم

فریده:موفق باشی.من دیگه برم.

کامران:موفق باشی.

والز میاد تو خوابگاه و فریده هم اونجاس

والز:دلمه نمیخوای؟

فریده:مرسی.

بعدم میره.

 

خونه نریمان

منور میاد

نریمان:چی کار کردی؟

منور:رفتم یه کم موش دووندم اومدم.خودشم از چکاوک نفرت داره.

نریمان:کی نداره؟ببین منو؟حتما فریده رو میفرسته اینجا دیگه؟

منور:میفرسته.از این در میاد داخل.دیگه از بعدش خبر ندارم.

 

خونه سلیم

بسیمه اومده اونجا و یه سری لباس و خوراکی برای نجمیه آورده ولی چون میترسه که نجمیه بازم درو روش ببنده وسایلا میذاره پشت در و خودش میره قایم میشه.نجمیه هم وسایلا رو برمیداره و میره تو خونه وقتی نگاشون میکنه میاد بیرون و مامانشو بغل میکنه و میبرتش تو خونه.

 

مدرسه

فریده و چند تا دیگه از بچه ها دارن امتحان میدن

 

مغازه سیف الدین

کامران میاد ببا یه پاکت که توش لباسه میاد

کامران:خسته نباشی رئیس سیف الدین

سیف الدین:خوش اومدی نور چشمم.چی کار کردی؟رفتی پی درخواستت؟

کامران:با این وضع پسرتو از طبابت منع میکنن.از رئیس بیمارستان نامه توصیه خواستن.اونم دستش درد نکنه چیزای درخشانی نوشته.کار پسرت دست خداست

سیف الدین:تگه دست داست که نگران نباش درست میشه.

کامران:بابا دارن با من بازی میکنن.

 

مدرسه

میشل پست در کلاسی که فریده امتحان میداد وایساده که فریده میاد.

میشل:چطور بود؟

فریده:بد نبود.

 

خونه نریمان

نریمان داره به خوش میرسه واسه شب که کامران میاد.منورم داره همه جا رو مرتب میکنه.

 

مغازه سیف الدین

بسیمه میاد در حالی که داره داد و بیداد میکنه

بسیمه:از لجش میکنه.میدونم از لجش میکنه.

سیف الدین:چه خبره بسیمه خانم؟حالا بشین یه نفسی تازه کن

بسیمه:خانمت نیومد.

کامران:نیومد؟

بسیمه:به خاطر اون یه عالمه تیکه از اون خیاط غر غرو شنیدم.تازه پولشم گرفت.پولش واسم اصلا مهم نیست.چرا نمیاد؟چرا منو اونجا منتظر میذاره پسرم؟یه کاری میکنه زن غریبه به من حرف بزنه.این جوری حرف میذاره تو دهن مردم.با این کارش دشمن شادمون میکنه.کامران این دختر میخواد چی کار کنه؟

کامران:چرا نیاد مامان؟توام دیگه خیلی داری بزرگش میکنیا.زود باش.زود باش تو خیاطو با خودت ببر خونه.من میرم فریده رو میارم.(پاکتی که توش لباس بودم میده به بسیمه که ببره خونه)پاشو.

 

مدرسه

فریده داره به میشل میگه که امروز بازم پرو لباس داشتم ولی به خاطر امتحانم نرفتم.بعد دارن سوالای امتحان فریده رو با هم چک میکنن که کامران میاد.

فریده:ای وای بازم اخماش رفته تو هم.

کامران:زب بیچاره رو چند ساعت منتظر گذاشتی فریده.

فریده:کار داشتم نتونستم برم

کامران:چه کاری مهم تر از این میتونی داشته باشی؟

فریده:فکر کردی فقط خودت کار داری؟

کامران:داری تلافی میکنی؟

فریده:نه بابا امتحان داشتم.

کامران:میدونم که الان زمان امتحانات نیست.

میشل:خب واقعیتو بگو فریده جون

فریده:هیسسس

کامران:واقعیت چی بوده؟

فریده:وافعیت اینه که یادم رفت پرو داشتم.کاملا یادم رفت دیگه.برا همین نرفتم.

کامران:پرو لباس نامزدی رو فراموش کردن واقعیته فریده؟

کامران،فریده رو میبره خونه و خیاط اندازه هاشو میزنه.بعد از اندازه زدن فریده میره تو اتاقشو اون پاکت لباسو میبینه که رو تختشه.باز میکنه و میبینه یه لباس قرمز توشه.

کامران میاد و تز پشت در بهش میگه که لباسرو بپوشه فریده هم با کلی غر قبول میکنه.

لباسو میپوشه و میره درو باز میکنه که کامران بیاد.

کامران:خیلی بهت میاد.دیگه بعد از این باید همش از اینجور لباسا بپوشی.حتی کمدتو کاملا نو میکنیم.

فریده:نه خیر.نمیخواد.لازم نیست.من از لباسام راضیم.همشونو با علاقه میپوشم.به تظرم همشون خیلی خوشگلن.

کامران:خوشگلن اما چه میدونم.دیگه برای خانومی تو موقعیت تو اون لباسا اصلا مناسب نیست.خیلی بچگونن.(فریده رو میبره جلوی آیینه و موهاشو میریزه یه طرف)چطوره؟ببین چه قدر عوض شدی.چه قدر خوشگل شدی.میبینی؟

فریده:اما با این لباس. این مو من نیستم.اصلا حس نمیکنم که خودمم.من اینطوری دوست ندارم.

کامران:به مرور زمان عادت میکنی.

فریده:نمیخوام عادت نمیکنم.

کامران:خب باشه عادت نکن من پایینم.قرار بود طلا فروش بیاد.میرم پایین.

 

خلاصه قسمت چهلم سریال چکاوک :

 

عمارت

فریده لباسای کامرانو میپوشه و میره تو پذیرایی و بسیمه و کامرانم دارن برای فریده انگشتر انتخاب میکنن که کامران فریده رو میبینه و خندش میگیره و میگه میخوام برم مدرسه و بسیمه هم چپ چپ نگاهش میکنه،بعد کامران فریده رو میبره جلوی در و بهش میگه که از این به بعد لازم نیست شبانه روزی درس بخونی من اجازتو گرفتم.

فریده:چرا اینکارو کردی؟چرا باهام مشورت نکردی؟بابام منو گذاشت تا اونجا شبانه روزی درس بخونم و سربار کسی نباشم،من تا دیپلم بگیرم همونجا میمونم.

کامران ناراحت میشه و میگه فکر میکردم خوشت بیاد.

فریده:نه خوشم نیومد.

و بسیمه هم میبینه که اونا دارن بحث میکنن.

فریده میره مدرسه و بسیمه میره اتاق سیف الدین و میگه کامران یه کاری کرده که فریده ناراحت شده،من میترسم فریده کامرانو نخواد و کامرانم ابنارو از پشت در میشنوه.

کامران از در میاد بیرون که منور میاد و بهش میگه نریمان خودکشی کرده توروخدا بیاین کمک.

 

خونه سلیم

سلیم میگه پولو فردا میرم میدم و بابامو آزاد میکنم.

نجمیه:اگه اون بیاد بیرون زندگی داداشم و اون بچه های بی گناه به خطر میفته،اونو نیار بیرون،مگه نمیخواستی دوباره شروع کنی؟

و سلیم یاد اونموقع میفته که نریمان بهش گفت فریده رو اذیت کنه و سلیم از خونه بیرونش کرد و گفت نمیخوام بلایی که سر مادرم اوردنو سر فریده بیارم.

بعد درو بست و گریه کرد و نجمیه رو نگاه کرد و گفت میخوام فریده رو لمس کنم و تنشو بو کنم اما من برای اون یه هیولام چطور تحمل کنم؟من فریده رو دوست دارم و نجمیه بغلش کردو گریه کردن(اینجا خیلی دلم برای نجمیه سوخت)

بعد برمیگرده زمان حال و نجمیه میگه لونتو نیار بیرون و گرنه دیگه نمیتونیم شروع کنیم.

 

مدرسه

والز به فریده میگه کامران هرشب خونه نریمان بیوست شیرینم،اگه باورت نمیشه خودت برو و ببین.

 

خونه نریمان

کامران میره خونه نریمان و میره تو اتاق و منور در اتاقو قفل میکنه و نریمان جلوی کامران لخت میشه.

 

مدرسه

فریده به والز میگه دروغ نگو،از این به بعد به حرفایی که از دهنت در میاد دقت کن.

والز:دقت میکنم.

بعد فریده میره بیرون و میشل دنبالش میره و ماری ام والزو میندازه رو تخت و میزنتش(خخخخخ عالی بود)

میشل به فریده میگه میری؟

فریده:باید برم؟

میشل:اگه من جات بودم میرفتم تا آروم بشم.

فریده:من قراره با کامران زندگی تشکیل بدم باید بهش اعتماد کنم نمیتونم در حق خودم و کامران این بی احترامی رو بکنم،نمیرم میشل‌.

 

عمارت

بسیمه به سیف الدین میگه که کامران نیست و سیف الدینم میگه من مثل تو فکر نمیکنم،میدونم که فریده ام کامرانو میخواد.

 

مدرسه

فریده میاد تو خوابگاه و میبینه ماری و والز صورتشون زخم شده و دارن بحث میکنن،میره از کمد پنبه و الکل میده بهشون و میره میخوابه.

 

خونه سلیم

سلیم به نجمیه میگه نمیتونم نجمیه،لونت بابای منه،اون منو از مامانم خرید و بهم نون داد.

نجمیه:آره ولی ازت میخواست دزدی کنی،به بچگیات و به اون بچهای بی گناه فکر کن سلیم.

بعد سلیمو نگاه میکنه و میگه فریده رو دوست داری مگه نه؟اگه اون آدم به داداشم یا بابام بیشتر از همه فریده داغون میشه،اگه به داداشم یا خودت یا من یا حتی به فکر شروع دوبارمون نیستی به فکر فریده باش و بعد تصمیم بگیر و میره تو اتاق و سلیمم گریه میکنه.

 

صبح مدرسه

فریده تو تختش داره فکر میکنه و کامران داره میره خونه و اهنگشون پخش میشه

بعد مژگان میاد و بسیمه و کامران میرن استقبالش و کامران میبینه عیسی هم اومده و یوسفم تبریک میگه(عیسی همون که پسر شوهر خاله فریده بود البته امیدوارم اسمشو اشتباه نگفته باشم،اگه اشتباهه بگید چون یادم نیست)

 

مدرسه

ماری و میشل میرن با قلقلک فریده رو بیدار میکنن و فریده و ماری همدیگرو بغل میکنن و آشتی میکنن و والز با حسرت نگاهشون میکنه.

 

عمارت

مژگان سر میز میپرسه نجمیه کجاست و اونام میگن که ازدواج کرده اما چون فامیل سیف الدین فوت کرده بود عروسی نگرفتیم.

 

خونه سلیم

سلیم میاد تو اتاق و میبینه نجمیه خوابه،میشینه کنارش و میخواد موهاشو ناز کنه که نجمیه بیدار میشه و سلیم میگه حق با توئه اگه لونت بیاد بیرون اوضاع بدتر میشه من اون پولو نمیبرم،نمیخوام یه کروششم از گلوم بره پایین،کمکم میکنی؟

نجمیه:چه کمکی؟

سلیم:اون پولو خرج بچه هایی کنیم که لونت از خانوادشون دورشون کرده.

و بعد میگه نجمیه ممنونم و دست نجمیه رو میگیره.

 

مدرسه

ماری و میشل فریده رو میفرستن تا بره امتحان بده و والز میاد و ماری و میشل یکم حرف بارش میکنن و اونم میره.

فریده داره امتحان میده که یاد حرفای والز میفته و میگه خدایا اگه والز راست میگه از خواب بیدارم کن و گریه میکنه.

 

عمارت

عیسی داره میره و کامرانم میگه حتما برای نامزدیمون بیا تا حرصش در بیاد.

بعد کامران میخواد بره استراحت کنه که بسیمه میگه مژگانو ببر فریده رو ببینه و کامران همش از رفتن سرباز میزنه و نمیخواد بره که بسیمه اصرار میکنه و گیر میده که باید بری و سایز انگشت فریده رو بگیری.

سیف الدین که به حرفای کامران شک کرده بود میره پیش جمالی و میپرسه کامران کجا بود دیشب؟

و جمالی هم میگه نمیدونم فقط دیدم منور اومد و با عجله بردش.

مژگان به کامران میگه من میدونم یه چیزیت هست،انگار ناراحتی و داری از فریده فرار میکنی.

کامران:من فرار نمیکنم اون فرار میکنه.

مژگان:من که گفتم اون خجالت میکشه و نمیدونه چطور رفتار کنه.

کامران:یادته تو تکیر داغ گفتی فریده دوست داره اما نمیدونی منو میخواد یا نه،من فکر میکنم منو نمیخواد،هرکاری میکنم براش به چشم نمیاد،دیروز با مدرسش حرف زدم تا شبانه روزی نره،فکرمیکردم خوشحال میشه اما اون ازم ناراحت شد.

مژگان:اما انگار مشکل تو فقط این نیست،چیز دیگه ای هم هست که بخوای بگی؟

کامران:نه چیزی نیست.

 

 

خلاصه قسمت چهل و یکم سریال چکاوک :

 

عمارت

بسیمه و سیف الدین حرف میزنن و سیف الدین میگه که باید نامزدیو جلو بندازیم و بسیمه میگه چرا؟نمیشه که.فریده تعطیلی نداره فقط فرداست.

سیف الدین:نمیخوام مزش از بین بره و فردا نامزدی بگیریم.

بسیمه:منظورت چیه؟

و سیف الدین میگه که کامران رفته بود پیش نریمان.

بسیمه:اون هنوز دست از سر‌کامران برنداشته؟و میخواد بره سمت در که سیف الدین دستشو میگیره و نمیذاره.

کامران به مژگان میگه میرم لباسامو عوض کنم.

مژگان:چرا؟؟؟چون میخوای بریم پیش فریده؟

و حرف میزنن که سیف الدین و بسیمه از اتاق میان بیرون و سیف الدین میگه نامزدیو باید جلو بندازیم.

کامران:چرا بابا؟چه عجله ای؟اگه بخوایم جلو بندازیم باید فردا بگیریم.

سیف الدین:خوب فردا میگیریم.

 

مدرسه

فریده از امتحان میاد.

ماری:چطور بود؟

فریده:خوب بود.

میشل:فریده نکنه حرفای والز ذهنتو درگیر کرده!

فریده:نه و میخواد بره که بهش میگن فریده اومدن منتظرتن بیا تو سالن.

کامران به مژگان میگه الان چجوری بهش بگم؟باز میگه سر خود کردی،به من نگفتی،من نمیرسم…

همون موقع فریده میاد و میگه من نمیرسم،نمیشه،چجوری آماده شم؟

کامران:آماده میشی نگران نباش.

فریده:کی این تصمیمو گرفته؟

کامران:من گرفتم به عنوان شوهرت هرچی بگم همونه پس حرفی نباشه.

بعد یاد حرفای مژگان میفته

مژگان:باید باهاش روراست باشی،برو و باهاش حرف بزن.

بعد یکم حرف میزنن تا اینکه کامران به مژگان میگه تا فردا باید مطمئن شه منو میخواد یا نه.

مژگان:تا فردا؟

کامران:آره و بعد به مژگان میگه برو خونه و اون کت و شبوار مشکیمو آماده کن برای فردا،لباس مامان فریده رو هم دادم خیاطی برای فریده درست کنن اونم بگیر.

مژگان:میبینم که فکر همه جارو کردی.

کامران:حالا فقط همینا نیست بیا..

 

زمان حال

مدرسه

کامران دست فریده رو میکشه و میبره بیرون و میگه باید باهام بیای میخوام باهات حرف بزنم و تو حیاط دخترا میگن اووو اگه سورماتی اینجوری دست تو دست ببینتشون چی میشه؟

و فریده رو میبره جنگل.

میشل و ماری ام تو حیاط یکم والزو مسخره میکنن و از کنارش رد میشن.

 

جنگل

دارن راه میرن که فریده میفته و هی غر میزنه و کامراتم بلندش میکنه تا به یه درخت میرسن و بچگیاشونو اونجا میبینن و یاد گذشته میفتن که زیر درخت بودن.

فریده کوچولو گوجه سبزارو از زمین جمع میکنه که کامران میگه همشو جمع کردی؟اونارو گذاشتم تا راهو گم نکنیم حالا کجا بریم؟

فریده:اونجا…نه اینجا…اینطرف…کامران فک کنم گم شدیم،عمو سیف الدین پیدامون میکنه و میره سمت درخت که کامران میگه میدونی به این درخت چی میگن؟درخت عشاق

فریده زیر درخت میشینه و میگه یعنی چی؟

کامران:یعنی هرکی زیر این درخت بشینه عاشق میشه.

فریده:خوب به ما چه.

کامران میخنده و فریده که تا فهمیده میگه چی؟؟

کامران:تو عاشق من میشی.

فریده:باید با سنگ بزنم تو سرت.

کامران فرار میگنه و میگه یه روز عاشقم میشی،مریضم میشی،التماسم میکنی باهات ازدواج کنم،زیر این درخت بهم میگی دوسم داری.

 

زمان حال

جنگل

فریده میگه چرا آوردیم اینجا؟که بگم دوست دارم؟

کامران:آوردمت تا بفهمم منو میخوای یا نه.

فریده:دیشب کجا بودی؟

کامران تعجب میکنه و میگه منظورت چیه؟

فریده:بگو دیشب کجا بودی؟

کامران:خونه نبودم،نمیخوام دروغ بگم،اما مهم نیست کجا بودم و فریده راه میفته و کامرانم دنبالش میره.

 

خونه نریمان

سیف الدین میره خونه نریمان و منور درو باز میکنه و نریمان داد میزنه کیه منور؟کامران اومده؟ و میاد با سیف الدین روبرو میشه.

 

جنگل

کامران پشت فریده راه میره و میگه کجا میری؟

فریده:به تو ربطی نداره.

کامران:صبر کن حرف بزنیم.

فریده:نمیخواد،میدونم خونه نریمان بودی.

کامران:نه اونطوری نیست،من کاری نکردم که به رابطمون لطمه بخوره.

فریده گریه میکنه و میگه گریه میکنم بخاطر اینکه پام درد میکنه و کامران کمکش میکنه تا بشینه.

 

خونه نریمان

سیف الدین به نریمان میگه کامرانو ول کن.

نریمان:من دنبالش نیستم اون دنبال منه.

سیف الدین بلند میشه و میگه من با خانومای تنها ادبو حفظ میکنم.

نریمان:ممنونم سیف الدین خان.

سیف الدین:ولی با شما توانم در همین حده و یه پاکت میندازه رو میز و میگه از زندگی کامران برو بیرون.

و میاد بیرون و نریمان پاکتو باز میکنه و میبینه توش پوله و عصبانی میشه.

 

جنگل

کامران جریانو برای فریده تعریف میکنه.

فریده:تو خیلی ساده ای،اگه خودکشی کرد چرا منور نبردش بیمارستان.

کامران:من اون لحظه به این فکر نکردم.

فریده:اگه دوسش نداری چرا انقدر هول شدی!

کامران:چون جون آدما واسم مهمه،وقتی فهمیدم دروغ گفته تا یه متریشم نرفتم.

فریده:اصلا چرا رفتی؟

کامران:دیگه بهت هیچی نمیگم فریده چون به حرفام گوش نمیدی،بهم اعتماد نداری و میخواد بره که فریده بلند میشه و میگه کجا میری؟

کامران:پاشو ببرمت مدرسه.

فریده که از حرفاش پشیمونه میگه بهت اعتماد دارم کامران.

کامران:نه اصلا نداری.

فریده راه میفته و همش اه و ناله میکنه تا کامران کمکش میکنه اما کامران کاری نمیکنه.

 

عمارت

تو خونه دارن وسایل نامزدیو امادهذمیکنن که بسیمه از اینکه کامران و فریده نیومدن نگرانه و میگه ایشالا فردا برای نامزدی خودشون بیان

سیف الدین میاد و مژگان میره استقبالش.

سیف الدین:کامران و فریده کجان؟

مژگان:بیرونن میان بعدا.

سیف الدین:چرا نیومدن خونه؟اینکارا چیه؟

مژگان:یکم حرف خصوصی داشتن تا فردا ظهر میان،باید یکم تنها باشن و حرف بزنن.

سیف الدین: لااله الا الله و میره تو پذیرایی.

میاد پیش بسیمه و خدمتکارا میرن.

بسیمه:حرف زدی؟

سیف الدین:آره گفت کامران دنبالشه.

بسیمه:دروغ میگه.

بعد یکم حرف میزنن و بسیمه میگه اون همه چیشو به تو میگه و میدونی که چقدر فریده رو دوست داره و عاشقشه.

سیف الدین:میدونم من با عشقش کار ندارم با نفسش کار دارم،ما اون دخترو بزرگ کردیم و اگه کامران اشتباه کنه من سر افکنده میشم پیش اون دختر.

بسیمه:اونو من به دنیا آوردم پسرم اونطوری نیست،اینکارو نمیکنه.

 

شب

جنگل

کامران و فریده دارن میرن که فریده میگه گم شدیم و یه خونه میبینن و میرن تو خونه و میبینن یه میز قشنگ تو خونه چیده شده.

فریده همش میگه کامران بیا بریم الان صاحبش میاد.

کامران:نه الان نمیاد و فریده میفهمه که میز و اینا نقشه کامرانه و میشینن سر میز‌.

کامران:فکر مژگان بود.

بعد میگه:تورو مثل غریبه ها میشونم جلوم مثل اینکه عاشقت نیستم باهات حرف میزنم و یکم حرف میزنه.

که فریده میگه ایشالا به فرهنگ لغت نیاز نباشه.

کامران:حتما هست،فعلا شامتو بخور.

فریده:اینا کار کیه؟

کامران:اینجانب و میخنده.

 

عمارت

سر میز شام بسیمه میگه کعلوم نیست الان چی میخورن و این غذای خوشمزه تورو از دست دادن.

مژگان:نگران نباش اونام میخورن.

و بسیمه میگه تو میدونی اونا کجان و نمیگی،اینکارشون خوبه؟که فردا نامزدیشونه و نیستن و یکم به مژگان غر میزنه.

سیف الدینم میگه بسه زن انقدر به دختره بیچاره گیر نده،اشتباه بزرگی انجام ندن بقیشم حل میشه.

 

کلبه

فریده و کامران دارن شام میخورن.

کامران:تو میترسی با من ازدواج کنی من میدونم،منم میترسم.

فریده:واقعا میگی؟

کامران:واقعا.

فریده:این به این معنی نیست که دوسم نداری نه؟

کامران:معلومه که نه تو عشقمی بعد خدا تو بهم جون میدی.

فریده:میدونی که من مثل تو نمیتونم از این حرفا بزنم یعنی میتونما ولی کاش یه دفتر خاطرات اینجا بود تا توش اینارو مینوشتم،منم دوست دارم اما میترسم از اینکه همه چی درست پیش نره،از اینکه لایق تو نباشم همه چی خراب شه اونوقت نه عاشق همیم و نه خانواده هم.

کامران:هرگز…هرگز از دوست داشتن تو منصرف نمیشم.

فریده:وقتی پدر و مادرم فوت کردن من میخواستم بمیرم اما تو مثل یه خورشید تابیدی تو زندگیم.

بعد میرن به گذشته به نوجوانیشون

فریده و نجمیه لباس عید پوشیدن و لباس فریده سفیده و جلوی بسیمه و سیف الدین و کامران وایستادن

بسیمه:ایشالا عروس بشی دخترم.

فریده:نمیخوام عروس بشم.

نجمیه:ولی من عروس میشم مامانی و میره دست سیف الدینو و بسیمه رو میبوسه و میره تو اتاق.

بعد سیف الدین میگه فریده بیا پیشم و بهش میگه خیلی خوشگل شدی و فریده و کامران چشم تو چشم میشن.

 

زمان حال

کلبه

کامران:فقط با یه نگاه..

بعد فریده میگه که از بچگی با حرکاتم عشقمو نشونت دادم.

کامران:اگه بگم متوجه نشدم ناراحت میشی؟

فریده:نه اما تو انقدر دورت پر از مهلاها و آیشن ها و ویجن ها بود که متوجه نمیشدی.وقتی اونروز گریم گرفت.. میرن به گذشته جوانی

کامران تیپ زده و میخواد بره بیرون که فریده میگه بچه مثبت کجا میری؟

کامران:با یه خانوم واقعی قرار دارم.

فریده:خانوم واقعی کیه؟

کامران:از اونایی که تو هیچوقت نمیتونی باشی و میره.

فریده هم گریش میگیره اما میخواد جلوی اشکاشو بگیره.

 

زمان حال

کلبه

کامران:دیگه نمیذارم اشک بریزی،ناراحتت نمیکنم.

فریده:کنار تو همه چی خوبه هم گریه کردن و هم قهقه زدن،ببین زبونم چه باز شده.

کامران:خوبه زود باش بگو دوس دارم بشنوم.

فریده:گاهی دوست داشتم یه دکمه اختراع کنم که با زدنش دیگه تورو دوست نداشته باشم.

کامران:اگه میخواستی دکمه هم اختراع میکردی.

فریده:اختراع کردم،وقتی تمام کاراتو کنار هم گذاشتم و فهمیدم دوسم نداری اون دکمه درست شد.

اما خوب تو جوون بودی،خوشتیب بودی و….

چطور بهت بگم نمیدونم…گاهی آدما دوست دارن موجب ازدواج بچه های یتیم باشن،همیشه فکر میکردم با یکی مثل خودم ازدواج میکنم یادته یه خواستگار برام اومد عماد مثل من بود اما اونم پشیمون شد چون همه میگن دختری که مادر نداره آداب رسوم بلد نیست و رفتارش مناسب نیست و دختری که پدر نداره به راه کج میره و درست نیست.

کامران:ببخشید فریده نمیخواستم با اون حرفم ناراحتت کنم اون روز اون حرفو از حرصم زدم چون تو بهم گفتی بچه مثبت.

 

بعد میره به گذشته جوانی

همونجاییکه کامران گفت تو خانوم نیستی از پله ها اومد پایبن و داشت با خودش حرف میزد که عماد و زن عموش برای خواستگاری اومدن و کامران به بهونه حرف زدن عمادو کشید تو حیاط و بهش گفت چرا اومدی اینجا؟

عماد:اومدم خواستگاری دخترخالتون فریده اون خیلی خوشگله.

کامران حرصش میگیره و میگه بسه قیافتم اونجوری نکن فریده منو دوس داره،دارن به زبون خوش میگم از اینجا برو وگرنه پشیمون میشی.

عماد که از این پسر خنگاست میترسه و میگه باشه من برم زن عمومو صدا کنم تا بریم.

 

زمان حال

کلبه

فریده:پس زیر سر تو بود،بقیه خواستگارامم اینجوری رفتن و تو نذاشتی کسی بهم نزدیک شه؟

کامران:همشون نه ولی یه چندتاییشونو اره.

فریده اگه یار من نشی نمیذارم یار کس دیگه ای بشی.

فریده:کامران من همیشه دوستت داشتم میخوام تو زندگیم باشی.

کامران بلند میشه و فریده رو بغل میکنه.

 

 

خلاصه قسمت چهل و دوم سریال چکاوک :

 

کلبه

کامران و فریده توی کلبه میرقصن و یاد گذشته میفتن.

 

گذشته

عمارت

فریده میره تو اتاق کامران و میگه یه حرفی داشتم.

کامران:چی شده؟از مدرسه اخراج شدی؟تنبیه شدی؟

فریده:خوب بذار منم حرف بزنم.

کامران:چی شده فریده؟

فریده:پارتنرم میشی؟تو مدرسه یه مراسم داریم منم باید با یه پارتنر برقصم اگه تو پارتنرم نشی داداش کک و مکی ماری میاد پارتنرم میشه.

کامران:توماس؟

فریده:اره خوب کک و مک داره ولی خیلی با شخصیته.

بعد میخواد بره که کامران بلند میشه و میگه بیا بیا و دستشو میگیره و میرقصن و میگه آهنگتو میدونی کدومه؟

و فریده صدای اهنگو در میاره.

 

زمان حال

کلبه

باز هم فریده و کامران دارن میرقصن و بهم با عشق نگاه میکنن و یاد یه خاطره ی دیگشون میفتن.

 

گذشته

عمارت

کامران تو اتاقش نشسته و صدای ماری و فریده و نجمیه تو اتاق فریده نمیذاره کامران مطالعه کنه و گوشاشو میگیره.

از اون طرف دخترا دارن درباره ی بوسیدن حرف میزنن و ماری میگه با بوسیدن آدم پرواز میکنه و اینا اما فریده قبول نمیکنه و میگه بوسیدن پسر با دختر فرق نداره.

اما ماری میگه که اگه تو دخترو ببوسی حرارتت نمیره ولی وقتی پسریو ببوسی حرارتت میره بالا اما بازم فریده قبول نمیکنه که ماری میگه خوب تو داداش کامرانو بوس کن تا بفهمی چجوریه و کامران میاد پشت در تا بهشون بگه آروم باشن اینارو میشنوه و پشت در فالگوش وایمیسته‌.

فریده:بی مزه عمرا من اینکارو نمیکنم.

ماری:فریده انگار فکرشم بهت حرارت داده ها سرخ شدی و میخندن با نجمیه.

فریده:نه که خیلی ازش خوشم میاد.

کامران از پشت در:نه که من برات میمیرم دم بریده.

ماری:خوب دخترا قرار میذاریم که تا هفته ی دیگه یه پسرو ببوسیم.

نجمیه:نه من اینکارو نمیکنم.

ماری:تو چی فریده؟

فریده:اووووم..

کامرانم پشت در منتظره تا جواب فریده رو بشنوه که بسیمه میاد و میگه اینجا چیکار میکنی و کامران میره تو اتاق.

 

زمان حال

کلبه

فریده و کامران دارن میرقصن و فریده میگه پس اونهمه نصیحت چرت و پرت بخاطر این بود و میرن به خاطراتشون.

 

گذشته

عمارت

کامران به فریده میگه بیا صحبت کنیم و میشینن سر میز و کامران میگه فریده تو بزرگ شدی،خوشگل شدی،پسرای این دوره کثیفن و من که دکترم میدونم اونا باعث میشن دخترا مریض بشن و حتی هفته ی پیش یه دختریو آوردن پیش دکتر لازار که صورتش و اطراف لبش پر زخم بود چون میگفت یه پسر بوسیدتش و اون زخما تا اخر عمر باهاشن اگه زنده بمونه.

و فریده هم همش قیافشو کجو کوله میکنه و تعجب میکنه و کامران ادامه میده تازه یه سری بیماریام هست اصلا دست یه پسر بهت بخوره مریض میشی پس خیلی حواست باشه.

 

زمان حال

کلبه

کامران سرشو گذاشته رو پای فریده و فریده موهاشو نوازش میکنه.

 

گذشته

عمارت

فریده داره نقاشی میکشه چون تکلیف مدرسشه که کامران میاد و از روی میز سیب برمیداره و میگه میبینم با سیبا حرف میزنی،من زبون سیبا رو نمیفهمم.

فریده:آره ولی زبون گلابیارو شاید بفهمی.

کامران میاد بره که فریده میگه کامران شوخی شوخی کردم کمکم میکنی؟

کامران:شرط داره.

فریده:چه شرطی؟

کامران:فردا به خیاط بگی بیاد پیشم.

فریده:باشه کمکم کن.

کامران:بگو سه بیاد تا دو کلاس دارم.

فریده:اره اون یه ساعتم وقت داری موهاتو درست کنی و ارایش کنی.

کامران میاد بره دوباره که فریده میگه ببخشید شوخی بود بیا و کامران میشینه و میگه بیا نزدیک،دستتو بذار رو دستم و زیر‌چشمی همو نگاه میکنن.

 

زمان حال

کلبه

کامران میگه فریده هرچند نباید بگم اما برای فردا برات سورپرایز دارم.

فریده:اما طاقت نمیاری و میگی.

کامران:لباس نامزدیت آمادست.

فریده:حتما با مژگان آمادش کردین.

کامران:لباس قدیمی مادرتو دادم درست کنن تا بپوشی یه هفتست دست خیاطه.

فریده خوشحال میشه و بعد میپرسه کدوم خیاط؟

کامران:دست مهلاست.

فریده:یعنی معشوقه سابقت؟

کامران:فریده اون دیگه خانواده داری این حرفا چیه.

فریده:میدونی مشکل کجاست؟تو با همه ی دخترای اطرافمون یه حکایتی داشتی.

کامران:خوب منم جوون بودم و مجرد و یکم شیطونی کردم،اونا واسه قبل بوده الان فقط منم و تو.

فریده:دلتم تنگ میشه براشون؟

کامران:خوب نمیشه فراموش کرد بعضیاشون یه مزیتایی داشتن.

فریده روشو اونوری میکنه و کامران بغلش میکنه و میگه شوخی کردم.

فریده:چه مزیتایی داشتن؟

کامران:فریده بابا شوخی کردم.

 

صبح

عمارت

بسیمه میره میبینه فریده و کامران نیومدن و کلی غر به جون مژگان میزنه.

 

کلبه

فریده و کامران بیدار میشن و فریده صدای پرنده هارو میشنوه و میدوئه بیرون و کامران میره.

بعد دم در کلبه حرف میزنن و فریده میگه تهدیدم میکنی؟

کامران:تا منظورت چی باشه.

فریده: نکن.

کامران زیر گوش فریده میگه چشم.

فریده:عمدا اینجوری میکنی؟

کامران:چجوری؟

فریده زیر گوش کامران میگه اینجوری.

و بعد میدوئه سمت جنگل و میگه میرم پیش دوستام.

 

عمارت

مژگان لباسای نامزدی کامران و فریده رو آماده میکنه و میذاره رو تخت.

 

کلبه

فریده و کامران میان کلبه و فریده گلی شده و کامران از چاه آب میکشه تا فریده دستاشو بشوره و میگه باید زودتر بریم وگرنه به نامزدی خودمونم نمیرسیم و فریده روش اب میپاشه و میدوئن دنبال هم.

 

عمارت

مهمونا اومدن.

 

کلبه

فریده و کامران میان تو کلبه و کتشونو در میارن و کامران اون یکی کتشو تن فریده میکنه و فریده میگه اگه از سرما بمیرم چی؟

کامران:از این حرفا نباشه تو قراره مادر بچه هام بشی.

و بهم نزدیک میشن.

فریده میگه کامران منو میبوسی؟

و کامران گردن فریده رو بو میکشه که فریده جای رژ لبو روی یقه کامران میبینه و یاد حرف کامران می افته که میگفت من تا یه متری نریمانم نرفتم و کامران میاد عقب و میگه چی شده فریده و نگاه فریده رو دنبال میکنه و جای رژو میبینه و یاد اون شب میفته که نریمان اومد سمتش و بغلش کرد.

کامران:فریده؟

فریده:بهم نزدیک نشو ومیره بیرون از کلبه.

کامران دنبالش میره و میگه فریده؟وقتی صدات میکنم باید نگاهم کنی.

فریده:بهم دست نزن.

کامران فریده رو به درخت تکیه میده و میگه خیلی راحته نه؟بدون اینکه گوش کنی بری و بیخیال شی.من هیچکاری نکردم که بهمون آسیب بزنه.

فریده:من از خدا خواستم بهم نشونه بده،از دیشب با خودم کلنجار میرم که کامران چرا اونجا بوده.

کامران:پای خدارو وسط نکش خوب بپرس ولی تو انقدر مغروری که نمیپرسی،مگه تو منو نمیشناسی.

فریده:اتفاقا چون میشناسمت باور نمیکنم.

کامران:یعنی من دروغگو و بی حیثیتم؟دیشب اونهمه حرف زدیم،منو چی فرض کردی؟من برای تو چی هستم؟

از این به بعد من هیچ چیزیت نیستم،میتونستم همه چیزت باشم.

تو همش دنبال بهونه بودی نامزدیو بهم بزنی و پیداشم کردی حالا برو.

فریده:میخوای برم؟

کامران:برو.

 

عمارت

بسیمه با معلم فریدحرف میزنه و از درساش میپرسه،مژگانم میاد پیش ماری و میشل و میگه تو باید ماری باشی فریده درموردت بهم گفته بود،انگار یه مشکلاتی داشتین.

ماری:آره پیش اومد دیگه.

مژگان:خوب نباید میذاشتی پیش بیاد و میره و بسیمه میره پیشش و میگه چرا هنوز نیومدن نکنه دعواشون شده؟

مژگان:منم همین فکرو میکنم.

 

جنگل

کامران و فریده دارن برمیگردن و فریده جلو میره و با خودش حرف میزنه کاش بگی فریده برگرد منم برگردم و بغلت کنم،کاش این جسارتو داشتم میدوئیدم طرفت و بغلت میکردم.

کامرانم تو دلش میگه کاش میدوئیدی طرفم و بغلم میکردی،معذرت خواهیم نمیخواست،کاش این جسارتو داشتم ببخشمت.

بعد میپرسه کجا میخوای بری؟

فریده تو دلش میگه پیش تو اما بعد میگه مدرسه.

بعد با درشکه میان و فریده با ناراحتی جلوی مدرسه پیاده میشه و تا پایین پله ها میره و میگه تو همه وجودمی و میاد بالا و میدوئه سمت درشکه اما درشکه میره و فریده وایمیسته و گریه میکنه.

 

عمارت

همه منتظرن که سیف الدین میگه عزیزان ممنون که تو این روز عزیز مارو تنها نذاشتید،از همتون معذرت میخوایم.

و مهمونا میرن.

 

قهوه خونه

کامران میره قهوه خونه و کاتینا داره میخونه و کامرانم سفارش مشروب میده.

 

عمارت

مهمونا میرن و پشت بسیمه حرف میزنن و بسیمه میگه گفتم این دختره پسرمو نمیخواد و میره تو پذیرایی میشینه و سیف الدین میگه از کجا میدونی تقصیر فریدست؟دیروز که داستان نریمانو گفتم و رفتم پیشش.

بسیمه:یعنی چی؟یعنی پسر من دروغگوئه؟میدونی که یه تار موی فریده رو به دنیا نمیده،اون پسر توئه مثل توئه اون تو بغل نریمان نرفته.

سیف الدین:گناه اون دخترو نشور اونم دخترته.

بسیمه:گفتم خیاط فرار کرد،گفتم انگشتر فرار کرد،کی گناه کیو میشوره؟

 

خلاصه قسمت چهل و سوم سریال چکاوک :

 

بعد اینکه سلیم به کامران میگه چکاوک تو بیمارستانه بیمارستانو نشون میده فریده میگه خیلی سردمه سورماتیلد ، سورماتیلد میگه دارو به زودی اثر میکنه فریده جونم توام بهتر میشی حالا سعی کن یکم بخوابی بعد کامرانو سلیم وارد بیمارستان میشن سلیم میگه هرکاری کردم تبشو بیارم پایین نشد هنوز سی و نه و نیم هستش میدونی که تا تبش پایین نیاد نمیتونم کار دیگه ای کنم کامران میگه کجاست بعد وارد اتاق میشه و به سلیم اشاره میکنه که وارد نشه سورماتیلد میگه تو مکتب غش کرد دکتر خبر کردیم اما کافی نبود کامران میگه سورماتیلد اگه اجازه بدی من یه نگاه به فریده بندازم میگه باشه و میره بیرون بعد کامران 3 بار فریده رو صدا میکنه فریده بیدار میشه کامرانو میبینه و میگه انگار مردم و افتادم تو جهنم کامران میگه درسته جهنم جاییه که انسان همش ازش فرار میکنه ولی گیر میافته مگه نه؟ جهنم کدوممون؟ بیا بعد پامیشه میشینه و میگه میخوام توسط یه دکتر دیگه معاینه شم کامران میگه همچین حقی نداری فریده میگه میترسم بعد یاد بچگیشون میافتن و بعد دم گوش فریده یه چیزی میگه بعد میگه یالا ببینم یه نفس عمیق بکش بعد سلیم و سیف الدین رو نشون میده سیف الدین میگه دخترم چطوره ؟ سلیم میگه کی سیف الدین میگه نجمیه سلیم میگه خوبه مشکلی نداره یه روز تشریف بیارین باعث افتخاده شما مهمونم باشید سیف الدین اروم میگه ازشرف همین نصیبت شده سلیم میگه چیزی گفتین نشنیدم میگه

گفتم نصیب بعد عمارتو نشون میده که بسیمه ناراحته میگه فریده چرا مریض شده و… بعد بیمارستانو نشون میده کامران میگه باید بهت آمپول بزنم فریده میگه آمپول بعد میگه انقدر مریضم کامران میگه بله از روباه هایی که تو سرت داری میکروب گرفتی فریده میگه کامران نمیشه آمپول نزنی میگه نمیشه بعد کامران میگه به رگت میزنم دستتو دراز کن فریده میگه کامران میترسم میگه فریده من کاری نمیکنم که تو آسیب ببینی نگران نباش بعد میگه من وقتی بچه بودم یه معشوقه داشتم وقتی میترسید زود شروع میکرد شعرای بچگونه میخوند فریده میگه میدومم یادم انداختیش چقدر مسخره بودش کامران میگه مسخره و اینا بود اما به درد میخورد فریده میگه باشه پس منم بخونم کامران میگه یا توی چشمای من نگاه کن یا چشماتو ببند فریده به کامران نگاه میکنه و تو دلش میگه انگار این چشمای من فقط برای نگاه به اون خلق شدن کامران تو دلش میگه قلب برای هرکس باشه چشمم همش برمیگرده سمت اون بعد میگه تموم شد بعد کامران میره بیرونو میگه تبش رو باید پایین بیاریم

سورماتیلد و سیف الدین با هم میگن چطوره چیز حادی نیست ؟ بعد سیف الدین به سورماتیلد میگه ببخشید کامران میگه تلاش میکنم که چیزی نشه این ریسک رو داره که ذات الریه بشه سورماتیلد میگه میتونم ببینمش؟ کامران میگه الان خوابه به احتمال زیاد فردا نمیتونه بیاد حتی چند روز نمیتونه من یه نامه مینویسم بعد میگه دکتر بیمارستان یه نامه مینویسه و میفرسته مکتب سلیم میگه من مینویسم بعد کامران میگه بابا یالا تو برو الکی منتظر نمون سیف الدین میگه من اینجام اولاد

کامران میگه الکی بیخواب نمون بابا یالا سیف الدین میگه من خوابیدنو دوس ندارم بعد یه نگاه به سلیم میکنه و آروم به سیف الدین میگه نگران نباش جنگ و جدل راه نمی افته سیف الدین میگه تا با چشم نبینم باورم نمیشه کامران میگه قول میدم بهش کاری ندارم سیف الدین بلند میگه گرچه جایی که شیر هست وظیفه ی گرگه که فرار کنه کامران میگه یالا بابا جون اهالی خونه نگرانن از قبل تو بگو یه سوپ خوشمزه درست کنن لباس تمیزهم با آقا جمالی میفرستی مژگان یه چیزایی ردیف میکنه سیف الدین میگه مادمازل اگه بخوایین میتونیم شمارو تا مکتب برسونیم سورماتیلد میگه خیلی خوشحال میشم ممنون شب خوش بعد میرن سلیم میره سمت کامران و میگه تشخیصت چیه کامران میگه میخوای چیکار سلیم میگه میخوام تو نامه بنویسمش بعد کامران میگه نامه رو من مینویسم تو امضاش میکنی و بعد میره در اتاق فریده رو قفل میکنه ومیره بعد سلیم نیره دنبالش و بهش میگه وتو چه آمپولی به فریده زدی کامران میگه چطور؟

سلیم میگه نه یعنی از شیشه ای که توی این اتاق بود زدی ؟میگه اره ضدالتهاب بود سلیم میگه ای واااااای کامران میگه چرا؟ سلیم میگه من یه چیز دیگه تو اون ریخته بودم کامران یقه لباس سلیمو میگیره و میگه چی ریختی توش

سلیم میگه الان یادم نیست رو یه دارو جدید دارم کار میکنم نمیدونم چی بود موادش کامران میگه چی ریختی پسر چی ریختی زود بگو سلیم میگه یه چیزتندوسوزنده کامران میگه خدا تورو….بعد دستشو میاره بالا که بزنتش سلیم میگه

اروم باش از رگ تزریق کردی رگ های دختره نترکه بعد یواشکی کلید اتاقو از جیب کامران برمیداره کامران میدوه سمت اتاق فریده میبینه کلیدش نیست سلیم میگه کلیدت رو گم کردی کامران میگه کلید دست توئه پسر بعد میگه اگه فریده چیزیش بشه اون موقع حالتو میپرسم بعد پاشو میکوبه به در در باز میشه میره تو و فریده رو هی صدا میکنه میگه بیدار شو التماست میکنم بیدار شو فریده فریده فریده؟

بعد بیدار میشه اما حالش خیلی بده میگه کامران کامران میگه فریده چه حسی داری فریده میگه خیلی سردمه کامران میگه باشه الان گرمت میکنم گرمت میکنم نگران نباش .

 

قسمت 43 به بعد :

سلیم به شدت دنبال فریده است و او را می دزده . کامران به دنبال راهی برای پیدا کردن او است که دراین میان مشخص می شه که نریمان هم در دزیدن فریده به سلیم کمک کرده. خلاصه تقریبا چند قسمت به همین منوال می گذره که کامران فریده را پیدا می کنه و قراره که با هم نامزد بشن. سلیم باز هم پیداش می شه و این بار نجمیه با سلیم مقابله می کنه و هلش می ده که سلیم می افته وبه سرش اسیب می خوره. پلیس می اد و نجمیه دستگیر می شه. از طرفی نجمیه داستان این چند وقت زندگی ش با سلیم را می گه و می گه که سلیم وحشیانه بهش تعرض کرده و اون بارداره. کامران سعی می کنه با دادن خونش سلیم را نجات بده که نمی تونه و سلیم می میره. کامران که نمی تونسته بزاره خواهر باردارش بره زندان خودش قتل را به گردن می گیره. ظاهرا بابای کامران برای دیه و این حرف ها می خواد خونه را بفروشه که دیشب براش یک مشتری امده بود. از طرفی بابای سلیم که توی زندان بود به کامران حمله می کنه و از پشت بهش چاقو می زنه . کامران حالش به شدت بده که یک زندان بان پیداش می کنه اما باز بابای سلیم دست برنداشته و می خواد کامران را بکشه. از طرفی نریمان به بابای کامران می گه که بارداره و می خواد رابطه کامران و فریده را به هم بزنه که بابای کامران نمی زاره و برای نریمان یک پیشنهاد داره و اون پیشنهاد اینکه با بابای کامران عقد کنه. نریمان یکم پرخاش می کنه اما قبول می کنه و به ندیمه اش میگه که بعد از عقد برو به کامران بگو که باباش من را وادار کرد که عقد خودش بشم.

بیچاره بابای کامران مجبور برای حفظ رابطه ی فریده و کامران با نریمان عروسی کنه و برای اخرین شب موهای همسرش را که خوابه را بو می کنه و یک جوری ازش عذر می خواد . از طرفی خونه به ازالیا خانم فروخته می شه و کامران ازاد می شه. این ازالیا خانم گویا نقشه هایی داره و الکی به فریده گفته که نامزدش مرده و مخ فریده را می زنه و وارد خونه می شه. دراین میان مژگان همش می گه من بهش اطمینان ندارم. نریمان و بابای کامران عقد می کنن. نریمان ندیمه اش را می فرسته سراغ کامران و کامران حسابی عصبی می شه و می ره سراغ باباش که باباش دلیل اش را می گه. همون شب نریمان و ندیمه اش جمع می کنن می رن خونه مامان کامران . بسیمه خانم با شنیدن اسم هوو غش می کنه و وقتی به هوش می اید بابای کامران می گه تو اولین زنی نیستی که سرش هوو امده و من خیلی وقته با نریمان درارتباط هستم. بسیمه می ره خونه خدمتکارشون بابای یوسف. کامران هم دنبالش می ره و با هم حرف می زنن. فریده از پشت پنجره گوش می ده که کامران می گه اوضاع اون طور که شما فکر می کنید نیست. و همون موقع مژگان فریده را صدا می کنه و به همین دلیل کامران صحبت اش نیمه کاره می مونه. فریده به مژگان می گه که امشب معلوم می شه اگر نریمان بره پیش بابای کامران ازدواجشون حقیقیه ولی اگر نره یک چیزی را دارن از ما پنهان می کنن. نریمان و کامران هم این حرف ها را می شنون و نریمان می گه که سرنوشت تو در دست منه کامران.

اوضاع خونه به هم ریخته. بابای کامران به مادرش قضیه بچه را می گه از طرفی هم کامران با یوسف دعواش می شه و می بینه که یوسف اسم فریده را رو دستش خال کوبی کرده و یوسف میگه که این یک یوسف دیگه است. نریمان هم همش می خواد فریده را تحریک کنه و از طرفی به مادر کامران می گه که شوهرت شب را پیش من می مونه و مادر کامران قاطی می کنه و می افته سر شوهرش که چرا داری به خاطر فریده زندگی من را به هم می زنی و همش می گی به خاطر فریده.فریده هم می شنوه و می خواد بره جلو که کامران جلوش را می گیره. به نظر این یوسف به شدت عاشق فریده بوده. فریده هم این مدت همش توی مدرسه می مونه و اوضاع حسابی به هم ریخته.

اوضاع خونه با رفتن نریمان به اونجا به هم ریخته و مادر کامران همش می گه که چرا به خاطر فریده باید زندگی من به هم بریزه و بابای کامران هم عصبی می شه و مادرش را طلاق می ده. مادر کامران می ره خونه ی ازالیا و از طرفی ازالیا تصمیم داره که مخ کامران را بزنه. حال نریمان بد می شه و خونریزی داره که کامران بهش کمک می کنه و بچه اش سقط نمی شه. نریمان هم به کامران می گه که به فریده نگفته که بچه ی کامران را بارداره و نامه ی فریده را به کامران میده. فریده با کامران در اون کلبه ی همیشگی قرار گذاشته و کلی با هم عشقولانه می شن و با هم بازی می کنن. خواهر کامران بعد از طلاق مادرش می ره موهای نریمان را می کشه و می خواد از پله ها پرتش کنه که باباش می رسه و جلوش را می گیره. از طرفی یوسف هم اسم فریده را خالکوبی کرده و کامران می بینه ولی یوسف به دروغ می گه که یک فریده ی دیگه اس.

امتیاز 3.80 ( 10 رای )
اشتراک گذاری مطلب

تاکنون 30 نظر ثبت شده است.

  1. سلام چرا تا قسمت ده هست پس بقیه اش چی؟

    • با سلام و احترام
      مشکلی در صفحه بندی پیش آمده بود .
      با عذرخواهی فراوان مشکل رفع شد .

  2. سلام. این چرا تا قسمت ده هست پس بقیه اش چی؟

    • با سلام و احترام
      مشکلی در صفحه بندی پیش آمده بود .
      با عذرخواهی فراوان مشکل رفع شد .

  3. واییی مرسی خیلی قشنگ توضیح دادید ممنوننننم

  4. سلام ….
    من اهل دبدن سریالهای ماهوار و تلوزیون ایران نیستم اما اتفاقی از طریق اینستگرام متوجه شدم این سریال از روی کتاب ساخته شده واسم جالب بود چون ی اصلی هست که فیلمی که از روی کتاب ساختهبشه جذاب و ماندگار ….
    من از سرچ توی اینترنت با صفحه شما آشنا شدم…
    از دانلودی که از آپارات داشتم توی قسمت آخر نشون میده ساعت 11:30 و قطاری که می ایسته کامران نگاهش خیره میشه و فریده از قطار پیدا میشه توی ایستگاه و کامران ب سمت حرکت میکنه و چشمای فریده خیس اشک و ی لحظه فیلم ب سکانسی میره که نشون مبده کامران ب استقبال فریده میره و لبخند کامران رو نشون میده و در آخر فیلم با این سکانس که ساعت ایستگاه 11:30 تمام میشه

  5. سلام
    ممنون از زحمتی که کشیدید ولی من تا قسمت 43 میبینم
    قسمت بعد یا آخر رو از کجا بخونم

    • با سلام و احترام
      ما که قسمت آخر رو در صفحه اول قرار دادیم .
      میتونید قسمت آخر رو از اونجا مطالعه کنید .

  6. کامران میمیره؟ یا چکاوک؟
    اخه بعضی قسمت هاشو ک تیکه تیکه ب زبان ترکی دیدم،بسیمه و سیف الدین گریه میکنن !کامرانم داره گریه میکنه.
    یه قسمتم چکاوک میره مدرسه قرارش با کامران یادش میاد و تو عمارت هی کامرانو تصور میکنهو.. انگار که مرده!
    نمیدونین چیشده؟

    • با سلام و احترام
      قسمت آخر سریال چکاوک اضافه شد .

  7. سلام این داستان در قسمتی که کامران منتظر فریده درایستگاه قطارتموم میشه یا باز ادامه داره چون قسمت پایانی نافهوم تمام میشه وخیلی چیزها دراین داستان ناتمام می ماند

    • با سلام و احترام
      اینطور که معلومه خبری از ادامش نیست و تمام شده .
      برای خیلیا هم سوال پیش اومده که چه اتفاقب افتاده .

  8. یعنی قسمت های بعدیشو نمیتونید دیگه بذارید؟

    • با سلام و احترام
      به محض اطلاع از قسمت های بعد خواهیم گذاشت اما در حال حاضر هیچ سایت خارجی و ترکی هم ادامه داستان رو نذاشته .
      ما هم دسترسی نداریم .

    • مرسی

  9. لطفا بقیشو بذارین لطفاااااااااااااااااااااااا???

    • با سلام و احترام
      به علت اینکه پخش این فیلم به اول بازگشته خب دسترسی ما به قسمت های بعد بسته شده .
      از شما عذرخواهی میکنیم .

  10. سلام خسته نباشید
    سریال چکاوک بخاطر ماه محرم از قسمت اول شروع شد؟لطفا جواب دهید

    • با سلام و احترام
      نه هیچ ربطی به محرم نداره . فکر نکنم اونا اصلا از محرم چیزی بدونند .
      شواهد اینطور نشون میده که برای نداشتن فیلم برای پخش مجبور شدن این کار رو انجام بدن .

  11. سلام من این سریال رو توشبکه روبیکس نگاه میکردم حالا روبیکس نداریم میشه بگین کدوم شبکه جز روبیکس چکاوک رومیده

    • با سلام و احترام
      فکر کنم شبکه جم پخشش میکنه .
      یک بار تا قسمت چهل و سه رفت و متاسفانه باز از اول گذاشتش که بخاطر کمبود فیلم این کار رو کرده .

  12. من تا کنون چندین بار ایمیلم را دادم که مشترک شوم ولی هم اکنون شما هنوز نرسیده وهیچ ایمیلی برای تایید برایم فرستاده نشده چرا؟

    • با سلام و احترام
      متاسفانه به دلیل فیلتر شدن سایت وردپرس و عدم هماهنگی بین امکانات ارتباطی وردپرس عضویت به سبک وارد شده در سایت متوقف شده است .
      در حال حاضر ما گروهی در یاهو تشکیل دادیم که از این به بعد شما بزرگواران به راحتی در این گروپ عضو شده و از مطالب سایت بهره مند بشید .
      خواهشمندیم که در گروپ ما به آدرس زیر عضو گردید تا از مطالب روز بهره مند شوید .

      https://groups.yahoo.com/neo/groups/officialavaliha

      با تشکر فراوان از شما

  13. چرا سریال چکاوک دوباره داره ازقسمت اول پخش میشه

    • با سلام و احترام
      اینطور که خودشون گفتند به دلیل نقص فنی اما اینطور که برمیاد به دلیل نداشتن فیلم برای پخش بعد از فیلم چکاوک مجبور به بازپخش این فیلم شدند که زمان بخرن .

  14. ممنون خسته نباشین عالی بود

  15. بقيه داستان رو هم بزارين اگر ميشه قبل از اينكه خوده جِم نشون بده!
    خيلي ممنون

  16. ادامه داستان چی ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

    • با سلام و احترام
      چشم اضافه میکنیم .
      یه مقدار فشار مطالب زیاد شده و داریم روی کیفیت سایت کار میکنیم واسه همین هر چند قسمت آپ میکنیم .
      شما به بزرگواری خودتون ببخشید .

به این مطلب امتیاز بدهید :

 

 

به اولی ها امتیاز بدهید :

 

X بستن تبليغات
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب برای سایت اولی ها محفوظ است - سئو توسط سایت استوری SiteStory.net
Facebook | Instagram | Pinterest | Google+ | Twitter