هرچه اکنون هستیم محصول افکاری است که سابقاً داشته ایم و حالا داریم.
خوش آمدید - امروز : دوشنبه ۱۵ آذر ۱۳۹۵
خانه » گفت و گو » گفت و گوی جالب با امیر علی نبویان و دایی اش مسعود فروتن + عکس
گفت و گوی جالب با امیر علی نبویان و دایی اش مسعود فروتن + عکس

گفت و گوی جالب با امیر علی نبویان و دایی اش مسعود فروتن + عکس

گفت و گوی جالب با امیر علی نبویان و دایی اش مسعود فروتن گپ و گفت صمیمی با امیر علی نبویان و دایی اش مسعود فروتن را بخوانید

احتمالا اکثر افراد با امیرعلی نبویان آشنا هستند .ستاره شدن امیرعلی نبویان از چند جهت جای خوشحالی دارد و مهم ترین آن اینکه او، علاوه بر حسن جمال، یک جوان تحصیلکرده و اهل مطالعه، یک نویسنده خوش ذوق و یک پسر باشخصیت هم هستم مسیری که برای شهرت پیمود هم یک مسیر مشخص و همراه با آموختن بود. درسش را خواند و دانشگاهش را تمام کرد و بعد بدون آنکه بخواهد از نفوذ دایی اش سوءاستفاده کند، به توصیه اش عمل کرد و وقت و جدیت زیادی برای آموخته گذاشت و با نویسندگی و اجرا هم چهره شد و با خندوانه و لباهنگ به شدت اوج گرفت. ماجرای درخواستش از مصاحبه کنندگانش برای انتخاب کلاس بازیگری هم خواندنی است.

از آن طرف مسعود فروتن یک استاد است. او هم با جدی ترین شکل ممکن وارد کار رسانه شد. در دانشگاه تلویزیون درس خواند، سال ها کارگردانی تئاتر و تله تئاتر و بسیاری از برنامه های مشهور تلویزیون و از جمله کارگردانی تلویزیونی سریال هایی مثل سلطان و شبان را در کارنامه دارد و بعد با قصه گویی و اجرا در تلویزیون بین مردم کوچه و بازار هم مثل اهالی جدی هنر مشهور شد و بعد، خواهرزاده اش امیرعلی را ابتدا به کلاس و بعد به برنامه رادیو هفت معرفی کرد تا او هم مثل خودش، با قصه و قصه گویی مشهور شود.

 
چه خوب که قصه هنوز هم این همه طرفدار دارد و خوب است که هنرمندانی از این دست چهره شوند. از آنها که به راحتی می توانیم اجازه دهیم الگوی خودمان یا عزیزان مان باشند برای من، این شادی مضاعف است چرا که آنها همشهری ام هم هستند.
مسعود فروتن و امیر علی نبویان
 

وقتی شما به دنیا آمدی، دایی ات مسعود خان فروتن یک آدم شناخته شده در زمینه هنر و تلویزیون و یک کارگردان تئاتر و به خصوص سلطان تله تئاترها بود. تصوری که تو از ایشان داشتی چه بود؟

نبویان: قبل از اینکه تصورم را بگویم این را بگویم که یادم هست در یکی از برخوردهای جالبی که در یک روز عید در خانه پدربزرگ و مادربزرگم داشتیم این بود که فضا طوری بود که انگار پدر و مادرم می خواستند مرا بیشتر به دایی مسعود معرفی کنند. گفتند امیرعلی آن سازت را بردار بیار برای دایی ساز بزن. انگار الان ناگهان قرار است در ذهن مسعود فروتن این جرقه بخورد که به به. این همان آدمی است که همه دنبالش هستند ولی معلوم بود که چنین اتفاقی نمی افتد.

فروتن: یادم هست که یک بازی فوتبال را هم گزارش کردی.

نبویان: بله سعی کرده بودم هرچه در چنته دارم رو کنم. (خنده)

این ماجرا مربوط به چند سالگی ات بود؟

نبویان: فکر کنم دبیرستان بودم.

فروتن: نه خیر هم.

نبویان: قبلش بود؟ بله قبل تر بود. شاید راهنمایی بودم.

آن موقع شعر یا داستان یا هر چیز دیگری برای خودت نمی نوشتی؟

نبویان: چرا. یک چیزهایی برای خودم می نوشتم و اتفاقا زیاد هم می نوشتم.

اینها را به دایی نشان ندادی؟

نبویان: نه. اینها را بعدا و به صورت اتفاقی دید.

چطور؟

فروتن: امیرعلی با خانواده اش در آمل زندگی می کردند و ما تهران بودیم و اگر می آمدند خانه پدربزرگ و مادر بزرگ شان ما همدیگر را می دیدیم یا وقت هایی که می رفتیم آمل و اکثرا هم به صورت میهمان و میهمان بزی بود و بچه ها توی میهمانی معمولا همین جور مودب می نشینند و کار به اینجاها نمی کشد. (خنده)

آن موقع شاید برای مامانش و خاله ها و دایی ها جذاب بود که دایی مسعود در تلویزیون کار می کند و کارگردان است و… اما در همین حد بود و همیشه وقتی همدیگر را می دیدیم میهمان بودیم.

اولین بار کی بارقه استعداد را در امیرعلی دیدید؟

امیرعلی: هنوز هم واقعا این بارقه استعداد را دیدید؟ (خنده)

فروتن: (خنده) گفتم که وقتی ما همدیگر را می دیدیم در آمل بود و وقتی هم که می دیدیم به علت تعدد فامیل هایی که ما آنجا داریم و محدودیت وقتی که داریم، یک روز نوبت خانواده امیرعلی می شد و همیشه میهمان بازی و از دور بود و هر سال می دیدیم که امیرعلی بزرگتر می شود و خیلی نزدیک به این معنا نمی شدیم. امیرعلی یک برادر هم دارد به اسم البرز که هم با هم شبیه هستند و هم نیستند که ماجرای بین من و البرز هم جالب است که معمولا در برخورد اول نمی شناختمش. (خنده) نمی دانم چطور می شد که گم می شد در ذهن من. امیرعلی مازندران درس خوانده و مهندس برق است.

 
برادرش البرز هم در دانشگاه شریف درس می خواند و آمده بود تهران ساکن شده بود و یک روز گفت آمدم تهران ساکن شدم. گفتم کجا؟ گفت طرف های سعادت آباد. خلاصه دیدم نزدیک ما هستند. دو، سه روز بعد تلفن زنگ زد و دیدم امیرعلی است. گفت دایی من می خوام شما را ببینم. آمد خانه من و گفت پدر و مادر من دوست داشتند که من مهندس برق بشوم و من آن رشته را خواندم و الان هم درسم تمام شد. اما الان می خواهم دنبال علاقه ام بروم. گفتم به چه چیزی علاقه داری؟ گفت به نوشتن و بازیگری و هنر.
 
مهندسی را تحویل پدر و مادرم دادم و می خواهم بروم دنبال علایقم. گفتم تاحالا چه چیزهایی نوشتی؟ نوشته هایش را نشانم داد که بیشتر حرف دلش بود. قصه خاصی نداشت. به او گفتم که خیلی خب. دنبال علاقه ات برو اما باید بروی یک جا دوره ببینی. من مخالفم که همینجوری و بدون دوره دیدن وارد شوی. گفت کجا بروم؟ گفتم من می توانم معرفی ات کنم به خانم اسکندرفر و موسسه کارنامه.
 
امیر علی نبویان
 

چه سالی بود؟

فروتن: امیرعلی چه سالی بود؟

نبویان: سال 1387

فروتن: بله من زنگ زدم به خانم اسکندرفر و ایشان گفت که ثبت نام کلاس ما دیشب تمام شد. گفتم حیف شد. گفت ولی فردا آقایانی که تست می گرفتند، آقای رحمانیان و آقای امجد فردا یک سر به اینجا می آیند. تو این بچه را بفرست بیاید از او تست بگیرند. امیرعلی هم رفت. موقعی که قرار شد از او تست بگیرند امیرعلی یک حرکت قشنگ کرد. وقتی که نشست از او تست بگیرند گفت شما اصلا ملاحظه نکنید که مسعود فروتن فامیل من است و اگر فکر می کنید به درد این کار می خورم مرا بپذیرید چون این کار اصلا پارتی بازی بر نمی دارد.

 

آنها از این برخورد و شعور امیرعلی خیلی خوش شان آمد و در ضمن خیلی هم خوب بود. بانمک این است که بعدا خانم اسکندرفر به من زنگ زد و گفت بچه ات در این دوره شاگرد اول شد.

طبیعتا با این ماجرا ارتباط مان بیشتر شد. رفت و آمد بیشتری پیدا کردیم. چون حالا دیگر با برادرش در تهران زندگی می کرد. ما مرتب همدیگر را می دیدیم. من می رفتم پیش شان. کلاسش که تمام شد با خودم گفتم این بچه محجوب خجالتی را به چه کسی معرفی کنم.
 

ما داشتیم از گذشته حرف می زدیم. امیرعلی چند تا خواهر و برادر هستید؟

نبویان: ما دو تا برادریم. من و البرز

البرز هم علایق هنری دارد؟

نبویان: بله، زیاد. ساز می زند. صدای خیلی خوبی دارد. به زودی اتفاقات خیلی خوبی برایش می افتد.

پدر و مادر کارشان چه بود؟

نبویان: پدر و مادر معلم بودند.

فروتن: شانس آنها این بود که پدر و مادرشان معلم بودند. اینها از طرف پدر ییلاقی دارند در شاهان دشت که می گویند شانس ما این است که پدر ما معلم بود و ما سه ماه تابستان در جایی مثل بهشت بودیم با دار و درخت و…

خود آمل که بسیار زیباست و آنجا دیگر لابد بسیار زیباتر است

فروتن: بله. آملی ها اکثرا اصالتا اهل روستاهای جاده هراز هستند؛ روستاهایی مثل شاهان دشت و اسک و نیاک و لاریجان و… همه اینها از اینجاها رفتند در آمل مستقر شدند ولی اکثرا در این روستاهایی که مال خودشان است جا دارند و به آن تعصب هم دارند. شاهان دشتی ها تصمیم گرفتند که هرکسی از آنها چیزی را می خواهد بفرشد خودشان می خرند تا غریبه وارد آنجا نشود.

شما در یک محیط فرهنگی بزرگ شدی. وقتی بچه بودی قهرمان زندگیت کی بود؟

نبویان: ناصر حجازی

پس استقلالی هم هستی. شرمنده که توی دربی بدجوری شما را بردیم. (خنده). تا کی قهرمانت ناصر حجازی بود؟

نبویان: هنوز هم قهرمان من ناصر حجازی است و البته قهرمان های دیگری هم در کنارش اضافه شدند که علی حاتمی یکی از این قهرمانان است.

چیزهایی که بعدا از تو خواندیم نشان می دهد که خیلی از علی حاتمی تاثیر گرفتی. زنده یاد حاتمی کی قهرمانت شد؟

از دوره کلاس های کارنامه این علاقه و تاثیر بیشتر شد وقتی ما را دعوت می کردند که بروید فیلم تماشا کنید و تئاتر ببینید و کتاب بخوانید و من خیلی با علاقه و پشتکار در یک بازه زمانی نسبتا طولانی این کار را کردم و آنجا بود که فکر کردم چقدر از این آدم بزرگ خوشم می آید. در روز آخر امتحان قرار شده بود که ما لیرشاه را به صورت تک پرسوناژ و توی 10 دقیقه بازی کنیم و من برای اینکه پرسوناژهای آن نمایش را در 10 دقیقه خیلی سریع تر منتقل کنم، اسم چند شخصیت تاریخی همین سرزمین را برایشان انتخاب کردم تا بلافاصله با آوردن اسم شان یک پیش زمینه ای در ذهن مخاطب شکل بگیرد.

من این ماجرا را با وقایع مختلف تاریخی کشور به خصوص در دوره قاجاریه آداپته کردم و اجرا کردم. بعدا نقدهایی از زندگی و کار مرحوم حاتمی و گوشه هایی از زندگی خودشان را می خواندم و یک جا اشاره می کند و می گوید زمانی که من در دانشگاه درس می خواندم زمانی که چنین تکالیفی به ما می دادند من با آداپتاسیون آنها با برخی وقایع و شخصیت های تاریخی آنها را روی صحنه می بردم. یعنی من فهمیدم کاری را که من بدون دانستن این موضوع انجام داده بودم را در یک دوره ای استاد علی حاتمی هم انجام داده بود. آن شب که این را فهمیدم بهترین شب زندگی ام تا آن موقع بود اما کسی آنجا نبود که این شادی ام را با او تقسیم کنم.

فروتن: زنگ می زدی به من خب!

نبویان: ساعت 2.5 شب بود و شما خواب بودی. یعنی همه آنها که حاتمی و شکسپیر و لیرشاه را می شناختند خواب بودند و رفقای دیگری که بیدار بودند هم اینها را نمی شناختند بنابراین تک و تنها برای خودم شادی می کردم.

پس اولین باری که یک آدم غیرجدی هم قهرمانت شد علی حاتمی بود. اولین باری که یک قصه خیلی تاثیرگذار خواندی کی بود؟

نبویان: ماجرای قصه های بچگی خیلی مفصل است منتها من یادم می آید که در خانواده پدربزرگم یک عادت وجود داشت و آن این بود که بعد از ناهار همه می رفتند استراحت کنند و هر کس هم یک کتاب بر می داشت و می رفت و می خواند.

 
نبویان
 

پدربزرگ در آمل بود؟

نبویان: نه. تهران. من سواد آنچنانی هم نداشتم اما از توی کتابخانه کتابی که خوشگل تر بود و جلد محکم تری هم داشت و می توانستم در دستم نگه دارم را انتخاب می کردم. یادم می آید یک بار «ماشاءالله خان در دربار هارون الرشید» را انتخاب کردم و بعدها خود ایرج پزشکزاد یکی دیگر از قهرمانان زندگی ام شد.

اولین قصه مهمی که خیلی روی من تاثیر گذاشت را خاله ام برایم خواند و آن هم «ماهی سیاه کوچولو» نوشته صمد بهرنگی بود. این برای زمانی بود که هنوز سواد نداشتم. خاله خیلی سعی می کرد مرا هدایت کند و سعی می کرد مرا به زور بنشاند و برایم قصه بخواند اما من از اساس آدم هدایت پذیری نبودم. (خنده)

بعدا هدایت هاشمی سر کلاس بازیگری هدایتت کرد. (خنده).

نبویان: بله. واقعا.

بعدا چه نویسنده های دیگری روی شما تاثیرگذار بودند؟

نبویان: آن زمان که من به صورت حرفه ای شروع کردم به مطالعه، چون از فضای دانشگاه بیرون آمده بودم به صورت تخصصی مطالعه می کردم. سعی می کردم ساختار و فرم و… را بشناسم و ناگهان با چخوف آشنا شدم و جهانم عوض شد و تاثیر عجیب و غریب دیگری روی من داشت. مطمئنا در دوره راهنمایی و دبیرستان اگر با چخوف آشنا می شدم شاید خیلی برای من جذاب نبود.

با همینگوی چطور آشنا شدی؟

نبویان: با همینگوی از طریق هوشنگ مرادی کرمانی آشنا شدم و قصه های مجید بود که مرا برد به سمت خواندن بقیه قصه های دیگر نویسندگان و قصه نویس های غیرایرانی.

فکرمی کنم خود هوشنگ مرادی کرمانی هم روی شما خیلی تاثیر داشت، درست است؟

نبویان: به طور قطع. من از یک دوره ای به گذشته ام ارجاع پیدا کردم تا ببینم آنها که روی من تاثیرگذار بودند چه چیزهایی بودند. می خواستم کشف شان کنم. مثلا فیلم قصه های مجید را دیده بودم و رفتم خود کتاب قصه های مجید را خواندم و بعد از آن دیگر فیلم را ندیدم گرچه فیلم هم خیلی خوب بود.

وقتی که خودت را شناختی چه چیزی بیشتر برایت جالب بود؛ شاعری، نویسندگی، بازیگری یا اجرا؟

نبویان: من رفتم دوره های بازیگری را گذراندم که بازیگر شوم. ما برای کارهای کلاسی مان در آموزشگاه بازیگری باید یک سری تکالیفی می نوشتیم. یک بار شاهان دشت بودیم و من داشتم این کارها را انجام می دادم که آقای فروتن به صورت اتفاقی آن را خواند. تقریبا با این لحن که «اصلا تو اینجا چیکار می کنی؟» با من برخورد کرد.

راستش را بخواهید بعد از اینکه امتحان دادم و قبول شدم برای بازی در یک سریالی انتخاب شدم که قرار بود برای تلویزیون تولید شود و بعد رفت توی رسانه های تصویری. خیلی با خوشحالی زنگ زدم به دایی مسعود گفتم مرا برداشتند برای سریال. گفت خیلی بی خود. گفتم انتخاب شدم و فردا می توانم بروم لوکیشن شان. گفت بیجا کردند. گفتم من رویم نمی شود زنگ بزنم و بگویم نمی آیم. گفت من خودم به آنها می گویم. گفتم چشم و ایشان خودشان زنگ زدند و نمی دانم چه گفتند و من به هر حال نرفتم.

چه جالب. آقای فروتن چرا گفتی نه؟

فروتن: اجازه بدهید که اسم سریال را در مصاحبه نیاوریم که سوءتفاهم نشود. به هر حال من پیش بینی می کردم که چه چیزی از آب درخواهد آمد. من آن آدم ها را می شناختم. آنها دنبال کشف یک چهره تازه نبودند. آنها می خواستند با آدم های خوش قیافه صحنه شان را پر کنند و اجازه نمی دادند که امیرعلی در آنجا بدرخشد حتی در یک نقش کوتاه چون نمی خواستند کسی جلوی درخشش خودشان را بگیرد.

 

به هر حال من 40 سال است که در این حرفه هستم و می دانم کی دارد چه کار می کند. من به او گفتم باید هدفت را مشخص کنی و برای کار جلوی دوربین به تو پیشنهاد می کنم مجری گری را انتخاب کن چون به نظرم برای بازی هنوز زود است. اگر به یک شهرت برسی بازیگر شوی خوب است یا مثلا به عنوان یک پدیده کشف شوی برای نقش اول. نه فقط این کار که بعد از آن چند تا کار دیگر هم بود که مواظب بودم نرود بازی کند.

نبویان: معمولا دایی ها پارتی بازی می کنند که خواهرزاده برود بازی کند اما ما یک دایی داریم که مدام می گفت نرو. (خنده همه)

فروتن: من نمی گذاشتم برود برای اینکه می گفتم اگر بیهوده و زیاد دیده شوی حیف می شوی. تازه کلاس دیده بود و انتخاب شده بود و خودش داشت بال بال می زد از خوشحالی.

شما هم آب ریختی روی آتش اشتیاقش.

فروتن: بله. زنگ زدم آن برنامه و گفتم من اجازه ندادم بیاید.

 
رادیو هفت
 

امیرعلی گفتی بعد چه اتفاق خوبی افتاد؟

نبویان: چند تا کار دیگر پیش آمد که آقای فروتن گفتند نه و بعد از یک جایی گفتند که از این به بعد خودت باید یاد بگیری که بگویی نه. یک روز داشتم در خیابان راه می رفتم با خودم گفتم اگر به همه بگویم نه بعدش چه می شود؟ رفتم پیش آقای فروتن و گفتم شما مدام به من می گویی اینجا نرو، آنجا نرو. من یک سری پیشنهاد دارم و این برای من خیلی خوب است چون من تازه از این دوره ها آمدم بیرون و به نظرم این پیشنهادها، پیشنهادهایی است که نمی شود نه گفت به همه شان.

 

به من گفت تو خوب است که بنویسی. من دارم با یک برنامه کار می کنم و می توانم تو را معرفی کنم. اینکه عرضه داشته باشی که خوب کار کنی و خودت را نشان بدهی دیگر به تو بستگی دارد. بعد جریان آن شب پیش آمد.

فروتن: من با نوشتنش ناگهان آشنا شدم. ما در شاهان دشت بودیم و پدرش اصرار کرد چیزهایی که نوشتی را بیاور دایی مسعود ببیند. او رفت نوشته هایش را آورد و چقدر خوب بود. این نوشتن برای من کشف خوبی بود. برای من بازیگری مهم نبود و الان هم مهم نیست. من یک نویسنده متبحر را بهتر از یک هنرپیشه می دانم چون به نظرم ماندگاری اش بیشتر است. خلاصه اینکه به او گفتم بنشین بنویس.

 

بعد با خودم گفتم کجا بنویسد. اتفاقا خودم آن موقع با آقایان ضابطیان و صوفی در رادیو هفت کار می کردم. گاهی بچه ها همه را دعوت می کردند که دور هم باشیم. یک شب بچه ها می خواستند بیایند خانه من. به امیرعلی گفتم تو هم بیا. امیرعلی آمد و من معرفی اش کردم و سلامی کرد و همه ش گوشه کنارها بود و کسی درست و حسابی او را ندید. نیم ساعت بعد رفت بالکن و بعدش هم یواشکی حداحافظی کرد و رفت. رویش نشد در جمع بنشیند. با خودم گفتم ای بابا. ما این همه خرج کردیم میهمانی گرفتیم… (خنده همه)

نبویان: روایت منصور ضابطیان از آن شب هم جالب است. گفت دیدم یک پسر از در آمد که قیافه اش شبیه به همه چیز است الّا نویسنده. بعد به خودم گفتم مسعود فروتن کسی نیست که یک نفر را همین جوری معرفی کند. نمی دانم با او چه کار کنم. اصلا شمایلش اینجوری نیست و از آن طرف هم مسعود فروتن می گوید خوب می نویسد. تصمیم گرفتم امتحانش کنم.

آن شب تو زود رفتی؟

نبویان: بله. من اصولا آدمی خجالتی هستم.

رادیو هفت را هم می دیدی؟

نبویان: بله به خصوص ماه رمضان که کامل می دیدم.

فروتن: یک روز که ضبط داشتم گفتم بلندشو بیا و آنجا به او سوژه دادند که راجع به علی حاتمی بنویسد. امیرعلی هم خیلی راحت و بداهه نوشت. باور نکردند. گفتند لابد از قبل خودش را آماده کرده بود. آن موقع مارال دوستی سرپرست نویسندگان برنامه بود. از همان جا رفت توی نویسندگان. یک مدت به عنوان نویسنده می نوشت. یک مطلب نوشته بود به اسم قصه های امیرعلی که یک آدم در موقعیت سنی و خانوادگی خودش بود و پیشنهادش داد به ضابطیان و صوفی.

من در جریان اینها بودم و یک روز به من تلفن کرد که قرار شده خودش این قصه ها را اجرا کند واین خیلی برای من جذاب بود. صدای گریه اش هم از پشت تلفن می آمد. در آن برنامه آدم گمنام تازه کار را دعوت نمی کردند برای خواندن قصه. همه چهره بودند. برای قصه های امیرعلی چندین نفر را آوردند که بخواند اما دیدند خوب نیست و آخرش به این نتیجه رسیدند که بهتر است خودش این کار را انجام دهد. آن شب یادم نمی رود که به من زنگ زد و پشت تلفن صدایش می لرزید و اعلام کرد که خودش قرار است این قصه ها را بخواند.

آن موقع ضبط شده بود؟

نبویان: من یک قسمت تست دادم.

می دانی چه کسانی آمده بودند تست داده بودند؟

فروتن: یکی از آنها همین هومن بهمنش فیلمبردار بود. به من تلفن کرد و گفت من خودم هم به آنها گفتم نویسنده اش بهتر از من است.

نبویان: بله خیلی هم به من محبت داشت. گفتند بنشین بخوان ببینیم چطور می شود. نشستم خواندم گفتند این که خیلی خوب است. گفتند عنوانت را چه بگذاریم؟ گفتند می گذاریم نویسنده. خودش نوشته است دیگر. از آنجا قصه خوانی من شروع شد.

 
مسعود فروتن
 

این اولین بار بود که در تلویزیون دیده می شدی؟

نبویان: بله. بین زمان تولید تا آمدن من روی آنتن فاصله زیادی نبود. قصه این بود که شرمین نادری وقت می خواست که برای سیزده شب عید قصه های «خانجون» را بنویسد، بنابراین از 15 تا 29 اسفند یک باکس خالی باقی مانده بود و رادیو هفت قصه نداشت. بهمن ماه به من گفتند چنین قصه هایی بنویس و بعد این ماجراها پیش آمد. من در سه روز هفت قسمت را ضبط کردم و سه روز بعد هم رفت روی آنتن.

از قبل به قصه های امیرعلی فکر کرده بودی؟

نبویان: نه همانجا به آن فکر کردم. آدرسی که به من داده بودند این بود که طنز باشد، فضای قدیمی نداشته باشد که گوشه به قصه های خانجون نزند. قصه امروزی باشد، عشق و عاشقی نداشته باشد. یادم هست که در رستوران نشسته بودم که شروع کردم به نوشتن آن و بعد هم تلفنی برای آقای ضابطیان خواندم و گفت خوب است. بلندشو بیا ضبط کنیم.

این قصه ها قبلا در ذهنت بود؟

فروتن: اینها اتفاقاتی است که برای هر جوانی ممکن است بیافتد. اینها از نظر خانواده پدری خیلی وسیع هستند و چند تا عمه دارد و فامیل های دیگر و خیلی مفصل همه با هم معاشرت دارند. بنابراین او خیلی از این رابطه ها هم الگو گرفته بود. طبیعی است که او هم مثل اغلب نویسنده ها آدم های دور و برش را وارد ماجرا کرد. الحمدالله مرا آن وسط جا نداد. (خنده همه)

کسی از فامیل هم خودش را در آن قصه ها می دید؟

نبویان: بله. زیاد. فک و فامیل زنگ می زدند و می گفتند که می دانیم منظورت کی بود. ما در قصه یک آذرخانم داشتیم که با مادر امیرعلی دشمنی پنهان و آشکاری دارند. زنگ زده بودند و به مادرم می گفتند که ما می دانیم منظور امیرعلی از آذرخانم کی هست. (خنده).

فروتن: خیلی خوب که آدم ها خودشان را در این قصه ها می دیدند چون این اتفاقات برای زمان حال است و در خیلی از خانواده ها می افتد.

چون از مدل واقعی گرفته بودی مردم دیگر هم خودشان را با آن نزدیک احساس می کردند.

نبویان: یک سری چیزها هم بود که امیرعلی خودش برای اجرا کشف کرده بود. یک جمله می گفت و یک لحظه مات می ماند و نگاه می کرد به این معنی که: «عجب چیزی گفتم. یعنی با این سکوتش از بینندگان تایید می گرفت. بعد آدم ها منتظر می ماندند که الان دیگر چه می خواهد بگوید.

فکر می کنی در طرفدار پیدا کردن این برنامه، قصه هایت بیشتر تاثیر داشت یا چهره ات یا بازی ات؟

نبویان: چهره به طور قطع بی تاثیر نیست. فکر می کنم مجموعه اینها که گفتی موثر است.

فروتن: یک جوانی دارد راجع به جوان ها قصه می گوید و این جذاب است. شرمین نادری قصه نوشت برای سن من. هیچ وقت باور نمی کرد که شرمین نوشته. همه فکر می کردند من خودم نوشتم. خیلی ها می گفتند که حالا گوش می کنیم به قصه های خانجون که آقای فروتن نوشتند و اجرا می کنند. یکی از آنها امیرحسین مدرس بود. شرمین هم این ماجراها را از پدرش گرفته و آنها را نوشته مردم این قصه ها را آن جوری باور کرده بودند و قصه های امیرعلی را هم از خودش می شنیدند که قصه ای از جوانی هم سن خودش بود و خودش هم می نوشت. خودش هم اجرا کرد. یعنی اگر یک آدم مسن تر اجرا می کرد در نمی آمد.

و اگر شرمین هم قصه هایی که نوشته بود را اجرا می کرد هم باور نمی کردند.

فروتن: همین طور است. خود شرمین گفته که خواندن و اجرای شما باعث شد که من ایده های جدید بگیرم و سهم شما در به وجود آمدن این قصه ها از پدر من بیشتر است.

این انتخاب خوب منصور هم هست دیگر.

فروتن: خیلی باهوش است. من خودم هم کشف منصور هستم.

نبویان: بعد از سلطان و شبان و این همه تله تئاتر و کار در تلویزیون دوباره کشف شدی؟

فروتن: برای اجرا توسط آنها کشف شدم. من به واسطه لطفی که منصور و نحمد صوفی به من داشتند برای برنامه های آنها میهمان می شدم. میهمان هم لازم نیست حتما خوش صدا و خوش قیافه و خوش تیپ باشد.

البته شما همه اینها را هستی؟

فروتن: (خنده). لطف داری. یک روز منصور ضابطیان به من تلفن کرد که رادیو هفت یک بخشی دارد به نامق صه گویی و ما می خواهیم این قصه ها را شما بگویی. من گفتم که مجری نیستم. گفت ما به دو دلیل می خواهیم که تو باشی. یکی اینکه صداتون صدای خاصی است. دوم اینکه لحن تان لحن مهربانی است و این دو را به عنوان بهترین پارامتر برای برنامه می خواهیم. اول کار هم خیلی لطف کردند و با من همراه بودند و در تمام جلسات ضبط هم بودند و بعد کم کم ما جا افتادیم. اینها را گفتم که بگویم خوب آدم ها را کشف می کند.

این هم به خاطر ژورنالیست بودنش است.

فروتن: شاید همین طور باشد.

 
فروتن
 

دارم از همکار سابق خودم دفاع می کنم.

فروتن: بیشتر از ژورنالیست بودن یک ویژگی مهمش این است که بی عقده است و می تواند شاهد درخشش، رشد و موفقیت آدم ها باشد.

کلا چند تا قصه از قصه های امیرعلی را اجرا کردی؟

نبویان: فکر کنم 150-100 تا می شود. سه سال شد و در چهار جلد هم منتشر کردم. البته من این کتاب ها را به ترتیب پخش شان منتشر نکردم و سعی کردم کاری کنم که این چهار جلد تقریبا متوازن باشد.

خودت از بین قصه های امیرعلی کدام را بیشتر از همه دوست داشتی؟

نبویان: فکر کنم جلد سه را یک کم بیشتر از بقیه دوست دارم.

هرکدام از این کتاب ها چند بار تجدید چاپ شدند؟

نبویان: چون با فاصله منتشر شدند قطعا قبلی ها بیشتر چاپ شدند. جلد یک آن 18 بار تجدید چاپ شد، دو، 14 بار و به همین ترتیب.
 

اولین بار کی بازتاب این قصه ها را دیدی؟

نبویان: متوجه نبودم. یکبار دعوت شدم به یک تئاتر، یک دقیقه دیر رسیده بودم. رسیدم به کسی که متصدی بود و گفتم ببخشید دیر رسیدم. گفت در سالن بسته شد. گفتم من میهمان هستم و اگر نروم خیلی بد می شود. سرش را بلند کرد و گفت به به. سلام آقای نبویان. من گفتم سلام. مخلصم. و در تمام مدت داشتم فکر می کردم من این آقا را کجا دیدم، هم دانشگاهی ام بود آیا؟ آملی هست؟ فامیل است؟… .

 

بالاخره طاقت نیاوردم و گفتم ببخشید آقا. قیافه تون خیلی برای من آشناست. گفتم من نمی دانم اما من شما را در تلویزیون دیده ام. روزهای اول چون برنامه سر ساعات خاصی پخش می شد، آژانس های تاکسی تلفنی، سوپرمارکت ها و بیمارستان ها خیلی مرا بیشتر می شناختند اما بعدا فراگیرتر شد.

نمی خواستی دوباره بروی سمت بازیگری و جذب قصه گفتن شدی.

نبویان: این کاری بود که از آن خیلی لذت می بردم و حتی مسائل مالی اش هم اصلا برایم مهم نبود. همان جا بود که صفحه مجازی ام را راه انداختم و قصه می نوشتم و خبر می دادم که مردم من امشب قصه می خوانم و مردم هم می آمدند و کامنت های خیلی خوب می گذاشتند و روز به روز تعداد رفقایم در فضای مجازی بیشتر می شد و بازخورد بهتری از مردم می گرفتم.

در ضمن این کار کار پرزحمتی هم برایم نبود. من برای ساختن قصه نیم ساعت فکر می کردم و طراحی هایی می کردم و بعد می نوشتمش و لذت می بردم.

مردم و اهل فامیل به تو سوژه نمی دادند؟

نبویان: چرا فک و فامیل فراوان ایده می دادند و حتی چندین قصه را از روی ایده های آنان با تغییراتی که دادم نوشتم. یک نکته بگویم که اگر به خود من در همان دوران بازیگری پیشنهاد می دادند نمی توانستم به این خوبی انتخاب کنم. نمی توانستم یک میز بگذارید من قصه می نویسم و می آیم برای مردم می خوانم. واقعا به ذهنم نمی رسید.

پس این اولین باری بود که زنگ زدی به دایی مسعود و نگفت نه.

نبویان: این دیگر پیشنهاد خود ایشان بود. آن شب که زنگ زدم به شما گفتم که قرار است قصه ها را خودم اجرا کنم یادم هست. اولین باری که این قصه ها پخش شد هم شما زنگ زدی و آن موقع دیگر خیلی خوشحال شدم.

 
امیرعلی
 

اگر می رفتی سراغ بازیگری شاید این قصه ها همه می مردند حتی اگر بازیگر معروفی می شدی.

نبویان: مسلما همین طور است چون من باید چوب بالای سرم باشد و اگر برنامه تلویزیونی نبود که قرار باشد من هر هفته بیایم قصه بخوانم هرگز چهار جلد کتاب نمی شد.

سراغ بازیگری هم رفتی اما سریال هایی که بازی کردی خوب دیده نشد.

نبویان: دیده شد چون با کانسپت خیلی مهجوری بود. یعنی شاید موضوع، موضوع بسیار مهمی بود منتها موضوع مهم لازم است که جذابیت هایی هم داشته باشد برای مردم تا پای آن بنشینند.

فروتن: امیرعلی پسر نداشته من است.

فکر نکردی که خودت یک سریال بنویسی و خودت بازی کنی؟

نبویان: اتفاقا یک سریال نوشته ام.

کی ساخته می شود؟

نبویان: نمی دانم. منتظرم ببینم چطور می شود.

فروتن: بگذار من یک توضیح بدهم. موقعی که تکلیف امیرعلی با نوشتن و اجرا مشخص شد، بد نیست که یک تنه هم به بازیگری بزند تا در آن کار هم خودش را محک بزند و فکر نکند که من باعث رشد او در بازیگری شده ام. الان از نظر من امیرعلی نویسنده و مجری خوب و درخشانی است و هر کار دیگری هم بکند این درخشش در آن هست. من الان می روم فیلم هم بازی می کنم اما من در هر حال مسعود فروتن کارگردان تلویزیون هستم. وقتی برنامه اجرا می کنم مردم با من غریبه نیستند برای اینکه اسمم را شنیده اند و فرهنگ مرا می شناسند و می دانند 40 سال سابقه تئاتر پشت سر من است.

 

می دانند که من جلوی دوربین حرف بیخود نمی زنم. آدم هایی هم که پیش من می نشینند و با هم حرف می زنیم سابقه شان پیش من هست و همه اینها موثر است. اگر میرعلی همان اول می رفت بازی می کرد حیف می شد. امیرعلی پسر نداشته من است.

نبویان: واقعا برای من یک دانشگاه بود.

نکته مهم در مورد شما این است که اکثریت مردمی که شما را در کوچه خیابان می بینند شما را به عنوان یک مجری می شناسند و از پیشینه هنری تان آگاهی ندارند. این اذیت تان نمی کند؟

فروتن: نه. من خیلی دوست دارم که مرا ببینند هر کس هم که توی این حرفه می آید دلش می خواهد دیده شود. من وقتی در خیابان می روم و یکی به من نگاه می کند اول خودم سلام می کنم تا بداند درست دیده است. این برخورد من برعکس خیلی هاست که خودشان را پنهان می کنند. مردم ما را نگه می دارند. یک روز داشتم می رفتم حسن آباد یک آقایی که موتوری بود به موتور تکیه داده بود، آمد از کنارم رد شد و نگاه کرد. من سلام کردم…

موسیقی مورد علاقه ات چیست؟

نبویان: موسیقی فولکور ایران مخصوصا موسیقی فولکلور خراسانی و البته مازندرانی که از قدیم می شنیدیم و دوستش دارم. موسیقی خراسانی در یک تغییرات خیلی کوچکی در ردیف آوایی تبدیل به موسیقی بلوز می شود و بسیار شنیدنی است. سازهای موسیقی فولکلور ایران کوک دیاپازون نیستند و اکثرا لهجه دارند و این هم خیلی برایم جذاب است. موسیقی بختیاری را هم خیلی دوست دارم.

موسیقی پاپ چطور؟

نبویان: خیلی سخت می پسندم و تک و توک آهنگ ها را دوست دارم. بین خواننده های پاپ کار آقای چاوشی را بیشتر دوست دارم به دلیل اینکه ایشان را در انتخاب ترانه خوش سلیقه می دانم. راستش را بخواهید من وقتی اولین بار یک موزیک را می شنوم سعی می کنم خط ترانه را پی بگیرم بعد باقی مسائل مطرح می شود.

شما چه نوع موسیقی را دوست دارید استاد؟

فروتن: موسیقی خوب. من شاید هنوز موسیقی اصیل ایرانی را بیشتر از همه موسیقی های دیگر دوست داشته باشم. هنوز گاهی برنامه های گل های آن سال ها را گوش می کنم. آخرین سی دی که گرفتم و یک هفته هر روز گوش می کردم دخت پری وار کار علیرضا قربانی و مهیار علیزاده است. انتخاب شعرهای این مجموعه خیلی خوب است و دو تا از کارها بی نظیر است که یکی کار آقای بهمنی است و دیگری هم کار آقای رقیصر امین پور. کارهای پاپ را هم گوش می کنم و بیشتر در رادیو و ماشین و این جاها ولی اینکه این سی دی ها را داشته باشم و در خانه گوش کنم، نه. من هنوز گرفتار موسیقی اصیل ایرانی هستم.

بازیگر مورد علاقه تان چه کسی است؟ همه می دانند که شما خیلی از بازیگران را وارد سینما و تئاتر کردید. از جمله خانم کتایون ریاحی و چندین نفر دیگر…

فروتن: خیلی از دوستان هستند. من بیشتر بازی های خوب را دوست دارم و نمی توانم بگویم عاشق همه بازی های فلان بازیگر. به نظرم حتی بازیگر بسیار خوبی مثل پرویز پرستویی هم یکی دو تا فیلم بد دارد. ما قبل از انقلاب بازیگری داشتیم که هر نقشی به او می آمد؛ بهروز وثوقی. او می توانست هم نقش یک مرد بلوچ را بازی کند، هم نقش یک افسر نیروی دریایی و هم یک آدم خل و چل سه کله را و همه اش هم خوب باشد. به نظرم ما هنوز جایگزینی برای او نداریم.

پرویز پرستویی خیلی خوب است اما آیا می تواند نقش یک آدم سه کله دیوانه را بازی کند؟ یا قد و بالاش برای یک افسر نیروی دریایی مناسب نیست. پرستویی در بادیگارد خیلی درخشان و کلا بازیگر خیلی خوبی است اما اگر بخواهم یک نفر را اسم ببرم بهروز وثوقی بهترین هنرپیشه ایرانی از اول تا حالاست.

 
گفت و گو با فروتن
 

از خانم ها کدام را بیشتر دوست دارید؟

فروتن: اینجام هم بازی های خوب را دوست دارم. مثلا مریلا زارعی در کار خانم آبیار خیلی خوب بود. خانم زارعی در کار دو زن خانم میلانی هم خوب بود و با آن کا رنشان داد که دارد می آید و حتما حضور خوبی خواهد داشت. یا مثلا در همین سریال شهرزاد بازی بدون کلام و نگاه های خانم ترانه علیدوستی خیلی خوب است. نگاه هایش آنقدر سنگین است که با خودش یک دیالوگ مفصل را دارد. اجازه بدهید که من کسی را انتخاب نکنم.

 

این همه سال کار دیدم، کار خوب و بد زیاد دیدم. هر بازیگر در یک جا به دلیل رهبری بد بد است و یک جا هم با رهبری خوب خوب است. وقتی یک بازیگر ادامه می دهد و می ماند یعنی خوب است. وقتی یک بازیگر ادامه می دهد و می ماند یعنی خوب است و چیزی در چنته دارد و کارگردان باید این را از چنته اش بیرون بکشد و اگر خوب نیست تقصیر کارگردان است.

چطوری برای برنامه لباهنگ رفتی؟

نبویان: رامبد یک روز مرا هول داد توی استودیو. من یک کارگاه داستان نویسی دارم و همان جا هم رامبد ورک شاپ بازیگری دارد. در وقت استراحت رامبد مرا هول داد توی استودیوی همان جا و گفت من یک مسابقه لباهنگ دارم که تو هم جزو شرکت کنندگانش هستی. یعنی جمله سوالی نبود، خبری بود. من هم که دیدم اینجوری هست گفتم من اصولا کارم همین است پس هستم (خنده) اینجا که حق انتخاب نداشتم اما اگر حق انتخاب داشتم هم قبول می کردم چون کاری بود که دوست داشتم و می دانستم که یک روزی پایم به خندوانه باز می شود.

 

خودم علاقه مند این برنامه بودم و هستم. خندوانه در پیجش نظرخواهی گذاشته بود که مردم دوست دارید چه کسانی را دعوت کنیم. یک لیست پنجاه نفری فراهم شد از رای مردم که من در آن لیست نفر هفتم شدم. شش تای قبل از من یکی سعید معروف بود و پنج خواننده پاپ که خیلی هم طبیعی بود.

قبل از آن رامبد را می شناختی؟

نبویان: رامبد چند بار میهمان رادیو هفت بود. چندین و چند بار با هم برخوردهای خوبی داشتیم و خیلی از معاشرت با او لذت می برم.

چطور شد که محسن چاوشی را انتخاب کردی؟

نبویان: برای اینکه شما الان می توانی محسن چاوشی را تا صبح پلی کنی و من لب بزنم. همه آهنگ هایش را حفظ هستم و کوچک ترین زحمتی برای حفظ کردنشان نکشیدم. فقط باید برایش یک کاراکتر طراحی می کردم که بهنظر او چه می پوشد و چگونه سر و کله اش را تکان می دهد و میمیک چهره و اخم هایش چطوری است و این زخم گلویش از کجا می آید که اینها همه را بازی کردم.
 

با محسن چاوشی دوستی یا ارتباطی هم داری؟

نبویان: قبل از اینکه بروم سراغ این جریان باهاشون تلفنی صحبت کردم و ازشان تلفنی اجازه خواستم. از نزدیک با ایشان دوستی و مراوده ای نداشتم. قبل از این جریان هم فیلم سنتوری را دیدم ولی از بازی آقای رادان چیزی دستگیرم نشد چون از جنس من نبود.

فکر می کنی آنجا بازی کردی یا فقط لب زدی؟

نبویان: من آن کاراکتر را ساختم و بازی کردم چون مسلما خودم اونجوری با شما صحبت نمی کنم و حرف نمی زنم.

چند تا از کارهایش را خواندی؟

نبویان: دفعه اول یک کار و دفعه دوم هم که با فرزاد فرزین بود و از احسان کرمی رقیب دوره قلبم دعوت کردم بیاید که لطف کرد و آمد و در فینال هم یک ریمیکس از یه تا آهنگش درست کرده بودم. شب من و برادرم نشستیم تا صبح و اینها را به هم وصل کردیم و یک کلیپ درست کردیم که دیدید.

 
گفت و گو با نبویان
 

این رقابت برایت جدی بود؟

نبویان: برای من زیاد جدی نبود اما برای مردم جدی شده بود و من هم به احترام رای مردم جدی اش گرفتم.
 
کسی را هم انتخاب کردی که می توانستی جدی بخوانی و کلا انتخاب هوشمندانه ای بود.
 
مجبور نبودی مثل ارشا از آن کارها بکنی.
فروتن:  کسی را انتخاب کرد که دیده نشده بود.نبویان: ارشا کار خودش را بلد است. انگار من و او بخواهیم مسابقه انشا بدهیم. معلوم است که من او را می برم. (خنده)

 
منبع:برترین ها
اشتراک گذاری مطلب

به این مطلب امتیاز بدهید :

 

 

به اولی ها امتیاز بدهید :

 

X بستن تبليغات
تمام حقوق مادی , معنوی , مطالب برای سایت اولی ها محفوظ است - سئو توسط سایت استوری SiteStory.net
Facebook | Instagram | Pinterest | Google+ | Twitter