حوادث چون روزها سپری می شوند.
خوش آمدید - امروز : دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۵
خانه » اس ام اس » اس ام اس غمگین جملات کوتاه سنگین
اس ام اس غمگین جملات کوتاه سنگین

اس ام اس غمگین جملات کوتاه سنگین

اس ام اس غمگین جملات کوتاه سنگین اس ام اس عاشقانه و غمگین پیامک عاشقانه و غمگین و درد از جدایی

غمگین

غمگین

تورا دوست دارم
بی آنکه برای من باشی…

چه عکس ها گرفتیم و یادگار نشد

نصیب چشم ما بجز غبار نشد

پاییز پیچ تندی بود
با یک جاده ی خیس
حواسمان پرت شد
تصادف کردیم با کوهی از خاطره

بگو دوسم نداری
با صدای بلند می میرم

هر وقت دوتا آدم ازدواج می کنن
دو تا مجرد می میرن…

خواستیم و قرار بود…
نشد
در ته قصه ام زنی باشد
اولش بوسه ای بی دلیل
آخرش گریه کردنی باشد…

گاهی یک نگاه سرد
روی زمستان را هم کم می کند…

تا جنون فاصله ای نیست از اینجا که منم…

هیچ حواسم نبود
دو فنجان ریختم…

من دروغ بودم که هیشکی باورم نکرد…؟؟؟

همان انگشتی که
ماه را نشان می داد
ماشه را کشید…

چشم هایت را باز می کنی و می بینی
بزرگترین ضربه را همان هایی زدند که
زمانی چشم بسته از صمیم قلب
دوستشان داشتیم…

روی پیشانی ام سیاه شده
دستمال سفید مرطوبم
دارم از دست می روم اما
نگران نباش من خوبم…

ز یـه جـایـی بـه بـعـد مـی فـهمـی کـه
چـقـدر احـمـق بـودی کـه فـکر مـی کـردی
مـی تـونـی هـمه چیـو درسـت کـنـی…

برایش نوشتم عزیزم برگرد
برایش نوشتم حال بد بهانه است
بیا و خرابی‌ دنیای مرا ببین
نوشتم نمی‌‌خواهم بدانمچه اتفاقی‌ افتاده
برایت خواهم گفت از اتفاقاتی که هنوز نیفتاده
برایش نوشتم من انتظار میکشم به سبک خودم
همانی که تو غرور میخوانی‌‌اش و من سکوت
برایش نوشتم نگذار سادگی‌ کودکانه من
به بلوغ زودرس برسد
نگذار صداقتم زود بمیرد
برایش نوشتم
کسی‌ این نامه را برایت می نویسد
که هنوز شبیه خودش است
بازگرد تا دیر نشده
برایش نوشتم جواب لازم نیست
هنوز حس ما گرم است
برگرد عزیزم
برگرد..

چــــه حــــیــــف شــــد!!!

دیــر فــهــمــیــدم ، بــرای “عــــــاشــــــقــی” ….

چَــرب زبــانــــی” لــازم اســــت!!

خــیــآلــتــــــــــــــــ بَــــرآے هَـــمیشـــــــــﮧ رآحــتــــ …
مــــــــــ??ـــــــטּ جــز آغــوش تـــــــــ??ـــــــو
حـتــــــــــــے بـﮧ בیــوآر هــم تـکــــــــــــیــﮧ نــمــے کــنــم ….!!

مــــــــن خســــــته ام…
از دروغ ها از تظــــــــــاهرها…
از عقــــــــــده ها…
از اینـــــــــکه تظاهر میـــــــــکنی به خـــــــــوب بودن وقــــــــــتی نیستی…
از دروغ های بی ســــــروته که بهـــــــــــم میبـــــــافی…
از زخـــــــــم هایی که میزنی… و…
خســـــــــته از سکـــــــوت خودم،وقتی میـــــــدانم…
نمیدانی کـــــــــه میدانم…
سکـــــــــوت کرده ام به حــــــــــرمت تمــــــام سالهای با هم بـــــــــودن…
خسته ام….!!
چــــــرا اینقدر تظاهر می کنند…
اگــــــــر خــــــــودشان باشــــــــــند
مگــــــــــر چه می شود…؟؟

من روز تولدم صادقانه بغض می کنم…

پرسید:
میشناسیش؟
هزار تا خاطره اومد جلو چشام
یه لبخند زدم و گفتم:
نه!کیه؟؟؟

عشقِ من
روز خواستگاری که
سینی چای از دست دخترم افتاد
یا آن روز افتادم که هوای تو از سرم افتاد…

اجازه آقا
من تازه آمده ام
هنوز نمی دانم روی کدام نیمکت بنشینم
توی کدام کتاب دنبال ردپای صداقت بگردم!
من جا مانده ام در اولین برگ
در اولین سطر”ای نام تو بهترین سرآغاز”
شعر عاشقی هیچ حفظ نکرده بودم
یک بار سالها دور، از رو خوانده بودم
که پر از غلط های املایی بود
نتیجه اش یک صفر بزرگ
اجازه آقا
من دوباره آمدم
تا مهربانی دلم را با زندگی جمع بزنم
ضرب در بی نهایت
با دلهای شما تقسیم کنم
من آمده ام
تا یک مثنوی بلند عاشقانه را
برای این کلاس از حفظ بخوانم
فرصتی دوباره می خواهم

یاد گرفتـــه ام انسان مدرنی باشــــم
و هــر بار که دلتنگ میشــــوم
بـه جای بغض و اشک
تنهـــا به این جملـــه اکتفــا کنـــم
کــه هوای بـــد ایــن روزهــا
آدم را افسرده میکنـد ..!

درد دارد…
وقتـــی بفــهمــی
بــرای عشــقتـــ کـم هســتی!!

گاهی چتر را باید به دست باران داد
تا روی سر خودش بگیرد
و ما جای او بباریم…

بدی های من بخاطر بدی کردن نیست
بخاطر احساس شدید خوبی های بی حاصل است…

بعد از من
با موهایت هر کاری خواستی بکن
رنگشان کن
شانه شان کن
کوتاه شان کن
حتی ژولیده رهایشان کن
به من چه اصلا؟
فقط تورو خدا
برای هیچ مردی بازشان نکن…

بابا لنگ دراز عزیزم
دیگر برای تصاحبت نمی جنگم
دیگر احاطه ات نمی کنم تا مال من شوی
دیگر با رقیبان جدل نمی کنم
ولی اگر خودت بیایی و بمانی
برای با تو ماندن
با دنیا می جنگم

دارم پیر شدنم رو حس می کنم
این روزا عجیب حالم گرفتست
خیلی تنهام
رفیقامم که بهشون افتخار می کردم
لاشی از آب در اومدن….
از آب هم نمی خواستن در بیان
خودم از آب کشیدمشون بالا
ترسیدم خفه بشن از بس زیر آبی رفتن…
خلاصش کنم…..مخم هنگه

این روزها گویا خسته ای
موهای سیاهت را کوتاه کرده ای
نمی خندی
شعر نمیگویی
مرا به نام نمیخوانی
بهانه میگیری
آغوشم را نمیخواهی
صدایت میزنم
جز سکوت
کلامی برایم نداری
با این حال هنوز بانوی منی
بانوی من
که موهای سیاهش را کوتاه کرده
نمیخندد
شعر نمیگوید
بهانه میگیرد
سکوت کرده
مرا
و نامم را
و آغوشم را
نمی خواهد
بانوی من
که این روزها فقط کمی خسته است

اشتراک گذاری مطلب

به این مطلب امتیاز بدهید :

 

 

به اولی ها امتیاز بدهید :

 

X بستن تبليغات
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب برای سایت اولی ها محفوظ است - سئو توسط سایت استوری SiteStory.net
Facebook | Instagram | Pinterest | Google+ | Twitter