ارزش انسان به افکار و باورهای اوست
خوش آمدید - امروز : پنجشنبه ۱۸ آذر ۱۳۹۵
خانه » فرهنگ و هنر » سریال » داستان سریال حکایت کهنه به صورت کامل + فسمت آخر
داستان سریال حکایت کهنه به صورت کامل + فسمت آخر

داستان سریال حکایت کهنه به صورت کامل + فسمت آخر

داستان سریال حکایت کهنه به صورت کامل ،  کاملترین خلاصه داستان سریال ترکی حکایت کهنه قسمت به قسمت و توضیح قسمت آخر سریال حکایت کهنه

داستان سریال حکایت کهنه

خلاصه داستان سریال حکایت کهنه  :

به گزارش اولی ها سریال حکایت کهنه (Eski hikaye) محصول سال ۲۰۱۳ کشور ترکیه می باشد . کارگردان سریال حکایت کهنه Bahadir Ince می باشد .

خلاصه داستان سریال حکایت کهنه :سریال حکایت کهنه درباره ی پسری به نام مته (با بازی بورا گولسوی) است که در زمان بچگی او پدرش را جلوی چشم او به قتل رسانده اند.او اکنون که پسر جوانی شده دنبال انتقام جویی از قاتل پدرش است . او که همراه مادربزرگ پدری خود در خانه ای آپارتمانی در آنکارا زندگی می کند در همسایگی آن ها دختر جوانی به نام تورکان زندگی می کند که این دو دل در گرو هم دارند این دختر وکیل است ,از راز مته خبر دارد و برای منصرف کردن او از اینکار دست به هر کاری می زند اما مته دست از انتقام جویی بر نمیدارد که سر انجام راز هایی از پشت پرده آشکار می شود .

مته در جست و جوی خود مردی را پیدا میکند که از قاتل پدرش اطلاعاتی دارد . نام این مرد Boztepeli می باشد که نقطه ضعف وی دخترش می باشد ….

 

شخصیت مته در سریال حکایت کهنه : mete ferhat -(با بازی بورا گولسوی )

تنها پسر از یک مرد (که دشمن هایی داشته و درگیر حادثه هایی شده و سر انجام به قتل می رسد ) مته شاهد قتل پدرش بوده برای همین انتقام جویی از قتل پدرش را وظیفه ای بر دوش خود میبیند .فردی باهوش ,جسور و شجاع در عین حال شکننده و با وجدان. در انتقام گرفتن اصلا صبور نیست اما با فکر عمل می کند.خوبی های خود را حتی از دشمنش هم دریغ نمی کند. زندگی او بعد از مرگ پدرش با مادربزرگ پدری اش است که او را بسیار دوست دارد و به او عشق می ورزد خود را بی احساس نشان می دهد اما اینطور نیست. صحبت های او فقط سر قبر پدرش با او است و از اینکه کسی درباره ی پدرش حتی نظر هم بدهد ناراحت می شود و این تنها کابوس های بچگی اش است که بر مغز او اثر گذاشته و او را همیاری می کند و عاشق دختری به نام تورکان است.

 

بازیگران سریال حکایت کهنه :

Buğra Gülsoy (Mete)

Funda Eryiğit (Türkan)

Murat Daltaban (Murat Boztepeli)

Sermet Yeşil (Cengiz Timuçin)

Damla Debre (Esra Boztepeli)

Ayça Abana (Nilüfer Boztepeli)

Osman Alkaş (Sadri)

Tayfun Erarslan (Berkes)

Ali Barkın (Pamir)

Uraz Kaygılaroğlu (Ömer)

Tuğçe Kumral (Zeynep)

Mehmet Esen (Abdi)

Sinan Demirer (Ragıp)

Ferda İşil (Asiye)

Diren Polatoğulları (Kese)

Songül Sevdik (Rezzan)

Nesrin Yılmaz (Zekiye)

Sedef Akalın (Fahriye)

Atilla Doğukan Türkyılmaz (Ayhan Işık)

Haldun Boysan (Vicdan – sadece ses olarak yer almaktadır.)

Berkcan Çakar (Küçük Mete )

 

قسمت آخر سریال حکایت کهنه  :

پدر مته بعد ازاین همه سال نمرده بودو تغییر قیافه داده بود باجراحی پلاستیک و رییس بزرگ این باند خلافکار درواقع پدر مته بود،چنگیز به دستور مراد رفت ترکان رو بدزده که راغب دخالت کرد و تو درگیری با چنگیز کشته شد،پامیر هم چنگیز رو کشت،مراد بزتپلی هم وقتی مته برای آزادی ترکان اومد و با مته درگیر شد و به مته گفت منو بکش و مته گفت نه من قاتل نیستم و با ترکان داشت از اون انبار می رفت که مراد از پشت اونو زد و مته کشته شد،همین موقع هم کسه میاد و انتقامش رو از مراد میگیره و اونو میکشه،برکیز هم تو اسلحه یه گلوله میزاره و به پدر مته میده تا خودش رو بکشه،داستان جلو میره و اسرا و مادرش به خوبی با هم زندگی میکنن،پامیر و مادربزرگ مته هم با هم دارن غذا میخورن که مادربزرگ مته همش به صندلی خالی مته نگاه میکنه و یاد روزی میفته که مته ازش خداحافظی کرد و رفت،زینب و عمر هم دارن میرن برزیل مسافرت،ودر آخر ترکان نشسته کنار ساحل و داره کتاب میخونه که روح مته میاد و با هم میرن قدم بزنن

 

 

خلاصه قسمت 1 تا 23 فیلم حکایت کهنه :

داستان از 14 سال قبل شروع میشه از وقتیکه پدر فرزندش رو توی صندوق عقب ماشینش میگذاره چند لحظه بعد صدای شلیک گلوله میاد پسر محکم به در می کوبه و باباشو صدا میزنه و کمک می خواد اما وقتی کسی نمیاد با دیلمی که توی صندوق هست در رو باز میکنه و بیرون میاد به اطراف نگاه میکنه توی جنگل هستش و در این هنگام جنازه پدرشو میبینه.

زمان حال: صدا(انبار هر جمعه پر میشه مته دو تا جعبه هست که از همه جعبه ها مهمتره شماره 34 و 42 که 42 آخرین جعبه ای هست که تحویل داده میشه و آخرین هم هست که خارج میشه تو باید از جعبه 42 خارج میشی و وارد جعبه 32 میشی. ما هردومی خوایم انتقام بگیریم )

مته درون جعبه ست با ریش و سبیل و موهای مصنوعی .صدا(چنگیز دست راست مراده . اون بود که پدرتو کشت)

مته با استفاده از پیچ گوشتی پیچهای جعبه رو باز میکنه و از جعبه 42 خارج میشه و شاهد صحبتهای مراد و چنگیز و کثه میشه که دارند یکنفر رو شکنجه می کنن .صدا(مراد بزتوپولی یه ابلیسه .بخشش سرش نمیشه ..صدری پلیس قدیمیه که در دادگاه پدرت شهادت دروغ داده و در قسمت امنیت کارخونه مراد کار میکنه )مته میخواد در جعه 42 رو ببنده که با پاش به پیچ گوشتی میزنه و اون وسطچنگیز از همه می خواد تا همه جای کارخونه رو بگردند .ماشین مواد همراه مته از اونجا میره .صدا(پیک موارد رو تحویل میده و پول میگیره آخرین تحویل از جعبه 34 هست از جعبه بیرون بیا ) پیک میاد تا پول رو تو ماشین بذاره که مته اونو میگیره .تو کارخونه چوب و الوار مته دستها ی پیک رو بسته و بهش میگه اگه من تورو نکشم مراد تورو میکشه همین الان پولارو بردار و برو و هرگر برنگردد وگرنه بلایی سرت میارم که آرزوی مرگ کنی .اونم پولهارو برمیداره و میره.گوشی مته زنگ میخوره و اون صدا میگه : چکار کردی؟ مته:از همشون انتقام میگیرم . صدا: با هم انتقام میگیریم من وجدان اون حکایت قدیمی ام و تلفن قطع میشه.

خونه مراد رو نشون میده که چنگیز به مراد میگه پیک گم شده و مراد حسابی عصبانی هست .اسرا دختر مراد در باره عصبانیت پدرش می پرسه و اونم به دروغ میگه که پلیس ماشین اداره رو به خاطر پرداخت نکردن مالیات توقیف کرده .

اسرا به پدرش میگه میخواد توی خونه پارتی بگیره و اونم موافقت میکنه .مته و مادربزرگش آسیه خانم تازه به این محل اومدن وقتی از خرید برمیگشتن با همسایشون که کسی نیست جز زن صدری روبرو میشن. در همین حین صدری هم میاد و با اونها آشنا میشه چنگیز به اتاق کنترل میره اما به اون میگن دوربینها چیزی رو نشون نمیدن و کثه هم میگه حتما با پیک اومده و با اونم رفته .چنگیز از کثه میخواد تا پیک جدید پیدا کنه .

اتاق کار ترکان: اسرا به دیدن ترکان میره و به اون میگه عمه ام میخواد زمینی رو که داره بفروشه و بابام هم نمی خواد بفهمه و از من خواسته وکیل پیدا کنم برای فروش منم این پرونده رو به تو میدم .بعد هم در مورد پارتی با اون حرف میزنه و در آخر هم می گه به یکی از پسرای دانشگاه علاقه داره .بعد هم میره .

زینب تلفنچی یه شرکته که مشکلات مردم رو میشنیدن و راه حل ارائه میکردند .شب شده ولی زینب برنگشته خونه صدری سرمیز شام عصبانیه و میگه که نمیخواد دخترا کار کنن وباید سرشام باشند. صدری از ترکان میخواد تا پنجره رو ببنده .اونم موقع بستن پنجره متوجه مته میشه و هر دو به هم نگاه میکنن.

زینب جلوی در پدرشو میبینه و صدری از زینب میخواد تا توی اولین فرصت با هم حرف بزنن .بعد از رفتن صدری زینب به جای اینکه به خونه بره به یه بار میره .کثه به دیدن مته میره و با اون در مورد پیک شدنش حرف میزنن و میگه که اونو با چنگیز آشنا می کنه مته قبول نمیکنه اما کثه میگه بیشتر فکر کن تا فردا .

چنگیز کنار مراده و داره در مورد پیک جدید با هم حرف میزنن مراد به چنگیز میگه باید تمام جعبه ها رو باز کنی تا بفهمیم چه جوی تونسته بیاد تو وکسی متوجه نشه .ترکان به زینب زنگ میزنه اما زینب که به بار رفته جواب نمیده ترکان به مادرش به دروغ میگه که دوست زینب مریضه و اونم رفته بیمارستان کنارش .تا اینکه زینب زنگ میزنهکه از همه خسته ست چرا همه به اون گیر میدن .یه پسر بهش گیر میده .

عمر فروشنده سوپرمارکتی که عاشق زینبه بیرون مغازه مشغول صحبت با راغب راننده تاکسیه که مته شبها تاکسی و ازش می گیره و با اون کار میکنه .و با هم نقشه میکشن تا عمر بتونه دل زینب رو بدست بیاره .

ترکان سریع بیرون میره تا زینب رو به خونه برگردونه سرکوچه سوار تاکسی میش و میگه لطفا سریعا بریم تکسیم که مته میگه :شب بخیر . ترکان: سلام ببخشید چون عجله داشتم سریع سوار شدم مته هم می گه مشکلی نیست تا کیف پرتاب نشه .ترکان: نه دیگه پرت نمی کنم .بعد هم دستشو جلو می بره و میگه : ترکان هستم .میخوام برم دنبال خواهرم تا به خونه بیارمش. زینب توی بار با پسره حسابی دعوا میکنه .ترکان و مته جلوی بار میرسند وترکان میره تا زینب رو بیاره همون وقت زینب میاد

خاطرات مته: مشغول بازی فوتبال با دوستاشه که پدرش میاد دنبالش و با عجله اونو با خودش می بره ازش میخواد تا سرشو پایین نگه داره تا کسی اونو نبینه و بعد هم میگه تحت هیچ شرایطی هول نمی شی می خوایم با هم کاری بکنیم ولی باید آروم باشی اما اصل موضوع باشه واسه بعد .توی جنگ نگه میداره اونو توی صندوق عقب میذاره .صدای تیر . در رو با دیلم باز میکنه .جنازه پدرشو میبینه به سمتش میدوه و پدرشو صدا میزنه در همین حین صدای ماشین میاد با سرعت پشت درخت پنهان میشه .دو نر از ماشین پیاده میشن پدرشو با خودشون می برن چون زمین ناهموار و جنگلی هست ماشین آروم میره مته هم پشت سرشون میره .کنار دریا نگه میدارن و جنازه پدرشو میندازن توی آب بعد از اینکه اونها رفتن کنار آب میره و خودشو پرت میکنه توی دریا . جنازه پدرش توسط برکیز که پلیس و دوست پدرشه پیدا میشه .

کثه به چنگیز میگه که پیک نیست و نتونستن نشونه ای از اون پیدا کنن و چنگیز از پیک جدید می پرسه اونم میگه که پیدا کرده و با هم آشناشون میکنه . صدا(اول امتحانت می کنن و همون شب اول آدم ناتوان رو از بین می برن پس پیک خوبی باش)

سرکلاس دانشگاه اسرا به متع میگه جزوه درس قبل رو داری به من بدی

مته روی تخت دراز کشیده و اسلحه توی دستشه و داره فکر میکنه .بلند میشه میره توی سالن و متوجه میشه مادربزرگش نیست هر چی صداش می زنه جوابی نمیاد با عجله از خونه بیرون میزنه .مادربزرگ وترکان بیرون جلوی در ورودی نشستن و با هم حرف میزنن با اومدن مته حرفشون قطع میشه .مته با ترکان احوالپرسی میکنه .صدری هم از پنجره اونا رو میبینه و از این موضوع شاکیه.مادربزرگ به مته میگه گوجه نداشتیم اومدم بخرم که ترکان رو دیدم نشستیم حرف بزنیم بیا تو این گوجه ها رو ببر تا منم بیام .مته و ترکان نگاهی به هم میکنن و مته از پله ها بالا میره .صدری به همسرش زکیه میگه : از اینکه دختر جلوی در بشینه و حرف بزنه اصلا خوشم نمیاد دخترت داره بیرون فک میزنه .زکیه: به دختر وکیلت اطمینان نداری ؟ صدری: چرا اطمینان دارم … منظورت از این حرف چی بود ؟ زکیه : نوه خاله آسیه پایین بود واسه اینه که تو صورتت آویزون شده . صدری : از دست تو ….

صدری آماده میشه و پایین میره با آسیه احوالپرسی میکنه و به ترکان میگه مادرت تنهاست برو بالا بعدا در این باره صحبت میکنیم .ترکان : چشم بابا.صدری از آسیه خداحافظی میکنه و سوار ماشین شرکت میشه و میره .آسیه میپرسه : پدرت کجا کار میکنه ؟ ترکان : نگهبان شرکت مراد بزتپلیه . آسیه : می شناسمش .

مته لباس می پوشه و به پارتی میره .

 

خونه مراد:

مته از پنجره خارج میشه و وارد حیاط میشه ،فضلی اونو می بینه و با اسرا و آتاکان (دوست پسر اسرا) آشنا میکنه . اتاکان به مته حسادت میکنه و میگه این پسر فوق لیسانسشو گرفته و حالاتو رشته ما درس می خونه از اون بچه خر خوناست .اتاکان همه ش به مته تیکه میندازه .اسرا با دیدن ترکان میره به استقبالش و اونو کنار مته و فضلی میاره . ترکان از دیدن مته حسابی تعجب میکنه .و تمام نگاهش به مته هست .اتاکان و اسرا میرن و فضلی ، مته رو با ترکان آشنا میکنه .(نمی دونسته که اون دوتا همدیگه رو می شناسن) .مته مشغول صحبت با اسراست و ترکان نگاهش به اونهاست و کمی هم از این موضوع ناراحت به نظر میاد .چند لحظه بعد مته وارد ساختمون میشه و از پله ها پایین میره توی اتاق لباس و یک ساک رو برمیداره که صدایی میشنوه و پشت در جا میگیره چشمش به اتو می افته و اونو تو دستش میگیره .در باز میشه و یکی از افراد مراد وارد میشه مته هم با اتو توی سر اون میزنه و بی هوشش میکنه .دوباره ساک رو از زمین و یکدست لباس رو از رگال برمیداره بدون اینکه دیده بشه به طبقه بالا میره .صدا(بزتوپلی خیلی به خونوادش وابسته ست ، هر جا باشه خودش رو به خونه میرسونه ، داخل خونه دوربین کار نذاشته . اتاق خوابها طبقه بالاست اولین جایی که میری اتاق سوم هست ) مته بعد از انجام کارش میخواد از در بیرون بره صدای اسرا میاد که پدرشو صدا می زنه : بابا میخوام تورو با ترکان آشنا کنم اونو یادت میاد که دوست دوران بچگیم . مته از پنجره بیرون میره . مراد در مورد کارو درس با ترکان صحبت میکنه و بعد هم میخواد تا همدیگه رو بیشتر ببینن .ترکان و اسرا پایین میرن و مراد وارد اتاقش میشه که میبینه پول روی زمین ریخته شده و تا حمام ادامه دارهدنبال پولهارو میگیره و تا حمام اتاقش میره .روی ساک یه یادداشته که : من میتونم هم پولهاتو و هم جونت رو بگیرم . بعد هم روی آینه حمام نوشته شده : ابراهیم فرهاد نمرده . مراد حسابی داغ میکنه و با فریاد چنگیز رو صدا میزنه .

چنگیز تو راه هست که کثه تماس میگیره و میگه برگرده .مراد از کثه میخواد تا همه مهمونهارو توی اتاق نشیمن جمع کنه . ترکان و اسرا عصبی هستن . مته که موقع نوشتن متن روی آینه انگشتش رنگی شده سعی میکنه اونو پاک کنه .

وقتی چنگیز میاد و موضوع رو میفهمه مراد بهش میگه بجز ما دونفر کسی از قضیه ابراهیم فرهاد خبر نداشت .چنگیز مته رو می شناسه و به مراد می گه این پیک جدیدمون هست . اون اینجا چکار میکنه ؟ بعدا با اون حرف میزنم که مراد میگه نه خودم باهاش حرف میزنم و تو دخالت نکن .

مته و مراد توی انباری مشغول صحبت میشن ، مته دست رنگیشو داخل جیب شلوارش میکنه تا کسی متوجه نشه .

مراد: من سلطان هستم ، من قوی هستم ،هیچکس نمیتونه با من رقابت کنه …… تو اینکارو با اینکه میدونستی خطر داره قبول کردی چرا ؟ مته: چون به پولش احتیاج دارم . مراد: اگه نتونی انجامش بدی کشته میشی . مته : میدونم . پولم نداشته باشم می میرم .. مراد: تو اینجا چکار میکردی ؟ مگه نمی دونستی ابنجا حریم منه و نباید بهش نزدیک بشی ؟مته : من اگه می دونستم مهمونی شماست هرگز نمی اومدم یکی از دوستانه دانشگاه فضلی منو دعوت کرده .

مراد : خوبه حالا که میدونی دیگه ان طرفا نیا .

ترکان سر خیابون منتظر تاکسیه که یه تاکسی جلوش نگه میداره . صدایی میگه : خیابون فرمانداری پ 36 . ترکان خم میشه و با دیدن مته لبخند میزنه و سوار میشه .بین راه ترمز ماشین کمی اذیت میکنه و مته نگه میداره .

صدری به زکیه زنگ میزنه که اتفاقی افتاده و مراد از من خواسته تا به عمارت برم . صبح کمی دیر میام نگران نشو .

زکیه هم بعد از قطع تلفن به زینب میگه بدبخت شدیم بابات داره میره عمارت و اونجا ترکان رو می بینه و بازخواستمون میکنه (ترکان بدون اجازه پدرش به پارتی رفته) هر چقدر با ترکان تماس میگیره تا خبرش کنه گوشیش خاموشه چون شارژ نداره .مته در کاپوت ماشین رو می بنده که ترکان متوجه قرمزی انگشت اون میشه و دستش رو میگیره با نگرانی می پرسه : چی شده ؟ انگشتت چرا خونیه ؟مته : چیزی نیست کمی رنگی شده . بعد به آرومی دستش رو از دست ترکان بیرون میکشه .

ترکان خجالت زده سرش رو پایین میندازه و سریع سوار ماشین میشه.

از طرفی زکیه و زینب می خوان برن دنبال ترکان پس به راغب میگن تاکسی رو بیاره که راغب میگه ماشین دست دوستش مته ست .اونم هرچی زنگ میزنه گوشیش خاموشه .صاحب ماشین که توی همون ساختمون بوده از راه میرسه و متوجه میشه راغب شبها ماشین رو به کسی دیگه اجاره میداده و بخاطر پنهان کردن این موضوع اونو اخراج میکنه و میگه دیگه حق نداره راننده تاکسی اون باشه .

 

صدری نوشته روی آینه رو میبینه .مراد: چی میگی ؟ نظرت چیه ؟ صدری: نمی دونم چی باید بگم . مراد : بنظرت در مورد ابراهیم فرهاد چه کسی به غیر از ما سه نفر میدونه . صدری : هر کسی رازی داره من نمی دونم اما من به کسی چیزی نگفتم اینو از خودم مطمئنم . مراد: طرف پولارو همونجا گذاشته پس می خواسته بگه پول براش مهم نبوده . صدری: شاید دوستی ،فامیلی ،آشنایی داشته باشه .مراد : ابراهیم فرهاد فامیلی داشته ؟ صدری : زنش مرده بود می گفت یه پسر داره اما من تحقیق نکردم ببینم راست گفته یا نه .مراد از چنگیز میخواد پیگیری کنه و مشکل رو حل بکنه .وقتی زکیه و زینب تو خیابون منتظر تاکسی هستند مته همراه ترکان از راه میرسه و داخل خونه میرند.مته صبح مثل همیشه رفته پیاده روی .ترکان از خواب بیدار میشه و میاد کنار پنجره و مشغول بستن بند ساعتش هست که ساعت می افته پایین .مته از راه میرسه و ساعت رو برمیداره . ترکان با عجله پایین میاد و ساعت رو از مته میگیره .مته : سلام خوبی ؟ وضعیت خونه چطوره . ترکان :سلام صبح بخیر . خوبه گاهی وقتها با بابا کل کل داریم اما بعدش همه چی آروم میشه. وضعیت تو با پدرت چطوره ؟ .مته : من پدرم مرده . ترکان :معذرت می خوام نمیدونستم . وای من با لباس توی خونه اومدم اگه کسی منو ببینه خیلی بد میشه . مته : خیلی هم مد روزه . ترکان : داری مسخره ام میکنی . مته : نه جدی گفتم .ترکان : میدونی من … یه وکیلم ….

مته لبخند میزنه :در مورد لباسات به کسی چیزی نمی گم . بعد هم از هم خداحافظی میکنن .چنگیز و کثه در حال دیدن فیلم پارتی هستند تا شاید بتونن از اون طریق فرد مضنون رو پیدا کنن .چنگیز : چشمای اون پسره …پیک جدیدمون یه جور خاصی برق میزنه ،من فکر می کنم کار اون باشه ، بهش شک دارم .کثه : نه ،من مطمئنم کار اون نیست اون پسر فقط دنبال پوله ،خیالت راحت اون کسی نیست که ما دنبالشیم .

سرصبحونه گوشی مته زنگ میزنه : صدا(در موردت تحقیق رو شروع کردن ) مته : خوبه بدون زحمت چیزی بدست نمیاد من اینجا منتظرم . صدا(منتظرباش مته ) ترکان با لبخند به ساعتش نگاه میکنه و باباش از راه میرسه .صدری : چیه انگار با من و مادرت قهری ؟ترکان : نه بابا ولی من مامانو ناراحت کردم دیشب خونه اسرا بودم شارژ گوشیم تموم شده بود و مامان زنگ زده بود و نگرانم شده بود موقع برگشتن هم ماشینی که باهاش اومدم خراب شد و دیر رسیدم . صدری : ماشین مال کی بود ؟ترکان : پسر همسایه ،همونایی که تازه اومدن ،مته ،آخه اونم دعوت شده بود .صدری عصبی شد و گفت : من از مراد باید بشنوم که دخترم تو مهمونی بوده و تا صبح تو خیابونا چرخیده اونم با یه غریبه . خوب گوش کن تو دختر یه آدم فقیری اما اون اسرا برتوپلیه مگه اونا در سطح تو هستند وقتش برسه تورو نمیشناسه باید جایگاه خودت رو تو این دنیا بدونی .ضمنا سوار ماشین غریبه ها نشو حتی اگه پیاده رفتی سوار ماشین غریبه نشو . فهمیدی؟ترکان با ناراحتی به اتاقش میره .

چنگیز برای مراد خبر میاره که احتمالا پسر ابراهیم فرهاد اسم و نشونی اش رو عوض کرده و زندست اما مطمئن نیست .مراد هم میخواد تا اگه زندست اطلاعاتی در موردش بیاره .راغب و مته با هم توی خیابون حرف میزنن که ترکان و زینب از خرید برمی گردن و اونها رو میبینند . زینب خرید از سوپری عمر رو بهونه میکنه و میره .مته به ترکان میگه که تاکسی رو از اونها گرفتن و هر دو بیکار شدن .ترکان احساس تاسف میکنه و بعد ش میره .راغب به مته میگه : تو با دیدن این دختر چشمات یه برق خاصی میزنه . مته : چه برقی ؟ برو بابا ، سناریو می نویسی .شب شده و مته پشت فرمون ماشین فیات سفید رنگ نشسته و اولین کار خودش رو با چنگیز انجام میده . مرد خریدار کنار چنگیز عقب ماشین میشینه و کیف پولهارو به اون میده تا مواد تحویل بگیره اما چنگیز میگه که پول کمه و اونو از ماشین پیاده میکنه . پشت ماشین طوری که مته از آینه بتونه ببینه اون مرد رو میکشه . بعد هم داخل صندوق عقب ماشین مته میذاره و میگه برو همونجایی که ازش ماشین و برداشتی .مته راه می افته بعد از گذشت چند دقیقه پلیس جلوی ماشین رو میگیره و مدارکش رو میخواد . بعد هم میگن از ماشین پیاده شو و در صندوق عقب رو باز کن . مته سعی میکنه خودش رو خونسرد نشون بده . در رو به آرومی میخواد باز کنه که یکی از پلیسها اونو می بنده و میگه اول از داخل ماشین شروع می کنیم . پس میشینن داخل ماشین و مشغول بازرسی میشن .پلیس جوون رو به مته میگه : من مطمئنم داخل این ماشین مواد مخدر هست ، توی صندوق عقب هر چی بودمال ما . مته با خونسردی تمام میگه : پول که باشه میشه خرج کرد .مته وارد پارکینگی میشه ماشین رو پارک میکنه و داخل ماشین چنگیز که منتظرش بوده میشینه . به ناگاه پلیسی که توی راه مته به اون پیشنهاد رشوه داده بود سوار میشه و مته می فهمه که اونا پلیس نبودند بلکه افراد چنگیز بودن که می خواستن اونو امتحان کنن.چنگیز پاکت پولی رو به مته میده و میگه باهات تماس میگیریم( اون مردی هم که مته فکر میکرد کشته شده سالم از توی صندوق عقب بیرون میاد) .بعد از رفتن مته چنگیز می پرسه : خوب چطور بود ؟ پامیر (همون پلیس قلابی) : میشه باهاش کار کرد وقتی ماشین رو می خواستم بگردم چهره اش بهم نریخت ،رشوه رو قشنگ گذاشت کف دستم .صدا( وقتی صداتو شنیدم یعنی کار بخوبی انجام شده) مته : انجام شد ولی یه موقعیت بد پیش اومده یکی از اینها که اینجا بود من میشناسمش.

صدا (اونم تورو شناخت ؟ فهمیدم در مورد کی حرف میزنی شانس اینو نداریم بی خیالش بشیم اگه به خاطر بیاره کار همین جا تموم میشه .   مته : خودم یه فکری میکنم .

 

خاطرات گذشته

مته با پسری کنا دریا آشنا میشه که اون پسر اسمش پامیره (همون پلیس قلابیه)

مته داره به اون دوران فکر میکنه که پامیر میاد کنارش و میگه دنیا خیلی کوچیکه من این آدم رو می شناسم .

مته: من این آدم رو میشناسم . همدیگه رو بغل میکنن .

 

خاطرات گذشته

پامیر میگه که پدر و مادر نداره ،مته هم میگه کسی رو نداره و اونها قسم میخورند که تا آخر عمر برادر هم بمونن.

زمان حال:

چنگیز تعریف مته رو پیش مراد میکنه و مراد هم میگه کار خوب بهش بده .اما چنگیز میگه بازهم با این کارها من بهش اعتماد ندارم .مراد: تو بهش کار بده اما حواست بهش باشه .

چنگیز : ما هنوز چیز زیادی در مورد پسر ابراهیم فرهاد نداریم اون مهمه . مراد : این آدرسو بگیر مطمئنم اون شخص جواب سئوالای مارو میدونه .مته میره خونه و میبینه مهمون دارند و اون شخص برکیز دوست پلیس پدرشه .مته با اون خوش و بش میکنه .

چنگیز با یه مرد ملاقات میکنه و اونم یه پرونده به دست چنگیز میده و در ازای اون پول میگیره و میگه : اون بچه دو تا اسم داره دو تا آدرس داره عکسی ازش نیست و یکنفر داره ازش حمایت میکنه که خیلی قویه .مته و اسرا توی دانشگاه همدیگه رو میبنن و اسرا از اون عذرخواهی میکنه بابت اتفاقاتی که توی شب پارتی افتاده . مته :من زود رفتم نشد ازت خداحافظی کنم ببخشید . اسرا : اینقدر ناراحت بودم که حد نداره . مته : پس خوبه زود رفتم من نمی تونم ناراحتی تو رو ببینم . اسرا خیلی خوشحال میشه و میگه : این قشنگترین حرفی بود که امروز صبح شنیدم . بعد هم مته ازش خداحافظی میکنه و میره .عمر هم تمام سعی اش رو میکنه تا دل زینب رو به دست بیاره اما همیشه خرابکاری میکنه و بنظر میاد زینب توجهی به اون نداره .

ترکان نزدیک خونه رسیده که می بینه اسرا با ماشین مته رو میرسونه . بازهم ناراحتی توی صورت ترکان موج میزنه وبا زهم به روی خودش نمیاره .بعد از اینکه اسرا میره مته می پرسه : شما ها با هم دوستین مگه نه ؟ – دوست که نه من وکالت فروش زمین عمه اش رو بعهده گرفتم و از قبل می شناختمش همین .ولی فکر کنم شما با هم دوستین ؟ چون با ماشین رسوندت . مته : نه نیستیم ، دوست اونیکه به خاطرش همه کار بکنی . پامیر میاد دنبال مته و اون از ترکان خداحافظی میکنه و همراه پامیر میره .مته : دارن در مورد من تحقیق میکنن اگه از تو در مورد من پرسیدن نگو منو میشناسی .صدا(به پامیر اعتماد نکن ،اون مثل برادر خونی چنگیزه ،اون قاتله . بهش اعتماد نکن ) چنگیز به مراد میگه : پسر ابراهیم فرهاد زندست و اینکه یکی ازش حمایت میکنه ،عکس بچه گیای اون الان تو دستمه .مراد : پس حتما زیر دست ما کار میکنه هر چی ازش داری بذار تو صندوق ،منتظر می مونیم ضمنا میام شرکت تا عکس رو ببینم .

 

خاطرات گذشته :

مته از پامیر خداحافظی میکنه و به آنکارا نزد مادربزرگش میاد .

زمان حال :

مته و پامیر مشغول خوردن غذا هستن که گوشی پامیر زنگ میخوره چنگیز ازش میخواد بیاد شرکت چون مراد داره میاد .در همان وقت گوشی مته هم زنگ می خوره .صدا(مته چنگیز یه چیزایی پیدا کرده احتمالا عکس بچه گیه توست . پامیر اگه عکس رو ببینه تورو لو میده .پامیر باید بمیره اونو بکش مته ) مته : عکسا کجاست ؟ . صدا(تو شرکت ،اتاق مراد ،گاوصندوق) پامیر و مته از هم جدا میشن .خاطرات گذشته :

مته از پامیر خداحافظی میکنه و به آنکارا نزد مادربزرگش میاد .

زمان حال :

مته و پامیر مشغول خوردن غذا هستن که گوشی پامیر زنگ میخوره چنگیز ازش میخواد بیاد شرکت چون مراد داره میاد .در همان وقت گوشی مته هم زنگ می خوره .صدا(مته چنگیز یه چیزایی پیدا کرده احتمالا عکس بچه گیه توست . پامیر اگه عکس رو ببینه تورو لو میده .پامیر باید بمیره اونو بکش مته ) مته : عکسا کجاست ؟ . صدا(تو شرکت ،اتاق مراد ،گاوصندوق) پامیر و مته از هم جدا میشن .کانال کولر شرکت رو نشون میده که مته داخلش داره میره .مته توی سالن توالت پایین میپره ،کاپشن تنش میکنه ،نقاب صورتش رم میکشه و میره داخل راهرو .صدا(طبقه دوم ،اتاق مراد اونجاست .اگه برقشو قطع کنی می تونی به راحتی وارد اتاقش بشی ) مته برق رو قطع میکنه . نگهبانی از صدری میخواد تا اونجا رو چک بکنه . صدری با دیدن مته که اسلحه رو به سمتش گرفته جا میخوره ،مته بیسیم و اسلحه صدری رو میگیره و همراه خودش می بره . نگهبانها به چنگیز خبر میدن که برق طبقه دوم قطع شده و آقاصدری جواب بیسیم رو نمیده . چنگیز با عجله همراه کثه میره .مته همراه صدری به اتاق مراد میرن جلوی گاوصندوق صدری رو میذاره و میگه صندوق رو باز کن . صدری : رمزشو نمیدونم . مته :من میدونم تو هم میدونی زودباش .با اسلحه اونو تهدید میکنه و صدری هم رمز رو میزنه و در گاوصندوق باز میشه مته صدری رو هل میده عقب و پاکت رو بهمراه یه فلش برمیداره . صدا(کسی به تو رحم نمیکنه اگه لازم شد بکش ، بکش) نگاهش به صدریه اما …

 

صدری می ایسته روبروی مته . مته : نگران نباش جونتو نمی گیرم . صدری : من از دزد طلب بخشش نمیکنم. مته : سعی نکن دنبال من بیای. صدری می خواد اسلحه رو از مته بگیره که اون زودتر دست به کار میشه و با اسلحه محکم پشت سر صدری میزنه و نقش زمین میشه .مته هم وقتی مطمئن میشه اون زنده ست فرار میکنه . مراد ،چنگیز میرسن و صدری رو بی هوش پیدا میکنن . مراد خیلی عصبانیه می گه باید پیداش کنید . صدری با بی حالی تکونی میخوره میگه : آقا مراد اون دزده اما اسلحه داره مراقب باشید. از نگهبانی خبر میدن دزد توی محیط بیرون شرکت دیده شده .مرد نگهبان دنبال مته د حال دویدنه که به سمتش شلیک میکنه مته روی زمین می افته مرد جلوتر بالای سر مته میره ،تا خم میشه اونو برگردونه به سرعت دستش رو میکشه و ضربه ای به سرش میزنه .و مرد بیهوش کناری می افته . مته از فرصت استفاده میکنه و میره .صبح شده که مته به خونه برمیگرده توی راه پله متوجه میشه ترکان همراه پدر و مادرش داره میره بیمارستان سریع کوله پشتی اش رو میزاره توی خونه و براشون تاکسی میگیره و همراهشون میره .مادربزرگ میاد کوله رو برمیداره تا لباسهای داخلش رو بشوره وقتی درش رو باز می کنه کاپشن رو بیرون میاره نگاهش به اسلحه می افته .ترکان به خاطر پدرش خیلی ناراحته اون از مته تشکر میکنه و میگه که خودش می تونه کارهاشو انجام بده مته هم میره خونه . مته وقتی میرسه می بینه مادربزرگش اسلحه رو گذاشته جلوش ،مادربزرگ : این چیه ؟ مته: مال من نیست برای یکی از دوستامه .مادربزرگ: دروغ نگو مال خودته ،خواهش میکنم مته منو ازار نده ما تو دنیا به غیر از هم کسی رو نداریم ،کمی فکر کن باشه ،به منم دروغ نگو ..مته ماشین پدرش رو که یه بی ام و قدیمی هست به راغب میده تا با اون کار کنه (پدرش علاقه خاصی به ماشین داشته بجز بی ام و یه ماشین قرمز رنگ امریکایی هم داشته که بیشتر از اون استفاده می کرده) مادربزرگ از راغب می خواد تا اونو به جایی ببره آسیه بادیدن ماشین پسرش خیلی ناراحت میشه و گریه میکنه اون به دیدن برکیز میره و در مورد کارهای مته و اسلحه ای که داره با اون حرف میزنه . برکیز هم میگه خیالتون راحت من باهاش حرف میزنم و سعی میکنم اونو از انتقام گرفتن منصرف کنم . مته مثل بچه ام می مونه . خودم حواسم بهش هست.خونه صدری

صدری روی مبل نشسته که ترکان میگه اونا با کی مشکل دارند بابا؟ اون از شب پارتی اینم از دیشب ، اگه بلایی سرتون میومد چی ؟صدری: تو به این مسائل کاری نداشته باش تو به فکر خودت باش ،اینطور که معلومه صمیمیت شما بیشتر شده به خاطر تو تا بیمارستانم اومد . ترکان: بابا اون همسایمونه ،خواست به شما کمک کنه. صدری: مردم چی میگن ؟ من از اون پسر خوشم نمیاد ،نمی پسندمش .فهمیدی .

ترکان به اتاقش میره و از حرفای پدرش خیلی دلخور شده.مراد و چنگیز سر قضیه دزد شب گذشته توی اراضی مشغول بحث اند (مواد مخدرشون رو توی همون اراضی خاک می کردند و بعد از مدتی خارج میکردند و می فروختن) که چند نفر برای دیدن زمین میان و مراد فریاد میزنه اینجا چی میخواین برید از اینجا .. یکی از افراد بهش میگه اونا برای خرید زمین اومدن . – اینجا فروشی نیست . سریع زنگ میزنه به خواهرش نیلوفر که خارج از کشوره اما اون گوشیش خاموشه.

مراد میگه باید خودمون این زمینارو بخریم وگرنه بیچاره میشیم ،باید بفهمیم کی وکیل نیلوفره زود باش چنگیز .ترکان به دیدن اسرا میره تا در مورد پرونده فروش زمین با هم حرف بزنن (شرکتی به نام گوندوآر) تصمیم به خرید زمینها گرفته و اسرا به ترکان میگه عمه ام گفته 2درصد از فروش زمین بعنوان دستمزد به اون میرسه و عمه ام میخواد تو وکیلش باشی .اسرا اصرار دارد تا هر چه زودتر کارهای فروش زمینها به گواندار انجام شود .صدا(از گاوصندوق چی برداشتی مته؟) مته: عکس ،چرا پرسیدی ؟ مگه جز اون چی می تونم بردارم تو فکر میکنی چیزی رو از تو مخفی میکنم؟

صدا(آره ) مته : اگه میدونستی تو گاوصندو.ق چیه پس چرا می پرسی ؟ به من اطمینان نداری؟ .صدا(بازی در نیار . چی می خوای بدونی ؟) مته : تو کی هستی . صدا( کسی که می خواد از مراد بزتپلی انتقام بگیره این کافی نیست )مته : میخوام تورو ببینم . صدا(در حال حاضر امکانش نیست اما یه روز این اتفاق می افته .من سالهاست با اینا کار می کنم تو به خیلیااعتماد داری و داری اشتباه میکنی ،مثلا برکیز ،این آدم اونی نیست که تصور میکنی مته ،اگه حرف منو باور نداری برو ببین ،تعقیبش کن) مته: از این حرفا خوشم نیومد شاید تو سالها بین اونها بوده باشی اما منم سالهاست عمو برکیزمو می شناسم .

مته فلش رو (از گاوصندوق مراد برداشته بود) میزنه اما رمز داره پس بی خیالش میشه .

مراد و چنگیز توی دفتر وکیل نشستن .مراد میگه فکر نکنم نیلوفر از وکلایی به این کوچکی و سطح پایین استفاده بکنه ،شک دارم اما معلومه دیگه چون ارزونه اومده سراغش . ترکان از در میاد تو و با تعجب می گه : سلام . خوش اومدین .مراد : تو اینجا چکار میکنی ؟ چه سئوالیه خوب معلومه تو وکیلی .ببین ترکان وکیلی زمینای مارو داره می فروشه ،اومدم اونو ببینم

ترکان : من وکالتشو دارم . مراد : تو وکیلشی ، خوبه … خوبه . من میخوام اون زمینارو بخرم . ترکان: متاسفم اما اون اراضی فروخته شده . مراد: به همین زودی فروش رفت ، من تورو چند ساله میشناسم ، پدرت رو میشناسم و چندین ساله برای من کار میکنه ،به من میگی که به کی فروختی ،؟ خریدار کی بوده ؟ .

ترکان: متاسفم بعنوان وکیل نمی تونم بگم .مراد: باشه ، خیلی خوب ،چنگیز جون بریم … خداحافظ « این حسه خودمه ،فکر میکنم مراد از ترکان خوشش میاد چون هیچوقت به اون سخت نمی گیره و گاهی هوای اونو داره»

مته توی کافه دانشگاه نشسته که اسرا میاد کنارش و با اون سلام و احوالپرسی میکنه و می گه من دیشب خواب تورو دیدم داشتیم با هم غذا می خوردیم . مته: خوبه ،پس قرار بذار با هم بریم شام بخوریم . اسرا هم خوشحال میشه و سریع میگه : پس امشب ساعت 9 …. همون موقع اتاکان میاد . اسرا میگه :آدرسو برات اس ام اس میکنم . اتاکان : داداش میبینم خوب رو دخترا چادر زدی ؟ اسرا: چه طرز حرف زدنه .

اتاکان : این پسر بوی خیابون میده دارم اندازه خودش حرف میزنم . مته : میدونی زردآلو بزرگم بشه باز هلو نمیشه .ایرادی نداره اسرا بذار خودشو خالی بکنه . اسرا هم برای اینکه بحث تموم بشه همراه اتاکان سرکلاس میره .تلفن مته زنگ میخوره پامیره که ازش میخواد تا با هم باشند . مراد در پی فهمیدن اینه که کی زمینارو خریده مراد به صدری زنگ میزنه و میگه دخترت وکیل نیلوفر خواهرمه و زمینا رو فروخته حالا ببین خریدار کیه و به من خبرشو بده.چنگیز به پامیر زنگ میزنه و می گه هر جا هستی بگو تا منم بیام . مته: اگه منو با تو ببینه شاکی میشه ؟ بهش نگو منو می شناسی . پامیر : پامیر داداش مته است خیالت راحت . چنگیز میاد و میگه باید بریم دیوا (اسم یه محله ست تو استانبول) مته : اگه اشکالی نداره منم بیام .اونا به یه عکاسی میرن .چنگیز مبلغی پول به عکاس میده و میگه دنبال یه عکسیم که این آدم توش باشه (یه عکس از پدر مته )مربوط به سال 99 یا 2000 می تونیم پیداش کنیم ،بعد هم پامیر ،مته و چنگیز وارد انبار عکاسی و مشغول بازرسی میشن . مته حین گشتن عکسی از پدر و خودش پیدا میکنه و بدون اینکه اونها متوجه بشن اونو توی جیبش میذاره . همزمان پامیر یه عکس از پدر مته پیدا میکنه و به اونها نشون میده . پدر مته کنار یک زن هست .مته می پرسه توعکس کیا بودن . پامیر: مرد رو که نشناختم اما زنه خواهر آقا مراده نیلوفر خانم .هوا تاریک شده که ترکان به خونه میاد و صدری در مورد خریدار اراضی ازش سوال می پرسه اما ترکان چیزی نمیگه . صدری: دخترم تو منو نمی فهمی منو مقابل اونها قرار نده. ترکان : نمی گم بابا اون آدم بدیه که به شما فشار میار ه و شما هم به من فشار میاری ،خودتون همیشه گفتید باید صادق باشیم .صدری عصبی میشه و میگه : تو عقلت سرجاش نیست . ترکان هم از خونه بیرون میزنه .مراد اسرا رو صدا میزنه و میگه : خریدار زمینا کیه ؟ تو اون زمینا انبار من هست تو باعث شدی من ضرر کنم بگو به کی فروختی ؟

اسرا که خیلی ترسیده می گه : به یه شرکت به اسم گوندوآر . مراد هاج و واج می گه : دختره احمق گوندوارا رقیب منن بی شعور منو نابود کردی .مته می خواد بره سرقرار با اسرا همون لحظه ترکان هم که از خونه بیرون زده می گه : مته …. خوبی ؟ . مته : خوبم تو چی ؟ ترکان:میخوای چیزی نشه اما میشه ،خیلی حالم گرفته ست بریم یه جا چیزی بخوریم ،چایی ،قهوه ،چیزی . مته نگاه خاصی به اون می کنه و می گه : بپر بریم. سوار ماشین پدر مته میشن و میرن.تو ماشین کنار ساحل مشغول خوردن چایی هستند .ترکان : بچه که بودم دلم میخواست مکانیک بشم تازه دوست داشتم با ادیسون هم ازدواج کنم. مته با خنده میگه : من دوست داشتم با کسی ازدواج کنم که بلد باشه سوپ درست کنه . تلفن مته زنگ می خوره ،اسراست ، سریع قطعش میکنه .ترکان: نکنه جایی میخواستی بری من مزاحمت شدم. مته: نه ،نمی خواستم جایی برم ،داریم چایی می خوریم .اسرا توی رستوران ناراحت و عصبی نشسته و به مته زنگ میزنه بعد هم که می بینه گوشی در دسترس نیست از اونجا میره.

ترکان از شیشه ماشین به آسمون خیره میشه و میگه : چقدر آسمون قشنگه .. مته به صورت ترکان نگاه میکنه و بدون اینکه اون بفهمه با عشق میگه : خیلی .مته روی تخت دراز کشیده و فکر میکنه . ترکان هم توی اتاقش روی تخته و با لبخند به اتفاقات فکر میکنه.

صبح اتاکان و اسرا همدیگرو توی کافه دانشگاه میبینند. وقتی اسرا برای گرفتن قهوه میره اتاکان گوشی اسرا رو برمیداره و متوجه میشه اسرا 16 بار به مته زنگ زده خیلی شاکی میشه و با یکی از دوستاش تماس می گیره و می گه من به چند نفر نیاز دارم …

مراد: چنگیز یه قرار ملاقات با رییس گوندوارا برام جور کن ،اراضی رو اونا گرفتن ،به همه فکر میکردم جز اونا ،برید به کاراتون برسید .

کثه ،پامیر و چنگیز اتاق مراد رو کامل می گردنو از جاهای مختلف چندتا میکروفون پیدا میکنند چنگیز همه اونهارو تو لیوان آب میریزه و فقط یکی رو می چسبونه توی چراغ مطالعه اتاق کار مراد.راغب و عمر جلوی مغازه نشستند ، سه نفر توی پیاده رو کمی اونطرفتر ایستادن ، راغب به اونا مشکوکه . مته از پیاده روی برمیگرده که میان سمت مته و میخوان اونو کتک بزنن. مته با هاشون درگیر میشه و راغب و عمر هم به کمکش میان . هر سه نفر اونها فرار میکنن راغب می پرسه : با کسی مشکل داری ؟ اینا کی بودن ؟ نکنه بخاطر ترکان اومده باشن؟ .مته برمیگرده پشت سرش انتهای خیابونو نگاه میکنه که متوجه اتاکان میشه که داره میره .گوشی مته زنگ میخوره .صدا(اگه یه ساعت دیگه به رستوران آبی بری می فهمی برکیز کیه .) مته: من میدونم اون کیه ، نمی دونم تو کی هستی ؟زینب از کارش استعفا میده و برمیگرده خونه .

مته روبروی رستوران پشت بوته ای ایستاده و از مراد ،پامیر و چنگیز که توی رستوران نشستند عکس میگیره که یه ماشین جلوی رستوران نگه میداره و برکیز از ماشین پیاده میشه .از تعجب نمی دونه چکار کنه ،دستاش میلرزه و از اونها عکس میگیر ه باورش برای اون خیلی سخته کسی رو که اینقدر قبول داشته ،اونو جای پدرش میدیده حالا اونجا کنار قاتلین پدرش می بینه .

مراد به برکیز پیشنهاد میده زمینهایی رو که خریدی من با 10% بیشتر بهت میدم بفروشش به من . برکیز قبول نمیکنه می گه من چیزی میخوام که برای تو بیشترین ارزش رو داشته باشه اون زمینا اینقدر مهم هست که تورو به تکاپو انداخته.

صدا(برکیز بازنشسته نشد بلکه اخراج شد.چیزی رو که باید میدی ،دیدی؟ هیچ میدونی برکیزی که بهش اعتماد داری توی شرکت گوندورا چه سمتی داره و چه جوری پول درمیاره ،اگه دونسته ها تو با من درمیون نذاری قدرتمون کم میشه ) مته گریه میکنه و ناراحت کنار دریا نشسته .

مته برمیگرده خونه که با ترکان روبرو میشه .ترکان: مته باید با هم حرف بزنیم. تو دیشب با اسرا قرار شام داشتی ؟ مته : آره . اما من جایی که دوست داشتم باشم با کسی که خواستم بودم . ترکان: اما دروغ گفتی من برای اسرا خیلی ناراحت شدم حق نداشتی اینکارو باهاش بکنی . مته:آدم گاهی حسی که داره رو انجام میده بعضی وقتها تصمیم میگیره و احساس شو فراموش میکنه . ترکان: این یعنی چی ؟مته: یعنی اینکه من حسی که به تو داشتم و انجام دادم اما از این به بعد تصمیم میگیرم و حسمو فراموش میکنم. ترکان : بهتره آدما رو فریب ندی .صدا(مراد امشب محموله بزرگی حمل میکنه ،بهتره زود کارمون رو انجام بدیم) مته : ما نه ،من کار میکنم . مته باز هم با لباس سیاه و نقاب میاد به جایی که صدا بهش گفته جایی شبیه گمرک . چنگیز و پامیر از بالای ساختمان با دوربین آونها رو زیر نظر دارند . چنگیز : هی نگاه کن دوست نقابدار ما هم اومد . پامیر بنظرت برکیز می بره یا نقابدار . پامیر: من دوست دارم نقابدار برنده بشه تا بتونم دستگیرش کنم و بکشمش.

مته در یکی از کانتینرهارو که چند لحظه پیش آدمای برکیز اونجا بودن رو باز میکنه و با ساکی از پول روبرو میشه .برکیز با اسلحه پشت سرش می ایسته و میگه :اسلحه ات رو بنداز و دستات رو ببر بالا . مته اسلحه اش رو میندازه روی زمین . برکیز : برگرد سمت من . تک و تنها میون این همه آدم مسلح ،دل و جراتی داری تو چند سالته بچه ؟ اینجا مال منه ،این جنسا این پولا مال منه .تو نمی تونی چیزی رو عوض بکنی ،ماسک رو بردار،زودباش . مته ماسک رو از صورتش برمیداره برکیز جا میخوره .برکیز یکی از افرادش رو که کنارش ایستاده می کشه .پامیر : زدنش داداش ، مرد نقابدار رو کشتبرکیز : این به نفع تو بود لباساتو با نقابت به من بده . برکیز به بقیه افرادش میگه که این مرد رو با نقاب از اینجا ببرید و خاکش کنید .

چنگیز : باید بفهمیم اون کیه لازمش داریم زود باش بریم پامیر.برکیز : تو توی دام افتادی ،من نجاتت دادم عمو برکیزت . مته: تو عموی من نیستی تو یه قاتلی هنوز تموم نشده .

برکیز : برو خونه مته برو . مته کوله اش رو برمیداره و میره . برکیز هم ساک پول رو برمیداره .

صدا (مته تو دام افتادی ؟ زخمی شدی ؟ ) مته : نه …….. صدا(بزتپلی برای ما و برکیز

نقشه کشید تا مارو با هم دشمن بکنه تو دام افتادیم ) مته : من افتادم نه تو .

صدا(بزتپلی میدو.نه سیستم امنیتی اش دست ماست مته برکیز تو رو نشناخت که ؟ تورو ندید که ؟ مگه نه )مته :نه « دروغ میگه»

چنگیز ،کثه و پامیر جنازه رو از زیر خاک بیرون میارن و چنگیز از جنازه عکس میگیره تا بتونه شناسایی اش بکنهپامیر : داداش این قد بلنده اما اونی که تو شرکت بود قدش کوتاهتربود . چنگیز : از اینجا بریم گیجم نکن پامیر .

مته میاد خونه خیلی ناراحته و اشکهاش دوباره سرازیر میشه .

مراد به اسرا میگه که نباید اون زمینهارو که فروختی با پول بیشتری پس بگیرم تو بین منو و عمه ات قرار نگیر . زینب به کسی نمی گه که استعفا داده و صبح زود از خونه میره بیرون ،ترکان هم میگه با گرفتن دو درصد پول فروش زمینها میخواد بخشی از اقساط خونه رو بده اما صدری قبول نمیکنه .

برکیز برای نقابدار تله گذاشته بود اونو کشت، مراد میگه اونو می شناسم واسه پول همه کار میکنه حالا که اون مرده متوجه شدیم با برکیز نبوده پس کسی پشت اونه که قویه .چنگیز عکس رو نشون میده و مراد میگه آه خدای من نیلوفر اون احمق .چنگیز: اون چیزایی که از گاوصندوق بردن خطری نداره ؟ مراد: اون فلش بدرد کسی نمی خوره ،کسی بلدنیست باهاش کارکنه . صدا(داری از هدفت دور میشی ،اگه وارد عشق و عاشقی بشی بیشتر ااز هدفت دور میشی تو برای انتقام زنده ای رفتی نوک دماغ صدری خیمه زدی و این اشتباهه و حالا داری به دخترش توجه میکنی این همدومین اشتباه)مته: به دخترش توجه نمی کنم . صدا(هدف تو بالا رفتن پیش بزتپلی هاست تو کاری به ترکان نداری اما اسرا ،تو از اون استفاده می کنی اطلاعات میگیری تا بتوی به هدفت برسی )

مته :من از گاوصندوق یه فلش برداشتم رمزداره اگر دوبار دیگه رمز رو اشتباه وارد کنم فایلا پاک میشه . صدا(تازه داری اینو بهم میگی ،برات رمزایی رو که بزتپلی استفاده میکنه میفرستم) عمر دنبال زینب میره تا باهاش حرف بزنه . صدا(بیشترین رمز استفاده شده محبت پنهان ،افه تنها ،لاله سفید) مته اولی رو مینویسه اما اشتباه فقط یه اسم دیگه میتونه بنویسه و با شک به دو تا اسم دیگه نگاه میکنه .زینب از تو روزنامه یه کار پیدا میکنه و میره تا صحبت بکنه عمر هم همراهیش میکنه ،زینب از محیط و افراد اونجا خوشش نمیاد و برمیگرده.مته جلوی در نشسته ترکان میاد و مته نگاهی سرسری بهش میکنه ترکان: سلام اتفاقی افتاده؟از من دلخوری ؟ مته: نه ،چرا این فکرو کردی؟ ترکان: چون چند روزه پیش دعوامون شد . مته : طرز فکرتو گفتی ،چیزی نبود . ترکان: واسه اینه که تصمیم گرفتی ازم فاصله بگیری . مته: من مشکلی با تو ندارم وگرنه بهت می گفتم . ترکان: باشه ، خداحافظ . ترکان میاد بالا که آسیه اونو صدا میزنه و میگه بیا با هم یه چایی بخوریم. ترکان هم قبول میکنه و داخل میره . آسیه از قدیم حرف میزنه و آلبوم عکسای قدیمی رو به اون نشون میده .توی عکسها عکسی از مته و پدرشه . ترکان: خاله آسیه چهره این مرد خیلی برام آشناست. آسیه : این پسرمه ،پدر مته . مته به اسرا زنگ میزنه اما اون خیلی سرد صحبت میکنه .مته : سلام اگه دانشگاهی همدیگرو ببینیم . اسرا: نه نیستم امروز نمیام . «اسرا تو دفتر ترکان هستش »مته: زنگ زدم عذرخواهی کنم .اسرا:حالم خوب نیست بعدا حرف می زنیم . گوشی را قطع میکنه .

اسرا: احمق . ترکان : کی ؟ اسرا : هم محله ای تو ،زنگ زده برای عذرخواهی . اسرا چک رو به ترکان میده و ترکان اونو برای شام دعوت میکنه .بعد از رفتن اسرا برکیز میاد و خودشو معرفی میکنه ، برکیز برای تشکر از ترکان اومده و براش یه گلدون گل میاره ، برکیز میگه اگه نیلوفر خواست چیز دیگه ای بفروشه اون خریداره . ترکان: شما ایشونو می شناسید ؟ برکیز: بله از دوستان قدیمی هستن . برکیز اونجارو ترک میکنه . اسرا میره خونه و خدمتکار میگه مهمون دارید . اسرا: کیه ؟ خدمتکار : آقا مته. اسرا : سلام از اینطرفا ؟ مته : یاداشتای درس رو که خواستی آوردم . اسرا : تو دانشگاه هم میتونستی بدی . مته : آره ولی خواستم بابت چند شب پیش عذرخواهی کنم ،هیچ بهونه ای ندارم . اسرا: خوب حرفی برای گفتن نیست ،نتارو آوردی ،عذرخواهی هم کردی ،خداحافظ. مته : خیلی خوب خداحافظ .

مته داره میره که اسرا میگه مته حالا که اینجایی یه چایی با هم بخوریم .

مراد یه نقشه برای برکیز کشیده و از چنگیز میخواد مته رو خبر کنه تا بعنوان راننده باشه .مته توی کتبخونه متوجه سه تا کتاب می شه با همان اسمی(محبت پنهان ، لاله سفید ،افه تنها) نوشته عمر نسایفتین . پامیر به مته زنگ میزنه و میگه وضعیت اضطراری زود بیا .اون هم از اسرا خداحافظی میکنه و میره.

مراد با برکیز توی رستوران قرار داره اون ساکی پر از پول به برکیز میده و در ازای اون سند اراضی رو که به نام خودش شده میگیره و از اونجا میره . برکیز با ساک پول همراه افرادش داره میره که کامیونی جلوی ماشین رو سد میکنه افراد زیادی پیاده میشن که نقاب به چهره دارند کثه با اسلحه برکیز رو تهدید میکنه و ساک پول رو برمیداره .راننده کامیون مته است اونم پیاده میشه و به برکیز میگه اگه راه خونتو پیدا نکردی بچه ها میرسوننت .بعد هم با شلیک به لاستیکهای ماشینها هر دو تا ماشین رو پنچر میکنه و همراه افراد مراد میره .«برکیز صدای اونو تشخیص میده»

ترکان از مادرش آلبوم قدیمی رو میگیره و مشغول دیدن عکسها میشه که یه عکس که تولد اسراست و یه مرد (بنظر پدر مته ست) رومی بینه و اونو به مادرش نشون میده و میگه : این مرد کیه ؟ زکیه : نمیدونم ،چرا میخوای بدونی ؟ ترکان : شبیه عکس پسر خاله آسیه ست . با اومدن صدری ،ترکان دیگه چیزی نمیگه . مراد از خوشحالی تو پوست خودش نمی گنجه و کلی از مته تشکر میکنه .سه تا پاکت پول جلوشون گذاشت . : کثه ،مته ،پامیر بردارید و لذتشو ببرید . مراد از خوشحالی تو پوست خودش نمی گنجه و کلی از مته تشکر میکنه .سه تا پاکت پول جلوشون گذاشت . : کثه ،مته ،پامیر بردارید و لذتشو ببرید

ترکان سر پنجره ست که متوجه میشه مته داره میاد با عجله میره پایین جلوی خونه مته . ترکان :مته ،چه خبر ؟ یه سئوال داشتم ؟. عکس رو به مته نشون میده و میگه این پدر توئه ؟ مته : تو اینو از کجا آوردی ؟ ترکان: خاله آسیه عکس پدرتو نشونم داد ، به نظرم خیلی آشنا بود تو آلبوم خونوادگیمون پیداش کردم . دستای مته داره میلرزه اونو مشت میکنه . ترکان : شبیه پدرته گفتم شاید پدرت باشه ؟. مته : ولی نیست . ترکان : از من عصبی شدی ؟ مته :آره عصبی شدم ،از اینکه اینقدر تو زندگی من سرک میکشی عصبی شدم . ترکان : نه تو اشتباه برداشت کردی . مته : باشه دیگه تمومش کن . بدون اینکه خداحافظی بکنه مبره تو و در رو محکم میکوبه . مته : مادربزرگ شما عکس پدر منو به غریبه نشون میدی ؟ .آسیه : ایرادی داره ؟ مته : آره داره ترکان مدامراجع به پدر من می پرسه ،کسی این حقو نداره . آسیه : چرا ؟ چرا نمیخوای ترکان پدرتو بشناسه ،… چرا اومدیم تو این ساختمون ؟ چرا اسلحه داری ؟ مته : می خوای بری پیش برکیز ، نرو ،اون آدمی نیست که تو فکر میکنی . آسیه : به من بدی نکرده و همیشه هوای من و تورو داشته .کارهای ناجور میکنی ؟ . مته : مته کار بد انجام نمیده . مته عکسی رو که تو آلبوم بوده بهمراه عکسایی که از گاو صندوق برداشته میسوزونه و تو سطل زباله اتاقش میندازه . زینب به ترکان میگه که دیگه سرکار نمیره و بیکار شده .مته باز هم فلش رو میذاره و یاد اون سه جلد کتاب می افته و به جای اینکه اسمهارو بزنه اسم نویسنده کتاب رو وارد میکنه . درسته ،رمز تایید میشهو فایل باز میشه یه ویدئو که اتاقی رو نشون میده که مراد همراه یک زن (خواهر مراد ،نیلوفر) مشغول بحثه . نیلوفر :سالهاست به کسی چیزی نگفتم وقتی بهش زدم هیچی حالیم نبود ،نمی تونم برم اونجا جز تو به کسی اطمینان ندارم . کمکم کن . مراد:خارج از کشور زندگی می کنی سالی 15 روز میای . نیلوفر: بدون اسرا نمی تونم زندگی کنم . مراد: قبل از اینکه دخترتو بذاری پیش منو فرار کنی باید فکرشو میکردی ،اون دیگه برادرزاده توئه جنایتت انجام دادی ، هنوز داری با من چونه میزنی . مته : یعنی عمه اش مادرشه . در همین وقت فلش شروع به پاک کردن فایل میکنه و مته نمی تونه ادامه فیلم رو ببینه .گوشی مته زنگ میخوره :مته میگه رمز رو فهمیدم یه ویدئو بود یه قسمتی شو دیدم باید یه رمز دیگه داشته باشه اولی پاک شد مته کامل توضیح میده . صدا(پس مراد از خواهرش اخاذی میکرده حالا که فیلم دست بزتپلی نیست نیلوفر میتونه برگرده ترکیه) . راغب به مته میگه که عمر میتونه فایلهای پاک شده رو برگردونه و از کامپیوتر سر در میاره . شب

اسرا و ترکان توی رستوران مشغول صحبت و خوردن شام هستند .اسرا از فضلی هم خواسته که به اونجا بیاد .ترکان : تو ازش خواستی بیاد ؟ اسرا: اون خیلی از تو خوشش اومده . فضلی میاد و طوری رفتار میکنه که انگار تصادفی اونها رو دیده بعد از سلام و احوالپرسی میگه اتاکان کجاست . اسرا : اتاکان نیست ،قدیمی بره جدید بیاد و به مته اس ام اس میده که تو رستوان قبلی منتظرتم زود بیا . مته هم خودشو میرسونه . و باز هم با دیدن ترکان کمی هول میشه . ترکان از مته می پرسه : شام خوردی ؟ مته : بله سیرم . اسرا : خوب دسر سفارش بده وای چقدر من اصرار میکنم میزبان یکی دیگه ست . فضلی :آددموقتی یکی رو خیلی دوست داره اصرار میکنه . اسرا: واقعا ، مته دسر سفارش بده .مته و ترکان نگاهی به هم می کنند .مته : حالا که اصرار داری باشه سفارش میدم (ترکان دلخوره ) فضلی رو به ترکان : شما هم چیزی میل داری ؟ ترکان : آره حتما دسر می خورم .(اینبار مته ست که دلخوره) مته و ترکان بعد از دسر چای می نوشند و فضلی و اسرا قهوه می نوشند . اسرا: میبینی هوادار چای تو یه محله اند . مته : فقط تو یه محله نه ،تو یه ساختمون میشینیم . اسرا : واقعا ،چرا هیچکدوم چیزی نگفتید . مته : هنوز خیلی چیزا هست که نگفتم اسرا جون . ترکان عذرخواهی میکنه و میگه دیگه باید برگرده ،اسرا از مته میخواد بیشتر اونجا باشند . فضلی هم میگه من ترکان رو میرسونم .

مته تمام نگاهش که ناراحتی و حسادت توش موج میزنه به ترکان هست که همراه فضلی اونجارو ترک میکنه . مته ازمادر اسرا سئوال میپرسه و اسرا هم میگه مادرش فوت شده ،یه عمه داره که با پدرش رابطه خوبی نداره با هوای اونو داره و خیلی مهربونه .

صبح

ترکان داره گلدونی رو که برکیز آورده تمیز میکنه که برکیز رو میبینه وارد ساختمون اونها شد بیرون میره اما توی راه پله می بینه که برکیز به دیدن خاله آسیه اومده نه اون و متوجه آشنایی اون با مته میشه.

سرمیز صبحانه زنگ در به صدا میاد ترکان وقتی در رو باز میکنه اسرا پشت در سلام میده. .ترکان: سلام . اسرا: مهموننمی خوای. ترکان: بیاتو . صدری تعجب میکنه و دلیلش رو از ترکان میپرسه . اونم میگه خوب ما دوستیم . اسرا میگه :دوست داشتم خونه مته رو ببینم می خوام اتفاقی بنظر بیاد ،کمکم میکنی ؟ ترکان هم قبول میکنه و همراه اون پایین میره . قبل از اینکه اونها برند برکیز خونه مته رو ترک کرده بود. مته از دیدن ترکان و اسرا متعجب میشه .

ترکان چای میاره . اسرا میگه : نگرانم درسم رو نتونم پاس کنم همه اش استرس دارم .ترکان : پاس میشه پاس میشه،مته کمکت میکنه .مته نگاهی بهبه ترکان میکنه و میگه : آره کمکت میکنم . آسیه : آدم تلاش بکنه بهتر یاد میگیره .استرس نداشته باش .اسرا رو به مته : مادربزرگت متفاوته دوست دارم بیشتر با خاله آسیه آشنابشم . آسیه: بیا دخترم . ترکانم همیشه میاد با هم حرف میزنیم چای و قهوه میخوریم . عمر به مته زنگ میزنه که اطلاعات فلش رو برگردونده مته هم اونا رو ترک میکنه و میره . اسرا هم به دانشگاه میره .مته میخواد سوار ماشین بشه که ترکان میگه منم تا جایی میرسونی . مته: البته بیا سوار شو . توراه ترکان میگه تو برکیز رو می شناسی ؟اون اراضی اسرا اینارو خریده ،کارای فروش رو من انجام دادم . مته : آره می شناسم مامان بزرگم بیشتر می شناسه . ترکان: جالبه یا آدمای دور و برم تورو میشناسن یا تو اطرافیانه منو میشناسی .شاید دارم اغرق میکنم . مته : کنجکاوی بدونی من کی هستم .؟ ترکان: باید باشم ؟ مته : می خواستی کی باشم ؟ ترکان : نمی دونم …. یه دوست. ترکان میخواد از ماشین پیاده بشه که می پرسه : تو میخواستی من کی باشم ؟ مته : یه دوست خوب . از هم جدا میشن . مته زنگ میزنه به مراد : « صداشو تغییر داده» یه فیلم مربوط به تو دست منه . مراد : از من چیزی دست تو نیست و نمی تونه باشه . مته : خواهرت ، دخترت ،جنایت همه چی رومیدونم و دیدم .بشین و ببین چکار میکنم . تماس قطع میشه .

چنگیز : کی بود ؟ . مراد : همونی که گاوصندوق رو بلند کرد . چنگیز : برکیز ؟ مراد : شایدم نقابدار ، شاید برکیز یکی از آدماشو کشته تا وانمود کنه نقابدار مرده و با اون همدست شده

به مراد خبر میدن که برکیز برای دیدنش به شرکت اومده . برکیز : بازارخرابه مراد ،مردم تو روز روشن دزدی میکنن دیروز که از تو جدا شدم چند تا نقابدار جلوی ماشینم رو گرفتن و خیلی راحت پولامو دزدیدن . مراد : یه نقابدار هم روی زندگی من افتاده . برکیز : منم دنبالشم اگه بفهمم اون کیه دمار از روزگارش درمیارم . یه ایمیل برای مراد میاد و برکیز هم خداحافظی میکنه و میره . مراد ایمیل رو چک میکنه و اون ویدئو پخش میشه . تلفنش زنگ میخوره : چی میخوای ؟ مته : میخواماسرا این تصاویر رو ببینه . مراد: اصل موضوع رو بگو چقدر پول می خوای ؟ مته : اگه میخوای اسرا چیزی نفهمه ، چیز با ارزشتری می خوام ، من چنگیز رو میخوام . چنگیز داره میره به آدرسی که مراد بهش داده به درخواست مراد تنها میره و در این مورد با کسی هم حرفی نزده .مته نقاب به چهره میکشه و پشت دیوار منتظرش ایستاده . مته با استفاده از دستگاه تغییر صدا که جلوی دهنش گذاشته با چنگیز حرف میزنه و اونو به جای دیگه ای می بره . چنگیز : برای کی کار میکنی؟ برکیز ؟ مته : من با کسی کار نمی کنم . چنگیز : من از مردن نمی ترسم . مته : مردن به این راحتیا نیست ،مراد تو رو خیلی راحت فروخت . چنگیز : چقدر ؟ مته : پولی نگرفت .

مراد آدرس رو به پامیر و کثه میده و میگه برید به این آدرس و فقط نگاه کنید و اونها هم میرن . چنگیز : تو کی هستی ؟

مته : ابراهیم فرهادم . چنگیز : بگو پسرشم ،فامیلشم من باور ندارم . مته : کی منو کشت ؟ چنگیز :هر چی پلیس میدونه منم همون قدر میدونم من اون موقع تو مسکو بودم . مرادم اونو نکشته .من از هیچی نمی ترسم حتی از مردن . مته با اسلحه اش تهدیدش میکنه : من نکشتم یه پلیس ابراهیم فرهاد و کشته صدری …. انجام داده . پامیر و کثه به آدرس میرن کت و کفشهای چنگیز رو میبینن و فکر میکنن کشته شده .

مته : به صدری نمیاد ،اون زندگی متوسطی داره . چنگیز : به من میاد قاتل باشم چون از هر طرف نگاه میکنی یه قاتلم . مته : پولاشو چکار کرده ؟ چنگیز : من چه میدونم شابد خرج کرده شاید خونه خریده …. مته : تو هنوزم به مراد اعتماد داری ؟ اون تورو فروخت به آسونی . آسیه داره اتاق مته رو تمیز میکنه که متوجه عکسهای سوخته درون سطل میشه و به مته زنگ میزنه اما مته جوابش رو نمیده .

صدا(چی شد ،نباید چنگیز سالم از اونجا بیادبیرون اگه اون بمیره راه انتقام ما هموار میشه مته ) مته : اون میگه بابامو صدری کشته.صدا( دروغ میگه ) کثه و پامیر پیش مراد میرن و میگن چنگیزرو ندیدن اما لباسهاشو پیدا کردند .

مته اسلحه رو روی سر چنگیز میذاره ، «صحنه بیرون رو نشون میده » صدای شلیک ……

صبح شده مته سوار ماشین میشه بره که متوجه صدری میشه از شرکت برگشته صدای چنگیز تو گوشش که کار صدری بود . پیاده میشه .صدری از پله ها بالا میره مته دنبالشه اسلحه اش رو در میاره به سمت صدری نشونه میگیره که صدای ترکان رو میشنوهکه داره به باباش سلام میکنه .منصرف میشه و به سرعت کنار ماشینش میره حالش اصلا خوب نیست . ترکان می بیندش و میگه : سلام مته . حالت خوبه ؟ مته اتفاقیی افتاده ؟ مته ….. مته : خوبم چیزی نیست .

مته و آسیه سر میز صبحانه باز هم سر دیدن عکسها با هم حرف میزنن آسیه : من عکسهارو نشون ترکان دارم . مته : میدونم اما چرا ؟چرا نشون دادی ؟ آسیه : چون اون دختر کسی که توی دادگاه علیه پدرت شهارت دروغ داده ،ترکان میتونه نجاتت بده . پامیر ،کثه و مراد به مسجد میرن تا برای چنگیز دعا و نماز بخونن . مراد : چهلم تموم بشه حساب برکیزرو میرسم .

صدا( چنگیز و چکار کردی ) مته: تو که از همه چی خبر داری اینم خبرش بهت میرسه . صدا(بهت میگم چکارش کردی) مته : دیگه لازم نیست نگران چنگیز باشیم مهمتر از اون صدریه . صدا(چنگیز دروغ گفته ) مته : آدم در خطر دروغ نمیگه . صدا(آدمی که درغ میگه همیشه و همه جا دروغ میگه اون فکرتورو مشغول کرده) مته : اتفاقا برعکس فکرم باز شده میگه صدری بابامو کشته نمی تونم این حرفو نشنیده بگیرم از صدری پرسجو میکنم . صدا( چیز دیگه ای هم هست که تو باید بدونی ، نیلوفر داره میاد ترکیه حواست به اونم باشه . مراد به خونه میاد و اسرا اونو با نیلوفر روبرو میکنه ،مراد حسابی شاکی میشه اما جلوی اسرا خودشو کنترل میکنه .

ترکان تو تاکسی داره میره که چشمش به ماشین مته می افته پیاده میشه و اونو میبینه که داره به دریا نگاه میکنه .بهش زنگ میزنه . ترکان : سلام ،خوبی ؟ سرکاری ؟ مته : نه . ترکان : اگه وقت داری یه چایی با هم بخوریم . مته : البته تو کجایی ؟. ترکان جلو میاد و گوشی رو قطع میکنه .همراه هم به یه کافه میرند اسرا به ترکان زنگ میزنه و اونو برای شام دعوت میکنه رستوران همیشگی و میگه که عمه اش برگشته ترکیه و میواد اونجا خونه بخره و از اون کمک خواسته . نیلوفر از مراد میخواد تا اسرا رو به اون برگردونه اما مراد قبول نمی کنه .

ترکان : بچه که بودم همه اش مریض بودم تو بیمارستانها بودم . واسه هین از دکترا خوشم نمیاد . مته : تو چرا وکیل شدی ؟ ترکان : پدرم پلیس بود شاید کار اون روی من تاثیر گذاشت. مته : بازنشسته شد یا ول کرد ؟ ترکان : کارشو ترک کرد . مته : چرا ؟ ترکان: مریض شدم رفتیم هلند .یکسال اونجا بودیم . مته : بیماری سختی بود ؟ ترکان: آره ،از زینب پیوند مغز استخوان انجام دادماگه اون نبود تا حالا مرده بودم . مته : حس میکنم الان داره اتفاق می افته . ترکان با دست به بازوی مته میزنه و میگه : نگران نباش سالمم ،از دستم نمیدی . مته : حتما از لحاظ مادی سخت بوده ؟ ترکان: اره هر چی داشتیم ،حتی خونه رو از دست دادیم بابم از کارش جدا شد اما از نو شروع کردیم.

مراد: کی از تو خواست برگردی نیلوفر؟ برکیز ؟ .نیلوفر: نه ،یکی گفت که تو دیگه هیچ فیلمی از من نداری و من میتونم برگردم گفت دوست ابراهیم فرهاد . گفت که دنبال تو هستند و تورو میخوان نه منو. مته داره با گوشی حرف میزنه : صدری از بزتپلی پول گرفته بود برای بیماری دخترش چون نیاز داشته . صدا(کی اینارو بهت گفته ) مته : دخترش. صدا(تو دنبال چی هستی اینکه احتیاج داشته اونو معصوم نمیکنه اون در حق پدرت شهادت دروغ داده ،بی اعتبارش کرده ) مته :نگران نباش نبخشیدمش . صدا (دارم میبینم ، با دخترش حرف میزنی تمومش نمیکنی) مته : اره صحبت میکنم چون حالمو خوب میکنه . صدا( همه رو خوب نبین ) کثه میاد پیش برکیز و بهش میگه که چنگیز مرده و اون دست راست مراد بوده ، یه خبر دیگه اینکه نیلوفر برگشته .برکیز یه پاکت پول به کثه میده و از ش میخواد کنار مراد بمونه و خبرارو به ان بده . شب اسرا ،نیلوفر و ترکان همدیگه رو توی رستوران ملاقات میکنند و مته هم خودشو میرسونه چون اسرا خواسته اونو با عمه اش آشنا بکنه .نیلوفر متوجه نگاههای مته و ترکان به هم دیگه میشه اما چیزی نمیگه .اسرا همراه عمه اش میره . ترکان هم همراه مته و به اصرار مته به خونه اونها برای شام میره .تا شام رو کنار آسیه و اون بخوره .

مته همراه ترکان وارد خونه میشه : بیا شام اونجاست . آسیه خیلی خوشحال میشه ، راغب هم اونجاست . ترکان روی تخت نشسته و با زینب حرف میزنه .زینب: تو با مته چکارمیکنی ؟ تررکان : فقط دوستیم . زینب : کلا بی خیال مته شو . ترکان: انگار ازش خوشم اومده . زینب: گفتی که اون حق من نیست یا گفتی بهتره به خاطر اسرا کنار بکشم ،چی گفتی ؟ . ترکان : ساکت شو زینب . مته روزنامه های چند سال قبل رو از روی اینترنت مرور میکنه اونا مربوط به قتل پدرش هستند. مته در خونه شخصی میره به اسم ایلهان . مته : من اتنم مثل شما رونامه نگارم در مورد خبری که چند سال پیش چاپ شده سئوال داشتم. ایلهان : جزییات یادم نیست یه پلیس قدیمی بود که علیه اون مرحوم شهادت داد و یه مدت بعد استعفا داد اسمش رو به خاطر ندارم ولی یادمه مراد بزتپلی به پلیسه پیشنهاد پول داده بود اونم در حق اون مرحوم شهادت دروغ داد. مته : چه جوری فهمیدی ؟ ایلهان: اتفاقی ، شوهر خواهرم تو بانکی که پلیس حساب داشت کار میکرد مبلغ زیادی پول واریز شد اینجوری فهمیدم. مته : آره اما این پول میتونسته از طریق فروش خونه ،زمین به حساب بیاد . ایلهان: آره ولی من شک کردمتوروزنامه هم نوشتم اما قبل از چاپ یکی مانع شد و اینو از خبرها حذف کرد یکی از بالا با روزنامه تماس گرفت و خبر حذف شد . مته : منظورت از بالا چیه ؟ ایلهان : بخش اطلاعات . قبل از دادگاه همه چیز پاک شد و پرونده بسته شد و اون پلیس به استخدام مراد بزتپلی دراومد .

صدا(خوب چه تصمیمی گرفتی)مته : برکیز رو انتخاب کردم .صدا( خوب صدری چی میشه ) مته : به پرس و جو ادامه میدم منتظر بمونه و لی برکیز نمی تونه منتظر بمونه هم پدرمو وارد این کار کرد و هم به اون خیانت کرد دیگه مهم نیست ماشه رو میکشه یا نه؟ صدا(تو دار راهتو گم میکنی بنا به دلایلی داری تصمیمت رو عوض میکنی )مته : چی میخوای بگی واضح حرف بزن ؟ صدا(تو عاشق شدی ،عاشق دختر صدری شده) مته : ربطی به تو نداره . صدا (جوابم روگرفتم فقط امیدوارم مقابل برکیز تصمیمت رو عوض نکنی) ترکان توی خونه مراده و داره عکس چندتا خونه رو به نیلوفر و اسرا نشون میده . پامیر از مته میخواد تا همراه اون به خونه مراد برن. مته هم به اونجا میاد ومته صدای ترکان رو میشنوه کمی هم مضطربه .اسرا رو به مته : سلام ،نگفته بودی میای ؟

مته : آقا مراد خواست ما بیام اینجا برای همین اومدم . اسرا: بابام ؟ . «مته تمام نگاه و توجهش به ترکانه ». چه صحبتی با بابام داری . مراد میاد و اونا رو با خودش میبره . ترکان ناراحته .

مراد در مورد برکیز می پرسه اما کسی خبر نداره اون کجاست . مراد: انتقام چنگیز رو میگیرم .امشب وقتش میرسه .کثه تو برو کارخونه ،مته تو هم همراه پامیر باش . مته من به تو اعتماد دارم پسر اگه نزنی بد میخوری این یه قانون حالا برید تا خبرتون کنم . مته بیرون میاد میبینه ترکان منتظرش کنار ماشینش ایستاده .ترکان: تو با مراد بزتپلی کار میکنی ؟ مته : پدرتم کار میکنه . ترکان: از من پنهون کردی . مته: من از کسی پنهون نکردم مگه من از تو می پرسم چکار میکنی ،؟ اینجا چکار داشتی ؟ یا اینکه چرا وکالت نیلوفر رو بعهده گرفتی .ترکان : نیلوفر با مراد یکی نیست .

ترکان: منظورت چیه؟ تو چی میدونی ؟ اگه میدونی از کجا میدونی؟ این آدما مافیانمراد میتونه قاتل باشه . مته : پدرت سالهاست داره نون و نمک این آدمارو میخوره چرا از اون نمی پرسی؟ ترکان : پدرم یه کارمند سادست ، تو هم … اسلحه حمل میکنی ؟ مته : اه ، ترکان بسه ، من میدونم اوناکی هستن فقط برای خودم یه راه انتخاب کردم دارم پیشرفت میکنم من همون مته ام ، همون دوست خوبت . ترکان : به همین سادگی ،اینا یه مشت مزخرفه . ترکان با حالت قهر میره . راغب به دیدن صاحب کارش میره تا عذرخواهی کنه تا بتونه دوباره تاکسی اونو بگیره و کار بکنه . اسرا به نیلوفر در مورد مته و کارش با پدرش میگه و خیلی ناراحته که در مورد مته چیزی نمیدونسته . نیلوفر : من میگم شاید بابات به خاطر محافظت از تو مته رو عمدا وارد کارش کرده ،من اجازه نمیدم آسیبی به تو برسه ،اینجور مردا موندگار نیستند عزیزم .اسرا به فکر فرو میره

اسرا میخواد با مراد حرف بزنه : مته رو میشناسی ؟ مراد : تا اندازه ای بله . اسرا: شما مته رو انداختی دنبال من . مراد: منظورت چیه ؟ اسرا: بعنوان محافظ ،چند بار با هم رفتیم بیرون ، حرف زدیم وقتی با آدمای شما دیدمش فهمیدم پیش شما کار میکنه .

مراد: تو هم گفتی شاید بابا اینو فرستاده . اسرا : یه همچین چیزی . مراد: نکنه مزاحمت میشه .؟ اسرا : نه . مراد : پس مشکلی نیست مته بچه زرنگیه . اسرا : پس تو موافقی . مراد : یه وقت دیگه دعوا کنیم برو الان حوصله ندارم .

مراد به نیلوفر میگه به کمکت نیاز دارم برکیز از وقتی چنگیز رو کشته غیبش زده ،نمی تونم پیداش کنم . نیلوفر : من چه کاری میتونم بکنم . مراد : تو می تونی پیداش کنی به هر حال گذشته ای داری . نیلوفر : خوبه خودتم میگی گذشته همه چی گذشته و کاری از دست من برنمیاد

مراد : من تورو میشناسم میتونی قانعش کنی . نیلوفر : چرا من باید اینکار رو بکنم ؟ مراد : بابا پام گیره کمکم کن بگو چی میخوای ؟ نیلوفر : تو که میدونی چی میخوام من فقط کنار اسرا باشم ،بذار فکر کنه عمه شم فقط نزدیکش باشم . مراد : باشه . قبول .

 

قسمت چهاردهم

نیلوفر به برکیز زنگ میزنه و باهاش توی رستوران قرار میذاره مته همراه پامیر جلوی رستوران تو ماشین منتظر نشستند. به اونها خبر میدن که برکیز داره میاد پس نیلوفر از رستوران خارج میشه و میره ، ماشین برکیز جلوی رستوران می ایسته

پامیر و مته نقاب روی صورت هاشون میکشند و میرن تا برکیز رو بکشند اما ماشین خالیه و فقط راننده اونجاست. کثه به صدری میگه که چنگیز کشته شده.

مراد توی دفترش منتظر خبری از برکیز هست که برکیز با دو تا از افرادش وارد اتاق اون میشه . مراد: تو چطور تونستی تله برام بذاری ؟ برکیز: فریب بدی ، فریب میخوری .. چنگیز میاد و اسلحه رو به سمت برکیز نشونه میگیره صدری هم که تازه رسیده اونم به سمت رکیز نشونه میگیره . برای برکیز و مراد باورش کمی سخته که چنگیز زندست. افراد برکیز که جلوی رستوران هستند مته و پامیر رو گروگان میگیرند . چنگیز از برکیز میخواد تا افرادشون رو آزاد کنن و اونم اجازه میده تا بره . برکیز و افرادش وارد سالن میشن تا فرار کنند که کثه اونجاست (با اونها هم دست بوده و اون برکیز رو از نقشه خبردار کرده) برای اینکه کسی به کثه شک نکنه اونو هم میزنند . پامیر و مته هم میرسند شرکت .صدری با دیدن مته خیلی عصبی و شاکی بنظر میاد . مته میاد خونه که میبینه برکیز اونجاست و اون ازش میخواد بیرون برند تا حرف بزنند. چنگیز و مراد در مورد دزدیده شدن چنگیز حرف میزنند و میگه : اونا فقط می خواستن ثابت کنن که شما منو فدا میکنی ؟ مراد: خوشحالم اومدی . برکیز: میخواستی منو بکشی ؟ مته : در مورد چیزی که اتفاق نیفتاده حرف نمی زنم . برکیز: اگه نمی فهمیدم برام دام گذاشتی می اومدی منو میکشتی ؟ . مته : من دنبال قاتل پدرمم . برکیز: چرا منو میخوای بکشی فکر کردی من قاتل پدرتم ،جلوی مادربزرگت باید مثل قبل باشیم ولی اگه یه بار دیگه جلوم سبز بشی می کشمت .مته : قبوله ،منم قاتلای پدرمو میکشم.

مته میاد تا سوار ماشین بشه که صدری هم میاد و میگه میخوام باهات حرف بزنم . صدری : از ترکان فاصله بگیر . مته : فقط همین . صدری : توی دستت اسلحه داری ،شدی نوکر بزتپلی ها ،کاری رو که گفتم بکن تا همسایه بمونیم . مته : تو یه شرکت کار میکنیم . صدری : اونجا به من مربوطه ، دخترمم به من مربوطه . مته :باشه همسایه بمونیم. صدری : راهت راه نیست . ترکانپدرش رو می بینه که از ماشین مته پیاده شد .

ترکان داره میره سرکار که متوجه مته میشه که منتظرش ایستاده . مته : صبح بخیر ،میشه صحبت کنیم ؟ ترکان :صبح بخیر چی میخوای بگی ؟ مته : دیروز بحثمون شده بود ،معذرت میخوام ،هر سئوالی داشتی بپرس ،صادقانه جواب میدم . ترکان: من کنجکاو نیستم حق با توئه بی مورد عصبی شدم ،من حق ندارم تو زندگیت دخالت کنم ،همین هیچ سئوالی ندارم . مته : میخوای برسونمت . ترکان : نه نیاز نیست .

صدا(چنگیز زندست)مته : اینطور ایجاب میکرد . صدا(تو اشتباه کردی نباید میذاشتی زنده بمونه )مته : بزتپلی و چنگیز دیگه به هم اعتماد نمیکنن ،دست راست بزتپلی میشم. و چنگیز رو کنار میذارم .

مراد فکر میکنه نیلوفر برکیز رو خبر کرده اما یلوفر انکار میکنه .

مته به مراد زنگ میزنه «تغییر صدا»میدونی چرا چنگیز زنده مونده؟ میدونه فروختیش ،اگه من بودم فراموش نمی کردم ،اگه تورو بکشه چی ؟ اگه آدم من شده باشه چی ؟ مراد : تو چی میخوای ؟ مته : ازمن چیزی به تو گفت ………….ترکان از یکی همکاراش میخواد که در مورد گذشته مته اطلاعاتی براش بیاره .

 

قسمت پانزدهم

مراد: خوب پول درمیاری ؟ اوایل که اومده بودی پولی نداشتی ؟ تکالیف بچه های دانشگاه رو انجام میدادی میگفتی دخترای محله شما کلاسشون به ما نمی خوره . مته : بازم چیزی تغییر نکرده . مراد : از من اضافه کار نخواه چون پول خوبی میگیری .آدما همیشه بیشتر میخوان ،اما مدام خطا میکنن . مته : نگران نباشید من خطا نمی کنم .مراد : وقتی اسرا فهمید تو پیش من کار میکنی دلگیر شد ، تعجب کرد چرا ؟ مته : احتمالا برای اینکه دوست دانشگاهیم. مراد : انسان یه بار خطا میکنه نه دوبار ، اسرا دوست تو نیست . اون اونجوری فکر میکنه ولی تو خرفهم شو ،اسرا دختر منه ، یعنی دختر رییس تو …. اسرا توی بوفه با اتاکان نشسته که مته میاد ومیخواد باهاش حرف بزنه اتاکان میره . اسرا : چند وقته با پدرم کار میکنی ؟ مته : خیلی وقت نیست . اسرا:پس کی میخواستی بگی ؟ مته:قبل از اینکه تو بفهمی . اسرا: مته ای که من می شناسم یکی دیگه ست نه کسی که با کارمندای بابام بچرخه ،این مته رو دوست دارم ،دیگه همدیگه رو نبینیم . مته : اسرامن دوست ندارم اینجوری بشه . اسرا: من میخوام دیگه نبینمت . فضلی میاد و از اسرا تلفن ترکان رو میخواد تا با اون در مورد موضوع حقوقی صحبت کنه و مته باز هم عصبی میشه .

ترکان به دیدن آسیه میره و در مورد مته صحبت میکنه و می فهمه مادر و پدر مته هر دو فوت شدند و اون لیسانس اقتصاد داره . ترکان میگه که مته برای بزتپلی کار میکنه . آسیه ناراحت میشه . نیلوفر و اسرا خرید میکنن که برکیز میاد و ازش میخواد با هم قرار شام بذارن ،برکیز در مورد نقشه مراد ازش می پرسه . اون از نیلوفر میخواد قرار بذاره تا بتونه مراد رو ببینه

مته خونه میاد که آسیه میگه : با بزتپلی کار میکنی ؟ مته : کی گفته برکیز .؟ آسیه :سئوال منو جواب بده ؟ مته : من پیکم وسیله جابجا میکنم . آسیه : ازت نمی پرسم چی حمل میکنی چون میدونم ،تو چرا نوکری دشمنت رو میکنی ؟ مته : ترکان گفته. ؟ آسیه : حالا که میخوای انتقام بگیری چرا نمی کشیش … گریه میکنه . مته مادریزرگش رو بغل میکنه تا آرومش بکنه . نیلوفر و مراد توی رستوران مشغول خوردن غذا هستند در همین وقت برکیز میاد . مراد : تو اینجا چکار میکنی ؟ برکیز : به خاطر اختلافاتمون نمی تونم کار کنم مطمئنم تو هم اینطوری هستی . مراد : کار اهمیت نداره برای من نابودی دشمنام مهمه . برکیز: ما یه دشمن مشترک داریم ، من دشمن تو نیستم . شب

مته توی ماشین جلوی خونه نشسته و حرفای مادربزرگش یادش میاد که ترکان میاد و کنارش میشینه . ترکان: چکار میکنی ؟ بازم که توفکری ؟ مته: هیچی. ترکان :کجا گیرکردی؟ مته : نمیدونم ،خیلی به گذشته فکر میکنم . ترکان: گذشته تو گذشته باقی می مونه ،بچه ها امروز رو زندگی میکنن نه آینده و نه گذشته . مته : چه خوب شد که اومدی . گوشی ترکان زنگ میخوره فضلی پشت خطه و باهاش قرار میذاره . مته : کی بود ؟ ترکان : فضلی . مته : احتمالا برای کار دادگاه کار داره . ترکان : احتمالا.

اما چهره مته در هم و گرفته میشه .

مراد و برکیز تصمیم میگرند هر کسی کار خودش رو بکنه و کاری به کار هم نداشته باشند.

 

قسمت شانزدهم

مراد از نیلوفر میخواد شماره ای که باهاش تماس گرفتند و بهش گفتن بیاد ترکیه رو به اون بده که نیلوفر میگه ندارم همه اش پاک شده . مته داره پیاده روی میکنه .صدا(صبح بخیر ،اسرا چطوره ؟ رابطه ات خوبه ؟)

مته : غیبش زده منو ترک کرده با گذر زمان خوب میشم به همدیگه نمی اومدیم مشکل داشتیم. صدا(مته تو اصلا نمیدونی اسرا یعنی چی ؟ این انتقام توئه باید به مراد یادآوری کنی زجرکشیدن رو التماس کردن رو ،اسرا رو از دست نده )مته : باشه ….. زینب دنبال کار میگرده و سعی میکنه کاری رو کهپدرش دوست داره انتخاب کنه .

فضلی منتظر ترکانه تا با هم صبحانه بخورند و با هم حرف بزنن .مته که داره برمیگرده از پیاده روی اونها رو میبینه .

فضلی: چطوری رفیق ،به خودت خوب رسیدی . مته :وقتی دنبالش نمیری از دستش میدی . ترکان لبخند میزنه .. مته میگه:منظورم اندامم هست. ترکان: همینطوره ،متاسفانه تو دنیا همه چی با هم نمی شه . فضلی :ما هم با ترکان میریم صبحونه بخوریم . مته: تصادف چیز خوبیه .خداحافظی میکنن مته برمیگرده و با حسرت به ترکان نگاه میکنه .

مراد از پامیر میخواد تا مواظب چنگیز باشه میگه اونجوری که رفت برنگشت صورتش پر از آتیش بود خودش نفهمه که تو هواشو داری .

کثه به دیدن برکیز میره ،برکیز از اون شاکیه که چرا چنگیز زندست و اون اطلاعات نادرست بهش داده و اونو مقصر میدونه.

فضلی سرمیز میخواد به ترکان بگه که دوستش داره اما هر دفعه گوشی ترکان زنگ میزنه بار اول دوستش تماس گرفته و در مورد مته با هم حرف میزنن بار دوم نیلوفره که که ازش میخواد همدیگرو ببینن ترکان: من میدونم چی میخوای بگی میشه عجله نکنی و آروم آروم پیش بریم . فضلی : نه اینطوری نیست.

مته توی دانشگاه اسرا رو می بینه و با تغییر صدا زنگ میزنه به مراد و میگه : چنگیز جدید رو دوست داشتی ؟ قبلا خیلی صادق بود ،اما مهمتر از اون اسرا ،دخترت الان دارم به اون نگاه میکنم …. گوشی رو قطع میکنه .مته میره توی کافه دانشگاه روبروی اسرا میشینه ،مته :باید با هم حرف بزنیم . در همین وقت مراد زنگ میزنه به اسرا . مراد : اسرا الان کجایی ؟ اسرا : دانشگاهم ،چرا داد میزنی بابا . مراد : همین الان اونجا روترک کن.همین الان . اسرا : بابا چرا داد میزنی ؟ با دوستامم . مراد : کی پیشته .؟ اسرا: مته . مراد : تلفنتو بده بهش . مته گوشی رو میگیره : بله ،مشکلی هست. مراد: دخترم در خطره ،بیارش اینجا زود پیش من همین الان. مته : چشم همین الان.

مته : اسرا بلند شو باید بریم و دستشو میگیره و میره.

زینب به شرکت بزتپلی میاد تا مصاحبه برای استخدام انجام بده و مدیر منابع انسانی اونو استخدام میکنه . نیلوفر از ترکان میخواد شماره تلفنی رو براش چک کنه که مربوط به کی هست و در این مورد به کسی حتی اسرا چیزی نگه .ترکان هم قبول میکنه . اسرا همراه مته وارد خونه میشن . نیلوفر : چی شده ؟ مته : آقا مراد فکر میکنه کسی اسرا رو تهدید کرده ما هم دانشگاه بودیم اومدیم خونه . ترکان رو به مته :خوبه کنارش بودی …… تصادفی .مراد میاد و میگه که همه چیز رو خودش درست میکنه .و میگه که مته مسئولیت جدیدی داری همیشه باید همراه اسرا باشی.

ترکان خداحافظی میکنه و میره واز مته خیلی عصبانیه .

چنگیز : جاهایی که ما خبر نداریم تو سر وکله ات پیدا می شه بگو ما هم سهم ببریم ،زود ترفیع گرفتی . چنگیز یه آدرس به مته میده و میگه برو به آدرس اولین کار حساست رو انجام بده و خودت رو ثابت کن .

مته میره و ترکان هم با تاکسی تعقیبش میکنه. مته جلوی یه رستوران می ایسته و داخل میشه اما چون طرفش رو نمی شناسه با گوشیش زنگ میزنه ،گوشی یه مرد با ریش و سبیل تقریبا 50 ساله زنگ میخوره . مته همراه مرد وارد اتاق پشتی رستوران مین تا حرف بزنن که دو نفر پشت سر اونها وارد میشن و مته هر دو رو میزنه و همراه مرد اول خارج میشه . جلوی در رستوران ترکان رو می بینه . ترکان: تصادف ؟ معنی تصادف رو فهمیدم .

مته: اینجا چکار میکنی ؟ ترکان : تو اینجا چکار میکنی؟ . دو نفر به سمت مرد میرن و اون به داخل رستوران برمیگرده . مته : ترکان برو سوار ماشین شو مگه نگفتی دوست خوبمی ، برو ،لطفا . مته دوباره وارد رستوران میشه جلوی اون دو نفر میشینه و درخواست تلفن میکنه اما از زیر میز اسلحه شو سمت اونا گرفته و میگه : اسلحه هاتونو بذارید زیر بشقابا ، به سمت من هل بدید ،دستاتونم روی میز بذارید.بعد هم هردو رو میزنه و همراه مرد اول از رستوران خارج میشه اونو سوار ماشین میکنه و با خودش و ترکان میبره.

مرد از مته تشکر میکنه .مرد: دوست دخترته؟ مته : آره دوست دخترمه ،دوست داشتنیه .نه ؟ مرد: خیلی خوشگله .. مته:آره خوشگله . ترکان عصبیه . مته مرد رو تحویل دو نفر که اون میگه رفیقاش هستند میده ساک پول رو میگیره و میره .

یکی از اون مردها به مراد زنگ میزنه و تشکر میکنه مرادم از اینکه مته تونسته انجامش بده خوشحاله . بعد از تلفن مرد با مراد ، اون اسلحه اش رو درمیاره و مرد رو میکشه……

 

قسمت هفدهم

توی راه ترکان که عصبی شده میگه نگه دار میخوام پیاده بشم.مته نگه میداره ترکان پیاده میشه مته هم به دنبالش میره . ترکان: اون آدما اسلحه داشتن؟ مته :آره داشتن ،بعدشم تو چرا منو تعقیب میکنی .؟ ترکان : من تورو تعقیب نمیکنم ،موضوع ما اینه مته موضوع ما این نیست ،یه نفر رو سوار ماشین میکنی بعدشم طرف رو تسلیم یه عده دیگه میکنی ،کیف رد و بدل میکنی .؟ مته: یعنی چی؟ موضوع ما اون نیست ،من باید با تو سر و کله بزنم یا با کارم ؟ اگه بلایی سرت می اومد چی ؟ ترکان: مته تورو خدا تو چرا اینکارو میکنی؟ اگه بلایی سرخودت می اومد چی؟اونوقت چی میشد؟. مته: خودش گفته بود تو دردسر افتاده منم نجاتش دادم ، بد شد . ترکان: ولم کن بابا .مته : کجا؟ ترکان: چه میدونم ؟ سرم درد میکنه باید برم قهوه بخورم. مته: بایدم درد بگیره از بس حرف میزنی …هی .

ترکان با فریاد میگه: چیه؟ کته : تو دیونه ای به خدا . ترکان: خودت دیونه ای . مته: معذرت میخوام اگه سرت داد زدم .ترکان: باشه منم معذرت میخوام اگه داد زدم اما حق داشتم . مته : آره حق با توئه مثل زنای لوس از ماشین پیاده می شی . ترکان: البته که پیاده میشم . مته: چکار کنیم همین جا وایسیم بیا بریم دیگه . ترکان دوباره برمیگرده تو ماشین .مراد: مته کار تحویل رو انجام داده ،بچه زرنگیه .چنگیز: آفرین بهش.مراد: احساس میکنم از این بچه خوشت نمیاد اما اگه پامیر بود تنها نمی فرستادیش . چنگیز: آره اما من پامیر رو می شناسم همه چی با گم شدن اون پیک و اومدن این پسر شروع شد.مراد: ولش کن بابا.مته میاد و ساک پول رو به چنگیز میده .

زینب صبح آماده میشه تا بره سرکار و به ترکان و مادرش می گه تو یه شرکت بزرگ کار پیدا کرده . همکار ترکان زنگ میزنه و میگه مته فامیلیشو عوض کرده و از طرف یه اطلاعاتی محافظت و پشتیبانی میشه .

سرویس صدری رو جلوی خونه پیاده میکنه و سرخیابون زینب رو سوار میکنه .مراد سرمیز صبحونه از اسرا میخواد که تنهایی جایی نره اما اسرا از این موضوع ناراحته و از نیلوفر کمک میخواد.اما نیلوفر هم از مراد پشتیبانی میکنه هر چند به تمسخر. چنگیز و پامیر به دیدن پدر و مادر یونس«پیک قبلی» میرند و می فهمند که بیشتر موقعها با مربی فوتبالش هست و کمتر به خونه میاد .

مته همراه اسرا و نیلوفر ه . اسرا:ما میریم خرید شما هم دم در باید منتظر باشید. مته: منتظرم می مونم اسرا خانمچنگیز به دیدن مربی یونس میاد و میگه من پول بهت میدم تا بتونی تیمت رو سرپا نگه داری در ازای اون به یونس زنگ بزن بگو بیاد اینجا.نیلوفر بعد از خرید توی فروشگاه از اسرا و مته جدا میشه تا به دیدن ترکان بره .اسرا با خشم به مته میگه : میشه عجله کنی؟. میره و مته هم با کلی پاکت خرید بدنبالش راه می افته .ترکان پرونده مته رو نگاهی میکنه و بهش زنگ میزنه مته که دستش پر از پاکته نمی تونه گوشی رو جواب بده . نیلوفر وارد اتاق میشه و در مورد شماره تلفن از ترکان سئوال میکنه و ترکان میگه این خط برای هلنده اما طرف شهروند سوئیسه و یکساله در ترکیه استفاده میشه سعی میکنم براتون پیدا کنم .صدا(چطوری ترکان) ترکان: خوبم شما؟صدا(دنبال آدمای اشتباه میگردی خوشحال میشم اگه با آدمای خودت سر و کله بزنی و از دنبال کردن من دست برداری) ترکان: تو منو تهدید میکنی . صدا(به نظرت اینطوره) ترکان: تو کی هستی ….تلفن قطع میشه . ترکان میخواد به دیدن روزنامه نگار بره . گوشی مته زنگ میخوره ….ترکانه …..مته در همون لحظه متوجه دو نفر میشه و گوشی رو قطع میکنه و همراه اسرا از مغازه خارج میشهتوی پارکینگ مته با اون دونفر درگیر میشه و هر دو رو میزنه و همراه اسرا میره .

برکیز و نیلوفر همدیگه رو ملاقات میکنن . بعد از خوش وبش و تعریف خاطرات گذشته برکیز میکه : من تورو یاد کسی میندازم. نیلوفر:یاد ابراهیم فرهاد .، مرگ اون خیلی داغونم کرد . برکیز :آره ابراهیم فرهاد دوست خیلی خوبم بود ،تورو درک میکنم.مته: لااقل تشکر میکردی . اسرا: برای چی ؟ مته : آوردمت خونه . اسرا: آها فکر کردم بابت اون آدماست ..باید بگم تو داری به خاطر کاری که انجام میدی پول میگیری درسته .مته: اره درسته من تشکر میکنم .اسرا: قابلی نداره ،کارت تموم شد بیا در مورد قرار شام شبم صحبت کنیم .مته: حتما.

صدا(از هدیه من خوشت اومد)مته: آدما رو تو فرستاده بودی . صدا(بله) مته: چرا؟صدا(دارم سعی میکنم تورو زنده نگه دارم ) مته : واقعا ممنونم نمی خوام دیگه همچین کاری بکنی .صدا(ناراحت نشو اسرا دیگه بدون تو کاری نمیکنه ،بدرد خوردی) مته: دیگه نمی خوام از اینکارا بکنی .

نیلوفر: ابراهیم فرهاد یه پسر داشت میدونی زندست یا نه؟ . برکیز: آره احتمالا. نیلوفر: دوست داشتم ببینمش …. ما اینجاییم و در مورد بقیه حرف میزنیم ولی جز تو کسی رو ندارم تا حرف بزنم .من در موردش با مرادم حرف نزدم من خطای زیادی کردم. برکیز: در حق خودت بی انصافی نکن همیشه میتونی از اول شروع کنی.اسرا کل اتفاقات رو برای مراد و چنگیز تعریف میکنه . مته همون لحظه میاد و مراد ازش تشکر میکنه .مته: من کارمو انجام دادم . چنگیز: چیزی فهمیدی ،کی بودند؟ . مته: نه من فقط از اسرا خانم حمایت کردم . فضای آشپزخونه مته و اسرا با هم هستند .مته: برای شام برنامه داری؟ اسرا: تو الان برو شب با دوستام برنامه شام دارم .منتظر خبرم باش .مته : زمانش مشخصه . اسرا: نیم ساعت قبلش بهت خبر میدم. صدری آماده میشه بره سرکار که چشمش به کیف ترکان می افته و اسناد مربوط به مته رو می بینه ….

 

 

قسمت هجدهم

مته همراه اسرا وارد رستوران میشه و ترکانو فضلی رودر حال صحبت می بینه .چنگیز توی ماشین منتظره که مربی همراه یونس میاد و یونس با دیدن چنگیز حالش گرفته میشه ..پامیر اونو سوار ماشین میکنه.فضلی رو به مته : ترکان میگه ماشینت دردسرسازه. مته : اون اسم داره اسمش هم آنکاراست تا حالا یه بارم منو تو راه نذاشته خیلی خوب با هم میسازیم همدیگرو هم دوست داریم. ترکان : واقعا دوستش داری بهش اهمیت میدی ،یا برای اینکه اوضاع رودرست کنی دروغ میگی . ترکان رو به فضلی : غذات خوشمزست .

 

– آره خیلی خوشمزست میخوای ؟ ترکان: آره ،یه تیکه میخوام و مته با این حرف به اون خیره می شه . پامیر و چنگیز ،یونس رو به صندلی بستند و ازش میخوان که در مورد اون شب حرف بزنه . یونس: من بی تقصیرم مرده پولارو برداشت اگه می اومدم به تو می گفتم پولارو دزدیده منو زنده نمی ذاشتی . چنگیز : پس یعنی میدونی چه بلایی سرت میاد ،خوبه ، چرا به تو حمله کرد . یونس: نمیدونم گفت دو تا شانس داری یا من میکشمت یا اونا می کشنت یه کم پول دادکه دیگه برنگردم . چنگیز: نمیگه بما با هم شریک بودیم . چنگیز ،یونس رو کتک میزنه ،یونس میگه : من چهره شو ندیدم ،ماسک زده بود اما موهاش بلند بود . چنگیز: تو ابراهیم فرهاد رو می شناسی ؟ یونس: نه ،اون کیه ؟ چنگیز: یا فیلم بازی میکنی یا بی عرضه ای … مته میاد جلوی خونه که ماشین خراب میشه .مته : ترکان نکنه تو آینده رو می بینی ؟ .کاپوت رو بالا میزنه و کمی به موتور دست میزنه بعد اونو روشن میکنه در همین وقت ترکان میاد . ترکان: میخوای بفرستیش هوا اینقدر گاز میدی.؟ . مته:یه مشکل کوچیک بود که حل شد . ترکان:من بهت گفته بودم . مته :شما خانما آدم رو با این جمله تون می کشید .

 

مته در کاپوت رو می بنده و دستش رو به سمت ترکان میگیره و می گه :با من دست میدی ؟ ترکان: میخوام بگم دستت کثیفه ولی حالا اشتباه برداشت میکنی . پس با اون دست میده .ترکان :ماشینت رو بفروش به فضلی عاشق ماشینته . مته :ولی فکر کنم فقط عاشق ماشین من نیست . ترکان : آره خوب نمی تونم بگم نه ،به من احساس داره ،شب بخیر. صدری رو به ترکان : دخترم تو با این پسر پایینی چه مشکلی داری ؟ با اون چکار داری؟ چرا دنبال هویت این آدمی ؟ به تو چه ربطی داره ؟.ترکان: بابا شما وسایل منو گشتین ؟ صدری: تو جواب منو بده . ترکان : من به این سن رسیدم اونوقت بابای من وسایل منو میگرده ؟ صدری: من پدرتم اگه ببینم دچار اشتباه میشی وظیفه منه روشنت کنم . ترکان: نمی شه یه جور دیگه فکر کنی ؟نمی شه بگی برای یه روزم شده دخترم رو ازار ندم نمی شه فکر کنی بزرگ شدم .صدری: سر من داد نزن . ترکان:خسته شدم . صدری: تو تجربه هایی که من کردم و نداری من هرکاری میکنم به خاطر شما میکنم . ترکان : آره خیلی خوب هم نشون میدی . صدری: از اون پسر فاصله بگیر فهمیدی.ترکان خونه رو ترک میکنه . اسرا به مته زنگ میزنه و میگه داره میره برای باباش کادو بخره و اونم اگه خواست بیاد.مراد از پامیر در مورد چنگیز و کاراش می پرسه و اونم میگه که به نقطه شروعاتفاقات فکر میکنه ما پیک رو پیدا کردیم و اونو به حرف آوردیم. مراد : چه جالب به من چیزی نگفتید … مراد به چنگیز زنگ میزنه : چرا چیزی به من نگفتی اون پیک رو به انبار بیار . ترکان به دفتر برکیز میره و از دیدن اون تعجب میکنه ( برکیز همون اطلاعاتی بوده که قبلا باهاش حرف زده بود) ترکان: میخواستم بدونم یه نفر چرا باید اسم و فامیل خودش رو عوض بکنه . برکیز: دلایل مختلفی وجود داره یا برای حفظ زندگیش یا برای مخفی شدن . ترکان : ما مته رو می شناسید؟ برکیز: کدوم مته ؟ ترکان : مته نوه خاله آسیه . برکیز: اره می شناسم شما دوستش هستی ؟ ترکان : بله ،…من یه تماس تلفنی دارم که هروقت زنگ میزنم یه جای دیگه جواب میده .برکیز: شما اسم و فامیل شخصی که هویتش رو عوض کرده به من بدید شاید بتونم کمکتون کنم .(فکر کنم منظورش این بود که چه کسی پیگیر این تلفن های مشکوک هست) ترکان: باید اول از مشتری بپرسم شما می تونید کمکم کنید . بریز: قول نمیدم اما شانسم رو امتحان میکنم .ترکان از د فترش به نیلوفر زنگ میزنه و می گه که اون شخص اطلاعاتی که باهاش در مورد شماره تلفن   صحبت کرده برکیزه ،همونی که زمین رو خریده . نیلوفر : سعی میکنم خودم مشکل رو حل کنم تو هم اگه راه بهتری پیدا کردی بهم بگو صدا(از من نمی ترسی ترکان). ترکان: چی میخوای؟ .صدا(تویی که سراغم اومدی) ترکان: از نیلوفر چی میخوای؟ صدا(من به همه کمک میکنم دیگرانم به من کمک میکنن) ترکان: تو کی هستی؟ صدا(من وجدان یه حکایت قدیمی ام ). مته اسرارو به شرکت میرسونه و مته به دنبال دیدن پامیر به انبار میره و متوجه یونس میشه و جا میخوره .چنگیز اسلحه رو به مته میده و ترش میخواد تا یونس رو بکشه .

 

 

قسمت نوزدهم

مته به سمت یونس نشونه میگیره که مراد از راه میرسه و چنگیز اسلحه رو از مته میگیره . مراد به مته میگه اسرارو من میرسونم تو برو.بعد از رفتن مراد و مته ،کثه میگه :مته هم بی عرضه ست ما اینجا چکارا میکنیم اونوقت اون یه مو زرد رو می بره و میاره .

 

چنگیز عصبی گلوی کثه رو میگیره و می گه : تو به کی گفتی موزرد هان ؟ به کی ؟ اسرا خانم …. اسرا خانم . کثه هم میگه :اسرا خانم.

 

صدا(اینبار تو قبل از من خبردار شدی مته ، چی شده ؟ مگه تو رو شناخت) مته: نمی تونه منو بشناسه . صدا(چند بار بهت گفتم وقتش برسه بکش منظورمو فهمیدی؟ چیزی شد)

 

مته: اسلحه رو کشیدم سمتش ولی دستم لرزید . صدا(ماشه رو میکشیدی) مته : نمیشه اون که مقصر نیست .صدا(به نفع چنگیز شد اگه ماشه رو میکشیدی اون دست از سرت برمی داشت)

 

برکیز از کثه در مورد مته و رابطه اون با چنگیز می پرسه اما کثه میگه که اطلاعات دقیقی از رابطه اونها نداره و باید سر در بیاره .مته داره اخبار رو می بینه که عکس مردی رو که اون نجات داده از تلویزیون پخش میشه .و می فهمه که اونو کشتن .ترکان هم می بینه و توی اتاقش گریه میکنه . چنگیز به پامیر میگه که یونس رو ازاد کرده پس دوباره برای کشتنش برمیگرده . پامیر : اگه نیاد چی؟ چنگیز :اونو می کشیم. مته دوباره با دستگاه تغییر صدا زنگ میزنه : منو بخاطر آوردی چنگیز ؟ چنگیز: داشتم می گفتم کی زنگ میزنی ؟ مته : دارم میام اونجا منتظرم باش بهت مهلت داده بودم زنده بمونی دیگه تموم شد . مته با کوله اش راه می افته . چنگیز به پامیر می گه : نقابدار دار میاد .

مته تا در رو باز میکنه ترکان پشت در ایستاده. ترکان: باید باهات حرف بزنم داری میری بیرون . مته: آره همراهم بیا . جلوی در ترکان میگه: خبر رو شنیدی ؟ مته : آره شنیدم هیچ ربطی به من نداره یعنی به ما ربط نداره . ترکان: غیرعادی کشتنش . مته : اره خوب من نجاتش دادم اما به من دیگه مربوط نیست . ترکان: کجا داری میری ؟ مته :دیروز یه خطایی کردمکه الان میخوام برم جبرانش کنم. ترکان: مته تورو خدا کار احمقانه ای نکن ،بیا به پلیس خبر بدیم ،اصلا به بابام بگم کمکمون کنه .مته: نه .. پیش پلیس نمیری خودتم قاطی نمی کنی .مته جلو میاد و روبروی ترکان می ایسته و اونو بغل میکنه .ترکان به آرومی جدا میشه و بدون اینکه به چشمای هم نگاه کنن مته میگه: معذرت می خوام ،تورو نگران کردمباور کن به خاطر این جریان نمیرم.ترکان: مته دروغ نگو ؟ مته:دروغ نمی گم فردا موقع دویدن می بینمت باشه ،؟ اینجوری خیلی بهتره ، دوست داری همراه من بیای. ترکان : آره میام .مته سوار ماشین میشه و میره .

 

صدا( آروم باش و هیچکاری نکن ) مته : از کجا میدونی میخوام چکار کنم ؟ صدا(تورو می شناسم و می دونم چکار میخوای بکنی توتقصیری نداری) مته : اون مهندسه چی ؟ کسی که با دستام تحویل دادم کشتن ،واسه اونم گناهی ندارم بگو ؟ صدا(تو اگه خودتو تو دردسر بندازی چطورمیخوای انتقام بگیری )

 

مته : من از کسی انتقام نمی گیرم ،نمی خوام کسی به خاطر من بمیره . صدا(کاری که باید میشده شده ،حالا برگرد چنگیز اونو کشته اگر هم نکشته باشه منتظر توئه ). مته : منتظر باشه . چنگیز ازپامیر میخواد همه نیروها آماده باشند پامیر هم به مته زنگ میزنه که نقابدار داره میاداینجا به تو نیاز داریم زود بیا . ترکان هم به مته زنگ میزنه : کجایی؟ منم میام . مته: مزخرف نگو . ترکان:بگو کجا میری ؟مته:لطفا اوضاع رو از این بدتر نکن . ترکان: میخوای کار بدی انجام بدی ؟ مته : نه انجام نمیدم . ترکان: خواهش میکنم به من قول بده . مته: باشه قول میدم کار بدی انجام نمی دم قول . ترکان : خوبه ،فردا میدویم . ؟ مته : اره عزیزم .ترکان کنار آسیه ست و دارند با هم حرف میزنند. مته با نقاب و اسلحه وارد حیاط میشه وخودشو به انبار میرسونه چنگیز اسلحه رو به سمت یونس میگیره و اونو میکشه . مته با دیدن این صحنه نقاب رو میداره به سمت اونها میره چنگیز می پرسه :تو اینجا چی می خوای؟ پامیر: من خواستم بیاد صدری هم میاد : تو ـدمی که دست و پاش بسته بود رو کشتی . چنگیز : من خائن رو کشتم . مته خیلی ناراحته . چنگیز میخواد که یونس رو هر چه زودتر خاک کنن . زکیه که ترکان رو از خونه آسیه آوره می پرسه : ترکن بین تو و مته چیزی هست ؟ ترکان به مادرش نگاه میکنه و بعد اونو بغل می گیره .

 

 

مته موقع خاک کردن یونس خیلی حالش خرابه و میگه چرا باید اینکارو بکنه .مته: تو آدمکش نیستی ؟ توداداش منی . پامیر : من به خاطر تو آدم میکشم .مته: اگه بگن مته رو بکش چی ؟ پامیر: نه چنین چیزی پیش نمیاد …

 

این اولین باره همچین کاری میکنی ،حق داری، اما مهمترین اصل وفاداریه رفیق ، پشیمونی هم نصف دیگه قضیه ست. مته : من پشیمون شدم پامیر. پامیر بهش میگه تو برو یه چیزی بهشون میگم،مثل آدم زندگی کن ،ازدواج کن . صبح

مراد و چنگیز با هم دارند صحبت میکنن که مته میاد و با اسلحه به هردو شلیک میکنه و هردو روی زمین می افتند . مته با خوشحالی : بالاخره تموم شد . مته کوچک: فکر میکردم برنده میشیم؟ مته : برنده شدم. مته کوچک: اما یه عالمه آدم بی گناه کشته شد. به مامان بزرگ چی میگی ؟ مته : اون منو درک میکنه . مته کوچک: صدری چی میشه؟ جواب ترکان رو چی میدی؟ مته:نمی دونم ، بیا فرار کنیم . مته کوچک : تو برو ،تویی که قاتلی ،دستای من تمیزه ….. مته از خواب می پره . ترکان میاد در خونه مته و میخواد که طبق قرار برن بدوند .مته : نه امروز حوصله ندارم . ترکان : اینطوری نکن قول دادی بیا دیگه مته . مته همراه ترکان میره و

جلوی در وقتی ترکان برای خرید آب میره عمر به مته میگه که فیلم رو درست کرده و هروقت خواست بیاد ازش بگیره . مراد اتاق نیلوفرو میگرده و یه عکس از اون و ابراهیم فرهاد می بینه

 

 

قسمت بیستم

چنگیز خبر مردن یونس رو به مراد می گه و اونم میگه: تو منودیگه قبول نداری چیزی نمی گی قبلا اگه کسی رو میخواستی بکشی به من می گفتی

و کسب اجازه میکردی تو به من بی اعتماد شدی باید میذاشتی مارو به نقابدار برسونه اما اونو کشتی. ضمنا شماره نیلوفر رو که داری پیگیری کن ببین این چند وقته با کی حرف زده

مته و ترکان در حال دویدن هستن ،ترکان : نمی خوای از دیشب تعریف بکنی ؟ مته: چیزی وجود نداره همه چی بد پیش میره . گوشی مته زنگ میخوره و اون از ترکان فاصله میگیره مته: دیگه به من زنگ نزن .صدا(چی شده مته ) مته: فکر کن منصرف شدم ، فکر کن دیگه نمی خوام حرف بزنم .صدا(مته) مته : دیگه تموم شد دیگه بهم زنگ نزن. و گوشی رو قطع میکنه . ترکان: چی شده ؟ مته : هیچی بریم . صدری که از سرکار برمیگرده مته رو همراه ترکان می بینه . اسرا پایین میاد : پس این پسره کجاست ؟ پامیر: سلام من چند روزی همراهتون هستم . اسرا: مته کجاست ؟ هر چی زنگ میزنم تلفنش خاموشه …کی گفته تو بیای بابام. اسرا با صدای بلند پدرش رو صدا میزنه . پامیر: اسرا خانم پدرتون در جریان نیست یه وضعیت اضطراری پیش اومده . مراد از پله ها پایین میاد می پرسه : دخترم چرا داد میزنی چی شده ؟اسرا: آقا مته رفته ،آقا پامیر اومده چرا الانباید از این موضوع باخبر بشم . مراد : چیزی که مهمه امنیت توئه دخترم . مراد ،پامیر رو میبره بیرون . مراد: مته کجاست ؟ پامیر: یه کاری براش پیش اومد . مراد: دروغ نگو اون از چنگیز وکاراش این از مته این از تو من همیشه آخرین نفرم که باخبر میشه . اسرا همراه پامیر به دانشگاه میره.

مته و ترکان جلوی در خونه مته مشغول صحبت هستند که صدری میاد و میگه جایی کار دارم تو هم برو بالا .بعد از رفتن ترکان صدری رو به مته : با تو کار دارم پسر جون. چنگیز تماس های تلفنی نیلوفر رو از شخصی میگیره و در مقابل به اون پول میده .

صدری : ما با هم حرف زدیم ،نزدیم ،از خونه ام ، دخترم فاصله بگیر منم تا حدی صبر دارم .مته : مشکلت چیه ؟ صدری: دیشب…. مته : دیشب تو هم اونجا بودی تو کندن قبر اون پسر تو هم دست داشتی ،خیلی دوست دارم بدونم اونقدر که منو مقصر میدونی خودتم میدونی ؟ صدری: تو منو نمی شناسی ؟ مته: تو هم منو نمی شناسی من هیچ اسیبی به ترکان نمی رسونم و نمیدارم کسی هم به اون آسیب برسونه . صدری: من دخترم رو می شناسم فکر کردی اگه بدونه تو چه غلطی میکنی تو صورتت نگاه هم میکنه . مته : متعجبم که تو صورت تو چه جوری نگاه میکنه تو قبلا پلیس بودی خدا میدونه چه جوری وارد شرکت بزتپلیا شدی ،تو شبیه چنگیز نیستی حتما یه داستان برای خودت داری ممکنه مجبور بوده باشی شاید یه اشتباهی کردی خواستی اونو تموم کنی به خاطر خونوادت به خاطر دخترات . صدری: اگه چیزی میدونی واضح بگو ؟ مته: من چیزی نمیدونم فقط چیزایی که میبینم تو هم ببین .منم شبیه چنگیز نیستم و نمی تونم باشم و دوست دارم یه آدم پاک از من بازجویی بکنه نه تو. صدری از اونجا میره . مته به دیدن عمر میره و فیلم رو ازش میگیره و عمر به مته میگه که اون و راغب یه قسمت از فیلم رو دیدیم . و از مته عذرخواهی میکنه . صدا(حالت چطوره ترکان) ترکان: تو اسم منو میدونی ولی من نه و این عادلانه نیست .صدا(اسمم رو که گفتم وجدان) ترکان: منظورم اسم واقعیه صدا(باورکن این واقعیه میخوام به نیلوفر یه خبر بدی تو دستم چیزی دارم که متعلق به اونه که میتونه خیلی کمکش کنه ، بهش بگو) مته سر قبر پدرش نشسته و با اون درد و دل میکنه .

صدری در خونه مته میره و با آسیه صحبت میکنه . صدری: نمی خوام مته دیگه دخترم رو ببینه . آسیه : این چه حرفیه اونا دیگه بچه نیستند رابطشون خیلی هم قشنگه . صدری: اصلا قشنگ نیست من میدونم چی برای دخترم خوبه و چی بد ،مته دیگه حق نداره دخترم رو ملاقات کنه اینو به خودشم گفتم . آسیه : من هیچکدوم از این حرفا رو نمی تونم به نوه ام بگم راجع به ترکان حرف زدن هم کار من نیست این بچه ها خودشون عاقل و بالغند و به من و شما هم هیچ ربطی نداره .

صدری: من گفتنیهارو گفتم من لقمه خوب رو تو دهن گرگ نمیذارم .. زکیه از راه میرسه و می پرسه : صدری اینجا چکار داری؟ زکیه از اسیه عذرخواهی میکنه و همراه صدری بالا میره .

دو نفر توی دانشگاه اسرار رو زیر نظر دارند.مته از سرقبر پدرش بلند میشه که متوجه ماشین نیلوفر میشه پشت درخت پنهان میشه و می بینه نیلوفر سرخاک پدرش میاد . ترکان به نیلوفر میگه که اون شخص (وجدان) چیزی رو که دنبالش هستید رو به شما میده و در مقابل چیزی از شما میگیره.

 

 

قسمت بیست و یکم

صدا(سلام ترکان ملاقات با نیلوفر چطور گذشت)ترکان: چقدر میخوای؟نیلوفر سر پول چونه نمیزنه . صدا(همه پولدارا اینطوریند اونا برای کارمنداشون فایده ای ندارند ،دارند؟ یکیش پدر خودت) ترکان: نمی خوام باهات حرف بزنم از من فاصله بگیر

ترکان گوشی رو روی میز میندازه و همین موقع مته وارد دفتر ترکان میشه. مته: خوبی ترکان؟ ترکان که داره گریه میکنه میره توبغل مته و مته هم اونو محکم بغل میکنه.ترکان روی صندلی می شینه و مته : اگه میخوای تعریف کن ؟ گوش میدم. ترکان: آره یکی بهم زنگ میزنه ، اشاره میکنه به چیزایی که از من میدونه اون همه چی رومیدونه صحبت از چدرم ،نیلوفر میکنه انگار کنارمه ،نمیتونم دیگه.مته:

باشه،آروم باش از تو چی میخواد؟ ترکان:نمی فهمم که یه چیزی بین اون و نیلوفره که میخواد بده اون یکی میخواد بگیره دیگه هم نمیدونم وقتی هم نمیدونم بیشتر عصبی میشم اسم نداره به خودش میگه وجدان .

باشه،آروم باش از تو چی میخواد؟ ترکان:نمی فهمم که یه چیزی بین اون و نیلوفره که میخواد بده اون یکی میخواد بگیره دیگه هم نمیدونم وقتی هم نمیدونم بیشتر عصبی میشم اسم نداره به خودش میگه وجدان . چنگیز صورتحساب گوشی نیلوفر رو به مراد میده و مراد میگه همه اون بلاهایی که سرش اومده همه زیر سرصاحب این شماره تلفنه.مته ،ترکان رو به خونه میرسونه همین وقت پامیر ،اسرارو جلوی خونه مته میرسونه .اسرا ازش میخواد تا برگرده سرکار ،اما مته میگه شاید دیگه برنگردم و از اسرا جدا میشه و به خونه میره. صدری توی نگهبانی فیلم اتاق کارمندارو می بینه و می فهمه زینب برای بزتپلی کار میکنه.

مته :تو داری با تصاویری که تو دستت نداری از نیلوفر اخاذی میکنی .صدا(دارم میگردم ببینم از نیلوفر چی میتونم بگیرم دنبالم هستن چنگیز ،نیلوفر،حتی ترکان باید جلو بریم ) مته: دیگه به ترکان زنگ نمیزنی وگرنه منم می افتم دنبالت فهمیدی .صدا(منو تهدید میکنی؟) مته:به کمکت احتیاج ندارم دیگه نمیخوام کاری بکنم من و ترکان رو راحت بذار. مته و ترکان در حال دویدنند که مته میگه : دیگه با بزتپلیا کار نمیکنم . دیگه با هم هروز میدوییم اما تو کندی.ترکان: نه بابا تو باید با اسرا بدوییمدام دنبالشی و تنهاش نمیذاری میخوای بهش برسی. مته: تو حسودیت میشه .؟ ترکان: نه اینطور نیست . مته : فهمیدم در اصل تو مغزت کند کار میکنه . سرترکان رو بین دستاش میگیره و میگه : دنبال اسرا میگردم بذار درش بیارم. ترکان: اسرا تورو ناراحت مینه من وکیلم می بینم . مته: دیگه چی خانم وکیل ؟ ترکان:داری شانست رو از دست میدی هم ناراحاتی و هم نمی تونی ازش جدابشی . وقتی به چشم های مته نگاه میکنه میگه : خوب باشه دیگه حرف نمیزنم. مته با انگشتش روی لبهای ترکان میکشه و میگه بیا بریم. مته زنگ میزنه به نیلوفر و میگه تصاویری که دنبالش هستی پیش منه میخوام بهت تحویل بدم . نیلوفر: تو کی هستی ؟ مته : از آشناهای ابراهیم فرهاد . نیلوفر: در مقابلش چی میخوای؟ مته : هیچی. نیلوفر به دیدن ترکان میاد و موضوع تصاویر رو برای اون توضیح میده و از ترکان میخواد دیگه پیگیری نکنه و اگر وجدان زنگ زد تونو بپیچونه. پامیر واسرا وارد دانشگاه میشن اسرا به مته زنگ میزنه و میگه کی میای من اگر تو نیای خودمو می ندازم جلوی ماشین . مته : دیگه برام مهم نیست هرکاری میخوای بکن(حال کردم اینو بهش گفت دختره ….) اسرا: یعنی به همین راحتی .مته : لوس بازی درنیار . اسرا: اگه اتفاقی برام بیفته چی؟ مته : پامیر کنارته . گوشی رو قطع میکنه.

نیلوفر ،برکیز رو مسئول همه اتفاقات میدونه اما برکیز انکار میکنه و نیلوفر عصبیه . چنگیز هم که در تعقیب نیلوفر بوده به مراد خبر میده که اون دو تا همدیگه رو ملاقات کردند. مته توی ماشین نشسته و ترکان رو که توی کافه همراه همکارش نشسته نگاه میکنه .ترکان متوجه اون میشه و میاد کنارش و میگه: چه خبر ؟ چه کار میکنی؟ مته: هیچی داشتم میرفتم جایی تو رو دیدم واسه همین وایسادم . ترکان:داری دروغ میگی . مته : از کجا فهمیدی ؟ ترکان: چون می خندی. مته: نه عزیزم چون تو خندییدی من خندیدم …..آره دروغ گفتم میخواستم تورو ببینم. ترکان:پس بیا چایی بخوریم. مته: نه من باید برم . ترکان: باور میکنم . مته: هیچی باورنکردی اینو باور کردی .

 

 

قسمت بیست ودوم

پامیر توی کافه منتظر اسراستاما اسرا به خاطر اینکه بره توالت ،از در پشتی فرار میکنه .مته توی فروشگاه سی دی رو آورده تا تحویل نیلوفر بده چنگیز هم در تعقیب نیلوفر واردفروشگاه میشه.

مته متوجه حضور چنگیز میشه. اسرا به دیدن ترکان میاد . اسرا: نمی تونم به مته فکر نکنم ،با من سرد رفتار میکنه من چکار کنم ؟ ترکان: من میگم ولش کن. اسرا:نمی تونم ،دلم نمی خواد بهش التماس کنم. صندوقدار فروشگاه نیلوفر رو صدا میزنه بسته ای رو به میده و میگه : این برای شماست . نیلوفر داخلش رو نگاه میکنه و سی دی رو می بینه .مته داره از فروشگاه خارج می شه که گوشیش زنگ میخوره .اتاق ترکان رو نشون میده که بهم ریخته است ترکان با گریه :مته ،به کمکت احتیاج دارم مته: چی شده ؟کجایی ؟ ترکان:شرکتم . مته : چی شده ؟ ترکان : اسرا دزدیدند . مته با عجله به راه می افته و میگه :دارم میام تو خوبی ترکان؟. ترکان پشت سر دزدها راه می افته . ترکان: من خوبم ، سوار ماشینش کردن.مته: باشه تو از اونجا تکون نخور دارم میام ،چند نفر بودن ؟ ترکان: میرم دنبالشون . مته : ترکان چکار میکنی ؟ مزخرف نگو ترکان …..ترکان گوشی رو قطع میکنه سوار تاکسی پشت سر دزدها میره. ترکان به نیلوفر هم خبر میده . نیلوفر هم به مراد زنگ میزنه .ترکان در مورد مسیر به مته خبر میده.

مراد از برکیز کمک میخواد و شماره تلفن نقابدار رو به اون میده تا صاحب خط را پیدا بکنه .اسرا رو توی جنگل توی خونه میبرند. مته هم میرسه .دزدها که برادر مهندس کشته شده هست. به مراد زنگ میزنه .مراد ،پامیر رو کتک میزنه . مته اسلحه رو برمیداره و میره داخل ساختمون .اسرا داره گریه میکنه .مته دستاش رو بالا میگیره و میگه: اون مقصر نیست من مقصرم اونو ولش کن منو بجاش بگیر من تو رو درک میکنم. مرد: تو برادر منو از کجا می شناسی ؟ مته : من بدم که نجاتش دادم و تحویل دوستاش دادم. سرا میره پیش ترکان ….صدای شلیک میاد و چند لحظه بعد مته از ساختمون خارج میشه .از اونجا میرن. اسرا با گوشی ترکان به باباش زنگ میزنه و میگه که مته نجاتش داده. اسرا سرش رو روی بازوی مته میذاره ترکان هم از اینکه مته یه نفر رو کشته و هم این حرکت اسرا باعث ناراحتیش شده از مته میخواد نگه داره تا پیاده بشه .و میخواد هوای تازه راه بره. مته از توی آیینه به رفتن ترکان خیره شده که اسرا میگه: داری به اون آدم فکر میکنی ؟ مته :اوهوم …(چهره مته خیلی غمگینه) اسرا : حقش بود خودتو ناراحت نکن. ترکان خیلی عصبی با مادر و زینب جر و بحث میکنه و از خونه بیرون میره . اسرا ،مته رو بغل میکنه و صورتشو می بوسه و ازش تشکر میکنه و مته میگه : یه نفر رو کشتم . اسرا : به خاطر من کشتی . مته : من گناهکارم .بعد هم میره .کثه میره پیش برکیز و اتفاقات افتاده رو برای او تعریف میکنه . مته خونه میاد که میبینه ترکان توی راهرو ورودی منتظر شه .مته: تو عصبانی هستی ؟ ترکان: یعنی چی عصبانی هستی ؟ بعد هم با مشت به سینه اون میکوبه . مته دستاشو میگیره و میگه : آروم باش . ترکان: آدم کشتی ؟ مته: من هیچکس رو نکشتم . ترکان: از کجا معلوم ؟ مته : تو به من اعتماد نداری ؟ ترکان: الان صحبت اعتماد نیست . مته : مگه ما دوست نبودیم ؟ ترکان: می خوای جیغ منو دربیاری ؟ مته :اون ساختگی بود اگه اونا میدونستن نکشتمش فکر میکنی زنده اش میذاشتن . ترکان : قسم بخور …مته : قسم میخورم «صحنه ساختمان : مته با برادر مهندس حرف میزنه و اصل قضیه رو تعریف میکنه و اینکه مراد قاتل برادرش نیست بهتره اونا فکر کنن تو مردی وگرنهتورو میکشند … مته دو بار شلیک میکنه » مته :

حالا باورت شد ؟ ترکان : باورم شد . مته و ترکان همدیگرو بغل میکنن ترکان ازش عذرخواهی میکنه و میگه که به دوستیش احتیاج داره . مته : من بیشتر احتیاج دارم . بعد هم هرکئوم به خونه های خودشون میرن.

 

 

قسمت بیست وسوم

ترکان شاد وشنگول میاد و روی تختش دراز میکشه زینب به ترکان میگه که بابارفته در خونه مته اینا و خواسته که نوه خاله آسیه از دخترش ترکان فاصله بگیره . ترکان شاکی میشه چرا پدرش در خونه خاله آسیه رفته .. مته به دیدن برکیز میره : مراد دنبال مردی که به اون زنگ میزنه . مته : توقع داری من چی بگم ؟ . برکیز: از من خواسته پیداش کنم . مته : تو هم بهش نده بذار هرکاری میخواد بکنه .برکیز: تورو هم خواسته ولی بهش ندادم از من خواست پسر ابراهیم فرهاد رو بدم بهش. مته : خوب میدادی من به کسی بدهکار نیستم مخصوصا به تو. ترکان با پدرش دعوا میکنه که چرا به اسیه حرف زده و بعد هم میره در خونه خاله آسیه و از اون معذرت خواهی میکنه .راغب (نکته: راگیپ درسته اما برای راحتی راغب میگیم) راغب و مته توی ایستگاه تاکسی اند که راغب با ایما و اشاره به مته میفهمونه ترکان داره میاد . مته و ترکان توی پارک دارند با هم میرند که مته میگه: من دیگه با مراد بزتپلی کار نمیکنم و قراره شبها با تاکسی راغب کار کنم . ترکان: بابام ازت خواسته از من فاصله بگیری ؟ مته:بابات خواسته از من فاصله بگیری …اونوقت تو از من فاصله میگیری؟ ترکان : تو چی؟ مته: البته که نمیگیرم … ترکان: منم نمیگیرم .هم زمان هردو میگن: ما دوستیم. مته و ترکان هر کدوم یه گوشه توی پارک نشستن و به خاطرات آشنایی واتفاقاتی که بینشون افتاده فکر میکنن و لبخند میزنن.ترکان توی دفترشه که نیلوفر به دیدنش میاد. نیلوفر از ترکان تشکر میکنه و میگه اگه دنبال اسرا نرفته بودی و به مته خبر نمیدادی معلوم نبود چه اتفاقی می افتاد.من ازت میخوام تمام اموالم رو بفروشی بدون اینکه کسی خبر داشته باشه . ترکان میره تا از مدارک کپی بگیره که گوشیش زنگ میخوره و نیلوفر صفحه گوشی رو نگاه میکنه و اسم مته رو میبینه . اسرا ،مته رو توی دانشگاه می بینه و کنارش میره .اسرا: چه خبر ؟ سلامتی ؟ قهری؟ مته : نه . اسرا : تو همه چی رو ول کردی حتی دوستیمونو . مته : من می خوام سرم به کار خودم باشه . اسرا : میخوای دنبالت راه بیفتم از قصد اینکارو میکنی . مته : تو منو درک نمی کنی هیچوقت درک نمی کنی ..خداحافظ. بعد هم میره و اسرا هم حرص میخوره . صدری پیش مراد میاد و ازش میخواد تا از نیلوفر بخواد تا با وکیل دیگه ای کار کنه و ترکان رو اخراج کنه همچنین زینب رو هم اخراج بکنه اما مراد قبول نمی کنه .اسرا به دیدن ترکان میره .اسرا:نکنه بابام مته رو تهدید کرده که حتی به صورتم نگاه نمیکنه …نکنه با کسی دیگه ست؟ ترکان: شاید. اسرا: راهنماییم کن .

ترکان: گفتم دنبالش نرو به شخصیتت فکر کن.اسرا : من اونو میخوام من میخوام اون عاشقم بشه کمکم کن ،تو باهاش حرف بزن . ترکان: چی بگم .؟ اسرا : از زیر زبونش بکش ببین چرا اینقدر سرد شده .

برکیز به دیدن مراد میره و آدرسهایی رو که از شماره تلفن به دست آورده به مراد نشون میده و میگه یه برنامه امنیتی وقتی زنگ میزنی هربار یه جا گوشی رو جواب میدن کل آدرسها هفتصدتاست این آدم خیلی مجهزه. مراد: پیداش میکنم . اسرا و نیلوفر با هم صحبت میکنن و اسرا اعتراف میکنه که مته رو خیلی دوست داره . شب ترکان داره میره خونه کهمته رو توی تاکسی کنار خیابون میبینه به شیشه میزنه . راننده عزیز از شما شکایت شده . مته : به چه جرمی؟ ترکان : جرمتون بی توجهی به چراغ قرمز و عبور از اونه. مته : دوست دارم در این مورد بحث کنم بفرمایید داخل ماشین . ترکان به مته میگه که اسرا اومده بود .مته : فکر کردم اومدی منو ببینی . ترکان: چه ربطی داره ؟ چی باید بهش بگم ؟ مته : هرچی دلت خواست بگو . ترکان: گفت تورو دوست داره مته . در همین وقت یه ماشین از کنارشون رد میشه و بوق میزنه مته هم با عصبانیت داد میزنه لعنتی چرا اینقدر بوق میزنی… مته : ببخشید از این به بعد بگو بیاد با خودم حرف بزنه تا جوابش رو بدم. ترکان به مته میگه که اسرا اومده بود .مته : فکر کردم اومدی منو ببینی . ترکان: چه ربطی داره ؟ چی باید بهش بگم ؟ مته : هرچی دلت خواست بگو . ترکان: گفت تورو دوست داره مته . در همین وقت یه ماشین از کنارشون رد میشه و بوق میزنه مته هم با عصبانیت داد میزنه لعنتی چرا اینقدر بوق میزنی… مته : ببخشید از این به بعد بگو بیاد با خودم حرف بزنه تا جوابش رو بدم. نیلوفر به اسرا میگه مته رو فراموش کن بین اون و ترکان یه خبرایی هست . اسرا : توهم داری شاید همدیگه رو ببینن اما فکر نکنم چیز یبین اونها باشه . نیلوفر : خودم دیدم چه جوری بهم نگاه میکنن . اسرا: چه جوری ؟ نیلوفر: نگاهشون یه دوستی ساده نبود … اسرا به فکر میره . مته و ترکان کنار دریای مرمره زیر پل بعاز نشستند و چای میخورند .ترکان: توشنا بلدی؟ مته: بلدم . ترکان: اگه من بیفتم اینجا نجاتم میدی ؟ مته: مگه شنا بلد نیستی ؟ ترکان: چرا بلدم . مته : آها چون تو خیس شدی میخوای منم خیس کنی. ترکان: مثلا تو شرایط سخت ،دارم خفه میشم اون لحظه چکار میکنی ؟ مته: آره می پرم تو اب و نجاتت میدم … حتی اگه قطب هم بودم میپریدم (ترکان با لبخند به اون نگاه میکنه ) ….البته نه اونجا خیلی سرده . ترکان: اگه من باشم نجاتت میدم تو شرایط سختم نجاتت میدادم و می پریدم. بچه بودم دوست داشتم غواص بشم . مته : منم دلم میخواست ماندراکه بشم . ترکان: جادوگر بعدشم ازتو کلات پرنده دربیاری.. مته: جادوگر چیه ؟ پرنده چیه؟ هیپنوتیزم میکنه .. با بدیها میجنگه.ترکان: حتما میخواستی دخترارو گول بزنی ؟ مته : نه اون موقع دوست دختر داشتم ناردا دوست دختر ماندراکه بود. ترکان : این ناردا چه چطور دختری بود ؟ مته به چهره ترکان نگاه میکنه به موهاش و به صورتش و میگه : موهایی مشکی داره ، شاده ، چشاش واقعا قشنگه .

ترکان میخنده . مته: وقتی هم میخنده چشاش مثل کره ایها پیدا نمی شه . هر دو میخندن . ترکان بلند میشه تا چایی بگیره هنوز از کنار صندلی دور نشده که مته با عشق نگاهش میکنه و میگه : دوست دارم . ترکان هول میشه و هر دو استکان از دستش می افته و با هیجان به سمت مته میگه : تو چیزی گفتی .

مته نگاهش میکنه با لبخند میگه … گفتم تو چقدر بی عرضه ای . ترکان میخنده و میگه : باید پول اینارو هم حساب کنم . میره و مته هم خرده های استکانهارو جمع میکنه . چنگیز آدرسهارو به پامیرر و کثه میده و میخواد ظرف یکروز آدرس نقابدار رو پیدا کنن. پامیر میگه که تنهایی میتونه آدرس رو پیدا کنه . چنگیز و کثه میرند .

اشتراک گذاری مطلب

تاکنون 7 نظر ثبت شده است.

  1. این کجا کامل بود اخرش چنگیز موقع دزدیدن ترکان راغب مداخله می کنه و چنگیز راغب را می کشه مته میره ترکان رو نجات بده که به مراد بستپلی تیر می زنه اما دلش نیومد مراد بستپلی رو بکشه موقعی که دست ترکان رو گرفت می خواستن از اونجا برن مراد بستپلی از پشت به مته تیر میزنه نفهمیدم مته مرد یا نه قبل اونم پامیر چنگیز رو کشت و کثه مراد بستپلی رو کشت ازه قبل اینها هم مته فهمید که پدرش هنوز زنده است حتی جای پدرش رفت که فهمید بالا دشتی ها همون پدرشه پلیس هم مته رو تعقیب کرده بود و وجدان و بابای مته رو دستگیر کردند پلیس هم همون برکیز بود تو بازجویی از ابراهیم فرهان برکیز یک اسلحه به بابای مته میده و ابزاهیم فرهان خودش رو می کشه این بود قسمت اخر حکایت کهنه

    • با سلام و احترام
      ممنون بابت این توضیحات .
      متاسفانه دوستی که قرار بود به ما در خلاصه قسمت ها کمک کنه دچار مشکل شد و نتونست همکاری کنه .
      باز از شما ممنونم .

  2. آخه این کجاش کامل بود ؟؟؟!!!!!!!!!!! واقعا که… خجالت نمی کشین مردم رو اسکول خودتون می کنید.. وقتی می نویسید کامل یعنی تا آخر داستان رو باید تعریف کنید…

    • با سلام و احترام
      نیاز به توهین نبود . میتونستید با احترام و ادب این سوالتون رو بپرسید .
      شما کافیه یه سری به سایت های ایرانی بزنید و قطعا متوجه تفاوت این مطلب در سایت ما با سایت های دیگر ایران میشدید .
      ما منظورمون این بود که سعی میکنیم که با پخش خلاصه قسمت های پخش شده رو قرار بدیم که کسی که ندیده بتونه بفهمه چه اتفاقی افتاده .
      حالا برای دوستی که قرار بود ادامه فیلم رو خلاصه نویسی کنه مشکلی پیش اومده که ما رو در آمپاس قرار داده .
      یه مقدار هم به دیگران حق بدیم و همیشه از جانب بالا به دیگران نگاه نکنیم .

  3. قسمت 44 حکایت کهنه کی میاد رو سایت

    • با سلام و احترام
      به محض پخش شدن و اطلاع از قسمت 44 خلاصه این قسمت قرار داده میشه .
      لطفا کمی شکیبا باشید .

  4. مثه روزی روزگاری بسیار کامل و عالی 🙂 موفق باشید ممنون

به این مطلب امتیاز بدهید :

 

 

به اولی ها امتیاز بدهید :

 

X بستن تبليغات
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب برای سایت اولی ها محفوظ است - سئو توسط سایت استوری SiteStory.net
Facebook | Instagram | Pinterest | Google+ | Twitter