به عهد و پیمان خود وفا کنید (قران کریم)
خوش آمدید - امروز : جمعه ۱۹ آذر ۱۳۹۵
خانه » فرهنگ و هنر » سریال » داستان سریال روزی روزگاری به صورت کامل
داستان سریال روزی روزگاری به صورت کامل

داستان سریال روزی روزگاری به صورت کامل

داستان سریال روزی روزگاری به صورت کامل ، کاملترین خلاصه سه فصل فیلم روزی روزگاری به همراه خلاصه قسمت آخر فیلم روزی روزگاری

خلاصه فیلم روزی روزگاری

قسمت آخر فیلم روزی روزگاری اضافه شد

در آخر فصل اول . جمیله با حلمت ازواج می کنه ولی علی چنان غیرتی میشه که میاد حکمت رو میکشه و راهی زندان میشه

در فصل دوم سریال که حدودا دو سال گذشته علی از زندان آزاد میشه ولی نه بعنوان کاپیتان علی بلکه به عنوان یک مرد بیچاره و بدبخت

پلین هم با هاکان ازدواج می کنه ولی بچه احمد رو داره و وقتی احمد به کشور برمیگرده پلین از هاکان جدا میشه و با احمد ازدواج میکنه

آیلین هم از سونر بار دار هست و در موقع زایمان جوون خودشو از دست میده و دقیقا در همون روز علی هم خودکشی می کنه

پس از مرگ  پلین و علی جمیله وضع بهتری داره چون شرکت حکمت بعد از مرگش به اون رسیده

دختر پلین و هاکان که اسمش زهراست  ناراحتی کلیه داره و باید دیالیز بشه  و اینجاست که فقط کارولین می تونه کلیه شو به اون بده

کارولین برای هاکان شرط میذاره که درصورتی کلیه شو به دختر پلین اهدا می کنه که باهاش ازدواج کنه

کارولین در این شرط نیز شکست می خوره چون پرستار آیلین می تونه به زهرا دختر پلین و احمد کلیه بده و همین کار رو هم میکنه

…….

عثمان هم الان یک پسر دبیرستانی شده و عاشق یک دختر به نام عایشه  ولی عایشه با مته دوسته

سونر هم پس از مدتها با بهار  پرستار بجه آیلین ازدواج میکنه و بچه دار میشن

احمد هم می میره و پس از سال ها پلین و هاکان با هم ازدواج می کنن

و چند سال بعد عثمان شروع میکنه به نوشتن خاطرات شون از اومدن علی به خونه تا الان

 


خلاصه کامل از سه فصل فیلم روزی روزگاری :

 

خلاصه فصل اول فیلم روزی روزگاری:

 

در ادامه نشان داده خواهد شد که کارولین عثمان را همش اذیت می کند و حتی یک بار نزدیک است که عثمان در دریا غرق شود اما ان مرد ماهی گیر دوست علی او را نجات می دهد. عثمان به نزد جمیله برمی گردد زیرا با این کار عدم توانایی علی در نگه داری او ثابت می شود و این اغاز اشنایی ان مرد ماهیگری با جمیله و فرزندانش است. ان ماهیگیر عاشق جمیله می شود و از او درخواست ازدواج می کند علی به شدت عصبی می شود و حسادت می کند و به او می گوید اگر دست از ازدواج با جمیله برندارد او را می کشد. ایلین که از این فقر خسته شده تصمیم به ازدواج با مورات برادر سونر می گیرد. مادر احمد مورد اصابت تیر قرار می گیرد البته مهاجم از طرف بابای هاکان بوده و قصد کشتن احمد را داشته که تیر به مادرش می خورد. هاکان اسلحه را برمیدارد و احمد فکر می کند هاکان قاتل است اما بعد اصل قضیه را می فهمد و قاتل مادرش را می کشد. پلیس دنبال احمد است و پلین او را قایم می کند اما احمد دستگیر می شود. هاکان به احمد کمک می کند تا از مرز خارج شود. پلین باردار است و هاکان با او عروسی می کند. کارولین و علی عروسی می کنند ولی نامزد قبلی کارولین اکبر وارد ترکیه می شود و کارولین سعی دارد با همکاری او حساب بانکی علی را خالی کند. مته عاشق اینجه معلمش شده است اینجه او را تشویق می کند که به موسیقی بپردازد مته و گروهش در مسابقات شرکت می کنند و برنده می شوند و البومی تهیه می کنند که بسیار موفق می شود اینجه با نامزدش عروسی می کند اما مشکلات زیادی دارد زیرا او مرد خوبی نیست اینجه سرطان می گیرد و در اغوش مته جان می بازد. جمیله اول درخواست ماهیگیر را که نامش حکمت است قبول نمی کند او مرد کارخانه داری بوده که به دلیلی وقایع بدی که برایش افتاده از همه چیز دست کشیده است او زنی به نام سلما دارد که دیوانه است و جمیله می ترسد که بر اثر ازدواج انها زن سابق حکمت اسیب ببیند. کارولین همه چیز علی را از جمله رستورانی را که بر روی قایق ساخته می فروشد و علی هم ان رستوران را به هم می ریزد و خراب می کند پلیس دنبال علی است. علی به جمیله تعرض می کند جمیله ساکت می ماند ولی بعد از چند وقت می بیند که باردار است علی به او التماس می کند که بچه را نیاندازد جمیله خونریزی داخلی دارد و علی به او خون می دهد در این بین کارولین هم می اید و می گوید باردار است علی از جمیله می خواهد بچه اش را بیاندازد . جمیله هم این کار را می کند و این بار پیشنهاد ازدواج حکمت را می پذیرد. جمیله و سلما زن قبلی حکمت با هم دوست می شوند سلما که به دلیل مرگ پسرش دیوانه شده بود و افسردگی شدید گرفته بود با کمک جمیله و عثمان کوچولو بهتر می شود. جمیله و حکمت عروسی می کنند و همه خوشحال هستند که علی با اسلحه وارد می شود و حکمت را می کشد و بعد می خواهد که جمیله را بکشد که مادر علی با کمک اسلحه ای که احمد جا گذاشته بود به علی شلیک می کند و او را زخمی می کند و جان علی را نجات می دهد.

 

خلاصه فصل دوم سریال روزی روزگاری :

 

داستان فصل دوم دو سال بعد از فصل یک است و در این فصل دو سال از اتفاقات فصل یک گذشته است . عثمان کوچولو به مدرسه می رود و در انجا عاشق دختری به نام گلدون شده است و معلم مدرسه که معلم مته هم بوده همش عثمان را به خاطر این شیطنت ها سرزنش می کند. مته یک گیتاریست و خواننده بسیار مشهور شده است و در یک کازینو خیلی مشهور هم کار می کند و بسیار معروف شده است اما همچنان به یاد عشق اولش اینجه معلم موسیقی اش است. جمیله که قبل از مردن حکمت با او عقد کرده بوده صاحب شرکت حکمت می شود. شریک جمیله در کارخانه با مرد شیاد و حقه بازی به نام کنعان عروسی می کند و این باعث می شود که جمیله خودش امور را به دست بگیرد و در مقابل کنان به ایستد. علی اقا هم بعد از دو سال از زندان ازاد می شود اما ان کاپتان علی کجا و این علی کجا که همه چیز را از دست داده حتی دیگر کارولینش و حتی جمیله و فرزندانش را ندارد. ایلین هم بعد از دو سال زندگی با مراد هنوز عاشق سونر است این مدت سونر لندن بوده و وقتی برمی گردد ایلین می گوید که نمی خواهد که با برادر علیل او زندگی کند و می خواهد طلاق بگیرد تا با مردی که دوستش دارد زندگی کند و ان مرد سونر است سونر هم همچنان ایلین را دوست دارد و مورات بعد از اینکه پی به عشق این دو می برد خودکشی می کند. مته همچنان به فکر خانم معلم اینجه است اول با دختری که شبیه اینجه است دوست می شود اما ان دختر می فهمد که مته به خاطر شباهت او با عشق اولش با او دوست شده مته را رها می کند و بعد از ان مته با دختری به نام نهال دوست می شود و نهال کم کم مته را از ان انزوا خارج می کند و او را عاشق خودش می کند.  پلین با هاکان عروسی کرده و دخترش زهرا را به دنیا اورده است.

سلما را کنعان بهش دارو میخورونه تا سلما تعادل روانیشو از دست بده وبتونه سلما رو توی دادگاه دیوانه فاقدصلاحیت جلوه بده تا سهامشو دست بگیره اما روز دادگا ه جمیله میفهمه سلما رو فراری میده ومیبره خونه خودش ازش مراقبت میکنه کنعان میفهمه سلما رو جمیله فراری داده با پلیس میاد خونشون سلما که حالش خوب شده به پلیس میگه که خودش به خونه جمیله اومده واز کنعان شکایت میکنه تا بتونه سهامشو در اختیار بگیره ودادگاه حکم به نفعش صادر میکنه .

( علی بعداز تحقیقات میفهمه نرمین خانم مادر کنعان و تنها نقطه ضعفشه بخاطر همین مادر کنعان رو میدزده وکنعان رو مجبور میکنه مدارکی رو که ثابت میکنه جمیله بیگناهه بهش بده وبعد از گرفتن مدارک اونا رو به دادگاه ارائه میده ودادگاه حکم به برگردوندن سهام جمیله میده وکنعان هم که دستش رو شده همه پولای شرکت برمیداره ومیخواد فرار کنه اما علی میفهمه جلوشو میگیره وتوی کشتی باهاش درگیر میشه کشتی منفجر میشه کنعان میمیره و علی نجات پیدا میکنه وپولها رو به جمیله برمیگردونه ) ( طبق گفته یکی از دوستان )

این موقعی است که احمد طبق عفو ملی ای که خورده اجازه ورود به کشتی را می گیرد. از طرفی علی کنان را در کشتی می بیند و طی حادثه ای که می افتد کنان می میرد ( علی و کنان درگیر و کنان در درگیری کشته میشه ) و علی خودش را در دریا می اندازد و نجات می دهد. اما علی نگران گذشته اش است و فکر می کند همه او را برای مرگ کنان شریک جمیله مقصر می دانند و فکر می کند که جمیله هرگز حرف های او را باور نمی کند و خودش را در دریا غرق می کند جمیله وقتی می فهمد به او حالت های عصبی دست می دهد که چرا زودتر نفهمیده و علی را نجات نداده از ان طرف ایلین که باردار است را به بیمارستان می برد او بعد از زایمان می میرد و جمیله در یک روز علی و ایلین را از دست می دهد.

 

 

خلاصه فصل اخر(۳) سریال روزی روزگاری :

 

بعد از فوت علی همه مسئولیت های خانواده بر عهده مته می افتد گروه موسیقی او از هم جدا شده و او مشکلات عدیده ای دارد در این میان دختری وارد داستان می شود به نام ایکا یا عایشه اگر دوبله بشه. عایشه هم دبیرستانی عثمان است و عثمان عاشق اوست. ایده اصلی این فصل کودتای نظامی در ترکیه است که کلا سرنوشت کشور را تغیر می دهد در این فصل عثمان بزرگ شده و دانش اموز دبیرستان است عثمان به ایک گروه سوسیالیست ملحق می شود. سونر بعد از مرگ ایلین سر زایمان بسیار افسرده است و می خواهد به لندن برود و در انجا زندگی کند ولی جمیله و دوستش سلیمان موافق نیستند. پلین بعد از برگشت احمد به ترکیه از هاکان طلاق می گیرد و زن احمد می شود و زندگی ارامی دارد. انها با زهرا دختر پلین زندگی می کنند و زهرا نمی داند که احمد پدر وافعی او نیست و هاکان پدرش است. پدر هاکان مورد اصابت گلوله قرار می گیرد. و هاکان به این دلیل زندانی می شود اما بعد از چند مدت ازاد می شود و سعی می کند روی زهرا که فکر می کند پدر واقعی اش احمد است کار کند. پدر هاکان زهرا را می دزدد و به او این حقیقت که هاکان پدر او است را می گوید. زهرا شوکه می شود و می خواهد فقط پیش هاکان بماند. از طرفی او ناراحتی کلیه دارد و باید تا پیوند دیالیز شود بابای هاکان تصمیم می گیرد که زهرا را به خانه خودش ببرد . حالا بشنوید از کارولین خانم که حالا همسر اکرم خان بابای هاکان شده. هاکان برای مراقبت از زهرا تصمیم می گیرد که به خانه پدرش و کارولین برود و درا نجا از زهرا مراقبت کند. کارولین تست می دهد و می فهمد که می تواند به زهرا کلیه بدهد بعد یک شرط برای هاکان می گذارد می گوید من از پدرت طلاق می گیرم تو با من ازدواج می کنی و من به زهرا کلیه می دهم هاکان به فکر فرو می برد و برای اینکه چهره کارولین را به پدرش نشان بدهد او را به هتل دعوت می کند اما او اکرم بی پدرش را هم دعوت کرده است. در نهایت بهار پرستار بچه ایلین به زهرا کلیه می دهد. شخصی به نام عارف در داستان است که از شخصیت های سیاسی است دشمان او وارد داستان می شود اسم او طغرل است عارف برادر او را کشته است و او برای انتقام دختر عارف و عارف و مته را گروگان می گیرد.او انها را به یک جای ممنوعه می برد که زندانی ها را در انجا کتک می زدند و می کشتند. طغرل سعی می کند به جمیله نزدیک شود و با او عروسی کند و به او می گوید که عارف مرده است گویا قبلا جمیله می خواست به عارف عروسی کنه. توی فیلم جمیله خانم چقدر خاطر خواه داشته.جمیله قبول می کند و یک شرط دارد اینکه طغرل مته را برگرداند و طغرل خیلی مته را شکنجه کرده است. احمد به دستور بابای هاکان کشته می شود و طغرل هم در این میان می میرد. مته با عایشه دختری که عثمان دوست داشته دوست می شود. هاکان دوباره با پلین عروسی می کند پلین هم فرزند دومش را که از احمد است به دنیا می اورد طفلی این هاکان قسمتشه همش از بچه های احمد مراقبت کنه . سونر با بهار پرستار دخترش عروسی می کنه.و منتظر بچه شان هستند. بعد از چند سال عثمان شروع به نوشتن داستان خانواده اش می کند و از روی ان سریال ساخته می شود.

 

خلاصه سه قسمت آخر سریال روزی روزگاری :

افراد طغرل جایی که مته از اونجا زنگ می زده را ردیابی کردند و می رن مته را تعقیب می کنن و به جایی می رسن که زندانی قدیمی بوده و مته اونجا طغرل را نگه می داره. از اون طرف عارف و سونر هم داشتن اون افراد را تعقیب می کردند خلاصه درگیری می شه و مته فرار می کنه توی زندان که پلیس هم وارد عمل می شه مته درها را می بنده عارف می ره باهاشون صحبت می کنه که اینجا زندان مخفی بوده اگر بخواید مته را دستگیر کنید ما هم راجع اینجا و شکنجه هاش شهادت می دهیم و پلیس راضی می شه با مته کاری نداشته باشه. جمیله و عارف می رن پشت در به مته التماس می کنن که طغرل را نکشه و مته ازادش می کنه. طغرل همش داره مته را تهدید می کنه که بیچاره ات می کنم و ولت نمی کنم که صدای شلیک می اد و گلوله به طغرل می خوره و می میره. صدای اون شعری می اد که گیزده توی زندان می خونده و مشخص می شه کار گیزده بوده. مته می ره لب ساحل و گیزده را پیدا می کنه حال گیزده با مردن طغرل بهتر شده و به مته می گه می خوام یک زندگی جدید بسازم. از اون ور ایچه می اد و اینکه گیزده را با مته می بینه ناراحت می شه که جمیله می گه بمون و جایی نرو. بعد مته می اد سراغ ایچه و می گه همه چی تموم شد و خوشبختت می کنم. مته خوشحال می ره خونه و با همه شوخی می کنه. از اون ور عموی عارف می اد خواستگاری عارفه خانم که عارفه می گه بهتره دوستان خوبی باشیم و من براتون شیرینی درست می کنم اما دیگه از ازدواح گذشته. پلین و هاکان هم با هم صحبت می کنن پلین می گه اگر می خواستی بری اون شهر به من می گفتی خوشحال می شدم همراهیت کنم و هاکان را می بوسه که هاکان ذوق مرگ میشه. بعد به همراه پلین و زهرا می رن پیکنیک و اونجا عشقولانه می شن و پلین را می بوسه. کارولین می خواد بره سوییس که پسرش مصطفی فرار می کنه می ره پیش جمیله و کارولین می ره دنبالش که مادربزرگ می گه هر جا می خوای بری برو اما حق نداری مصطفی را از ما جدا کنی و کارولین بدون مصطفی می ره و بعد لب استخر نشونش می ده که داره خوش می گذرونه و به بقیه می گه تا وقتی پولم تمام بشه اینجا هستم. عروسی سونر برگزار می شه اول بهار نمی خواد عروسی بگیره که جمیله می گه می دونم به احترام ما و ایلین نمی خوای این کاررا بکنی اما عروسی تو بگیر. توی عروسی همه شادن. از طرفی مسعوده را نشان می ده که می ره ملاقات ایبو و ایبو می گه یک مقدار از پول ها را طلا کرده و نگه داشته که مسعوده همش می ره زندان بهش سر می زنه وقتی ازاد می شه ایبو می گه طلاها را توی قمار باخته و مسعوده می زنش و دنبالش می کنه. توی عروسی یک مردی می اد سراغ مسعوده و باهاش می رقصه از اون طرف عثمان به یکی از دوستاش اشاره می کنه با گیزده برقصه و خودش هم که می بینه بتول تنهاس با بتول می رقصه. بعد نشون می ده عثمان که الان میانسال شده می ره خونه علی و همش یاد خواهر و برادرش و همه اتفاقات می افته در پایان نشون می ده که این داستان واقعی بوده و یک سری عکس نشون می ده که به نظر از جمیله و علی واقعی بوده و می گه که نویسنده این فیلم رابه مادرش تقدیم کرده و این فیلم برگرفته از دفتر خاطرات مردی به نام عثمان بوده و در انتها نشون می ده که همه عوامل فیلم بعد از کات می رن هم را بغل می کنن و به هم تبریک می گن

خلاصه قسمت ۳۰۳ تا ۳۰۵ سریال روزی روزگاری :

مته می فهمه که طغرل به طور پنهانی دستور قتل عارف را داده ومی بره عارف را توی بیابون و می گه قبر بکن و بعد طغرل را مجبور می کنه که به افرادش زنگ بزنه و بگه دست نگه دارن. هم عارف را بردن که یک نفر از افراد که با طغرل صحبت کرده می رسه و می گه دست نگه دارید و عارف را ازاد می کنن . عارف خودش را به خونه می رسونه و جمیله خیلی عاطفی ازش استقبال می کنه. مته زنگ می زنه که ببینه رسیده عارف یا نه. که عارف بهش می گه که بگو نرسیده و باید افراد طغرل بیان اونجا ببینن من کجا هستم. از اون طرف عارف به همراه سلیمان و سونر می رن اونجا و افراد طغرل را تهدید می کنن جای زندانی ها را پیدا می کنن و با لباس نظامی وارد می شن همه زندانی ها را سوار ماشین می کنن و می برن ازاد می کنن. این صحنه به نظرم حیلی ابتدایی و مسخره از اب در امده بود. از اون طرف رویا همش می خواد به هاکان نزدیک بشه و این پلین را ناراحت می کنه و جمیله می گه تو اگر کسی به هاکان نزدیک بشه ناراحت می شه و این یعنی تو به هاکان حس داری مادربزرگ هم می گه که بهتر از هاکان پیدا نمی کنی . هاکان با رویا می ره بورسا و به پلین نمی گه که پلین ناراحت می شه بعد از برگشتن هاکان می گه که من فکر می کردم که تو نمی خوای نزدیکم باشی. از اون طرف دنیز وسونر دعواشون می شه و بهار می ره سراغ دنیز که حالش بد می شه می برنش بیمارستان بعد نامزد سابقش می ره بهش خون می ده و به دنیز می گه بهار بارداره و نمی دونسته که دنیز نمی دونسته ولی بعدش با دنیز صحبت می کنه. سونر ناراحت می شه چرا ضیا زودتر از اونها به دنیز گفته اما دنیز استقبال میکنه و برای بچه کوچک اتاق را درست می کنه و می گه من مطمئنم که پسره . مته مادرش را می بره پیش طغرل و طغرل را وادار می کنه که از مادرش عذرخواهی کنه. گیزده هم تو ماشین مته قایم شده بوده با دیدن اون زندان که اینهمه توش زجر کشیده گریه می کنه و مته دلداری اش می ده. ایچه هم به عثمان می گه که باید طلاق بگیرن و می خواد منتظر مته بمونه و مته بهش گفته که دوستشش داره. نریمان و مسعوده میان پیش مادربزرگ که براشون دعا کنه که توی تلویزیون می بینن که ایبو برشکست شده و خوشحال می شن. کارولین مخ ایبو را زده تا پول هایی که داره را به نام کارولین توی بانک بزاره و بعد مسعوده جای ایبو و کارولین را لو می ده که کارولین می گه من یک کارمند معمولی بودم و ایبو تعهد می ده پول مردم را زودتر بده.

 

خلاصه قسمت ۲۹۲ تا ۳۰۲ سریال روزی روزگاری :

دنیز وقتی می فهمه که باباش و بهار می خوان عروسی کنن شوکه می شه و شب می ره خونه جمیله . جمیله به سونر زنگ می زنه و سونر و بهار می رن اونجا. دنیز می گه من از این می ترسم که شب ها بهار پیش بابام بمونه و من تنها باشم که بهار می خنده و می گه من بعضی از شب ها می ام پیشت و هروقت خواستی بیا پیش ما و دنیز قبول می کنه. بهار به جمیله می گه من از شما خجالت می کشم که جمیله می گه ایلین همیشه دختر من می مونه اما سونر و دنیز به تو احتیاج دارن. مته توی بار اسم طغرل و بیمارستانی را که بستری است را می شنوه می ره سروقتش که توی اتاق طغرل , سلیمان را می بینه و سلیمان می گه طغرل زودتر از ما اینجا را ترک کرده.مته بالاخره توی بار صدای طغرل را می شنوه و خودش را قایم می کنه توی دستشویی از بالای در چهره طغرل را می بینه و تعقیبش می کنه از اون طرف سلیمان هم که همش دنبال مته است اونها را تعقیب می کنه طغرل جلوی بیمارستان می ره و از اون ور عارف را به بیمارستان می ارن. جمیله هم هست و می خواد بره جلو که سونر نمی زاره و بالاخره جمیله ر ابا لباس دکترا می فرستن بالای سر عارف. صحنه ی احساسی است و عارف می گه که خوشحالم که قبل از مرگم تو را دیدم و این مدت به خاطر دیدن تو زنده بودم . جمیله می گه ما نجاتت می دیم و به سختی از عارف چشم برمیداره و می ره. مته همش داره طغرل را تعقیب می کنه و بالاخره اون جایی که زندانی ها را می بردن پیدا می کنه و همش یاد شکنجه خودش می افته.ایچه و عثمان می خوان توی کنکور شرکت کنن. کارولین باز می ره سراغ هاکان اما هاکان یک برگه بهش نشون می ده که همه ثروتش را بخشیده و کارولین می گه تو دیوانه ای و می ره. کارولین مجبور می شه بره سمت ایبو و ایبو هم می گه که من برات خونه گرفتم و اجاره یک سالش را دادم از اون طرف مسعوده و نریمان حسابی به ایبو شک کردن. پلین وقتی می فهمه که هاکان ثروتش را بخشیده و می خواد توی جنبش ازادی کار کنه حسابی خوشحال می شه که هاکان داره مثل احمد می شه و راهش را ادامه می ده از اون طرف یک وکیل جدید به نام رویا وارد داستان شده که قراره با هاکان کار کنه و پلین خانم موقعیت خودش را در خطر می بینه.

سونر و سلیمان تصمیم دارن که موقع انتقال عارف به زندان اون را فراری بدن. بهار حالش بد می شه و می ره ازمایش می ده می فهمه بارداره حسابی شوکه می شه و به صدا می گه که دنیز هنوز با ازدواج ما کنار نیومده حالا با این بچه می ترسم به هم بریزه.

مته همچنان به تعقیب طغرل ادامه می ده و وقتی می خوان عارف را از بیمارستان به زندان منتقل کنن سونر به همراه مته و سلیمان می خوان نجاتش بدن که این میان موفق نمی شن و سونر تیر می خوره بهار به شدت نگرانه سونره اما چیز مهمی نبوده و گلوله به دستش خورده بود. یک سری مامور می اد به زندان طغرل و می گه باید همه زندانی ها منتقل بشن که در این میان و شلوغی مته می خواد عارف را فراری بده که نمی تونه. عارف می گه تو فرار کن من نمی تونم بیام افراد طغرل می رن مته را بگیرن و مته ازشون اسلحه را می گیره که طغرل می رسه باز مته موفق به فرار می شه طغرل دنبالش می کنه و در نهایت و در درگیری طغرل در یک چاله می افته مته شروع می کنه به خاک ریختن و طغرل التماس می کنه که دفنش نکنه مته طغرل را می بره به همون زندان همش یاد خاطرات دردناکش می افته و اونجا می خواد به همون شیوه طغرل را شکنجه بده. کارولین هم که از هاکان ناامید شده به ایبو چسبیده و مسعوده می ره اون دو تا را تو رستوران می بینه شروع به داد و فریاد و شکستن وسایل می کنه که ایبو حلقه اشو درمیاره و می گه خسته شدم از دستت مسعوده همش می گه بیا با هم حرف بزنیم اما قبول نمی کنه. ایبو مسعوده و پدر و مادرش را از بانک بیرون می کنه مسعوده یک چیز نوک تیز برمی داره و می گه کاری که زن عمو جمیله نتونست بکنه من می کنم و به کارولین حمله می کنه که اون وسیله کج می شه و در بدن کارولین نمی ره خیلی بامزه بود اینجا. در ادامه مسعوده می زنه شیشه بانک ایبو را می شکنه و کارولین به ایبو می گه اول باید طلاق بگیری و بعد با من باشی که ایبو قبول می کنه. هاکان هم داره همچنان به کارهاش برای جنبش ادامه می ده و پلین هم همکارشون شده عثمان هم می خواد اعلامیه چاپ کنه و در این میان رویا به هاکان نزدیک شده که پلین هم حسابی حسودی اش شده.

بهار که فکر می کنه دنیز نمی خواد بچه ای دیگه باشه می خوادبچه را سقط کنه و صدا به سونر می گه ولی بهار پشیمون می شه. مته می خواد طغرل را با عارف معاوضه کنه اما افراد طغرل ایچه را می گیرن و می خوان طغرل را با ایچه معاوضه کنن که این میان بتول می فهمه و به کمک مته می اد و ایچه را نجات می ده و طغرل را تحویل نمی ده باز زنگ می زنه و قرار می زاره که طغرل یک جوری رمزی به افرادش می گه که عارف را بکشن و اونها می خوان ۲۴ ساعت منتظر بمونن و بعد عارف را بکشن. هاکان و رویا می خوان برن برای کارهاشون یک شهر دیگه که جمیله می گه پلین تو هم برو. اونجا می خوان به هاکان که وکیل مدافع یکی از زندانی هاست حمله کنن که پلین می پره وسط و اون کتک می خوره هاکان همش نگران پلینه و پشت پلین در اثر ضربه اسیب دیده و هاکان روی پشتش پماد می ماله و همش ناراحته و نمی تونه خودش را کنترل کنه و می بوسش و پلین جا می خوره و می ره و بعش هاکان ازش عذر می خواد. مته می ره توی خونه ایچه قایم می شه و زیر تختشه که ایچه می فهمه و به مته می گه من تو را خیلی دوست دارم و این دو شب را کنار هم می گذرانن و رفع دلتنگی می کنن اما رابطه ای با هم ندارن. از طرفی نشون می ده که عثمان می خواد داستان زندگی خانواده اش را بسازه. توی این چند قسمت همش به رنج هایی پرداخته می شه که مته کشیده و سعی می کنه همون بلاها را سر طغرل بسازه.

 

خلاصه قسمت ۲۷۸ تا ۲۹۲ سریال روزی روزگاری :

 

جمیله به شدت سردر گمه از یک طرف عارف شوهرش قرار داره و از طرفی مته. همش به سند ازدواجش نگاه می کنه و نمی دونه چی کار کنه. طغرل بهش زنگ می زنه و جمیله می گه به یک شرط طلاق می گیرم بزاری که مته را ببینم و طغرل قبول می کنه. طغرل باز به شکنجه مته ادامه می ده در این میان ساعتش می افته که یک نگین الماس داره و هرچی دنبالش می گرده پیداش نمی کنه مته دراین میان نگین الماس را برمیداره و در دهانش می زاره. بهار با دوستاش برای یک قرارداد کاری می ره کافه که اونجا باز سونر را با یک زن می بینه که به شدت نوشیده و بهار مجبور می شه سوییچ را بگیره از سونر و تا خونه برسونش فردا صبح سونر بیدار می شه و به سلیمان می گه چیزی یادم نمی اد اما به نظرم بهار را دیدم( سونر فصل سه را اصلا دوست ندارم هرچقدر توی دو فصل اول فرد مقتدر و قابل تکیه ای بود در فصل سه همش یا داره برای ایلین عزاداری می کنه و یا اینکه نوشیدنی می خوره و با زن ها می چرخه به نظرم نقش فصل سه اش اصلا خوب نبود) عارف هم به شهری که فکر می کنه هالیت بابای ایدین انجاست می ره و می خواد پیداش کنه. کارولین می ره مغازه هاکان و چون زهرا انجاست حرفی نمی زنه. زهرا به پلین می گه که کارولین به دیدن پدرش امده و پلین عصبی می شه به هاکان می گه و هاکان هم می گه که من جلوی زهرا نمی تونستم باهاش بد رفتاری کنم. کارولین با هاکان دیدار می کنه و کارولین می گه من پیش پدرت اعتراف می کنم که همه اینها نقشه من بوده و تو بی گناهی اما باید قبلش با من ازدواج کنی که بفهمم دورم نمی زنی و چیزی از ثروت به من می رسه. یک نکته ای که قبلا یادم رفته بود اشاره کنم این بود که ایبو شوهر مسعوده بعد از کلی باخت بالاخره برنده می شه و یک شبه پولدار می شه و یک بانک می زنه. نریمان شوهرش و مسعوده هم براش کار می کنن. مسعوده هم موهاش را مشکی کرده . کارولین با کلی عشوه می اد پیش ایبو و توی بانکش پول می زاره و لپش را می کشه که ایبو هم حسابی ذوق مرگ می شه در این میان مسعوده هی حرص می خوره و ایبو را تهدید می کنه که با کارولین کاری نداشته باشه. جمیله به دیدن مته می ره و حسابی با دیدن حال مته دگرگون می شه و باز هم بازی خوب جمیله و مته دیدنی است. از طرفی طغرل به مته می گه که عثمان و ایچه با هم عروسی کردن و مته داغون می شه.

سلیمان و صدا با هم نقشه می کشن. سلیمان سونر و دنیز را به باشگاه کاراته می بره و از اون ور صدا هم به همراه بهار می اد که استاد از سونر و بهار می خواد با هم مبارزه کنن. این دو با دیدن هم شوکه می شن و کلی مسخره بازی در می ارن. سونر می فهمه که اون خرسی که جلوی مغازه بوده همون بهار بوده می ره به خرس می گه که من عاشقتم و تو را نتونستم فراموش کنم. اما توی خرس یک مرد بود و سونر خجالت می کشه و می ره بعد دوباره می ره و می گه که سو تفاهم شده من عاشق شما نیستم و می ره . بهار این بار در جلد خرس بوده و از شنیدن این حرف سونر ناراحت می شه. جمیله به دیدن مته می ره و صحنه احساسی خلق می شه. بعد جمیله می گه اگر می خوای طلاق بگیرم باید مته را به زندان معمولی بفرستی و طغرل قبول می کنه و جمیله برای طلاق به وکیل طغرل وکالت می ده. توی زندان مته می فهمه که عثمان و ایچه عروسی کردن و وقتی خانواده به دیدنش می رن می گه من می دونم شما عروسی کردید. عثمان و ایچه می خون توضیح بدن اما وقت تمام می شه. بتول می ره قبرستون و می زنه سنگبالای قبر ایدین را با لگد می اندازه. عارف می ره هالیت بابای ایدین را پیدا می کنه باباش خیلی وقته حرف نمی زنه. بعد هالیت را می اره به استانبول . هالیت بادیدن عثمان احساسی می شه و حرف می زنه و می گه من بعد از مردن ایدین دیگه زنده نیستم. بهش می گن که مته به خاطر جرم اون زندانه و هالیت می خواد خودش را معرفی کنه. پلیس ها می ان عارف را به جرم کمونیست بودن دستگیر می کنن. عارف می گه جمیله دقت کن طغرل می خواد همان بلایی که سر مته اورده سر من هم بیاره فقط قول بده مقاومت کنی و هرگز طلاق نگیری اگر طلاق بگیری من را مرده بدون. و جمیله هم قول می ده که طلاق نگیره. کارولین و هاکان هم می رن درخواست ازدواج می دن . هاکان همش با کارولین می ره بار و با زنهای دیگه می رقصه و حرص کارولین را در می اره. بعد کارولین را می بره مغازه مته و اونجا اهنگ می زاره و با کارولین می رقصه. گردنبند کارولین هم می افته توی مغازه

عارف موقع انتقام به زندان با مامورین درگیر می شه و دست هاش را دور گردن راننده می اندازه ماشین منحرف می شه و تصادف می کنه عارف اسلحه را برمی داره و فرار می کنه اما مامورین تعقیبش می کنن و به کمرش تیر می زنن. به جمیله زنگ می زنن که عارف مرده جمیله می ره مامور پلیس را تهدید و التماس می کنه که جنازه شوهرش را ببینه. این صحنه واقعا بازی عالی ای داشت و جمیله با جنازه ای روبرو می شه که بدنش و صورتش متلاشی شده. جنازه را به جمیله نمی دن و خودشون خاکش می کنن بعدا نشان داده می شه که عارف زنده است. هالیت می ره شهادت می ده و قراره که مته ازاد بشه اما مته اصلا حرف نمی زنه و حسابی افسرده است. هالیت هم در زندان خودکشی می کند ویک نامه برای عثمان می نویسه و می گه که من نمی خواستم تو و برادرت جور گناه من را بکشید و فقط بعضی وقت ها برو به مادر ایدین سر بزن. پلین توی کافه هاکان و کارولین را می بینه که با هم می خندن و هاکان اون گردنبندی که در مغازه اش افتاده بود را به کارولین می ده. پلین قاطی می کنه و به هاکان سیلی می زنه و بعد به مادرش می گه و می گه هاکان می تونه با هر زنی قرار بزاره اما چرا کارولین . بابای هاکان یک بار کارولین را تعقیب می کنه که یهو قلبش می گیره کارولین می بینش و می برش خونه باز هم حالش بد می شه. سونر می خواد دل بهار را به دست بیاره و می ره در باشگاهی که بهار مربی اش است ثبت نام می کنه. بهار از لجش بهش تمرین های سنگین می ده و سونر داغون می شه. فرداش می ره باشگاه می بینه که کلاس ایروبیک تبدیل به کلاس رقص شده و از بهار می خوان مربی باشه . در واقع این هم کار سونر است. بهار مجبور می شه چون سونر پارتنر و همراه نداره باهاش برقصه بعد جاش را با یک زن چاق عوض می کنه و قیافه سونر دیدنی می شه. از طرفی کارولین همش به ایبو نخ می ده که این بار نریمان با کارولین در گیر می شه و حسابی از خجالت هم در می ان و هم را می زنن و فحش بارون می کنن. نریمان و مسعوده دست به دامان یک جادوگر می شن تا کارولین نتونه شوهراشونو از راه به در کنه.

مته از زندان ازاد می شه و می ره خونه. ایچه براش گل چیده و اتاقش را مرتب کرده اما اصلا غذا نمی خوره و با جمیله می ره خونه تش. همون خونه سابق علی. ایچه همش اشک می ریزه و مادربزرگ می گه باید تحمل کنی. مته همش خواب های اشفته می بینه و از جاش می پره و چریه می کنه. طغرل به جمیله زنگ می زنه و می گه عارف زنده اس بعد گوشی را می گیره سمت عارف و عارف می گه اگه منو دوست داری طلاق نگیر و جمیله به گریه می افته. از اون طرف حال بابای هاکان بد می شه و می برنش بیمارستان. کارولین به هاکان زنگ می زنه هاکان به دیدن پدرش می ره و می گه باید زنده بمونی می خوام خیلی چیزا رو بهت ثابت کنم. ایچه سر خاک برادرش، مادرش و بتول را می بینه مادرش می گه منو ببخش در مورد عثمان و مته حق با تو بود. به بتول می گه نمی خوای عذرخواهی کنی بتول هیچی نمی گه. ایچه می گه خیلی به من بدی کردید و با عثمان می ره.

مته حسابی داغونه و با کسی حرف نمی زنه. پیراهن خونی عارف را برای جمیله می فرستن و جمیله طاقت نمی اره و می ره که درخواست طلاق بده و با طغرل ازدواج کنه. در واقع چون همه فکر می کنن عارف مرده به نظر می امد درخواست ازدواج باشه. مته می فهمه و با عثمان می اد سراغ مادرش و می گه که من طغرل را بهتر از تو می شناسم و بهتره بدونی که حتی با این کارت اون عارف را ازاد نمی کنه پس بهتره مقاومت کنی و تسلیم نشی. از طرفی هم عارف توی زندان داره به شدت شکنجه می شه. رابطه کارولین و هاکان هم خیلی خوب شده. کارولین می گه که توی جوانی هام عاشق مردی شدم که بعدا فهمیدم متاهله و بین من و پول زنش اون پول را انتخاب کرد. از اون موقع فهمیدم که پول از هرچیزی بیشتر ارزش داره به خودت نگاه کن اگر عاشق پلین نشده بودی الان این وضعیت را نداشته ورییس یک شرکت بزرگ بودی و هاکان می گه ما هر دو درد عشق کشیدیم. اما به نظر می اد کارهای هاکان همه نقشه است اونها هم را می بوسند. از طرفی پلین هم همش داره حرص می خوره که چرا هاکان با کارولینه و همه قضیه را به جمیله می گه و جمیله می گه حتما هاکان برنامه ای داره. عثمان و ایچه پیش مته می رن و قضیه را توضیح می دن و میگن که ازدواج ما مصلحتی بوده و مته می گه شاید برای شما این بهترین چیز باشه. ایچه می زنه زیر گریه و می دوه عثمان پیداش می کنه وبهش دلداری می ده و می گه درسته من دوستت دارم اما به این خاطر باتو ازدواج نکردم الان روح مته هم بیماره و تو باید صبور باشی.

هاکان همش کارولین را می بره بیرون و یک نفر ازشون عکس می گیره کارولین را می بره لب ساحل و کلی با هم عشقولانه می شن که پلین می رسه و حسابی قاطی می کنه هاکان می گه من که دیگه شوهرت نیستم و هر کاری بخوام می کنم بعد به پدرش خبر می ده که بیاد هتل و کارولین را می بره توی هتل و در را باز می زاره و پدرش می بینه و شوکه می شه. بعد اسلحه در می اره که هاکان و کارولین را بکشه که هاکان اسلحه را می گیره کارولین می گه پدرت را بکش که هاکان می خنده و می گه من همه عکس ها را فرستاده بودم و بعد نگاتیو عکس ها را می ده. بابای هاکان حالش بد می شه و کارولین فرار می کنه. می برنش بیمارستان هاکان می گه تو نباید اینطوری بمیری باید زنده بمونی و جواب کارهات را بدی من می دونم تو باعث مرگ احمد شدی. کارولین می ره توی نخ ایبو شوهر مسعوده و ایبو بهش پول قرض می ده. مسعوده می فهمه که پیراهن شوهرش بوی عطر زنونه می ده و خیلی با مزه خودش و نریمان ایبو را بو می کشن و با هاش دعوا می کنن. از طرفی نریمان و مسعوده خیلی خوشحالن که بابای هاکان کارولین را بیرون کرده و این خبر را به جمیله می دن که جمیله می گه من می دونستم. یک روز جمیله برای مته غذا می بره که الماس از دهان مته می افته و مته همه چیز را به هم می ریزه تا پیداش کنه و بعد به مادرش نشان می ده و می گه این الماس از کربن ساخته شده و در اعماق زمین بوده این به من امید می داد که زنده بمونم و الماس بشم. مته دوست سابق ایدین گیزده را می بینه این دختر همونی بوده که توی زندان با مته بوده و شکنجه می شده حالش بده و فرار می کنه و مته می گیرش و بغلش می کنه و ارومش می کنه که ایچه می بینه قاطی می کنه می ره درخواست طلاق می ده. عثمان می ره دنبالش و می گه تو زن منی باید برگردی و می گه اگه طلاق بگیری تو رو به یک ادم پیر شوهر می دن اگر مته تو را نخواست من سعی می کنم عاشقت کنم و بعد ایچه بهش سیلی می زنه و عثمان عذرخواهی می کنه. عثمان می گه که گیزده هم مثل مته توی زندان بوده و حتما مته می خواسته دلداری اش بده. مته همه ساعت فروشی ها شهر را می گرده و بالاخره مغازه ای که طغرل ازش ساعت خریده را پیدا می کنه. بعد جلوی درش کشیک می ده که طغرل و جمیله می رسن. جمیله با دیدن طغرل شوکه می شه و مته داد می زنه تو طغرل را دیدی اسلحه را می گیره جلوی ملت و می گه باید به من ساعتتون را نشون بدین همه نشون می دن که پلیس می رسه و مته مجبور می شه فرار کنه. هاکان پلین را می بینه و دنبالش می ره پلین پاش پیچ می خوره و هاکان بغل اش می کنه می برش خونه وبراش نقشه اش درباره کارولین را توضیح می ده زهرا خیلی امیدواره که پدر و مادرش اشتی کنن. سونر برای بهار یک لباس می فرسته و می گه یکی خواسته تو توی تولد پری بشی و اون لباس را می پوشه بهار وارد اتاق می شه و همه با ساز و اواز وارد می شن و سونر از کیک بیرون می اد و تولد بهار را تبریک می گه و بعد با هم عشقولانه می شن و شب را می گذرونن. فردا صبحش سونر نیست و بهار می ترسه رفته باشه اما سونر براش غذا اورده و بهار به عمارت سونر برمی گرده

هاکان به پدرش می گه که باید همه چیز را به پلین بگی و بهش بگی که چطور احمد را کشتی و من تقصیری نداشتم بابای هاکان می گه به یک شرط باید یک محضر دار بیاری که همه ثروتم به نامت بشه بعد به پلین می گم هاکان هم قبول می کنه و وقتی بابای هاکان به پلین می گه پلین حسابی قاطی می کنه و شروع به داد و بیداد می کنه که پرستار و هاکان به زور می برنش بیرون. ایچه جریان را به مته می گه که به خاطر خانواده اش مجبور شده که با عثمان ازدواج کنه. مته همش با گیزده دیدار می کنه و حال گیزده هم رو به بهبوده. مته می ره دنبال کار و توی یک کافه قراره دو هفته گارسونی کنه. جمیله می گه که چرا توی مغازه خودت نمی مونی که می گه اون مغازه داره الان کار می کنه و می خوام یک کار دیگه بکنم. جمیله به سونر می گه که تو بهار را دوست داری و عاشقش هستی و برای رسیدن بهش هر کاری می تونی بکن. سونر و بهار هم که الان برگشته همش عشقولانه می شن شبا سونر می ره پیش بهار که یک بار دنیز می اد و سونر پشت تخت قایم می شه . کلا ریتم سریال خیلی کند شده.

عارف توی زندان یکی از نگهبانها را می زنه و لباسش را می پوشه و می خواد با اون لباس فرار کنه که دستگیر می شه. می برنش پیش طغرل . عارف یک پنجه بوکس توی لباس زندانبان پیدا کرده بود با اون می زنه توی چشم طغرل و طغرل را می برن یک بیمارستان اما یکی از چشماش را از دست می ده. طغرل حسابی دیوانه شده از طرفی تو زندان به قدری عارف را می زنن که بی هوش می شه. مته در کلوپی کار می کنه که طغرل بهش امد و شد داره و یک روز حتی طغرل را می بینه اما نمی شناسش. از طرفی بابای هاکان همه چیز را به پلین می گه و پلین می ره در خونه هاکان و ازش عذرخواهی می کنه که بهش شک کرده بوده. کارولین از طرفی مخ ایبو را می زنه و می گه که باید برام خونه بگیری و از طرفی می ره پیش هاکان و بهش می گه من عاشقتم. هاکان می گه چه زود خبر پول داری من به گوشت رسیده و می گه من علی کنان و یا پدرم نیستم و در را می بینه که پلین حسابی حال می کنه. از طرفی هاکان می ره سراغ پدرش اسلحه را می زاره روی سر خودش و می گه باید جای قاتلین احمد را بگی و باباش زنگ می زنه به اونا و ادرس می ده. و هاکان می ره. باباش به پلین زنگ می زنه و پلین به همراه سونر وسلیمان می ره. از اون ور هاکان می خواد اونا را بکشه که پلین داد می زنه نه و یکی از اونا اسلحه را می گیره و سونر و سلیمان را خلع سلاح می کنه می خواد به هاکان شلیک کنه که بابای هاکان می رسه و هر سه نفر اونا را می کشه بعد به هاکان می گه از دولت به من زنگ زدن و من تو می تونیم بازم قدرتمند بشیم در همون حال سکته می کنه و توی دستای هاکان جون می ده .هاکان با گریه می گه حتی توی اخرین لحظات هم می خواست منو عوض کنه. پلین و زهرا برای دلداری دادن به هاکان توی خونش می مونن. سونر هم از بهار خواستگاری می کنه با لباس خواب می کشونش توی حیاط وبهش حلقه می ده .

 

خلاصه قسمت ۲۷۴ تا ۲۷۷ سریال روزی روزگاری :

بهار بیرونه از اون طرف فیلیز سوار ماشین سونر می شه. حالش خوب نیست و بعد سونر می گه من دیگه نمی خوام با تو ادامه بدم. فیلیز می ره توی جاده و خودش را جلوی یک ماشین می اندازه و می ره. بهار هم این صحنه را می بینه و حالش بد می شه همان شب یک نامه برای دنیز می نویسه و می گه من را ببخش من همیشه دوستت دارم اما باید از اینجا برم و خونه را ترک می کنه سونر هر چی دنبالش می گرده بی فایده است.کارولین با حرف هایی که به پلین می زنه پلین به هاکان شک می کنه که نکنه هاکان در قتل احمد دست داشته و هاکان قسم می خوره بدجور حال کارولین را بگیره. داستان به یک مدت بعد می ره و نشون می ده که تمام افراد انارشیست و طرفدار ازادی دستگیر شدن. جمیله داره در به در دنبال مته می گرده اما توی هیچ زندانی نیست . از اون طرف طغرل می ره کارگاه جمیله و می گه که اگر می خوای جای مته را بگم باید از عارف طلاق بگیری و با من باشی. عارف می فهمه طغرل رفته سراغ جمیله می ره توی کارگاه و باهاش دعوا راه می اندازه و می گه اگر نگی مته کجاست از پنجره پرتت می کنم پایین اما طغرل نمی گه. افراد طغرل مته را می ارن و مته به جمیله زنگ می زنه جمیله با شنیدن صدای مته بیشتر اشفته می شه. می ره اداره پلیس اما توی مدارک پلیس نوشته که مته فرار کرده از زندان و جمیله شروع به گریه و ضجه می کنه و می گه باید پسرم را پیدا کنید و می گه همه چیز کار طغرله اما عارف می کشش بیرون و از رییس پلیس عذرخواهی می کنه. بهار بعد از چند وقت برمی گرده و باز شغل سابق اش را ادامه می ده. توی لباس خرس می ره و برای یک اسباب بازی فروشی تبلیغ می کنه که سونر هم می اد از اون اسباب بازی فروشی خرید می کنه. دنیز به یک جشن تولد دعوته که بهار از کیک تولد می اید بیرون. دنیز شوکه می شه و با بهار حرف نمی زنه. سلیمان هم می اد و بهار را می بینه. بعد هم سونر می اد که بهار قایم می شه. یک پسر کوچولو هم به دنیز گیر داده و همش براش خودشیرینی می کنه. ایچه که از دست خانواده اش و بتول به ستوه امده برای اینکه از ازدواج اجباری فرار کنه. پیشنهاد عثمان را قبول می کنه و با عثمان عقد می کنه. بعد از عقد مادر ایچه می رسه و کلی دعوا می کنه و بعد به ایچه می گه تو دیگه دختر من نیستی. ایچه با این عقد سوری وارد خانه جمیله می شه. مته توی زندان خیلی وضعش بده همه موهاش را تراشیده اند و همش طغرل توی زندان اذیتش می کنه و شکنجه اش می ده. هاکان در اندیشه انتقامه و می ره سر راه کارولین. کارولین می گه چی می خوای هاکان می گه من بد از تو و پدرم انتقام می گیرم. پلین هم پسرش به دنیا امده و به یاد احمد اسم بچه را احمد گذاشته اما همچنان با هاکان سر سنگینه و بهش محل نمی ده.
طغرل به جمیله زنگ می زنه و شماره اتاق یک هتل را بهش می ده. جمیله می ره اسلحه عارف را برداره که می بینه اسلحه نیست. بعد می بینه که عارف براش یک یادداشت گذاشته و تونسته شهری که بابای ایدین همان قاتل اصلی میتات توش زندگی می کنه را پیدا کنه. می خواد بره هالیت بابای ایدین را بیاره تا ثابت بشه مته قاتل نیست. جمیله چاقو اشپزخونه را برمی داره و می ره سراغ طغرل. طغرل حسابی اتاق را برای جمیله اراسته. جمیله روش چاقو می کشه طغرل می گه جرات این کار رو نداری اما جمیله می گه نمی دونستی که من یک بار این کار را کردم. می خواد چاقو را به طغرل بزنه که طغرل دستش را می گیره و باهاش درگیر می شه. می خواد به جمیله تغرض کنه که جمیله داد می زنه خدا لعنت کنه من متاهلم. طغرل دست از سرش برمی داره و می گه پس باید طلاق بگیری و بیای اگر مشکلت اینه و جمیله ترسان و لرزان می ره. از اون ور همش طغرل داره مته را اذیت و شکنجه می کنه. کارولین قبول می کنه که با هاکان همکاری کنه تا بابای هاکان ثروتش را به هاکان بده و بعد کارولین سهمش را بگیره. البته این نقشه هاکان برای گرفتن انتقامه. سلیمان که می بینه بهار خیلی از بی محلی دنیز ناراحته برنامه ای ترتیب می ده و در جنگل بهار و دنیز را روبرو می کنه دنیز فرار می کنه و می ره بالای درخت بهار می خواد بره بیارش پایین که می افته و دنیز می ره بالا سر بهار می گه تو رو خدا بلند شو. بهار بیدار می شه و با دنیز اشتی می کنن.

 

خلاصه قسمت ۲۶۶ تا ۲۷۳ سریال روزی روزگاری :

مته تصمیم می گیره خودش قتل را گردن بگیره می ره اسلحه را از خونه عارف برمی داره و اثر انگشت عثمان را پاک می کنه با اسلحه می ره اداره پلیس و می گه این اسلحه قتله من کشتمش. عثمان داد می زنه و گریه می کنه که می خواد از من حمایت کنه. مته دستگیر می شه. ایچه قاطی می کنه و گریه می کنه که چرا مته این کار را کرده عثمان می گه به من اعتماد کن این کار مته نبوده. بتول هم همه خانواده را علیه ایچه می کنه مادر ایچه با داد می اد در خونه جمیله که چرا ایچه پسرت را پناه داده اون قاتل پسر من بوده. که مادربزرگ ارومش می کنه. همه ناراحتن. طغرل به جمیله زنگ می زنه و می گه که من می تونم مته را نجات بدم اما تو باید شوهرت را ول کنی و با من باشی و حرف های کثیفی به جمیله می زنه و جمیله هم می گه تو خیلی کثیفی مرد و قطع می کنه. جمیله تحت فشاره و طغرل هم هی زنگ می زنه که فقط من می تونم مته را نجات بدم. بهار حسابی قاطی کرده با سونر و می ره با نامزد قبلی اش شام می خوره سونر می ره اونجا اما بهار می گه برو. نامزد قبلی بهار خانه ای را که قرار بود با بهار توش باشن را نصفش را به نام بهار زده بوده. بهار قبول نمی کنه و می خواد برش گردونه. بهار رفته خونه دوستش اما سونر فکر می کنه توی اتاق نامزد قبلی اش ضیا است می ره در ضیا را می زنه و ضیا بدون لباس می اد بیرون و سونر فکر می کنه بهار تو است. فیلیز مخ ضیا را می زنه که من یک کاری می کنم که بهار مال تو بشه سونر مال من. ضیا می خواد فیلیز را تغقیب کنه و می بینه که فیلیز سونر را که حسابی نوشیده می بره خونش می ره بهار را می بره در خونه و بهار می بینه سونر از خونه فیلیز بیرون می اد. سونر اشوب می شه و می خواد توضیح بده. از اون طرف پلین بارداره و هاکان با شنیدنش حسابی داغون می شه و نوشیدنی می خوره میگه گاهی ارزو می کردم که احمد نباشه ولی بعدش پشیمون می شم.
طغرل همش به جمیله زنگ می زنه و جمیله موضوع را با سلیمان مطرح می کنه و سلیمان قول کمک می ده. وقتی جمیله می ره سر قرار طغرل به عارف زنگ می زنه که زنت امده دیدن من. عارف به هم می ریزه جمیله می ره خونه و عارف مجبورش می کنه همه چیز را بگه و بعد عارف با اسلحه می ره سراغ طغرل اما نمی تونه بکشش.  توی زندان بتول به گوش مته می رسونه که می خوان ایچه را شوهر بدن و مته دیوانه می شه و می خواد از زندان فرار کنه اما دستگیر می شه. فرار مته از زندان خیلی ابتدایی بود شب به مامور پول می ده که بزاره تلفن کنه بعد با چاقو تهدیدش می کنه و دست و پاش را می بنده و کلیداش را برمی داره اما روی دیوار که می خواد فرار کنه دستگیرش می کنن. مامور می گه تو که می خواستی فرار کنی به من می گفتی و اگر پول بدی فراری ات می دم. طغرل به جمیله زنگ می زنه و می گه که مته داشت از زندان فرار می کرد که دستگیر شد و تو داری با خودخواهی هات و زندگی با عارف مته را به خطر می اندازی. از اون طرف بهار هم اول می خواد از خونه سونر بره اما بعد دلش نمی اد و برمی گرده و به سونر می گه هر کس سرش به کار خودش باشه . شب همش با دوستش و ضیا می ره بیرون و سونر هم همش حرص می خوره و وقتش را با فیلیز پر می کنه. کارولین می فهمه که بابای هاکان نقشه قتل احمد را داره همش به هاکان زنگ می زنه ولی هاکان صحبت نمی کنه بعد که هاکان با احمد می ره پلین گوشی را برمی داره و کارولین می گه برو سراغ احمد می خوان بکشنش. اما پلین دیر می رسه احمد را به گلوله می بندن و کلی بهش شلیک می کنن. بازی هاکان توی این صحنه فوق العاده بود که با جنون در خونه ها را می زد و کمک می خواست پلین هم می رسه احمد توی اغوش پلین جان می ده و پلین همش یاد خاطراتش می افته . از همه ناراحت کننده تر پلین جوراب بچه را به احمد داده بود تا عوضش کنه و احمد جوراب را تو دستش می گیره و تموم می کنه. بتول هم همش با ایچه بد رفتاری می کنه و کتکش می زنه و بعد خانواده ایچه را مجبور می کنه که ایچه را شوهر بدن. هاکان می ره سراغ کارولین و می خواد ازش حرف بکشه که از کجا می دونسته که می خوان احمد را بکشن ( اینجاش را ندیدم که ایا کارولین گفت که کار پدرش بوده یا نه)

 

خلاصه قسمت ۲۵۵ تا ۲۶۶ سریال روزی روزگاری :

همه به همراه بهار و زهرا می رن لندن. شب قبل از عمل سونر می بره بهار را بیرون و کلی خوش می گذرونن واخر سر توی یک مسابقه شرکت می کنن و سونر برنده می شه و جایزه اش لباس اسکاتلندی بوده که برای مردا دامن داره و بهار کلی به سونر می خنده. عمل با موفقیت انجام می شه ضیا هم می ره انگلیس و مراقب بهاره و به بهار خون می ده. موقع برگشت فیلیز گوشی را برمیداره و خبر نمی ده که قراره بهار برگرده. بهار از اینکه کسی به استقبالش نیومده حسابی ناراحته. سونر می اد و می گه من نمی دونستم و بعد با دنیز یک لباس برای بهار می خره و می برش خونه جمیله و سورپرایزش می کنه و جمیله می گه از این به بعد تو جز خانواده ما هستی. بهار و سونر رابطه اشون عاشقانه شده و هم را می بوسند البته بهار می گه که من می خوام بهت زمان بدم که خودت را پیدا کنی و بتونی با گذشته ات و ایلین کنار بیای. فردی به اسم طغرل که وارد داستان شده همش می خواد عارف را اذیت کنه. طغرل پسر عموی عارفه و عارف برادرش را کشته. طغرل می بینه که رابطه جمیله و عارف خیلی صمیمی شده و می خواد این رابطه را به هم بزنه. همش نامه های عاشقانه گذشته عارف را به جمیله می ده این نامه ها را عارف برای دخترش نوشته. یک بار میگه که دختری که زنت حامله بود نمرده اسمش سحره و به من می گه بابا . بعد جلوی چشم جمیله و عارف به دختر شلیک می کنه و می کشش. عارف و جمیله می رن اداره پلیس شهادت می دن اما کاری از پیش نمی برن. توی نامه ها سحر نوشته بوده که روی شانه دخترش دو تا خاله. عارف می ره اولین جسد را می بینه و می بینه خالی نیست بعد بهش می گن دومین جسد را نگاه کن روی شونه دومین جسد خاله. عارف می فهمه که دو دختر دوقلو داشته که توسط طغرل کشته شدند. عارف به هم می ریزه و ده روز غیب می شه. مردم محل همش جمیله را مسخره می کنن که عارف قالت گذاشته اما بعد عارف برمی گرده و جمیله و عارف عشقولانه می شن و تصمیم می گیرن عشقشون را اعلام کنن. از اون طرف مته و ایچه هم با هم انگشتر دست می کنن و به جمیله می گن که اول جمیله قاطی می کنه که چرا بی خبر این کار را انجام دادن اما در نهایت قبول می کنه. توی مراسمی که توی خونه جمیله برای سورپرایز بهار گرفتن جمیله و عارف خبر ازدواجشون را می دن اول همه شوکه می شن ولی بعد قبول می کنن. کارولین هم حسابی ترسیده که هاکان دستش را رو کنه می ره پرونده های پزشکی بابای هاکان را می زاره توی اتاق هاکان و بعد با گریه و زاری می گه که هاکان می دونه که تو داری می میری و ارزوشه که تو بمیری و می خواد از من سو استفاده کنه و من همش گریه می کنم و ازش دور می شم. خلاصه داره مخ بابای هاکان را می زنه و به هاکان مشکوکش می کنه. هاکان که برمی گرده می گه کارولین نمی خوای خوش امد بگی و کارولین شوکه می شه. هاکان قسم خورده بود که بدجور حال کارولین را بگیره حالا باید منتظر روبروی این دو باشید.

جمیله برای گرفتن عکس عروسی می ره توی اتلیه اما اونجا در روش بسته می شه و طغرل می اد بیرون. باز هم جمیله را تهدید می کنه که نباید با عارف عروسی کنه. وای حالتهای عصبی و ترس خانم جمیله واقعا عالی بود افرین به این بازیگر واقعا. جمیله به عارف چیزی نمی گه و روز عقد می رسه و جمیله هم که یک کت و دامن سفید پوشیده عقد می کنه. بعد از عقد سونر کلی نوشیدنی می خوره و همش می گه که من عاشق بهار نیستم و عاشق ایلینم. رییس بار بهش می گه که تو اول عاشق ایلین بودی الان هم عاشق بهار شدی سونر هم می گه همینه. می ره سراغ بهار . بهار سونر را می بره زیر دوش تا حالش بهتر بشه که سونر می کشش زیر اب و همه چیز عشقولانه می شه و اونها اون شب را با هم می گذرونن. وای این قسمت ۲۶۴ خیلی ضایع بود نمی دونم والا گاهی وقت ها همه چیز را می زنن و گاهی اوقات با اب و تاب نشون می دن. از اون طرف کارولین روی مخ بابای هاکان رفته که هاکان به من نظر بد داره. یک روز مصطفی را با خدمتکار می فرسته سینما. بعد میزنه چند تا چیز را می شکنه و دستش را با شیشه می بره یقه اش را پاره می کنه و هاکان را صدا می کنه. هاکان بیچاره میخواد بهش کمک کنه می برش روی تخت که کارولین می گیره هاکان را و همون لحظه باباش می رسه و کلی هاکان را دعوا می کنه و از خونه می اندازش بیرون. وکیل را خبر می کنه و نصف ارثش را به نام زهرا و بقیه را به خیریه می ده. کارولین که باز سرش بی کلاه مونده قاطی می کنه و به هاکان زنگ می زنه هاکان سرش داد می زنه و قطع می کنه. می ره در خونه اش و هاکان دنبالش می کنه و میزنش خیلی بامزه بود . پلین برای نگهداری از زهرا همش خونه هاکانه و این احمد را ناراحت می کنه. ایچه عکس خودش را لای کتاب عثمان می بینه و بهش می گه که منو فراموش کن. سونر قراره دو روز دیگه عثمان را به خارج از کشور ببره . توی عروسی عموی عارف بدجوری به مادربزرگ عارفه گیر داده که خیلی بامزه بود. سونر کادوی عروسی مغازه عارف را می خره و بهشون هدیه می ده. سونر به بهار می گه که اون کارها را فقط تو مستی کردم و نمی خوام به ایلین خیانت کنم. حسابی بهار را خورد می کنه بعد با فیلیز می ره بیرون. بهار می خواد وسایلش را جمع کنه که دنیز می اید و بهار بهش قول می ده که نره. در ضمن مثل اینکه سلیمان عاشق دوست بهار شده

توی جلسه ای که احمد شرکت کرده تیر اندازی می شه و یک نفر تیر می خوره پلین فکر می کنه که احمده و کلی داد و بیداد و گریه می کنه که می بینه احمد بلندش می کنه و پلین حسابی خوشحال می شه. احتمالا این تیراندازی کار افراد بابای هاکان بوده و ایبو به او می گه که احمد اسیبی ندیده. روز اخره و یهو بتول نامزد میتات می اد در خونه. عثمان قایم می شه بتول می فهمه که ایچه عثمان را پنهان کرده و شروع به داد و بیداد کردن سر ایچه می کنه که چرا خون برادرت را نادیده گرفتی و با این مرد دست به یکی شدی و به قاتلش کمک کردی که سلیمان می رسه دست و پای بتول را می بندن و می رن. عثمان با همه خداحافظی می کنه و بیچاره جمیله از رفتنش خیلی ناراحته. احتمالا طغرل عثمان را لو می ده چون به ایچه زنگ می زنن که پلیس عثمان را دستگیر کرده و برای شهادت دادن علیه عثمان باید بره. ایچه واقعا شوکه شده چون لحظه اخر عثمان بهش گفته بود که من برادرت را نکشتم باور کن.بهار که حسابی از دست سونر عصبانی است می ره با دوستاش به یک کافه و اونجا می رقصن. سونر و فیلیز هم اونجا هستند و سونر عصبی می شه و می ره جلو. بهار هم برای اینکه دعوا نشه می گه که سونر نامزدمه. خلاصه فعلا سونر با دست پس می کشه و با پا پیش

 

خلاصه قسمت ۲۵۲ سریال روزی روزگاری :

 

آقا عارف و جمیله میرن بیرون شهر و غذاهای مختلفی میخورن و میرقصن زیا میره خونه ی دوست بهار و بهش میگه بگو چرابهار میخواد بره انگلیس باآفا سونر میره؟ دوست بهار :نه اخه چیز میده زیا:چی ؟ دوست بهار:نمیگم من نباید چیزی حرف بزنم زیا:پس منم نمیرم دوست بهار:باشه میگم میخواد کلیه بده توی این مدت هم منم از دنیز مراقبت میکنم .توی خونه ی سونر بهارو دنیز باهم بازی میکنن نازلی به بهار میگه که یک آقایی به نام زیا اومده میخواد شما رو ببینه که بهار میگه بهش بگو نمیخاوم کسی رو ببینم نازمی به زیا میگه که زیا هم دادو بیداد میکنه کارکنان سونر هم زیا رو میگیرن بهار هم میبینه و میگه کاریش نکنید که از قضای آسمان همون لحظه سونر و سلیمان میان و میگن اره بهارمیخواد کلیه بده زیا:بهار قبلاً تصادف کرده من نمیذارم کلیه بده سلیمان و بقیه زیا رو از خونه پرت میکنن بیرون توی ماشین سونر فینیکس هست اونم خیلی خوب نگاه میکنه همون لحظه دنیزمیاد و گریه میکنه و میگه تومیخوای خودتو عمل کنی؟ سونر و بهار دنیزو توی اتاقش میبرن و میگن بهار نمیخواد عمل کنه زهرا میخواد عمل کنه منم باهاش میرم تا زهرا تنها نباشه دنیز:راست میگی؟از اول میگفتی خوب شو و بیا بهمون رقص یاد بده .بعدهمشون باهم میخوابن توی خونه فیلیز به سونر و بهار میگه که من مراقب دنیز جون هستم اصلاً نگران نباشید بهار هم میگه نیازی نیست دوستم مراقبت میکنه بهار هم ناراحت میشه و میره سورن هم میره پرونده هارو برمیداره و به فیلیز میده و میگه تو میتونی با زیا باشی فیلیز:سونر جونم من تورو انتخاب کردم .بعد سونرو میبوسه و میره سونر هم که از فیلیز بدش میاد رژلب فیلیز رو از روی صورتش پاک میکنه شب یک مرد چاقالوی سیبیلویی میاد درخونه ی عارف که جمیله میفهمه عارف زنددان رفته و بابای اون مرده، فوت شوده است حالا نمیدونیم چیه حالا صبح که خیلی زیبا بود سونر و بهارو دنیز میرن اسب سواری حتی رستوران برای صبحانه خوردنسونر براشون شکلات گرد بزرگ میخره و میره صورت حساب رو پرداخت کنه میبینه بهار و دنیز نیستن ابنبات دنیز رو میبینه داد میزنه دنیززززززززززززززززززز

 

خلاصه این قسمت را خانم یگانه نوشته بودند

 

خلاصه قسمت ۲۵۳ و ۲۵۴ سریال روزی روزگاری :

 

سونر حسابی قاطی کرده و می ره سراغ نامزد قبلی بهار اما اون می گه که من چیزی نمی دونم. بعد می ره سراغ کارولین . اما کارولین هم که به شدت ترسیده می گه که کار من نیست. بهار را درون وان گذاشتن و دست و پاش را بسته اند و شیر را باز گذاشتند. بهار بیدار می شه و دست و پا می زنه . دنیز به هوش می اد و بهار را ازاد می کنه. بهار دنبال راهی برای فراره. سر انجام دنیز را از یکی از پنجره ها فراری می ده اما خودش باقی می مونه. دنیز یک راننده را می بینه و اون راننده فراری اش می ده توی راه سونر را می بینن. سونر به همراه دنیز می ره و بهار را نجات می دن. این دزدی کار کارولین بوده که ایبو شوهر مسعوده هم باهاش همکاری می کرده کلی از دست ایبو عصبی می شه و می گه باید همه پولی را که از من گرفتی را برگردونی. مته اون قسمت از تسبیح که مال میتات بوده را به ایچه نشون می ده و ایچه می فهمه که میتات ایدین را کشته. مردی وارد داستان می شه به اسم طغرل که پسر عموی عارفه. برادر طغرل دوست عارف را کشته بوده و عارف هم پسر عموش را کشته بوده و به این خاطر زندانی بوده. طغرل به عارف می گه که بابام موقع مرگ تو را بخشیده بوده. اما پیش افرادی می ره و می گه که عارف مردی را داخل کمد قایم می کنه. ایچه این قضیه را می فهمه و می ره به مته می گه . مته و جمیله می رن. افراد گروه میتات می ریزن توی خونه و داخل کمد را می گردن ولی عثمان را پیدا نمی کنن. عارف عثمان را داخل صندقی که قبلا جاساز داشته قایم کرده بوده. ایچه می گه الان فقط یک راه داریم که عثمان را ببریم خانه ما . هیچ کس عقلش نمی رسه عثمان اونجا قایم شه. خلاصه لباس های مادربزرگ را تن عثمان می کن و می برنش که با مزه بود این قسمتش. از طرفی بهار هم قراره برای دادن کلیه بره انگلیس که همه ناراحتن این اقا سونر هم داره کم کم عاشق بهار می شه.

 

خلاصه قسمت ۲۴۶ سریال روزی روزگاری :

بابای ایچه مریضه و اوردنش استانبول خونه. بتول به ایچه می گه که به میتات نگیم بابات مریضه چون ممکنه پیداش کنن و بکشنش. عثمان می شنوه و دوست دختر ایدین رابه جای ایچه جا می زنه و اون زنگ می زنه که به میتات بگید بیاد باباش را ببینه. میتات می اد و می بینه عثمان منتظرشه. میتات از شدت ترس به خودش می لرزه بازی میتات این قسمت فوق العاده بود واقعا این ترس را می شد توی چشماش دید. عثمان هم دلش نمی اد و اسلحه را می اندازه و می ره و می گه که اگر میتات توی چشمای ایدین نگاه کرده بود نمی تونست بکشش. اما بابای ایدین می اد و با اسلحه عثمان میتات را می کشه و می ره عثمان می ره اسلحه را برداره که ایچه که با صدای تیر بیدار شده می بینش داد می زنه قاتل و دنبالش می دوه اما عثمان می ره. ایچه با حالت عصبی وارد خونه جمیله می شه همه چیز را به هم می ریزه و دنبال عثمان می گرده اما پیداش نمی کنه و با هق هق می گه که عثمان میتات رو کشته. وای بازی ایچه هم فوق العاده بود اینجا. پلیس می اد خانه را می گرده و جمیله را برای بازجویی می بره. همه خبردار می شن و پلیس خونه همه را می گرده اما عثمان را پیدا نمی کنه. عارف جمیله را دلداری می ده و تا در خونه می رسونش. همه مردم هم پشت سر عارف و جمیله حرف می زنن. افراد گروه میتات هم افتادن دنبال عثمان و می خوان برن خونه عثمان سه نفر هستن که دو نفرشون را عارف و یک نفر را سلیمان می زنه و حسابی اوضاع به هم ریخته است.

 

خلاصه قسمت ۲۴۰ و ۲۴۱ و ۲۴۲ سریال روزی روزگاری :

جمیله می فهمه که عارف نرفته سر کار می ره سراغش که عارف می افته و جمیله می فهمه که تیر خورده و لباس اش را باز می کنه روی تنش پر از زخم و بخیه است جمیله دلش نمی اد که تیر را از بدن عارف در بیاره و عارف خودش این کار را می کنه و این صحنه واقعا وحشت ناکه. وقتی جمیله می خواد برگرده خونه دیر شده و نریمان می بینه که از در پشتی خانه عارف بیرون امده شک می کنه می بینه که مته توی مغازه است و داره می گه که می دونید که مامانم کجاست؟ نریمان می گه از خانه عارف امد بیرون مته عصبی می شه بعد جمیله را می بینه جمیله اول نمی گه کجا بوده اما بعد مته می گه شنیدم خانه عارف بودی. جمیله عصبی می شه و با کیفش می زنش می گه برای من بی ادب شدی تا حالا نزدمت پرو شدی برای من کارهای علی را پیاده می کنه خیلی این قسمت با هم قشنگ بازی کردن بعد به مته می گه که عارف به خاطر نجات انها زخمی شده فرداش می رن دیدن عارف که نریمان می بینشون می گه ما با هم برای دیدن عارف امدیم. اما نریمان همچنان شک داره. از طرفی اوضاع خیلی به هم ریخته عثمان می ره بتول را تهدید می کنه که باید جای میتات را بگی از گروه برای بتول و ایچه مامور گذاشتن. ایچه را بابای ایدین می دزده و بعد به عثمان می گه باید با ایچه میتات را تهدید کنیم. مته می ره دیدن ایچه که بتول می گه ایچه را دزدیدن و کار عثمان بوده جمیله این موضوع را می فهمه و می ره با بتول دعوا می کنه که عثمان زنگ می زنه وقرار ملاقات را می گه به جمیله و مته نمی گن که کی قراره دو گروه هم را ملاقات کنن. عارف به جمیله ابراز علاقه می کنه و لی جمیله عصبی می شه و می گه هیچی نگو نمی خوام بشنوم. بعدش جمیله به همراه عارف و مته می خوان میتات را تعقیب کنن تا بفهمن کجا با عثمان قرار داره. ایچه با عثمان بد رفتار می کنه و می گه من ازت متنفرم عثمان ناراحت می شه و می گه الان حس من نسبت به برادرت که تنفره را می فهمی ایچه می گه میتات این کار را نکرده اما عثمان قبول نمی کنه می گه ثابت می کنم. از طرفی سونر می خواد که یک ساختمان و بنای اموزشی بسازه و به نام ایلین بزاره معمار این بنا نامزد سابق بهار است وقتی بهار و دنیز هم همراه سونر به دفترش می بینند بهار نامزد سابقش را می بیند نامزدش همش زل زده به بهار و این سونر را عصبی می کنه. سونر به سلیمان می گه اون حق نداره به بهار بد نگاه کنه بعد سونر و سلیمان می خوان بهار را تعقیب کنن بهار با نامزد سابقش قرار داره اون مرده می گه زنم را طلاق دادم بیا با هم عروسی کنیم که بهار قبول نمی کنه وقتی بهار می اد بیرون و می ره خونه سونر ازش توضیح می خواد که بهار قضیه نامزدیش را می گه. سونر با بهار می ره دفتر نامزد سابقش و می زنه همه ماکت ها را می شکونه و می گه من دیگه با تو کار نمی کنم. می خواد کار را به معمار دیگه ای بده. از طرفی کارولین هم همش می خواد به هاکان نزدیک بشه یک شب می ره سراغ هاکان که هاکان قاطی می کنه و بهش سیلی می زنه که بابای هاکان می رسه و کارولین خودش را به اون راه می زنه و می گه من همش می خوام به هاکان کمک کنم اما هاکان همش بدرفتاری می کنه. کارولین برای تلافی نمی زاره که جمیله و پلین داخل خونه بشن و زهرا را ببینن. هاکان قاطی می کنه و کارولین را تهدید می کنه که کاری نکن که من با تو دشمن بشم و حقت را بزارم کف دستت.

 

خلاصه قسمت ۲۳۵ و ۲۳۶ و ۲۳۷ سریال روزی روزگاری ( پس از مرگ آیدین ) :

عثمان می ره پیش بابای ایدین و بابای ایدین می گه که من این زنجیر را از جایی که به ایدین شلیک شده پیدا کردم و عثمان با دیدن زنجیر می فهمه که برای میتات است و حسابی قاطی کرده بابای ایدین به عثمان اسلحه می ده و می گه باید باهم انتقام ایدین را بگیریم و عثمان اسلحه را برمی داره( این بابای ایدین واقعا دیوانه شده که دست یک بچه ۱۶ ساله اسلحه می ده) عثمان می ره توی جنگل و تمرین تیر اندازی می کنه و بعد می ره جلوی در خونه میتات و ایچه از اون طرف مته هم می اد و می بینه که عثمان اورکت نظامی پوشیده که مخصوص سرباز هاست و می گه نکنه برای دیدن ایچه امدی که عثمان می گه من با اون کاری ندارم میتات هم می گه حتما وقتی با ایچه کار ندارن دنبال من امدن عثمان و مته سر اون اورکتی که عثمان پوشیده با هم درگیر می شن و دعواشون به خونه هم کشیده می شه . هیچ کس نمی دونه که علت دعوای این دو چی هست. از اون طرف دنیز و بهار حسابی با هم گرم گرفتن و با هم بازی می کنن و سونر هم به دنیز اجازه داده در اتاق ایلین بخوابه. مادربزرگ جمیله و عارف را موقع احوال پرسی می بینه و به جمیله می گه به نظر من مرد خوش تیپی می اد و می خنده و جمیله خجالت می کشه.

عروسی مسعوده است و این اقا داماد که کلی پول از نریمان و شوهرش گرفته رفته هزینه تالار را قمار کرده وباخته و به جاش یک کافه را برای عروسی اجاره کرده قیافه نریمان و شوهرش دیدنی بود از اون طرف نریمان به مسعوده می گه که شکمت معلومه برو گن بپوشت که شوهرش گیر می ده یعنی چی که نریمان می گه مشخص نشه حامله است. شوهرش می گه این نزاشت من بهش نزدیک بشم چطوری بارداره و می زاره می ره مسعوده با لباس عروس دنبالش می دوه و می گیرش و می گه که دروغ گفتم که اجازه عروسی بدن. بعد می رن کافه و یک کافه بسیار کوچک و حقیرانه است و در اخر بزن به رقصشون توی خیابونه که کارولین وبابای هاکان می ان و روی سرشون پول می ریزن وای اینجا خیلی با مزه بود مسعوده افتاده بود سر پولا داد می زد کی حق نداره پول ها را جمع کنه و مادرش نریمان هم همین طور اون وسط بچه ها داشتن جمع می کردن که نریمان باهاشون درگیر می شد خیلی خنده دار بود. بابای هاکان برای زهرا یک دستگاه دیالیز از امریکا سفارش داده و زهرا را می بره خونه خودش پلین و شوهرش هم هی حرص می خورن. وای من حال می کنم این اکرام خان حال پلین را اساسی می گیره. هاکان هم مجبور می شه بره خونه پدرش بمونه. کارولین که همش به اکرام اصرار می کنه ازدواج کنن ولی اکرام که زرنگ تر از این حرفهاست قبول نمی کنه. کارولین داره روی مخ هاکان راه می ره و براش عشوه می اید و هاکان را عصبی می کنه. سونر هم دیگه داره با دنیز راه می اید و باهاش خوب رفتار می کنه و می بره توی اتاق ایلین و براش کتاب می خونه. مته و عثمان با هم درگیر می شن و عثمان می گه من اصلا برای ایجه و دیدنش می رفتم در خونه شون و مته قاطی می کنه توی دعوا اسلحه عثمان می افته و عثمان اسلحه را برمی داره مته حسابی شوکه است و عثمان می گه که ایدین را میتات کشته و من می خوام انتقام بگیرم و بعد می ره ماشین مته را برمی داره مته که حسابی شوک است با تاکسی خودش را به میتات می رسونه عثمان که می بینه مته و مادرش توی خانه ایچه هستند نمی ره جلو مته می گه من توی خونه مواظب میتات هستم مادر برو دنبال عثمان جمیله همه جا دنبال عثمان می گرده و پیداش نمی کنه تا اینکه عارف می گه برو سر خاک ایدین و بعد خودش هم می ره . عثمان از دست جمیله فرار می کنه و عارف سر راهش قرار می گیره و می گه نباید بکشیش قاتل ها همش تنها هستند ولی عثمان می ره . از اون طرف میتات زیر بار نمی ره که ایدین را کشته و بتول می گه که با من بوده اون موقع اما ایچه شک می کنه. جمیله و مته می گن که بهتره یک مدت جایی پنهان بشی تا دست عثمان به تو نرسه و بعد  سوار ماشینش می کنن و می برنش .

 

 

امتیاز 2.00 ( 1 رای )
اشتراک گذاری مطلب
برچسب ها : , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , , ,

تاکنون 92 نظر ثبت شده است.

  1. حالم بهم میخوره از جماعتی که هیچی حالیش نیس فقط ادعا داره

به این مطلب امتیاز بدهید :

 

 

به اولی ها امتیاز بدهید :

 

X بستن تبليغات
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب برای سایت اولی ها محفوظ است - سئو توسط سایت استوری SiteStory.net
Facebook | Instagram | Pinterest | Google+ | Twitter